فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قدرت تضادها

کتاب قدرت تضادها
زنان و مردان چگونه با استفاده از اختلافهایشان، زندگی مشترک شاد و بادوامی داشته باشند؟

نسخه الکترونیک کتاب قدرت تضادها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قدرت تضادها

هر سازمانی یک سیستم است و ازدواج را هم می‌توان یک سیستم در نظر گرفت. برای این‌که سیستم ازدواج سلامت باشد؛ لازم است چهار نقش به اجرا دربیاید. اولین نقش، انجام‌دادن بی‌شمار وظایف مختلف است: مراقبت از هم، مراقبت از فرزندان و خانه، کسب درآمد کافی برای حمایت از خانواده و وظایفی از این دست. علاوه بر این، چون این یک سیستم است، خانواده باید قوانین و نظم خودش را داشته باشد؛ در غیر این صورت دچار هرج‌و‌مرج و آشفتگی می‌شود. سوم این‌که تغییر و سازش، لازم است؛ چون ازدواج یک تعهد چندلایه است و در طول زمان، پدیده‌ها دستخوش تغییر می‌شوند تا به کارآمدی برسند. و در نهایت، خانواده به فرهنگ وابستگی متقابل احتیاج دارد که بر اساس صمیمیت، مراقبت دوجانبه و... عشق باشد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قدرت تضادها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«با هم می جنگید؟ کاملا مشخص است که شما دوتا برای هم ساخته نشده اید»

فرهنگ غربی برای این که همه چیز را بغرنج تر کند، این فرهنگ را پرورش می دهد که اگر خیلی با هم درگیر می شوید، یعنی برای هم ساخته نشده اید. مبتکر روش گشتالت درمانی(۴)، «فریتز پرلز»(۵) حتی می گوید: «من کار خودم را می کنم و تو کار خودت را. من به خاطر این به دنیا نیامده ام که انتظارات تو را برآورده کنم و تو هم به خاطر این به دنیا نیامده ای که بنا به خواسته های من زندگی کنی. تو، تو هستی و من، من؛ و اگر ما بر حسب اتفاق، همدیگر را پیدا و درک کردیم، همین زیباست. در غیر این صورت نمی شود کاری در این مورد انجام داد و به این روند کمک کرد.»
این روند، به شکل گیری این تصویر کمک می کند که جایی در این جهان، پرنس یا پرنسس ایده آل، یک همسر ماورایی هنوز در انتظار ماست تا کاملا با ما جفت وجور شود و یک زندگی رویایی شبیه فیلم های هالیوودی برای مان بسازد که در آن هیچ وقت با هم درگیر نمی شویم. کاملا با هم هماهنگیم. تا ابد دست های هم را می گیریم و در لذت ابدی، به هم لبخند می زنیم. درست مثل همان پوستری که به آن اشاره کردیم. فقط به جست وجو ادامه بده، پیدایَش خواهی کرد.
واقعا، غیر از فیلم ها یا رمان های سطحی و سریال های آبکی، تا حالا چنین زوجی را در جایی دیده اید؟ من در کل عمر طولانی ام، فقط دو مورد از این زوج ها را دیده ام که یکی از آن ها دراولین سال رابطه شان به سر می برند، در نتیجه احتمالا برای قضاوت هنوز زود است.
چنین رابطه هایی وجود ندارند یا به شدت کمیاب اند، چون ما سبک های زندگی و علاقه های متفاوتی داریم که درست بعد از ماه عسل شروع به برخورد با هم می کنند. رویای یک زوج شاد که هیچ نوع درگیری با هم ندارند، در بهترین حالت، فقط یک آرمانشهر است.
چرا این طور است؟ چون تفاوت ها همدیگر را جذب می کنند و اختلاف در سلایق، به شکل اجتناب ناپذیری باعث بروز درگیری های کوتاه مدت می شود. نکته ای که قصد دارم در این کتاب به آن اشاره کنم این است که درگیری ها الزاما مخرب نیستند. بلکه برعکس، این که ما چطور این درگیری ها را حل وفصل کنیم، درست همان چیزی ست که باعث می شود روابط مان را بسازیم و یک فرهنگ خانوادگی سالم داشته باشیم. فرهنگی نه با وجود درگیری ها، که با اتکا به وجود آن ها.
خیلی از کتابچه های خودآموز برای خانواده ها، ایده های غلطی به شما می دهند و همان راه های اشتباه را به ده ها هزار شیوه ی مختلف بسته بندی می کنند و به خورد خانواده ها می دهند. هدف ‎شان این است که درگیری ها را کم یا حذف کنند. شاید این هدف خوبی به نظر برسد، ولی توجه کنید که چه پیام ضمنی دارد: این ایده که درگیری، دشمن ماست، همان چیزی ست که باید با آن مبارزه کنیم و آن را از بین ببریم. هر چند درگیری ها ناخوشایندند و حتی می توانند کاملا رنج آور باشند، ولی کاملا طبیعی ست که سروکله شان در روابط صمیمانه مان پیدا شود. نیازی نیست با آن ها مثل یک رویداد غیرعادی برخورد کنیم، یا آن ها را نشانه ای از بدبودن اوضاع بدانیم یا فکر کنیم که باید حذف شوند.
برعکس، درگیری، یک نمود طبیعی و قابل پیش بینی ست و نکته ی کلیدی ماجرا این است که چطور این انرژی عظیم را به سمت اهداف سازنده هدایت کنیم؛ آن هم به جای این که اجازه دهیم مخرب و ویرانگر باشد (بعدا خواهیم دید که چرا درگیری، یک موضوع طبیعی و حتی خوشایند است و در خصوص آن چه کار باید کرد).
پس راحت باشید؛ اگر در زندگی مشترک یا در خانواده دچار درگیری می شوید، نشانه ی این نیست که برای هم ساخته نشده اید یا اساسا چیز بد و اشتباهی در زندگی شما در جریان است. نشانه ی این است که خانواده تان دارد مراحل طبیعی رشدش را طی می کند.

