فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده کوکی

کتاب شاهزاده کوکی
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده کوکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده کوکی

برای نوشتن این مجموعه، من خودم را در کتاب غوطه‌ور کردم و در این مجموعه نیز دوتا از شخصیت‌ها الهام و آسایش خویشتن را در کتاب میابند. تسا و ویل مغلوب داستان دوشهر دیکنز می‌شوند که در آن یکی از قهرمان‌ها خود را روحی محکوم به تباهی می‌دانست. ویل هم فکر می‌کند که محکوم به گمراهی است و هیچ‌کس او را دوست نخواهد داشت اما در جریان داستان متوجه اشتباهش می‌شود. جیمز کارستیرز، بهترین دوست او، در حال مرگ است و باور دارد که برای او مرگی بدون عشق رقم خورده مثل جان کیتس شاعر که جیمز در اصل از او الهام گرفته شده است. ویل و جیمز به همدیگر عشق می‌ورزند. آن‌ها برادر غیرخونی هستند و غیر از این محبّت چیز دیگری برای امیدواری ندارند. آن‌ها راه چاره را در تسا میابند چرا که تسا به امید باور دارد. نه فقط به این دلیل که شیرزن داستان و بی‌باک است بلکه به این خاطر که امید را در کتاب پیدا می‌کند. تسا خوره‌ی کتاب است. او تنها به کارهای کلاسیک مثل دیکنز و برونته علاقمند نیست بلکه تعداد زیادی از رمان‌های معاصرش را که من نیز در دوره‌ی شش ماهه‌ام مطالعه می‌کردم، خوانده است. مثل من مصّرانه هم کتاب‌های برجسته و هم سطح پایین را می‌خواند و از هر دو نوع هم لذت می‌برد.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده کوکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

مرده ی مطرود
مه، غلیظ بود و هر صدایی توش خفه می شد. ویل هروندال از جایی که ایستاده بود، می تونست صدای مرگ رو بشنوه و خیابون مشکی، صیقلی و خیس از بارون روبه روش رو ببینه. فقط تعداد کمی از شکارچیان سایه می تونستن صدای ارواح رو بدون اجازه ی اون ها بشنون و ویل یکی از اون ها بود. هرچی به گورستان قدیمی نزدیک تر می شد، صدای شیون و زاری درهم پیچیده هم بلندتر توی گوشش می پیچید. اون جا یک گورستان مقدس نبود اما ویل قبلاً هم به قبرستون استخون های صلیبی، نزدیک پل لندن، اومده بود. سعی می کرد سر و صدا رو نادیده بگیره. شونه هاش رو خم کرد و سرش رو فرو برد توی یقه اش. یک بارون ملایم موهای مشکی اش رو نوازش می کرد. ورودی قبرستون توی نیمه ی راه بود. دروازه های بزرگ آهنی توی دیوار سنگی فرو رفته بودن هر چند اگه انسانی از اون جا رد می شد، چیزی به غیر از یک حیاط پر از شاخ و برگ و یک ساختمون ناشناس نمی دید. همون طور که ویل به دروازه نزدیک می شد، یک چیز غیرانسانی از میون مه بیرون اومد. کوبه ی برنزی به شکل یک دست با انگشتای استخونی. ویل با بی میلی یکی از دستکش هاش رو در آورد. کوبه رو کشید و ول کرد. سه بار ضربه زد و ارتعاش زنگ دار استخونی، فضای شب رو پر کرد.
غباری از لای در بلند شد، تصویر مبهمی از استخون در مقابل زمین. غبار کم کم درهم پیچیده شد و شکل ترسناکی از یک حجم آبی درست کرد. ویل دستش رو به نرده های در گرفت. سرما به استخوناش نفوذ کرد و لرزوندش. این یک سرمای عادی نبود. وقتی ارواح ظاهر میشن، انرژی رو از اطراف به خودشون جذب می کنن و محیط از گرما خالی می شه. وقتی غبار آبی فرم گرفت و به شکل یک پیرزن ژنده پوش با پیش بند و گردن خمیده در اومد، مو به تن ویل سیخ شد.
ویل گفت:
ـ سلام مولی(۱۲)، امشب خیلی خوب به نظر میای.
روح سرش رو بلند کرد. مولی پیر روح قدرتمندی بود. یکی از قدرتمندترین ارواحی که ویل به عمرش دیده بود. حتی با وجود نور مهتابی که از میون ابرها بیرون می زد، او چندان واضح دیده نمی شد. بدنش توپُر بود، موهای شلخته اش دور یک پارچه ی زرد و خاکستری پیچیده شده و روی شونه اش افتاده بود. دستای قرمز و زمختش رو روی مفصل رانش گذاشته بود. فقط چشماش خالی بودن. دوتا شعله ی آبی که در عمق کاسه ی چشماش شعله ور بود. پیرزن گفت:
ـ ویلیام هروندال، چه زود برگشتی.
