فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مریما

کتاب مریما

نسخه الکترونیک کتاب مریما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مریما

در را باز کردم و رفتم توی اتاق، مثل قبر سرد و تاریک بود. دست بردم کلید روی دیوار را بزنم اما تاریکی جنب نخورد. یادم آمد برق قطع است. تازه اگر هم قطع نبود اصلاً چراغ سوخته را عوض نکرده ‌بودم. حالا که روشنی شمع وجود خواهرم از اتاق رفته بود، تصمیم گرفتم هرگز چراغ را عوض نکنم. حتی وقتی زن‌های فامیل و آشنا ـ همان‌هایی که در بغداد مانده بودند ـ خواستند به کمک همسایه‌ها غسلش بدهند و شانه‌ای به موهایش بکشند و لباس‌های تر ‌و تمیز درخور سفر آخرت تنش کنند، بهشان گفتم نور آفتاب کفایت می‌کند. شب هم شمع روشن کنند. لابد مها بعد از مرتب کردن اتاق پرده‌ها را کنار زده ‌بود، وگرنه من همیشه آن‌ها را روی هم می‌کشم. اولین‌بار که اتاق حنّه را تمیز کرد گفت " انگاری هنوز روحش اینجاس، توی سقفه"

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مریما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۴

مداد از دستم سُر خورد و افتاد. گذشته برگشته بود تا حنّه را به یادم بیاورد، انگار تا حالا لحظه ای از خاطرم رفته. طرف اتاقش رفتم، اتاقی که تصمیم گرفتم جز لباس هایش، به هیچ چیزش دست نزنم. بعد از مراسم ختم از خواهرزاده ام خواستم لباس ها را از توی گنجه ی کوچک جمع کند ببرد کلیسا و بین فقرا تقسیم کنند. همه چیز همان طور ماند، دست نخورده، شبیه وقتی که خودش زنده بود.
در را باز کردم و رفتم توی اتاق، مثل قبر سرد و تاریک بود. دست بردم کلید روی دیوار را بزنم اما تاریکی جنب نخورد. یادم آمد برق قطع است. تازه اگر هم قطع نبود اصلاً چراغ سوخته را عوض نکرده بودم. حالا که روشنی شمع وجود خواهرم از اتاق رفته بود، تصمیم گرفتم هرگز چراغ را عوض نکنم. حتی وقتی زن های فامیل و آشنا ـ همان هایی که در بغداد مانده بودند ـ خواستند به کمک همسایه ها غسلش بدهند و شانه ای به موهایش بکشند و لباس های تر و تمیز درخور سفر آخرت تنش کنند، بهشان گفتم نور آفتاب کفایت می کند. شب هم شمع روشن کنند. لابد مها بعد از مرتب کردن اتاق پرده ها را کنار زده بود، وگرنه من همیشه آن ها را روی هم می کشم. اولین بار که اتاق حنّه را تمیز کرد گفت " انگاری هنوز روحش اینجاس، توی سقفه"
سمت پنجره رفتم و پرده ها را کنار زدم، درست همان کاری که هفت سال پیش کردم. کبوتری خاکستری رنگ از لبه ی آجری پنجره بال زد و رفت سمت خانه ی همسایه. نور خورشید هجوم آورد و تکه ای از اتاق و دوسوم تخت را روشن کرد. روتختی سفیدی تخت و لحاف را پوشانده بود. دو قدمی سمت پنجره ی دوم کنار تخت برداشتم و پرده ها را کنار زدم، اتاق غرق نور شد. برگشتم و ایستادم کنار تخت. نگاهی به تصویر مریم مقدس که بالای تخت نشسته بود انداختم. سمت چپش عکسی از برادرم جمیل بود. سال ۱۹۹۶ بعد از اینکه دوستش را به اتهام فراماسونر بودن اعدام کردند، از عراق فرار کرد. زن لبنانی اش ترسید مبادا همین بلا سرش بیاید درحالی که او کاری به این کارها نداشت. رفتند لبنان و همان جا ماندند و صاحب سه تا بچه و پنج تا نوه شدند. اول ساکن منطقه ی "سن الفیل" بودند. بعد از اینکه خانه شان در جنگ داخلی ویران شد، به "بگفیا" نقل مکان کردند تا نزدیک خانواده ی زنش باشند. توی این عکس هنوز اول جوانی اش بود. حنّه او را بیشتر از همه ی ما دوست داشت، هرچند به این اعتراف نمی کرد. باقی دیوارهای اتاق پر بود از تمثال و شمایل و یادگارهای مریم مقدس و کودکی عیسی. عاشق جمع کردن این چیزها بود. بعضی ها را در آخرین سفری که از طرف کلیسا به رم داشت با خودش آورده بود، سال ۱۹۸۶ وقتی مسافرت ها از سرگرفته شد. گاهی سربه سرش می گذاشتم و می گفتم اتاقش چیزی از یک کلیسای جمع وجور کم ندارد جز قربانگاه و بخور. در جوابم می گفت: " آره، ولی کی تقدیس می کنه، حتماً تو؟"
