فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دست تقدیر خدا

کتاب دست تقدیر خدا

نسخه الکترونیک کتاب دست تقدیر خدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دست تقدیر خدا

گوشم را به در چسباندم تا ببینم رفته یا هنوز هست گویا با تلفن صحبت می‌کرد: الو سجاد کجایی؟ سر کارم گذاشتی؟ می‌گی خانه‌ام، آمدم خانه‌تان، الان می‌گی مغازه‌ام! باشه الان می‌آم آنجا. رفتم سمت باغچه و به درخت چنار تکیه دادم چشم‌هایم را بستم و نفس‌های پی در پی عمیقی کشیدم بوی نم خاک مشامم را پر کرد همیشه بوی گل گیاه و خاک من را یاد پدرم می‌انداخت، با اینکه خیلی کوچک بودم اما یادم هست پدر عاشق گل و درخت و طبیعت بود و همیشه برگ‌های زرد درختان را جمع می‌کرد و در باغچه چال می‌کرد و این برایم همیشه سوال بود که چرا این کار را می‌کرد تا الان که فهمیدم این برگ‌ها تبدیل به گیاه خاک می‌شوند، به یاد آن روزها من نیز شروع به جمع آوری برگ‌های داخل باغچه کردم. دوباره صدای در آمد.

ادامه...

بخشی از کتاب دست تقدیر خدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم

دست ها یم سرد شده بودند بغض عجیبی در دل داشتم، صورتم از سرما قرمز شده بود، بعد از در آوردن کفش هایم مادر را صدا زدم اما صدایی نشنیدم به آشپزخانه رفتم اثری از مادر نبود، لباس هایم راعوض کردم و به اتاقش رفتم آنجا هم نبود، پس کجا رفته؟ آن هم بی خبر!
خیلی گرسنه بودم سراغ یخچال رفتم سیبی برداشتم که از پشت سرم صدای ترسناکی شنیدم و سیب از دستم افتاد، برگشتم سجاد را دیدم که از خنده بی هوش شده بود!
ـ دیوانه، ترسیدم نزدیک بود سکته کنم!
اما سجاد همین طور می خندید!
با عصبانیت نگاهش کردم، میان خنده هایش بریده بریده گفت: باز هم ترسیدی؟!
با کمال پرویی جواب دادم: نه کی گفته ترسیدم!
ـ حالا نمی خواهی در یخچال را ببندی، مادر کجاست؟
ـ نه از وقتی رسیدم ندیدمش.
به دست هایش نگاه کردم غذا از بیرون گرفته بود، خوشحال شدم گفتم: چقدر گرسنه بودم.
ـ جوجه؟!
ـ نه، چلو کباب! برو سفره را پهن کن تا سرد نشده نوش جان کنیم.
از خوردن غذای خوشمزه ای که برایم گرفته بود لذت می بردم، به سجاد نگاه کردم مثل یک پسر بچه ی بازیگوش غذا می خورد از نگاه کردن به او سیر نمی شدم، همیشه به او حسودی ام می شد همه چیز او از من بهتربود: هوش، اخلاق و چهره!
مادر همیشه می گوید: سجاد به من رفته و تو به پدرت.
سجاد چشم و ابروهای مشکی با موهای سیاه و پوست گندمی، قد بلند و چهارشانه داشت.
با شلوار نوک مدادی و بلوز مشکی جذابیت خاصی پیدا کرده بود.
با لحن شوخی به او گفتم: زمانش رسیده باید برایت آستین بالا بزنیم،دیر بجنبی دیگر کسی به تو دختر نمی دهد!
ـ تا من تو را شوهر ندهم زن بگیر نیستم، سنی ندارم فقط بیست و چهار سالم هست، تو باید بجنبی که پیر شدی!
ـ همچین می گویی پیر شدی کسی نداند فکر می کند حتماً سی سالم هست اما به قول خودت من که سنی ندارم تازه هجده سالم هست!
سجاد مشغول خوردن غذایش بود، من هم از فرصت استفاده کردم گفتم: یک دوستی در مدرسه دارم خیلی دختر خوبی هست در ضمن از همشهری های خودمان است!
تا این را گفتم: لقمه اش را نجویده قورت داد و با چشمانی گرد به من نگاه کرد!
دیدم خیلی کنجکاو شده حرفم را ادامه ندادم گفتم: بی خیال به درد تو نمی خورد.
