فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده خانم کوکی

کتاب شاهزاده خانم کوکی
مجموعه ابزارهای دوزخی - ۳

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده خانم کوکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده خانم کوکی

برای نوشتن این مجموعه، من خودم را در کتاب غوطه‌ور کردم و در این مجموعه نیز دوتا از شخصیت‌ها الهام و آسایش خویشتن را در کتاب میابند. تسا و ویل مغلوب داستان دوشهر دیکنز می‌شوند که در آن یکی از قهرمان‌ها خود را روحی محکوم به تباهی می‌دانست. ویل هم فکر می‌کند که محکوم به گمراهی است و هیچ‌کس او را دوست نخواهد داشت امّا در جریان داستان متوجه اشتباهش می‌شود. جیمز کارستیرز، بهترین دوست او، در حال مرگ است و باور دارد که برای او مرگی بدون عشق رقم خورده مثل جان کیتس شاعر که جیمز در اصل از او الهام گرفته شده است. ویل و جیمز به همدیگر عشق می‌ورزند. آن‌ها برادر غیرخونی هستند و غیر از این محبّت چیز دیگری برای امیدواری ندارند. آن‌ها راه چاره را در تسا میابند چرا که تسا به امید باور دارد. نه فقط به این دلیل که شیرزن داستان و بی‌باک است بلکه به این خاطر که امید را در کتاب پیدا می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده خانم کوکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

یورک شایر ۱۸۴۷
دخترکوچولو که نشسته بود روی تخت گفت:
- می ترسم پدربزرگ، می تونی پیشم بمونی؟
آلویسیوس استارک ویدر درحالی که صندلی رو می کشید نزدیک تختخواب دخترک تا روش بشینه، صدایی از بی قراری و بی تابی در گلوش ایجاد کرد. فقط بخشی از این صدا جدی بود. خوشحال بود که نوه اش بهش اعتماد داره.
بیشتر وقت ها او تنها کسی بود که می تونست آرومش کنه. بدخلقی پیرمرد هیچ وقت وجود حساس و زودرنج دخترک رو ناراحت نمی کرد.
- چیزی برای ترسیدن وجود نداره آدل(۱۲). خودت خواهی دید.
با چشمای درشتش به او نگاه کرد.
مراسم حک شدن رونز روی بدن در انجمن یورک معمولاً در یک فضای بزرگ تر برگزار می شد امّا به دلیل وضعیت سلامت و اعصاب شکننده ی آدل به این توافق رسیده بودن که مراسم می تونه در اتاق خواب امن دخترک اجرا بشه. آدل نشسته بود لبه تختش و پشتش کاملاً صاف بود. لباس مجلسیش قرمز بود. با یک روبان قرمز موهای بور و قشنگش رو بسته بود پشت سرش. توی صورت لاغرش چشم هاش بزرگ به نظر می رسیدن. بازوهاش باریک بودن و همه چیز در مورد او به شکنندگیِ یک فنجون چینی بود.
- برادران خاموش می خوان با من چی کار کنن؟
- دستت رو بده به من.
برای در آغوش گرفتن دخترک بازوهاش رو باز کرد و او رو کامل در آغوش گرفت. نقش و نگارهای پوستش و رگ های زیرپوستی که به رنگ آبی روشن بودن رو می دید.
- از قلم های جادویی شون استفاده می کنن تا یک علامت روی پوستت حک کنن. می دونی قلم جادویی چیه؟ تو مطالبی در این مورد خوندی. اون ها معمولاً با علامت وویانس(۱۳) شروع می کنن امّا در مورد تو این کار با حکاکی رونز آغاز میشه.
- برای اینکه زیاد قوی نیستم.
- برای اینکه خودت قانون خودت رو بسازی.
- مثل آبگوشت گوشت گاو.
آدل بینیش رو چین داد. آلویسیوس خندید.
- امیدوارم زیاد ناخوشایند نباشه. تو کمی احساس سوزش خواهی داشت، بنابراین باید شجاع باشی و فریاد نزنی چون شکارچیان سایه به خاطر درد فریاد نمی زنن. بعد قلم فرو می ره و تو احساس می کنی خیلی قوی تر و بهتری. بعد می ریم طبقه پایین و کیک یخی می خوریم و جشن می گیریم.
آدل پاشنه هاش رو کوبید به هم.
- و یک مهمونی!
- بله یک مهمونی و یک هدیه.
پدربزرگ به جیبش که داخلش یک جعبه ی کوچیک پنهان شده بود ضربه زد. یک جعبه ی کوچک پیچیده شده در کاغذ آبی که قرار بود دورهمی خانوادگی کوچکتری رو هم رقم بزنه.
- من برات یه هدیه دارم. به محض اینکه مراسم تموم شد، هدیه ات رو می گیری.
- من تا حالا هیچ وقت برای خودم مهمونی نداشته ام.
– این مهمونی به این دلیله که تو در حال تبدیل شدن به یک شکارچی سایه هستی. می دونی که چرا این مسئله ی مهمیه، نه؟ اولین نشونه های روی بدنته که می گه تو یک موجود فرابشری هستی. مثل من، مثل پدر و مادرت. معنیش اینه که بخشی از خواص هستی. عضوی از یک خانواده ی مبارز. چیزی متفاوت تر و بهتر از هر کس دیگه ای.
- بهتر از هر کس دیگه ای.
دخترک به آرومی تکرار کرد. در باز شد و دو برادر خاموش وارد شدن. آلویسیوس چشم های آدل رو دید که از ترس می لرزیدن. بازوش رو از آغوش پدربزرگ بیرون کشید. پدربزرگ اخم کرد. دوست نداشت ترس رو در بچه هاش ببینه گرچه نمی تونست انکار کنه که در سکوت خاص و وهم انگیز برادران و حرکات آرومشون وحشت زیادی وجود داره. اون ها رفتن طرف تخت آدل. همون موقع در باز شد و پدر و مادر آدل وارد شدن. پدرش، پسر آلویسیوس، در لباس رزم قرمزرنگ و همسر او در یک لباس قرمز با کمربندی که به شکل زنگ بود و یک گردن بند طلایی که رونز انکلی(۱۴) ازش آویزون بود. اون ها به دخترشون لبخند زدن و با وجود این که برادران خاموش دورش جمع شده بودن، یک لبخند لرزان در جواب دریافت کردن.

