فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی

کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی

نسخه الکترونیک کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی

شاید تقدیر من هم این بود... شاید در این دنیای پرعظمت، فقط من بودم که به چنین سرنوشت شومی دچار شدم و شاید هم مثل من افرادی باشند که سرنوشت من برا­ی­شان تکرار شده باشد. مهم این است که دل و قلب، فکر و ذکر و جسمت در آن لحظه‌ها با خدا باشد و غیر او، از هیچ کسی یاری نطلبی، چون در لحظه‌های گرفتاری و در به ‌دری فقط یار مهربان و دلسوز خداست که بدون هیچ منّتی به یاری‌ات می‌آید و دستت را می‌گیرد و نمی‌گذارد زمین بخوری. بگذریم، برگردیم به زمان گذشته، به زمانی که شور و حال کودکی در سرم بود و هیچ چیز از دنیا نمی‌فهمیدم و خوب را از بد تشخیص نمی‌دادم. ما در خانه­ا­ی زندگی می‌کردیم که حیاط نسبتاً کوچکی داشت و داخل حیاط باغچه­ای نقلی که چند درخت خشکیده در میان آن خودنمایی می­کرد. خانه به واسطه­ی چند پله از حیاط جدا می­شد.

ادامه...

بخشی از کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یا غریب الغربا من غریب را دریاب
کتابم را تقدیم به همه مادران دلسوز بخصوص مادر عزیز و مهربانم (عصمت کرامتی و زهرا طیبات) و همچنین تقدیم به تمام دختران نجیبم می­کنم.

۱

شاید تقدیر من هم این بود...
شاید در این دنیای پرعظمت، فقط من بودم که به چنین سرنوشت شومی دچار شدم و شاید هم مثل من افرادی باشند که سرنوشت من برا­ی­شان تکرار شده باشد.
مهم این است که دل و قلب، فکر و ذکر و جسمت در آن لحظه ها با خدا باشد و غیر او، از هیچ کسی یاری نطلبی، چون در لحظه های گرفتاری و در به دری فقط یار مهربان و دلسوز خداست که بدون هیچ منّتی به یاری ات می آید و دستت را می گیرد و نمی گذارد زمین بخوری.
بگذریم، برگردیم به زمان گذشته، به زمانی که شور و حال کودکی در سرم بود و هیچ چیز از دنیا نمی فهمیدم و خوب را از بد تشخیص نمی دادم.
ما در خانه­ا­ی زندگی می کردیم که حیاط نسبتاً کوچکی داشت و داخل حیاط باغچه­ای نقلی که چند درخت خشکیده در میان آن خودنمایی می­کرد. خانه به واسطه­ی چند پله از حیاط جدا می­شد.
پدر و مادرم هر دو آدم های خشن و بداخلاقی بودند که هیچ علاقه ای به من نداشتند. و من هرگز علّت این رفتارشان را نمی فهمیدم. هر دوی آن­ها معتاد بودند. مادرم زن زیبایی نبود، امّا سر و زبان خوبی داشت. نه برای من، برای افرادی که به عنوان مهمان در خانه ی­مان در رفت و آمد بودند. مادرم با من خیلی بدرفتاری می­کرد. روزی یکی دو مرتبه با هر چه که به دستش می رسید، مرا کتک می زد، وقتی که نشئه بود، به بهانه های مختلف مرا آزار می داد و وقتی هم خمار بود، باز هم با شلنگ و چوب به جانم می افتاد. زمانی هم که با پدر دعوایش می شد، باز هم دق و دلی‎اش را سر من خالی می کرد و وقتی بازیگوشی می کردم، با قاشق پشت پا یا دستانم را داغ می کرد. از زمانی که چشم باز کردم و آن­ها را شناختم، هیچ وقت، اقوامی را در اطراف خود ندیدم. اشخاصی به نام عمو، عمّه، دایی و خاله را نه دیده بودم و نه در موردشان چیزی شنیده بودم . پدرم هم دست کمی از او نداشت. آن­ها فقط به دست آوردن پول و مواد و دود کردن آن برای­شان مهم بود و سرنوشت من هرگز اهمّیتی نداشت و حتّی به خودشان زحمت نمی دادند تا لحظه ای به سرنوشت من فکر کنند. احساس می کردم در خانه زیادی هستم و همیشه به مدرسه رفتن هم سن و سالان خودم، حسادت می کردم و اندوهگین بودم و با غم و اندوه و حسرت،مدرسه رفتن آن­ها را نظاره گر بودم. بی توجّهی پدر و مادرم روی دلم