خواستم کمی اذیتش کنم.
ـ مگر نگفتم من هنوز بچه ام؟ پس چرا از این و آن تعریف می کنی؟ حالا این دوستت کیه؟چند سالشه؟ دختر خوبیه؟
خندیدم گفتم: تو که قصد ازدواج نداری، پس چرا سوال می پرسی!
ابرویش را بالا داد و گفت: نه، این قضیه اش فرق می کند من به فکر تو و مادر هستم می ترسم بترشم و روی دست شما بمانم، حالا بگو دوستت کیه؟
خلاصه ای از مشخصات سحر را به او گفتم!
از قیافه اش پیدا بود که بدش نیامده.
سجاد سرش را بلند کرد گفت: ستاره من الان بیست و چهار سالم هست و خودت می دانی که خیلی به درس علاقه داشتم و اگر می توانستم ادامه بدهم این کار را می کردم اما هزینه اش بالا بود و از طرف دیگر مادر دست تنها بود و پولی که من از مغازه در حال حاضر می گیرم به زور کفاف زندگی مان را می دهد وضع مالی آن چنان خوبی نداریم همه ی نگرانی من تو و مادر هستید اگر پدرمان زنده بود می توانستم به دنبال همه ی آرزوهایم بروم و برای خودم کسی بشوم اما حالا با این اوضاع زن گرفتن من معنایی ندارد، ستاره حرف هایی را که گفتم بین خودمان بماند.
سجاد سرش را پایین انداخت و دیگر حرفی نزد.
حرف هایش کاملا درست بود برای خودش هیچ سرمایه ای نداشت، نه خانه نه پولی و نه مدرکی...
با این حرف ها متوجه شدم من و مادر مانع پیشرفت او شدیم و از اینکه پدرمان ما را زود ترک کرد ناراحت شدم، خاطرات زیادی از پدر به یاد ندارم، پنج سالم بود که پدرم به علت سکته دار فانی را وداع گفت، آن روز تلخ را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
توی حیاط مشغول بازی بودم که صدای در آمد دویدم باز کردم، پدرم بود.
احساس کردم پدرم هر آن ممکن است با صورت روی زمین بیفتد حالش خیلی بد بود دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشته و محکم فشار می داد، چند قدم از پله ها پایین آمد که نقش بر زمین شد و با صدای جیغ من، مادر دوان دوان خود را به ما رساند و گفت: یا ابوالفضل.
وقتی به بیمارستان رسیدیم دیر شده بود دکترها گفتند: سکته کرده!
ـ ستاره از حرف هایم ناراحت شدی؟
نه برادر گلم چرا ناراحت بشوم، حرف هایت همه درست است اگر پدر زنده بود من و مادر مانع پیشرفت تو نمی شدیم.
ـ نه ستاره جان به خدا منظور من این نیست که تو فکر می کنی منظورم این بود که...
حرفش را قطع کرد گفت: می دانی ستاره من خیلی خوشحالم که تو و مادر را دارم، همه ی زندگی من شما هستید خانه و ماشین برای من ارزشی ندارد وقتی شما را در کنار خود می بینم احساس می کنم تمام دنیا مال من است.
لبخندی زد و ادامه داد: نمی خواهی اسم دوستت را بگویی؟
خندیدم گفتم: ای کلک!
باشد می گویم: سحر، هم سن و سال خودم و همشهری اهل مزار شریف هست، مشخصات ظاهری اش را هم که گفتم!
البته ناگفته نماند در ایران به دنیا آمده و دو خواهر بزرگ تر از خودش دارد که ازدواج کردند و دو برادر کوچک تر که سحر فرزند سوم هست.
سجاد با پررویی کامل گفت: سحر، سجاد!!
بعد خندید و یک چشمک زد و از جایش بلند شد!
گفتم: خیلی رو داری سجاد نه به داره نه به باره اسمت را مهر زدی کنار اسمش!
سجاد خندید گفت: من رفتم کاری نداری؟
نه، برو به سلامت مراقب خودت باش اتفاقی برایت نیفتد که سحر جان نگرانت می شود!
بعد از رفتن سجاد خیلی خوابم می آمد بالشی برداشتم و روبروی تلویزیون خوابیدم...
صدای مادر آمد که من رو صدا می زد: ستاره جان بلند شو خواب غروب خوب نیست.