- آدل لوسیندا استارک ویدر(۱۵).

این صدای اولین برادر خاموش بود، برادر سیمون(۱۶).

- تو حالا بزرگ شدی. وقتشه برای اولین بار بهت نشان فرشته داده بشه. آیا از افتخاری که قراره بهت داده بشه مطلع هستی و آیا می تونی ارزش اون رو با تمام قدرت حفظ کنی؟

آدل مطیعانه سرش رو تکون داد.
- بله

- و قبول داری این نشان های فرشته که تا ابد روی بدنت خواهد موند همیشه به یادت میارن که یک فرشته ی مدیون هستی و وظیفه مقدس تو خدمت به جهانه؟

دوباره مطیعانه سرش رو تکون داد. قلب آلویسیوس سرشار از غرور و افتخار بود.
- قبول دارم.

- پس شروع می کنیم.

سنگ درخشانی در دست سفید و دراز برادر بود. بازوهای لرزان آدل رو گرفت، نوک سنگ رو روی پوست آدل گذاشت و شروع کرد به کشیدن. خطوط سیاه و سفیدی از نوک سنگ به گردش در اومد. آدل با حیرت به نماد قدرت که روی پوست درون بازوش شکل می گرفت خیره شده بود. طراحی ظریفی از خطوط متقاطع که روی رگ های بازوش کشیده می شد. بدنش می لرزید، دندون های ریزش زیر لب بالاییش پنهان شده بود. چشم های درخشانش به آلویسیوس دوخته شده بود و او به چیزی که در چشم های آدل می دید خیره نگاه می کرد.
درد. طبیعی بود که در نقاط علامت گذاری شده احساس درد داشته باشه امّا اونچه که در چشم های آدل دیده می شد شکنجه و عذاب بود. آلویسیوس ناگهان تکون خورد، صندلی ای که روش نشسته بود رو هل داد عقب و فریاد زد:
- صبر کن!
اما خیلی دیرشده بود. حرف رونی کامل بود. برادر خاموش خودش رو عقب کشید و خیره شد. روی قلم جادویی خون وجود داشت. آدل ناله می کرد. به یاد حرف های پدربزرگ بود که تذکر داده بود فریاد نکشه و گریه نکنه امّا پوست زخمی و خون آلودش شروع کرد به پاره شدن و از روی استخون هاش جدا شد. پوستش زیر علامت رونی می سوخت و سیاه می شد انگار آتش گرفته باشه. کسی نمی تونست بهش کمک کنه، سرش رو برگردوند عقب و جیغ کشید و جیغ کشید...