سنگینی می کرد، امّا روحیه­ی کودکانه ام نمی گذاشت افسرده شوم و زیاد به این اوضاع فکر کنم. با تمام این مشکلات، روحیه­ی خوبی داشتم و همیشه در رویاهای بزرگ و شیرین کودکی زندگی می کردم. در رویاهایم، باغ آرزویی ساخته بودم و برای ورود به آن باغ لازم بود، فقط در گوشه ای ساکت نشسته و چشمانم را ببندم و شادمانی در باغ رویاها را شروع کنم. کودکی دوران شیرینی است و همه از آن دوران لذّت می برند و خاطرات شیرینی در ذهنشان باقی می­ماند، امّا برای من آن دوران، یک کابوس بود و وقتی به یاد می آورم، تمام ستون فقراتم به لرزه درمی آید.
وقتی که کودک هستیم، مشکلات زیادی بر روی دوشمان سنگینی می کند و تمام مشکلات بچّه ها، احساسات کودکانه شان است و نرسیدن به آرزوهای کوچک و شیرین...
وای بر آن زمانی که بزرگ شده و از همه چیز دنیا با خبر می­شویم. از همان موقعی که پدر و مادرم را شناختم، محبّتی از آن­ها ندیدم. می گویند «پدر و مادر»، امّا من مفهوم این دو کلمه را نفهمیدم که یعنی چه؟!
هشت سالم تمام شده بود و وارد نه سالگی شدم، برخلاف پدر و مادرم، من چهره­ی زیبایی داشتم و با گذر زمان زیباتر هم می شدم، امّا مادرم هر سال که می گذشت اخلاقش با من بدتر و بدتر می شد و من چون کودکی بیش نبودم، دلیل رفتار او را نمی فهمیدم! هر شب مهمان هایی به خانه­­مان می آمدند که برای پدر و مادرم خیلی مهم بودند و حضور آن­ها در خانه­ی ما باعث می­شد، پدر و مادرم سر از پا نشناسند، آن­ها از سرمایه­داران بودند و هفته­ای چند بار به خانه­ی ما می­آمدند و پدر و مادرم بساط خوشگذرانی آن­ها که نشستن پای بساط منقل و وافور و دود و دم بود، را فراهم می کردند. این افراد در پای همان منقل خیلی کلاه برداری­های بزرگ می­کردند و در اصل خانه­ی ما پاتوقی برای این کارهایشان بود.هم زمان که این افراد در این مجالس دور هم جمع می شدند و فکر منافع خودشان بودند تا همه جوره در رفاه باشند. دلیر مردانی از همین مرز و بوم در خطّ مقدّمه جبهه می جنگیدند تا از خاک و ناموسشان دفاع کنند. این افراد طوری به منزل ما رفت وآمد می­کردند که کسی متوجّه حضور آن­ها در خانه­ی ما نمی­شد. زمانی که، یکی از این افراد در خانه­ی ما حضور داشت پدرم از بیرون رفتن من جلوگیری می کرد. که مبادا کسی از من چیزی پرسیده و من در عالم کودکی اطلاعات داخل خانه را برای او بازگو کنم. هر چند که بارها مرا ترسانده و گوشم را کشیده و تاکید کرده بودند که مبادا در مورد مهمان ها یا اعتیادشان با کسی صحبت کنم! پدر برای این که کسی او را به جبهه نبرد، همیشه با عصا بیرون می­رفت و یک پایش را روی زمین می کشید تا همه فکر کنند که از ناحیه­ی پا معلول است و همیشه طوری رفتار می­کرد که اگر کسی یکی از آن افراد را می دید، فکر می کرد که او برای کمک به خانواده­ی ما آمده است. آن­ها وقتی که شب، می خواستند دور هم جمع شوند، ماشین هایشان را دو کوچه پایین تر پارک می کردند. با این کارها من از همه چیز محروم بودم. گاهی اوقات درب حیاط را یواشکی باز می­کردم و بازی بچّه ها را تماشا می کردم و رفتن بچّه ها را به مدرسه نظاره­گر بودم. دنیای کودکیم یک کابوس وحشتناک بود. که اگر در آن جستجو می کردم لحظه­ای شیرین وخوش در آن نمی یافتم. امیدم به بچه­ی درون شکم مادرم بود و برای دنیا آمدنش لحظه شماری می کردم تا از تنهایی خارج شوم، امّا متاسّفانه آن­ها این آرزویم را نیز نابود کردند و دست خالی از بیمارستان به خانه برگشتند. آن­ها پای همان منقل برادر کوچکم را معامله کردند و به خانواده­ی ثروتمندی که بچه­دار نمی­شدند، فروختند. و با رضایت نشستند و پول ها را شمردند.
