فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوراهی

کتاب دوراهی

نسخه الکترونیک کتاب دوراهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دوراهی

در افکار پریشان خودم غرق شده بودم که پرستار شیفت شب، که خانمی میانسال و آراسته بود، به داخل اتاق آمد و مشغول تعویض سِرم و تزریق دارو‌‌های آرمان شد. او حدوداً پنجاه سال سن داشت. روپوشی سفید و بلند و مقنعه‌ای آبی پوشیده بود. حدود بیست دقیقه‌ای آنجا بود، اما هیچ حرفی میان ما ردّ و بدل نشد. به نظر خسته می‌رسید ولی کارش را خیلی با آرامش و بادقت انجام می‌داد. با اینکه آرمان در کُما بود و تقریباً هیچ چیزی را حس نمی‌کرد، اما آن پرستار کارش را بسیار با احتیاط انجام می‌داد که مبادا او دردی بکشد. کارش که تمام شد، قبل از خارج شدن از اتاق، رو به من کرد و لبخندی زد و رفت. لبخندش گرم بود و نگاهش، مهربان. گویی می‌خواست به من بگوید: "آرام باش، صبوری کن".

ادامه...

بخشی از کتاب دوراهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دفتر اول

در درخت زندگی،
می توان شکوفه بود و دلربا، اما موقتی
یا اینکه ریشه بود و از دیده ها پنهان، اما همیشگی
انتخاب اینکه در زندگی، کدام یک باید باشیم، در عمل، آنقدرها آسان نیست
به ویژه وقتی که متوجه می شویم اغلب مردم، شکوفه ها را بیشتر دوست دارند

کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان های خلوت و پوشیده از برف نگاه می کردم. هرازچندگاهی، صدای آژیر آمبولانس به گوش می رسید. چند وقتی بود که تهران، چنین هوای سردی به خودش ندیده بود. همان طور که به پایین نگاه می کردم، متوجه دختری شدم که با چشمانی پر از اشک، سراسیمه از اورژانس بیمارستان که در طبقه ی همکف قرار داشت، بیرون آمد. از روی فریادها و گریه هایش حدس زدم که کسی را از دست داده است. دختر بیچاره روی زمین زانو زد و زارزار، شروع به گریستن کرد. چادر مشکی اش پر از برف شده بود. همچنان که دخترک می گریست، مردی مسن با قدی کوتاه و کت وشلواری کهنه و قیافه ای ژولیده به او نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. پیرمرد سعی کرد آن دختر را از روی زمین بلند کند، ولی نتوانست. دخترک به زمین چسبیده بود و مُشتانش پر از برف بود. بعد از لحظاتی، پیرمرد هم بغضش ترکید و شروع به گریستن کرد. در میان آن همه سفیدی، حال آن پیرمرد و دخترک، سیاهِ سیاه بود. ذهنم بیش از پیش مشوّش شد. نمی توانستم دیدن آن صحنه ی غم انگیز را تحمل کنم. برگشتم و بر روی صندلی فلزی گوشه ی اتاق که یک پایه اش لَق می زد، نشستم و به آرمان، که روی تخت دراز کشیده بود، زُل زدم. صورتش ورم کرده بود و زیر چشمانش سیاه شده بود. کبودی روی دست هایش، که به خاطر تزریق سرم ها و داروها بود، بیشتر شده بود. گاهگاهی صدای مونیتوری که ضربان قلب آرمان را نشان می داد، برای لحظاتی کوتاه، به صدا درمی آمد. چراغ مهتابیِ روی سرِ تخت، سوخته بود و تنها روشنایی اتاق، نور زرد کم جان چراغی در گوشه ی اتاق بود. تقریباً هر دو ساعت، دو نفر مرد جوان از خدمه ی بیمارستان به اتاق می آمدند و آرمان را روی تخت جابه جا می کردند تا دچار زخم بستر نشود. آنها با آرمان، شبیه به یک تکه ی گوشتِ بی جان رفتار می کردند. در حین جابه جا کردن آرمان، اغلب یکی از آنها حرف می زد و دیگری می خندید. یکی دو بار به آنها در مورد رفتارشان تذکر داده بودم و حتی با سرپرستار بخش در این مورد صحبت کرده بودم، اما هیچ فایده ای نداشت. برای آنها، جابه جا کردن آرمان، با جابه جا کردن یک میز یا صندلی فرقی نداشت. به نظر می رسید آنها، این کار را آنقدر به صورت طوطی وار و تکراری انجام داده بودند، که دیگر برایشان این موضوع، کاملاً عادی شده بود. نمی دانم اگر آرمان، از بستگان و نزدیکان خود آنها بود، باز هم به همان شکل او را جابه جا می کردند؟
هر بار که کسی وارد اتاق می شد، صدای قیژ لولای درِ ورودی که روغن کاری نشده بود، در سرم سوت می کشید. دلم گرفته بود و به شدت ناآرام بودم. از روی صندلی برخاستم و طول اتاق را چندین بار رفتم و برگشتم. نمی توانستم بنشینم. از درون، ملتهب بودم. از صبح تا شب در همان اتاق کوچک بودم، ولی نمی توانستم برای آرمان کاری انجام بدهم. هر بار که به خودم در آینه ی کوچکی که روی دیوار اتاق قرار داشت، نگاه می کردم، چیزی جز استیصال و ناتوانی را در چشمانم نمی دیدم.
در افکار پریشان خودم غرق شده بودم که پرستار شیفت شب، که خانمی میانسال و آراسته بود، به داخل اتاق آمد و مشغول تعویض سِرم و تزریق دارو های آرمان شد. او حدوداً پنجاه سال سن داشت. روپوشی سفید و بلند و مقنعه ای آبی پوشیده بود. حدود بیست دقیقه ای آنجا بود، اما هیچ حرفی میان ما ردّ و بدل نشد. به نظر خسته می رسید ولی کارش را خیلی با آرامش و بادقت انجام می داد. با اینکه آرمان در کُما بود و تقریباً هیچ چیزی را حس نمی کرد، اما آن پرستار کارش را بسیار با احتیاط انجام می داد که مبادا او دردی بکشد. کارش که تمام شد، قبل از خارج شدن از اتاق، رو به من کرد و لبخندی زد و رفت. لبخندش گرم بود و نگاهش، مهربان. گویی می خواست به من بگوید: "آرام باش، صبوری کن".
همان یک لبخند گرم و نگاه مهربان کافی بود تا برای دقایقی هرچند کوتاه، آرام بشوم. دقایقی خالی از آشفتگی و اضطراب. مثل دقایقی استراحت، برای کسی که از کوهی مرتفع در حال بالا رفتن است و در میانه ی راه، رمقش رفته است. شاید آن پرستار، خودش متوجه آرامشی که در آن شب به من بخشید، هرگز نشده باشد اما یقین دارم که این گونه آدم ها، یک روزی، در یک جایی با خودشان خلوت کرده اند و تصمیم گرفته اند که در درخت زندگی شان ریشه باشند.
ساعت از دوازده گذشته بود، اما شب درازی در پیش بود و خواب به چشمانم نمی آمد. چندین بار روی صندلی سعی کردم بخوابم، اما نشد. تا چشمانم را روی هم می گذاشتم، فکری به سراغم می آمد و اضطراب، تمام وجودم را می گرفت. فکرهایی که گلویم را می فشردند و راه نفس کشیدنم را می بستند. هرازگاهی به کنار تخت آرمان می رفتم و دستش را می گرفتم و حرف می زدم، اما او هیچ واکنشی نشان نمی داد. خیلی حرف ها برای گفتن داشتم، حرف هایی که مرا سنگین کرده بودند. می خواستم خودم را با گفتن آنها سبک کنم، اما آرمان حتی پلک نمی زد. تقریباً هر یک ساعت، ماه منیر به تلفنم زنگ می زد و سراغ وضعیت آرمان را می گرفت. او هم مثل من، خوابش نمی برد. به گمانم او از حرف هایی که پشت سر آرمان زده بود، خیلی پشیمان بود.

