فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسم تو

کتاب اسم تو

نسخه الکترونیک کتاب اسم تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اسم تو

زمان می­گذرد و در کنار دریاچه، یک روستای دیگر شکل می­گیرد. دریاچه پر از ماهی می­شود و معادن آهن ثروت را با خود به ارمغان می­آورند. روستا رونق می­گیرد. سال­ها می­گذرد و یک ستاره دنباله­دار دیگر از راه می­رسد. یک بار دیگر، ستاره سقوط می­کند. یک بار دیگر، مردم می­میرند. از زمانی که بشر پا به این جزائر گذاشته، این اتفاق دو بار رخ داده است. مردم سعی می­کردند آن را به خاطر بیاورند. سعی می­کردند این اطلاعات را به نسل­های بعدی منتقل کنند، آن هم با روش­هایی که بادوام­تر از نامه­ها باشد. ستاره دنباله­دار را به چشم یک اژدها نشان دادند، به چشم ریسمان­های درهم بافته شده. ستاره دنباله­دار درهم شکسته را در قالب یک رقص به خاطر سپردند. یک بار دیگر، سال­ها می­گذرد. صدای گریه یک بچه را می­شنوم. صدای آرام یک مادر می­گوید: «اسم تو میتسوهاست.» سپس، بند ناف به تندی بریده می­شود. اگرچه در ابتدا هر دوتای­مان در قالب یک بدن زندگی می­کردیم، اگرچه به هم متصل بودیم، ولی انسان­ها باید از بند ناف جدا شده و به درون زندگی پرتاب شوند. «شما دو تا گنجینه­های باباتون هستین.» «عزیزم، تو الآن خواهر بزرگه شدی.» یک زوج جوان مشغول صحبت هستند. خواهر کوچک میتسوها خیلی زود به دنیا آمد. گویی معامله­ای صورت گرفته است و به ازای این خبر مسرت بخش، مادر میتسوها باید مریض شود. «مامان کی از بیمارستان برمی­گرده؟» خواهر کوچک از سر معصومیت این پرسش را مطرح می­کند، ولی خواهر بزرگ می­داند مادرشان هیچ­وقت باز نمی­گردد. همه می­میرند. این امری غیرقابل اجتناب است. ولی پذیرش آن راحت نیست. «نتونستن نجاتش بدن!» پدر در ماتمی عمیق فرو رفته است. هیچ­کس را به اندازه همسرش دوست نداشت. در آینده هم هیچ­وقت این­چنین عاشق کس دیگری نخواهد شد. دخترانش هرچه بزرگ­تر می­شدند بیش­تر و بیش­تر ظاهر مادرشان را به خود می­گرفتند، این یک موهبت و مصیبت توامان بود. «به عهده گرفتن مسئولیت معبد هیچ کمکی...» «چی داری میگی؟! فکری می­کنی چرا وقتی ازدواج کردی ما تو رو انتخاب کردیم؟» هر روز، دعوای مادربزرگ و پدر بیش­تر می­شد. «من فوتابا رو دوست داشتم، نه معبد میامیزو رو.» «برو بیرون!»

ادامه...

بخشی از کتاب اسم تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش دو. سرآغاز

با خواب­آلودگی با خودم فکر می­کنم: این آهنگ زنگ را نمی­شناسم.
زنگ ساعت؟ ولی من هنوز خوابم می­آید. دیشب مشغول طراحی بودم و تا نزدیکی های طلوع آفتاب نخوابیدم.
«کی... تاکی(۳)»
کسی اسم من را صدا می­زند. صدای یک دختر است... یک دختر؟
«تاکی، تاکی»
صدایش مشتاقانه و ملتمسانه است. گویی که می­خواهد گریه کند. صدایی لرزان که از سر تنهایی به گوش می­رسد، همچون سوسوی ستاره­ای که در دوردست قرار دارد.
این صدا با اضطراب از من می­­پرسد: «منو یادت نمیاد؟»
نه، یادم نمی­آید.
ناگهان قطار از حرکت بازمی­ایستد و درها باز می­شود. آه، درست است، در قطار بودم. تا پی به این موضوع می­برم، متوجه می­شوم که دریکی از واگن­های شلوغ قطار قرار دارم. یک جفت چشم بزرگ درست در جلوی من قرار دارند. دختری یونیفرم پوش به من خیره شده است. اما فشار جمعیتی که می­خواهند از قطار پیاده شوند او را مرتب از من دور می­کند.
