فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت

کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت
یافتن رضایت‌مندی هنگام مواجهه با موانع و سختی‌های زندگی

نسخه الکترونیک کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت

در این کتاب همان‌طور که احتمالاً استنباط کرده‌اید، می‌خواهیم روی رضایت‌مندی درونی تمرکز کنیم: احساس عمیقی از خوشی و آرامش که به جای جستجوی آن در بیرون از خود، آن را در درون خود پرورش می‌دهیم. خبر خوب این است، منابعی که رضایت‌مندی درونی را ممکن می‌سازند، همیشه در دسترس ما هستند؛ آنها شبیه یک چشمۀ عمیق، درون ما هستند که هر زمان تشنه باشیم می‌توانیم از آن آب بنوشیم. با وجود این، تمرکز روی رضایت‌مندی درونی، به این معنا نیست که باید همه لذت‌ها، آرزوها، خواسته‌ها، نیازها و اهداف دنیوی را رها کنیم؛ ما قطعاً در جستجوی آن هستیم که چگونه شکاف واقعیت را در صورت امکان ببندیم. تمرکز روی رضایت‌مندی درونی به معنای داشتن احساس نشاط و سرزندگی بدون تأثیر مسائل بیرونی است؛ اینکه حتی در هنگام یک درد بزرگ، ترس، فقدان، یا محرومیت، بتوانیم به حس آرامش و آسودگی دست یابیم.

ادامه...

بخشی از کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: سیلی و شکاف

آخرین باری که از واقعیت سیلی دریافت کردید چه زمانی بوده است؟ همه ما تعداد زیادی از آنها را در طول زندگی خود داشته ایم: لحظاتی که زندگی، ناگهان ضربه دردناکی به ما زده است. شوک ناگهانی و دردناکی که تعادل ما را به هم می زند. تلاش می کنیم که روی پای خود بایستیم ولی گاهی اوقات زمین می خوریم.
واقعیتْ این سیلی را به شکل های گوناگونی می زند. گاهی خیلی شدید، بیشتر شبیه یک مشت عمل می کند: مرگ محبوب، بیماری یا آسیب وخیم و جدی، تصادف غیرمنتظره، جنایت خشونت آمیز، بچه معلول، ورشکستگی مالی، خیانت، آتش سوزی، سیل یا حوادثی از این دست. گاهی هم این سیلی کمی آرام تر زده می شود: جرقه ای از حسادت، زمانی که متوجه می شویم کسی آنچه را که می خواهیم به دست آورده است؛ درد ناشی از تنهایی، زمانی که متوجه می شویم چقدر از دیگران جدا هستیم؛ انفجار خشم و رنجش، زمانی که بدرفتاری می بینیم؛ آن شوک های کوتاه، زمانی که ناگهان تصویرمان را می بینیم و آنچه را که می بینیم دوست نداریم؛ هیجانات، زخم های دردناک ناشی از شکست، ناامیدی و طردشدگی و از این قبیل.
گاهی اثر سیلی به سرعت از حافظه مان پاک می شود: در یک لحظه گذرا، یک " هشیاری ناگهانی" گذرا. گاهی چنان ضربه می زند که بیهوش می شویم و برای چند روز یا چند هفته حیران و سرگردان می مانیم. ولی هر نوعی که باشد، قطعاً یک ویژگی مشخص دارد: سیلی واقعیت دردناک است. ما انتظار آن را نداریم، آن را دوست نداریم، و قطعاً آن را نمی خواهیم. و متاسفانه، سیلی، تازه شروع کار است. آنچه که بعد از آن رخ می دهد به مراتب سخت تر است: بعد از اینکه سیلی ما را بیدار می کند، با "شکاف(۱)" مواجه می شویم.
من آن را شکاف واقعیت می نامم، زیرا در یک طرف، واقعیتی است که وجود دارد و در طرف دیگر، واقعیتی است که می خواهیم داشته باشیم. هر چقدر شکاف بین این دو واقعیت بزرگ تر باشد، احساسات ما دردناک تر خواهد بود. احساساتی مثل رشک، حسادت، ناامیدی، ترس، شوک، سوگ، غم و اندوه، خشم، اضطراب، غضب، وحشت، احساس گناه، رنجش و حتی تنفر، ناکامی و انزجار. سیلی خیلی سریع رخ می دهد، ولی شکاف می تواند برای روزها، هفته ها، ماه ها، سال ها و حتی دهه ها باقی بماند.
بسیاری از ما برای مواجهه با شکاف های بزرگِ واقعیت آمادگی لازم را نداریم. جامعه چگونگی رویارویی با آنها را به ما آموزش نمی دهد و حتی نمی دانیم چگونه آنها را مدیریت کنیم و در جهت رضایت مندی پایدار و موفقیت از آن استفاده کنیم. وقتی با یک شکاف واقعیت روبه رو می شویم، بر طبق واکنش غریزی خود تلاش می کنیم تا آن را ببندیم؛ ما سعی می کنیم واقعیت را مطابق با خواسته هایمان تغییر دهیم. اگر موفق شدیم شکاف بسته می شود و احساس خوبی پیدا می کنیم. احساس شادی، رضایت، یا آرامش همراه با احساس موفقیت و تسکین که خیلی خوشایند است. با همه این حرف ها، اگر راهی باشد که بتوانیم آن را برای رسیدن به خواسته خود در زندگی طی کنیم ـ و این راه جرم نباشد، و متضاد با ارزش های اصلی ما نباشد، و مشکلات بزرگ تری برای ما ایجاد نکند ـ حرکت در این مسیر معقول و منطقی خواهد بود.
چه می شود اگر نتوانیم به آنچه که می خواهیم دست یابیم؟ اگر نتوانیم شکاف واقعیت را ببندیم چه کنیم؟ وقتی شخصی که دوستش داریم فوت کند، یا شریک زندگی مان ما را ترک کند، یا بچه های ما به خارج از کشور بروند، نتوانیم باردار شویم و یا فرزندمان دچار یک ناتوانی جدی شود، کسی که دوستش داریم به ما علاقه ای نداشته باشد، بینایی خود را از دست بدهیم، و یا یک بیماری مزمن یا غیرقابل درمان در ما تشخیص داده شود، و یا آنقدر که می خواهیم، باهوش یا بااستعداد و یا خوش قیافه نباشیم، چه باید بکنیم؟ اگر بستن این شکاف زمان بر و طولانی باشد، چگونه از عهده آن برآییم؟
من یک بار مقاله ای می خواندم که ادعا می کرد تمام کتاب های خودیاری(۲) را می توان به دو گروه تقسیم کرد: گروهی که ادعا دارند شما هر آنچه را که در زندگی می خواهید می توانید داشته باشید، به شرط آنکه در ذهن خود با تمرکز به آن فکر کنید؛ و گروهی که ادعا می کنند شما نمی توانید به هر آنچه که می خواهید برسید، ولی در عین حال می توانید یک زندگی ارزشمند و غنی داشته باشید. این کتاب قطعاً در گروه دوم جای دارد.