آروم به طرف در خزید. پاهاش کثیف و برهنه بودن گرچه هرگز روی زمین راه نمی رفت. ویل به در تکیه داد.
ـ دلم برای روی ماهت تنگ شده بود.
پیرزن پوزخند زد، چشماش شعله می کشیدن. ویل نگاه کوتاهی به جمجمه ی نمایان زیر پوست سرش انداخت. ابرها دوباره به هم نزدیک شدن و دوباره چهره ی ماه رو پوشوندن. ویل به این فکر می کرد که مولی پیر چه کاری انجام داده که باعث شده اون جا دفن شه، با فاصله از قبرستون تقدیس شده. بیشتر صدای ناله و شیون ها مال خودکشی کرده ها یا جنین های سقط شده بود. مرده های مطرودی که حق دفن شدن در قبرستون کلیسا رو نداشتن. اما از اون جایی که مولی شرایط سودآوری برای خودش درست کرده بود، شاید براش اهمیتی نداشت. پیرزن غرید:
ـ چی می خوای شکارچی جوان؟ زهر مالفاس؟(۱۳) یک پنجه ی تر و تمیز از ماروکس(۱۴) دارم که سَم ناخن هاش کاملاً نامرئیه.
ویل گفت:
ـ نه. به اینا احتیاجی ندارم. دنبال پودر فُرایی(۱۵) پلید اومدم.
مولی سرش رو به طرف ویل چرخوند و گردابی از آتش آبی رنگ درست کرد.
ـ یک پسر خوب مثل تو با این چیزا چی کار داره؟
ویل خوشحال شد. اعتراض کردن مولی همیشه یک قسمت از معامله محسوب می شد. مگنوس تا به حال چند بار ویل رو پیش مولی فرستاده بود. یک بار برای شمع های بوگندو که مثل قیر به پوستش چسبیده بود. یک بار برای استخون های جنین و بار دیگه برای یک کیسه پر از چشم پری که خونش روی پیراهنش چکه کرده بود. در مقایسه با این ها پودر فرایی پلید به نظر خوشایندتر بود. مولی گفت:
ـ فکر می کنی من یک احمقم؟ این یک تله است، نه؟ تو موجود فرابشری می خوای من رو در حال فروش این چیزها بگیری، این یک تله برای مولی پیره، آره...
ویل سعی کرد رنجیده به نظر نرسه.
ـ تو الانش هم مُردی. فکر می کنی خواص دیگه چی کار می تونه باهات بکنه؟
چشمای مولی شعله ور شد.
ـ پووووف، زندان زیرزمینی برادران خاموش زنده و مرده براش فرقی نمی کنه. تو هم اینو خوب می دونی شکارچی سایه.
ویل دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد.
ـ کلک بی کلک، پیری. حتماً شایعه هایی که راجع به دنیای پایین می گن شنیدی. خواص چیزهای مهم تری از فریب دادن ارواحی که پودر جادویی و خون پری می فروشن تو سرش داره.
ویل به طرفش خم شد.
ـ پول خوبی بابتش می دم.
یک پاکت کتانی از جیبش در آورد و تو هوا چرخوند. از توی کیسه صدای جرینگ جرینگ به هم خوردن فلز اومد.
ـ کاملاً مناسب خودته مولی.
نگاه مشتاقی تو صورت مرده ی مولی دیده شد. به اندازه ی کافی خودش رو سفت کرد تا بتونه کیسه رو بگیره. دستش رو تو کیسه فرو برد و اون رو پر از حلقه، بیرون آورد. حلقه های طلایی ازدواج که اسم عشاق روی هر کدوم از اون ها حک شده بود. مولی پیر هم مثل تمام ارواح به دنبال طلسم بود، تکه ی گمشده ای از گذشته اش که بالاخره بهش اجازه می داد بمیره. لنگری که بین دنیا و مرگ آویزون نگهش داشته بود. طلسم او حلقه ی ازدواج بود. مگنوس قبلاً به مولی گفته بود که حلقه، سال ها پیش گم شده و زیر گل و لای رودخونه ی تایمز دفن شده. اما مولی هر کیسه ی حلقه ای رو به امید این که شاید مال او باشه قبول می کرد.
