فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرشته کوکی

کتاب فرشته کوکی
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب فرشته کوکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فرشته کوکی

تسا هیچ‌وقت به‌یاد نداشت که فرشته‌ی کوکی رو دوست نداشته باشه. یک زمانی به مادرش تعلق داشت و مادرش تا زمانی که زنده بود، گردنش می‌انداخت. بعد از مردنش هم توی جعبه‌ی جواهر مادرش جا خوش کرده بود تا برادرش ناتانائیل یک روز از جعبه آوردش بیرون که ببینه کار می‌کنه یا نه. فرشته از انگشت کوچیکه‌ی تسا کوچک‌تر بود. یک مجسمه‌ی کوچک از جنس برنج با بال‌های برنزی که از بال‌های جیرجیرک کوچک‌تر بودن. یک صورت فلزی ظریف داشت با پلک‌های هلالی شکل و مقابلش یک شمشیر بود که پشت دست‌هاش نگه داشته بود. یک زنجیر نازک که زیر بال‌هاش حلقه شده بود می‌گذاشت که مثل یک گردن‌بند، دور گردن قاب بشه. تسا می‌دونست که فرشته، تو خودش چرخ‌دنده داره چون وقتی می‌آوردش نزدیک گوشش می‌تونست صدای چرخ‌دنده‌هاش رو مثل صدای تیک‌تیک ساعت بشنوه.

ادامه...

بخشی از کتاب فرشته کوکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

لندن، آوریل ۱۸۷۸
دل و روده ی شیطان توی هوا منفجر شد.
ویلیام هروندال(۳) ناگهان خنجری رو که نگه داشته بود کشید عقب، ولی دیگه دیر شده بود. اسید کشنده ی خون شیطان شروع کرده بود به از بین بردن خنجر براق. فحشی داد و اسلحه رو انداخت کنار. اسلحه افتاد توی یک چاله آب کثیف و مثل کبریت آغشته به اسید، شروع به سوختن و ذوب شدن کرد.
خود شیطان ناپدید شده بود و خیلی سریع برگشت به هر جهنم درّه ای که از اونجا اومده بود. ولی خُب آشوب زیادی به پا نکرد.
ویلیام برگشت و صدا زد:
- جم(۴)!... کجایی؟ اون رو دیدی؟ با یک ضربه کشتش! بد نبود، نه؟
ویل داد زد ولی جوابی نشنید. رفیق شکارش پشت سرش توی رطوبت ایستاده بود و چند لحظه قبل، پشتش توی خیابون گشت می زد و نگهبانی می داد. ویل خیالش راحت بود. ولی حالا توی سایه ها تنها مونده بود. عصبی شد و اخمی کرد. دیگه جم اینجا نبود که خودش رو براش به نمایش بگذاره. نگاه مختصری به پشت سرش کرد تا جایی که خیابون اون قدر باریک و باریک شد که فقط توده ی سیاه و متلاطم آب رودخونه ی تایمز معلوم بود. در این سیاهی و شکافی که ایجاد شده بود می تونست یک تصویر کلی از کشتی های کنار اسکله ببینه که لنگر انداخته بودن و تعداد زیادی دکل کشتی که مثل یک باغ بی برگ، تصویر یک جنگل رو درست کرده بودن.
جم اونجا نبود. شاید برگشته بود به خیابون باریک که دنبال یک نور بهتر بگرده.
شونه هاش رو بالا انداخت و از همون راهی که اومده بود، برگشت. خیابون باریک از وسط لایم هاوس(۵) رد می شد. جایی که بین لنگرگاه کنار رودخونه و زاغه های چسبیده به همی قرار داشت که از سمت غرب به طرف وایت چپل(۶) می رفت. مثل اسمش خیلی باریک بود و پر بود از انبار و ساختمون های چوبی کج وکوله و چسبیده به هم. توی اون لحظه، خیابون خالی خالی بود. حتی آدم های مستی که تلوتلو می خوردن می رفتن سمت خونه ی بالای جاده، یک جایی رو برای وقت گذرونی و عیاشی تو شب پیدا کرده بودن.
ویل، لایم هاوس رو دوست داشت. حسی شبیه قرار گرفتن بر لبه ی جهان. جایی که کشتی ها توی اون، هر روز اسکله رو به مقصد یک اسکله ی خیلی خیلی دور دیگه ترک می کنن. این که اون منطقه، پاتوق ملوان ها و پر از قمارخونه های جهنّمی و مراکز عیّاشی بود، براش مهم نبود. خیلی راحت بود که توی یک چنین مکانی خودت رو ببازی و وا بدی. حتی بوی اونجا هم اذیتش نمی کرد. بویی پر از دود و طناب و قیر و طعم های عجیب وغریب که با آب بوگندوی رودخونه ی تایمز ترکیب شده بود.
بالا و پایین خیابون خالی رو نگاه می کرد و برای این که اون گند وکثافت هایی رو که صورتش رو زخمی کرده و سوزونده بودن پاک کنه، آستین کتش رو می مالید به صورتش. پارچه به رنگِ سبز و مشکی در اومده بود. پشت دستش یک زخم کثیف مونده بود. می تونست یکی از وردهای شفابخش رو بخونه. ترجیحاً یکی از وردهای شارلوت(۷). اون دختر، به خصوص توی کشیدن فرم های سرخسی شکل، حرفه ای بود.
یک شکلی از سایه ها اومد بیرون و به سمت ویل حرکت کرد. اومد جلوتر، بعد ایستاد.
جم نبود، بلکه یک پلیس عادی که یک کلاه زنگوله ای شکل سرش گذاشته و یک اورکت سنگین تنش کرده بود و حالت مبهمی داشت. به ویل خیره شد و سر تا پاش رو دقیق نگاه کرد.
ویل طبق عادت همیشه، سحر و جادو رو شروع کرد. قسمت عجیبش این بود که بهش خیره می شدن و بعد هیچی نمی دیدن. انگار او اصلاً اونجا نبود. ویل این حس اجباری براش پیش اومد که باتوم پلیس رو ازش بقاپه و پلیس رو که دنبال این می گرده باتومش کجا رفته، نگاه کنه؛ ولی قبلاً که چند بار این کار رو انجام داده بود، جم عصبی شده و سرزنشش کرده بود و ویل هم که از این اعتراض های جم به کلِ تشکیلات، نمی تونست سردربیاره، دید که ارزش نداره این کار رو انجام بده و پلیس رو ناراحت کنه.
پلیس شونه هاش رو بالا انداخت و پلک هاش رو به هم زد و از کنار ویل رد شد. سرش رو تکون می داد و قبل از این که همه چی رو واضح ببینه، زیرلب به خاطر این که چرا نوشیدن رو ترک کرده غرغر می کرد.
ویل کنار ایستاد تا مرد رد بشه، بعد صداش رو برد بالا تا جایی که شبیه فریاد شد.
- جیمز کارستیرز(۸)! جم! کجایی عوضی نامرد؟
این بار صدای ضعیفی جوابش رو داد:
- اینجا. نور جادویی رو دنبال کن.
ویل رفت به سمت صدای جم. به نظر می اومد که صدا از سمت تاریکی بین دو تا انبار میاد، یک باریکه ی نور بین سایه ها مثل نوری که هر از گاهی روی زمین خیس، معلوم می شه، برق زد.
