فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟

کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟

نسخه الکترونیک کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟

وقتی کودک به دنیا آمد چشمانش را باز کرد.. جنگ را دید.. دیوارهای فرو ریخته خانه شان را.. جنازه پدر و مادرش را.. چشمانش را که بست.. .. صلح شد.

بخشی از کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه نویسنده

هر روز و هر لحظه، برگ های کتاب زندگی ورق می خورد. همواره در حاشیه ورق های این کتاب و در کنار داستان بلند زندگی جملاتی چند از حکایت هایی کوتاه نوشته می شود. داستان های کوتاهی که اگر چه در حاشیه اما، می تواند بسیار عمیق تر و تاثیرگذار تر از سطرهای متن زندگی باشد.
بر آن شدم جملات حاشیه ی کتاب زندگی ام را در مجموعه ایی گردآوری کنم تا خودم و خوانندگان این مجموعه، برای یک بار این حواشی را به چشم واقعیت های زندگی بدیده تامل بنگریم.
دشواری انتخاب روش ثبت این رویدادها خود داستانی تکراری است. من نیز چون خیل عظیمی از جوانان پس از انقلاب به منظور درک چیستی و هستی زندگی تن به تاریخ، ادبیات، موسیقی، سینما و غیره سپردم. در این میان ادبیات را همچون ستونی استوار در تکامل فرهنگ و جامعه دیدم.
ادبیات را با توجه به جایگاه تاثیرگذارش، مقوله ایی بسیار پیچیده و گسترده یافتم. در ابتدا توان ذهنی ام، و بعدها نیز درک نیاز مبرم جامعه به خوانش آثاری کوتاه، صمیمی، عمیق و تاثیر گذار مرا بر آن داشت این سبک نوشتاری را انتخاب و در اختیار خوانندگان قرار دهم.
داستان نویسی کوتاه کوتاه، روشی بسیار نو در ایران و جهان است. دست نوشته های بسیاری برخلاف اصول داستان نویسی، به غلط با نام داستان کوتاه کوتاه در نشریات و فضاهای مجازی منتشر می شود. جای دارد خواننده فهیم، این گونه آثار و نوشته ها را با نگاهی منتقدانه مطالعه و نیز نوشته های بنده را از نقد علمی خود بهره مند سازد.
تصویرگری کتاب در ایران به قرن ها پیش باز می گردد اما تصویرگری نوین کتاب ها در این سرزمین عمری پنجاه ساله دارد. با توجه به اینکه داستان کوتاه کوتاه سریع خوانده می شود اما نیاز به دقایق بسیار برای تفکر دارد، اندیشیدم با به کارگیری فضاهای تصویری سورئال خواننده را وادار به تعمق بیشتری نمایم. برای نیل به این منظور، قلم پر توان امیر ارسلان شریفی را به مدد طلبیدم.
به لطف ایزد در طول زندگی همواره راهنمایی های شایان و بی دریغ عزیزانی موجب شناخت و درک بیشترم گردید. بزرگانی چون حافظ موسوی، هرمز ناصر شریفی، مریم حسین زاده، علی سلسبیلی و استاد عزیزم سیامک احمدی که پیوسته مشوق حقیر بوده اند. هر چند قلم ناتوان از شکر گزاری و مراحم ایشان است.
جای دارد از همیاری صمیمانه شفق پرهوده و مهتا کیان فر نیز در مسیر نشر این مجموعه تشکر نمایم.
و در پایان سپاس از شهین ذوالقدر، علی اکبر علائی نژاد و نگین چاره ساز برای مهر بی کرانشان طی این سال های سرد.

حسین علائی نژاد
بهمن ماه نود و یک
www.AlaeiNejad.com

مورچه و کیسه برنج

مورچه سیاه پس از مدت ها جستجو، کیسه بزرگ برنجی را یافت. به سختی وارد کیسه شد و با عجله شروع به خوردن کرد. یک گاز از این دانه می زد و یک گاز از دانه دیگر.. وقتی سیر شد از کیسه بیرون آمد و سوراخ را پوشاند.
.. با خود گفت: «در این فصل قحطی اگر دوستانم بویی از جای این کیسه ببرند با آن شکم های گرسنه شان به این جا حمله می کنند و دانه ای برایم باقی نمی ماند. پس بهتر است از این ماجرا چیزی به کسی نگویم.»
شب در لانه مورچگان همهمه ای برپا بود. همه از گرسنگی و پیدا نکردن دانه حرف می زدند. مورچه سیاه سیر سیر بود ولی گرفتار شکم درد و حالت تهوع شده بود. با خود گفت: «مثل اینکه در خوردن زیاده روی کرده ام و دچار یبوست شده ام.» و با ناراحتی به دوستانش رو کرد و گفت: «من نیز امروز کل انبار را جستجو کردم، اما هیچ چیز نیافتم.»
دوستانش با تعجب به او گفت: «یعنی کیسه بزرگ برنج را آنجا ندیده ای؟!»
مورچه سیاه که حسابی جا خورده بود گفت: «نه، چطور مگه؟»
دوستانش گفتند: «در آن انبار، کشاورز یک کیسه بزرگ برنج را پنهان کرده اما متاسفانه کل برنج ها را به سم آلوده کرده است.»



وقتی کودک به دنیا آمد

چشمانش را باز کرد..
جنگ را دید..
دیوارهای فرو ریخته خانه شان را..
جنازه پدر و مادرش را..
چشمانش را که بست..
.. صلح شد.



چهار فصل یک رابطه

بهار:
از آشنایی با شما بسیار خوشحالم، شما بسیار مهربان و پر انرژی هستید...
تابستان:
کنارت احساس بسیار خوبی دارم، وجودت گرمابخش زندگی ام شده، دوستت دارم
پاییز:
مسیر زندگی ام را گم کرده ام، نمی دانم از خود، از تو و از رابطه مان چه می خواهم. فکر می کنم تو هم به مسیر دیگری می روی...
زمستان:
چقدر راحت و ساده همه روزهای قشنگ مان تمام شد. برای همه ی خوبی هایت ممنون. اگر بدی از من دیدی، مرا ببخش. خداحافظ



دستان سفالگر

سفالگر پالتوی پشمی اش را بر تن کرد و برای برداشتن مقداری خاک رس، در بارش برف به سمت تپه ی مشرف به خانه اش به راه افتاد.. با دشواری به محل مورد نظر رسید.. آسمان با بارش برف سنگین خاک را از دستانش دور ساخته بود.. سفالگر برف را کنار می زد و آسمان برف را بر آن می افزود.. برف را کنار می زد.. برف را بر آن می افزود.. کنار می زد.. می افزود.. دستانش از شدت سرما قرمز شده بود، چند بار سعی کرد با بازدم اش دستانش را گرم کند تا بتواند برف بیشتری را کنار بزند.. اما برف بی امان می بارید.. تلاش سفالگر بی نتیجه ماند. به آسمان خیره شد.. سفالگر به جای آدمک گلی، آدمک برفی ساخت.



نظرات کاربران درباره کتاب تو برای گرو گذاشتن چه داری؟