صادقانه بگویم، من از اینکه افراد کتاب های گروه اول را خریداری می کنند شگفت زده می شوم. اگر به دقت به زندگی هر فردی نگاه کنید، از بیل گیتس(۳) تا براد پیت(۴)، از بودا تا مسیح، از افراد ثروتمند و مشهور و قدرتمند تا افراد باهوش و زیبا و قوی، متوجه می شویم که هیچ کس به همه آنچه که می خواسته دست نیافته است. این اتفاق غیرممکن است. در طول زمان حیات روی کره زمین، همه ما یاس، ناکامی، شکست، فقدان، طردشدگی، بیماری، آسیب، پیری و مرگ را تجربه خواهیم کرد.
اگر شکاف واقعیت کوچک باشد و یا به نظر برسد که نسبتاً سریع می توانیم آن را ببندیم، در این صورت اکثر ما تا حد قابل قبولی می توانیم با آن مقابله کنیم. ولی هرچه این شکاف بزرگ تر باشد و یا زمان بیشتری باز بماند، بیشتر تمایل به ستیز داریم. اینجاست که رضایت درونی اهمیت پیدا می کند. رضایت درونی احساس عمیقی از آرامش، سلامتی و نشاط است که حتی در مواجهه با یک شکاف واقعیت بزرگ نیز می توانید تجربه اش کنید؛ حتی وقتی که رویاهایتان به واقعیت بدل نمی شوند، اهدافتان تحقق نمی یابند و زندگی روی خشن و بی رحم و ناعادلانه خود را به شما نشان می دهد.
رضایت مندی درونی با رضایت مندی بیرونی متفاوت است: احساسات خوشایندی را که هنگام تطبیق واقعیت با خواسته های خود در ما به وجود می آید، رضایت مندی بیرونی می نامیم، همان احساسی که هنگام بستن شکاف و رسیدن به اهداف و آنچه که واقعاً در زندگی خواهان آن هستیم به ما دست می دهد. رضایت مندی بیرونی اهمیت زیادی دارد: همه ما دوست داریم که به اهداف خود برسیم و نیازهای خود را برآورده کنیم. ولی رضایت مندی بیرونی همیشه امکان پذیر نیست. (اگر فکر می کنید که همیشه امکان پذیر است، قطعاً در حال خواندن یک کتاب اشتباه هستید. شما باید یکی از آن کتاب هایی را بخوانید که ادعا دارند، شما می توانید به هر آنچه در زندگی می خواهید، صرفاً با درخواست از کائنات و باور به آن دست پیدا کنید.)
در این کتاب همان طور که احتمالاً استنباط کرده اید، می خواهیم روی رضایت مندی درونی تمرکز کنیم: احساس عمیقی از خوشی و آرامش که به جای جستجوی آن در بیرون از خود، آن را در درون خود پرورش می دهیم. خبر خوب این است، منابعی که رضایت مندی درونی را ممکن می سازند، همیشه در دسترس ما هستند؛ آنها شبیه یک چشمه عمیق، درون ما هستند که هر زمان تشنه باشیم می توانیم از آن آب بنوشیم. با وجود این، تمرکز روی رضایت مندی درونی، به این معنا نیست که باید همه لذت ها، آرزوها، خواسته ها، نیازها و اهداف دنیوی را رها کنیم؛ ما قطعاً در جستجوی آن هستیم که چگونه شکاف واقعیت را در صورت امکان ببندیم. تمرکز روی رضایت مندی درونی به معنای داشتن احساس نشاط و سرزندگی بدون تاثیر مسائل بیرونی است؛ اینکه حتی در هنگام یک درد بزرگ، ترس، فقدان، یا محرومیت، بتوانیم به حس آرامش و آسودگی دست یابیم.
بیست و دو مرد نابینا
شما احتمالاً آن داستان قدیمی درباره سه مرد نابینا و فیل را شنیده اید. برای یادآوری نقل می کنم: سه مرد نابینا نزد رئیس سیرکی می روند و می پرسند: "ما می خواهیم بدانیم فیل چه شکلی است. آیا امکان دارد که یکی از آنها را لمس کنیم؟"
رئیس سیرک موافقت می کند که آنها فیل عزیزش را لمس کنند. اولین مرد نابینا روی تنه فیل دست می کشد و می گوید: "خدای من او شبیه یک اژدها است."
در این میان دومین مرد نابینا پاهای فیل را لمس می کند و اعتراض می کند: "اصلاً شبیه اژدها نیست، شبیه تنه درخت است."
در همان زمان نفر سوم دم فیل را لمس می کند و می گوید: "اصلاً شبیه چیزهایی که شما گفتید نیست. فیل شبیه یک تکه طناب است."
البته که هر سه نفر در مشاهدات خود دقیق بودند، ولی هر کدام تنها قسمتی از پازل را در دست داشتند. و این کتاب را به بیست و دو مرد نابینا که یک فیل را مشاهده و کاوش می کنند تشبیه می کنم. هر فصل، شما را با یکی از جنبه های فیل آشنا می کند؛ گاهی اوقات یک بخش بزرگ شبیه تنه و گاهی یک بخش جزئی مثل پلک. در نهایت، در انتهای کتاب، فیل با تمام ابهت خود نمایان می شود. (حتی من فکر کردم اسم کتاب را "فیل درون" بنامم ولی این دقیقاً همان معنا و مفهوم را ندارد.)