حتی جام کوچکی که پر از آب مقدس می کنند و در ورودی کلیساها می گذارند تا نمازگزارها موقع وارد شدن انگشت سبابه شان را توی آن بزنند و علامت صلیب بکشند، یکی شبیه آن توی اتاقش گذاشته بود. روی دیوار سمت راست درست زیر کلید برق.
نیم متر زیر این جام، "سینجر" کهنه جا خوش کرده بود، چرخ خیاطی پدالی. سال های آزگار و خیلی پیش تر از اینکه وارد خانه های دیگر مردم بشود، بکوب از آن کار می کشید. با اینکه سال ها می شد که دیگر از آن استفاده ای نمی کرد، اصرار داشت نگهش دارد. از لبه های آن به عنوان رف استفاده می کرد و رویش تمثال های کوچک می چید. کنار سینجر، گنجه ی چوبی لباس و کنار این یکی میز توالت با آینه ی بزرگ نشسته بود. جز شانه ای کوچک که مشتی موی سفید به آن گیرکرده بود و چند گیره ی مو، چیز دیگری که ربطی به بدن داشته باشد، روی میز نبود. همه چیز در خدمت روح بود. کتاب های دعا که روزگاری رفیق شفیقش بودند روی هم تلنبار شده بود، همین طور تصاویر کوچکی که کلیسا توزیع می کرد. بعضی به اندازه ی کارت پستال یا کمی کوچک تر، مریم مقدس تنها یا با عیسی مسیح، مار یوسف و مریم مجدلیه و بعضی قدیسان. عکس هایی هم بود که به یک مناسبت مقدس از عزیزانش گرفته شده بود، خواهر یا خواهرزاده ای موقع غسل تعمید. عکس هایشان را کنار قدیسه ها و قدیسان گذاشته بود تا از آن ها مراقب کنند.
وسط میز، جعبه ی چوبی کوچکی نشسته بود که یادم هست از ایتالیا خریده بودش، انواع تسبیح ها و صلیب "زنده" طلایی اش را توی آن می گذاشت. صلیب را به گردنش می انداخت و شک نداشت تکه ای از صلیب مسیح است. دیوار سمت چپ میز توالت پر بود از عکس مردان کلیسا. عکسی از پاپ ژان پل دوم با ردای سفید پاپی و لبخندی بر چهره. زیر آن هم عکس سراسقف پولس شیخوی دوم رهبر کلدانیان جهان که در منزلت دینی هم رتبه ی پاپ بود اما حنّه آن ها را زیر هم گذاشته بود. پای این دو هم عکس عمّانوئیل بیداوید که بعد از درگذشت شیخو به عنوان سراسقف انتخاب شد. پایین عکس نوشته شده بود: جناب عمّانوئیل بیداوید مثلث رحمت، اسقف بابل و کلدانیان جهان.
زیر عکس پاپ و سراسقف ها، عکسی از خودش گذاشته بود توی قاب کوچک، پالتوی مشکی سنگینی به تن کرده و رو به روی کاخ واتیکان ایستاده بود. از این سفر کلی خاطره داشت. شیفته ی رم شده بود اما همیشه هوای قدس را در سر داشت تا بالاخره سال ۱۹۶۶ به آنجا سفرکرد. بعد از آن هر وقت توی جلسات یا تلویزیون بحث فلسطین پیش کشیده می شد می گفت: "کی قدس برمی گرده تا بریم زیارت کلیسای قیامت؟"
در کنار همه ی عکس ها و خاطرات، حنّه با دو صلیب از قدس برگشت. یکی کوچک که روی بازویش نقش زده و زیرش نوشته بود ۱۹۶۶؛ تاریخ زیارتش. صلیب کوچکی که با خودش به زیر خاک برد. دومی هم که خیلی بزرگ تر بود و از جنس چوب زیتون، هنوز روی دیوار روبه روی تختش خودنمایی می کند.
یکی از پنجره ها را باز کردم تا هوای اتاق تازه شود. تصمیم گرفتم آن را باز بگذارم هر چند هوایی که توی اتاق ریخت سرد و گزنده بود. داشتم از اتاق می زدم بیرون و در را می بستم که از ذهنم گذشت؛ حنّه دلبسته ی اتاقش است، حتماً امروز سری به آن می زند. عصری قبل از اینکه سمت کلیسا بروم پنجره را می بندم.

۵

وقتی چای دم می دادم یاد بحث داغم با مها افتادم. هرچند او جانب احترام را نگه نداشت و ادب مرسوم میان ما را زیر پا گذاشت، صدایش را بلند کرد و افکارم را به تمسخر گرفت، اما دوست ندارم این ماه های باقی مانده قبل از سفر به خودش و شوهرش سخت بگذرد. هرچند عاشق تنهایی ام و به گوشه گیری عادت کرده ام، ولی بودن آن دو به این خانه ی درندشت که پهلوهایش خشکیده روح تازه ای بخشیده. او و شوهرش بار سنگین خانه را به دوش می کشند. لوی هرگز از کمک کردن شانه خالی نمی کند. از حق نگذرم آشپزی مها هم معرکه است. البته در این کار به پای حنّه نمی رسد، ولی از غذاهای که می پزد لذت می برم، به خصوص که دیگر از غذاهایی حاضری و سالادها و ساندویچ هایی که برای خودم می پیچیدم خسته شده بودم.
توی آشپزخانه نشستم که چایم را بخورم. دنبال راهی می گشتم تا فضای سنگینی را که بگومگوی دیشب باعث شده بود تلطیف کنم. فکر می کردم چطور می شود از اوقات تلخی های دیشب خلاص شویم. در دل به فکری که از خاطرم گذشت خندیدم. بعثی ها حتی توی زندان هم که باشند مایه ی دردسرند. خنده دار و مایه ی تاسف اینکه همه ی این دردسرها زیر سر طارق عزیز بود. این بار دوم بود که طارق روابط خانوادگی مرا تیره می کرد. در اواخر دهه ی هشتاد حنّه از من رنجید و در این رنجش پای طارق در میان بود. روزی به من گفت یکشنبه زن طارق را توی کلیسا دیده که از اول تا آخر مراسم عشاء ربانی اشک می ریخته. تمام یکشنبه ها کارش همین است. من هم توی حرفش آمدم که شاید می داند شوهرش چه ها می کند. حنّه به اعتراض گفت او مرد خداترسی است و کارهای بعضی دولت مردان دخلی به او ندارد. از این گذشته او همیشه درکارهای خیر پیش قدم می شود و آن موقع هزینه ی خرید چندین لوستر بزرگ و زیبا برای کلیسا را تقبل کرده بود. بعد شماتتم کرد که اگر به کلیسا می رفتم به چشم خودم می دیدم. به او گفتم این کمک ها بار مسئولیتش را کم نمی کند و چیزی از گذشته و سوابقش را پاک نمی کند. تازه مبالغی هم که تقبل می کند مقابل آن ریخت و پاش های زندگی شان رقمی نیستند. ضمناً چرا خودش با پای خودش به کلیسا نمی آید و دعایی نمی خواند تا کفاره ی گناهانش باشد؟ خود این کار، شایعات را دامن می زند و تایید می کند که او و میشل عفلق مسلمان شده اند. حنّه آتشی شد و گفت:
"بله؟ خودت چرا کلیسا نمی ری تا گناهات رو بشوری؟"
"من گناهی مرتکب نشدم، آزارم به کسی نرسیده."
"چه ربطی داره؟ درسته آزارت به کسی نرسیده ولی باید به تکالیفت عمل کنی."
من فقط در اعیاد و مناسبت ها به کلیسا می رفتم. سال ها بود که حنّه از من دست شسته بود و این خیال را که طبق دستورات ده گانه ی کتاب "یوم الرب" ادای واجبات کنم از سرش بیرون کرده بود، اما از هر فرصتی استفاده می کرد و نهیبی به من می زد؛ تو در انجام تکالیف دینی ات کوتاهی می کنی! هر چه هم به شوخی می گفتم تو به نمایندگی از من می روی، فایده نداشت. می گفتم تو هفت روز هفته را می روی کلیسا و جای هفت نفر عبادت می کنی. می توانی به انتخاب خودت شش نفر دیگر را نماینده کنی. چپ چپ نگاهم می کرد و سری تکان می داد و برمی گشت به سکوت خودش.
در ادامه ی سریال اعدام ها و تسویه حساب ها و کوچاندن ها، پنج روز پیش حکم اعدام طارق عزیز و چند نفر دیگر صادر شد. در شبکه های ماهواره ای و مطبوعات درباره ی انگیزه های اعدام طوفانی به پا شد. به خصوص که طارق پیر و مریض احوال بود. جدای از این او هر دخالتی را که هم قطارانش در کشتار کردها و شیعیان انجام داده بودند رد کرده بود. به گفته ی خودش او تنها یک مقام دیپلماتیک بوده و مسئول روابط خارجه.
بار اول که بین من و مها و لوی بحث درگرفت، اوضاع خیلی متشنج نشد. مها گفت سرتا پای مسئله سیاه بازی است و این جماعت به جای حل مشکلات مردم افتاده اند به اعدام یک عده پیر بی گناه. لوی نظرم را پرسید. من هم گفتم به نظرم این دادگاه ها از ابتدا به بی راهه رفته و از اساس غیرقانونی اند چون اشغالگرها علم شان کرده اند. باید تامل می کردند، نیازی به این همه عجله نبود. خود صدام هم نباید اعدام می شد، باید توی زندان می ماند و زجر می کشید. طارق عزیز اما با آن ها هم دست بود. مغز متفکر و برنامه ریز بعثی ها بود. او برنامه می داد و آن ها اجرا می کردند.
مها با لحنی تند از من پرسید: "می فرمایید اعدامش نمی کنن چون مسیحیه؟"
گفتم: "عزیزم داستان از مسیحی و مسلمون پیچیده تره. مسئله سیاسته و منافعه نه دین."
مها آن روز چیزی نگفت، اما در چهره اش خواندم حرفم به مذاقش خوش نیامده. دست جلوی صورت و دهانش گذاشت، انگار بخواهد حرفش را در گلو حبس کند.
اما دیروز وقتی موقع خوردن چای خبر جدیدی شنیدیم و بگومگو درگرفت، جلوی موج کلمات را نگرفت. گوینده ی اخبار گفت جلال طالبانی رئیس جمهوری اعلام کرده پای حکم اعدام طارق عزیز را امضا نمی کند و احترام خاصی برایش قائل است چون او یک مسیحی است. گوینده اضافه کرد واتیکان تلاش می کند با پادرمیانی مقدمات آزادی او را مهیا کند. مها سری تکان داد و گفت:
"مگه نه اینکه همین جماعت "حزب الدعوه" سال هفتادونه توی "مستنصریه" با نارنجک بهش حمله کردن و می خواستن بکشنش چون مسیحیه؟ اینا تروریست نیستن؟ جنایت کار کدومه که باید اعدام بشه؟ اونا یا طارق؟ آخرالزمان شده که تروریستا بیان یک آدم فرهیخته رو محاکمه کنن؟ حکومت قانون اینه؟
شوهرش پشت بندش آمد:
"کدوم قانون قربونت برم؟ همه شون یک مشت دزد و جنایت کارن. اسمش رو بذارن حکومت داغون نه قانون."
بعد هم صدای پسر طارق عزیز از پشت تلفن آمد که می گفت حکمی که علیه پدرش صادر شده سیاسی است. از سازمان ملل خواست برای آزادی پدرش پاپیش بگذارد چرا که هم بی گناه است هم بیمار.
یاد جلال و جبروت طارق افتادم، روزهایی که مثل سرورش فرت فرت سیگار برگ دود می کرد و به سوالات خبرنگاران جواب می داد. یادم آمد چطور یک بار خبرنگار بریتانیایی را به مرگ تهدید کرد. اما من تصمیم داشتم اوضاع را آرام کنم و روی آتش نفت نریزم. چیزی نگویم جز اینکه توی زندان بماند کفایت می کند. ولی مها دست بردار نبود. شعله ی بحث را بالا کشید و گفت:
"اگه از جماعت شون بود اعدامش نمی کردن، ولی خب مسیحیه و خونش حلال."
آرام جوابش دادم: پس اونایی که قبلش اعدام شدن چی بودن؟ همه مسلمون. این اولین و آخرین مسیحیه که اعدام می شه."
"آقاجان همه جا ما رو بدون محاکمه اعدام می کنن و کسی صداش در نمی آد. کلیساها رو آتش می زنن و مردم رو فراری می دن و ما رو چپ و راست می کشن."
"دخترم فقط کلیساها رو نمی سوزونن. مساجدی که سوخت خیلی بیشتر بود و ده ها هزار مسلمون کشته شدن."
"آره، بذار به جون هم بیفتن و دست از سر ما بردارن. ما چه کار داریم؟
