فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازنده

کتاب بازنده

نسخه الکترونیک کتاب بازنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازنده

کازینو: محل به آتش کشیدن مال و جان، محل دروغ­ها، تزویرها، جایی که همه تو را می­بینند و تو کسی را نمی­بینی. محل گردهمایی بیچارگان این افیون که اعتیادش بدتر از مواد مخدر است و بس. انسان­هایی که در درجه­ی اول زرق و برق خانه­ی شیطان را می­بینند نه خود او را. آن­چنان محو گیرایی آن مکان می­شوند که در کم­ترین زمان خانه اصلی خود را که محل آرامش و آسایش است را از یاد می­برند. ذره ذره می­سوزند بدون آن­که متوجه باشند که در زیر خاکستر پول­های سوخته شده­ی خودشان مدفون گریده­اند، بدون آن­که بدانند دیگر وجود خارجی ندارند. با خواندن این کتاب گوشه­ی کوچکی از این مکان را که به صورت ساده و روان که در وصفش نوشته شده است را با تمام وجودتان لمس خواهید کرد. دنیای ویرانگر این مکان شما را با خود به اعماق تاریکی و سرنگونی­ها می­برد تا از نزدیک شاهد سقوط انسان­ها باشید. در واقع باید اعتراف کنم که بیشتر از این قلم یارای نوشتن نداشت و توانِ پرده­برداری از چهره­ی کریح این شیطانِ بدون شاخ و دم را در خود نمی­دید. کازینو، مکانی لوکس برای شب زنده­داران لوکس و شیک­پوش که مسئول سیر کردن شکمِ دستگاه­های بازی و میزهای قمارند که سیری ناپذیرند.

ادامه...