لندن ۱۸۷۳
- ویل؟
شارلوت فرچایلد در اتاق تمرین انجمن رو باز کرد.
- ویل، اینجایی؟
تنها جوابی که شنید صدای یک ناله ی خفه بود. در تا انتها باز شد و سرتاسر اتاق رو نشون داد. شارلوت خودش اینجا مبارزه رو یاد گرفته بود و تمام پیچ و خم های اتاق، صفحه هدف قدیمی که روی دیوار شمالی نقاشی شده بود و چارچوب پنجره ها رو که قدیمی شده بودن به خوبی می شناخت.
ویل هروندال وسط اتاق ایستاده بود و یک چاقو در دست راستش داشت. سرش رو برگردوند تا به شارلوت نگاه کنه و شارلوت دوباره با خودش فکر کرد که او چه بچه عجیبیه. گرچه در دوازده سالگی هنوز بچه بود ولی پسر خیلی زیبایی بود با موهای تیره و پرپشت که تا روی گردنش می رسید و خیس از عرق روی پیشونیش ریخته بود.
اولین بار که به انجمن اومده بود پوستش با آفتاب و آب و هوای روستا برنزه شده بود گرچه شش ماه زندگی شهری دیگه چیزی غیر از گونه های سرخ براش باقی نگذاشته بود. چشم های آبیش به طرز خاصی می درخشید. حتماً یک روز مرد جوان خوش تیپ و خوش قیافه ای می شد البته اگر فکری به حال ابروهای همیشه گره خورده اش می کرد.
ویل با عصبانیت گفت:
- چی شده، شارلوت؟
هنوز هم با کمی لهجه ولزی صحبت می کرد. حروف صدادار رو در دهنش می چرخوند و اگر لحنش با ترش رویی و تلخی همراه نبود می تونست حرف زدنش رو دوست داشتنی کنه.
همون طور که به سمت در می اومد عرق پیشونیش رو با آستینش خشک کرد، بعد ایستاد. گرچه خشونت روی ویل اثری نداشت، شارلوت با تلخی و خشونت گفت:
- چند ساعته دارم دنبالت می گردم. وقتی دیروز می گفتم یک مهمون جدید به انجمن میاد صدام رو نشنیدی؟
ویل خنجر رو پرتاب کرد، درست به مرکز هدف خورد و او اخم هاش رو بیشتر در هم کشید.
- اوه یادم بود فقط اهمیتی نمی دادم.
پسر پشت سر شارلوت صدایی از خودش درآورد. شارلوت فکر کرد صدایی شبیه به خنده بود امّا مطمئناً اون نمی تونست بخنده!
به اون ها اطلاع داده بودن که پسری از شانگهای میاد و حال و روز خوشی نداره، با این حال وقتی او رنگ پریده و تلوتلوخوران مثل یک نی در باد از کالسکه پایین اومد، شارلوت مبهوت مونده بود. حلقه های تیره موهاش با تارهای نقره ای رنگ در هم پیچیده بود و بیشتر شبیه یک مرد جاافتاده به نظر می رسید تا یک پسر دوازده ساله. چشم هایی درشت، مشکی-نقره ای و زیبا داشت که انگار در این چهره اسیر شده بود. شارلوت گفت:
- مودب باش ویل.
پسر رو از پشت سرش آورد بیرون و به داخل اتاق راهنمایی کرد.
- به ویل توجه نکن. اون فقط کمی بداخلاقه. ویل هروندال، تو رو به جیمز کارستیرز از انجمن شانگهای معرفی می کنم.
پسر گفت:
- جم. همه من رو جم صدا می زنن.
یک قدم دیگه برداشت. دوستانه و کنجکاو به ویل نگاه کرد. در کمال غافلگیری شارلوت بدون لهجه حرف می زد. خب آخه پدرش اهل بریتانیا بود.
- تو هم می تونی جم صدام کنی.
ویل گفت:
- اگه همه تو رو این جوری صدا می زنن، نمی شه گفت این یک لطف ویژه در حق منه.
لحن ویل برای کسی به سن او خیلی تند بود. در بدخلقی واقعاً توانمند بود.
- جیمز کارستیرز، به نظرم باید متوجه باشی اگه از من دور بمونی برای هردومون بهتره.