ـ سلام مادر کی آمدی؟
ـ همین الان.
به سرو وضع خاکی مادرم نگاه کردم متوجه شدم که سر خاک پدر رفته است.
مادر بی خبر کجا رفتی؟
ـ دلم گرفته بود سر خاک پدرت رفتم.
مگر امروز سه شنبه نبود؟ من که سر در نیاوردم شما از پدرم بدتان می آمد یا عاشقش بودید.
مادر کنترل را برداشت و در حال عوض کردن کانال بود و با صدایی آرام گفت: سر خاک رفتن به چند شنبه بودن نیست هر وقت دلت برای عزیزت تنگ شود می روی سراغش.
ـ مادر چرا از گذشته از پدر و مادرت از اینکه چطور شما را به پدرم دادند چیزی برایم تعریف نمی کنید؟
این سوال را که پرسیدم چشم های مادر روی صفحه ی تلویزیون ثابت ماند.
از پرسیدن سوالم پشیمان شدم هر وقت بحث از گذشته می شد مادر در فکر فرو می رفت و چهره اش غرق در غم می شد.
آرام صدایش زدم مادر گرسنه نیستید؟
ـ چرا مادر خیلی گرسنه ام.
سریع به آشپزخانه رفتم و غذایی که سهم مادر بود را گرم کردم و برایش آوردم.
ـ همین طور مشغول خوردن غذایش بود و من روبرویش نشستم و نگاهش کردم یاد حرفش افتادم واقعا مادر و سجاد شبیه هم بودند البته از نظر قیافه نه از نظر هیکل!
ـ ستاره حواست کجاست؟
مادر سحر را که می شناسی تعریفش را برایت کرده ام، خیلی دختر خوبی هست، اگر اجازه بدید یک روز دعوتش کنم به خانه مان.
ـ چرا که نه.
ـ ممنون
مادر گفت: من می روم خانه ی مینا خانوم برای سفارش لباسی که دادم، تا من بر می گردم خانه را مرتب کن.
بعد از رفتن مادر کارهایم را انجام دادم و به داخل حیاط رفتم و مشغول شستن حیاط شدم.
صدای در آمد حدس زدم مادر است بلند گفتم: کیه؟
صدای نا آشنایی گفت: سلام خانوم.
خدا را شکر در را باز نکردم.
که دوباره گفت: ببخشید سجاد خانه هست؟
جوابی ندادم!
دوباره صدا آمد ببخشید خانوم، سجاد کجاست؟
ـ شما کی هستید؟
ـ علی هستم!
یعنی کیه؟چه شکلیه؟چند سالشه؟
در این فکر بودم که باز صدایش آمد: خانوم سجاد خانه هست؟
بله!
زمزمه کنان با خودش می گفت: عجب گیری کردم!
بلند گفت: اگر خانه هست بی زحمت صدایش بزنید کارش دارم!
ـ سجاد خانه نیست.
ـ خانه نیست؟!
ـ نه!
ـ عجب! ممنون.
گوشم را به در چسباندم تا ببینم رفته یا هنوز هست گویا با تلفن صحبت می کرد: الو سجاد کجایی؟ سر کارم گذاشتی؟ می گی خانه ام، آمدم خانه تان، الان می گی مغازه ام! باشه الان می آم آنجا.
رفتم سمت باغچه و به درخت چنار تکیه دادم چشم هایم را بستم و نفس های پی در پی عمیقی کشیدم بوی نم خاک مشامم را پر کرد همیشه بوی گل گیاه و خاک من را یاد پدرم می انداخت، با اینکه خیلی کوچک بودم اما یادم هست پدر عاشق گل و درخت و طبیعت بود و همیشه برگ های زرد درختان را جمع می کرد و در باغچه چال می کرد و این برایم همیشه سوال بود که چرا این کار را می کرد تا الان که فهمیدم این برگ ها تبدیل به گیاه خاک می شوند، به یاد آن روزها من نیز شروع به جمع آوری برگ های داخل باغچه کردم.
دوباره صدای در آمد.
ـ کیه؟
صدای مادر آمد.
ـ من هستم ستاره در را باز کن.
و تا من را دید پرسید: چرا دست هایت گلی هست؟
به دست هایم نگاهی انداختم گفتم: برگ های داخل باغچه را جمع می کردم.