- صدام رو شنیدی؟ اون شیطان شَکس(۹) فکر کرد می تونه با اون چنگال های لعنتیش من رو بگیره ولی من توی یک کوچه قالش گذاشتم...
مرد جوان سر کوچه پیداش شد. صورتش زیر نور، سفید شده بود. سفیدتر از حالت عادیش. صورتش دقیقاً مثل گچ شده بود.
- آره صدات رو شنیدم.
سرش تقریباً کچل بود و چشم، سریع به سمت موهاش کشیده می شد. رنگ موهاش مثل یک اسکناس تا نخورده، نقره ای روشن عجیبی بود. چشم هاش همون طوری نقره ای بود و صورت استخوانی ظریفش، هفتی شکل بود و انحنای کوچیک چشم هاش تنها علامت ارثی بدنش بود. جلوی پیراهنش لکه های سیاهی بودن و دست هاش قرمز شده بود. ویل نگران شد.
- دست هات داره خون میاد. چی شده؟
جم نگرانی ویل رو برطرف کرد:
- این خون من نیست.
سرش رو برگردوند به سمت کوچه ی پشت سرش.
- مال اونه.
ویل تو اون تاریکی شدید، پشت سر دوستش رو نگاه کرد. گوشه ی اون تاریکی، یک چیزی مچاله شده بود، یک سایه توی تاریکی. ولی وقتی که ویل بیشتر دقت کرد یک دست سفید و یک رشته مو رو دید و پرسید:
-یک زن مرده؟ یک موجود زمینی؟
- در واقع، یک دختر. بیشتر از چهارده سالش هم نیست.
به خاطر اون، ویل با حالت عصبی شدیدی شروع به فحش دادن کرد. جم صبورانه منتظر موند.
- اگه یک ذره زودتر رسیده بودیم، اون شیطان لعنتی...
جم اخمی کرد.
- نکته ی عجیبش همینه. فکر نکنم این کار شیطان باشه. شیطان های شکس عین انگلن، انگل تولید می کنن. اگه کار یکی از اون ها بود، طعمه اش رو می کشوند توی لونه اش تا زمانی که طعمه اش هنوز زنده است، توی پوستش تخم بگذاره. ولی این دختر، پشت سر هم چاقو خورده و من فکر نمی کنم که این اتّفاق، اینجا افتاده باشه. توی کوچه به اندازه ی کافی خون نریخته. فکر کنم یک جای دیگه بهش حمله شده و خودش رو تا اینجا کشونده و بعد به خاطر زخم هاش مرده.
- ولی شیطان شکس...
- دارم بهت می گم، فکر می کنم شیطان شکس نبوده. فکر کنم شکس تعقیبش می کرده ولی یک چیز دیگه شکارش کرده.
ویل قبول کرد.
- شکس ها حس بویایی تیزی دارن. شنیدم که جادوگرها از اون ها برای ردیابی آدم ها استفاده می کنن و احتمالش هم بیشتره.
ویل به پشت جم، به اون سایه ی خیلی کوچک مچاله شده نگاه کرد.
- اسلحه رو پیدا کردی؟
جم از توی جیبش چیزی که توی یک پارچه ی سفید پیچیده شده بود، درآورد.
- بیا... یک نوع خنجر شکاره. ببین چقدر لبه هاش نازک و تیزه.
ویل خنجر رو گرفت. لبه اش تیز بود و دسته اش از جنس استخوان صیقلی شده بود. روی لبه و دسته اش لکه های خشک شده ی خون بود. لبه ی شمشیر رو مالید به پارچه ی کلفت آستینش. اون قدر سابیدش تا یک نشونه که برق می زد رو لبه ی شمشیر ظاهر شد. دو تا مار که دم همدیگه رو گاز می گرفتن و یک دایره ی کامل تشکیل داده بودن.
جم نزدیک تر شد تا بهتر شمشیر رو ببینه.
- اوروبوروس(۱۰)... مدل دو ماریش. معنیش چی می تونه باشه؟
ویل درحالی که لبخند ریزی روی لب هاش نشسته و به شمشیر خیره شده بود، گفت:
- پایان دنیا و آغازش.
جم اخم کرد.
- من معنی سَمبلش رو می فهمم ویلیام. منظورم اینه که وجودش روی خنجر چه معنی ای داره؟
بادی که از روی رودخونه می گذشت موهای ویل رو پریشون می کرد. موهاش رو با یک حرکت سریع از روی چشم هاش کنار زد و برگشت تا شمشیر رو با دقت ببینه.
- یک سمبل کیمیاییه، نه یک جادو و علامت پایان دنیا. معمولاً معنیش اینه که انسان ها به عنوان موجودات خاکی احمق_ فکر می کنن استفاده از جادو، کلید به دست آوردن شهرت و ثروته.
جم عبوس به نظر می رسید:
- موجودی که نهایتاً تبدیل می شه به کوهی از لباس های کهنه درون ستاره ی پنج پَر. موجودی که برای نابودی شهر پاک ما کمین کرده.
ویل بعد از این که دستمال گردن رو با دقت دور لبه ی شمشیر پیچید، هلش داد توی جیب ژاکتش.
- فکر می کنی شارلوت بذاره من پروژه رو بگیرم تو دستم؟
- فکر می کنی بعد از قضیه ی دنیای پائین بهت اعتماد کنه؟ جهنم دره های قمار، لونه ی اشرار جادوگر، زن های بی بند و بار...
ویل خندید. عین شیطان، قبل از لحظه ی هبوطش از بهشت.
- فردا برای جستجو خیلی زود نیست؟
جم آهی کشید.
- هر کاری می خوای، انجام بده ویلیام. همیشه همینه.
***
ساوت همپتون(۱۱)، ماه می
تسا(۱۲) هیچ وقت به یاد نداشت که فرشته ی کوکی رو دوست نداشته باشه. یک زمانی به مادرش تعلق داشت و مادرش تا زمانی که زنده بود، گردنش می انداخت. بعد از مردنش هم توی جعبه ی جواهر مادرش جا خوش کرده بود تا برادرش ناتانائیل(۱۳) یک روز از جعبه آوردش بیرون که ببینه کار می کنه یا نه.
فرشته از انگشت کوچیکه ی تسا کوچک تر بود. یک مجسمه ی کوچک از جنس برنج با بال های برنزی که از بال های جیرجیرک کوچک تر بودن. یک صورت فلزی ظریف داشت با پلک های هلالی شکل و مقابلش یک شمشیر بود که پشت دست هاش نگه داشته بود. یک زنجیر نازک که زیر بال هاش حلقه شده بود می گذاشت که مثل یک گردن بند، دور گردن قاب بشه.
تسا می دونست که فرشته، تو خودش چرخ دنده داره چون وقتی می آوردش نزدیک گوشش می تونست صدای چرخ دنده هاش رو مثل صدای تیک تیک ساعت بشنوه.
ناتانائیل تعجّب کرده بود که بعد از سال ها کار می کنه و جستجوی بیهوده ای کرد تا یک دستگیره یا میخ یا هر وسیله ی دیگه ای پیدا کنه که بتونه با اون فرشته رو باز کنه. اما چیزی پیدا نکرد. با بی اعتنایی، فرشته رو داد به تسا. از اون لحظه، تسا اون رو یک لحظه از خودش جدا نکرد. حتی شب ها وقتی می خواست بخوابه فرشته رو می گذاشت روی قلبش. صدای تیک تیک دائمی اون مثل تپش قلب دومش بود.