شارلوت از درون آه کشید. امیدوار بود پسری به سن و سال خودش بتونه از خشم و شرارتش کم کنه امّا مشخصاً ویل وقتی که گفته بود به اومدن یک شکارچی سایه ی دیگه به انجمن اهمیتی نمی ده واقعاً جدی بوده. او هیچ دوستی برای خودش یا اون ها نمی خواست. شارلوت نگاهی به جم انداخت. انتظار داشت او رو متعجّب یا آزرده خاطر ببینه امّا او فقط لبخند می زد انگار ویل فقط یک بچه گربه بود که سعی داشت او رو بزنه.
- از وقتی شانگهای رو ترک کردم اصلاً تمرین نداشتم. می تونم با یک نفر باشم و باهاش بجنگم.
- من هم می تونم امّا یک نفر که بتونه جلوم دوام بیاره نه یک پسرک مریض که داره میفته توی قبرش، هرچند به نظرم هدف خوبی برای نشونه گیری هستی.
شارلوت فهمید چه اشتباهی مرتکب شده. او حقیقت رو با ویل در میون نگذاشته بود. تلوتلو خوردن به سمت قبر! آه خدایا، سرپرست جم به او چی گفته بود؟ جم برای زندگی به یک دارو وابسته است. دارویی که عمرش رو افزایش می ده امّا نجاتش نمی ده. آه ویل.
شارلوت رفت جلو تا میون دو پسر بایسته. می خواست از جم در برابر رفتار زننده ویل که امروز بیش از اندازه شده بود محافظت کنه امّا در میون راه ایستاد. حالت جم حتی یک ذره هم تغییر نکرد.
- اگه منظورت از تلوتلو خوردن توی قبر، مُردنه باید بگم بله دارم می میرم. این جور که بهم گفتن دو سال بیشتر زنده نیستم. اگه خوش شانس باشم سه سال.
حتی ویل هم نتونست شوکه شدنش رو پنهان کنه. صورتش قرمز شد.
- من...
اما جم رفت سمت هدفی که روی دیوار نقاشی شده بود. وقتی رسید بهش، خنجر رو از توی چوب کشید بیرون. بعد چرخید و مستقیم رفت سمت ویل. اگرچه او ظریف بود امّا قدش بلند بود و با اختلاف چند اینچ از همدیگه چشم هاشون مقابل هم قرار گرفت. جم انگار که در مورد آب و هوا صحبت می کنه گفت:
- اگه دلت بخواد می تونی از من به عنوان هدف استفاده کنی. از اون جایی که پرتاب کننده ماهری نیستی چیزی برای ترسیدن وجود نداره.
چرخید، هدف گرفت و خنجر رو پرتاب کرد. خنجر مستقیم به قلب هدف خورد و کمی لرزید.
- یا اینکه...
جم همون طور که پشتش به ویل بود ادامه داد:
- اجازه می دی بهت یاد بدم چون من پرتابگر ماهری هستم.
شارلوت خیره بود. برای نیمی از سال، ویل رو دیده بود که هر کسی می خواست بهش نزدیک بشه رو از خودش می روند. معلم ها، پدر شارلوت، نامزدش هنری، برادران لایت وود. اون هارو با ترکیبی از خشم و نفرت از خودش دور کرده بود. اگه خودش گریه ی ویل رو ندیده بود مدت ها پیش امیدش رو برای اینکه او یک روز با کسی درست برخورد کنه از دست می داد و حالا او به جیمز کارستیرز خیره شده بود. پسر ظریفی که انگار از شیشه ساخته شده و با حالت سرسختش با ملایمت ویل رو رام کرده بود. ویل مردد پرسید:
- تو که واقعاً در حال مرگ نیستی. هستی؟
لحنش عجیب بود. جم سر تکون داد.
- این جوری بهم گفتن.
- متاسّفم.
- نه نباش.
ژاکتش رو کنار زد و از روی کمربندش خنجر دیگه ای برداشت.
- انقدر معمولی نباش. نگو متاسّفی. بگو که با من تمرین می کنی.
خنجر رو به سمت ویل گرفت. شارلوت نفسش رو حبس کرده بود. می ترسید حرکت کنه انگار داشت وقوع اتّفاق مهمی رو تماشا می کرد گرچه نمی تونست بیانش کنه.
ویل دست دراز کرد و خنجر رو گرفت. چشم از جم برنمی داشت. در حالی که خنجر رو می گرفت انگشت هاش خورد به دست جم. شارلوت با خودش فکر کرد این اولین باره. قبل از این هرگز ندیده بود ویل به میل خودش کسی رو لمس کنه. ویل گفت:
- باهات تمرین می کنم.