پیرزن حلقه ها رو تو کیسه ای انداخت که جایی میون هیکل روح مانندش مخفی کرده بود و در عوض، یک کیسه ساخته شده از پوست گوسفند، پر از پودر به ویل داد. ویل کیسه رو توی جیبش گذاشت و همون طور که روح داشت ناپدید می شد، فریاد زد:
ـ صبر کن مول، این همه ی چیزی که امشب به خاطرش این جا اومدم نبود.
روح که در حال محو شدن بود با بی صبری تلاش می کرد تا پدیدار باقی بمونه. آخر سر غرید:
ـ خیلی خُب، دیگه چی می خوای؟
ویل تردید داشت. این چیزی نبود که مگنوس او رو به خاطرش اون جا فرستاده باشه. این رو برای خودش می خواست.
ـ شربت عشق.
مولی پیر جیغ بلندی کشید که به قهقهه تبدیل شد.
ـ شربت عشق؟ برای ویل هروندال؟ داری تجارت من رو لکه دار می کنی تا قیمت رو بشکنی؟ اما یک مرد مثل تو احتیاجی به شربت عشق نداره. این یک حقیقته!
ویل با درموندگی گفت:
ـ نه، من دنبال یک چیزی مخالف اونم. یک چیزی که به عشق پایان بده.
مولی شگفت زده پرسید:
ـ یک معجون تنفر؟
ـ امیدوار بودم یک چیزی شبیه به بی تفاوتی پیدا کنم، شکیبایی.
پیرزن خرناسه ای کشید. ویل به نظرش فرد عجیبی بود.
ـ می تونم همین الان بهت بدم اما بدون، اگه می خوای یک دختر ازت متنفر بشه، به اندازه ی کافی راه برای انجام این کار داری و هیچ احتیاجی به من یا معجون نداری.
بعد ناپدید شد و غبارش روی قبرها پراکنده شد. ویل دنبالش کرد و گفت:
ـ نه برای یک دختر...
و زیر لب، جوری که فکر می کرد کسی صدای او رو نخواهد شنید، ادامه داد:
ـ برای خودم می خواستم.
و سرش رو به دیوارای سنگی دروازه تکیه داد.

برای الکا(۱)
زیبایی، ناگوار است.



۱. اتاق شورا

بالای سر، سقف زیبا و با شکوه تالار قرار گرفته بود
تعداد زیادی قوسِ مقعّر، رو به بالا می رفتند
فرشته ها در حال پرواز رو به بالا و پایین، موهبت ها را با هم تبادل می کردند.

آلفرد لرد تنیسون، «کاخ هنر»

تسا گفت:
ـ اوه... دقیقاً همون جوریه که تصورش رو می کردم.
بعد با لبخند به سمت پسری که کنارش ایستاده بود برگشت. پسر تازه برای رد شدن از جوی بهش کمک کرده بود و از سر ادب، هنوز دستش رو نگه داشته بود. درست بالای انحنای آرنجش رو.
جیمز کارستیرز به لبخند تسا پاسخ داد. توی کت و شلوار تیره اش برازنده به نظر می رسید و موهای لطیف نقره ایش توی باد تکون می خورد. با دست دیگه اش عصای کوچکی رو گرفته بود. اگه کسی از مردم اطراف به اون ها نزدیک می شد، بی شک این که کسی با این سن و سال عصا داشته باشه یا ظاهر و رنگ صورت و موی جم به نظرش عجیب می اومد و لحظه ای در خیره شدن تردید نمی کرد.
جم گفت:
ـ این رو یک تعریف به حساب میارم. دیگه کم کم داشتم ناامید می شدم، فکر می کردم هر چیزی توی لندن می بینی برات کسل کننده است.
سرخوردگی. ناتانائیل، برادر تسا به او قول یک شروع جدید در لندن رو داده بود. مکان فوق العاده ای برای زندگی. شهری پر از ساختمون های مرتفع و پارک های مجلل. اما به جای اون، تسا فقط وحشت و خیانت رو توی هر چیزی که دیده بود حس می کرد. اما الان...
با لبخند به جم گفت:
ـ نه همه چیز.
ـ خوشحالم که این رو می شنوم.
صداش جدی و دلنشین بود. تسا از بالای سر او به عمارت بزرگی که قد علم کرده بود نگاه کرد. کلیسای وست مینیستر با اون روح معماری گوتیکش(۱۶) آسمان رو لمس می کرد. انگار خورشید تقّلا می کرد از پشت ابرهای غم زده بیرون بیاد و کلیسا تو آفتاب کم رنگی حمام می کرد. همون طور که جم او رو به سمت در ورودی هدایت می کرد، پرسید:
ـ این واقعاً خودشه؟ به نظر خیلی...