بخشی از کتاب بازنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

اواسط ماه (مای) که همان اردیبهشت ماه خودمان است، بود. روی یکی از نیمکت­های وسط شهر نشسته بودم و از هوای گرم و آفتابی که در این فصل سال تقریباً نایاب است لذت می­بردم و حسابی در خلسه فرو رفته بودم تا جایی که گرمای خورشید را تا اعماق استخوان­های بدنم احساس می­کردم.
در این فکر بودم که این چه خلقتی است. تا همین یک ماه پیش جرات نداشتیم بدون کلاه و دستکش و شال گردن و یا بدون پالتو و کاپشن پایمان را از خانه بیرون بگذاریم، ولی امروز همه­ی مردم با دیدن این آفتاب گرم و روح­نواز، لباس­های بهاری را جایگزین لباسهای گرمِ زمستانی نمودند.
کبوترهای طوسی رنگ که بعضی از آن­ها خال­های سفیدی روی بال­ها و پاهایشان دیده می­شد، زیر دست و پاهای مردمی که ردیف به ردیف روی نیمکت­ها نشسته بودند بدون هیچ ترس و واهمه­ای راه می­رفتند و تکه­­های غذایی را که بر روی زمین ریخته می­شد را تُند و تُند نوک می­زدند بدون آن­که جنگ و دعوایی با یکدیگر داشته باشند. این­طور به نظر می­رسید که فهمیده­اند غذای کافی برای همه آن­ها وجود دارد.
من هم مثل بقیه مردم در حال لذت بردن از نعمت­های طبیعی دنیا بودم که صدای زنگ تلفن همراه خانمی که کنار من نشسته بود، گاه بی­گاه مرا از آن حالت بیرون می­آورد و تمام تمرکز حواسم را به هم می­زد که ناچاراً سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم:
ـ تلفن شما خیلی زنگ خورد و هنوز هم در حالِ زنگ زدنه، عذر می­خوام که دخالت می­کنم، فقط خواستم ببینم که شما هم شنیده­اید یا نه؟
در حالی­که با قیافه­ی بی­تفاوتش به من نگاه می­کرد با سر جواب مثبت داد. پس از چند لحظه سرش را به طرف من چرخاند و پرسید:
- از کدوم کشور می­یای؟
از لهجه و طرز تلفظ کلماتش حدس زدم که باید ایرانی باشد، با لبخند جوابش را دادم:
- من ایرانیم.
ناگهان با لهجه­ای شیرین و صدایی گیرا رو به من کرد و گفت:
ـ وا مادر، نگو که فارسی بلدی؟
در حالی­که می­خندیدم گفتم:
ـ چرا که نه!
از جایم نیم­خیز شدم. دستم را به طرفش دراز کردم و خودم را معرفی نمودم و او هم در حالی­که دستم را می­فشرد گفت:
- من هم زیبا هستم.
آشنایی من و زیبا از همان روز گرم بهاری که او جواب تلفن­هایش را نداده بود، شروع شد.
او زنی بود بین پنجاه تا پنجاه و پنج سال، بسیار شیک، مبادی آداب، شاد و سرزنده. نسبت به سنش واقعاً زیبا و جذاب بود و هر بیننده­ای در اولین برخورد با او محو زیبایی صورتش و شیفته­ی کلام و گفتارش می­شد. همین امر باعث شد که خیلی زود به دل من بنشیند، البته بیشتر جذب کلام شیوای او شدم.
بیشتر از سه تا چهار ساعت با هم گپ زدیم و از هر دری سخن گفتیم. هنگام صحبت کردن به این نکته پی بردم که زنی باسواد و اهل مطالعه است. راستش آن­قدر از مصاحبت با او لذت بردم که اصلاً گذشت زمان را نفهمیدم.
هنگام خداحافظی شماره تلفن­هایمان را برای هم یادداشت کردیم و قرار بر این شد که گهگداری از حال هم باخبر شویم و در صورت امکان همدیگر را ببینیم و یک فنجان قهوه با هم بنوشیم، مخصوصاً این­که هر دو نفرمان اهل کتاب و مطالعه هم بودیم.
در واقع یک وجه مشترک بزرگ و قوی برای ادامه­ی آشنایی­مان داشتیم و می­توانستیم با قرض دادن کتاب­هایمان به همدیگر رابطه­ی دوستی­مان را قوی سازیم.
آفتاب در حال غروب کردن بود که از جایمان بلند شدیم و به طرف مرکز ایستگاه قطارهای زیرزمینی به راه افتادیم.
پس از روبوسی و اظهار خوشحالی از آشنایی با یکدیگر، هر کدام با قطار به طرف مسیر خودمان به راه افتادیم. وقتی که سوار قطار شدم جایی برای نشستن پیدا کردم، چون در این فکر بودم که مسیر شهر تا منزلمان را که چیزی حدود بیست دقیقه طول می­کشید را بتوانم چُرتی بزنم.
چون تمام روز را به اندازه­ی کافی حرف زده بودم و آفتاب جانانه هم به مغزم تابیده بود.
آرام چشم­هایم را روی هم گذاشتم، ولی هر چی سعی کردم خوابم ببرد نشد که نشد. قیافه­ی مهربان و به جوش زیبا، صدای گرم و لطیفش از جلوی چشمانم محو نمی­شد. زنی با این سن و سال که دارای تمام محاسن اخلاقی و اجتماعی بود و مهم­تر از همه زیبا و جذاب.