فیل مورد نظر، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد یا (ACT(۵  نامیده می شود. ACT یک مدل مبتنی بر اصول علمی برای توانمند کردن و بهبود زندگی انسان است که توسط روان شناس امریکایی، استیون هیز(۶)، ایجاد شده است و مبتنی بر مفاهیم ذهن آگاهی(۷) و ارزش ها است. اگر شما با این مفاهیم و نقش آنها در موفقیت برای رویارویی با چالش های زندگی آشنا نیستید، این کتاب به صورت تدریجی ولی تمام و کمال شما را با آنها آشنا می کند. اما اگر شما در حال حاضر با این مفاهیم آشنا هستید، در این صورت این کتاب به شما در به دست آوردن بینش جدیدتر، یادآوری چیزهایی که فراموش کرده بودید، مرور مجدد مسائل قدیمی و کشف چیزهایی که قبلاً به آنها توجه نکرده بودید، کمک خواهد کرد.
فصل های این کتاب به نحوی طراحی شده اند که نه تنها شما را آماده پذیرش این شیوه می کنند، بلکه اعتمادتان را نیز جلب می کنند. در بعضی فصل ها بازیگوش و بانشاط خواهم بود و در بعضی دیگر به شدت جدی، و داستان های شخصی به شدت عمیقی را با شما در میان می گذارم که حتی ممکن است اشک از چشمتان سرازیر کند. من دوست دارم این فصل ها را به عنوان پنجره هایی که به چشم اندازی عالی باز می شوند، تصور کنید: آنها شما را قادر می سازند که قدردان جایی که هستید باشید؛ بینش شما را توسعه می دهند و به شما امکان می دهند فراتر و واضح تر ببینید و امکاناتی برای اهداف و مسیرهای جدید به روی شما باز می کنند.
پس لطفاً عجله نکنید و از مسیر سفر لذت ببرید. نیازی به عجله نیست. هر زمان که فیل را لمس کنید، از تماس با او لذت خواهید برد؛ هر زمان که پنجره ای را باز می کنید، چشم انداز را تحسین می کنید. به این نحو، قدم به قدم، و لحظه به لحظه، یاد می گیرید که در زمان مواجهه با واقعیات دردناک چگونه رضایت حاصل کنید و پیش بروید.

بخش اول: بعد از سیلی

فصل اول: چهار قدم
فصل دوم: حضور، هدف و امتیاز

فصل اول: چهار قدم

نفهمیدم از کی شروع شد. از زمان تولدم، واقعیت خیلی خوب با من رفتار کرده بود، طوری که خیال می کردم، "شاید زندگی من واقعاً در چهل سالگی شروع می شود!"
به نظر می رسید همه چیز آن طور که من می خواهم پیش می رود. بعد از بیست سال نوشتن و پنج رمان منتشر نشده، در نهایت اولین کتاب من به چاپ رسید. به عنوان درمانگر و مشاور زندگی کارم را دوست داشتم و زندگی حرفه ای من وارد مسیرهای جدید و هیجان انگیزی می شد. من سلامتی کامل، ازدواجی موفق و دوستان فوق العاده ای داشتم. اما همه آنها با بزرگ ترین لذت زندگی ام یعنی پسر کوچک زیبای یازده ماهه ام قابل مقایسه نبود. من هرگز هیچ احساسی را شبیه احساس عشق، لذت و محبتی که والدین نسبت به فرزندانشان دارند، نشناخته ام.
مانند بیشتر پدر و مادرها، تصور می کردم پسر من زیباترین و باهوش ترین بچه در کل دنیا است؛ و اغلب در مورد آینده او خیال پردازی می کردم. او بسیار باهوش تر از من خواهد بود و برخلاف من، در ورزش فوق العاده خواهد بود، محبوب همکلاسی هایش خواهد شد، و وقتی بزرگ تر شود، همه دختران عاشق او خواهند شد. بعد طبیعتاً به دانشگاه می رود و شغل فوق العاده ای پیدا می کند. اوه عجب دنیای خیالی شگفت انگیزی!
در زمانی که پسر ما هیجده ماهه بود، من و همسرم به علت عقب ماندگی او در مراحل رشد نگران بودیم. علاوه بر این مسئله، او راه نمی رفت، و فقط چند کلمه صحبت می کرد. بنابراین او را نزد یک پزشک متخصص کودکان بردیم. پزشکْ او را به طور کامل معاینه کرد و به ما اطمینان داد که فقط سرعت رشدش نسبت به سایر بچه ها کندتر است، همان طور که "پسرها اغلب این طور هستند". پزشک گفت جای نگرانی نیست و در صورت نیاز به مشورت بیشتر، مجدداً به او مراجعه کنیم.
سه ماه بعد، نگرانی های ما به طور قابل توجهی افزایش یافت. پسرمان هنوز خیلی کم صحبت می کرد و همچنان راه نمی رفت و به نظر می رسید که مقدار کمی از حرف های ما را می فهمد. بنابراین دوباره او را نزد متخصص کودکان بردیم. دو ساعت معاینه فشرده، و باز هم به ما گفت هیچ مشکلی وجود ندارد: رشد پسر کوچکمان کند است. او به زودی عقب افتادگی اش را جبران می کند؛ جای هیچ نگرانی نیست.
در طول دو ماه بعد، نگرانی های ما به طور چشمگیری زیاد شد. اغلب به نظر می رسید که پسرمان گیج و منگ، و غرق در دنیای شخصی خود است. او دوساله شده بود و هنوز راه نمی رفت؛ خودش را با باسن روی زمین می کشید. جالب و بامزه بود ولی ما را دچار نگرانی کرده بود. او شروع به انجام رفتارهای عجیب و غریبی کرده بود، مثل چرخاندن چشم هایش، ساییدن دندان هایش، و خیره شدن از گوشه چشم به خطوط دیوارها و کف اطاق. همچنان به ندرت صحبت می کرد و حتی به نظر نمی رسید که اسمش را بداند.
بنابراین ما به سراغ گزینه دوم رفتیم. پزشک متخصص کودکان جدید به شدت نگران بود و فوراً یک جلسه معاینه و ارزیابی کامل ترتیب داد که یک متخصص گفتار درمانی و یک روان شناس نیز در آن حضور داشتند. و درست پنج روز قبل از اینکه پسر عزیزم دو ساله شود، بیماری اوتیسم(۸) در او تشخیص داده شد.
دنیای من از هم پاشید و فروریخت. هرگز چنین دردی را در همه زندگی ام تجربه نکرده بودم.
"اوتیسم" واژه ای شبیه "سرطان" یا "ایدز" است: وقتی در یک مکالمه روزمره آن را می شنوید، ناخودآگاه، لرزه بر اندامتان می افتد. و وقتی متوجه می شوید که این بیماری در فرزندتان تشخیص داده شده است، درست شبیه آن است که کسی چاقو در شکم شما فرو ببرد و آن را بپیچاند و دل و روده تان را بیرون بریزد.