ـ زمینیه؟
ـ می خواستم بگم شلوغه...
اون روز کلیسا برای بازدید گردشگر ها باز بود. جمعیت زیادی از درهای متعدد وارد و خارج می شدن و بیشترشون کتاب راهنما به دست داشتن. یک گروه خانم های گردشگر میانسال آمریکایی با چنان لهجه ای صحبت می کردن که تسا ناگهان دلش برای خونه اش تنگ شد. خانم ها دنبال مرد راهنمایی که یک تور آشنایی با کلیسا پیشنهاد می کرد دویدن. جم و تسا پشت سر اون ها به راه افتادن.
فضای داخل کلیسا بوی سنگ سرد و فلز می داد. تسا با تعجّب به اطرافش نگاه کرد. اندازه ی اون جا بیشتر شبیه به یک کلیسای روستایی بود.
راهنما توضیح داد:
ـ به ساختار سه گانه ی سالن دقت کنید...
و در ادامه گفت که قسمت های کوچک تر اون به راهروهای شرقی و غربی متصل می شه. اگرچه هیچ مناسک مقدسی اون جا انجام نمی شد سکوت مطلق حکم فرما بود. همون طور که تسا به همراه جم به بخش شرقی کلیسا می رفت، متوجه شد که روی سنگ قبرهایی با نام و تاریخ قدم می گذاره. او می دونست که پادشاهان، ملکه ها، سربازان سرشناس و شاعران در اون جا دفن شده اند اما هرگز فکر نمی کرد که زمانی روی اون قبرها بایسته.
بالاخره به راهروی جنوب شرقی کلیسا رسیدن. نور غلیظ آفتاب از پنجره ی مشبک بالای سرشون داخل می ریخت. جم گفت:
ـ می دونم برای رسیدن به شورا باید عجله کنیم اما می خواستم این رو ببینی. (با دست اشاره ای کرد) اون جا، راهروی شاعرها.
البته تسا قبلاً راجع به کلیسا مطالعه کرده بود، جایی که نویسندگان بزرگ انگلستان در اون مدفونن. سنگ قبر خاکستری جفری چاوسر(۱۷) اون جا بود، همین طور اسامی دیگه. تسا بریده بریده گفت:
ـ ادموند اسپنسر(۱۸)، آه... و ساموئل جانسون(۱۹) و کالریج(۲۰)، رابرت برنز(۲۱) و شکسپیر...
جم سریع حرفش رو تصحیح کرد.
ـ البته شکسپیر واقعاً این جا دفن نشده، این فقط یک بنای یادبوده، درست مثل میلتون...
ـ آه...می دونم...اما...
به جم نگاه کرد و صورتش قرمز شد.
ـ نمی تونم توضیح بدم. دیدن این اسم ها این حس رو به آدم می ده که انگار کنار دوستات هستی. می دونم احمقانه ست...
ـ اصلاً هم احمقانه نیست.
تسا با لبخند گفت:
ـ از کجا می دونستی که دوست دارم همچین چیزی رو ببینم؟
ـ چطور متوجه نشم؟ هر وقت که تو نیستی و من بهت فکر می کنم، چشمام رو می بندم و تو با یک کتاب توی دستت میای توی تصوّرم.
جم بعد از گفتن این حرف صورتش رو از تسا برگردوند اما از اون جایی که به شدت رنگ پریده بود، نتونست قرمز شدن گونه هاش رو از تسا مخفی کنه. تسا به این فکر کرد که تصور او چقدر می تونه تاثیرگذار باشه و از این موضوع غافلگیر شد.
او در دو هفته ی گذشته با جم خو گرفته بود چون ویل مصّرانه ازش دوری می کرد، شارلوت و هنری درباره ی خواص، شورا و عملکرد انجمن بحث می کردن و حتی ژاسمین هم مشغول به نظر می رسید اما جم همیشه اون جا بود. به نظر می اومد نقشش رو به عنوان راهنمای تسا در لندن جدی گرفته باشه. با همدیگه به هایدپارک و باغ کیو(۲۲) رفته بودن، گالری های بین المللی و موزه ی انگلستان، برج لندن و دروازه ی خیانتکاران رو دیده بودن. به تماشای گاوهایی که تو پارک سنت جیمز دوشیده می شدن و میوه فروش های باغ کاونت(۲۳) رفتن. از روی خاکریز قایق هایی که روی تایمز پرتلالو شناور بودن رو دیدن و چیزی به نام «درب توقف» خوردن که به نظر وحشتناک می اومد اما فقط نون و شکر و کره بود. با گذشت روزها تسا آشکارا احساس می کرد که از اون رخوت و غم ناشی از ناتانائیل، ویل و از دست دادن زندگی گذشته اش بیرون اومده. مثل گُلی که از زمین یخ زده، جونه بزنه. حتی متوجه شده بود که دوباره می خنده و به خاطر این از جم سپاسگزار بود.