تمام راه در فکر او، حرف­هایی که بین­مان رد و بدل شده بود و خلاصه همه چیز و همه­چیز، بودم و همه­ی اتفاقات روز جلوی چشمانم رژه می­رفت. چیزی که برایم جای سوال داشت و به خودم این اجازه را هم نداده بودم که بپرسم چرا جواب تلفن­هایش را نمی­داد، حتی زمانی را هم که مشغول صحبت با همدیگر بودیم.
***
دو هفته از روزی که من و زیبا همدیگر را دیده بودیم گذشته بود تا این که یک روز در کیفم دنبال چیزی می­گشتم و چشمم به تکه کاغذی افتاد که شماره­ی تلفن زیبا را روی آن نوشته بودم. ناگهان احساس کردم که چه­قدر دلم برایش تنگ شده است.
به طرف تلفن رفتم و شماره­اش را گرفتم ولی جواب نمی­داد. خلاصه آن روز چندین­بار دیگر سعی کردم که با او تماس بگیرم ولی هر بار بی­نتیجه بود. عاقبت smsکوتاهی برایش نوشتم به این شرح:
"دوست عزیز، خانم خوشگل اگر نمی­خواستی جواب تلفن­های مرا بدهی پس چرا شماره­ی تلفنت را به من دادی عشقِ من؟ باشه عزیزم هیچ اشکالی نداره، هر وقت خودت خواستی و دوست داشتی برام زنگ بزن.
قربانت می­بوسمت..."
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد. با دیدن شماره­ی زیبا لبخندی روی لب­هایم نشست در حالی­که دکمه­ی ok را فشار می­دادم گفتم:
ـ بَه بَه، خانم خوشگل!
- اصلاً معلومه کجایی؟
- قرار نبود که جواب تلفن منو هم ندی؟
در حالی­که با صدای بلند می­خندیدم صدایش را شنیدم که با مهربانی تمام گفت:
- آخ جون دلم، عزیزم من واقعاً شرمنده­ام. توی این مدت خیلی درگیر بودم. خیلی خیلی عذر می­خوام.
- نیازی به عذرخواهی نیست عزیزم، همین که صداتو شنیدم کلی خوشحال شدم.
- لطف داری مهربان، البته دروغ نگم که شماره­َتم نشناختم.یه چیز دیگه هم هست... من...
- شما چی؟ چرا سکوت کردی؟!
- من الان بیمارستانم، ولی قول می­دم به محض مرخص شدن، در اولین فرصت همدیگر رو ببینیم.
با شنیدن کلمه­ی بیمارستان و بستری بودنش عرق سردی روی پیشانیم نشست و با کمی مکث پرسیدم:
- کدوم بیمارستان هستی؟
اولش خیلی تعارف کرد و عاقبت با هزار خواهش و تمنا اسم بیمارستان مذبور را ازش گرفتم و به او گفتم:
- فردا صبح زود، اولِ وقت در خدمت شما هستم.
هر چه گفت به تعارف­هایش توجه نکردم و با یک جمله­ی: «خداحافظ عزیزم!» گوشی را قطع نمودم.
صبح زود با صدای زنگ ساعت تلفنم از خواب بیدار شدم و پس از گرفتن یک دوش آب گرم و خوردن یک فنجان قهوه­ی تازه دم، لباس­هایم را پوشیدم و به طرف بیمارستان مذبور به راه افتادم. وقتی که به بخش مورد نظر رسیدم سراغ زیبا را گرفتم.
با توجه به این که وقت ملاقات نبود با هزار دلیل و بهانه اجازه گرفتم که فقط برای چند لحظه او را ببینم، توضیح دادم که کار بسیار مهمی با او دارم.
وقتی که وارد اتاق شدم زیبا را دیدم که روی تختش دراز کشیده و به تابلویی که روی دیوار روبرویش نصب شده بود با بی­تفاوتی نگاه می­کرد.
آهسته وارد اتاق شدم، بدون آن­که سرش را برگرداند آرام زمزمه کرد و گفت:
- تو دوست خوبی هستی، هر چند تصمیم گرفته بودم که دیگه دوستی نداشته باشم.
جلو رفتم و دستش را توی دستم گرفتم و به آرامی پرسیدم:
- چی شده؟ چرا این­جا هستی؟
در حالی­که اشک توی چشم­های قهوه­ای درشت و روشنش جمع شده بود گفت:
- تا حالا کسی از تو پرسیده با شنیدن نام بیچارگان به یاد چی می­اُفتی؟
با لبخند گفتم:
ـ خوب معلومه کتاب بیچارگان اثر داستایوسکی.
فوری در جوابم گفت:
- او....ه..... اونا که خیلی خوشبخت بودند!
در حالی­که با دست اشک­هایش را پاک می­کرد ادامه داد:
- می­خوای بدونی که من به یاد چی می­اُفتم؟
در جوابش گفتم:
- راستش نه.
در حالی­که سعی می­کرد روی لبه­ی تخت بنشیند گفت:
ـ من به یاد این می­اُفتم که کی بودم، کی هستم، چی بودم و چی شدم و چی خواهم شد. از کجا آمدم و به کجا رسیدم و آخرش به کجا خواهم رسید. عزیزانم رو که تک­تک سلول­های بدنم بودند رو بدون آن­که متوجّه شم همه­شونو از دست دادم و انگلی که مانند خوره مشغول از بین بردن تمامِ تار و پود بدنم بود رو آن­چنان تقویت کردم که حالا این شده عاقبت کارِ من.