گریه کردم، ضجه زدم و فریاد کشیدم. نمی دانستم که ممکن است تا این حد درد کشید. من شکستگی استخوان را تجربه کرده بودم، به بیماری سخت دچار شده بودم، و شاهد مرگ عزیزانم بودم، اما درد همه این اتفاق ها، در مقایسه با این موضوع بسیار ناچیز بود.
***
دکتر الیزابت کوبلر ـ راس(۹) پنج مرحله برای سوگ توصیف کرده است که عبارتند از: انکار، خشم، چانه زنی(۱۰)، افسردگی و در نهایت پذیرش. اگرچه او به طور خاص به مرگ و فوت اشاره می کند ولی این مراحل در همه انواع فقدان، شوک و آسیب می تواند به کار برده شود. اگر چه، این مراحل به صورت مجزا و شفاف نیستند و بسیاری از افراد همه آنها را تجربه نمی کنند. همچنین هیچ نظم و قانونی در ترتیب رخ دادن این مراحل وجود ندارد. آنها گاهی به طور هم زمان اتفاق می افتند؛ معمولاً مانند جزر و مد در جریان هستند و درهم آمیخته می شوند و اغلب به نظر می رسد که خاتمه یافته اند و ناگهان دوباره شروع می شوند.
در مورد سیلی های واقعیت خفیف، ممکن است هیچ سوگی را تجربه نکنید ولی برای فقدان و بحران های بزرگ، شما به احتمال قریب به یقین برخی از این مراحل را تجربه خواهید کرد، بنابراین اجازه دهید به طور مختصر به آنها بپردازیم.
"انکار" به یک امتناع آگاهانه یا ناآگاهانه یا عدم توانایی در اذعان واقعیت یک رویداد اشاره دارد. انکار می تواند به صورت عدم تمایل و بی میلی در مورد صحبت کردن یا فکر کردن درباره اتفاق خود را نشان دهد؛ و یا حتی تلاش برای وانمود کردن به اینکه اصلاً اتفاقی رخ نداده است؛ و یا یک احساس نافذ غیرواقعی بودن ـ احساس سرگردانی و گیجی، یا تصور اینکه گویی این اتفاق فقط یک کابوس بوده است.
در مرحله "خشم"، ممکن است از دست خودتان، سایرین و یا خود زندگی­ عصبانی باشید. و البته، خشمْ خویشاوندان نزدیکی دارد که غالباً سرزده می­آیند: تنفر، برآشفتگی، خشم شدید، غضب، یا حس قوی از بی عدالتی، بی انصافی و یا خیانت.
"چانه زنی" به معنی تلاش برای به توافق رسیدن بر سر معامله هایی است که واقعیت را تغییر می دهند؛ می تواند شامل هر چیزی باشد، از جمله درخواست از خدا برای یک مهلت، تا درخواست از جراح برای تضمین موفقیت جراحی. این مرحله غالباً با افکار پوچ و واهی و تخیلی در مورد دیگر واقعیت های ممکن همراه است: "اگر فقط این اتفاق رخ داده بود" یا "اگر فقط آن اتفاق رخ نداده بود".
متاسفانه مرحله "افسردگی" به غلط نام گذاری شده است. این مرحله اصلاً به معنای تجربه اختلال بالینی رایجی که به نام افسردگی شناخته می شود، نیست. بلکه به هیجانات طبیعی غم و اندوه، رشک و تاسف، ترس، اضطراب، و بلاتکلیفی اشاره می کند که واکنش های طبیعی انسان برای فقدان و ضربه روانی است.
در نهایت، مرحله "پذیرش" شامل صلح با شکاف واقعیت به جای ستیز با آن یا اجتناب از آن اشاره دارد.
چند ماه بعد از تشخیص بیماری در پسرم، متوجه شدم که چند بار همه این مراحل را تجربه کرده بودم. در زمان نوشتن این کتاب، بیشتر از سه سال از سیلی واقعیت می گذرد و من در طول این زمان مسائل بسیاری آموخته ام و رشد کرده ام. با با اینکه این سیلی اکنون خاطره دوری در ذهن به شمار می آید، ولی شکاف واقعیتی که ایجاد کرده است، همچنان باز است. بنابراین همان طور که این کتاب را مرور می کنیم، من سفرم را با شما در میان می گذارم تا بسیاری از اصول موجود در این صفحات را توضیح دهم. ممکن است کلیشه ای به نظر برسد که بگویم اگرچه سفرم طولانی و سخت و دردناک بود، ولی فوق العاده ارزشمند بود. در طول مسیر، علاوه بر غم، ترس، و خشم؛ لذت، عشق و شگفتی های زیادی را تجربه کردم و کاملاً انتظار دارم که شما هم احساسات مشابهی را در مسیرتان پیدا کنید.
البته ممکن است، شکاف واقعیت شما با شکاف واقعیت من و حتی سایر افرادی که می شناسید، متفاوت باشد. طلاق، مرگ، یا معلولیت؛ بیماری، آسیب، یا ناتوانی؛ افسردگی، اضطراب یا اعتیاد: به نظر می رسد که همگی آنها با یکدیگر متفاوت باشند ولی باطن و درون همه آنها بسیار مشابه است. به هر حال، ما با یک شکاف بزرگ بین واقعیتی که برایمان اتفاق افتاده و واقعیتی که خواسته مان بوده است، مواجه هستیم. و هر چه شکاف بزرگ تر باشد، درد بیشتری دارد. و هر چه درد بیشتر باشد، کمتر از عهده تحمل آن برمی آییم. بنابراین در این کتاب، می خواهم یک استراتژی به شما نشان دهم که در مواجه شدن با هر نوع شکاف واقعیت، اعم از کوچک یا بزرگ، موقت یا دائمی کمکتان می کند. این استراتژی به شما کمک می کند هر زمان که ممکن بود و چنانچه میسر بود آن شکاف را ببندید و اگر نتوانید آن را ببندید به شما کمک خواهد کرد که رضایت مندی درونی پیدا کنید (چه به طور موقتی و چه دائمی).
به طور اساسی این استراتژی شامل چهار قدم است:
  • با خود مهربان باشید(۱۱).
  • لنگر بیندازید(۱۲).
  • موضع بگیرید(۱۳).