تسا گفت:
ـ تو دوست خوبی هستی.
وقتی دید که جم هیچ حرفی در جواب او نزد، ادامه داد:
ـ حداقل من امیدوارم که دوستای خوبی باشیم، نظر تو هم همینه، نه؟
جم به طرفش برگشت اما قبل از این که جوابی بده صدایی غم انگیز از میون سایه ها گفت:

مرگ و میر، ترس و شهود
چه تغییر شگرفی در ماهیت:
به این فکر کن که چقدر استخوان های بزرگ زادگان
در زیر کپه های سنگ خوابیده است.

هاله ی سیاهی از بین دو آرومگاه بیرون اومد. تسا متعجب پلک می زد اما جم با صدایی محکم ولی حیرت زده گفت:
ـ ویل! بالاخره تصمیم گرفتی ما رو با حضورت مفتخر کنی؟
ـ نگفتم که نمیام.
ویل از تاریکی بیرون اومد. نور تابیده از پنجره ی مشبک روی صورتش افتاد و چهره اش رو درخشان کرد. حتی الان هم تسا نمی تونست بدون فشرده شدن سینه اش و دردی که قلبش رو آزار می داد به او نگاه کنه. موهای مشکی، چشمای آبی، گونه های زیبا، مژه های تیره و دهانی بی نقص؛ اگه زیادی بلند قد و ورزیده نبود تسا می تونست بگه که زیباست. او قبلاً بازوی ویل رو بررسی کرده بود. می دونست که مثل آهن سفت و سخته. دستاش لاغر و انعطاف پذیر اما قوی بودن.
تسا خاطرات رو از ذهنش بیرون کرد. خاطراتی که برای هیچ کس خوشایند نیست اون هم وقتی حقیقت جلوی چشم باشه.
ویل جذاب بود اما به او تعلق نداشت؛ به هیچ کس تعلق نداشت. چیزی درون او شکسته بود و از بین خرده هاش فطرتی کورکورانه شکل گرفته بود. نوعی احتیاج به آزار و دور کردن دیگران. جم با خوش ‎رویی گفت:
ـ برای جلسه ی شورا دیر کردی.
جم تنها کسی بود که از بدخواهی های پلید ویل در امان مونده بود. ویل گفت:
ـ یک کاری داشتم.
اون قدر به تسا نزدیک شد که او می تونست چهره ی خسته اش رو ببینه. چشمای ویل قرمز شده بودن و گودی زیرش کبود به نظر می رسید. لباساش چروک بودن انگار با اون ها خوابیده باشه و موهاش به اصلاح احتیاج داشت.
تسا به خودش نهیب زد: اما این ها هیچ ربطی به تو نداره. با چشمش حلقه ی موهای تیره ی ویل رو که دور گوش و گردنش ریخته بود دنبال کرد.
مهم نیست تو چه فکری در مورد ظاهرش بکنی یا این که بدونی چطور وقتش رو می گذرونه. اون به وضوح این رو برات مشخص کرده. تو قرار نیست همه چیز رو کنترل کنی.
جم گفت:
ـ می خواستم مقبره ی شاعران رو بهش نشون بدم. فکر کردم ممکنه خوشش بیاد.
آروم حرف می زد، طوری که هرگز کسی تصورش رو هم نمی کرد به درستی حرفاش شک کنه. چهره اش انقدر ساده و راضی بود که حتی ویل هم نمی خواست با گفتن حرف ناپسندی ناراحتش کنه. بی اعتنا شونه هاش رو بالا انداخت و با قدم های بلند جلوی اون ها تو مسیر خروج از صومعه ی شرقی به راه افتاد.
وسط صومعه باغچه ی کوچکی قرار داشت. مردم روی لبه های اون قدم می زدن و با صدای آهسته زمزمه می کردن انگار هنوز توی کلیسا بودن. هیچ کدوم اون ها کوچک ترین توجهی به تسا و همراهانش نداشت. به یک در چوبی لابه لای دیوارها رسیدن. ویل به دور تا دور اون ضربه زد. قلم جادوییش رو از جیبش بیرون آورد و نوکش رو روی سرتاسر چوب کشید. دو جرقه ی کوتاه آبی رنگ زد و با یک چرخش باز شد. ویل رفت تو. تسا و جم هم وارد شدن. در پشت سر تسا، با فاصله ی کمی از او، با صدای مهیبی بسته شد. نزدیک بود دامنش لای در بمونه اما به موقع جمعش کرد و خودش رو عقب کشید. توی تاریکی اطرافش رو نگاه کرد.