دیباچه

در طول سال های کاری ام به عنوان یک نویسنده، خوانندگان کتاب هایم مدام از من می پرسند که آیا داستان هایم را از خواب هایم الهام می گیرم یا نه. جواب من به این پرسش همیشه این است که ای کاش این گونه بود. راه جالبی برای پیدا کردن ایده به نظر می رسد. از خواب بیدار شوی و مثل تسخیرشده ها شروع به نوشتن داستان کنی. متاسّفانه خواب هایی که در مورد شخصیت هایم می بینم همگی مهمل اند. مثلاً همه ی شخصیت هایم در صف صندوق مغازه ی خواروبار فروشی جلویم ایستاده اند و سبد هایشان پر از خرید است. این برای پیدا کردن ایده ی داستان ابزارهای دوزخی رویای غیرمعمولیست. چیزی که باعث پیدایش این ایده شد خواب نبود بلکه یک رویای روز بود(۱).
برای تکمیل شهر استخون ها، اولین کتاب از مجموعه ی خاندان شکارچیان سایه، به لندن سفر کرده بودم. روی پل راهبان سیه پوش(۲) که پلی زیبا و قدیمی بر روی رودخانه ی تایمز است قدم می زدم. هوا ابری بود و مه سرتا سر پل را پوشانده بود. به نرده ی پل تکیه زدم و به آب زیر پایم نگاه کردم.
به این فکر می کردم که در تمام این سال ها پل شاهد چه صحنه هایی بوده و چطور در برابر آن ها ایستادگی کرده است. کم کم تصویر یک دختر موقهوه ای و یک پسر با لباس های ویکتوریایی(۳) در ذهنم شکل گرفت و همان طور که آن ها را در یک قاب روی پل تصور می کردم، یک ارتش از هیولاهای کوکی مخفی شده در میان سایه ها از لابه لای غبار پدیدار شد.
با احساس مشوّش به خانه برگشتم. داستان تسا، جم و ویل در ذهنم شروع به شکل گرفتن کرد. لندن را به دلیل نزدیکی به پل راهبان سیه پوش به عنوان محل وقوع داستان در نظر گرفتم. می دانستم که پل مرکز قصه خواهد بود. بعد از سیاحتی در اطراف لندن _با استفاده از یک نقشه ۱۸۷۹ که کمک زیادی به گم شدن می کرد_ تصمیم گرفتم کلیسای سنت براید(۴) در خیابون فلیت مکان مورد نظر برای انجمن باشد. کلیسای زیبایی که در دوران حمله ی بلتیس(۵) توسط بمب آسیب دیده بود.
سال ۱۸۷۸ را به دلیل آن که دوره ی انتقال انگلیس قدیمی به جدید است انتخاب کردم. زمانی که خدمات ریلی منظّم، چراغ های گازی و جوی های پر از گنداب وجود داشتند و با گذشت زمان هنوز هم درخشش و زیبایی آن دوره حفظ شده است. به نظر فضای فوق العاده ای برای به تصویر کشیدن سه جوان بود که به دنبال شناخت خود و توانایی هایشان هستند. به خصوص زمانی که داستان به دختر جوانی می رسد که متوجه می شود سرنوشت او چیزی بیشتر از یک ازدواج برنامه ریزی شده است و یک عشق غیرعادی برای او مقدر گردیده است.
به عقیده ی من داستان های تاریخی نزدیک ترین واسطه برای سفر در زمان هستند. من می خواستم تا جای ممکن احساس کنم در دوران ابزارهای دوزخی نفس می کشم و زندگی می کنم. بنابراین برنامه ریزی کردم و تا شش ماه چیزی به جز کتاب های نوشته شده در دوره ی میانه و اواخر ویکتوریایی نخواندم.
در تحقیق غوطه ور شدم. خیلی زود تصور کردم به جای ماشین، اسب هایی را می بینم که کالسکه را به دنبال خود می کشند. توانستم بوی رودخانه ی تایمز را احساس کنم و صدای زنگوله ی گاوها را بشنوم. می خواستم خواننده ها احساس نزدیکی با گذشته داشته باشند تا درد و شوق یک شخصیت متعلّق به دوران متاخر برایشان واقعی و حقیقی باشد. دورانی که با مرگ احاطه شده بود. ناخوشی هایی که امروزه به راحتی درمان می شوند بسیار شایع بودند و بیماری هایی که ما امروز می شناسیم به پیچیدگی و ابهام افسانه ها بودند. دنیای حقیقی گذشته به خوبی با دنیایی که من برای شکارچیان سایه، صیادان شیطانی و جادوگران تصور کرده بودم هماهنگ شد و به آن عمق و غنا بخشید. دنیایی که یک قهرمانِ آن روح های درمانده را می بیند و با آن ها حرف می زند و دیگری محکوم به مرگ است. مرگی مهلک و افسانه ای که هیچ تلاشی برای نجات او نتیجه بخش نیست. درست مثل قربانیان زمان ویکتوریایی که به خاطر نبودن پنیسیلین(۶) جان می باختند. خواهران برونته(۷)، نویسندگان کتاب های بلندی های بادگیر(۸) و جین ایر(۹)، به خاطر بیماری سل جان خود را از دست دادند و من برای نشان دادن احترام و دین خودم به کار آن ها رئیس انجمن لندن را شارلوت برانول نامیدم. آن زمان، دوره ی سختی برای نفوذ و توانایی یک زن در دنیای شکارچیان سایه و دنیای واقعی بوده است امّا شارلوت بر آن فائق می شود. تسا، شارلوت، سوفیا و ژاسمین، شیرزن هایی هستند که من آن ها را ستایش می کنم. زنانی که با قضاوت تبعیض آمیز دشوارتر از آن چه ما امروز حس می کنیم دست و پنجه نرم می کردند.
برای نوشتن این مجموعه، من خودم را در کتاب غوطه ور کردم و در این مجموعه نیز دوتا از شخصیت ها الهام و آسایش خویشتن را در کتاب میابند. تسا و ویل مغلوب داستان دوشهر دیکنز می شوند که در آن یکی از قهرمان ها خود را روحی محکوم به تباهی می دانست. ویل هم فکر می کند که محکوم به گمراهی است و هیچ کس او را دوست نخواهد داشت امّا در جریان داستان متوجه اشتباهش می شود. جیمز کارستیرز، بهترین دوست او، در حال مرگ است و باور دارد که برای او مرگی بدون عشق رقم خورده مثل جان کیتس(۱۰) شاعر که جیمز در اصل از او الهام گرفته شده است. ویل و جیمز به همدیگر عشق می ورزند. آن ها برادر غیرخونی هستند و غیر از این محبّت چیز دیگری برای امیدواری ندارند. آن ها راه چاره را در تسا میابند چرا که تسا به امید باور دارد. نه فقط به این دلیل که شیرزن داستان و بی باک است بلکه به این خاطر که امید را در کتاب پیدا می کند.
تسا خوره ی کتاب است. او تنها به کارهای کلاسیک مثل دیکنز و برونته علاقمند نیست بلکه تعداد زیادی از رمان های معاصرش را که من نیز در دوره ی شش ماهه ام مطالعه می کردم، خوانده است. مثل من مصّرانه هم کتاب های برجسته و هم سطح پایین را می خواند و از هر دو نوع هم لذت می برد.
او یاد گرفت که توانایی تغییر شکل خود را دارد. می تواند زندگی واقعی را در زیر پوست شخصیت های داستان هایی که می خواند، بلغزاند و بازتاب دهد.
من می خواهم که شیرزن داستان مثل من و خوانندگان داستانم در کتاب ها جست وجو کرده باشد. دختری که می فهمد می توان از طریق کتاب تجربه کرد که عشق همان قدر که شگفت انگیز است، می تواند غم انگیز باشد. می فهمد شجاعت و مهربانی می تواند از او حفاظت کند و به طرز حیرت آوری توانایی تغییر خود را دارد. من می خواهم هر دختری که ابزارهای دوزخی را می خواند احساس کند می تواند قهرمان یک داستان باشد حتی قهرمان این داستان.

