فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حریر شب

کتاب حریر شب

نسخه الکترونیک کتاب حریر شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حریر شب

با احتیاط جلو می­رفتم، انگار روی میدان مین قدم می­گذاشتم. زیر شلاق نگاه کنجکاو شاگردان روی نیکمت ته کلاس نشستم. جایی که دو ردیف از پنجره دور بود و من فقط می­توانستم از آن دور سرک بکشم. دختر بغل دستی که می­بایست همان حیدری باشد، با اکراه برای من جا باز کرد. شاید حس کرد که از نشستن در آن­جا ناراضی هستم. دقیقه­ای نکشید که خودکاری دستش گرفت و تند و تند چیزی روی کاغذ نوشت و جلو من گذاشت. کنجکاوی وادارم کرد که زیر چشمی نوشته کاغذ را بخوانم. "زندگی چون گل سرخ است، پر از خار، پر از برگ پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گلی چیدیم، خار، عطر، گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوارند." امیدوارم بودم که مخم را با این خزعبلات پر نکند. اما دروغ چرا ناخواسته خنده­ای روی لبم نشست و یخم باز شد. آهسته گفتم: «حالا اینا که نوشتی پر از خارَن یا خاک؟»

ادامه...

بخشی از کتاب حریر شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

زندگی، سفر کردن در لحظات سرشار از تلخ و شیرینی است که در مکتب زندگی می­آموزیم و قسمت شیرین را خاطره و تلخ را تجربه می­نامیم. روزی که من و شیما همراه مامان برای اسم نویسی به دبیرستان چمران رفتیم، زندگی واقعی من شروع شد، اما نمی­دانستیم که من پرخاطره­ترین تجارب زندگی را در راه مدرسه خواهم اندوخت و شیما پشت نیمکت کلاس.
جلوتر از آن­ها وارد شدم. حیاط دبیرستان خلوت بود. بچه­ها سر کلاس درس بودند. فراش تپلی با مانتو رنگ و رو رفته و دمپایی که در پایش لخ لخ می­کرد به پیشوازمان آمد و جواب سلام مامان را با تکان سر داد و با دست به آن طرف حیاط اشاره داد. مامان با تردید پرسید: «شما نمی­تونی حرف بزنی؟»
زن با صدای ضعیفی که به جثه­اش نمی­خورد گفت: «ساختمان اول، اتاق دوم، خانم زنگنه تو دفتر کارش هستن.»
زن بی­اعتنا به سمت جاروی زهوار در رفته کنار دیوار رفت. صدای خش خش جارو را از پشت سرم شنیدم که مشغول کار بود، گفتم: «چه کار خسته کننده­ای داره. حتماً اینم درساش رو خوب نخونده.»
شیما خودشیرینی کرد که نگو تو را به خدا گناه دارد. مامان غرغرکنان گفت: «چه گرد و خاکی هم به پا کرده؟»
با احتیاط گفتم: «هیچ هم گناه نداره. دبیرستان دخترونهَ­س، اینم داره نظافت کردن یادمون می­ده.»
مامان با نگاه توبیخ کننده­ای به من فهماند که پرحرفی می­کنم و در دفتر زنگنه نباید دهان باز بکنم. اما من از رو نرفتم. «خودتون گفتین، به من چه.»
ساختمان اول راهش نزدیک بود. بعد از دقایقی هر سه به پاگرد پله رسیدیم تا به دفتر برسیم، صدای مامان درآمد. همیشه از پا درد می­نالید و می­گفت، زن چند شکم زاییده از خودش مراقبت نکند، زودتر از موقع پوکی استخوان می­گیرد. مثلاً از ازدواج در سن جوانی و پشت سر هم بچه­دار شدن ما را می­ترساند. جای تعجب بود که مامان از همه چیز شاکی بود. از زندگی، روزمرگی و پادرد. عادت به پیاده روی نداشت. کاش با ما نمی­آمد. پشت دفتر سرش را خم نمود و دست روی کاسه زانویش مالید. «انگار دارن تو استخونام هاونگ می­کوبن.»
زور زدم تا چیزی نگویم. شیما دست مامان را گرفت. صدای برنده­اش رشته افکارم را برید: «معطل چی هستی؟ با چشم باز خوابت برده. در رو بزن.»
همیشه عصبی که می­شد، با کنایه حرف می­زد. تقه­ای به در زدم و صدایی گفت: «بفرمایین!»
خانم زنگنه از پشت میز تکانی به خود داد و بی آن که به صورت ما نگاه کند، به سمت صندلی کنار دیوار دست دراز کرد. «بفرمایین، خواهش می­کنم.»