دختر فریاد می­زند: «اسم من میتسوها(۴)ست.» و ریسمان به هم بافته شده­ای که به موهایش بسته بود را باز می­کند و به من می­دهد. بدون هیچ تاملی ریسمان را می­گیرم. به رنگ نارنجی روشن است، همچون پرتو رقیقی از نور خورشید غروبگاهی است که در قطاری تاریک خود را به رخ می­کشد. در میان جمعیت راه خود را باز می­کنم و این رنگ را محکم در دست می­گیرم.
در این لحظه، چشمانم باز می­شود.
پژواک صدای دختر هنوز در گوشم شنیده می­شود.
... اسمش میتسوهاست؟
این نام را به خاطر نمی­آورم و این دختر را اصلاً نمی­شناسم. واقعاً درمانده به نظر می­رسید. چشمانش غرق در اشک بود. تا حالا آن نوع یونیفرمی که به تن داشت را ندیده­ام. نگاهش جدی و حتی سنگین بود، چنان که گویی سرنوشت جهان در دستان این دختر قرار داشت.
بااین حال، این فقط یک رویا بود. معنای خاصی نداشت. وقتی به آن فکر می­کنم حتی قیافه دختر هم به یاد نمی­آورم. پژواکی که در گوشم شنیده می­شد هم از بین رفته است. بااین حال...
بااین حال، نبضم هنوز به شکلی غیرعادی تند می­زند. سینه­ام به شکلی عجیب سنگینی می­کند. خیس عرق شده­ام. برای یک لحظه، نفس عمیقی می­کشم: «هاااااااا...»
آیا سرماخورده ام؟ بینی و گلویم کمی غیرعادی عمل می­کنند. شریان­های هوایی بدنم امروز کمی بسته­تر از همیشه شده­اند.
«آبجی؟ داری چیکار می­کنی؟»
به جهت صدا نگاه­ می­کنم. دختری کوچک آنجا ایستاده و یک در کشویی را باز نگه داشته است. بدون این که دستانم را از جای قبلی تکان دهم، با صادقانه­ترین حالت به دختر نگاه می­کنم و می­گویم: «داشتم فکر می­کردم اینا خیلی واقعین... مگه نه؟»
دوباره به این بچه نگاه می­کنم. ده ساله به نظر می­آید. موهای دوگوشی دارد و با چشمان تیزش به من نگاه می­کند. شبیه بچه­های گستاخ به نظر می­رسد. به خودم اشاره می­کنم و از دختر می­پرسم: «آبجی؟»
یعنی این خواهر کوچولوی من است؟ دختر کاملاً بهت زده شده است.
«هنوز می­خوای بخوابی یا چی؟ وقت صبحانه است! زود باش!»
درب کشویی را با صدای محکمی می­بندد. همچنان که از فوتان(۵) بلند می­شوم با خودم می­گویم: عجب دختر وحشی است! احساس گرسنگی می­کنم. ناگهان متوجه می­شوم که یک آینه تمام­قد در گوشه اتاقم قرار دارد. بر روی تاتامی­(۶)هایی که کف اتاق را پوشانده­اند قدم می­گذارم و به آینه نزدیک می­شوم. به بازتاب تمام­قد خود در آینه نگاه می­کنم.
موهای مشکلی بلندم تا کمرم می­رسد. بعضی جاها ژولیده شده و بعضی جاها به هم چسبیده است. دو حفره کوچک دایره­ای شکل، چشمان درشت و کنجکاو من را در خود نگه داشته­اند. لب­هایم باحالتی از سردرگمی بالاتر از یک گردن باریک قرار دارند. استخوان­های ترقوه برجسته­ای دارم... خوب، خیلی ممنون. بدن کاملاً سالمی دارم! کمی پایین­تر، می­توانم برجستگی دنده­هایم را حس کنم. چیزی که مسلم است این است که این بدن یک دختر است.
... یک دختر؟ من... یک دخترم؟
ناگهان آن حالت خستگی که وجودم را فراگرفته از بین می­رود. مغزم دوباره به کار می­افتد و در نوعی سردرگمی گرفتار می­شوم. نمی­توانم چنین وضعی را تحمل کنم، پس جیغ می­زنم.
***
در را که باز می­کنم و وارد اتاق نشیمن می­شوم، یاتسوها(۷) به روش خودش به­من خوش­آمد می­گوید: «آبجی خیلی دیر کردی!»
به­عنوان معذرت خواهی می­گویم: «فردا من صبحانه درست می­کنم.»