موافقم با مردی که آواز می خواند برای نوازنده ای که آهنگ های بسیاری را با چنگ می نوازد.
آن مردها ممکن است روی سنگ فرشی از اجساد مردگانشان گام بردارند تا به چیزهای بهتر و بالاتری برسند

آلفرد لرد تنیسون، به یاد. ای. اچ. اچ(۱۱)

۱. جنجال وحشتناک

برای سلامتی در روز دوشنبه ازدواج کنید
سه شنبه برای ثروت
چهارشنبه بهترین روز برای همه چیز
پنج شنبه برای اختلافات
جمعه برای زیانها و
شنبه اصلاً خوش یمن نیست.
شعری محلی

خیاط با دهنی پر از سنجاق گفت:
- دسامبر زمان مناسبی برای ازدواجه. همون طور که می گن وقتی در دسامبر برف شدیدی می باره، ازدواج و عشق واقعی پایدار می مونن.
پس از سال ها تمرین، صحبت کردن در چنین شرایطی براش آسون شده بود. آخرین سنجاق رو هم در لباس گذاشت و یک قدم رفت عقب.
- خب نظرت چیه؟ این مدل مطابق یکی از طرح های خود وُرثه(۱۷).
تسا به تصویرش در آینه ی قدی اتاق نگاه کرد. طبق رسم شکارچیان سایه پیراهن بلندی از جنس ابریشم طلایی بود چون اعتقاد داشتن سفید، رنگ عزاست و نباید با لباس سفید ازدواج کرد. برخلاف اینکه خود ملکه ویکتوریا این مد رو به وجود آورده بود بالاتنه ی لباس چسبان بود با لبه های تزئین شده و آستین بلند. شارلوت دست هاش رو به هم زد و به جلو خم شد.
- خیلی قشنگه.
چشم های قهوه ایش از خوشحالی برق زد.
- تسا، این رنگ خیلی به تو میاد.
تسا روبروی آینه دور زد و چرخید. رنگ طلایی گونه هاش رو بیش از اندازه رنگین نشون می داد. شکم بندی که شبیه یک ساعت شنی بود هر جا از بدنش که لازم بود رو شکل و انحنا می داد و فرشته ی کوکی دور گردنش تحمّل این پارچه ضخیم رو براش راحت می کرد. آویز سنگ یشم که جم بهش داده بود هم زیرش آویزون بود. زنجیرش رو بلندتر کرده بود تا بتونه هر دو رو با هم بندازه گردنش و مایل نبود هیچ کدوم رو از خودش جدا کنه.
- فکر نمی کنی این بند کمی بیش از حد تزئینی باشه؟
- نه به هیچ وجه!
شارلوت راحت نشست و ناخودآگاه یکی از دست هاش رو روی شکمش حفاظ کرد. در حقیقت همیشه اونقدر لاغر و استخونی بود که واقعاً به شکم بند احتیاج نداشت و حالا که قرار بود بچه دار شه، عادت کرده بود لباس شب مهمونی چای بپوشه که با اون مثل یک پرنده ی کوچک به نظر می رسید.
- تسا، این روز عروسی توئه. اگه بهانه ای برای تزئین اضافه بخواد وجود داشته باشه، دلیلش همینه. فقط تصورش کن.
تسا شب های زیادی رو با تصور کردن سپری کرده بود. هنوز مطمئن نبود که او و جم کجا ازدواج می کنن چون شورا هنوز داشت شرایط شون رو بررسی می کرد امّا همیشه عروسی رو در کلیسا تصور می کرد که احتمالاً بازو در بازوی هنری از وسط راهرو قدم برمی داره، به چپ و راست نگاه نمی کنه و فقط مستقیم به روبرو و به نامزدش نگاه می کنه. کاری که یک عروس شایسته باید انجام بده. جم لباس می پوشه، نه از اون نوع لباس ها که برای مبارزه می پوشن بلکه لباسی که مخصوصاً به شکل یونیفرم نظامی برای این موقعیت طراحی شده. لباس سیاهی با نوارهای طلایی به دور مچ ها و خطوط طلایی که در امتداد یقه و زیپ لباس مشخص هستن.
جِم خیلی جوان به نظر می رسه. هر دوی اون ها جوان هستن. تسا می دونست که ازدواج در هفده و هجده سالگی عادی نیست امّا اون ها با زمان مسابقه گذاشته بودن. ساعت مربوط به عمر جِم، پیش از اونکه از کار بیفته.
دستش رو روی گلوش گذاشت و لرزش آشنای فرشته کوکی رو حس کرد. بال های اون کف دستش رو خراش دادن. خیاط مضطرب بهش نگاه کرد. این دختر زمینی بود نه فرابشری امّا بصیرت داشت؛ درست مثل همه ی کسانی که به شکارچیان سایه خدمت می کنن.
- خانم، می خواین بند رو بردارم؟
قبل از اونکه تسا بتونه جواب بده، ضربه ای به در خورد و صدای آشنایی اومد.
- منم جم. تسا اینجایی؟
شارلوت ناگهان سیخ نشست.
- اوه! جم نباید تو رو در این لباس ببینه!
تسا متحیر ایستاد.
- چرا نباید ببینه؟
شارلوت روی پاهاش بلند شد.
- چون رسم شکارچیان سایه است. بدشانسی میاره! سریع پشت جارختی قایم شو!
- جارختی؟ امّا...
حرف تسا با صدای جیغی قطع شد چون شارلوت مچ دستش رو گرفت و مثل پلیسی که دزد گرفته کشیدش پشت جارختی. تسا که خلاص شده بود پیراهنش رو تکون داد و به شارلوت دهن کجی کرد و موقعی که خیاط پس از نگاهی سردرگم در رو باز کرد، هر دو مخفیانه از کنار وسایل نگاه کردن.
موهای صاف و براق جم در شکاف در ظاهر شد. کمی آشفته به نظر می رسید. ژاکتش کج و کوله شده بود. قبل از اونکه نگاهش به شارلوت و تسا که تقریباً نصفه نیمه پشت جارختی پنهان شده بودن بیفته، با حیرت به اطراف نگاه کرد. گفت:
- خدا رو شکر. نمی دونستم کجا رفتین. گابریل لایت وود طبقه ی پایینه و وحشتناک ترین جنجال رو به پا کرده.
***
سیسیلی هروندال گفت:
- ویل، لطفاً فقط یک نامه براشون بنویس.
ویل موهای تیره ی خیس از عرقش رو عقب داد و خیره نگاهش کرد. فقط گفت:
- برو سر جات.
با نوک خنجرش اشاره کرد.
- اونجا و اونجا.