در بین این مهمانان، پیرمردی خوش تیپ با قد بلند و موهای جوگندمی و صورتی که در برابر سنّش خیلی جوان تر دیده می شد و همیشه کت و شلوارهایی خوش­دوختی به تن داشت و در نظرم بسیار خوش بو می­نمود، به منزل ما راه یافت. که با همه­ی ان افراد فرق داشت، وبه من خیلی توجّه می کرد هر بار با دستی پر از خوراکی­های خوش مزه به سراغم می آمد وباعث شده بود با دیدنش همیشه لبخندی روی لبهایم بنشیند.
او که تقریباً آخرهای ۵۰ را داشت، به گفته­ی پدر ومادرم به صرف داشتن پول و رفاه خیلی جوان تر نشان می داد. هر دوی آن­ها از این نوع مهمان ها استقبال خوبی می کردند، به قول مادرم، آن­ها آدم های گداگشنه ای نبودند، و چه بسا که آدم حسابی و ثروتمند هم بودند. هنگامی که مادرم از آن­ها پول می گرفت نیشخندی می­زد ومی­گفت که" این پول­ها، پول خُرد توی جیب­شان است"، امّا با همه­ی این دک و پُزشان، این افراد خانه­ی پایین شهر ما را انتخاب کرده بودند تا بتوانند به راحتی دور از چشم همه، از جمله زن و فرزند و دوست و فامیل های دور و نزدیک به راحتی، نشسته و خودشان را بسازند. بعضی از این افراد معتاد بودند، امّا هنوز کسی متوجّه اعتیاد آن­ها نشده بود و بعضی ها هم مثلاً تفریحی می کشیدند. خلاصه، برای این دور هم نشستن­ها، حاضر بودند خیلی خرج کنند تا صاحب منزل، که پدرم بود را راضی نگه دارند. این اشخاص، آدم های مضرّ جامعه بودند؛ درست مثل کرم های درون میوه ها که آفت نامیده می­شوند، این افراد هم انگل بودن خودشان را پشت پول و ثروتشان پنهان می کردند و آن زمان که جوان­مردان و شجاعانی که در جبهه می جنگیدند تا از خاک و ناموس کشورشان دفاع کنند، این انگل ها از فرصت هااستفاده و به ثروتشان اضافه می کردند، ارزان می خریدند و گران می فروختند. آقای محترمی که به من توجّه داشت، علی خان نام داشت که بیشتر او را خان می نامیدند. از همان روز اوّل، لبخند او به دلم نشست. خیلی مهربان بود. هر وقت به منزل ما می آمد، دست خالی نبود و این برای کودک محرومی چون من بسیار شیرین و خواستنی بود!
روزهای جهنّمی زندگی نکبت بار ما به روال عادی می گذشت و من بزرگ تر و زیباتر می شدم.