وقتی کشتی بخار اصلی بین کشتی های دیگه ی دم اسکله، آروم آروم دنبال یک لنگرگاه تو اسکله ی ساوت همپتون بود، تسا فرشته رو توی دستش، بین انگشت هاش، نگه داشته بود. ناتانائیل اصرار داشت که تسا به جای لیورپول(۱۴) بیاد ساوت همپتون. جایی که اکثر کشتی های بخار بین قاره ای می رسن اونجا. ادعاش این بود که ساوت همپتون آب و هواش بهتره، بنابراین تسا یک ذره ی دیگه شک نکرد. اولین بارش هم بود که انگلیس رو می دید. یک جور غم انگیزی خاکستری بود. بارون، آروم به مناره های یک کلیسا توی دوردست می کوبید. همون موقع دود سیاه از توی دودکش کشتی می زد بیرون و آسمونی که قبلاً خاکستری بود رو لکه دارتر می کرد. یک مشت آدم توی لباس های سیاه که چتر نگه داشته بودن، توی لنگرگاه ایستاده بودن. تسا تمام تلاش خودش رو کرد تا برادرش رو بین اون جمعیت ببینه ولی دکل غول پیکر نمی گذاشت دقیق آدم های توی اسکله رو ببینه.
تسا لرزید. باد دریا سرد بود. تمام نامه های ناتانائیل ادعا می کردن که لندن قشنگه، خورشید هر روز می درخشه. تسا با امیدواری فکر کرد که هوای اونجا بهتر از اینجاست، برای این که لباس گرم با خودش نداشت. چیزی ضخیم تر از یک شال ابریشمی و یک جفت دستکش نداشت که اون هم مال خاله هریت(۱۵) بود. بیشتر لباس هاش رو فروخته بود تا پول مراسم دفن خاله اش رو بده. تو فکرش خیالش راحت بود که وقتی میاد لندن با داداشش زندگی کنه، اون براش لباس های بیشتری می خره.
صدای بلندی تو هوا پیچید. کشتی اصلی که بدنه اش توی بارون، برق می زد لنگر انداخت و یدک کش های کشتی، راه خودشون رو بین آب متلاطم پیدا کردن و آماده بودن که بار ها و مسافرها رو دم اسکله پیاده کنن.
مسافرها از کشتی پیاده شدن. فقط منتظر این بودن که زمین رو زیر پاهاشون حس کنن. خیلی با سوار شدنشون توی نیویورک(۱۶) فرق داشت. اونجا آسمون آبی بود و یک گروه موسیقی که سازهای برنجی داشتن ساز می زدن. اینکه کسی اونجا نبود که ازش خداحافظی کنه، براش زیاد آزار دهنده نبود.
پشتش رو به حالت قوز درآورد و رفت بین مسافرها. قطره های بارون سر و گردنش رو که نپوشونده بود، مثل تکه یخ های سوزنی شکل نیش می زد و دست هاش توی دستکش های نازکش به خاطر بارون، خیس شده بود. تسا وقتی رسید به اسکله، دور و برش رو با اشتیاق شدید نگاه می کرد و دنبال ناتانائیل بود. تقریباً دو هفته بود که با روح داداشش توی کشتی اصلی رو در رو حرف می زد. خیلی هیجان انگیز بود که می خواست با خود داداشش صحبت کنه.
او اونجا نبود. اسکله ها پر از چمدون های روی هم انباشته و بسته های جورواجور و بارهای کشتی بود. حتی کوهی از میوه و سبزی جات پلاسیده وجود داشت که توی بارون از بین رفته بودن. یک کشتی می خواست به سمت اسکله لوآور(۱۷) در نزدیکی اونجا حرکت کنه و ملوان هایی که خیس خیس شده بودن نزدیک تسا هجوم برده بودن و به فرانسوی داد می زدن. تلاش کرد خودش رو بکشه کنار. نزدیک بود زیر دست وپای مسافرهایی که هجوم می بردن به یک سرپناه توی ایستگاه قطار، له بشه. ولی ناتانائیل بین شون نبود.
- شما دوشیزه گری هستین؟
صدای خشنی بود و لهجه ی غلیظی داشت. اون مرد حرکت کرده بود بره جلوی تسا بایسته. قدبلند بود و یک کت مشکی تمام قد پوشیده بود و یک کلاه دراز، سرش بود و لبه اش قطره های بارون رو مثل منبع آب جمع می کرد. چشم هاش به طرز خاصی تقریباً مثل چشم های قورباغه، باد کرده بود. پوستش مثل بافت زخمی شده، زبر شده بود. تسا مجبور شد خودش رو از اون مرد بکشه عقب. ولی اون مرد اسمش رو می دونست. کی اونجا اسم او رو می دونست جز کسی که ناتانائیل رو هم می شناخت؟
- بله؟
- من از طرف برادرت اومدم. با من بیا.
- کجاست؟
ولی مرد داشت جلوجلو می رفت. تعادل نداشت انگار علت شَل زدنش یک زخم کهنه بود. بعد از یک لحظه، تسا دامنش رو تو دستش گرفت بالا و پشت سر اون مرد دوید. جمعیت رو با یک سرعت هدف دار می کوبید و می رفت جلو. مردم می پریدن یک گوشه که نخوره بهشون و زیرلب، غرغر می کردن که رفتارش بی ادبانه است، چون وقتی رد می شد شونه اش می خورد به بقیه. تسا هم پشت سرش می اومد. ناگهان، بعد از یک کپه جعبه پیچید و ایستاد جلوی یک درشکه ی براق مشکی. دو طرفش یک سری حروف طلایی حک شده بود ولی بارون و مه خیلی غلیظ تر از اون بود که تسا بتونه اون ها رو واضح بخونه. در کالسکه باز شد و یک زن، خم شد به سمت بیرون. یک کلاه پردار بزرگ سرش کرده بود که صورتش رو پوشونده بود.
- خانم ترزا گری(۱۸)؟
تسا سرش رو برای تایید، تکون داد. مرد چشم قلمبه دوید سمت زن تا کمک کنه از کالسکه پیاده شه. یک زن دیگه هم پشت سرش پیاده می شد. هر کدومشون فورا یک چتر گرفتن بالا سرشون تا خیس نشن. بعد به تسا خیره شدن. اون دو تا زن، جفت عجیبی بودن. یکی شون خیلی بلند و لاغر بود با صورت استخوانی و چروکیده. موی بی رنگ شینیون شده اش رو محکم پشت سرش بسته بود. یک لباس ابریشمی بنفش براق که لکه های بارون، جاهای مختلف اون پاشیده بود تنش بود و اون رو با دستکش های بنفش، هماهنگ کرده بود. زن دیگه، کوچک و گرد و قلمبه بود و چشم های کوچکش فرو رفته بودن توی صورتش. یک جفت دستکش صورتی تو دست های درازش کرده بود و دست هاش شبیه پنجه های رنگارنگ شده بودن.
زن قدکوتاه گفت:
- ترزا گری... خیلی خوشحالم که بالاخره دیدمتون. من خانم بلک(۱۹) هستم و این خواهرمه، خانم دارک(۲۰). برادرتون من رو فرستاد که همراهی تون کنم.