آن چه اهمیت دارد این است که چطور با درگیری ها برخورد می کنید؛ آن ها را سازنده کنید.

راز موفقیت یک خانواده

چه چیزی باعث می شود یک خانواده موفق باشد؟ چطور می توانیم موفقیت را اندازه بگیریم؟ آیا فرمولی برای محاسبه ی موفقیت وجود دارد؟
به این نتیجه رسیده ام که موفقیت (در هر سیستمی و نه فقط در خانواده) تابعی ست از همدلی بیرونی تقسیم بر نبود همدلی درون خانواده. اجازه دهید توضیح دهم که منظورم از این حرف چیست.
سطح اول: یکپارچگی فردی
بنا بر اصول فیزیکی، انرژی در هر نقطه از زمان، ثابت است. یعنی انرژی، محدود است. مقدار انرژی که در اختیار دارید بی نهایت نیست. درواقع، حتی پربارترین و بهره ور ترین انسان ها هم در هر روز، بیست وچهارساعت در اختیار دارند. چیزی که من متوجه شده ام این است که انرژی ثابت به شکل قابل پیش بینی، تقسیم بندی می شود. چطور؟ انرژی، اول، صرف حل کردن درگیری های درونی و تضادهای درونی ما می شود. انرژی اضافی؛ در صورتی که بعد از این مرحله، انرژی ای باقی بماند، صرف رسیدن به اهداف فردی و حرفه ای در دنیای بیرون می شود.
تصور کنید هر صبح که از خواب بیدار می شوید، یک مخزن انرژی در اختیار دارید. با این انرژی قرار است با روز خودتان و با چالش های این دنیا رودررو شوید. حالا چه می شود اگر فردی بیماری باشد؟ فرض کنید به ملاقات دوستی می روید که در بیمارستان است. دکتر می گوید این ملاقات نباید بیش تر از پنج دقیقه طول بکشد. چرا؟ چون دوست تان انرژی برای شما ندارد. او باید همه ی انرژی را که در اختیار دارد، صرف خوب شدنش کند. انرژی به شکل قابل پیش بینی، قبل از هرچیز به سمت درون می رود تا به او کمک کند روی مشکل درونی خودش غلبه کند.
تا حالا فکر کرده اید افراد بیمار چرا این همه می خوابند؟ آن ها برای بهتر شدن به انرژی احتیاج دارند. بدنِ دوستِ شما به انرژی احتیاج دارد تا خودش را بهبود دهد، در نتیجه استفاده ی بیرونی از انرژی را متوقف می کند و آن را مستقیم به درون بدن می فرستد.
بیایید مثال دیگری را با هم مرور کنیم؛ شخصی را در نظر بگیرید که به بهترین مدرسه ی کسب وکار رفته، همه ی دروس MBA را با نمره ی عالی پشت سر گذاشته است و والدینش سرمایه ای بالغ بر صدها میلیون دلار در اختیارش گذاشته اند. تحصیلات خوب، مقدار قابل توجهی پول و بیایید فقط برای سنجش بهتر فرض کنیم که این فرد قیافه ی خوب و ظاهری عالی هم دارد. آیا این فرد، همسر و پدر موفقی خواهد بود؟ در شغلش موفق می شود؟ به نظر می رسد همه چیز دارد: پول، ظاهر خوب و تحصیلات. ولی باید به شما بگویم که این فرد به هر دلیلی هیچ عزت نفس و اعتماد به نفسی ندارد. در این صورت چه می گویید؟ با تلاش و آموزش کافی، خیلی ها می توانند به دانشگاه بروند و نمره های عالی بگیرند. ولی وسعت بخشیدن به قلب، تقویت احساس و بالابردن هوش هیجانی به این سادگی ها نیست. این فرد از نظر عاطفی، پر از مسائل حل نشده است. مدام خودش را زیر سوال می برد، نمی داند دارد کار درستی می کند یا نه، از این که مردم چطور در موردش فکر می کنند، در رنج و عذاب است، نمی داند به کدام سمت دارد می رود. حالا واقعا فکر می کنید در زندگی تا چه اندازه به موفقیت می رسد؟ زیاد نه، چون کل انرژی اش در جایی بین گوش هایش هدر می رود. در تعارض و گفت وگوی مداومی که در مغزش در جریان است، گیر افتاده است. صد میلیون دلار در حساب بانکی، مثل داشتن یک رولزرویس است؛ بدون این که کلیدی برای روشن کردنش داشته باشی. تحصیلاتش چیزی نیست جز یک برگ کاغذ؛ چون به دردش نمی خورد. همه ی این ها یک هدررفت کلی ست.
در مورد روابطش چطور؟ این فرد دائم از نظر عاطفی شکست می خورد و در نتیجه ذهنش خیلی درگیر است. همه ی انرژی اش به درون کشیده می شود. مثل این است که ذهنش و عواطفش همیشه با هم درگیرند. انرژی باقی نمی ماند که آن را صرف اهداف یا خانواده اش کند. شما نمی توانید روابط خوبی با مردم برقرار کنید؛ مگر این که قبل از هرچیز رابطه ی خوبی با خودتان داشته باشید. در این صورت شما به پدر یا همسری تبدیل می شوید که «هزینه ی نگهداری اش بالاست»؛ کسی که در خودش فرو رفته، در افکار و احساساتش گم شده و در دنیای درونی خودش، سردرگم است. به این ترتیب همه ی انرژی تان صرف تعارضات درونی می شود و چیز زیادی باقی نمی ماند که به خانواده اختصاص دهید.
به بیان دیگر، موفقیت از درون به بیرون جریان پیدا می کند؛ نه از بیرون به درون. آن چه بیش تر از هرچیز در زندگی موفق، اهمیت دارد، سطح عزت نفس و اعتمادبه نفس درونی شماست. این توضیح می دهد که چرا اغلب، افرادی را می بینیم که از دل سختی ها بیرون آمده اند؛ ولی فهم و درک درونی قوی دارند و در زندگی به موفقیت های بزرگی می رسند؛ در حالی که بعضی های دیگر ظاهرا همه چیز دارند، ولی در درون، اعتماد به نفس و عزت نفس کافی ندارند و زندگی خانوادگی و حرفه ای شان مصیبت بار است.
می شود گفت که قبل از داشتن یک خانواده ی موفق، هرکدام از دو شریک زندگی باید عزت نفس و اعتمادبه نفس کافی داشته باشند. هرکدام از طرفین باید از نظر درونی به «اجماع و کمال» رسیده باشند، در درون، یکدست و یکپارچه باشند، تا بعدها بتوانند یک خانواده را رهبری کنند.
سطح دوم: یکپارچگی همسران و خانواده
تا این جا نشان دادیم که در صورت نبود اعتماد و احترام، در سطح فردی با چه مشکلاتی روبه رو می شویم. حالا بیایید برویم به سطح بعدی: همسران و خانواده.
بیایید فرض کنیم ما از نظر فردی، احساس یکپارچگی می کنیم و اعتمادبه نفس و عزت نفس کافی داریم. نهایت سعی مان را می کنیم تا به سطح تحصیلات عالی برسیم، خودمان را تربیت کنیم، شغل خوبی به دست آوریم و بعد، کارمان را به نحو احسن انجام دهیم. چرا این همه به خودمان زحمت می دهیم؟ چون خودمان را با جهان بیرون و بازار کار تلفیق کنیم.
حالا تصور کنید بهترین شغل جهان را دارید، پول زیادی به جیب می زنید و تحسین و احترام بقیه را هم دارید. ولی وقتی وارد خانه می شوید، در نهایت ناامیدی به استفاده از مخدرات روی می آورید یا به اینترنت، تلویزیون یا هر چیز دیگری پناه می برید تا از رودررو شدن با زندگی خانوادگی تان فرار کنید. چون سر هر مساله ای می جنگید. مسائل، همیشه مارپیچی به نظر می رسند. درگیری ها و دعواها از کنترل خارج می شوند، حتی بعضی وقت ها سرِ چیزهای خیلی جزیی، احساساتی می شوید. در نتیجه در سطح فردی به احتمال زیاد یکپارچگی و اتحاد درونی کافی دارید، اعتمادبه نفس و عزت نفس تان خوب است؛ ولی در سطح زندگی مشترک و خانواده، از احترام و اعتماد متقابل خبری نیست.
نبود یکپارچگی درونی در خانواده وجود دارد. شما «با هم» نیستید.
خلاصه کنیم؛ حس می کنید انگار خودتان را به‎ زور در زندگی، جلو می برید؛ با احساسی از «دیگر نمی توانم تحمل کنم». در میان مدت یا بلندمدت، وقتی دیگر دارید به طلاق فکر می کنید، همه چیز روی یک شیب لغزنده پیش می رود و به نظر می رسد جنگ بر سر یک عامل اساسی و مداوم، همه ی انرژی تان را به درون می مکد.
من در چهل سال فعالیت مشاوره ای ام در بیش از پنجاه ودو کشور جهان بارها و بارها این روند را دیده ام. در طول این مشاوره ها به صدها هزار مدیرعامل آموزش داده ام و دیده ام که چطور یک مدیر بااستعداد، یک ستاره، ناگهان بی حس و بی روح می شود، هیچ برقی در چشم هایش وجود ندارد، هیچ توانمندی در او به چشم نمی خورد و به نظر می رسد هیچ اشتیاقی برای کارکردن نداشته باشد. آن همه انرژی ناگهان کجا رفته است؟ باید گفت صرف جنگیدن با شریک زندگی اش شده. آن همه انرژی، در خانه اش، در حقیقت در خانواده اش هدر رفته است. او هیچ انرژی برای مواجهه با دنیای بیرون ندارد؛ چون نزاع های خانوادگی همه ی انرژی داخل مخزن را مصرف می کند.
چنین خانواده ای چطور قرار است در نهایت به موفقیت برسد؟ مطمئنا در مسیر موفقیت خیلی جلو نمی رود؛ چون همه ی انرژی اش در درون، در تاروپودِ نداشتن یکپارچگیِ درونی هدر می رود. چرخه ی بی پایانی از دعواهای ویرانگر، کل این انرژی را به درون می مکد.
از نظر فرهنگی، بیش از اندازه روی بُعد بیرونی ما تاکید می شود. ما بیش تر تلاش می کنیم در دنیای بیرون به موفقیت برسیم، غذای مان را سر میز بخوریم(۶) و سعی کنیم سبک زندگی مان را ارتقا دهیم. با وجود این، چون مقدار انرژی ما ثابت است، زمان و انرژی کم تری را صرف رابطه با خود، همسر و فرزندمان می کنیم. درنهایت، ابعاد درونی آن ها را به شدت نادیده می گیریم. نباید تعجب کرد چرا امروز رسیدن به یک خانواده ی سالم و موفق برای خیلی از مردم غیرممکن شده است.
سری بزنید به بورلی هیلز(۷) و سلبریتی های میلیاردی را ببینید که به هرجور یکپارچگی خارجی و موفقیت بیرونی که انسان می تواند برسد، رسیده اند و توجه کنید که خیلی های شان الکلی می شوند یا سرنوشت شان به خودکشی می رسد؛ چون در زندگی شان دچار نبودِ یکپارچگی درونی هستند؛ هم درون خودشان و هم درون خانواده های شان. این موضوع، تصادفی نیست. آن ها به خاطر نبود توازن شدید بین یکپارچگی بیرونی بالا و یکپارچگی نداشتن شدید در درون، به رنج و ناراحتی می افتند.
باید به صورت همزمان در هر دو بُعد پیشرفت کنیم و توالی درست را رعایت کنیم: اول، یکپارچگی درونی. فقط نباید در یک بُعد، جلو رفت و دیگری را نادیده گرفت. منظورم پیشرفت نکردن در یکی، با وجود رشد بیش از اندازه ی دیگری ست. راهکار درست این است که هم در درون و هم در بیرون به سمت یکپارچگی حرکت کنیم. باید در سطح فردی، در سطح خانوادگی و در سطح بیرونی و شغلی به بلوغ برسیم. ولی یادتان باشد همان طور که قبلا اشاره کردیم، موفقیت از درون به بیرون اتفاق می افتد.
در حقیقت ستاره ی سینما شدن هیچ وقت نمی تواند خوشحال تان کند، اگر از درون به یکپارچگی نرسیده باشید. تنها راه حل این است که نهایت تلاش تان را بکنید تا شالوده ی درونی تان را تقویت و قدرتمند کنید، در غیر این صورت هر موفقیتی که در دنیای بیرون به شما روی آورد، خیلی زود فرو می ریزد؛ مثل قصری که روی شالوده ی مقوایی بنا شده باشد.
در این کتاب، به شما نشان خواهیم داد چطور آن انرژی را که در دعواهای درونی ویرانگر هدر می رود، به حداقل برسانید.