پدر و مادرم، حسرت خیلی چیزها مثل داشتن یک دوست خوب،رفتن به مدرسه، دیدن برادر کوچکم وحتی داشتن یک لباس نو را به دلم گذاشته بودند. آن­ها حتّی به خودشان هم رحم نمی کردند. پدرم از زیبایی من هم برای مهمان هایش استفاده می کرد. نمی دانم چه­ طور شد که به فکر پدرم رسید تا از من برای سرگرمی مهمان­هایش استفاده کند. چه­ طوری؟ با رقصیدنم!!
دفعه­ی اوّل خجالت کشیدم و هرگز آن روز و لحظه هایش از یادم نمی رود داخل حیاط در گوشه ای نشسته بودم و در تخیلاتم مشغول بازی بودم که یک دفعه با دست پدر که بر سرم کوبید ازجا پریدم. هراسان و وحشت زده نگاهش کردم. او مقابلم ایستاده بود. بلافاصله بلند شدم و از روی ترس و وحشت به اوخیره ماندم. پدر با خشم گفت:
- کجایی این قدر صدایت کردم؟
- همین جا. جایی نرفتم.
دستم را گرفت و به همان جایی که همه نشسته بودند برد. به محض ورود به اتاق همه به سمت ما نگاه کردند. متوجّه نگاه های خیره وهرزه­ی آن­ها به خود شدم. یکی از همان مهمان ها حسین آقا نام داشت و تقریباً ۴۰ ساله بود، با تمسخر پرسید:
- این فسقلی می خواهد ما را سرگرم کند؟
در همین هنگام علی خان همان پیرمرد خوش تیپ ازجایش بلند شد، لبخندی زد و به طرف من آمد. دستم را گرفت و به وسط اتاق آورد و گفت:
- خانم به این زیبایی می تواند مجلس ما را گرم کند.
سکوت بین آن­ها را فرا گرفت. خان سر جایش نشست و دست هایش را به هم زد و با شادمانی گفت:
- پس به افتخار ثریاخانم، یک کف بلند.
متعجّب بین آن نگاه ها ماندم و دست هایی که به قول خودشان به افتخار من به هم می خورد! در بین صدای تشویق مهمانان گیج وگنگ ایستاده بودم ونمی­ دانستم که چه کار باید انجام دهم، که صدای گوش خراش پدرم به گوشم رسید:
- ثریا شروع کن.
- چه کاری باید انجام دهم پدر؟!
پدر با قیافه­ای عبوس نزدیکم شد و در حالی که شانه ام را سفت گرفته بود و فشار می داد در گوشم زمزمه کرد:
- هر کاری که این آقایان محترم می گویند، گوش کن و انجام بده.
و من که نمی دانستم چه کاری را باید انجام دهم، در جواب او آهسته گفتم:
- آخه چه کار کنم؟
پدرکه معلوم بود حسابی عصبانی شده است، دندان هایش را به هم فشرد و با لحن غضبناک گفت:
- برقص دیگه؟!
- آخه بلد نیستم!
پدر در حالی که هنوز دندان قروچه می کرد، چشمانش را درشت کرد و در حالی که طوری ایستاده بود که کسی او را نبیند و فقط من رفتار خشن او را می دیدم خواست چیزی بگوید که در همان حین، خان هم که به دقّت حواسش به پدر بود یک دفعه از جایش بلند شد و به طرف ما آمد. پدر تا خان را دید، لبخند زد و گفت:
- الآن برایتان یک رقص زیبا می کند.
رو به من کرد و ادامه داد:
- ثریا؟!...
سرم را تکان دادم. در حالی که نگاهم به پیراهن کهنه­ای که دامنش چندین وصله­ی ناجور داشت خیره مانده بود. پدر روسری ام را کشید و گفت:
- این طوری بهتره!
در حالی که موهایم پریشان بود، خجالت کشیدم. خان، شانه ای که در جیب بغل پیراهنش بود بیرون کشید و با دست چپش چانه ام را گرفت و با دست راستش موهایم را شانه کرد. در همان حال، نگاه های خان قلبم را به لرزه درآورد. نگاه های او و گرمی دستش، مرا به رویایی شیرین تر از باغ رویاهایم بُرد.