سیسیلی آهی کشید و پاهاش رو حرکت داد. می دونست که از جاش خارج شده. این کار رو از عمد کرده بود تا ویل رو اذیت کنه. اذیت کردن ویل ساده بود. چیزهای زیادی از دوازده سالگیِ ویل یادش می اومد. حتی اون موقع که او رو می ترسوند تا کاری انجام بده مثلاً بالا رفتن از سقف شیب دار شیروونی خونه ی اربابی شون که به این وضع ختم می شد: شعله ی آبی رنگ خشم در چشم های ویل، فکی بی حرکت و گاهی در آخر، پا یا دستی شکسته.
البته این برادرِ تقریباً بزرگسال یعنی ویل برادری نبود که سیسیلی از بچگیش به یاد می آورد. بزرگ شده بود، هم آتشین تر و هم افتاده تر. تمام زیبایی مادرش و تمام خیره سری پدرش رو به ارث برده بود و سیسیلی به خاطر تمایل پدرشون به فساد نگران بود گرچه این مسئله رو فقط از زمزمه های بین ساکنان انجمن حدس زده بود.
ویل گفت:
- شمشیرت رو بیار بالا.
صداش مثل مدیر سیسیلی سرد و حرفه ای بود.
سیسیلی شمشیرش رو بالا برد. کمی طول کشیده بود تا به احساس لباس روی پوستش عادت کنه: تونیک و شلوار گشاد و کمربندی به دور کمرش. حالا دیگه سیسیلی مثل وقتی که در گشادترین لباس خواب ها حرکت می کرد، به راحتی در این لباس هم حرکت می کرد.
- نمی فهمم چرا نمی خوای نامه بنویسی. فقط یک نامه.
- اگه با برگشتن به یورک شایر موافقی، چرا خودت نمی خوای بری خونه. اون طوری می تونی نگرانی در مورد پدر و مادرمون رو کنار بذاری و من می تونم ترتیب...
سیسیلی حرفش رو قطع کرد. صد بار این حرف ها رو شنیده بود.
- ویل، نظرت در مورد شرط بندی چیه؟
سیسیلی از برق چشم های ویل هم خوشحال شد و هم ناامید. دقیقاً کاری رو کرد که همیشه پدرش وقتی پیشنهاد شرط بندی از طرف مرد محترمی مطرح می شد انجام می داد. پیش بینی مردها خیلی آسون بود. ویل یک قدم اومد جلو.
- چه جور شرط بندی ای؟
داشت لباس می پوشید. سیسیلی می تونست نشون هایی که دور مچ هاش درهم تنیده بودن و خطوط الهه ی حافظه روی گردنش رو ببینه. زمان برده بود تا سیسیلی بتونه این نشون ها رو چیزی غیر از شکل های بدریخت ببینه امّا حالا بهشون عادت کرده بود، همون طور که به شمشیر، سرسراهای انجمن و ساکنان عجیب و غریبش عادت کرده بود.
سیسیلی به دیوار روبروشون اشاره کرد. یک سیبل قدیمی با رنگ سیاه روی دیوار نقاشی شده بود، یک چشم گاو در یک دایره ی بزرگ تر.
– اگه سه بار بزنم وسط سیبل، باید به پدر و مادر نامه بنویسی و بهشون بگی که حالت چطوره. باید در مورد نفرین براشون توضیح بدی و بگی چرا اونجا رو ترک کردی!
ویل مثل همیشه که سیسیلی این درخواست رو می کرد صورتش رو درهم کشید.
- تو هیچ وقت نمی تونی سه بار بدون خطا به اونجا بزنی سیسی(۱۸)؟
- بسیار خب، پس زیاد نباید در مورد اجرای شرط نگران باشی ویلیام.
عمداً اسمش رو کامل گفت. می دونست این کار از جانب او ناراحتش می کنه، حتی با این که بهترین دوستش _نه، پاراباتایش_ این کار رو می کنه. از وقتی اومده بود انجمن، یاد گرفته بود که این ها چیزهای تقریباً متفاوتی هستن. جم او رو ویلیام صدا کرده بود و ویل ظاهراً این رو از روی محبت و دلبستگی می دونست. شاید ناراحت شدن ویل به این دلیل بود که هنوز خاطراتی از تاتی کردن سیسیلی با پاهای گوشتالو به دنبال خودش رو به یاد داشت که نفس نفس زنان به زبان ولزی صدا می زد ویل، ویل. سیسیلی هیچ وقت او رو ویلیام صدا نزده بود، فقط ویل یا نام ولزیش یعنی ویلیم(۱۹).
ویل چشماش رو کوچک کرد، همون چشم های آبی تیره ای که هم رنگ چشم های خودش بود. وقتی که ویل بزرگتر شد و مادرش گفت اون شکننده ی قلب ها خواهد شد، سیسیلی همیشه با شک و تردید نگاهش می کرد. اون موقع ویل دراز و لاغر بود، استخونی و نامرتب و همیشه کثیف. حالا می تونست حرف مادرش رو بفهمه گرچه وقتی برای اولین بار پا به اتاق غذاخوری انجمن گذاشته بود و ویل با حیرت ایستاده بود، اون حالت رو دیده بود. با خودش فکر کرده بود که اون نمی تونه ویل باشه. چشم هاش رو، چشم های مادرش رو، به طرف سیسیلی چرخوند و سیسیلی خشم رو در اون ها دید. از دیدن سیسیلی در اونجا اصلا خوشحال نشده بود. در خاطرات سیسیلی ویل به شکل پسری استخونی با موهای تیره ی ژولیده و وحشی مثل کولی ها همراه با برگ هایی در لباس هاش حضور داشت. حالا این مرد قدبلند و مبارز روبه روش قرار گرفته بود. کلماتی که می خواست بگه توی دهنش خشکید و هر دو مثل هم شدن، نگاهی خشمگین در برابر نگاهی خشمگین. از اون موقع بود که ویلیام به زحمت حضور سیسیلی رو تحمّل می کرد انگار سیسیلی ریگی بود در کفشش، آزاری مداوم امّا ناچیز.
سیسیلی نفس عمیقی کشید، چونه اش رو بالا آورد و برای پرتاب اولین چاقوش آماده شد. ویل بی خبر از ساعت هایی بود که سیسیلی در این اتاق به تنهایی تمرین می کرد و یاد می گرفت وزن چاقو رو در دست هاش حفظ کنه و کشف می کرد که پرتاب عالی چاقو از پشت بدن آغاز می شه. قبل از اون که بازوی راست و وزن بدنش رو بیاره جلو، هر دو بازوش رو صاف نگه داشت و بازوی راستش رو کشید عقب. نوک چاقو با سیبل در یک راستا بود. چاقو رو رها کرد و دستش رو کشید عقب، به نفس نفس افتاد.