مادر بدون حرفی به سمت باغچه رفت چند لحظه ایستاد و به برگ ها خیره ماند و با صدای بغض آلود گفت: پدرت عاشق این کارها بود، الان که تو را با این دست ها دیدم یاد آن خدا بیامرز افتادم.
من نیز بدون حرفی کنارش ایستادم و هر دو با سکوت به باغچه نگاه کردیم.

فصل دوم

ـ ستاره بلند شو دیرت می شه.
کش و قوسی به بدنم دادم سریع از جایم بلند شدم بعد از خوردن صبحانه حاضر شدم و راه افتادم که مادر بلند گفت: ستاره جان من ظهر به خانه ی عمه ات می روم، برایت غذا گذاشته ام.
فاصله ی خانه تا مدرسه مان یک مسیر ماشین می خورد.
سوار اتوبوس شدم و وقتی به مدرسه رسیدم سحر را دیدم که کنار در منتظر بود.
ـ چرا اینقدر دیر آمدی؟
ـ خواب ماندم!
زنگ آخر رفتم به کلاس سحر و به او گفتم: سحر یک روز به خانه مان بیا می خواهم با مادرم آشنا شوی.
ـ قول نمی دهم اما سعی می کنم که بیایم.
ـ هر وقت آمدی قبل آن به من خبر بده.
ـ سحر من می روم سر کلاس فعلا خداحافظ.
زنگ به صدا در آمد و شاگردها با هیاهوی فراوان به سمت خانه هایشان می رفتند، گوشه ی حیاط منتظر سحر ایستادم سحر را دیدم که دوان دوان خودش را به من رساند و هر دو از حیاط مدرسه بیرون آمدیم و مسیر کمی را با هم بودیم و بعد با خداحافظی از هم جدا شدیم.
وقتی خانه رسیدم خیلی خسته بودم لباس هایم را عوض کردم و سراغ غذای اشتهاآور مادرم رفتم و بعد خوردن مشغول خواندن درس هایم شدم و چند نمونه از فرمول های فیزیک را که هیچ وقت در مغزم فرو نمی رفت به زور حفظ کردم ناگهان به فکر آیینه قدی داخل اتاقم افتادم و بلند شدم و جلویش ایستادم، خودم را در آن برانداز کردم، چهره ی زیبایی داشتم و این باعث حسادت دختر عمه هایم شده بود.
موهای بلند خرمایی رنگ پوست سفید با چشمانی عسلی و ابروهای کمان و مژه های بلند...
اندامی نه چاق و نه استخوانی با قدی حدوداً بلند!
همیشه دوست داشتم ابروهایم را کمی تغییر دهم اما مادرم اجازه ی این کار را نمی داد، در همین فکرها بودم که تلفن به صدا در آمد گوشی را برداشتم سجاد بود گفت: شب مهمان داریم.
با دلخوری گفتم: مادر خانه نیست من تنها هستم.
ـ ستاره پس فردا می خواهیم شوهرت بدهیم، پس کی می خواهی خانه داری یاد بگیری؟! ستاره جان اگر این طور پیش بری شک نکن روی دستمان می مانی!
تا این را گفت گوشی را قطع کرد.
از حرف سجاد حرصم گرفت گوشی را گذاشتم و به آشپزخانه رفتم.
مشغول تدارکات شام شب بودم که زنگ حیاط به صدا در آمد.
مادر بود گفت: سجاد تماس گرفت گفت شب مهمان داریم به خاطر همین من زودتر آمدم.
با کمک مادر شام مفصلی درست کردیم. با آوای الله اکبر از مسجد محله مان مادر برای نماز خواندن به اتاقش رفت.
در حال تهیه سالاد بودم صدای زنگ حیاط به صدا در آمد.
چادرم را به سر کردم و سراغ در رفتم گفتم: کیه؟
صدای سجاد آمد گفت: منم.
در را باز کردم فقط سجاد را در چهار چوب در دیدم.
سجاد با صدای آرام گفت: سلام
و با اشاره ی ابرو فهماند که به داخل بروم اما من پرروتر از این حرف ها بودم سرم را قدری کج کردم تا بیرون از حیاط را ببینم اما سجاد یاالله محکمی گفت: با عصبانیت به من اشاره کرد یعنی بروووو!
از نگاه سجاد ترسیدم و به سمت داخل خانه دویدم.