پدر رفت و سرجایش نشست. مادر هم از بیرون آمد و بی حرف کنارش نشست.
خان، موهای مرا شانه کرد و من احساس عجیبی داشتم و با این که بلد نبودم، شروع به رقصیدن کردم. مهمان ها یکی یکی بر روی سرم پول می ریختند و بعضی ها هم پول ها را به دستم می دادند.
من که معنی این کارها را نمی فهمیدم و خوب و بد آن را تشخیص نمی دادم، چون الگوی مناسبی نداشتم، الگوی من، مادرم بود که او هم به جز پول شمردن و نشئه کردن کار دیگری بلد نبود و پدرم هم همین طور، وقتی هم که عصبانی می شدند، دق دلی­شان را روی سر من خالی می کردند.
آن روز تا موقعی که آن­ها در خانه بودند، سرگرمشان کردم و برایشان رقصیدم و پس از رفتن آن­ها، پدر و مادرم پول ها را روی هم گذاشتند و با رضایت کامل آن­ها را شمردند.
پدر خیلی راضی بود که راه جدیدی برای سرکیسه کردن آن­ها پیدا کرده است. من هر روز که می­گذشت، کمتر خجالت می کشیدم و راحت تر می رقصیدم. پرده­ی شرم دیگر کنار رفته بود.
از آن روز به بعد، امیدی در ذهنم جرقه زد. با رفتار خان احساسی عجیب به من دست داد، فقط نگاه او، گرمی دستانش و صورت پر از مهر و محبتش، درذهنم جولان می داد. در تلویزیون، فیلم هایی دیده بودم که اگر دست هایت را به سوی آسمان دراز کنی و از خدا چیزی بخواهی، خدا به حرفهایت گوش کرده و آن را به تو خواهد داد. شب که شد وقتی پدر و مادرم خوابیدند، بلند شدم و داخل حیاط رفتم. همان گوشه ای که همیشه برای رفتن به باغ آرزوهایم می نشستم. روی زمین زانو زده و دست هایم را بلند کردم و به سوی آسمان برده و در دل از خدای زمین و آسمان، خدای همه­ی افراد درمانده حاجتم را خواستم. در دلم آرام و بی صدا، فریاد زدم و آهسته طوری که فقط خود، خدا بشنود زمزمه کردم:
- ای خدا،که شنیده ام که اگر بچّه ای یا آدمی در گوشه ای خلوت و بی صدا،روی سجّاده­ی نماز دعا کند و چیزی از تو بخواهد، آن را به او می دهی، من که نماز بلد نیستم، یعنی کسی به من یاد نداده، امّا در فیلم های جنگی می شنیدم که می گویند خدا خیلی مهربان است و من هم امشب از تو می خواهم علی خان پدرم باشد، مرا به خانه­ی خودش ببرد، یعنی می شود؟ خدا جانم، خدایا،من می خواهم خان پدرم باشد، مثل همه­ی بچّه ها، من هم یک پدر خوب و مهربان داشته باشم.
نمی دانم چه مدّت با خدای خود راز و نیاز کرده و دعا کردم، امّا صدای الله اکبر مرا به خود آورد و به سرعت از جایم برخاستم و خیلی آرام به محل خوابم رفتم. جای خواب که نه، چون روی زمین می خوابیدم و یک بالشت کوچک زیر سرم می­گذاردم. گاهی اوقات هم سرم را روی زمین می گذاشتم و می خوابیدم و صبح هم همان طور از روی زمین بلند می شدم، مادر اهمّیتی به من نمی داد و به فکرم نبود. وقتی سرم را روی زمین گذاشتم، چشمانم را بستم، در رویاهای کودکانه ام فرو رفتم. رویای جدیدم، رویایی که امید بسیاری به آن داشتم، امّا نمی دانستم چگونه به آن خواهم رسید.آن شب خواب های خوبی دیدم.