چاقو رو به پایین دقیقاً در مرکز سیبل در دیوار فرو رفت.
سیسیلی گفت: یک.
و لبخندی متکبرانه به ویل تحویل داد. ویل سرسختانه بهش نگاه کرد، چاقو رو از دیوار بیرون کشید و دوباره بهش برگردوند. سیسیلی چاقو رو پرتاب کرد. دومین پرتاب مثل اولی مستقیماً به سوی هدف پرواز کرد و در اونجا فرو رفت و مثل انگشت مصنوعی لرزید.
سیسیلی با لحنی اندوه بار گفت: دو.
وقتی که سیسیلی دوباره چاقو رو بیرون کشید، فکّ ویل بی حرکت مونده بود. سیسیلی چاقو رو با لبخند گرفت. اعتماد به نفس مثل خونی تازه در رگ هاش جاری می شد. می دونست که می تونه این کار رو انجام بده. همیشه می تونست به اندازه ی ویل از بلندی بالا بره، تند بدوه، نفسش رو نگه داره...
چاقو رو پرتاب کرد. چاقو به هدف خورد و سیسیلی به هوا پرید، دست هاش رو زد به هم و برای لحظاتی خودش رو در هیجان پیروزی فراموش کرد. سنجاق موهاش باز شد و موهاش ریخت روی صورتش. اون ها رو زد عقب و به ویل پوزخند زد.
- باید نامه بنویسی. تو شرط رو قبول کردی.
با کمال تعجّب دید که ویل بهش لبخند زد.
- اوه، باشه می نویسم. می نویسم و بعد می اندازمش داخل آتش. دستش رو مقابل فورانِ خشمِ سیسیلی بالا آورد.
- گفتم می نویسم، نگفتم می فرستم.
سیسیلی نفسش رو بیرون داد.
- بهت گفته بودم از جنس شکارچیان سایه نیستی وگرنه به این سادگی ها فریب نمی خوردی. سیسی، من نامه نمی نویسم چون خلاف قانونه، این آخرین حرفمه.
سیسیلی پاهاش رو کوبید به زمین. بیشتر از هر زمان دیگه ای ناراحت بود. او دخترانی رو که پاهاشون رو به زمین می کوبیدن منفور می دونست!
چشم های ویل کوچک شدن.
- و نگرانِ شکارچی سایه بودن، نباش. چطوره؟ اگه قول بدی خودت نامه رو به خونه تحویل بدی و برنگردی، می نویسمش.
سیسیلی دوباره آروم شد. خاطرات زیادی از مسابقه با ویل و عروسک های چینیش داشت که ویل از پنجره بیرون انداخته و شکسته بود امّا در خاطراتش مهربونی هایی هم وجود داشت. برادری که زانوی زخمیش رو پانسمان می کرد یا وقتی روبان موهاش شل می شد، دوباره سفتش می کرد. اون مهربونی در وجود ویلی که الآن روبروش ایستاده بود وجود نداشت. یک یا دو سال اول که ویل رفته بود، مادر عادت داشت براش گریه و زاری کنه. سیسیلی رو می چسبوند به خودش و می گفت شکارچیان سایه عشق رو تماماً از وجود ویل خارج می کنن. به سیسیلی گفته بود مردمِ بی عاطفه ای هستن، همون مردمی هستن که او رو از ازدواج با شوهرش منع می کردن. از اون ها چه چیزی می تونست بخواد؟ ویلش رو، ویل کوچولوش رو؟
اونقدر به برادرش نگاه کرد تا از رو بُردش.
- نمی رم و اگه اصرار کنی برم، من...
در اتاق زیر شیروونی لغزید و باز شد. جم به صورت شبحی در درگاه ایستاد و گفت:
- اوه، می بینم که همدیگه رو تهدید می کنید. این کار قراره تمام بعدازظهر ادامه داشته باشه یا تازه شروع شده؟
سیسیلی با اینکه می دونست مودبانه نیست چونه اش رو به سمت ویل تکون داد و گفت:
- اون شروع کرد.
جم که پاراباتای ویل بود با مهربونی متفاوت و دلنشینی که شایسته ی خواهرِ کوچک دوستِ آدمه با سیسیلی رفتار می کرد امّا همیشه طرفدار ویل بود. با مهربونی امّا قاطعانه ویل رو بالاتر از هر چیز در دنیا می دونست. خب، تقریباً هر چیز. وقتی سیسیلی برای اولین بار اومد به انجمن، بیش از همه تحت تاثیر جم قرار گرفت. زیبایی جم با اون موهای صاف و براق و چشم ها و ویژگی های ظریفش زمینی و عادی نبود. جم مثل شاهزاده ی کتاب های جن و پری بود و سیسیلی دوست داشت علاقه ی اون رو به خودش بیشتر کنه امّا معلوم بود که جم عاشق تسا گری شده. هرجا تسا می رفت چشم های جم دنبالش بود و صداش موقع صحبت با اون تغییر می کرد. سیسیلی یک بار شنید که مادرش با خوشحالی می گفت یکی از پسرهای همسایه به یک دختر طوری نگاه کرد که انگار تک ستاره ی آسمونه و این حالت همون حالت نگاه کردن جم به تسا بود.
سیسیلی از این کار نرنجید. تسا با او گرم و مهربون بود گرچه مثل ویل کمی خجالتی بود و سرش همیشه توی کتاب بود. اگه جم از این تیپ دخترها می پسندید، پس او و سیسیلی هرگز برای هم مناسب نبودن. هرچه بیشتر در انجمن باقی می موند بیشتر متوجه می شد که کارها با وجود ویل چقدر ناخوشایند می شن. ویل به شدت از جم حمایت می کرد و دائم مراقب بود که سیسیلی به هیچ وجه او رو مضطرب نکنه یا بهش لطمه نزنه. نه... سیسیلی از خواسته اش بسیار دورتر از چیزی بود که فکر می کرد.
ویل موهای خیسش رو زد عقب و لبخند نادری از روی محبت به جم زد و گفت:
- فقط داشتم به این فکر می کردم که سیسیلی رو بپیچم تو بقچه و خوراک اردک های هاید پارک کنم. می تونم رو کمکت حساب کنم؟
- متاسّفانه باید نقشه های خواهرکُشیت رو کمی به تاخیر بندازی. گابریل لایت وود طبقه ی پایینه و باید دو کلمه برات بگم، دو تا از کلمات مورد علاقه ات رو حداقل تا وقتی که اون ها رو کنار هم بذاری.
ویل پرسید:
- احمق به تمام معنا؟ متکبر بی خاصیت؟
جم پوزخند زد.
- آبله ی شیطانی.
***

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده خانم کوکی