دفتر دوم

شاید تقصیر ما نیست که این گونه در میان بادهای موّاج زندگی، سرگردان شده ایم
شاید اگر آدم ها در زمانی مناسب، در جایی مناسب به دنیا می آمدند
سرنوشتی متفاوت را تجربه می کردند

ساعت یازده صبح جمعه بود، که با سردرد از خواب بیدار شدم. سردردهایی که دیگر امانم را بریده بودند. تفریح و خوشی هم اگر هر روز باشد، حال آدم را به هم می زند، چه برسد به سردردهایی که روح و روان آدمی را سوهان می زنند. نور وسط روز، درست، روی سَرم افتاده بود. حسابی کلافه شده بودم. ابتدا پتو را روی سرم کشیدم، اما سردردم هر لحظه شدیدتر می شد. مجبور شدم از رختخواب بلند شوم و پیش از هر کاری به سراغ جعبه ی قرص هایم بروم. سردرد هایم دیگر با هر مُسکّنی خوب نمی شدند. چند مسکّن قوی را با هم در دهانم گذاشتم و دستانم را زیر شیر آب گرفتم و آنها را خوردم و دوباره به اتاقم برگشتم و روی تخت افتادم. بعد از گذشت نیم ساعت، سَرم کمی آرام گرفت. از اتاقم بیرون آمدم و بر روی کاناپه ی سبز جلوی تلویزیون، لَم دادم و برای دقایقی کانال های تلویزیون را عوض کردم، اما هیچ برنامه ی به دردبخوری پیدا نکردم. با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کردم و به آشپزخانه رفتم و برای خودم قهوه ای درست کردم. قهوه ای تلخ، بدون شیر و بدون شکر. مثل همه ی روزها، بعد از خوردن قهوه، به سراغ تلفن روی میز کنار آشپزخانه رفتم و دکمه ی پیغام گیرش را زدم و بعد از صدای بوق مسخره ی تلفن، به پیام ها گوش دادم.
"شما دو پیغام جدید دارید"...
راستش، از صدای خانمی که در پیغام گیر تلفن می گفت "شما پیغام جدید دارید"، اصلاً خوشم نمی آمد، اما چاره ای جز تحمل کردنش نداشتم. مثل خیلی از چیزهای دیگر که فقط تحملشان می کردم. اصلاً چرا باید ما این همه چیزهایی را که دوست نمی داریم، تحمل کنیم؟ مگر آدم چقدر زندگی می کند که قرار باشد بیشتر آن را صرف تحمل کردن چیزهایی بکند که اصلاً دوست ندارد؟ به گمان من، از یک جایی به بعد، همه ی ما آدم ها، شبیه به یکدیگر می شویم. بی تفاوت، گوشه گیر و لجوج. آدم هایی که حتی تاب تحمل خودمان را نداریم.

"پیغام اول:
ـ الو آرمان سلام... چطوری؟... تو پس کی می خوای گوشیت رو روشن کنی؟... عین آدم های عقب افتاده شدی... تا کی باید زنگ بزنیم و واسه ی آقا پیام بذاریم؟... گوش کن... فقط می خواستم بگم برنامه ی امشب، خونه ی مهشید، ردیف شده. آماده باش ساعت هفت میام دنبالت... از خودت مسخره بازی درنیاری که نمیام و نمی شه و این چرندیات... برنامه ی خوبیه... در ضمن، مثل دیشب گند نزنی به مهمونی... فعلاً"