هر شب کارم فرو رفتن در رویاهایم بود. به منزل خان رفتن و به آرزوی بزرگ و شیرینم رسیدن! در رویاهایم می دیدم که خان برایم لباس نو گرفته و به تنم کرده و دست در دستانش به خانه­­ی او می­روم.در افکارم یک اتاق پر از اسباب بازی متعلّق به من بود و او را می دیدم که برایم کیف و کفش و لباس مدرسه خریده و مرا راهی مدرسه می­کند، رویاهای من به همین سادگی و آسانی بود! امّا چه بسا که وقتی چشمانم را باز می­کردم، هر چه را که دیده بودم رویاهایی پوچ و بی معنی بیش نبوده و در همان جهنّم باقی می­ماندم. احساس می کردم خان فرشته نجات من است. این فکر و خیال از ذهنم بیرون نمی رفت. چه آرزوهایی داشتم که وقتی چشمانم را باز می کردم، همه را از دست رفته می­دیدم. خان بسیار به دلم نشسته بود و هر لحظه که می گذشت، زیر لبم دعا می کردم که دختر خان شوم و او هرچه زودتر مرا به خانه­ی خودش ببرد تا آرزوهای کودکانه ام را برآورده کند و از محبّت­های پدرانه اش لذّت ببرم.
خدا به حرف های دلم گوش کرد، ولی نه آن طور که می خواستم. آن طور که تقدیر رقم خورده بود!!
روزها و شب های جهنّمی ما می گذشت. من خان را ژان وان ژان یعنی "فرشته­ی نجات کوزت" می دانستم.منتظربودم تا هر چه زودتر ژان وان ژان برای بردن من بیاید!! هنوز یازده سالم تمام نشده بود که شبی، ساعت دو و نیم پس از نیمه شب، درب حیاط به صدا درآمد. پدر با عجله از جا پرید و بافریادی که سعی در خفه کردن آن داشت، مرا از خواب بیدار کرد. وقتی چشمانم را باز کردم،او را هراسان بالای سرم دیدم. به سرعت از جایم برخاستم. او مقداری جنس به من داد. مادرم با سرعتی مثل فرفره، دم و دستگاهی را که در گوشه­ی خانه گذاشته بود جمع آوری کرد، صدای درب حیا ط متناوب می آمد و لحظه­ای قطع نمی شد کسی با شدت بر آن می کوبید. پدر و مادر دست و پاهای­شان را گم کرده بودند و می لرزیدند. از لا به لای پچ پچ های­شان فهمیدم که ترسیده­اند که مبادا پلیس باشد، امّا گویا که آن شب، بخت من و اقبال آن­ها بود که با آن شدّت درب را می کوبید. پدرم با ترس و لرز درب را باز کرد. علی خان با بسته ای که در دست داشت وارد شد. پدر تا او را دید، لبخندی بر روی لبهایش ظاهر شد و وقتی درب را بست، شروع به خندیدن کرد.
علی خان به پدر توجّهی نکرد و به من نزدیک شد. بسته را به من داد و لبخندی تلخ، امّا مهرآمیز زد و رو به پدرم کرد و گفت:
- منوچهر کارت دارم!
پدر با خوشحالی تمام، سریع به خان نزدیک شد و دستش را روی شانه­ی خان گذاشت و گفت:
- شما امر بفرمایید خان عزیز.
خان اشاره کرد که می خواهد با پدرم تنها صحبت کند. من هم از فرصت استفاده کرده و بسته را باز کردم. مادر با تعجّب به داخل جعبه ای که خان بسته بندی کرده بود نگاه کرد. آن را با عجله باز کردم و از داخلش لباسی زیبا بیرون آوردم. با دیدن زیبایی آن لباس اشک شوق در چشمانم حلقه زد. یک لباس سفید توری با دامنی پرچین و پف دار! حس خوب و شیرینی داشتم. لباس را در آغوشم فشردم و صورتم را نزدیک لباس بردم و با گونه هایم آن را لمس کردم. در شور و حال خود بودم که مادرم لباس را از دستم گرفت و اخمی کرد و گفت:
- این لباس خیلی گران است، برای تو حیفه.