  • گنج را بیابید(۱۴).
اجازه دهید اکنون یک نگاه سریع به این چهار قدم بیندازیم.
قدم اول: با خود مهربان باشید
وقتی غمگین و ناراحت هستیم، لازم است با خود مهربان باشیم. متاسفانه، گفتن این جمله از عمل کردن به آن ساده تر است. اکثر ما این پیش فرض ذهنی را داریم که نسبت به خودمان خشن، قضاوتگر، بی توجه، یا منتقدانه رفتار کنیم (بخصوص زمانی که باور داشته باشید خودتان، این شکاف واقعیت را ایجاد کرده اید).
همه می دانیم که انتقاد از خود هیچ کمکی به ما نخواهد کرد ولی باز هم نمی توانیم جلوی آن را بگیریم. و شیوه های خودیاری رایج مثل به چالش کشیدن افکار منفی، تکرار جملات تاکیدی مثبت، ورزش و خودهیپنوتیزمی برای اکثر افراد در طولانی مدت جواب نمی دهد؛ ذهن ما به خشن بودن، قضاوتگر بودن و خودانتقادی ادامه خواهد داد. بنابراین لازم است که هنر شفقت ورزی با خود را یاد بگیریم: با مهربانی و ملایمت رفتار کردن با خود مستلزم این است که بیاموزیم چگونه خودمان را حمایت کنیم و مورد تسلی قرار دهیم، و چگونه احساسات و افکار منفی مان را به طور موثری مدیریت کنیم تا تاثیر کمتری بر زندگی ما داشته باشند.
قدم دوم: لنگر بیندازید
هر چه شکاف واقعیت بزرگ تر باشد، طوفان عاطفی که درون ما به راه می اندازد بزرگ تر خواهد بود. امواج احساسات دردناک، جسم ما را درهم می شکنند، و افکار نامهربان، وحشیانه درون ذهن ما می وزند. وقتی طوفان احساسات و افکارْ ما را فرامی گیرد، ناتوان و درمانده می شویم؛ هیچ کاری از دستمان برنمی آید ولی به شدت تلاش می کنیم تا خودمان را از غرق شدن نجات دهیم. بنابراین وقتی گرفتار طوفان می شویم، باید لنگر بیندازیم تا بتوانیم اقدام موثری انجام دهیم. لنگر انداختن به معنای رهایی از طوفان نیست؛ بلکه ما را تا زمان عبور طوفان، استوار و محکم نگه می دارد.
قدم سوم: موضع بگیرید
برخورد با شکاف واقعیت به ماکمک می کند تا از خود این سوال را بپرسیم: "برای مواجهه با این بحران چه موضعی می خواهم انتخاب کنم؟"می توانیم از زندگی دست بکشیم، یا می توانیم برای چیزی که در اعماق قلبمان اهمیت دارد، تحمل کنیم: چیزی که به درد و رنج ما ارزش بدهد و به ما اراده و شجاعتی برای ادامه دادن ببخشد.
بدیهی است که ما نمی توانیم زمان را به عقب برگردانیم. ما نمی توانیم کاری کنیم که اتفاق ها رخ ندهند. ولی می توانیم نگرشمان را برای مواجهه با اتفاق انتخاب کنیم. گاهی با انتخاب یک موضع، می توانیم شکاف را ببندیم؛ گاهی هم نمی توانیم. ولی زمانی که یک موضع انتخاب می کنیم، سرزندگی را تجربه می کنیم؛ ممکن است به واقعیتی که می خواستیم، دست پیدا نکنیم ولی از زندگی بامعنای خود احساس رضایت خواهیم داشت.
قدم چهارم: گنج را بیابید
پس از این سه قدم، در یک فضای ذهنی کاملاً متفاوت قرار می گیریم و این فضا ما را قادر خواهد ساخت که گنجینه های بسیاری را که زندگی به ما عرضه کرده است کشف و بابت آنها قدردانی کنیم. این مرحله آخر ممکن است با وجود اضطراب، غم و ناامیدی غیرممکن به نظر بیاید، ـ ولی در واقع این طور نیست.
به عنوان مثال، چند سال قبل یکی از دوستان من دچار یک فقدان غم انگیز شد: دختر سه ساله اش در اثر عفونت خونی ناگهان فوت کرد. مراسم دختر دوستم، دلخراش ترین مراسم تشییع جنازه ای بود که تا به آن زمان دیده بودم: غلیانی از غم و اندوه بی پایان.
چیزی که در ماه های بعد از آن، من را متعجب و شگفت زده کرد، روشی بود که دوستم برای به دست آوردن رضایت مندی دنبال می کرد. در بحبوحه غم و اندوه غیرقابل توصیفش، عذاب و شکسته شدن ناشی از فقدان دخترش، ارتباطش را با هر آنچه که در زندگی برایش باقی مانده بود، از دست نداد. در حالی که برای غم و اندوهش جا باز می کرد، ارتباط خود را با خانواده، دوستان، کار، مذهب و خلاقیتش حفظ کرد. با انجام این کار، توانست به عشق، لذت و آسایش دست یابد. درد او از بین نرفت؛ من شک دارم که هرگز از بین برود. شکاف واقعیت او بسته نشد؛ چطور امکان دارد که این طور شود؟ ولی او توانست واقعیت پیرامون آن شکاف را درک کند؛ و بفهمد که زندگی چیزهای دیگری برای پیشکش کردن به او دارد.
اگر شما بچه ای نداشته باشید، ممکن نیست به بزرگی این اتفاق پی ببرید. فکر نمی کنم که چیزی بدتر از فقدان فرزند وجود داشته باشد. بسیاری از والدین تحت این شرایط به شدت افسرده می شوند و یا اقدام به خودکشی می کنند. ولی این شیوه ای نیست که باید پیش گرفت. ما یک انتخاب داریم حتی اگر ذهنمان بگوید که نداریم.
بنابراین این آخرین مرحله سفر ما است: پیدا کردن گنج های دفن شده در زیر همه درد و اندوهمان. این بدان معنا نیست که انکار کنیم که درد و رنجی وجود دارد، یا وانمود کنیم که دردناک نیست. بلکه به این معناست که تصدیق می کنیم درد و رنج وجود دارد و همچنین از همه آنچه که زندگی به ما عرضه کرده، قدردانی می کنیم.