سجاد و مهمانش به داخل پذیرایی آمدند.
من پشت در اتاق ایستاده بودم، نماز مادر تمام شد پرسید: آمدند؟
ـ بله.
ـ حالا تو چرا پشت در ایستاده ای؟
ـ می خواهم ببینم مهمان سجاد کیه؟
ـ ستاره بیا بشین زشته سجاد ببیند عصبانی می شود.
رفتم جلوی آیینه سر و وضع خود را نگاه کردم، بد نبود، بلوز مشکی با شال و شلوار سفید به تن داشتم.
ستاره من می روم به مهمان خوش آمد بگویم بعد به آشپزخانه می روم تو هم برای کمک بیا.
مادر رفت و صدای سلام و خوش آمد گویی اش را شنیدم، صدای دوست سجاد چقدر مردانه بود!
سریع نگاهی در آیینه به خود انداختم و به پذیرایی رفتم، دوست سجاد از جایش بلند شد و سلامی داد و من که از دیدن تیپ و چهره اش جا خوردم جوابی ندادم و مات و مبهوت به او نگاه کردم، در ذهنم از او فردی با چشم های بادامی و قدی کوتاه و چاق ساخته بودم اما دقیق برعکس تصوراتم بود، چشمانی درشت و قدی بلند داشت و لاغر بود!
با صدای سجاد به خود آمدم گفت: ایشون هم خواهر بنده هستند که با دنیا عوضشون نمی کنم!
آن لحظه احساس کردم از صورتم بخار بلند می شود از خجالت صورتم مانند انار سرخ شد سریع خود را جمع وجور کردم و خوش آمد گفتم!
به آشپزخانه رفتم و کنار کابینت ایستادم!
مادر به من نگاهی انداخت گفت: حالت خوب است؟ چرا رنگت پریده؟
همان لحظه سجاد وارد آشپزخانه شد گفت: باید هم خوب نباشد، به جای اینکه با مهمان سلام علیک کند همین طور هاج و واج ایستاده نگاهش می کند!
مادر به من نگاهی انداخت گفت: راست می گه؟
از خجالت سر به زیر انداختم و هیچ نگفتم، آبروی سجاد را بردم، الان دوستش چه فکری درباره ی من می کند شاید بگوید این دختر از من خوشش آمده است و تا به حال پسری به خوش تیپی من ندیده است!
دوباره صدای مادر آمد گفت: ستاره بیا کمک کن تا سفره را بچینیم.
و هر سه نفر به کمک هم سفره را در پذیرایی پهن کردیم و از نگاه های سجاد خجالت می کشیدم. بعد از آماده شدن شام علی را دعوت کردیم که به سر سفره بیاید، من و مادر کنار هم نشستیم علی و سجاد روبروی ما نشستند و مشغول کشیدن پلو بودیم، سجاد گفت: ستاره خورشت را بده به من.
ظرف خورشت را بلند کردم و به سمت سجاد بردم که هنوز سجاد آن را نگرفته رهایش کردم که خورشت ریخت!!
علی را دیدم که با لب خندان من را نگاه می کرد!
سجاد که دید من خجالت کشیدم گفت: اشکالی ندارد ستاره جان تقصیر من بود.
بالاخره با یک زحمتی آن روز توانستم چند لقمه غذا بخورم، بعد از خوردن غذا چایی و میوه را حاضر کردیم و به پذیرایی رفتیم.
این بار من از جایم بلند نشدم تا مبادا دوباره خرابکاری کنم!
سجاد خودش عهده دار پذیرایی از همه مان شد!
و آخر شب علی بعد از کلی تشکر به خانه اش رفت.
سجاد بعد از بدرقه علی به داخل آمد بالشی برداشت و آمد سمت من!
من نیز برای دفاع از خود بالش دیگری برداشتم حالا نزن کی بزن!!
نیم ساعتی را در حال کتک کاری بودیم و بعد از کلی خنده و شوخی هر سه نفر به اتاق هایمان رفتیم...
***
سر کلاس بودیم معلم گفت:ستاره بیا پای تخته این مسئله را حل کن.
هر چه تمرکز کردم نتوانستم آن را حل کنم و معلم من را از کلاس بیرون کرد!