این بچه هنوز تعدادی از دندان­های شیری­اش را دردهان دارد. اما به نظر می­آید به این باور رسیده که بهتر از خواهر بزرگ­ترش می­تواند زندگی را اداره کند. با خودم می­گویم: نباید با معذرت خواهی خودم را ضعیف نشان دهم! پلوپز را باز می­کنم و یک وعده برنج سفید درخشان در کاسه­ام می­ریزم. وای! زیاد نباشد؟ ولی مهم نیست: «ممنون به خاطر غذا.»
مقدار زیادی سس بر روی نیمرو می­ریزم، آن را باکمی برنج ترکیب می­کنم و در دهان می­گذارم. امممم، حس می­کنم در بهشت به سر می­برم. به نظر­ می­آید کسی در این اطراف به من خیره شده است.
«پس امروز حالت خوبه دیگه، آره؟»
«هان؟»
همچنان که غذایم را می­جوم، مامان­بزرگ به آرامی به من نگاه می­کند. یاتسوها پوزخندی به من می­زند و می­گوید: «ولی دیروز حتماً یه چیزش شده بود. یهو همین جوری جیغ می­زد.»
جیغ می­زدم؟ مامان­بزرگ با سوءظن به من نگاه می­کند، یاتسوها هم لبخند می­زند (مطمئنم دارد مسخره­ام می­کند).
«هان؟ چی؟ چی می­گید؟ قضیه چیه؟»
جدا درباره چه صحبت می­کنند؟ مسخره است.
دینگ – دانگ – دینگ – دانگ
ناگهان، بلندگوی کنار در با صدای گوش­خراشش شروع به کار می­کند: «صبح همگی به خیر»
این صدای خواهر بزرگ دوستم سایا(۸) است (در حال حاضر در بخش «اطلاعات زندگی منطقه­ای» شهرداری کار می­کند). ایتوموری(۹)، جایی که من زندگی می­کنم، یک شهر کوچک تمیز با جمعیتی نفری است. بیش­تر مردم اینجا یکدیگر را می­شناسند یا دست­کم، به واسطه یک نفر سوم باهم آشنایی دارند.
«این شما و این هم اخبار صبحگاهی ایتوموری»
بلندگو این کلمات را به عبارت­های کوچک تقسیم می­کند: «این شما... و این هم... اخبار صبحگاهی... ایتوموری.» این بلندگوها در سراسر شهر قرار دارند. به این ترتیب، صدایی که پخش می­کنند در کوهستان­ها پژواک می­یابد و دوباره به خودشان برمی­گردد، مثل این است که این صدا دوباره تکرار بشود.
دو بار در روز، صبح و عصر، این ایستگاه رادیویی پیش­گیری از حوادث در سراسر شهر اخبار خود را پخش می­کند. هر خانه یک گیرنده دارد. به این ترتیب تمام مردم شهر هرروز از اخبار محلی آگاه می­شوند: برنامه ریزی برای مسابقات ورزشی، نحوه برقراری تماس با کسی که مسئول پارو کردن برف است، دیروز چه کسانی به دنیا آمدند، امروز چه کسانی مرده­اند.
«با توجه به انتخابات شهرداری ایتوموری که روز بیستم ماه آینده برگزار می­شود، کمیته مدیریت انتخابات شهر...»
کلیک. بلندگوی کنار درگاه خاموش می­شود. مامان­بزرگ دستش به آن نمی­رسد، به همین دلیل پریز را از برق بیرون می­کشد. او هشتاد سال را رد کرده است، همان کیمونو(۱۰)ی سنتی همیشگی را پوشیده است. ژستی که به خود گرفته است خبر از خشم درونی­اش می­دهد. بااینکه خشم سرد او مرا تحت تاثیر قرار داده است، ولی بازهم کنترل را برمی دارم و تلویزیون را روشن می­کنم. در ادامه صحبت­های خواهر سایا، خانم مجری خندان شبکه تلویزیونی ان­اچ­کی(۱۱) اخبار را ادامه می­دهد:
«تنها یک ماه با مشاهده ستاره دنباله­داری فاصله داریم که به نظر می­رسد هر هزار و دویست سال یک­بار ظاهر می­شود. به مدت چند روز، این ستاره دنباله دار حتی با چشم غیرمسلح هم قابل مشاهده خواهد بود. با توجه به این­که مهم­ترین پدیده نجومی قرن در شرف وقوع است، جاکسا(۱۲) و موسسه­های تحقیقات زیادی از سراسر جهان برای تحقیق و بررسی این رویداد خود را آماده کرده­اند.»
بر روی صفحه متنی زیرنویس شده است: ماه آینده ستاره دنباله دار تیامات(۱۳) با چشم غیرمسلح قابل مشاهده است. تصویر نامشخصی از ستاره دنباله­دار هم نشان داده شده. مکالمه­های ما متوقف شده است. تنها صدای غذا خوردن ما و اخبار شبکه ان­اچ­کی شنیده می­شود. صدای غذا خوردن آرام ما با نوعی حس گناه همراه است، مثل زمزمه­های آرامی که سر کلاس صورت می­گیرد.
یاتسوها به یک باره در بدترین موقع می­­گوید: «خوب نمی­شه باهاش آشتی کنی؟...»
نگاه تندی به او می­اندازم: «این مسئله مربوط به آدم بزرگ هاست.»
درست است... این مسئله مربوط به آدم بزرگ هاست. انتخابات مسخره! جایی در میان بادها، صدای عجیب حرکت یک بادبادک شنیده می­شود: فیییییووووو!

من و یاتسوها هم هم­زمان باهم با مامان­بزرگ خداحافظی می­کنیم و از در خارج می­شویم. جنبش قرقاول­ها خبر از وقوع یک طوفان می­دهد.
از مسیر باریک سنگ­فرش شده­ای عبور می­کنیم که در کناره تپه امتداد می­یابد و در طول مسیر خود، با چندین پلکان سنگی ترکیب شده است. از سایه­ای که کوه­ها ایجاد کرده­اند عبور می­کنیم و زیر نور آفتاب قرار می­گیریم. زیر پای ما یک دریاچه گرد و دایره­ای شکل بنام دریاچه ایتوموری قرار دارد. سطح آرام آن خورشید صبحگاهی را انعکاس می­دهد و می­درخشد، هرچند کسی به آن توجه نمی­کند. زیر آسمان آبی که با تکه­­های ابر پرشده است، سلسله کوه­های سرسبز امتدادیافته اند. در این حین، یک دختربچه با موهای دوگوشی و کوله­پشتی مدرسه سرخ­رنگی بر پشت، بدون هیچ دلیلی جست­وخیز زنان مسیر خود را ادامه می­دهد. من هم کنارش هستم، دختری دبیرستانی با پاهایی برهنه (جوراب به پا ندارد) که محو محیط شده است. در ذهنم سعی می­کنم با صدای ویولن، برای این مناظر یک موسیقی پس­زمینه خلق کنم. اوه! شبیه افتتاحیه یک فیلم ژاپنی شد. باید هم همین­طور باشد. چون به نوعی ما در دهات زندگی می­کنیم، یک محیط کاملاً ژاپنی که چندین دهه با دنیای مدرن فاصله دارد.
«میتسوهاااااا!»
بعد از این­که من و یاتسوها جلوی درب مدرسه ابتدایی از هم جدا می­شویم، صدایی از پشت سرنام مرا فریاد می­زند. تشی(۱۴)، سوار بر دوچرخه باحالتی اخمو در حال نزدیک شدن است. سایا هم پشت سر او بر روی ترک دوچرخه نشسته و با لبخند به من نگاه می­کند.
وقتی نزدیک می­شوند، تشی با غرولند می­گوید: «زود باش پیاده شو»
«من همین­جا راحتم. اذیت نکن دیگه.»
«بیا پایین بابا، خیلی سنگینی»
«تو هم خیلی بی­ادبی.»
هنوز صبح شروع نشده؛ این دو نفر مثل زن­وشوهرهای سریال­های کمدی اذیت کردن یکدیگر را شروع کرده­اند.
«شما دو تا خیلی به هم میاین»
هردو باهم می­گویند: «نخیرم!»
این­که با چنین جدیتی این مسئله را رد می­کنند، بامزه است. لبخندی می­زنم. موسیقی متن ذهنم به سراغ یک تک­نوازی جسورانه گیتار رفته است. ما سه نفر ده سالی هست که باهم رفیق هستیم. من، سایا ریزنقش با موهای چتری که در پشت سر به دو رشته موی باریک تقسیم شده اند، و تشی بلند و لاغراندام با موهایی بسیار کوتاه که به طورکلی در هیچ زمینه­ای تجربه خاصی ندارد. این دو نفر به نظر می­آید همیشه در حال دعوا هستند. ولی با توجه به این­که مکالمات آن­ها همیشه به شکل بی نقصی باهم هماهنگ است، ازنظر من زوج بسیار خوبی برای هم خواهند شد.
سایا درحالی که از دوچرخه پیاده می­شود، به موهای بافته شده من دست می­زند و می­گوید: «وای میتسوها، امروز خیلی خوب موها تو درست کردی.» ولی موهای من مثل همیشه است: دو رشته موی بافته شده که در پشت سر با یک ریسمان حلقه شده­اند. مادرم خیلی وقت پیش این روش را به من یاد داد.
«هان؟ مگه موهام چشه؟»
این حرف او مرا یاد مجموعه­ای از صحبت­هایی می­اندازد که به خاطر قضیه­ای که هنگام صبحانه خوردن پیش آمد، به نوعی فراموش کرده بودم. امروز «خیلی خوب» موهایم را درست­ کرده­ام، یعنی دیروز طور دیگری بوده­اند؟ همچنان که سعی می­کنم بفهمم اوضاع چه بوده است، تشی با نگرانی به جلو خم می­شود: «مادربزرگت جن­گیریت کرد، مگه نه؟»
«جن­گیری؟!»
«اره، به جان خودم روح روباهی چیزی رفته بود تو بدنت.»
با این توضیح غیرمنتظره او اخم می­کنم و می­گویم: «ببخشید؟!»
سایا که از این حرف­ها به ستوه آمده به­جای من صحبت می­کند: «میشه این قدر همه چیز رو اسرارآمیز نکنی؟ میتسوها حتماً یه ذره استرس داشت، همین.»
استرس داشتم؟
«هان؟ صبر کن ببینم، جریان این حرف­ها چیه؟»
چرا همه نگران من شده­اند. دیروز که... چیزی از دیروز یادم نمی­آید. ولی مطمئنم فقط یک روز معمولی بوده است. همممم... صبر کن، شاید واقعاً؟ دیروز، من...
«... و مهم­تر از همه»
صدای عمیقی که از طریق یک بلندگو شنیده می­شود رشته افکارم را قطع می­کند. در آن سوی جاده، جلوتر از ردیفی از گلخانه­ها، جمعیتی ده، دوازده نفره در فضای پارکینگ شهرداری که اتفاقاً فضای بزرگی هم است، گرد هم جمع شده­اند. بابای من، در مرکز این جمعیت با میکروفونی در دست ایستاده است. او بلندقدتر و جسورتر از بقیه افراد است. او بنری به صورت اریب بر روی کت­وشلوار خود پوشیده است. بنری که بر روی آن باافتخار نوشته شده است: متصدی(۱۵) – توشیکی میامیزو(۱۶). او در حال حاضر برای انتخابات شهرداری نامزد شده است:
«مهم­تر از همه، مسئله احیای دوباره اقتصاد است که برای تداوم پروژه بازسازی منطقه ضروری است! تنها وقتی این مسئله را محقق کردیم می­توانیم به فکر برقراری جامعه­ای امن و عاری از نگرانی باشیم. بنده به­عنوان متصدی این پست، می­خواهم به اصلاح برنامه­های جامعه­ای بپردازم که خودم­ هم بخشی از آن هستم و این فرآیند را به کمال برسانم! من این منطقه را با اشتیاقی تازه رهبری می­کنم، و جامعه محلی می­سازم که در آن هرکسی، از بچه­ها گرفته تا شهروندان بزرگ­تری که داریم، بتوانند استراحت کنند و از زندگی رضایت­بخش و فعالانه خود لذت ببرند. من عزم خودم را جمع کرده­ام که این رویا را به عنوان یک هدف...»
واقعاً سخنرانی ماهرانه است که تقریباً می­تواند همه را ترغیب کند. ولی تاثیری روی من ندارد. این کارزار انتخاباتی بیش­تر به درد تلویزیون می­خورد نه پارکینگی که در سیطره دشت­ها و کشتزارها قرار دارد. می­توانم زمزمه­های جمعیت را بشنوم: «این دوره بازم میامیزو میشه»، «معلومه حسابی خرج کرده»،... این صحبت­ها مرا غمگین­تر می­کند.
«به به، میامیزو»
«صبح به خیر.»
عالی شد. باید با سه همکلاسی احوال­پرسی کنم که کم­ترین علاقه را به آن­ها دارم. این سه نفر بچه­های افاده­ای و پرزرق وبرق کلاس ما هستند که به خاطر هر مسئله جزئی به ما (به قول خودشان «زنبورها») تیکه می­اندازند.
یکی از آن­ها، نگاهی منظور دار به پدرم می­اندازد و می­گوید: «شهردار و پیمانکار.» وقتی جهت نگاه او را دنبال می­کنم، متوجه می­شوم پدر تشی هم با قیافه­ای خوشحال کنار پدر من ایستاده است. او همان جلیقه شرکت سازمانی که در آن کار می­کند را پوشیده و بازوبندی با این مضمون به بازو بسته است: حامی توشیکی میامیزو.
پسری که این حرف را زده بود نگاهی به من و بعد به تشی می­اندازد، سپس در ادامه می­گوید: «بچه­هاشون کلی باهم صمیمین. باباها تون میگن باهمدیگر بگردین؟»
چه قدر احمقانه. پاسخی نمی­دهم و با سرعتی بیش­تر حرکت می­کنم، فقط می­خواهم ازآنجا دور شوم. در صورت تشی هم چیزی دیده نمی­شود. تنها سایا ناراحت و کمی آشفته شده است.
«میتسوها!»
ناگهان صدایی بلند به گوش می­رسد. نفسم در گلویم گیر می­کند. باورم نمی­شود. پدرم میکروفون را پایین گرفته تا مرا صدا بزند. تمام جمعیت روی­شان را به طرف من برمی­گردانند.
«میتسوها، صاف وایستا!»
سرخ می­شوم. اوضاع به­قدری بد است که نزدیک است گریه­ام بگیرد. دوست دارم بدوم و فرار کنم. اما با ناامیدی مقاومت می­کنم و سعی می­کنم به قدم زدن آرام خود ادامه دهم. صدای زمزمه جمعیت را می­شنوم:
«حتی نسبت به خانواده خودشم سخت گیره.»
«شهردار به این می گن.»
نیش­وکنایه­های همکلاسی­ها هم به گوش می­رسد:
«اوه چه قدر ضایع!»
«یه­جورایی دلم براش سوخت»
از این بدتر نمی­شود.
موسیقی پس­زمینه­ای که تا یک دقیقه پیش در سرم جریان داشت، ناپدیدشده است. با خودم می­گویم که این شهر بدون این موسیقی پس­زمینه، مکانی کاملاً اختناق­آور است.
معلم همراه با صدای تق تق گچ، بر روی تخته سیاه یک شعر کوتاه می­نویسد:
لطفاً از من نپرسید «چه کسی می­رود؟»، من همین­جا در کنار این شبنم­های تابستانی، منتظر عشقم می­مانم
معلم در ادامه می­گوید: «تاسوکاری(۱۷)، به معنی «چه کسی می­رود؟» ریشه اصلی واژه تاسوگاری(۱۸) به معنی گرگ­ومیشه. معنی گرگ­ومیش رو می دانید دیگه، آره؟»

خانم یوکی(۱۹)، معلم ما، همچنان که باهمان بیان فصیح خود صحبت می­کند، بر روی تخته با حروف درشت واژه تاسوگاری را می­نویسد.
«وقتی­که بعد غروب آفتاب هوا نه کاملاً تاریکه نه روشن. مثل پنجره­ای که تار شده. این جور مواقع سخت میشه مردم رو شناسایی کرد. شاید حتی کسایی رو ببینید که انسان نباشند. تو همین موقع است که مردم با موجودات شیطانی و مردگان برخورد می­کنند. گرگ­ومیش یه معادل دیگه هم داره که این معنی رو خیلی خوب می­رسونه. می گن قبلاً معادل­های دیگه هم داشته.»
خانم یوکی دو اصطلاح دیگر بر روی تخته­سیاه می­نویسد. ولی خیلی شبیه اصطلاح قبلی هستند، انگار که تنها حروف را جابه­جا کرده باشد. یکی از بچه­ها می گوید: «خانم اجازه! سوال دارم! پس تاریک­روشن معنیش چی میشه؟»
و من با خودم فکر می­کنم: قبلاً ­گرگ­ومیش را شنیده بوم. اما از وقتی که یادم می­آید نشنیده­ام مردم برای غروب آفتاب از تاریک­روشن استفاده کنند. خانم یوکی وقتی سوال دانش­آموز را می­شنود، لبخندی می­زند. می­دانید، برای تدریس در چنین دبیرستان ساده­ای آن هم در یک شهر کوچک، معلم ما بیش ازحد زیباست.
«فکر کنم اینو به لهجه محلی گفتی درسته؟ شنیدم آدم­های مسن ایتوموری هنوز گهگاهی از کلمات اصیل ژاپنی استفاده می­کنند.»
یکی از پسرها می­گوید: «اگه بلد نباشیم که کارمون راه نمیفته!» همه شروع به خندیدن می­کنند. بیراه نمی­گوید. مامان­بزرگ هم گاهی اوقات از کلماتی استفاده می­کند که من اصلاً متوجه نمی­شوم. بعضی از اصطلاحاتی که استفاده می­کند چند قرن است که از دایره لغات مردم ژاپن حذف شده اند. همچنان که به این مسائل فکر می­کنم، از سر بیکاری دفترم را ورق می­زنم. ناگهان، در صفحه­ای که قاعدتاً باید خالی باشد، این جمله با حروف بزرگ نوشته شده است:
تو کی هستی؟
هان؟... این دیگر چیست؟ صداهای اطرافم محوشده و به­آرامی دور می­شوند. چنان­که گویی این دستخط ناآشنا دارد مرا می­بلعد. این خط من نیست. دفترم را هم به کسی قرض نداده­ام. یعنی چه؟ «من کی هستم»؟ این چه معنی می­دهد؟
«... زو. نوبت شماست، خانم میامیزو»
بلافاصله بلند می­شوم: «هان؟ بله!»
خانم یوکی به من می­گوید: «از صفحه نودوهشت شروع کنید خوندن لطفاً.» درحالی که همچنان مرا برانداز می­کند، باحالتی خوشحال می­گوید: «خوبه که امروز اسمتون یادتون مونده خانم میامیزو.»
با این حرف، شلیک خنده در کلاس می­پیچد. ببخشید؟ واقعاً جریان چیست؟
«یعنی یادت نمیاد؟»
«... نه»
«واقعاً؟»
جرعه­ای از آب موزم می­خورم و می­گویم: «آره، واقعاً.» خوش­مزه است! سایا طوری به من نگاه می­کند که انگار یک مرده دیده است.
«... نه. ببین. دیروز، یادت رفته بود کدام میز و قفسه مال توئه. موهات شلخته و عجیب وغریب بود و اونا رو از پشت نبسته بودی. روبان یونیفرمت هم همرات نبود. کل روزم بدخلق بودی.»
سعی می­کنم تصور کنم چه حالتی داشته­ام... نه!
«چی؟! امکان ندارد، جدی میگی؟!»
«اره، دیروز جوری رفتار می­کردی انگار فراموشی داشتی.»
گیج شده­ام. سعی می­کنم به دیروز فکر کنم... ولی انگار این بخش از حافظه­ام برداشته شده است. نمی­توانم دیروز را به خاطر بیاورم. نه، بخش­های کوچکی از آن یادم می­آید.
جایی در یک شهر ناآشنا بودم؟
تصویری را در آینه می­دیدم... تصویر یک پسر؟
سعی می­کنم خاطراتم را به یاد بیاورم، چقدر سخت است! فیییییووووو. بادبادکی با این حرکت سریع مرا به سخره می­گیرد. وقت ناهار است و ما در گوشه­ای از حیاط مدرسه، آبمیوه در دست مشغول صحبت هستیم.
«هممم... مثل این­که کل روز رو تو این رویای عجیب بودم. رویایی مثل... مشغول زندگی یه نفر دیگه باشی؟... ام، چیز زیادی ازش یادم نمیاد...»
«فهمیدم!»
تشی به یک باره فریاد می­زند و مرا از جا می­پراند. یکی از مقاله­های مجله ام یو(۲۰) (که همیشه درباره موضوعات اسرارآمیز می­نویسد) را به­طرف ما می­گیرد و با شوق­وذوق شروع به صحبت می­کند:
«خاطرات زندگی قبلیت! قضیه همینه! اره، می دانم حتماً می­خوای بگی این حرفا علمی نیست، ولی اگه یه جور دیگه به ماجرا نگاه کنی و اینو در نظر بگیری که بر اساس نظریه جهان­های چندگانه اورت(۲۱)، ضمیر ناخودآگاهت با یه جهان دیگه ارتباط برقرار کرده و...»
سایا با تندی صحبت­های او را قطع می­کند و می­گوید: «دهنتو ببند بابا.»
من هم تقریباهم­زمان با سایا به تشی می­گویم: «وایسا ببینم! نکنه تو اون جمله رو تو دفتر من نوشتی؟»
«هان؟ چی نوشتم؟»
نه فکر نمی­کنم. تشی آدمی نیست که از این نوع شوخی­ها بکند، و اصلاً چرا باید چنین کاری بکند؟
کمی عقب می­نشینم و می­گویم: «اممم، هیچی، ولش کن.»
«چی می­گی؟ منظورت چیه؟ من نوشتم؟ من کاری کردم؟»
«گفتم بی خیال.»
«هان؟ میتسوها خیلی بی­ادبی! سایا می­شنوی چی میگه؟ الکی به من تهمت می­زنه! برام پاپوش درست می­کنه! زنگ بزنید پلیس، من یه پلیس می­خوام! یا نه صبر کن، شاید وکیل بهتر باشه. شماها می­دونید این جور مواقع باید چیکار کرد؟»
سایا که تلاش زیادی می­کند گله و شکایت­های تشی را نادیده بگیرد، به من می­گوید: «درهرصورت میتسوها دیروز یه­جورایی بامزه شده بودی. مریض بودی؟»
«هممم... خیلی عجیبه. شاید استرس داشتم.»
به تمام ماجراهایی فکر می­کنم که تابه حال از سر گذرانده­ام. تشی دوباره غرق در مجله شده است، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. این گونه رها کردن اتفاقات یکی از فضیلت­های اوست.
«همین درسته! تازگی­ها استرس زیاد داشتی.»
حق با اوست. جدا از مسئله انتخابات، امشب مراسم سنتی هم در پیش است. چرا، واقعاً چرا، در این شهر فسقلی و کوچک من باید پدر شهردار داشته باشم و مادربزرگی که راهب اصلی یک معبد شینتو(۲۲) است؟ صورتم را در میان زانوانم پنهان می­کنم و آه عمیق عمیقی می­کشم...
«ااااااه... می­خوام هرچه زودتر مدرکو بگیرم و برم توکیو. این شهر خیلی تنگ و کوچیکه!»
سایا هم با سر تائید می­کند و نشان­ می­دهد که کاملاً متوجه صحبت­هایم می­شود. سپس می­گوید: «مامان و خواهرام همه­شون یکی یکی تو ایستگاه رادیویی شهر کار کردن. وقتی بچه بودم خانمای همسایه به هم می­گفتن: دختر کوچولوی اخبارگو. منم یه جورایی دارم وارد تیم خبررسانی می­شم. دیگه نمی­دونم چیکار می­خوام بکنم.»
«سایا، بیا وقتی فارغ التحصیل شدیم باهم­دیگه ازاینجا بزنیم بیرون بریم توکیو! تو این شهر حتی وقتی بزرگ بشیم هم بازم مثل مدرسه دست­وپامون بسته است! این آداب ورسوم عقب افتاده قدیمی هیچ­وقت دست از سر ما برنمی­دارند! تشی تو چی؟ با ما میای دیگه، آره؟»
تشی که به نظر می­آید غافل­گیر شده است از بالای مجله نگاه­ می­کند: «همم؟»
«... اصلاً گوش کردی چی گفتیم؟»
«امم. راستش نه، عه... به نظرم من کل عمرم همین­جا می­مونم.»
من و سایا باهم آآآآآآآآه بلندی می­کشیم. همین اخلاقش باعث می­شود دخترها علاقه­ای به او نداشته باشند... البته بگذریم که خودم هم تابه حال با هیچ پسری نبوده­ام.
باد به­آرامی می­وزد. وقتی سعی می­کنم رد باد را دنبال کنم، دریاچه ایتوموری را پیش پایمان می­بینم: آسوده، آرام و کاملاً بی­تفاوت نسبت به دنیا.
این شهر کتاب­فروشی یا دندان­پزشکی ندارد. هر دو ساعت یک بار یک قطار می­آید. اتوبوس­ها تنها دو بار در روز از شهر می­گذرند. نمی­توانیم از وضعیت آب­وهوای منطقه خود باخبر شویم و نقشه های ماهواره­ای گوگل نقشه شهر ما را شبیه یک موزاییک نشان می­دهد(۲۳). فروشگاه کوچک شهر ساعت نه شب تعطیل می­کند و تنها محصولاتی مثل دانه­های گیاهی و تجهیزات باکیفیت کشاورزی می­فروشد.
درراه بازگشت به خانه، من و سایا هنوز در مرحله «غر زدن در مورد ایتوموری» هستیم.

نظرات کاربران درباره کتاب اسم تو

فیلمش که عالی بود، کتابش هم هرکی خرید برای منم تعریف کنه
در 1 ماه پیش توسط omid GH