ـ جم؟
نوری جرقه زد. ویل مشعل جادوییش رو روشن کرد. توی یک اتاق سنگی بزرگ بودن که سقفی مجلل داشت. کف اتاق آجرکاری شده بود و انتهای اون یک محراب قرار داشت.
ویل گفت:
ـ این جا مخزنه. قبلاً به عنوان خزانه ازش استفاده می شده. سرتاسر دیوارها رو با طلا و نقره پوشوندن.
تسا متحیر بود:
ـ خزانه ی شکارچیان سایه؟
جم گفت:
ـ نه، خزانه ی خاندان سلطنتی انگلیس با در و دیوارهای ضخیم اما شکارچیان سایه همیشه بهش دسترسی داشتن.
به چهره ی متعجب تسا لبخند زد و ادامه داد:
ـ طی دوره های مختلف مخفیانه با موجودات فرابشری معامله می کردن تا سلطنتشون رو از دست شیاطین در امان نگه دارن.
تسا پر حرارت گفت:
ـ توی آمریکا این جوری نیست. ما پادشاه و سلطنت نداریم.
ویل در حالی که به سمت محراب می رفت جواب داد:
ـ نترس، شما هم یک دولت دارید که با موجودات فرابشری زد و بند می کنه. قبلاً بهش می گفتن اداره ی جنگ اما الان شده یک شاخه از وزارت دادگستری.
محراب رو از دیوار جدا کرد و هلش داد کنار. صدای تیز کشیده شدنش روی آجر های اتاق تو فضا پیچید. پشت محراب یک سوراخ خالی و تاریک نمایان شد. تسا می تونست سوسوی نور رو در میون سایه ها ببینه.
ویل سرش رو خم کرد و وارد سوراخ شد. مشعل جادوییش تاریکی رو از بین برد. تسا پشت سرش وارد شد و خودش رو توی یک راهروی سنگی شیب دار دید. سنگ تمام دیوار و سقف و کف یکسان بود. این حس رو القا می کرد انگار توی تونلی در میان صخره راه می ری اما سنگ ها صاف و صیقلی بودن. هر چند قدم یک بار، مشعلی جادویی به شکل یک دیوارکوب شبیه به دست از دیوار بیرون می اومد که با انگشتاش دیوارها رو روشن می کرد.
محراب پشت سرشون بسته شد. هر قدر جلوتر می رفتن شیب راهرو تندتر می شد. مشعل ها با نور سبزـ آبی می سوختن و حکاکی های روی دیوار رو نشون می دادن. تمام حکاکی ها تصویر یک فرشته بود در حال بیرون اومدن از یک دریاچه ی سوزان. توی یک دستش شمشیر و تو دست دیگه اش یک جام رو نگه داشته بود. این تصویر بارها و بارها روی دیوار تکرار شده بود.
آخر سر به دوتا در نقره ای رسیدن. روی هر کدوم از درها تصویری حک شده بود که تسا قبلاً هم دیده بودش، چهارتا C درهم پیچیده. جم به اون ها اشاره کرد و قبل از اون که تسا حرفی بزنه گفت:
ـ اون ها چهار مقامِ خواص، شورا، پیمان و کنسول هستن.
ـ کنسول؟ اون سرکرده ی خواصه؟ مثل یک جور پادشاه؟
ویل گفت:
ـ نه دقیقاً مثل اون پادشاهی که تو تصور می کنی. اون انتخاب شده مثل رئیس جمهور یا وزیر.
ـ و شورا؟
ـ به زودی می بینیشون.
ویل درها رو هل داد. دهن تسا از تعجب باز موند. به جم که سمت راستش ایستاده بود نگاه متعجبی انداخت و به سرعت دهنش رو بست. بزرگ ترین اتاقی که به عمرش دیده بود جلوی چشماش قرار داشت با گنبدی بلند که سقفش با نقاشی ستاره ها و صور فلکی تزیین شده بود. چهل چراغی به شکل یک فرشته از بلندترین نقطه ی گنبد آویزون بود و با نور شمع هاش اون جا رو روشن می کرد. مابقی اتاق شبیه به یک سالن آمفی تئاتر بود با ردیف های بلند و نیم دایره از صندلی ها.