بدون هیچ ناراحتی از کلاس بیرون رفتم، در حال پایین رفتن از پله ها سحر را دیدم که به سمت حیاط می رفت، من را دید با تعجب پرسید: مگر کلاس نداری؟
ـ چرا، داشتم اما حواسم به درس نبود و نتوانستم مسئله را حل کنم به خاطر همین معلم من را از کلاس بیرون انداخت!
ـ حواست کجا بود؟
ـ پیش علی!
سریع حرفم را قورت دادم و از گفتن آن پشیمان شدم!
سحر پشت چشمی نازک کرد پرسید: علی کیه؟
چون سحر دختر زیرکی بود دیگر نمی توانستم چیزی از او پنهان کنم و ماجرای دیشب را برایش تعریف کردم!
ـ به خاطر همین دائم در ذهنم می آید.
سحر خندید گفت: نکند با یک نگاه عاشقش شده ای!
چشم غره ای به او رفتم و با خود گفتم دیگر به او فکر نکنم.
وقتی به خانه رسیدم لباس هایم را عوض کردم و مادر گفت: سفره را پهن کن غذا آماده است.
به آشپزخانه رفتم تا با کمک مادر غذا را ببریم بر روی سفره، گفتم:چه غذاهای خوش عطر وخوشمزه ای!
ـ برو سجاد را هم صدا بزن.
به اتاقش رفتم نبود، به حیاط سری زدم آنجا هم نبود به مادر گفتم: سجاد نیست!
ـ حتما بیرون رفته به موبایلش زنگ بزن.
سراغ تلفن رفتم و شماره اش را گرفتم بعد از چند بوق ممتد جواب داد.
ـ الو سجاد کجایی؟
ـ الان جایی هستم نمی توانم صحبت کنم شما ناهارتان را بخورید منتظر من نمانید.
ـ سجاد چرا صدای گریه می آید اتفاقی افتاده؟
ـ به مادر بگو شب دیر بر می گردم، نگران نشود.
و گوشی را قطع کرد.
با شنیدن صدای گریه کمی نگران شدم.
به مادر موضوع را گفتم و مادر سریع سراغ تلفن رفت و شماره ی سجاد را گرفت.
ـ الو مادر کجایی؟ دلم هزار راه رفت.
لحظه ای سکوت کرد و به حرف های سجاد گوش داد.
خیلی دلم می خواست زودتر بدانم چه اتفاقی افتاده است.
مادر خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت،سریع پرسیدم: سجاد کجا بود؟
ـ علی را که می شناسی چند هفته قبل شام مهمانمان بود امروز مادرش به رحمت خدا رفته.
از شنیدن این حرف دلم گرفت به مادر نگاه کردم که به گل های قالی خیره مانده بود گفتم: خدا رحمتش کند انسان ها یک روز به دنیا می آیند و یک روز از دنیا می روند مرگ حق است مادر من، حالا بلند شوید برویم ناهارمان را بخوریم که با غصه خوردن کاری درست نمی شود.
ـ ستاره علی هم مثل تو یتیم بزرگ شده و تنها کسی که داشت مادرش بود گویا پدرش چاه کن بوده و یک روز که سر کار می رود شب جنازه اش را می آورند.
دلم می خواست گریه کنم اما از وجود مادر خجالت کشیدم با چشمانی پر از اشک سریع به اتاقم رفتم.
ظهر آن روز خیلی سخت گذشت.
آخر شب سجاد آمد با صدای بستن در من نیز بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم، مادر و سجاد مشغول صحبت بودند.
سجاد گفت: صدای ناله های علی از گوشم بیرون نمی رود خیلی آزارم می دهد، فردا هم تشییع جنازه ی مادرش هست اما اینجا کس و کاری ندارد و باید ما به کمکش برویم.
مادر گفت: حتماً، او هم مانند پسر خودم هست.
هر سه مان به اتاقمان رفتیم.
اما خواب از سرم پریده بود سراغ کمدم رفتم و آلبوم را بیرون آوردم، سه عکس بیشتر از پدرم نداشتم تا چشمم به عکس پدرم افتاد یاد گذشته ها افتادم که همیشه من را بغل می کرد و می بوسید می گفت: در آسمان یک ستاره بیشتر وجود ندارد، آن هم ستاره ی من هست...
خیلی دلم برایش تنگ شده بود ای کاش الان زنده بود.
به یاد آن روزها اشک ریختم.

نظرات کاربران درباره کتاب دست تقدیر خدا