علی بود. از دوستان قدیمی دانشکده که بیشتر اوقات، وقتمان را با هم می گذراندیم. علی پزشک عمومی بود، ولی کار طبابت نمی کرد و در کارخانه ی پدرش، مدیر ارشد فروش بود. او هم مثل من علاقه ای به پزشکی نداشت و از روی حرف های این و آن، تصمیم گرفته بود پزشک بشود. اما در نهایت، فهمیده بود که برای این کار ساخته نشده است و راه خودش را پیدا کرده بود. علی از شرایطی که داشت خیلی خوشحال بود، چون بدون طبابت کردن، همه به او آقای دکتر می گفتند. ما معمولاً شب ها با چند نفر دیگر از دوستانمان دور هم جمع می شدیم و خوش می گذراندیم. شب قبل از آن هم، میهمانی، خانه رعنا بودیم که از دوستان مهشید بود. از نظر علی، هر کس که مشروب نمی خورد، آدمی عقب افتاده بود. من، چند ماهی بود که دیگر مشروب نمی خوردم، ولی راستش نمی توانستم به علی بگویم، چرا که از این موضوع، خیلی زود عصبانی می شد. هر بار باید بهانه ای جور می کردم. یک بار می گفتم، کبدم چرب شده است و بار دیگر می گفتم، معده ام به هم ریخته است. خلاصه به هر روشی که می شد، سعی می کردم از خوردن مشروب طفره بروم.
هنوز پیغام دوم را گوش نکرده بودم که زنگ در خانه به صدا درآمد. آهسته از روی کاناپه برخاستم و به سمت در رفتم. پشت در، معصومه خانم، مسئول نظافت ساختمان بود.
ـ سلام آقای دکتر... ببخشین اگه بی موقع مزاحم شدم..... پسرم سعید... آقای دکتر، سعید، سرطان گرفته..... سرطان خون... نمی دونم شما خبر دارین یا نه؟
معصومه خانم همان طور که حرف می زد، بغض کرده بود و صدایش می لرزید. کاملاً رنگ و رویش پریده بود. با نگرانی گفتم:
ـ نه... من اصلاً خبر نداشتم... حالش چطوره الان؟
معصومه خانم گفت:
ـ بردیمش دکتر... گفتن اگر درمانش کامل انجام نشه، می میره... اما هزینه هاش خیلی زیاده... منم که یک کارگر ساده ام، خودتون بهتر می دونین... پدرش هم که از کار افتاده شده... هرچی پول داشتیم خرجش کردیم... به ابوالفضل، نمی دونم دیگه باید چه کار کنیم... واقعاً برای خرج درمانش موندیم... بقیه ی اعضا ساختمون به جز خانم تیمسار، که هیچ وقت خیرش به کسی نمی رسه، یه قول هایی برای کمک به این طفل معصوم دادن... التماستون می کنم که شما هم کمکمون کنین... سعید هنوز بچه ست... صغیره... هر طور شده جبران می کنم... قول می......
معصومه خانم، حرف هایش هنوز تمام نشده بود که سرش را پایین انداخت و هق هق کنان از پله ها پایین رفت، بی آنکه بایستد تا پاسخ مرا بشنود. هر چه او را صدا زدم، توجهی نکرد و رفت. البته این رفتار، بیشتر به برخوردهای قبلی من با معصومه خانم برمی گشت. من قبلاً همیشه از کارهایش ایراد می گرفتم و سرش داد و فریاد می کردم.
یادم هست که یک روز، روی کاناپه خوابیده بودم که با سر و صدای سعید، پسر معصومه خانم، از خواب بیدار شدم. شب قبل از آن، حسابی مست کرده بودم و تا دیروقت بیدار مانده بودم. از قضا، همان شب با یکی از بچه ها دعوایی کرده بودم و اوقاتم حسابی تلخ بود. با عصبانیت، از روی کاناپه بلند شدم و به سمت در رفتم. در را که باز کردم سعید، که آن زمان تقریباً پنج ساله بود، مشغول بازی در راه پله ها بود و معصومه خانم هم با دستمالی، کفِ زمین را می کِشید. با دیدن قیافه ی عبوس من، معصومه خانم از روی زمین بلند شد و سعید، در حالی که اسباب بازی اش در دستش بود، به سمت مادرش دوید و پشت چادر رنگی او که به کمر بسته بود، پنهان شد. هنوز معصومه خانم سلام نکرده بود که من با لگد، سطل آبش را پرت کردم و گفتم:
ـ شعور هم خوب چیزیه... اینجا مگه پارک لاله ست که بچه ت رو آوردی بازی کنه؟... نمی فهمی مردم ممکنه خواب باشن؟ خسته م کردی دیگه.
معصومه خانم تا آمد حرفی بزند، در را محکم بستم و به داخل خانه برگشتم. بعد از آن ماجرا، معصومه خانم دیگر هیچ وقت سعید را با خودش به آپارتمان نیاورد.
اصلاً آن روز نمی دانم چه شده بود که معصومه خانم سراغ من آمده بود، با اینکه هیچ وقت دل خوشی از من نداشت. شاید آنقدر مستاصل شده بود که زنگ در هر خانه ای را حاضر بود بزند و دست کمک به سوی هر کسی دراز کند. نیاز، چه بلایی بر سر آدم می آورد. نیاز شدید با آدم همان کاری را می کند که شعله های آتش با کنده ی خشک یک درخت. می سوزاند و خاکستر می کند.
در را بستم و به داخل خانه برگشتم و در حالی که به حرف های معصومه خانم فکر می کردم، دوباره قهوه ای برای خودم ریختم و سراغ پیغام گیر تلفن رفتم تا ببینم پیغام دیگر از که بوده است. دکمه ی آن را زدم و در حالی که مشغول خوردن قهوه بودم، روی کاناپه نشستم.