پیشگفتار مترجم

نزدیک ترین شما به مقام و جایگاه من در روز قیامت، کسانی هستند که با همسران شان بهتر رفتار می کنند (پیامبر اکرم(ص) وسائل الشیعه/ج۸/ص۵۰۷).

تقریبا دوسالی می شود که با آثار «ایساک آدیزس» این استاد و متفکر اهل مقدونیه آشنا شده ام. یکی از ویژگی های این اندیشمند، نگاه به طبیعت و اطرافش با دیدی مدبرانه و فلسفی ست که سعی می کند از آن ها برای ارائه ی تحلیل و مشاوره های راهبردی خود استفاده کند. حقیقتا وقتی آثار «آدیزس» را مطالعه می کنم، ذهنم درگیر آیاتی از قرآن کریم می شود که اصرار به تدبر بر خلقت و عالم هستی دارد.
این استاد را همه ی اهل نظر در علم مدیریت به خوبی می شناسند و با تئوری های معروف او در این زمینه آشنا هستند. اما این کتاب او جنبه ای دیگر از اندیشه هایش را معرفی می کند. اندیشه هایی که با استفاده از اندوخته های زندگی پرفرازونشیبش و در ضمن، تجربه ی مشاوره در سازمان های مختلفی که کار کرده، به دست آمده است و از اثربخشی آن ها در زمینه ی زندگی زناشویی استفاده شده است و از این جهت، کاری بی نظیر و متفاوت محسوب می شود. قصد این را ندارم که بگویم تمام سطرهای این کتاب، وحی منزل است؛ ولی حقیقتا نوع نگاه و تحلیل اجزا و ارکان زندگی زناشویی از سوی این استاد، قابل تامل و کاربردی ست.
بر این اساس، سه توصیه در ابتدای خواندن این کتاب به عزیزان دارم. نخست آن که تمام صفحات کتاب را با تدبر و تعمق مطالعه کنید تا کاملا مطالب در ذهن و جان شما ته نشین شود. دوم، خود را برای اصلاح و به کاربستن توصیه های این کتاب آماده کنید. یک نکته را همیشه به خاطر بسپارید؛ اصلاح، دردآور است و رنج بسیار دارد. ما گونه ی انسان به علت سازوکار درونی مان نسبت به دردها واکنش نشان می دهیم. مثلا اگر دقت کرده باشید وقتی یک جوش چرکی را می خواهیم تخلیه کنیم به علت درد، سیستم عصبی مان مانع از ادامه ی کار می ‎شود؛ به گونه ای که وقتی خردسال هستیم؛ به طور کامل مانع از انجام این کار می شویم، چون فهم و درک این را پیدا نکرده ایم که این کار، لازم و ضروری ست. در هنگام بزرگسالی نیز می دانیم دردآور است؛ ولی تحمل می کنیم؛ چون این درد را ضرورتی برای یک اصلاح می دانیم. حتی اگر نتوانستیم خودمان انجام دهیم، از فرد دیگری برای این کار کمک می گیریم؛ چرا؟ چون او درد ما را درک نمی کند و سیستم عصبی او مانع ادامه ی کار نمی شود. پس قبول کنیم اصلاح، دردآور است و نیازمند درک و شعور؛ تا با اتکا به آن، بر خود مسلط شویم. سوم آن که به تاسی از آموزه های این کتاب، در بازنگری های خود انصاف را رعایت کنید که امیرالمومنین علی(ع) فرمود: انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود (الانصاف یرفع الخلاف و یوجب الائتلاف. غررالحکم). البته خود این مورد نیز در عمل و اجرا بسیار سخت به نظر می رسد.
در انتهای این نوشتار لازم می دانم از زحمات دوست عزیزم جناب آقای حسین یاغچی که در ترجمه و ویراستاری این کتاب، بنده را کمک فراوان کرده اند، تشکر کنم. امیدوارم این کتاب بتواند راهنمای مفیدی برای اصلاح نتیجه بخش سبک زندگی شما خواننده ی عزیز باشد.