تسا که هم خیس شده بود و سردش بود و هم حیرون مونده بود، شال خیسش رو محکم تر دور گردنش گرفت.
- نمی فهمم... برادرم کجاست؟ چرا خودش نیومد؟
- تو لندن، سرش گرم کار خودشه. مورتمین(۲۱) نمی تونست ولش کنه. به جاش یک نامه برای شما فرستاد. خانم بلک یک نامه ی لوله شده ی خیس رو درآورد بیرون.
تسا گرفتش و برش گردوند تا بخوندش. یک نامه ی کوتاه بود از طرف برادرش که توش معذرت خواسته بود که نیومده دم اسکله ببیندش و نوشته بود که بدونه اون دو تا خانم، برای اینکه برسوننش به خونه ی لندن، قابل اعتمادن. من اسم اون ها رو گذاشتم خواهرهای دارک. تسی، دلایل واضحی هم دارم. اون هام با این اسم، مشکلی ندارن! یادداشت برادرش می گفت که اون ها مثل دوست، قابل اعتماد و توصیه شده هستن. مطمئن شد نامه از طرف داداششه. فقط داداشش بهش می گفت تسی. نامه رو هم با دست خط خودش نوشته بود.
محکم آب دهانش رو قورت داد و نامه رو هل داد توی آستینش و برگشت تا خواهرها رو ببینه. درگیر حس ناراحت کننده اش بود و می خواست نباشه، چون خیلی انتظار کشیده بود برادرش رو ببینه.
- خیلی خُب...یک باربر بگیریم چمدون لباسم رو بیاره؟
- نیازی نیست، نیازی نیست.
تن صدای خانم دارک خوشحال کننده بود، ولی خُب به اون ظاهر چروکیده ی خسته اش نمی خورد.
تسا انگشتش رو زد به مرد چشم قلمبه که جلوی درشکه توی صندلی راننده نشسته بود.
دستش رو گذاشت روی شونه های تسا.
- بیا بالا بچّه. بیا از این بارون ببریمت بیرون.
همین که تسا با کمک دست استخوانی خانم دارک حرکت کرد به سمت درشکه، مه ناپدید شد و اون تصویر طلایی حک شده روی دو طرف درشکه معلوم شد. کلماتش این بودن:
باشگاه آشوب.
خیلی ظریف با حالت خمیده، دور دو تا مار نوشته شده بودن که دم همدیگه رو گاز می گرفتن و دور هم حلقه زده بودن. تسا اخم کرد.
- این یعنی چی؟
خانم بلک که اومده بود تو و دامنش روی یکی از اون صندلی های راحت پهن شده بود، گفت:
- نگران نباش چیزی نیست.
صندلی های روبه روی هم داخل کالسکه ، خیلی قشنگ با پارچه ی مخملی بنفش دکور شده بود و پرده های طلایی منگوله دار از پنجره های درشکه آویزون بودن.
خانم دارک کمک کرد تسا بره داخل، بعد خودش رو کشوند بالا توی کالسکه. همین که تسا نشست روی صندلی، خانم بلک خودش رو پشت خواهرش رسوند که درِ کالسکه رو ببنده. در رو روی آسمون خاکستری بست. وقتی لبخند زد، دندون هاش برق زدن انگار از فلز درست شده بودن.
- راحت باش ترزا، راه درازی در پیش داریم.
تسا دستش رو گذاشت روی فرشته ی کوکی روی گلوش و با صدای تیک تیکش آروم شد. همون موقع هم درشکه، توی بارون، تلوتلو خوران، به سمت جلو حرکت کرد.

شش هفته بعد

۱. خانه مرموز

پشت این خانه ی خشم و اشک، چیزی به جز وحشت سایه ها نیست.
ویلیام ارنست هنلی(۲۲)، «شکست ناپذیر»

- دوشیزه گری، خواهرها می خوان شما رو تو اتاقشون ببینن.
تسا کتابی رو که داشت می خوند، گذاشت رو پاتختی و برگشت دید که میراندا(۲۳) دم در اتاق کوچکش ایستاده. مثل هر روز که همین موقع پیغامی رو که باید می رسوند، می آورد.
تسا ازش خواست که یک لحظه توی راهرو بایسته و میراندا از اتاق رفت بیرون. ده دقیقه بعد، دوباره برگشت و همون پیغام رو تکرار کرد. اگه بعد از این چند بار گفتن، تسا نمی اومد، میراندا می گرفت می کشیدش، بهش لگد می زد و جیغ می کشید که ببردش توی اتاق خیلی گرم و بوگندویی که خواهرهای مرموز منتظرش بودن. همه ی روزهای هفته ی اول که تسا توی خونه ی مرموز بود، این اتّفاق می افتاد تا جایی که آخر سر، تسا مجبور شد بگه اونجا براش مثل زندان می مونه و بعدش فهمید که جیغ و هوار کشیدن فایده ای نداره و فقط انرژیش رو تلف می کنه. انرژی ای که بهتر بود خرج چیزهای دیگه کنه.
- یک لحظه میراندا.
خدمتکار ادای احترام عجیبی کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. تسا روی پاهاش بلند شد و اتاق کوچک دور و برش رو که شش هفته ی تمام براش زندانی بیش نبود، نگاه کرد. کوچک بود. کاغذ دیواری های گل گلی داشت که تیکه تیکه تزئین شده بودن. یک میز ناهارخوری ساده با یک رومیزی که خط های سفید داشت. تختی از جنس برنج که روش می خوابید. کمد دستشوییِ ترک خورده و پارچی از جنس چینی برای شستن دست. لبه ی پنجره ای که کتاب هاش رو می چید روی اون و صندلی کوچکی که هر شب می نشست روی اون و به برادرش نامه می نوشت. نامه ای که می دونست هیچ وقت نمی تونه بفرسته و زیر تشک قایمش می کرد تا خواهرها پیداش نکنن. تنها راهی بود که می تونست دفترچه ی خاطرات درست کنه و خودش رو متقاعد کنه که بالاخره برادرش رو یک روزی یک جوری می بینه و این نامه ها رو می تونه بده به خودش.
توی اتاق راه رفت تا برسه به آینه ی ته اتاق. اونجا موهاش رو برس کشید و صاف کرد. خواهرهای مرموز که در واقع دوست داشتن این جوری صدا زده بشن، ترجیح می دادن تسا نامرتب نباشه، گرچه به نظر می رسید اون ها اهمیت چندانی به ظاهر تسا نمی دن. که این از خوش شانسی تسا بود چون او از وضع ظاهریش راضی نبود. صورت بیضیش عین گچ سفید شده بود، چشم هاش از حدقه زده بودن بیرون، یک صورت شبح گونه که گونه هاش رنگی نداشت و هیچ امیدی تو صورتش پیدا نمی شد.
تسا همون روزی که رسید اونجا، لباس بی ریختی شبیه لباسِ خانم معلم ها رو که خواهرها بهش دادن، پوشید. چمدونش برخلاف قولی که بهش داده بودن، هیچ وقت به دستش نرسید و این تنها تیکه لباسی بود که پیش خودش داشت.