"پیغام دوم:
ـ آرمان جان... سلام مادر... چرا تلفنت رو جواب نمی دی؟ تو چرا گوشیت چند وقته که خاموشه؟ پدرت دیروز قفسه ی سینه ش درد گرفت و بردیمش بیمارستان... الان خدا رو شکر حالش بهتره ولی دکترها گفتن که سه تا از رگ های قلبش بسته شده و باید توی اولین فرصت، جراحی قلب باز بشه... لطفاً تماس بگیر... پدرت الان به تو احتیاج داره... تموم کن اون کینه ی قدیمی رو... هیچ کس نمی تونه گذشته رو تغییر بده... آرمان، پسرم...... هیچی... فقط تماس بگیر."

بعضی روزها از همان لحظه ای که از خواب بیدار می شویم، نحس هستند و خبرهای بد، پشت سر هم می آیند. آن روز هم این گونه بود. از سردرد خودم گرفته تا گریه های معصومه خانم و دست آخر، تلفن مادرم. بعضی روزها هستند که آدم فقط باید دعا کند، هر چه زودتر تمام بشوند. مثل قماربازی که روی دور باخت افتاده است و دست و پا زدنش هیچ فایده ای ندارد و فقط باید هر چه زودتر، از بازی بیرون بیاید، قبل از اینکه تمام هستی اش را ببازد.
بعد از خوردن قهوه، به سراغ تلفن رفتم و به مادرم زنگ زدم و بعد از احوال پرسی و گلایه های همیشگی از وضعیت پدر مطلع شدم. طفلکی مادرم راست می گفت. وضعیت پدر، خیلی جالب نبود. حدود یک سالی می شد که به دیدن پدر و مادرم نرفته بودم. راستش اگر به خاطر مادرم نبود، همان سالی یک بار هم به مشهد نمی رفتم. با توجه به وقت عمل جراحی و فقط به خاطر مادرم، به او قول دادم که سه شنبه به مشهد بروم، تا در روز جراحی، کنار پدر باشم.
پدر و مادر من از اول عمرشان در مشهد زندگی می کردند. من تک فرزند خانواده بودم. بعد از قبول شدن در رشته ی پزشکی در دانشگاه تهران، به تهران رفتم و بعد از فارغ التحصیل شدن، در آنجا ماندم و در بیمارستانی نزدیک محل زندگی ام، در بخش اورژانس، مشغول کار شدم. هرچند رغبتی به کارم نداشتم اما کار دیگری، بلد نبودم که انجام بدهم.
ساعت شش ونیم عصر هنوز نشده بود که صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. همان طور که حدس می زدم، علی بود. این عادت همیشگی اش بود که یا خیلی زود می آمد یا خیلی دیر. در را باز کردم و علی به داخل خانه آمد. علی قدی بلند داشت و اندامی لاغر. اغلب لباس های گران قیمت می پوشید و عطرهایش را جوری روی خودش خالی می کرد که هر کجا می رفت، تا ده متر بعد از خودش، ردّ عطرش باقی می ماند. چشمان آبی اش، دل هر دختری را می برد، هرچند عشق اولش در زندگی، خریدن ماشین بود. شاید اغراق نباشد اگر بگویم که او تقریباً هر دو ماه، ماشینش را عوض می کرد.
علی به محض وارد شدن، مثل همیشه، غُرولند زدنش را شروع کرد.
ـ آرمان... تو که هنوز حاضر نشدی... بدو سریع تر لباس هاتو بپوش... این چه وضعیه؟... قهوه داری توی خونه؟