دلم شکست. حس بدی داشتم، بغض گلویم را گرفته بود. غمزده در گوشه­ی حیاط نشستم. مادر در حالی که لباس را کاملاً دید می زد، وارد خانه شد. تنها و دل شکسته دستانم را روی زانوانم گذاشته و چانه ام را بر روی آن­ها تکیه دادم. چشمانم را بستم، توی خیال خود، احساس کردم که وقتش است. وقت رفتن از این خانه یا بهتر بگویم جهنّم! خانه ای که در آن آرامش و آسایش نباشد برایم جهنّمی بیش نبود. آری من این خانه پدری، جایی که درآن متولّد شده بودم و از نوزادی به کودکی و از کودکی به نوجوانی را در آن سپری کرده بودم را، جهنّم می نامیدم! چون هر چه قدر خواستم یک خاطره­ی خوش از این خانه، از پدر و مادرم پیدا کنم، نیافتم. این خانه و خاطراتش مصیبت بود و کابوس!!حس می­کردم که خان برای بردن من آمده است و با لباسی که برایم خریده، فردا صبح دستم را می گیرد و از این جهنّم به بهشت خواهد برد. به جایی که دیگر از کتک و توهین و بی اعتنایی و لباس کهنه خبری نباشد. مطمئن بودم از فردا که دستم را در دست خان بگذارم و از ان­جا بروم، زندگی خوبی را در پیش خواهم داشت. غرق در تخیلات کودکانه­، امّا شیرینم بودم که صدای پدر مرا از بین آرزوهای شیرین بیرون کشید. به خود که آمدم، پدرم با عصبانیت رو به رویم ایستاده بود، با دیدنش بلافاصله بلند شدم و با ترس به او نگاه کردم. دستش را که به سمتم آورد، ترسیدم و از ترس چشمانم را بستم. فکر کردم مثل همیشه می خواهد بر سرم بکوبد، امّا برخلاف همیشه بدون این که بزند، دستم را گرفت و به سمت خانه به راه افتاد و زیر لب غر زد:
- چرا هر چه صدایت می کنم جواب نمی دهی؟ از دستت خسته شدم.
در حالی که دستم توی دستش بود و از روی عصبانیت دستم را می فشرد، به دنبالش وارد خانه شدیم، گوش هایم را هم تیز کردم تا ببینم ازا ین غرّش چیزی می فهمم یا نه.
وارد همان اتاقی شدیم که خان و مادر هر دو درآن نشسته بودند. پدر مچ دستم را رها کرد و رفت کنارخان نشست و به مادر اشاره کرد. مادر لبخند مرموزانه ای بر لبانش نشست و از جایش بلند شد و احساس کردم که می خواهد خود را خیلی مهربان نشان دهد. آیا چیزی در این خانه تغییر کرده بودکه رفتار هر دوی آن­ها کاملاًعوض شده بود؟ مادر با لباسی که در دست داشت، به من نزدیک شد و با همان لحن مرموزانه گفت:
- ثریا جان! برو لباست را بپوش، ببینم اندازه ات است.
با شادمانی لباس را گرفتم و به هوا پریدم و داخل اتاق دیگری شدم تا لباسم را عوض کنم. لباس خیلی به من می آمد، انگار که برای من دوخته شده بود. احساس می­کردم مثل همه­ی عروس هایی که لباس سفید می پوشند، زیبا شده­ام و همین مرا خوشحال می کرد.همیشه این آرزو را داشتم که چنین لباس زیبایی را بپوشم. با ذوقی که داشتم چرخی دور خود زدم. مادر در حالی که دست به کمر بود، جلوی من ایستاد. سرش را تکان داد و چشمانش را تنگ کرد و دندان هایش را روی هم فشرد و گفت:
- داری چه کار می کنی؟
ایستادم و سرم را پایین انداختم. مادر ادامه داد:
- زود بیا توی اتاق کارت داریم.
و از اتاق خارج شد، بر خلاف همیشه با وجود عصبانیت مرا کتک نزد!