جم، ویل و تسا بالای راه پله ای ایستاده بودن که از وسط سالن می گذشت. تقریباً سه چهارم صندلی ها پرشده بود. پایین اتاق، مقابل صندلی ها یک سکوی بزرگ بود که روش چندتا صندلی بزرگ چوبی چیده بودن. روی یکی از اون ها شارلوت نشسته بود و هنری با چشمای گشاد و مضطرب کنارش بود. شارلوت خونسرد نشسته و دستاش رو آروم روی دامنش گذاشته بود. فقط در صورتی که او رو خوب می شناختی لرزش شونه ها و انقباض لب هاش رو می تونستی ببینی.
کنارشون مرد قد بلندی با موهای آراسته و سبیل کم پشت طلایی رنگ مقابل یک تریبون پهن و بزرگ ایستاده بود. مرد شونه های ستبری داشت و یک ردای مشکی بلند مثل قاضی ها روی شونه اش انداخته بود. روی سرآستین هاش با نخ طلایی حروف جادویی دوخته شده بود و برق می زد. کنارش صندلی کوتاه تری بود که مرد مسنی روش نشسته بود. موهای قهوه ایش به سفیدی می زد و صورت اصلاح شده اش در خطوطی عمیق غرق شده بود. رداش آبی تیره بود. وقتی دستش رو تکون می داد انگشتر الماسش می درخشید. تسا چشمای یخی و صدای سرد او رو شناخت. بازپرس وایت لاو(۲۴) که از طرف خواص از شاهدها بازجویی می کرد.
ـ آقای هروندال.
مرد موطلایی به ویل نگاه کرد و لبخند زد.
ـ چه افتخاری که به ما پیوستید، همچنین آقای کارستیرز و همراهتون باید...
قبل از این که مرد جمله اش رو تموم کنه تسا گفت:
ـ دوشیزه گری، دوشیزه ترزا گری از نیویورک.
همهمه ی خفیفی مثل یک موج، سرتاسر اتاق به راه افتاد. تسا احساس کرد ویل عصبی شد و جم نفس عمیقی کشید انگار بخواد چیزی بگه. به نظر تسا اومد که یک نفر گفت:
ـ بحث رو متوقف کنید.
پس او کنسول ویلند بود. تسا نگاه سریعی به اطراف اتاق انداخت. بعضی از چهره ها براش آشنا بودن. بندیکت لایت وود با اون چونه ی تیزش و پسر شلخته اش گابریل لایت وود با نگاه سنگینی به او خیره شده بودن. لیلیان های اسمیت با چشمای تیره و جرج با ظاهر دوستانه اش و حتی کالیدا، عمه ی قدرتمند شارلوت که موهای خاکستری اش رو پشت سرش جمع کرده بود هم اون جا بودن. تسا چهره های آشنای زیادی رو می دید اما تعداد زیادی از اون ها رو نمی شناخت. مثل این بود که به یک عکس توی کتاب نگاه کنی و اون شامل تمام مردم دنیا باشه. شکارچیان سایه با ظاهر جنگجویان موطلایی وایکینگ ایستاده بودن و مرد دیگه ای با پوست تیره مثل خلیفه ای بود که از تصاویر هزار و یک شب بیرون اومده بود. یک زن هندی با ساری زیبایی از نخ نقره کنار زن دیگه ای نشسته بود که سرش رو چرخوند و به اون ها نگاه کرد. زن لباس ابریشمی زیبایی به تن داشت و صورتش درست شبیه جم بود. همون ظرافت و زیبایی، همون خطوط چشم و چونه فقط رنگ مو و چشماش کمی تیره تر از موهای نقره ای جم بود.
کنسول با لحنی که به نظر می رسید متعجب شده گفت:
ـ خوش آمدید دوشیزه گری از نیویورک. بسیار سپاسگزاریم که امروز به ما ملحق شدید. من کاملاً متوجهم که شما تا الان به چند سوال خواص به طور کامل جوابگو بودید اما امیدوارم به چند سوال دیگه هم پاسخ بدید.
از فاصله ای دور تسا با شارلوت چشم تو چشم شد.
ـ مجبورم این کار رو انجام بدم؟
شارلوت نامحسوس سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد.
ـ لطفاً.
تسا شونه هاش رو جمع کرد.
ـ اگه شما بخواید حتماً.
ـ پس لطفاً روی صندلی شورا بنشینید.
تسا فکر کرد که حتماً منظور کنسول اون صندلی های بزرگ چوبی مقابل تریبونه.
ـ و دوستانتون می تونن شما رو همراهی کنن.
ویل زیر لب چیزی زمزمه کرد اما تسا نتونست اون رو بشنوه. ویل در سمت چپ و جم سمت راستش قرار داشتن و با همدیگه به سمت پایین، صندلی ها رو طی کردن. تسا مردد جلوی تریبون ایستاد. از این فاصله می تونست چشمای آبی و دوستانه ی کنسول رو ببینه. اما برخلاف او بازپرس چشمایی خاکستری و طوفانی داشت، درست مثل یک دریای متلاطم.