تو آینه، خودش رو نگاه نکرد. سرش رو سریع برگردوند. این طور نبود که از ظاهرش همیشه ناراضی باشه. صورت ناتانائیل قشنگ بود. تنها کسی هم بود که توی فامیل می گفت تسا زیباییش به مادرش رفته، ولی تسا به ظاهرش قانع بود. موهای صاف و یک دست قهوه ای و چشم های خاکستری یکنواختی داشت. جین اِیر(۲۴) موهای قهوه ای داشت و خیلی از قهرمان های دیگه ی زندگیش موهاشون قهوه ای بود. خیلی هم بد نبود قدبلند باشی. بلند تر از همه ی پسرهای هم سن و سال خودت. خاله هریت همیشه می گفت تا موقعی که یک زن قدبلند، قیافه ی خوبی به خودش بگیره برای همیشه مثل یک ملکه به نظر می رسه.
الان که تسا زندگیش مثل ملکه ها نبود. خسته و کثیف به نظر می رسید و مثل یک مترسک کاملاً ترسیده بود. با خودش فکر می کرد که اگه الان ناتانائیل ببیندش می شناسدش یا نه. این فکر قلبش رو محکم تو سینه اش فشار می داد. ناتانائیل. تنها امید زندگیش برادرش بود و همه ی این کار ها رو برای اون انجام می داد. ولی گاهی اوقات، خیلی دلش براش تنگ می شد. انگار خورده شیشه قورت داده باشه. بدون اون، تو دنیا تنها بود. هیچ کس دیگه ای تو دنیا براش مهم نبود. بقیه واسه شون مهم نبود ناتانائیل زنده ست یا مرده. بعضی موقع ها ترس از این فکر بهش غلبه می کرد و می بردش به یک سیاه چاله ای که راه برگشتی براش نبود. اگه کسی به تو اهمیت نده و براش مهم نباشی واقعاً تو وجود داری؟
صدای قفل، رشته افکارش رو پاره کرد. در باز شد. میراندا دم در ایستاد.
- وقتشه که باهام بیای... خانم بلک و خانم دارک منتظرتن.
تسا از فاصله ی دور بهش نگاه کرد. نمی تونست حدس بزنه میراندا چند سالشه. نوزده؟ بیست و پنج؟ صورت صاف و یک دست و گِردش نمی گذاشت تشخیص بدی چند سالشه. رنگ موهاش مثل آب جوی بود و سفت و سخت انداخته بودشون پشت گوشش. چشم هاش مثل چشم های درشکه چی خواهرهای دارک، عین قورباغه، از حدقه زده بود بیرون و این جوری نشونش می داد که انگار همیشه شگفت زده است. تسا فکر کرد شاید این دو نفر به هم ربطی داشته باشن.
هم زمان که از پله ها می رفتن پایین و میراندا زشت و خیلی قاطع راه می رفت، تسا دستش رو بلند کرد تا فرشته ی کوکی دور گردنش رو لمس کنه. عادتش بود. وقتی موقع دیدن خواهرهای دارک استرس داشت، این کار رو انجام می داد. یک جورایی آویز دور گردنش بهش حس اطمینان قلبی می داد. همین جوری که از پاگرد ها رد می شدن، نگهش داشته بود.
چند طبقه راهرو تو خونه ی مرموز وجود داشت؛ گرچه تسا به جز اتاق خواهرهای دارک، هال، پله ها و اتاق خودش، چیز دیگه ای ندیده بود.
آخر سر، به سرداب مخفی رسیدن. جای نمناکی بود. دیوارها با بوی رطوبت بدی خیس شده بودن. ولی خُب خواهرها اهمیتی بهش نمی دادن. اتاقشون جلوتر بود و چند تا درِ پهنِ دولایه داشت. یک راهروی باریک می رفت به یک سمت دیگه و تو سیاهی محو می شد.
تسا هیچ ایده ای نداشت که ته اون راهرو چی می تونست باشه ولی غلظت سایه ها خوشحالش کرد چون بهش می گفت که هیچ وقت نمی فهمه.
دری که می رفت سمت اتاق خواهرها باز بود. میراندا مکث نکرد و با سر و صدا رفت تو و تسا هم پشت سرش با اکراه وارد شد.
به غیر از اون اتاق، توی دنیا از چیز دیگه ای متنفّر نبود. دلیلش هم این بود که هوای توش مثل باتلاق، گرم و مرطوب بود. حتی روزهایی که آسمون خاکستری و بارونی بود. دیوارها نشتی داشتن و رویه ی مبل و صندلی ها با کپک پوشیده شده بود. مثل ساحل هادسون(۲۵) توی یک روز خیلی گرم، بوی گند می داد: آب و گل و لای و آت و آشغال.
خواهرها مثل همیشه سر جاشون بودن و پشت میز بلندشون نشسته بودن. مثل همیشه رنگی رنگی بودن. خانم بلک لباس گل بهی روشن تنش بود و خانم دارک هم یک لباس آبی مایل به سبز پوشیده بود. یک ذره بالاتر از اون لباس های ساتن پر زرق و برقشون، صورت هاشون بود که مثل بالن های خاکستری بدون باد و پلاسیده بود. اتاق خیلی گرم بود ولی اونا دستکش دست شون بود.
خانم بلک با اون انگشت چاقش که توی دستکش سفید بود، اطلس کره ی زمین از جنس برنج رو روی میزش می چرخوند.
- میراندا، از اتاق برو بیرون.
تسا خیلی وقت ها تلاش کرده بود که با دقت به اون اطلس نگاه کنه. همیشه براش نحوه ی چیده شدن قاره ها تو زمین مهم بود، خصوصاً مرکز اروپا. ولی خواهرها همیشه اون اطلس رو از دستش دور نگه می داشتن.
- میراندا در رو هم پشت سرت ببند.
میراندا هیچ واکنشی تو صورتش نشون نداد و در رو بست. وقتی در بسته شد، تسا برنگشت نگاه کنه و همون یک ذره نسیمی هم که می اومد توی این اتاقِ خفه و بسته، قطع شد.
خانم دارک سرش رو برگردوند به یک طرف.
- ترزا بیا اینجا.
از بین این دو تا خواهر، این نسبت به خواهرش مهربون تر بود. زبونش چرب تر بود و خوب متقاعد می کرد ولی خواهرش با سیلی زدن به صورت طرف مقابلش و هیس هیس کردن های تهدیدآمیز، طرفش رو متقاعد می کرد.
- این رو بگیر ترزا.
یک چیزی رو آورد بیرون. یک تیکه پارچه ی صورتی خمیده شده که شاید یک موقعی به عنوان گل سر ازش استفاده می شده. تسا عادت کرده بود که خواهرهای دارک بهش خرت و پرت بدن. خرت و پرت هایی که یک زمانی مال بقیه بوده: سوزن کراوات، ساعت، اسباب بازی بچّه و جواهرات مخصوص عزا. یک بار بند پوتین بهش دادن، یک بار یک گوشواره که لکه ی خون روش بود. خانم دارک عجله داشت. از صداش معلوم بود:
- این رو بگیر و عوض شو.
تسا گل سر پروانه ای رو گرفت. مثل بالِ یک پروانه گذاشت توی دستش و خواهرهای دارک هم خیلی مشتاقانه بهش خیره شدن. یاد کتاب هایی افتاد که خونده بود. رمان هایی که توش شخصیت های داستان، مقابل جایگاه دادگاه اولد بیلی(۲۶) معروف، ترسون و لرزون می ایستادن و قرار بود محاکمه بشن و دعا می کردن که حکم دادگاه بیاد و بخشیده بشن. تسا هم بیشتر موقع ها فکر می کرد تو اون اتاق داره محاکمه می شه بدون این که بفهمه مرتکب چه جرمی شده.
گل سر رو تو دستش چرخوند و اولین باری رو یادش آورد که خواهرهای دارک بهش یک شیء دادن دستکش یک زن که روی قسمت مچش مروارید داشت. سرش داد می زدن که عوض بشه و تو صورتش سیلی می زدن و محکم تکونش می دادن. درحالی که تسا با یک حالت دیوانه وار بهشون می گفت که اصلا نمی دونه اون ها راجع به چی دارن باهاش صحبت می کنن و اصلاً نمی دونه اون ها ازش چی می خوان. می خواست گریه کنه ولی این کارو هیچ وقت انجام نداد. تسا متنفّر بود از این که جلوی آدمایی که بهشون اعتمادی نداشت گریه کنه. کلا به دو نفر تو دنیا اعتماد داشت. یکی شون که مرده بود اون یکی هم زندانی بود. خواهرهای دارک بهش گفته بودن که ناتانائیل پیش اوناست و اگه کاری رو که بهش گفتن انجام نده، برادرش می میره. حلقه ی برادرش که در اصل، مال پدرشون بود رو بهش نشون داده بودن که لکه های خون روش بود تا به تسا اثبات کنن دروغ نمی گن. نمی گذاشتن تسا به انگشتر دست بزنه یا بگیره تو دستش. وقتی تسا می خواست بره سمتش، زود برش می داشتن. ولی تسا می دونست که انگشتر ناتانائیله.
بعد از اون هر کاری اون ها گفتن انجام داد. معجون هایی که بهش دادن رو خورد. کلی تمرین های طاقت فرسا انجام داد و به خودش فشار آورد که مدلی که اون ها می خوان، فکر کنه.
بهش گفته بودن که خودش رو مثل یک خاک سفال دَم چرخ کوزه گر تصور کنه و فرمش هم نامنظم و قابل تغییر باشه. بهش گفته بودن بره سمت اشیایی که بهش دادن و روحی رو که اون ها رو زنده می کرده بکِشه بیرون.
هفته ها طول کشید. اولین باری که تغییر کرده بود به طرز شگفت آوری دردناک بود تا حدی که بالا آورد و غش کرد. وقتی به هوش اومد، توی تخت خواب پوسیده ی اتاق خواهرهای دارک دراز کشیده بود و روی صورتش یک حوله ی مرطوب اسفنجی انداخته شده بود. خانم بلک کنارش لم داده بود. نفس هاش مثل سرکه بوی گند می داد و چشم هاش برق می زد.
- ترزا امروز کارت حرف نداشت... خیلی خوب بود.
همون عصر وقتی ترزا رفت تو اتاقش، جایزه ی بزرگی براش گذاشته بودن. دو تا کتاب جدید روی میز بغل تختش. یک جورهایی خواهرهای دارک فهمیده بودن که کتاب خوندن، علاقه ی قلبی تساست. اونجا یک نسخه از کتاب آرزوهای بزرگ و بهتر از اون زنان کوچک بود. تسا کتاب ها رو بغل کرد و تنهای تنها گریه کرد. از اون موقع به بعد، تغییر کردن براش راحت تر شده بود. تسا هنوز نمی دونست که درونش چه اتّفاق هایی افتاد که تونست اون کارها رو انجام بده ولی دستورالعمل هایی که خواهرهای دارک بهش یاد داده بودن رو حفظ کرده بود. مثل آدم کوری که تعداد قدم هاش از تختش تا دم در اتاق رو می شمره. نمی دونست دور و برش تو اون مکان غریب و تاریک که خواهرها خواسته بودن توش سفر کنه، چیه ولی می دونست که از چه راهی عبور کنه.
به حافظه اش رجوع کرد و روی اون تیکه پارچه ی صورتی پاره متمرکز شد. ذهنش رو باز کرد و اجازه داد که تاریکی بیاد به سمتش و با گل سر و روح درونش ارتباط برقرار کنه بازتاب روح کسی که این گل سر قبلاً مال اون بوده_ مثل یک کلاف طلایی که از توی سایه ها میاد بیرون.
وقتی اون سر نخ رو دنبال کرد، اتاقی که داخلش بود، گرمای آزاردهنده اش و نفس های اذیت کننده ی خواهرهای دارک، همه شون ناگهان ناپدید شدن و نور دور و برش تشدید شد. خودش رو توی اون نور پیچید انگار که پتو بود. پوستش شروع کرد به سوزن سوزن شدن و هزار تا شوک ریز بهش وارد شد. این بدترین بخشش بود چون یک زمانی این حالت متقاعدش کرده بود که می میره. حالا بهش عادت کرده بود و صبورانه تحمّلش می کرد و از فرق سر تا نوک شستش گزگز می کرد. فرشته ی کوکی دور گلوش به نظر تندتر می زد، انگار با ضربان قلبش هماهنگ بود. داخل پوستش فشاری ایجاد شد تسا بریده بریده نفس می کشید و همین که حسِ ایجاد شده، بیشتر و بیشتر شد و بعد ناگهان ناپدید شد، چشم هاش که بسته بودن باز شدن. تموم شده بود. تسا با یک حالت سرگیجه، چشم هاش رو باز و بسته کرد. اولین لحظه ی بعد از تغییر، همیشه مثل موقعی بود که می ری زیر آب و چشم هات رو باز و بسته می کنی.
به خودش نگاه کرد. بدن جدیدش نحیف و ترکه ای بود و پارچه ی لباسش، شُل و وارفته شده بود و رو زمین کشیده می شد. دست هاش که به هم قلابشون کرده بود رنگ نداشتن و نحیف بودن. سر انگشت هاش ترک خورده بودن و ناخن هاش خورده شده بود. این دست ها مال خودش نبود.
- اسمت چیه؟
رو پاهاش بلند شده بود و به تسا با چشم های سفیدش که برق می زدن نگاه می کرد. تقریباً گرسنه به نظر می رسید.
تسا مجبور نبود جواب بده. دختری که پوستش مال اون بود جوابش رو داد. از طریق تسا جوابش رو می داد ولی خود تسا متنفّر بود که این جوری فکر کنه. تسا خیلی عجیب و غریب و ترسناک تر از اون چیزی که می شد فکر کرد، تغییر کرده بود. صدایی که از درون تسا بیرون می اومد گفت:
- اِما... اِما بیلیس(۲۷)، خانم.
- تو کی هستی اِما بیلیس؟
صدا جواب داد و کلمات از دهن تسا پرت می شدن بیرون و با خودشون تصویرهای عجیب و غریبی می آوردن.
اِما توی چیپ ساید(۲۸) به دنیا اومده بود و یکی از شش تا بچّه ی خانواده اش بود. پدرش مرده بود و مادرش تو شرق لندن روی چرخ دستی، آب با اسانس نعناع می فروخت. اِما از همون بچگی یاد گرفته بود چه جوری دوخت و دوز کنه و پول دربیاره. شب ها پشت میز کوچک آشپزخونه اش می نشست و با نورِ چراغ گردسوز درز لباس ها رو می دوخت. بعضی موقع ها وقتی شمع تموم می شد و پول نداشت شمع دیگه ای بخره، می رفت بیرون تو خیابون و می نشست زیر چراغ های خیابون شهر و شروع می کرد به دوختن....
خانم دارک پرسید:
- اِما بیلیس، تو شبی که مُردی، تو خیابون همین کار رو می کردی؟
دارک لبخند ریزی روی لبش نشست و زبونش رو کشید رو لب پایینیش، انگار می دونست جواب چیه.
تسا خیابون های باریک تاریک رو می دید که توی مه غلیظی بودن و یک سوزن نقره ای رو دید که زیر نور ضعیفِ زرد می دوخت. یک صدای پا پیچید توی مه. دست هایی از توی سایه اومدن بیرون و شونه هاش رو گرفتن و کشیدنش توی تاریکی. جیغ کشید. نخ و سوزن از دستش افتاد و همون جوری که دست و پا می زد نجات پیدا کنه، گل سرش کنده شد و افتاد. با صدای خشنی فریاد می زد. ناگهان لبه ی نقره ای یک چاقو از بین تاریکی ها اومد بیرون و رفت تو پوستش و از زخمش خون اومد بیرون. دردی که مثل آتش بود و ترسی که تا به حال تجربه نکرده بود. یک لگد زد به مردی که نگهش داشته بود و تونست خنجر رو از دستش بگیره. خنجرش رو گرفت و در رفت. ضعیف تر که می شد تلوتلو می خورد و تند تند ازش خون می رفت. از پا دراومد. پیچید توی یک کوچه و پشت سرش صدای هیس هیس یک چیزی رو حس کرد. می دونست داره دنبالش میاد و همش دلش می خواست قبل از این که بهش برسه، بمیره.
تغییر حالت تسا عین لیوان شکست. تسا گریه ای کرد و افتاد رو زانوهاش. دوباره گل سر کوچک پاره شده اش از دستش افتاد. دست خودش بود. اِما بیلیس رفته بود مثل یک پوست کهنه که از بدن می ره. تسا یک بار دیگه تو ذهن خودش تنها مونده بود. صدای خانم بلک از دور می اومد.
- ترزا؟ اِما کجاست؟
تسا زمزمه کرد:
- مُرد... اون قدر خون ازش رفت که مُرد.
خانم دارک نفس راحتی کشید.
- خوبه. آفرین ترزا. خیلی خوب بود.
تسا هیچی نگفت. جلوی لباسش لکه های خون بود، ولی درد نداشت. چشم هاش رو بست و توی تاریکی چرخید. آرزو می کرد که غش نکنه.
- ما باید مجبورش می کردیم قبلاً این کارو بکنه.
جواب خانم دارک خیلی رک بود.
- موضوع این دختره بیلیس، اذیتم می کنه.
- مطمئن نبودم که تصمیمش همینه. یادته که سر قضیه ی خانم آدامز چه اتّفاقی افتاد؟
تسا فورا فهمید راجع به چی حرف می زنن. چند هفته قبل، تبدیل به زنی شد که به خاطر زخمی که در اثر شلیک به قلبش وارد شده بود، مرد. خون ریخت روی لباسش و فوراً تغییر کرد. با ترس جنون آمیزی جیغ کشید تا این که خواهرها بهش فهموندن به خودش آسیبی نرسیده.
- از اون موقع به بعد، خیلی عجیب پیشرفت کرده. اینطور نیست خواهر؟
- خُب اگه این کار رو از همون اول انجام می دادیم بهتر بود.
تسا اصلاً نمی دونست چه اتّفاقی داره براش میفته.
خانم دارک تایید کرد:
- آره، مثل خاک کوزه گری که فرم نگرفته. تا اینجا ما معجزه کردیم. دلیلی نمی بینم که استاد از کارمون خوشحال نباشه.
خانم بلک آهی کشید.
- یعنی... می گی وقتشه؟
- اوه آره خواهر عزیزم. اون قدری که باید آماده باشه، آماده است. وقتشه که ترزای ما استادش رو ببینه.
یک شوری تو صدای خانم دارک بود. صدایی که خیلی خشن بود و حواس تسا رو با وجود اون سردرد کشنده ای که داشت، به خودش جلب کرد. از زیر پلک هاش نگاهی کرد و دید که خانم دارک زنگ ناقوس ابریشمی رو کشید که میراندا بشنوه و بیاد تسا رو برگردونه به اتاقش. به نظر می رسید که درس امروزش تموم شده.
- شاید فردا یا حتی امشب. اگه به استاد بگیم آماده است، نمی تونم تصور کنم که با عجله نیاد اینجا.
خانم دارک از پشت میز اومد بیرون و پیش خودش خندید.
- می فهمم. تو مشتاقی بابت کاری که داریم می کنیم پول بگیریم خواهر عزیزم، ولی تسا نباید زودتر از اونی که لازمه، آماده بشه. باید... هم تواناییش رو داشته باشه هم بتونه اجراش کنه. موافق نیستی؟
خانم بلک آهسته به سوال خواهرش جوابی داد که وسطش قطع شد چون در باز شد و میراندا اومد تو. صورتش مثل همیشه مبهم بود. چشم های جمع شده و خونی ای که به زمین خیره شده بود، به اون موقعیت، هیچ واکنش خوشحال کننده ای نشون نداد. دوباره تسا با خودش فکر کرد بدتر از این هاش رو تو این اتاق دیده.
- دختره رو بردار ببر بالا میراندا. اون شور از صدای خانم بلک رفته بود و دوباره همون جور خشن بود.
- اجسام رو بردار - می دونی، اونایی که بهت نشون دادیم - و لباس هاش رو بیار که آماده شه.
- اجسام... که به من نشون دادین؟ میراندا گیج شده بود.
خانم دارک و بلک یک نگاه تنفرآمیز به هم کردن و به میراندا نزدیک شدن و جلوی دید تسا رو گرفتن. تسا شنید که دارن یک چیزهایی تو گوش میراندا زمزمه می کنن و چند تا از کلمات شون رو شنید. «لباس ها» و «اتاق لباس ها» و «هر کاری می تونی انجام بده که خوشگل بشه» و آخر سر، تسا جمله ی بی رحمانه ای رو شنید:
- مطمئن نیستم میراندا به قدری باهوش باشه که با رمز بهش یک چیزی بگی و بفهمه، خواهر.
خوشگلش کن. وقتی هر مدلی که خواستن درش آوردن دیگه چرا باید مهم باشه خوشگل بشه یا نه؟ چرا استاد باید براش مهم باشه؟ گرچه از رفتار خواهرها خیلی واضح بود که برای استاد مهمه.
خانم بلک خیلی نرم از اتاق اومد بیرون و خواهرش هم مثل همیشه پشت سرش بود. خانم دارک دم در مکثی کرد و برگشت به تسا نگاه کرد و گفت:
- تسا یادت باشه که امروز... همین امشب، زمانیه که به خاطرش همه ی این کارها رو باهات کردیم تا آماده شی.
دامنش رو با دو تا دست استخوانیش نگه داشته بود.
- ما رو شرمنده نکن.
در رو محکم پشت سرش کوبید. تسا با اون صدا به خودش لرزید ولی میراندا مثل همیشه هیچ حسی نداشت. تسا تو تمام لحظه هایی که توی خونه ی دارک گذرونده بود، نتونسته بود اون دختر رو بترسونه یا غافلگیرش کنه که لبخند بزنه.
- بیا. باید بریم بالا.
تسا به آرومی رو پاهاش بلند شد. مخش کار نمی کرد. زندگی توی خونه ی دارک براش وحشتناک بود ولی الان فهمید که بهش عادت کرده. می دونست هر روز چی قراره اتّفاق بیفته. می دونست خواهرهای دارک می خوان برای کاری آماده اش کنن ولی نمی دونست چه کاری. شاید خیلی ساده لوحانه باور کرده بود که دیگه نمی کشنش. چرا باید این همه آماده اش کنن که تهش بمیره؟ ولی شوری که تو صدای خانم دارک بود وادارش کرد مکث کنه. یک چیزی تغییر کرده بود. به چیزی که می خواستن، رسیده بودن. قرار بود «مزد» بگیرن. ولی کی قرار بود بهشون پول بده؟
میراندا دوباره گفت:
- بدو. باید برای دیدن استاد آماده ات کنم.
تسا با صدای صاف، مثل مدلی که با یک گربه ی عصبی صحبت می کنن، صحبت می کرد. میراندا قبلاً هیچ وقت جواب سوال تسا رو نداده بود ولی خُب این دلیل نمی شد که تسا سوال نپرسه.
- میراندا، استاد کیه؟
سکوت طولانی ای حاکم شد. میراندا مستقیم به روبرو خیره شد. صورت شُل و ولش هیچ حالت خاصی نداشت. بر خلاف انتظار تسا، میراندا حرف زد.
- استاد، انسان خیلی بزرگیه. برای شما افتخاریه که باهاش ازدواج می کنین.
- ازدواج می کنم؟
انقد شوک شده بود که ناگهان اتاق رو با تمام وضوح دید. میراندا، قالیچه ی قرمز رنگ روی زمین، اطلس برنجی سنگین روی میز که هنوز یکوری توی حالتی که خانم بلک ولش کرده بود، مونده بود.
- من؟ ولی اون کی هست؟
- مرد بزرگیه، برای شما افتخاریه. باید الان با من بیای.
- نه.
تسا رفت عقب و خودش رو از میراندا کشید کنار و اون قدر رفت عقب که کمرش محکم خورد به میز. با ناامیدی، دور و برش رو نگاه کرد. می تونست بدوه ولی هیچ وقت نتونسته بود از میراندا رد بشه و به در برسه. پنجره یا دری به اتاق های دیگه وجود نداشت. اگه پشت میز قایم می شد، میراندا می کشیدش بیرون و به زور می بردش تو اتاق خودش.
- میراندا، خواهش می کنم.
میراندا تکرار کرد:
- باید باهام بیای.
تقریباً بهش رسیده بود. تسا می تونست خودش رو توی مردمک سیاه چشم دختر ببینه و می تونست بوی ملایم و تلخ و یک کمی هم نیم سوزشده ی لباس و پوستش رو بفهمه.
- تو باید...
تسا با قدرتی که نمی دونست از کجا آورد، پایه ی اطلس برنجی روی میز رو گرفت، بلندش کرد و با تمام قدرت کوبید توی سر میراندا. صدای بدی داشت. میراندا در اثر ضربه، عقب عقب رفت و دوباره صاف شد. تسا جیغی کشید و اطلس رو انداخت و خیره شد. سمت چپ صورت میراندا مثل یک ماسک کاغذی که از یک طرف صاف شده باشه، رفته بود تو. استخوان گونه اش صاف شده بود، لب هاش رفته بود تو، دندون هاش له شده بود. ولی هیچ خونی نبود. ازش هیچ خونی نیومده بود.
میراندا با همون تن صدای صافش گفت:
- تو باید با من بیای.
تسا انگشت به دهن، حیرون مونده بود.
- تو باید بیای... تو ب‍... باید... تو... تو... تو... توووووووووو...
صدای میراندا لرزید و شکست تا جایی که یک مشت اراجیف پشت سر هم می گفت. رفت به سمت تسا، بعد کشیده شد به یک طرف. می لرزید و تلوتلو می خورد. تسا از دم میز چرخید و عقب عقب رفت تا میراندای زخمی که دور خودش هی تندتر و تندتر می چرخید، بهش نخوره. مثل آدم های مست تو کل اتاق می چرخید و هنوز می لرزید. محکم خورد به دیوار انتهایی اتاق که به نظر می رسید توی اون حالت، متعجبش کرده بود. افتاد و پخش زمین شد.
تسا دوید سمت در و رفت تو راهروی پشتی، خارج از اتاقش. فقط یکبار مکث کرد تا پشت سرش رو نگاه کنه. توی اون لحظه ی کوتاه، به نظر می رسید از بدنِ دمر افتاده ی میراندا دود سیاه بلند می شه ولی فرصت نداشت بهش خیره بشه. تسا دوید پایین به سمت هال و در رو پشت سرش باز گذاشت. پله ها رو یکی در میون بالا می رفت و با تمام قدرت ازشون می پرید. دامنش زیر پاش گیر کرد و زانوش محکم به یکی از پله ها برخورد کرد. از درد داد زد و چهار دست و پا رفت بالا تا خودش رو پرت کرد توی راهرو. راهروی جلوش دراز و پرپیچ و خم بود. انتهاش توی سایه ها گم می شد. وقتی با سرعت به انتهاش رسید، دید که یک ردیف در مثل خط کنار هم اند. ایستاد و یکی شون رو امتحان کرد. قفل بود. بعدیش رو امتحان کرد و بعدیش هم همون جوری قفل بود. یک سری پله ی دیگه می خوردن به ته هال. تسا ازشون دوید پایین و خودش رو جلوی یک در ورودی دید. باشکوه به نظر می رسید. زمین اونجا از جنس مرمر ترک دار و طرح دار بود و هر دو طرفش پنجره های بلند بود که با پرده پوشونده شده بودن. از بین توری ها نور می اومد تو و در جلویی خیلی بزرگی رو روشن می کرد. ضربان قلب تسا ناگهان بالا رفت. دستش رو برد سمت دستگیره، محکم گرفتش و در رو باز کرد. یک خیابون سنگ فرش با ردیفی از خونه های تراس دار اونجا بود. بوی شهر، محکم به مشام تسا خورد. خیلی وقت بود که هوای بیرون به دماغش نخورده بود. کم و بیش تاریک بود. هوای گرگ و میشِ آسمونِ آبی کم رنگ که با لکه های مه، تیره شده بود. از دوردست ها می تونست صداهایی بشنوه. صدای گریه ی بچّه ها، خوردن سم اسب ها روی سنگ فرش خیابون. ولی خیابون اینجا خالی خالی بود به جز مردی که تکیه داده بود به یک تیر چراغ و زیرش روزنامه می خوند.
تسا از پله ها دوید پایین، سمت اون غریبه و آستینش رو گرفت.
- خواهش می کنم آقا. اگه می تونین کمکم کنین!
چرخید و از بالا بهش نگاه کرد. تسا بی صدا فریادی زد. صورتش سفید و رنگ پریده بود، درست مثل همون روزی که توی اسکله ی ساوت همپتون دیده بودش. چشم های قلمبه اش هنوز اون رو یاد میراندا می انداخت و دندون هاش وقتی لبخند می زد مثل فلز برق می زدن. کالسکه چی خواهرهای دارک بود. تسا دوید که فرار کنه ولی دیگه دیر شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب فرشته کوکی

آیا این کتاب ارزش خوندن وخریدن داره؟
در 5 روز پیش توسط ساده کاوه