در این مرحله، شاید ذهنتان شروع به اعتراض کند؛ ممکن است پافشاری کند که وضعیت شما با وضعیت سایرین متفاوت است، در صورت بسته نشدن شکاف واقعیت، زندگی بی معنا، تهی، پر از بدبختی و طاقت فرسا باقی می ماند. اگر چنین است مطمئن باشید که: این افکار کاملاً طبیعی است و ممکن است بسیاری از افراد چنین افکاری داشته باشند. و اگر من تلاش کنم که ذهن شما را متقاعد کنم که نظر و عقیده اش اشتباه است، به یقین شکست خواهم خورد. برای مثال، من می توانم تحقیقات بسیار وسیعی که در زمینه درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) که در مجلات روان شناسی برجسته منتشر شده است نقل قول کنم که نشان می دهند ACT در مواجهه با هر چیزی، از افسردگی و اعتیاد تا کاهش استرس در کار و کنار آمدن با تشخیص سرطان، می تواند به طور موثری عمل کند. ولی ذهن شما می تواند به آسانی همه اینها را با یک گفته رد کند: "این بدان معنا نیست که برای من هم مناسب باشد." و من نمی توانم برای آن استدلالی بیاورم. به احتمال خیلی زیاد این روش به شما کمک خواهد کرد ولی من نمی توانم آن را تضمین کنم. البته، می توانم تضمین کنم اگر به این دلیل که ذهنتان به شما می گوید "این روش برای تو کاربردی ندارد"، خواندن کتاب را متوقف کنید، قطعاً هیچ نتیجه ای از این کتاب نخواهید گرفت!
خوب چطور است اجازه دهیم ذهنتان نظر خودش را داشته باشد؟ اجازه دهید هر چه می خواهد بگوید، ولی اجازه ندهید که شما را متوقف کند. اجازه دهید در حالی که شما به خواندن ادامه می دهید، این افکار مانند رادیوی در حال پخش، بی وقفه وراجی کنند و سعی کنید با کتاب پیش بروید و ببینید به کجا ختم می شود. با اینکه ذهن ما دوست دارد خیال کند می تواند آینده را پیش بینی کند، چه کسی می داند که چه اتفاقی خواهد افتاد؟

فصل دوم: حضور، هدف و امتیاز

هنگامی که بورهاس فردریک اسکینر(۱۵)، یکی از تاثیرگذارترین و قدرتمند ترین روان شناسان در تاریخ بشر، در بستر مرگ بود، دهانش خشک شد. وقتی یکی از پرستاران به او آب داد، با سپاسگزاری جرعه ای نوشید و سپس آخرین کلمه خود را ادا کرد: "حیرت آور است".
الهام بخش و قابل تامل است، این طور نیست؟ او حتی در بستر مرگ، با اندام هایی در حال نابودی، با ریه های آسیب دیده، و سرطانی که سراسر بدنش را گرفته، توانست از یکی از ساده ترین موهبت های زندگی، لذت ببرد.
این داستان واقعی برای هر انسانی که به دنبال یافتن رضایت مندی درونی باشد، سه نکته مهم دربردارد. مهم نیست که از چه راهی این مسیر را می پیمایید، چه از راه روش های علمی غربی مدرن مانند ACT و چه از راه روش های معنوی شرقی قدیمی مانند بودیسم(۱۶)، تائوئیسم(۱۷)، یا یوگا، شما با این سه موضوع اصلی که من آنها را سه P: presence (حضور)، purpose(هدف) وprivilege (امتیاز) می نامم، روبه رو خواهید شد.
حضور
اگر خواهان رضایت مندی پایدار هستیم، لازم است مهارت زندگی کردن در زمان حال را به دست آوریم. حضور کامل در زمان حال ـ که با تجربه اینجا و اکنون ما مرتبط است ـ کار آسانی نیست. چرا؟ به خاطر موهبت فوق العاده ای که با آن متولد شده ایم: ذهن انسان. ذهن پدیده عجیبی است ـ بدون آن دچار مشکل می شویم ـ ولی حتماً متوجه این موضوع شده اید که هیچ گاه از فکر کردن باز نمی ایستد. ذهن سراسر روز افکار زیادی را به وجود می آورد، و اغلب در "قلاب" آن گیر می کنیم و از زندگی مان بیرون کشیده می شویم. بیشتر ما بخش زیادی از روز را غرق در افکار خود می گذرانیم و لذت تجربه در لحظه حال را از دست می دهیم. و بسیاری از ما حتی متوجه این موضوع نمی شویم.
برای مثال، آیا تاکنون چیزی شبیه این را تجربه کرده اید؟ شما در حال حمام کردن هستید و آب داغ بدنتان را لمس می کند و برای یکی دو ثانیه کاملاً در زمان حال هستید: کاملاً درگیر تجربه غنی و جسمانی دوش گرفتن می شوید. آب به پشت شما جاری می شود، حرارت آن عضلات شما را تسکین می دهد، بدنتان احساس لذت می کند و سپس در عرض چند ثانیه بی اراده به سمت افکارتان رانده می شوید: "لیست کارهای امروز چیست؟"، "اوه، امروز باید پروژه را تکمیل کنم."، "اوه، نه، فراموش کردم در مورد برنامه پنج شنبه شب دخترمان به سوزان بگویم."، "برای ناهار امروز تیمی چی درست کنم؟"، "هورا فقط سه روز تا تعطیلات مانده است."، "یه کم چربی اطراف شکمم را گرفته، بهتر است ورزش را دوباره شروع کنم."
همان طور که بیشتر و بیشتر به سمت افکارتان کشیده می شوید، به تدریج حمام کردن به پس زمینه ذهن رانده می شود. شما می دانید همچنان در حال دوش گرفتن هستید ولی کاملاً درگیر آن نیستید. بیشتر شبیه این است که بدنتان در آنجا است و اتوماتیک در حال دوش گرفتن است، در حالی که شما اینجا هستید و یک مکالمه خیلی خوب در ذهن شما در حال انجام است و سپس قبل از آنکه متوجه شوید، دوش گرفتن تمام شده است.
همان طور که سرگردان و گیج در حجابی از مه روان شناختی پرسه می زنیم، فرصت لذت بردن از غنای زندگی را از دست می دهیم. این اتفاق شبیه به زمانی است که با یک شکاف واقعیت مواجه می شویم؛ ذهن ما جریانی از افکار دردناک بی پایان را به سرعت تولید می کند، و ما به سادگی به درون آن جریان کشیده می شویم. برای مثال اگر واقعیت، اتفاقی دور از انتظار و بهت آور را در دو قدمی ما قرار دهد ـ مرگ ناگهانی، طلاق و جدایی، یا مصیبت ـ ممکن است سرگردان و گیج و منگ شویم، قادر نباشیم به درستی فکر کنیم، یا به درستی کارهای روزانه خود را به خاطر بیاوریم، و آنها را به طور مناسب انجام دهیم.