کنسول خطاب به مرد چشم خاکستری گفت:
ـ بازپرس وایت لاو، شمشیر فانی لطفاً.
بازپرس ایستاد و از میان رداش یک شمشیر بیرون آورد. تسا در جا اون رو شناخت. شمشیر بلند و نقره ای بود و دسته اش به شکل بال های باز شده بود. این شمشیر کدکس(۲۵) بود، همون شمشیری که فرشته رازیل هنگام برخاستن از دریاچه، با خودش بیرون آورده و به جاناتان، اولین شکارچی سایه، داده بود.
تسا اسم شمشیر رو صدا زد:
ـ مالارتاچ(۲۶).
کنسول شمشیر رو گرفت و متعجّب گفت:
ـ تو راجع بهش مطالعه کردی. کدوم یکی از شما بهش یاد دادید؟ جیمز؟ ویلیام؟
ـ تسا خودش همه چیز رو یاد گرفته آقا. اون خیلی کنجکاوه.
در مقابل احساس شوم اتاق ملایم و خوشحال بود.
ـ این هم یک دلیل دیگه برای این که نباید این جا باشه.
لازم نبود تسا برای دیدن کسی که این حرف رو زد سر برگردونه. صدای بندیکت لایت وود رو به خوبی می شناخت.
ـ این جا شورای اعظمهم. ما اهالی دنیای پایین رو این جا راه نمی دیم. صداش بُرنده بود.
ـ شمشیر فانی نمی تونه اون رو مجبور به گفتن حقیقت کنه. اون یک شکارچی سایه نیست. قراره اون از شمشیر استفاده کنه یا شمشیر از اون؟
ـ صبور باش بندیکت...
کنسول شمشیر رو به راحتی بلند کرد. نگاهش روی تسا سنگین تر از وزن شمشیر بود. تسا احساس کرد او در چهره و چشماش به دنبال آثار ترس می گرده.
ـ ما بهت صدمه ای نمی زنیم جادوگر کوچک. این برخلاف قوانینه.
ـ نباید به من بگید جادوگر. هیچ علامتی که این ادعا رو ثابت کنه وجود نداره.
بار دوم بود که تسا این جمله رو به زبون می آورد. اما دفعه ی قبل فقط جلوی دست نشونده های خواص این حرف رو زده بود، نه کنسول. او مردی پرقدرت و باابهت بود. قدرتی که بندیکت از شارلوت به خاطر ادعای اون متنفر بود.
ـ پس چی هستی؟
بازپرس با صدایی خشک گفت:
ـ خودش هم نمی دونه. اون برادران خاموش هم همین طور.
کنسول گفت:
ـ اجازه داری بنشینی و شواهدت رو ارائه بدی اما شهادتت به عنوان یک نیمه شکارچی محسوب خواهد شد.
به سمت برانول ها چرخید.
ـ هنری، تو از سوال پرسیدن معافی. شارلوت لطفاً تو ادامه بده.
تسا خشمش رو فرو خورد. به سمت صندلی ها رفت. چشماش با نگاه دنباله دار هنری تلاقی کرد. ژاسمین هم اون جا بود. لباس الپاکای قهوه ای کم رنگی به تن داشت و کسل و آزرده خاطر به نظر می اومد. تسا کنارش نشست. جم و ویل هم در طرف دیگه اش قرار داشتن. جم دقیقاً کنارش نشسته بود و تسا می تونست گرمای شونه های او رو که به بازوش چسبیده بودن حس کنه.
اولش شورا هم مثل بقیه ی جلسه های بازپرسی بود. شارلوت به اون جا احضار شده بود تا ماجرای اون شب رو بازگو کنه. شبی که خواص به دژ دکوینیسی خون آشام حمله کردن و او و همراهانش رو کشته بودن و در این حین، برادر تسا، ناتانائیل، به اعتماد اون ها خیانت کرده و به اکسل مورتمینِ استاد اجازه ی ورود به انجمن رو داده بود. جایی که اون دوتا از خدمتکارها رو کشت و تقریباً تسا رو ربود.
وقتی تسا برای شهادت احضار شد همون حرف هایی رو که قبلاً گفته بود تکرار کرد. اینکه نمی دونه ناتانائیل کجاست و به اون مظنون نبود و قبل از اون که خواهران دارک توانایی هاش رو بهش نشون بدن، چیزی از قدرتش نمی دونسته و همیشه فکر می کرده که پدر و مادرش انسان هستن.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده کوکی