هفته­ای دو شب در بیمارستان خوابیدن، دیدن دکترهای روانشناس با مدرک­های عالی، ولی هیچ چیزی نتونسته لحظه­ای به من آرامش واقعی رو بده.
بعد سرش را بلند کرد و به چشم­های من خیره شد و ادامه داد:
- دوست خوب من، با کمال شرمندگی باید اعتراف کنم، که من زیبا، زنِ تحصیل کرده، دوست محترم جناب­عالی، یک معتار قمار هستم. بدون آن­که فهمیدم باشم چی به سرم آمده. دردِ وحشتناک و خانمانسوزی که هر چه به آن فکر می­کنم بیشتر خجالت می­کشم.
در حالی­که صورتش را با دست­هایش می­پوشاند با صدای بلند شروع به گریه کرد.
ماتم برد و دلشوره عجیبی به جانم افتاد. آرام به او نزدیک شدم و سرش را به سینه­ام چسباندم و سپس پرسیدم:
- معتاد به چی؟
در حالی­که فکرم کشیده شده بود به انواع و اقسام مواد مخدر و حتّی مشروبات الکلی، صدای زیبا مرا به خود آورد و گفت:
- اصلاً به این چیزها فکر نکن. اعتیاد من خیلی وحشتناک­تر از آنی است که فکرش رو می­کنی... البته منِ تنها نه. من و پسرهام. اعتیادی رو که ما به آن مبتلا شدیم بدون آن­که باورش داشته باشیم. چیزی جز قمار نبود. حتماً باور نمی­کنی؟ ولی متاسفانه چنین است. آتشی که بسیاری از خونه­ها رو سوزونده ولی گرماش مانند گرمای بخاری در زمستان سرد، آرامش­بخش روح و جان است، آن­قدر دلچسب و شیرین که خاکستر شدن پول­هامو ندیدم. وقتی به خود اومدیم که همه­چیز سوخته بود و گرمای آتشِ زیر خاکستر مشغول سوزوندن جسم و روح و روانم و اون­چه رو که به آن اعتقاد داشتم، شد. ناگهان از خواب بیدار شدم، اگر اعتقاداتم نبود، اگر عشق سر پیری­ام نبود، باور کن هرگز از این خواب وحشتناک بیدار نمی­شدم. ایمانم به کمک عقل ناقص و ضربه خورده­ام اومد که بیشتر از این در منجلاب و گمراهی دست و پا نزنم. عشق خالصانه­ی آرش منو از دنیای بی­خبری­ها بیرون آورد. حالا که به گذشته فکر می­کنم، دچار تعجب می­شم که چه­طور تونستم دو سال در بی­خبری زندگی کنم؟ بیشتر دارایی غیر از مقدار کمی که از ارث پدری همسرم باقی مونده بود، همه­چیز دود شد و به هوا رفت. حالا که به گذشته فکر می­کنم، نمی­تونم بفهمم که چه­طور شد به این راه و به خونه­ی شیطان کشیده شدم، در واقع نمی­تونم خودمو ببخشم که چه­طور این­قدر احمق و سُست و بی­اراده بودم که در برابر وسوسه­های شیطانی لذت قمار قرار بگیرم و از آن نهایت لذت رو هم ببرم و تازه زبونم هم دراز باشد و با اعتماد به نفس کامل بگم: «نه بابا» ما که قمارباز نیستیم، فقط می­ریم که کمی تفریح کنیم، همین و بس. ولی واقعیت چیز دیگری بود. نه تفریح بود و نه سرگرمی. فقط اعتیاد بود و بس، البته پس از دو سال به این واقعیت پی بردم و پس از بین رفتن پول­هام به این نتیجه رسیدم.
زیبا نفس عمیقی کشید و سرش را به طرف پنجره برگرداند.
آرام صدایش کردم:
- زیبا جان، بلند شو بریم کمی قدم بزنیم، بریم توی کافه تریای بیمارستان بنشینیم، چون من به اینا گفتم که چند دقیقه­ی دیگه برمی­گردم.
نگاهی به من کرد و لبخندی تلخ بر روی لب­هایش نشست، گفت:
- بیا بنشین پیشم. قراره برام مترجم بیارند. الان زنگ می­زنم که دیگه مترجم نمی­خوام و تو به جاش می­تونی پیشم بمونی. البته اگر دلت می­خواد، چون اگر حوصله داشته باشی و چند تا کلمه هم برام ترجمه هم بکنی بد نیست. هر چند، دکتره روانشناسه. به خدا این بیچاره­ها هم دلشون خوشه، آخه به دکتر روانشناس چی بگم؟ چی دارم که بگم.
صندلی که توی اتاقش بود را جلو کشیدم و رویش نشستم. در حالی­که دستش را توی دستم گرفته بودم پرسیدم:
- زیباجون، می­خوای کمی حرف بزنیم؟
چشمانش برقی زد و خودش را روی تخت جابه­جا کرد و پرسید:
- حوصله داری؟
در حالی­که دستش را می­فشردم گفتم:
- اگر حوصله نداشتم ازت نمی­خواستم که با هم حرف بزنیم.
چشم­هایش پر از اشک شد و گفت:
- به من قول بده که سرزنشم نکنی.
سرم را به سرش چسباندم و گفتم:
- ای پررو، خودتو به این روز انداختی و می­خوای سرزنش هم نشی؟
هر دو با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم و منتظر دکتر نشستیم.

تقدیم به تو همسر عزیزم که همیشه ودر همه حا ل پشتیبان و مشوق اصلی من بودی...هستی و مطمناً خواهی بود.

«معصومه سیلاخوری»

نظرات کاربران درباره کتاب بازنده