محمدحسین اکبرزاده
عید فطر سال ۱۴۳۹ هجری قمری
خرداد ۱۳۹۷ هجری خورشیدی

مقدمه

من یک مشاور مدیریتی هستم. درواقع، واژه ی «مشاور» صحیح ترین واژه برای توصیف کاری که می کنم، نیست؛ من سازمان درمانی یا شرکت درمانی می کنم.
سیستم سازمان درمانی که من بیش از چهل سال روی آن کار کرده ام، در بیست کتاب و به بیست وشش زبان زنده ی دنیا و در قالب هزاران صفحه پروتکل و راهکار مختلف منتشر شده است. به کمک موسسه ی آدیزس، این روش از طرف شرکت های زیادی در کل جهان به کار گرفته می شود. این موسسه در حال حاضر در ده کشور شعبه دارد.
در طول سال های متمادی کار با صدها شرکت و هزاران مدیرعامل، بازخوردهایی از مشتریان مان دریافت کرده ام و متوجه شده ام روش «آدیزس» که همین حالا در کارهای مشاوره ای مان استفاده می شود، می تواند همین تاثیر مثبت را روی زندگی خانوادگی هم به جای بگذارد. مردم به ما می گویند این روش، پویایی ازدواج شان را دستخوش تغییر کرده و آن را به سمت بهتر شدن سوق داده است. بعضی ها حتی می گویند این روش باعث حفظ و بقای زندگی مشترک شان شده است. البته منظور من، مشکلات طبیعی در زمینه ی برقراری ارتباط و مسائل پیرامون آن است که هر فرد ممکن است در زندگی مشترکش با آن روبه رو شود؛ نه مسائل و مشکلات آن دسته از کسانی که دچار اختلالات روانی هستند و برای کنارآمدن با زندگی مشترک شان به درمان های تخصصی احتیاج دارند.
از من خواسته شد کتابی بنویسم در این خصوص که روش «آدیزس» را چطور می شود در بطن زندگی خانوادگی پیاده کرد. مشکل این بود که برای نوشتن چنین کتابی اصلا وقت نداشتم. من سال ها مشغول کار با شرکت های بزرگ و رهبران سراسر جهان بوده ام. با این حساب چطور می شود شروع به نوشتن چنین کتابی در این زمینه کرد؟
خوشبختانه «یچزکل» و «روث مدانز» شیفته ی تئوری های من شده بودند و از من خواستند کتابی در زمینه ی سبک های «آدیزس» (PAEI) و انیاگرام ها (که حوزه ی تخصصی خود آن هاست) بنویسند. قبول کردم و این کتاب، منتشر و به سه زبان ترجمه شد.
بعد از آن، متوجه شدم آن ها چیزی بیش از آموزش انیاگرام ها انجام داده اند و با استفاده از انیاگرام ها به آموزش خانواده و روابط خانوادگی پرداخته اند. آن ها از من پرسیدند: «چرا از تئوری «آدیزس» هم در همین زمینه استفاده نکنیم؟»
بر این باور بودند که این موضوع بزرگی ست و به این ترتیب بود که ایده ی نوشتن این کتاب شکل گرفت. «یچزکل» و «روث»، هر دو در سخنرانی های من هم شرکت کردند و تئوری «آدیزس» را خیلی خوب یاد گرفتند. کتاب هایم را خواندند و از مواد اولیه اش برای نوشتن طرح اولیه ی کتاب استفاده کردند. من روی این روند نظارت داشتم و هرجا فکر می کردم مفاهیم به اندازه ی کافی واضح نیستند، مطالبی اضافه می کردم و اصلاحاتی انجام می دادم. کلا می خواهم بگویم این کتاب بدون آن ها نوشته نمی شد و من به خاطر تلاش شان از آن ها سپاسگزارم.

تئوری «آدیزس» چیست؟

هر سازمانی یک سیستم است و ازدواج را هم می توان یک سیستم در نظر گرفت. برای این که سیستم ازدواج سلامت باشد؛ لازم است چهار نقش به اجرا دربیاید. اولین نقش، انجام دادن بی شمار وظایف مختلف است: مراقبت از هم، مراقبت از فرزندان و خانه، کسب درآمد کافی برای حمایت از خانواده و وظایفی از این دست.
علاوه بر این، چون این یک سیستم است، خانواده باید قوانین و نظم خودش را داشته باشد؛ در غیر این صورت دچار هرج و مرج و آشفتگی می شود. سوم این که تغییر و سازش، لازم است؛ چون ازدواج یک تعهد چندلایه است و در طول زمان، پدیده ها دستخوش تغییر می شوند تا به کارآمدی برسند. و در نهایت، خانواده به فرهنگ وابستگی متقابل احتیاج دارد که بر اساس صمیمیت، مراقبت دوجانبه و... عشق باشد.
متوجه شده ام برای این که خانواده بتواند به همه ی این کارکردها دست پیدا کند، باید چهار نقش در خانواده ایفا شود: (E)،(A)،(P) و (I)؛ از ترکیب این حروف عنوان (PAEI) به دست آمده است. هر زمان یک یا تعدادی از این نقش ها به خوبی ایفا نشوند، ازدواج چیزی کم خواهد داشت و ممکن است به مشکل بخورد.
نقش های (PAEI) با هم سازگار نیستند و هیچ فردی نیست که بتواند به صورت همزمان همه ی این نقش ها را بر عهده بگیرد. در نتیجه ازدواج به شکل الزامی از اجزایی تشکیل شده است که مکمل هم هستند. یکی از طرفین، بعضی نقش ها را ایفا می کند و طرف دیگر، بقیه ی نقش ها را برعهده می گیرد. این پدیده توضیح می دهد که چرا معمولا آدم های متفاوت، همدیگر را جذب می کنند.
مشکل این جاست وقتی افرادی که سبک وسیاق شان با هم فرق دارد، کنار هم قرار می گیرند، درگیری پیدا می شود. درگیری یا می تواند ناکارآمد باشد و باعث طلاق شود، یا می تواند به رشد و خودشکوفایی برسد. چیزی که باعث این تفاوت می شود این است که آیا احترام و اعتماد متقابل در خانواده وجود دارد یا نه.
این که معنی احترام و اعتماد متقابل چیست و چطور می شود ایجادش کرد و پرورشش داد، هدف اصلی این کتاب است.
امیدواریم این کتاب نه تنها برای تان جالب باشد که کمک تان کند زندگی مشترک بهتری داشته باشید.

بخش یک: ازدواج ها و خانواده های امروزی؛ اوضاع از چه قرار است؟

دنیا دارد تغییر می کند

«وقتی بچه بودم، پدرم اختیار همه چیز را در دست داشت و مورد احترام بود.» «تامی»، سی وچهارساله و متاهل که دو بچه ی کوچک دارد، این را می گوید و ادامه می دهد: «همیشه و در همه چیز، او بود که حرف آخر را می زد. آن موقع فکر می کردم بالاخره یک روز هم نوبت من می شود. حالا پدر شده ام؛ ولی درواقع، حس پادری دارم. کل روز جان می کَنَم و وقتی آخر شب برمی گردم خانه، دیگر هیچ احترامی برای نقش خودم به عنوان یک همسر و یک پدر حس نمی کنم. وقتی چیزی به همسرم پیشنهاد می دهم، دلخور می شود و اگر سعی کنم چیزی را تحمیل کنم، درست همان طور که پدرم می کرد، حس می کند دارم کنترلش می کنم.»
«جودی»، همسر «تامی» هم عمیقا ناراضی ست. «یادم می آیم که مادرم گریه می کرد... همیشه افسرده بود... همیشه یک گوشه کز می کرد. هیچ صدایی از او درنمی آمد. نمی خواهم مثل او باشم.» «جودی» ادامه می دهد: «من شاغلم. زنی باهوش و مستعد. نظرات و ایده های خودم را دارم و می خواهم به آن ها گوش کنند. این را قبول نمی کنم که در تصمیماتی که در خانه ام گرفته می شود، سهمی نداشته باشم. دلم می خواهد همسرم نه تنها در تصمیمات که در کارهای خانه هم سهیم باشد. من هم درست مثل او تمام روز کار می کنم و این حداقل چیزی ست که انتظار دارم. اوضاع عوض شده. حالا دیگر زن و شوهر باید در همه چیز شریک هم باشند.»
اوضاع از چه قرار است؟ ما داریم بازسازی کلی روابط زن و مرد را می بینیم. فرهنگی که این دو را از هم مجزا می کرد، دچار تغییر و تحول شده است. به نظر می رسد تغییر پرشتابی که دنیا را در برمی گیرد، هر خانواده را هم تحت تاثیر خودش قرار می دهد. بعد از هزاران سال، انگار نقش هایی که به واسطه ی وجود سنت، مثل صخره، محکم و استوار به نظر می رسیدند، ناگهان از پایه و اساس دچار تغییر شده اند و خانواده ها به‎صورت غیرعادی، با بی ثباتی روبه رو هستند. دیگر هیچ چیز شفاف نیست. ناگهان به ما گفته می شود مردان و زنان، هرکدام از «سیاره هایی جداگانه» هستند و برنامه های آموزشی، سمینارها و کتاب ها و درواقع، صنعتی بزرگ پیرامون این فرهنگ در حال تغییر، شکل می گیرد تا به مردم کمک کند از دل این هرج ومرج، روابط شان را هدایت کنند.
شما به عنوان یک همسر یا پدر می خواهید خودتان را تحمیل کنید؛ درست مثل یک «جان وین»(۱) واقعی. مصمم و قدرتمند روی میز، مشت بکوبید تا در خانواده، حرف آخر را شما بزنید. اگر بچه دارید احتمالا به شما خیره می شوند و فکر می کنند دقیقا همین است؛ یک تصویر نخ نماشده از مرد در فیلم های قدیمی که از این که محکم و باصلابت بودند، به خودشان می بالیدند. همسرتان احتمالا به شما می گوید: «عزیزم، چرا تجدیدنظر نمی کنی و این مشت گره کرده را توی جیبت -یا هر جایی که دلت می خواهد- فرو نمی کنی.» و البته مردها گیج می شوند. دیگر نمی دانند باید چه کار کنند. آن ها انتظار دارند قوی و حمایتگر و در عین حال حساس و خوش مشرب باشند. در این فرهنگ جدید، خیلی از زن ها هنوز همان روزی دهنده های سنتی را می خواهند؛ آدمی که لاستیک ماشین را عوض می کند، خاکی و خیلی شجاع و بی باک است؛ همان تصویر کلیشه ای سرراست از مرد. ولی در ضمن بعضی خصوصیات زنانه شان را «به روز» کرده اند. در نتیجه حالا مرد می تواند با احساس و همدردی به او گوش کند و نشان دهد که درکش می کند. قوی ولی تحت کنترل. قوی ولی حمایتگر، مراقب، عاشق، حساس و نرم.
از طرف دیگر، مردان، تحت تاثیر اقتصاد سخت و خشن جدید، دخل وخرج کساد خانواده، فرهنگ درآمد دوبرابری (فعالیت کاری مرد و زن) و ذهنیت طبقه ی مصرف کننده(۲) که همه جا وجود دارد، از همسران شان انتظار دارند نان آور خانواده باشند تا هر دو کنار هم آستین ها را بالا بزنند و پول دربیاورند. در ضمن؛ هنوز نقش سنتی جنس لطیف، مراقب و مادر عاشق را ایفا کنند. آن ها از زن ها انتظار دارند بعد از یک روز سخت کاری از اداره به خانه برگردند و گرم، صبور، خندان، مهربان و پراحساس باشند.
نباید تعجب کرد که با این سناریوهای جدید؛ یعنی بازسازی مداوم و معکوس شدن نقش ها و اختیارات و بازتعریف مداوم انتظارات از همدیگر؛ بیش از نیمی از روابط مشترک و خانوادگی به جدایی می انجامد. مردم با سرعتِ تغییر، انطباق پیدا نکرده اند. و همان طور که در این کتاب خواهیم دید، تغییر باعث بروز درگیری و مشکلات می شود. درست وقتی یک مشکل را حل می کنید، موجی از تغییرات و مشکلات و درگیری های جدید از راه می رسند. حالا چه؟ نمی توانید کنترل اوضاع را در دست بگیرید. در نتیجه ساختار خانواده تحت تنش قرار می گیرد. چه کسی باید تصمیم بگیرد؟ برای حل کردن مشکلاتی که بر اثر تغییر ایجاد شده است، حرف آخر را چه کسی می زند؟
در این آشفته بازار، افسانه های خاصی به وجود آمده اند و تا حدودی روی روابط سایه انداخته اند. این ها بعضی از افسانه سرایی هایی هستند که بدترین اثر را روی روابط همسران دارند:
۱. پرنس یا پرنسس بی نقص و تمام عیار، همسر آسمانی، یک جا منتظر ماست. فقط باید به جست وجو ادامه دهیم.
۲. افسانه‎ی زوج ایده آل بدون هرگونه درگیری که رابطه ای را ترسیم می کند که همیشه بدون تنش و شاد است و تا ابد ادامه دارد.
۳. باور به این که وجود درگیری و جروبحث بین همسران، چیز بدی ست.
۴. باور به این که وجود درگیری و جروبحث بین همسران نشانه ی این است که آن ها برای هم ساخته نشده اند.
۵. باور به این که وجود درگیری و جروبحث نشانه ی این است که همسران باید از هم جدا شوند.
۶. باور به این که ما می توانیم شریک زندگی هم باشیم، ولی فردگرایی و تک روی خود را حفظ کنیم.
۷. همسران نمی توانند مشکلات شان را خودشان حل کنند. برای این کار به مداخله ای از بیرون احتیاج دارند.
۸. سردرگمی در مورد ماهیت واقعی موفقیت. آیا داشتن شغل عالی، پول زیاد و دارایی های معتبر برای تضمین موفقیت یک ازدواج کافی ست؟
در این کتاب هرکدام از این افسانه ها را به چالش می کشیم. بیاید با افسانه ی «زوج های بدون درگیری و ایده آل» شروع کنیم.

افسانه ی «همسران ایده آل، بدون درگیری»

احتمالا ر ایج ترین و مخرب ترین کلیشه، افسانه ی ازدواج های بدون درگیری و همیشه مفرح است. دهه هاست که فیلم ها این تصویر را به مخاطبان شان عرضه می کنند. صنعت تبلیغات پابه پای فیلم ها به شکل گیری این روند کمک قابل توجهی کرده است و همچنان نقش خود را در این زمینه با جدیت ایفا می کند.

یک پوستر در یک آژانس مسافرتی: یک زوج، کنار دریا در یک ساحل اختصاصی. به نظر می رسد که اوقات فوق العاده ای را می گذرانند. هر کدام گیلاسی نوشیدنی در دست دارند و از این که به هم لبخند می زنند، سیر نمی شوند. هر دو شان زیبا، برنزه و درخشان هستند. باد ملایمی از سمت دریا می وزد و به شکل اغواکننده ای موهای شان را به هم ریخته است. انگار این دونفر فقط با نگاه کردن به هم، حرفِ هم را می فهمند، بدون این که یک کلمه بین شان ردوبدل شود. پوستر می گوید: «اقامتگاه تورکویز: جایی که رویاها به واقعیت می پیوندند.»

اگر شما آدمیزاد باشید می دانید که به احتمال زیاد، این جور حس وحال های جادویی بین یک زوج و در یک خانواده خیلی کم اند و ماه عسل قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند. آن لحظه های عشق «بی دردسر» کم کم شروع به ناپدید شدن می کنند. دیر یا زود (درواقع، خیلی زود) زندگی واقعی روی خودش را نشان می دهد و مسوولیت ها سر می رسند؛ وظایف، مسائل شغلی، پول، مسائل مربوط به بچه ها، تنش، تغییر، تغییرات زیادی که خارج از محیط خانواده روی می دهد و تغییراتی که کم کم در خود خانواده شکل می گیرد.
تفاوت های مان که در اولین برخورد به شکل شگفت انگیزی، ما را به هم جذب کرده بود، حالا به منبع درگیری های مداوم تبدیل شده است. چرا؟ چون تغییر یعنی اتفاقات جدیدی افتاده است. لازم است خیلی زود تصمیم بگیریم که چه باید بکنیم و این جاست که اختلاف هایی که در سبک های شخصیتی مان وجود دارد، بروز پیدا می کند. مثلا یکی از طرفین در مسائل مالی، محافظه کار است و دیگری در این باره کاملا آزادانه و بی قیدوشرط عمل می کند. یکی می خواهد یک برنامه ی روزانه ی منعطف داشته باشد و دیگری یک روند ثابت و قابل پیش بینی می خواهد و مسائلی از این دست (در بخش های بعدی این کتاب به سبک های شخصیتی، بیش تر و عمیق تر خواهیم پرداخت). و به این ترتیب ما وارد جنگ و درگیری می شویم. آرام آرام «تنش» عضو عادی زندگی روزمره ی ما می شود و لحظات «خشم- سرزنش- دشمنی- مقابله» تکرار می شود و لحظه های شبیه ماه عسل رو به کم و کم ترشدن می گذارد.
مردم، وقتی درگیری و اختلاف نظر، درِ خانه شان را می زند و ناگهان از بلندای آسمان به درون یک جهنم دائمی سقوط می کنند، به وحشت و اضطراب می افتند. افسانه ی خانواده ی تابناک و پرجلال در شروع، آرام آرام یا خیلی ناگهانی شروع می کند به از هم پاشیدن. ما دیگر در رویا زندگی نمی کنیم. غرق کابوس می شویم. همسرم دیگر «آن شخص خاصی» که فکر می کردم، نیست. کجا اشتباه کردیم؟ چطور توانستم مرتکب این اشتباه شوم؟ چطور قبلا متوجه چنین خصوصیاتی نشده بودم؟
حالا چه کار باید بکنیم؟
خانم به ملاقات دوستانش می رود. این جا بخشی از مکالمات دوستانه را مرور می کنیم: «چی؟ چی گفت؟ تو هنوز با این یارو هستی؟ تو لیاقتت بیش تر از این هاست. دنیا پر از مَرد است، عزیزم. خودت را از دست این احمق خلاص کن.»
مرد هم به ملاقات دوستانش می رود. «اصلا چه نیازی به او داری؟ نباید بیش تر از این عذاب بکشی. زندگی ات را دریاب.»
هر دو شان می دانند که خیلی از دوستان شان طلاق گرفته اند یا در کش وقوس فرآیند طلاق هستند؛ در نتیجه، طلاق گرفتن چیزی نیست که باعث شرم وخجالت شان شود. یک روز پسرم از کودکستان به خانه آمد و واقعا از این که همه ی دوستانش دو جفت پدرومادر و پدربزرگ و مادربزرگ دارند و او فقط با یک جفت والدین زندگی می کند، گلایه کرد.
ما در عصر وسایل دورریختنی زندگی می کنیم و ایده ی «دورریختن» به عمق روابط بین فردی ما هم نفوذ کرده است. ما بشقاب های یک بار مصرف دورریختنی، لیوان های یک بار مصرف دورریختنی، کهنه های یک بار مصرف دورریختنی و هر چیز یک بار مصرف دورریختنی داریم. ماشین لباس شویی خراب شده؟ چرا برای تعمیرکردنش پول خرج کنی... فقط بیندازش دور. خریدن یک ماشین دیگر، خیلی ارزان تر و مقرون به صرفه تر است. هنرپیشه ی معروف هالیوود، «چارلی شین»(۳)، در مصاحبه ای با مجله ی پیپل، وقتی از او در مورد طلاق اخیرش پرسیدند، گفت: «وقتی ماشین تان خراب می شود چه کار می کنید؟ آن را عوض می کنید!» (توجه کنید که نگفت «تعمیرش می کنید»).
به نظر می رسد ما در روابط صمیمانه مان هم از همین منطق پیروی می کنیم؛ کار نمی کند؟ تصویر ایده آلی را که از یک شریک زندگی دارید، برآورده نمی کند؟ خب، دور بیندازیدش. شرکای زندگی مان دارند مصرفی می شوند، تا وقتی دیگر به درد نخورند، از آن ها استفاده می کنیم، بعد، دورشان می اندازیم؛ دورریختنی و قابل جایگزین با یک شریک جدیدتر و احتمالا بهتر.
ما همچنان سعی می کنیم تصویر«عشق بی زحمت و دردسر» را زنده نگه داریم و در این جست وجوی بی پایان، وارد روابط متعددی می شویم و یکی بعد از دیگری کنارشان می گذاریم. وقتی شروع به کارنکردن می کند، آن را دور می اندازیم. درگیری، کلمه ی کثیفی ست. چیزی به نام درگیری و جروبحث در مخیله ی ما جای ندارد. در نتیجه، دیدن افراد جوانی که به تازگی برای دومین و سومین بار ازدواج کرده اند به یک موضوع عادی و رایج تبدیل شده است. به سلبریتی ها و افراد مشهور اشاره نمی کنم که بین آن ها ازدواج برای چهارمین یا پنجمین بار هم کاملا طبیعی و عادی ست. چرا؟ چون همان طور که در این کتاب خواهیم دید، عشق به زحمت و تلاش احتیاج دارد و فرهنگ فعلی به تلاش و زحمت اهمیتی نمی دهد و دنبال راحتی و راهکارهای آسان است.
هدف این کتاب این است که نشان دهد درگیری و جروبحث یک جزو طبیعی از زندگی ست و الزاما نباید ویرانگر و مخرب محسوب شود. در این کتاب به شما نشان خواهیم داد که چطور این درگیری ها را به یک پدیده ی سازنده تبدیل کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب قدرت تضادها

خیلی عالی و پر محتوا بود
در 2 هفته پیش توسط rab...ess