"داستان چه کار داریم و نداریم نیست. حکومت از هم پاشیده و اقلیتا هم جز حکومت قوی پشت و پناهی ندارن. ما نه حزبی داریم نه ملیشیایی و نه کشکی."
اما این حرف ها توی کت مها نمی رفت و دست بردار نبود. حاضر نبود بحث و جدل را جایی درز بگیرد و ادامه داد:
"مگه فقط اینجاس؟ توی مصر هم همین آش و همین کاسه س. مصر که حکومتش قویه. اونجا هم مسیحیا رو سر می برن و کلیساها رو آتش می زنن. اینا دست از سرمون برنمی دارن. می خوان ما رو بندازن بیرون.
شوهرش که خیلی هم بی طرف نبود سکوتش را شکست و گفت:"فقط ما نیستیم عمو. بدبخت صبیا و ایزدیا توی شمال. ببین چه بلایی سرشون اومد. مسلمونا نمی خوان کسی غیر خودشون اینجا بمونه."
"مسیحیت چطور منتشر شد؟ با حرف و جانم فدایت شود؟ اگه اون امپراطور رم نبود که اسمش یادم رفت، همون که مسیحی شد، مسیحیت به این سرعت همه گیر نمی شد. هر وقت هم پاشون به یک شهر می رسید، هرکی مسیحی نمی شد سرش رو می زدن. نه حرف از جزیه ای بود و نه درد و درمونی. توی جنگای صلیبی و فتح آمریکای شمالی و جنوبی بیست میلیون آدم نفله شدن اون هم به مبارکی کلیسا."
"عمو من از این چیزا سر در نمیارم. همه ی اینا مال گذشته اس. مشکل ما حالاس. همین امروزه. مثل روز روشنه مسلمونا چشم دیدن ما رو ندارن. اونا می خوان کشور فقط مال خودشون باشه."
"مال اونا یعنی چی؟ کشور مال همه اس. ما جد اندر جد اینجا بودیم. ما قبل از همه بودیم. این رو تاریخ می گه... از عهد دقیانوس. از کلدانیا، عباسیا و عثمانیا تا تاسیس دولت مدرن عراق. این رو موزه ها گواهی می دن. ما قبل از همه بودیم. اگه کشور ما نیس، کشور کیه؟ می شه بگی؟"
مها آهی کشید و سوزناک گفت: "آخر و عاقبت ما همین موزه هاس. عمو شاید قبلاً سرزمین ما بوده. روزی روزگاری بود.... گذشته ها حالا دیگه گذشت. حالا همه شدیم کافر و ذمی."
"نه کافر و نه کشک. تا اوضاع آروم بشه خیر و برکت برمی گرده. کم کمک. حالا هم اوضاع خیلی بهتر از سه چهار سال پیشه."
"چطور برمی گرده عمو؟ می شه بگی چطور؟ بعد از این همه بکش بکش و کوچوندن مردم؟"
"عزیز من، کشورا و ملتایی سراغ داریم که از این بدتر به سرشون اومد، ولی آخر سر اوضاع شون سامون گرفت. این حرکت تاریخه."
"عمو قربونت برم این حرفا کدومه؟ برو بیرون ببین با مردم توی کوچه و خیابون و محل کار چه می کنن بعد بگو اوضاع درست می شه. محاله اوضاع عادی بشه."
هر لحظه بیشتر گُر می گرفت. دست راستش را هم به کمک گرفته بود و توی هوا می چرخاند. شوهرش با دست چپش بازویش را گرفت بلکه کمی آرام بشود. اما دست بردار نبود و ادامه داد:
"بفرمایید ما کی اوضاع مون صددرصد درست بود، بدون تفرقه و نژادپرستی؟"
"جان دلم، با همه ی احترامی که برات قائلم تو هنوز کم سن وسالی. چیزی که الان داره اتفاق می افته پیش بینی نشده اس. روزی روزگاری..."
پرید توی حرفم:
"من روزی روزگاری حالیم نیست عمو. نمی خوام هم بدونم... می خوام مثل همه ی آدما یک زندگی محترمانه داشته باشم."
"البته... حقته، ولی تاریخ..."
باز هم توی حرفم پرید: "خدا خیرت بده، کدوم تاریخ؟ راستش رو بخوای تو توی گذشته ها زندگی می کنی عمو."

مریما

سنان انطون

 مترجم: محمد حزبایی زاده



حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

نظرات کاربران درباره کتاب مریما