در حالی که بر اثر لباس پوشیدن موهایم پریشان و نامنظّم شده بود، وارد اتاق شدم. هر سه­ی آن­ها به من نگاه کردند. خان نگاه عجیبی به من انداخت. پدر، فقط می خندید. گویا که از چیزی خوشحال بود. مادر با چشمانش سر تا پایم را برانداز می کرد، که خان از جایش بلند شد و به من نزدیک شد، از داخل جیب بغل پیراهنش شانه ای بیرون آورد و موهایم را شانه کرد. وقتی موهایم را شانه می کرد، زیرچشمی به او نگاه کرده و آرام خندیدم. خان از ذوقی که در من جوشیده بود، لبخند زد و نگاه پرمعنایی به من کرد اما من معنی نگاهش را نفهمیدم، اما این را می دانستم که برای بردن من آمده و مطمئن بودم که مرا از این خانه خواهد برد. در دلم شور و حال فراوانی به پا شده بود.با اتمام کارش دستم را گرفت ومرا کنار خود نشاند و با پدرم شروع به صحبت کرد. هنگامی که آن­ها با هم صحبت می کردند، احساس می کردم که آقا و خانم تناردیه روی قیمتم چانه می زنند تا هر چه بیشتر از خان پول بگیرند!!
کم­کم داشت حوصله ام سر می رفت و خواب چشمانم را فراگرفته بود، که خان متوجّه چرت زدن من شد. احساس کردم که سرم را به آرامی روی زانویش گذاشت. چه لذّتی دارد که وقتی سر فرزند در حال خواب روی زانوی پدر باشد، همان طور که حرف های به هم پیچیده خان و پدر و مادرم را می شنیدم، گرمی دست خان را بر روی سرم احساس می کردم که با دستش موهایم را نوازش می داد. از حرف های آن­ها چیزی نفهمیدم، چون حرف هایشان واضح نبود و برای من گنگ و مبهم بود؛ مثل کلافی که نخ هایش به هم گره خورده باشد، حرف های آن­ها برایم چنین مفهومی داشت. در تخیلات خود بوده و از آن لحظه­ها بی نهایت لذّت می­بردم! گرمی دست خان که موهایم را نوازش می دادحس خوبی داشت. سرم را برای اوّلین بار با دلگرمی روی زانوی مردی گذاشتم که می خواست از فردا پدرم باشد، از همان لحظه خود را خوشبخت ترین دختر احساس کردم.حس می کردم از فردا آرزوهایم یکی یکی برآورده خواهد شد.به مدرسه خواهم رفت ودوستان زیادی پیدا خواهم کرد.
و زمانی که مدرسه تعطیل می شود، پدرم جلوی مدرسه منتظرم است و من دوان دوان خود را در آغوشش می اندازم و دستانم را دور گردنش حلقه می کنم و پدرم رو می بوسم!؟
آه!... خدای من، چه لذّتی داشت. در همین خواب و خیالات بودم که خوابم برد و چه لذّتی بردم از آن خوابی که با آرامش بود! آن شب خواب های خوبی دیدم.
چشم که باز کردم، صبح بود. احساس کردم که آن چه را که دیشب اتّفاق افتاده خواب بود، با ترس و نگرانی از جایم برخاستم. با دیدن پیراهن سفید به تنم شاد شدم. گویا که باید ساک رفتن را ببندم. شاد شاد شاد شدم. از شادی زیاد که داشتم، توی دلم فریاد زدم.
- خدایا شکرت. شکرت که به حرف هایم گوش کردی.
ناگهان مادر درب اتاق را گشود و با عصبانیت زیاد گفت:
- چه خبرته؟!
سرم را پایین انداختم، دل توی دلم نبود، مادر جلو آمد و گوشم را گرفت و ادامه داد:
- زود باش، دور و ور این اتاق را جمع و جورش کن. الان هر جا که باشند می آیند.
کی؟ قراره چه کسی بیاید؟ این سوالی بود که از خودم پرسیدم، امّا جرات آن را که به زبان بیاورم را نداشتم.

نظرات کاربران درباره کتاب روزی که تقدیرم را نوشتی