از اینها گذشته، برای یادگرفتن هر مهارت یا فعالیتی، درگیر شدن با آنچه انجام می دهیم و حفظ تمرکز بر آن ضروری و برای هر اقدام موثری حیاتی است. بنابراین اگر بخواهیم به هر ضربه دردناکی که زندگی به ما می زند، به طور موثری پاسخ دهیم، باید در زمان "حال" باشیم.
(توجه: "حضور" معمولاً به عنوان "ذهن آگاهی" شناخته می شود و در سراسر کتاب من این دو واژه را به جای یکدیگر استفاده خواهم کرد. در حال حاضر، ذهن آگاهی یک موضوع داغ در روان شناسی غربی است، و در کتاب های مرجع و خودیاری تقریباً همیشه، ریشه آن را به بودائیسم منسوب می کنند. هر چند، این یک تصور غلط است. بودائیسم ۲۶۰۰ سال قدمت دارد؛ در حالی که ذهن آگاهی پیش از آن وجود داشته است. ما می توانیم آن را در یهودیت، تائوئیسم، و یوگا پیدا کنیم که به ۴۰۰۰ سال قبل می رسند. در واقع، متون مقدس بودائیسم ذکر کرده است که در ابتدا بودا هنر ذهن آگاهی را از یک جوکی(۱۸) (مرتاض هندی) آموخته است! در این کتاب ما با روش علمی غربی ـ ACT ـ با ذهن آگاهی یا حضور، آشنا خواهیم شد که مشابهت ها و تفاوت هایی با این روش های سنتی دارد.)
هدف
گاهی افراد می گویند، "بله، بله. این خیلی خوب است که در زمان حال باشم ولی چه کار مفید و به درد بخوری در زندگی ام می خواهم انجام دهم؟" این پرسش بسیار مهمی است. همان طور که یک گل به نور خورشید نیاز دارد، حضور نیاز به هدف دارد؛ در غیر این صورت، ما در خطر حضور در یک زندگی بی معنا خواهیم بود.
یکی از بزرگ ترین چالش هایی که همه ما با آن روبه رو هستیم، کشف این نکته است که می خواهیم زندگی مان به چه شکل باشد. می خواهیم چطور انسانی باشیم؟ چگونه می خواهیم این زمان کوتاه حیات را سپری کنیم؟ می خواهیم روی چه اهدافی انرژی و وقتمان را سرمایه گذاری کنیم؟
البته برخی افراد از دنبال کردن هدفی که مذهب، خانواده یا فرهنگ به آنها تحمیل کرده است، خوشحال هستند ـ ولی برای بیشترمان این چنین نیست. بیشتر ما تمایل داریم که حس هدف مندی را در خودمان به وجود آوریم ـ کاری که گفتنش از انجام دادنش ساده تر است. هر چقدر بیشتر بتوانیم با هدفی که فعالیت های کنونی و آینده ما را هدایت کند، ارتباط برقرار کنیم، بیشتر حس رضایت مندی را تجربه خواهیم کرد؛ ما احساس خواهیم کرد که به بهترین شکل از زمان خود در زندگی استفاده کرده ایم.
مواجه شدن با شکاف بزرگ واقعیت، به بعضی از ما کمک می کند که اهداف خود را در زندگی مشخص کنیم: با دید وسیع تر و از زاویه بالاتری به زندگی مان می نگریم، در مورد معنا و مفهوم زندگی مان تامل می کنیم، با ارزش های اصلی زندگی مان در ارتباط می شویم، و رشد و پرورش پیدا می کنیم. ما حتی ممکن است یک دلیل پیدا کنیم و یا یک هدف ایجاد کنیم که اشتیاقمان را برانگیزاند و به ما حس نشاط و زندگی دهد. هر چند برای برخی ممکن است تاثیر عکس داشته باشد: ذهن ممکن است به شدت در برابر این شکاف واکنش نشان دهد، ادعا کند که زندگی بی معنی، ناامید کننده و یا غیرقابل تحمل است. و اگر به دام این افکار بیفتیم، تمامی اهداف خود را از دست می دهیم و زندگی تبدیل به بار سنگینی می شود. بنابراین اگر بخواهیم در مواجهه با این شکاف موضع بگیریم، بایستی بدانیم واقعاً چه چیزی برایمان اهمیت دارد؛ باید ارزش هایمان را بشناسیم تا بتوانیم حس هدفمندی ایجاد کنیم و به آن نزدیک شویم.
امتیاز
زمانی که چوب و آتش در اجاق ترکیب می شوند، تجربه فوق العاده ای از گرما را برایمان به وجود می آورند. و زمانی که هدف و حضور در زمان حال، در قلبمان با یکدیگر ترکیب می شوند، حس بی نظیری از امتیاز برایمان به وجود می آورند. زمانی که به تجربه زندگی به چشم یک امتیاز نگاه کنیم، چیزی که باید قدرش را دانست و از آن لذت برد، به مراتب زندگی رضایت بخش تری خواهیم داشت. ممکن است شعار دهیم که زندگی "کوتاه"، "ارزشمند"، یا "موهبت" است، ولی در اغلب موارد این موضوع را فراموش می کنیم، بی هدف و سرگردان می شویم، و از آنچه در این لحظه داریم، قدردانی نمی کنیم.
این امر به ویژه هنگام مواجهه با درد و رنج های بزرگ رخ می دهد. ذهن ما شاید اعتراض کند که " منصفانه نیست"، "چرا من؟"، "من نمی توانم آن را تحمل کنم."، "چرا زندگی اینقدر سخت است؟"، "نباید این اتفاق برای من رخ می داد!"، "نمی توانم بیش از این ادامه بدهم." و یا حتی در شرایط سخت تر، "می خواهم بمیرم.". با این حال، آن را باور کنید یا نه، حتی در بحبوحه یک مصیبت و بدبختی بزرگ هم می توان به زندگی به چشم یک امتیاز نگریست و از آن بیشترین بهره را برد (و همان طور که در فصل قبلی اظهار کردم، اگر ذهنتان اعتراض می کند که این امر برای شما امکان پذیر نیست، فقط اجازه دهید مانند رادیوی در حال پخش، بی وقفه وراجی کند، و شما به خواندن ادامه دهید.)