صورت زن خشک و نچسب بود. مانتو و مقنعه خاکستری تنش رنگ و رویش را گرفته نشان می­داد. مامان جلوتر از من نزدیک رفت و پرونده جفت­مان را به طرفش دراز کرد و روی صندلی نزدیک میز نشست. زن نگاهی سرسری به پرونده شیما انداخت و با نگاه تحسین آمیزی او را برانداز کرد. طبیعی بود که از دیدن پرونده من خیلی هم تحت تاثیر قرار نگرفت. با حالتی که سرمان منت می­گذاشت گفت: «ما وسط سال دانش آموز جدیدی قبول نمی­کنیم. اما توصیه کتبی آقای دهقان رو
نمی­تونیم نشنیده بگیریم. ایشون برامون عزیز هستن.»
کنار مامان با دستانی آویخته از شانه ایستادم. برخورد زن با ما مسخره بود. حیف به مامان قول سکوت داده بودم. برای اسم نویسی دردبیرستان که این همه ناز و کرشمه لازم نبود. مثلاً نمی­خواست با پذیرفتن شاگرد تنبلی مثل من اعتبار دبیرستان را پایین بیاورد. مامان با قدردانی مخصوص خودش زیر لب گفت: «خدا پدر آقای دهقان رو بیامرزه. همسایه­مون هستن. لطف کردن با توصیه­شون. می­دونین رفت و آمد وسط زمستون اونم به دبیرستان فاطمی سخته.»
زنگنه که پیدا بود وقت درد دل کردن ندارد، یک راست سر اصل مطلب رفت: «خانم بهجت، شما می­تونین تشریف ببرین. در رابطه با همکاری خونه و مدرسه و پرداخت مخارج جانبی تماس می­گیریم. دخترهام برن سرکلاس درس.»
مامان با دو دلی پرسید: «یعنی شهریه!»
لبان نازک زنگنه از شنیدن حرف­های مامان مثل دو خط باریک از هم باز شدند و لبخند نامحسوسی روی لبش نقش بست، گفت: «خواهش می­کنم. دبیرستان پولی نیست. مخارج دبیرستان و برگزاری جشن و این حرفا که چیز مهمی نیستن. مگه دبیرستان آستارا مخارج ندارن؟ یه پول جزیی که شهریه محسوب نمی­شه.»
زنگنه رو به شیما گفت که کلاس چهارم الف ته کریدور برود. او کیف مدرسه در دست بدون خداحافظی از دفتر بیرون رفت. زنگنه رویش را به من کرد و گفت: «منتظر چی هستی. دعوت­نامه رسمی برات نمی­فرستن. برو سر کلاس.»
به گوش من این طور می­آمد یا همه یک جوری با من حرف می­زدند که انگار دیرفهم هستم. نمی­خواستم مامان را تنها بگذارم ولی زنگنه دوباره حرفش را تکرار کرد که سر کلاس ب بروم. ساختمان دست چپ حیاط، ته کریدور آخرین اتاق.
یک ماه و اندی از شروع سال تحصیلی می­گذشت. سال اول دبیرستان را شروع می­کردم. منتظر رسیدن نامه انتقالی بابا بودیم. برای گرفتن جواب، زیادی صبر کردیم. انتقال از گمرکات شهرستان به تهران دشوار بود و ما باید چند سالی صبر می­کردیم. پیدا کردن خانه خالی در تهران بدتر بود. رویای زندگی در شهری که روزی در آن بدنیا آمده بودم را داشتم و برگشت­مان طول کشید. عاقبت وقتی به زادگاه­مان برگشتیم، سن و سالی از ما گذشته بود و حتی یک دوست ثابت در مدرسه یا همسایگی نداشتیم. تا می­خواستیم جایی بمانیم و ریشه بزنیم، مجبور بودیم، دوباره اسباب­کشی کنیم. نمونه تمام عیار یک بچه کارمند گمرکی بودیم. پدر شهرستان را ترجیح می­داد ولی مامان به خاطر آینده ما وادارش کرد تا دوباره منتقل بشویم. او خانه­دار بود و دلش می­خواست به تنها خواهرش که حوالی صادقیه می­نشستند، نزدیک باشد. بابا جلوتر به تهران آمد و نامه انتقالی را دستی آورد. با کمک خاله جایی را پیدا کرد و دستور حرکت ما را داد. از اجاره نشینی بیزار بودیم ولی افسوس که گرفتن خانه سازمانی در تهران راحت نبود. باید مدت­ها در لیست انتظار می­ماندیم تا آپارتمانی خالی شود. بابا دوست نداشت در قفس زندگی کنیم ولی از سرنوشت نمی­توان فرار کرد. قسمت ما همان قفس بود. بعد از گشت و گذار زیاد خانه­ای نقلی با حیاط خلوت نصیب­مان شد. دیگران جرات دخالت و اظهار فضل در تصمیمات بابا را نداشتیم. به نظر او باید به وظیفه خودمان می­رسیدیم و در کار بزرگترها فضولی نمی­کردیم. وظیفه ما هم درس خواندن بود و بس. ما چاره­ای جز دعا کردن نداشتیم. در خفا از خدا می­خواستیم که خانه­مان در جای خوبی باشد تا رویمان بشو دوستی را دعوت کنیم. اگر خانه ما جای پرتی بود که واویلا، آن­ وقت کی رویش می­شد در مدرسه بگوید که فلان جا زندگی می­کنیم. مامان می­گفت، همین آدما ما را عقب نگه داشته و به دیگران ربطی ندارد که ما کجا و چه­طور زندگی می­کنیم. هفت هفته از باز شدن مدارس می­گذشت. بابا تا لحظه آخر اسباب کشی دو دل بود و انتقال پرونده تحصیلی ما هم دیر شد. جای خوشحالی بود که خاله مونس و شوهرش در تهران زندگی می­کردند و دلمان خوش بود که فامیلی در تهران داریم. البته عمه گلی و خانواده­اش هم بودند.
مامان روی پله ایستاد و برای من دست تکان داد. می­خواست مطمئن بشود که سر کلاس می­روم. در حال خداحافظی با او دعا کردم، یک دوست مهربان پیدا کنم. دوست داشتم کنار پنجره بنشینم. این طوری وقتی حوصله­ام سر می­رفت، یواشکی بیرون نگاه می­کردم و فکرم را پرواز می­دادم. نزدیک کلاس برسیدم. نفس را در سینه حبس کردم و وارد شدم. هول شده بودم. وقتی دستگیره را چرخاندم و وارد کلاس شدم یادم آمد که هنوز در نزده­ام. دبیر خیره نگاهم کرد. ناخواسته عقبگرد به سمت در برگشتم و تقه­ای پشت در زدم. صدای خنده چند نفر بلند شد. خودم را جمع و جور کردم و چیزی به رویم نیاوردم. دو کتاب بیشتر با خودم نیاورده بودم و نمی­دانستم برنامه درسی کلاس چیست. کیفم را از روی دوشم برداشتم و روی کتاب­ها گذاشتم. متوجه شدم که دبیر چشمش را به من دوخته. با تکان سر سلام دادم. دبیر لبخند خشکی زد و گفت: «ببینم اون جا که بودی، اول وارد کلاس می­شدی و بعد در می­زدی؟»
زیر لب گفتم: «می­بخشین، هول شدم.»
«عیب نداره تا دفعه بعد. حالا که اومدی تو و تموم شد. من شایگان هستم، دبیر فیزیک.»
شاگردان در حال مسئله فیزیک بودند. دخترهای ردیف جلویی شش­دانگ حواسشان به من بود. خانم شایگان نگاه پرسانش را به من دوخت که بیشتر از خودم بگویم. قدم دیگر را جلوتر برداشتم و گفتم: «من تمارا بهجت هستم و امروز به این دبیرستان منتقل شدم.»
دوباره صدای کرکر خنده دخترها بلند شد. معلوم بود که به حرف­های ما گوش می­دادند. خانم شایگان گفت: «منتقل شدی؟ مگه شاغلی؟»
با خونسردی جواب دادم: «خوب درس خوندن هم خودش شغلیه.»
کجای حرفم خنده­دار بود که دخترها دوباره خندیدند. چشمان خانم شایگان برق زدند. «هوم! درس هم نخونی، دلقک خوبی می­شی.»
«من فقط جواب سوال شما رو دادم.»
از حرفش رو ترش کردم که دوباره گفت: «زبونت هم که درازه. زیر حرف نمی­مونی.»
شیما می­گفت، زبان من بوی قورمه­سبزی می­دهد و نه سرم. زبان من چیزی بود که می­توانست بلای جانم شود و سر سبزم را به باد بدهد. زن دستش را به انتهای کلاس اشاره داد. جایی که معمولاً تنبل­های کلاس می­نشینند. کنار دیوار نیمکتی قرار داشت که فقط یک نفر روی آن نشسته بود. از پشت سر صدای شایگان را شنیدم: «خوشمزگی بسه دیگه. صورت مسئله رو از حیدری بگیر و حل کن!»
با احتیاط جلو می­رفتم، انگار روی میدان مین قدم می­گذاشتم. زیر شلاق نگاه کنجکاو شاگردان روی نیکمت ته کلاس نشستم. جایی که دو ردیف از پنجره دور بود و من فقط می­توانستم از آن دور سرک بکشم. دختر بغل دستی که می­بایست همان حیدری باشد، با اکراه برای من جا باز کرد. شاید حس کرد که از نشستن در آن­جا ناراضی هستم. دقیقه­ای نکشید که خودکاری دستش گرفت و تند و تند چیزی روی کاغذ نوشت و جلو من گذاشت. کنجکاوی وادارم کرد که زیر چشمی نوشته کاغذ را بخوانم. "زندگی چون گل سرخ است، پر از خار، پر از برگ پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گلی چیدیم، خار، عطر، گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوارند."
امیدوارم بودم که مخم را با این خزعبلات پر نکند. اما دروغ چرا ناخواسته خنده­ای روی لبم نشست و یخم باز شد. آهسته گفتم: «حالا اینا که نوشتی پر از خارَن یا خاک؟»
«بستگی داره، خودت چی می­بینی­شون.»
خانم شایگان گرومپ روی میز کوفت و گفت: «ببینم اون جا چه خبره؟ چرا مسئله رو حل نمی­کنین؟»
حیدری لبش را گزید و برگی را که صورت مسئله را در آن نوشته بود به­ طرفم دراز کرد. صفحه را از او گرفتم. نگاهی گذرا به آن انداختم و دوباره صفحه را به طرفش سراندم. حروف انگلیسی جلو چشمم می­رقصیدند. از چیزی سر در نیاوردم. خندید و گفت: «به این زودی جا زدی؟ این که تازه اول کاره، کجاش رو دیدی.»
«بهتره به جای این همه وراجی جواب رو پیدا کنی.»
حرفم تمام نشده بود که شایگان بالای سرمان ایستاد. با صدای زمختی گفت: «به به! می­بینم، از راه نرسیده خوب با حیدری جور شدی. حالا که این­طوره، بهتره هر جفت­تون پای تخته سیاه برین. حیدری صورت مسئله رو می­نویسی و بهجت هم جوابش رو پیدا می­کنه.»
طوری صحبت می­کرد که انگار خودم آن­جا نبودم. به خودم لعنت فرستادم که چرا دهنم را باز کردم. کاش روز اول را غیبت می­کردم. این هم از دعایی که برآورده نمی­شد. نه مدرسه خوبی نصیبم شد و نه خانه­مان تو دل برو بود. در یک شهرک دور افتاده ناکجاآباد، منطقه یازده که چنگی به دل نمی­زد. حالا هم ته کلاس نصیبم شد. از ظواهر برمی­آمد که حیدری نابغه کلاس نبود. دبیر عنق از راه نرسیده به من گیر داد و می­خواست آبروی شندرغازی من را از راه نرسیده زیر سوال پیش ببرد.
شایگان شاکی شد و صدا بلند کرد. «خانم بهجت! مثل این که مشکل شنوایی داری. هر جمله رو باید دو بار تکرار بکنم.»
از جایم بلند شدم. چین و چروک مانتو را صاف کردم و به راه افتادم. از دست این دبیر از خود راضی لجم گرفت. فکر می­کرد به این آسانی می­تواند من را خراب بکند. کنار دست حیدری ایستاده بودم و قیافه شاگردها را یکی یکی نگاه می­کردم. زیر لب گفتم: «خانم شایگان، اول دوست داشتم که با همکلاسی­ها آشنا بشم. من هنوز نمی­دونم موضوع چیه که بخوام حلش کنم.»
دبیر فیزیک چشمان ریزش را تنگ­تر کرد و گفت: «وقت گیر آوردی. این بچه بازی­ها رو بذار برای زنگ تنفس. همین حالاش که اسم من رو یاد گرفتی. اگه این مسئله رو هم حل بکنی، می­تونی اونای دیگه رو بشناسی، وگرنه خودت به تنبلی شناخته می­شی.»
تکه­ای گچ دستم بود و مغزم مثل یک تکه سنگ منجمد، از صورت مسئله چیزی نمی­فهمیدم. مثل طوطی نصف مسئله را دوباره رو تخته نوشتم. صدای ریز خنده از پشت سر مثل سوهان روی اعصابم خش می­انداخت. نوشتن صورت مسئله وقت کشی محض بود. از جوابش سر در نمی­آوردم. جای شیما خالی بود که اول توی سر من بکوبد و بعد هم تند و فرز جواب را بنویسد. انگشت به دهان به دست خط خودم زل زده بودم که صدای زنگ خلاص بلند شد. همهمه بچه­ها کلاس را پر کرد. لنگه ابروی شایگان بالا رفت بود. لبخند ظفرمندانه­ای زدم. شایگان گفت، آدم همیشه این طوری شانس نمی­آورد. مطمئن شدم که شایگان می­خواست سر به سرم بگذارد و یحتمل دفعه دیگر من را پای تخته رسوا بکند. با رفتن شایگان آب دهنم را قورت دادم. حیدری با صدای ریزی گفت: «باورم نمی­شه دختر! در عین بدشانسی، خوش شانس هم هستی. از بین این همه تو رو صدا زد و منم به آتیش تو سوختم. اما زنگ خورد و قصِر در رفتی.»
خواستم توی دهنش بزنم. خاک بر سر تنبل، شاکی هم بود، اما ترجیح دادم برای یک بار هم شده دهنم را ببندم و دشمن تراشی نکنم. او بغل دستم می­نشست و من با کسی آشنا نبودم. خوشبختانه کسی حواسش به من نبود و حوصله دید زدن قیافه جدید را نداشتند. چند تا از دخترهای لژنشین از پشت پنجره یکی را دید می­زدند و داستان می­بافتند. از کلاس بیرون زدم تا هوای تازه بخورم. ساعت بعد فارسی داشتیم و قرار بود کلی شعر بلغور بکنیم.
جلو دستشویی دخترها صف بسته بودند. کلاس می­ماندم بهتر بود. در حیاط دبیرستان تنها بودم. در فکر بودم که سایه­ای جلو پایم افتاد. چشمم به حیدری افتاد که از پشت سر دنبالم می­آمد. «من رو تعقیب می­کنی؟»
«شم پلیسی من بدک نیست. من یگانه هستم.»
«چه اسم قشنگی! یگانه آشنای من در این دهشت سرد.»
خنده کنان گفت: «بچه­ها این طورین. یه دفعه به آدم توجه می­کنن.»
«توجه شایگان رو که جلب کردم.»
«خواست چشم زهر بگیره. روز اول همه گمنام هستیم. سخت نگیر دیگه. باید از جایی شروع کرد. فکر نکن بقیه عاشق من هستن.»
زنگ تنفس زودتر به کلاس برگشتم. دخترها روی تخته سیاه عکس من را کشیده بودند و مسخره­ام می­کردند. از کارشان ناراحت شدم. این رسمش نبود با یک غریبه این­طور برخورد کنند. باید در کلاس نامریی می­شدم. اما بی­توجهی بقیه را به حساب توهین گذاشتم و داد زدم: «خفه شین! دخترهای دیوونه به شما می­گن همکلاسی! فقط بلدین پشت سر همدیگه بد بگین. کی دماغش درازه و باید عمل کنه، کی جشن تولد گرفته و چی پوشیده و کدوم­تون رو دعوت کرده. و از این مرخرفات! خاک بر سر همه­تون.»
همه ساکت شدند. باد در گلویم پر شد. متعجب که حرفم تاثیر گذاشته و به خاطر فریاد من ساکت شدند. متوجه شدم که نگاه دخترها به پشت سر من هست. سر برگرداندم. چشمم به خانم زنگنه افتاد که نطق بی­سر و ته من را گوش می­کرد. بدنم لرزید. حالتی که انگار من را برق گرفت. زنگنه لبخند تحقیرآمیزی زد و گفت: «چیه؟ دیگه بلبل زبونی نمی­کنی؟چی داشتی بلغور می­کردی؟»
با تته پته گفتم: «ما داشتیم شوخی می­کردیم، مگه نه بچه­ها.»
«شنیدم شوخی می­کردین. بتمرگ سر جات!»
خوبی لژنشینی مخفی شدن بود. به شرطی که اسم آدم از روی لیست خوانده نشود. اصلاً شروع خوبی نبود. از آن روز به بعد نگاه زنگنه پشت سرم بود و حس می­کردم هر جا که پا می­گذارم، من را زیر نظر دارد.
زنگ تنفس آخر شیما به سراغم آمد. با کنجکاوی پرسید؛ روزم چه­طور گذشته. حرفی نزدم که نگرانش کنم. شیما دختر درسخوان خانواده بود. عاشق مسجد رفتن و شرکت در نماز جماعت و دوره قرآن بود. هر وقت هم من را با یک روسری رنگی یا مانتو کوتاهتر از مانتو خودش می­دید، چنان لبش را گاز می­گرفت و صورتش را چنگ می­انداخت که انگار پلنگی در جلد آدمیزاد دیده. این­قدر زیر لب بسم الله و استغفرالله می­گفت که کوفتم می­شد و از این می­ترسیدم که مبادا خدا دعایم را برآورده نکند. خواهر آخری شیدا بیشتر در لاک خودش بود و کاری به ما نداشت. شیما از بین ما سه خواهر خوب خوبش بود. حرف شنو و سر به زیر. شیدا دهن لق بود و به قول مامان گند اصلی را من می­زدم. من سر به هوا بودم، چون دختر وسطی هستم. چشم خواهر کوچکترم به من بود و من باید جان می­کندم تا الگوی خوبی برای او باشم. اما من نمی­توانستم آن الگویی باشم که خانواده انتظار داشتند. این با خود شیدا بود که من را الگوی خودش قرار بدهد یا نه ولی من نمی­خواستم شیما را الگوی خودم قرار بدهم. شیما دختر خوبی بوده و هست، اما خشک بود. او هیچ وقت اهل دروغ گفتن و تظاهر نبود. نمازش را مرتب می­خواند، زرنگتر از من بود و از همه مهمتر چشم امید بابا، انگار من در این وسط نبودم. جایی بین دو خواهرم گم شده بودم و کمتر اتفاق می­افتاد که نظر آن­ها را جلب کنم. آن موقع­ها اصلاً اهمیتی به این چیزها نمی­دادم. خوشحال بودم، کسی به من گیر ندهد و کاریم نداشته باشد. کافی بود که خدا با من باشد و دعایم هم برآورده شود.
از سوتی سر کلاس چیزی به شیما نگفتم. او دهانش قرص بود و به کسی حرفی نمی­زد. از من هم می­خواست که دردسر درست نکنم. درس خواندن ما بهانه­ای برای بابا بود. اگر دختر خوبی نبودیم، خانه­نشین می­شدیم. من علاقه­ای به رشته­ام نداشتم. بابا مجبورم کرد که تجربی بخوانم. خواهرم سال چهارم طبیعی را می­خواند.
می­خواست پزشک بشود و جاه­طلبی او به تخصصش در روانپزشکی ختم می­شد. شاید او گره باز نشده پیشرفت را در خانواده می­گشود. اما من مثل او نبودم. چرا هیچ­کسی نمی­خواست قبول کند که من شیما نیستم. نمی­خواستم هم الگویی برای شیدا باشم. به من چه که او چه برنامه­ای برای زندگیش داشت. در خانه ما این­طوری بود.
زنجیره­ها به هم مرتبط بودند و تصمیم از قبل گرفته می­شد. بابا می­گفت، چیزی که برایش زحمت نکشیم، بدست هم نمی­آوریم. هیچ­چیزی رایگان نیست. من آن دختری نبودم که پدر آرزویش را داشت. من تلاشی برای آدم شدن نمی­کردم. به گفته بابا همه چیز را رایگان می­خواستم. چیزی که یک روز مردی به اسم شوهر آن را به من بدهد. به نظر من موفقیت اشکال مختلفی داشت. قرار نبود همه نابغه باشند، دانشگاه بروند و برای خودشان کسی بشوند. بعضی­ها هم مثل من حق داشتند راه دیگری انتخاب بکنند. اصرار کردم که اجازه بدهند، رشته خدمات بخوانم و کار عملی یاد بگیرم. از خیاطی خوشم می­آمد و دلم می­خواست رشته­ای عملی یاد بگیرم. بهترین طرح لباس را بکشم و روزی مزون لباس بزنم، پیراهن دست اول شیک بدوزم که در هیچ بوتیکی لنگه­اش پیدا نشود. وقتی مامان حرف­های من را می­شنید، رو ترش می­کرد. «چه آرزوی مسخره­ای! مبادا پیش بابات صداش رو در بیاری که پوست همه رو می­کنه. من حوصله در افتادن با اونو ندارم. دوخت و دوز چه ربطی به مدرسه داره؟»
آموختن خیاطی چیزی نبود که آدم بخواهد به خاطرش از درس خواندن بگذرد. درس زوری می­خواندم و خواب خیاطی را می­دیدم. عاشق طراحی لباس بودم. اما چرا باید به خاطر سوزن نخ کردن از دکتر شدن می­ترسیدم. طرح­های قشنگی در سرم بود و از هر چیزی ایده­ای می­گرفتم. همیشه در ذهنم چیزی می­کشیدم، با دیدن مانکنی در پشت ویترین فکر من به دنیای مد پرواز می­کرد و تا خانه می­رسیدم، روی کاغذ الگو می­زدم. دوختن با دستم را دوست داشتم. ظریف کاری، گلدوزی و زیگزاگ هنر خودم بود و دوخت درشت دستی. عروسک پارچه­ای درست می­کردم و لباس­های خوشگلی می­دوختم که آدم فکر می­کرد، حاضری خریده شدند. اصرار می­کردم مامان چرخ خیاطی بخرد، اما او طفره می­رفت. در خانه سه دختر داشت ولی چرخ خیاطی خیر. مجبور بودیم از همسایه برای دوختن شلوارک ساده چرخ را قرض کنیم. حالا بعد از اسباب­کشی نیاز به دوخت پرده جدید هم داشتیم. مامان می­ترسید با خرید چرخ خیاطی من برای همیشه کتاب و دفتر را زمین بگذارم و نخ و سوزن بردارم. برای خانواده­ام این یک نیاز حیاتی بود که ما سه خواهر درس بخوانیم و دکتر بشویم. این بود که تهدید مامان را جدی گرفتم و حرفی درباره خیاطی و انتخاب رشته خدمات به زبان نیاوردم. در خانه کوچک ما همیشه زیر نظر بودیم. گاهی با سوالات بی­شماری به اتاق زیر شیروانی پناه می­بردم تا مثلاً درس بخوانم. از باز کردن کتاب متنفر بودم. برعکس من که با بدبختی کلنجار می­رفتم، شیدا خوش و خندان به خانه می­آمد. او سوم راهنمایی را در مدرسه نزدیکی شروع کرده بود. آن روز با خوشحالی مژده داد که به زودی تلفن می­خریم. زندگی در اطراف راه آهن در کوچه­ای بن بست با وجود تلفن خیلی هم بد نبود. مطمئناً دوستی به خانه دعوت نمی­کردم.
شیدا ذوق­زده روی تخت پرید. با کج خلقی گفتم، مزاحم درس خواندنم نشود. انگار جوک گفته باشم خندید. «حتماً سرت جایی خورده؟ چه درسی؟»
شیما هم برای فضولی به اتاق زیر شیروانی آمد. با تمسخر گفت که خیلی درس را جدی گرفتم. گفتم: «نمی­شه اول در بزنین و بعد بیاین تو!»
شیما خندید. «وا چه غلطا! نه که خودت در زدن بلدی. دسته گل به آب دادی مگه نه.»
خوب من را می­شناخت. بهتر بود به جای نیش زدنش می­خواستم که مسایل ریاضی و فیزیک فردا را حل کند. شیما دست در کیفم کرد و کتاب فیزیک را بیرون آورد. یادداشت یگانه را دید. بعد خواندنش لبخندی روی لبش نشست. «روز اول کلاس و این مزخرفات کار دستت می­ده. معلومه یک مشنگ مثل خودت پیدا کردی.»
شیما مسئله را در مغزم فرو می­کرد و مخم سوت می­کشید. حاضر نبود جواب حاضری بنویسد و من جواب را حفظ بکنم. اگر شایگان می­دانست، خواهرم نابغه است، تحقیرم می­کرد. عمر من در مقایسه شدن با شیما می­گذشت و گاهی از شنیدن اسمش اخم می­کردم. ترجیح می­دادم، خودم باشم. من تمارا بودم، عاشق طراحی لباس و پیدا کردن ترکیب رنگ­ها، از مانتو طرح­دار و روسری گل­دار خوشم می­آمد. کفش اسپرتی دوست داشتم.
مامان به اتاق آمد. «کی این پرده­ها رو می­دوزی؟»
«وقت ندارم.»
«من که می­دونم مرده دوخت و دوزی.»
«با دست نمی­شه.»
مامان حاضر نبود مثل همیشه چرخ قرض کند ولی حاضر بود نخ و سوزن دستم بدهد.
«دو روز دیگه عمه گلی مونس و پسرهاش این­جا می­یان. اتاقا بی­ریخته با این مبلمان رنگ و رو رفته.»
شیما گفت: «قدمشون رو چشم! اونا که بازرس نیستن.»
مامان گفت: «آره که هستند. آبرومون می­ره.»
کلمه آبرو در خانه ما معانی زیادی داشت. یکیش هم نداشتن وسایل خوب بود. از آبروداری حالم به هم می­خورد.
«عجیبه سه دختر بزرگ در خانه داریم و کسی نیست پرده­ها رو بدوزه.»
با چرب زبانی جواب مسئله را از شیما گرفتم و تا فردا باید حفظش می­کردم.
مامان من را می­شناخت. عمداً پرده­ها را در اتاق جا گذاشت. با رفتن شیما دست به کار شدم. شیدا شاگردم بود. ده تا سوزن نخ کرد و در جعبه خیاطی حاضر گذاشت. عرض و طول پارچه را اندازه گرفتیم، برش زدیم و شروع به دوختن پرده کردم. چین درشتی از بالا تا پایین پارچه با دوخت هفت و هشت و پف­دار. مدل بی­نظیری که در یک بوردای آلمانی دیده بودم منتها برای پنجره­های کوچک مشبک.
تا دو ساعت دیگر پرده­ها حاضر آماده اتو شده بودند. دهان مامان باز ماند. مدل جدیدی که با چین زیاد قشنگ­تر هم از آب در می­آمد. دلم می­خواست بابا متوجه بشود که من تنبل نیستم و فقط از جبر و هندسه سر در نمی­آوردم. مادر ذوق می­کرد که او را از مذمت عمه گلی و بچه­های پاستوریزه­اش نجات دادم. از جمع آن­ها خوشم نمی­آمد و مهم نبود که نظرشان درباره خانه و زندگی ما چه باشد. مامان مانده بود با مبلمان فرسوده چه کند. تنها راهش روکش کشیدن بود. شرطش هم خرید چرخ خیاطی بود.
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. با یک چشم باز و یکی بسته، لگدی به پایم زد. «بلند شو! الان آفتاب می­زنه.»
فهمیدم که آن را دست کاری کرده که نماز صبح قضا نشود.
«مگه مامور جهنمی! دست از سرم بردار. خوابم می­یاد.»
«بهشت بدون تو نمی­چسبه.»
«ولم کن!»
«بابا گفته. من کاره­ای نیستم.»
او ملکه عذاب بود و من از عذاب وجدان نمی­توانستم بخوابم.
سر انگشتانم از سوزن زدن تاول زده بود. کمرم درد می­کرد. به زحمت از جا بلند شدم. در حال وضو گرفتن به مامان سلام دادم و او گفت: «فکر کردم از کجا برای مبلمان روکش بگیرم.»
فکر کنم از شب قبل فقط به این مسئله فکر کرده بود. بعد از نماز خواب از سرم پرید. کتاب فیزیک در دستم لقمه­ای نان و پنیر گرفتم. مامان چایی ریخت و گفت، بدون صبحانه بروم چیزی یاد نمی­گیرم. هر کسی یک نسخه می­پیچید.
اتوبوس شلوغ بود و تا مدرسه از میله بالای سقف آویزان بودم. زنگنه دخترها را به صف کشیده بود و کنترل می­کرد که کسی آرایش کرده سر کلاس ننشیند. یگانه با دیدنم به استقبال آمد و گفت، همه­اش به خاطر این است که ترشیده شده و عقده­اش را سر ما خالی می­کند. گفتم: «از فردا با یه من آرایش رو صورت می­یام که اخراجم کنه.»
«دیوونه شدی؟»
«آره. نمی­خوام درس بخونم.».
یگانه با حالت خودمانی گفت: «می­خوای چه غلطی بکنی؟»
«می­خوام عاشق بشم و شوهر کنم.»
«عاشق بشی! مگه دست خودته؟»
«این همه دختر مدرسه­ای عاشق می­شن.»
اسم یگانه بی­دلیل انتخاب نشده بود. به ادعای خودش تنها بچه خانه بود و قدر تنهایی را نمی­دانست. او هم به من حسودی می­کرد. گفتم: «اگه مجبور بشی تو یه اتاق زیر شیرونی با فضولی هم اتاق بشی، درد من رو می­فهمی. حالا فرض کن خواهر بزرگت نابغه باشه و تو زیر سایه­اش خم شی.»
سر کلاس درس با حل مسئله دیروزی روی شایگان را کم کردم. او فکرش را هم نمی­کرد که جاه­طلبی شوهر کردن من بیشتر از درس خواندن است. وقتی آن روز از مدرسه بیرون زدم، مطمئن بودم که بیزار هستم. صدای شاگردان مثل سوهان روی اعصابم کشیده می­شد و وقتی به خانه رسیدم، فقط سکوت می­خواستم. اگر می­شد تغییر رشته بدهم و خدمات بخوانم. اگر مادر چرخ خیاطی می­خرید و من لباس طرح دلخواهم را می­دوختم. شیدا لبانش را گرد کرد: «اگه خونه نشین بشی، بابات شوهرت می­ده. خودم شنیدم که داشت برات نقشه می­ریخت.»
با دهان باز نگاهش کردم. «امکان نداره. اون بدون ازدواج شیما بخواد این کارو بکنه.»
«شیما درس می­خونه.»
«تو فکر می­کنی شوهر دادن من به این آسونی باشه.»
شیدا گفت: «عمه گلی تو رو برای اشکان خواستگاری کرده، مامان مخالفه.»
«بی­خود! از اشکان خوشم نمی­یاد.»
شیدا برای سوزاندن دلم گفت: «مراقب خودت باش.»
«چرند نگو! بابا می­خواد من درس بخونم.»
«اما تو که نمی­خوای درس بخونی یا ترشیده باشی.»
من می­خواستم خودم شوهرم را انتخاب کنم. حق با شیدا بود و درست می­گفت که عقلش به چیزها نمی­رسد. شیدا کلاغ خبرچینی بود و همه چیز را کف دست شیما گذاشت. او گفت که حقیقت مثل ته خیار تلخ است و من خیلی باهوش نیستم یا نمی­خواهم عقلم را به کار بیندازم. باید لیاقتم را نشان می­دادم و کسی مجبوری شوهرم نمی­داد. دلم می­خواست زیر گریه بزنم. این چه وضعی است. آدم به دنیا می­آید که زوری مدرسه برود و رشته­ای را بخواند که از آن متنفر است، با کسی ازدواج کند که دوست ندارد و آن وقت می­گویند که چرا خوشبختی فرار است. دلم می­خواست به جای خانه نشینی و زندگی بی­دغدغه به خشک­ترین جای کویر تبعید بشوم.

نظرات کاربران درباره کتاب حریر شب