من که از صبح حال خوبی نداشتم گفتم:
ـ آره... توی آشپزخونه روی میز چوبی قهوه هست... فقط من حوصله ندارم... برو برای خودت درست کن.
علی در حالی که لبخندی به لب داشت با حالت تمسخر گفت:
ـ حوصله ندارم؟!... جالبه... اگه دختر بودم که الان یه لنگ پا وایستاده بودی... باشه خودم درست می کنم... تو فقط بجنب.
من که واقعاً تحمل شلوغی و رقص و صدای موزیک بلند را نداشتم، به علی گفتم:
ـ من امشب نمیام علی... اصلاً حالم خوش نیست... حال و حوصله ی شلوغی ندارم.
اما علی دست بردار نبود و با لحنی تند گفت:
ـ این چند وقت چه مرگت شده تو؟ یا مهمونی نمیای یا وقتی میای، توی خودتی و جمع رو به گند می کشی... مشکلت چیه؟... نکنه عاشق شدی و به ما نمی گی؟ هان...؟... ای شیطون.
ـ چرا چرت وپرت می گی علی؟... می گم حوصله ندارم.
ـ پاشو لوس نشو... شوخی کردم... عشق چیه؟... گور پدر هر چی عشق و عاشقیه.
همان طور که علی حرف می زد، برای خودش قهوه ای درست کرد و مشغول خوردن آن شد. چند لحظه ای نگذشت که علی دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:
ـ چه زهرماریه این قهوه... شکر کجاست؟
ـ نمی دونم... من که شکر نمی خورم... ببین توی کابینت بالایی سمت چپ، کنار گاز نیست؟
ـ نیست آرمان... این چه خونه ایه؟... انگار، روح توی این خونه زندگی می کنه... اصلاً قهوه نمی خوام... پاشو بریم.
نمی خواستم در مورد چیزی با علی صحبت کنم. از طرفی علی را کامل می شناختم. آنقدر پیله می کرد که دست آخر به خواسته اش می رسید. به زور بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم. علی هم لبخند رضایتی زد و گفت:
ـ آفرین پسر خوب... گندش رو دیگه داشتی درمی آوردی... آخه آدم توی این شهر شلوغ و پر از دود، اگر چهار تا مهمونی نره که می پُکه... نمی پکه؟
سوار ماشین علی شدیم و راه افتادیم. او مثل همیشه تند رانندگی می کرد. هر وقت سوار ماشین علی می شدم، مرگ را جلوی چشم هایم می دیدم. او عاشق سرعت بود. هرچند باید اعتراف کنم که من قبلاً از سرعت و هیجان بدم نمی آمد و حتی تا یک سال پیش، بعضی وقت ها از علی بدتر رانندگی می کردم، اما خب آدم ها عوض می شوند. اصلاً آدم اگر عوض نشود که مثل آب راکد، می گندد و بوی لجن می گیرد.
میهمانی هایی که من و علی می رفتیم در چند ویژگی، همگی مشترک بودند. خانه های لوکس در بالای شهر، مشروب و دخترهای پول دار و بی دردی که تنها درگیری ذهنی اکثر آنها، انتخاب نوع جراحی زیبایی بود.
وقتی وارد میهمانی شدیم، مهشید، دوست دختر علی، با یک لیوان ویسکی به سمت ما آمد و گفت:
ـ شماها خیلی عقب هستین... چی براتون بریزم؟
علی با لحنی دلبرانه گفت:
ـ چی داری عشقم؟ ویسکی رو ترجیح می دم، اما هر چی باشه عالیه... بساز ما رو دیگه مهشید جون.
مهشید تنها زندگی می کرد. پدر و مادرش سال ها پیش به کانادا مهاجرت کرده بودند. او هم بعضی وقت ها به کانادا می رفت، ولی نه برای زندگی. او زندگی در ایران را ترجیح می داد. نه اینکه عاشق ایران باشد. نه. فقط به خاطر اینکه در ایران بیشتر می توانست خوش بگذراند. مهشید، پولش از پارو بالا می رفت و یکسره میهمانی می گرفت. او شغل خاصی نداشت. او معمولاً هفته ای یکی دو بار صبح ها، برای رنگ کردن موهایش به آرایشگاه می رفت و بعد، از این مغازه به آن مغازه، مشغول خرید لباس بود. عصرها گاهی به باشگاه ورزشی می رفت و بیشتر شب ها، میهمانی می گرفت. اصلاً او نیازی به کار کردن نداشت. با پولی که او داشت، می توانست تا صد سال بدون دردسر زندگی کند. میهمانی شلوغی بود. عده ای در حال رقصیدن بودند و عده ای مشغول کشیدن سیگار و خوردن نوشیدنی. آهنگ تِرنس و رقص نور و فضایی پر از دود. چند نفری هم در گوشه ای ماری جوانا می کشیدند و بلند بلند می خندیدند. بعد از لحظاتی علی جلوتر رفت و از دست مهشید، لیوان های ویسکی را گرفت و به طرف من برگشت. دوباره دنبال بهانه ای می گشتم که مشروب نخورم اما چیزی به ذهنم نرسید. به علی گفتم:
ـ دیر نمی شه حالا... می خورم.
همین یک کلمه کافی بود تا علی از کوره دربرود.
ـ تو من رو مسخره کردی؟ معلوم هست چه مرگته؟... چند وقته ادای بچه مثبت ها رو درمیاری... گمشو بگیر بخور دیگه... یک کاری نکن اسمت رو دیگه نیارم!
این جمله، مخصوص علی بود. علی همیشه از موضع قدرت با همه حرف می زد و به همه ی دوست هایش، لااقل این جمله را یک بار گفته بود. لیوان ویسکی را از علی گرفتم. علی از من که خیالش راحت شد، به سمت مهشید که در حال رقصیدن بود، رفت. تا متوجه شدم علی با مهشید مشغول رقصیدن است به دستشویی رفتم و لیوان ویسکی را بیرون ریختم. راستش، دیگر خوردن الکل حالم را خوب نمی کرد.
بعد از دقایقی، بدون اینکه به علی چیزی بگویم از میهمانی خارج شدم و سیگارم را روشن کردم و پیاده به سمت آپارتمانم راه افتادم. خیابان ها خلوت بود و مثل همه ی جمعه شب ها، غم، از در و دیوار شهر می بارید. همان طور که در حال قدم زدن بودم، آقای صانعی، پدر یوسف، را دیدم که از روبه رو می آمد. نزدیک که شدم به او سلام کردم، ولی او نگاهی پر از نفرت به من انداخت و بدون اینکه جواب مرا بدهد از کنارم گذشت. وقتی به خانه رسیدم، اصلاً حالم خوب نبود. با اینکه خیلی گرسنه بودم، بدون اینکه چیزی بخورم، مستقیماً سراغ آلبوم های موسیقی ام رفتم و قطعه ای از یان تیِرسِن گذاشتم و بر روی کاناپه دراز کشیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب دوراهی