بستر مرگ اسکینر
داستان آخرین کلمه اسکینر به سادگی این سه P را نشان می دهد (حضور، هدف، امتیاز). حتی در آستانه مرگ ـ که شکاف واقعیتی بزرگ تر از آن وجود ندارد ـ او کاملاً در زمان حال بود، و توانست از آخرین جرعه آب خنکی که نوشید، لذت ببرد. در مورد هدف نیز، کل زندگی اسکینر برای کمک به انسان ها، برای زندگی بهتر وقف شده بود. (این چیزی بود که به وفور به دست آورد؛ نظریه ها و تحقیقاتش در روان شناسی غربی انقلابی برپا کرد و روی مدل های درمانی معاصر، رویکردهای مربیگری و رشد فردی تاثیر بسیار داشت.)
آیا او در بستر مرگ می خواست مفهوم حضور در لحظه حال را نشان دهد؟ فقط می توان حدس زد. ولی به نظر من هدف (کمک به دیگران) او به ادای آخرین کلمه او منتهی شد. از اینها گذشته، منظورش از گفتن کلمه "حیرت آور است"، اگر الهام بخشیدن و دلداری عزیزانش در طی یک رنج و مصیبت بزرگ نبوده است، چه می توانست باشد؟
آیا او نگریستن به زندگی به عنوان یک امتیاز و به بهترین شکل استفاده کردن از آن را، به زیبایی نشان نداده است؟
این داستان مربوط به همه ما است. هر چند وقت یک بار، موفق نمی شویم از آنچه داریم قدردانی کنیم؟ هر چند وقت یک بار، زندگی را حق مسلم خود می دانیم؟ هر چند وقت یک بار، لذت اعجاز و شگفتی وجود انسان را از دست می دهیم؟ هر چند وقت یک بار، اتوماتیک وار و بدون درک روشن و واضح از هدفمان زندگی کرده ایم؟ هر چند وقت یک بار، چنان گرفتار مشکلات، ترس ها، فقدان ها و افسوس های خود می شویم که تمام چیزهای خوب زندگی را فراموش می کنیم؟
اکنون، نگران نباشید. من قصد ندارم که غیرواقعی و خیالی با شما صحبت کنم و این طور وانمود کنم که زندگی همه اش گل و بلبل است و می توانیم تا ابد با شادمانی زندگی کنیم. این واقعیت، انکارناپذیر است که زندگی دشوار است و مقدار زیادی درد و رنج به همراه دارد. و مهم نیست چقدر زندگی مان خوب باشد، دیر یا زود، اگر به اندازه کافی عمر کنیم، با یک شکاف واقعیت بزرگ مواجه خواهیم شد. البته همان طور که درد و رنج و سختی وجود دارد، چیزهای زیادی برای لذت بردن، قدردانی کردن و شادمانی کردن، نیز وجود دارد، حتی اگر در وسط غم و اندوه بزرگ یا ترس شدیدی قرار داشته باشیم. البته بدون اینکه ابتدا اصول حضور و هدف را به کار بگیریم، قادر نخواهیم بود این کار را انجام دهیم. (به همین دلیل بسیار بعید است که تنها داشتن تفکری مثبت، راهبردی مناسب برای مواجهه با درد و رنج باشد. در حقیقت همان طور که بعدها مشاهده خواهیم کرد این نوع تفکر در درازمدت ممکن است که درد و رنجتان را نیز بیشتر کند!)
بدیهی است که اگر کسی در شرایط واقعاً وحشتناکی قرار داشته باشد ـ زندگی در اردوگاه کار اجباری، زیر شکنجه بودن در زندان، یا گرسنه ماندن در بیابان های اتیوپی ـ چیزهای بسیاری اندکی وجود دارد تا بتواند از آنها لذت ببرد یا بابتشان قدردانی کند؛ اما اگر شما در حال خواندن این کتاب هستید، به وضوح وضعیتتان این طور نیست. با این حال، ممکن است به نظر برسد که شرایط شما درست به همان اندازه و یا تقریباً به همان اندازه شرایط بالا بد باشد، ولی آخرین کاری که انجام خواهم داد این است که با شما گفتگو و بحث کنم. تمام چیزی که از شما می خواهم انجام دهید این است که ذهنتان را باز نگه دارید؛ شما لازم نیست که باور داشته باشید دست یافتن به یک یا همگی این سه P ممکن و عملی است. فقط خواندن کتاب را ادامه دهید و در مورد آنچه رخ می دهد، کنجکاو باشید.
در حال حاضر، هدف من صرفاً بالا بردن آگاهی شما است؛ و از شما می خواهم که این کار را انجام دهید: همان طور که روزتان را می گذرانید، توجه کنید این سه P کی و کجا اتفاق می افتند. برای مثال، بعد از مرگ یک عزیز، بسیاری از ما هر سه P را در مراسم تشییع جنازه تجربه می کنیم. گاهی، خیلی درگیر مراسم می شویم (حضور در لحظه حال)، گفتار و رفتار ما مملو از هدف است (هدفمندی) و گهگاه قدردان و سپاسگزار مهربانی و عشق دیگران هستیم (امتیاز). بنابراین همان طور که در حال دست و پنجه نرم کردن با زندگی تان هستید، توجه کنید این لحظه ها کی اتفاق می افتند.
در چه موقعیت هایی کاملاً در زمان حال حضور دارید و با کاری که در حال انجام آن هستید، درگیر می شوید؟ کی و کجا دقیقاً هم راستا با هدف حرکت می کنید و آنچه را واقعاً برایتان اهمیت دارد انجام می دهید؟ کی و کجا حس امتیاز داشتن، با میل پذیرفتن و قدردانی از زندگی را همان طور که در این لحظه هست، تجربه می کنید؟
همچنین دقت کنید که چگونه به ایجاد این لحظات کمک می کنید و چگونه آنها در زندگی تان اثر می گذارند. عمل ساده توجه کردن، می تواند تفاوت عظیمی در زندگی تان ایجاد کند. ممکن است این تفاوت خیلی چشمگیر نباشد، ولی همان طور که خواهیم دید، پایه اصلی رضایت مندی درونی را تشکیل خواهد داد.

نظرات کاربران درباره کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت