فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آیین و شریعت زرتشتی

کتاب آیین و شریعت زرتشتی

نسخه الکترونیک کتاب آیین و شریعت زرتشتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آیین و شریعت زرتشتی

همانا در باب تاریخ تولد زرتشت اختلاف نظرهای متعددی وجود دارد. روایت است: «روز زاییدن حضرت، یوم خورداد و ماه فروردین بوده است» و دورترین زمانی که برای تولد او پیش‌بینی شده سده (۱۸ق.م) و نزدیک‌ترین تخمین سده (۵۶ ق. م) است. در کتاب‌های پهلوی که مشمول بر اطلاعات کامل و مفصلی از زرتشت و دوران او می‌باشد از جمله: بندهش، گزیده‌های زاتسپرم، دنیکرد و ارادویراف‌نامه هنگام تولد او را سال (۶۶۰ ق. م) رقم زده‌اند. همچنین دو روش برای تعیین زمان تولد زرتشت در نظر گرفته‌اند که یک مورد استفاده از کتاب‌های پهلوی و منابع یونانی که در باب زرتشت اطلاعاتی در آن‌ها گنجانده شده است و این‌گونه محاسبات به «تاریخ سنتی» معروف است. روش دیگر، استفاده از اسناد زمانی و تاریخی می‌باشد. در کل، با حدسی منطقی بین سال‌های ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ ق. م را می‌توان برای بدو تولد زرتشت تخمین زد.

ادامه...

بخشی از کتاب آیین و شریعت زرتشتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

آغاز هر رویداد و تفکری به قدرت و عظمت خالقی می اندیشد که آن را پدید آورده است. خالقی که کل کائنات را زیر نظر دارد و زندگی را بر ابناء بشریت به ودیعه نهاده است تا خیر و صلاح عموم هستی و موجودات در آن نمودار گردد.
همانا در پس سال ها و قرون گذشته مردی از آن کره خاکی قد علم کرد و روح بلند او حقیقت ناب و یگانه ای را دریافت که مبنی بر آن، اصل و منشا همه وجودها از آن اهورامزدا ساطع می گشته است.
حقیقتی که انگیزه راستین به آدمی می بخشد می تواند در اندیشه و کلامی ماورائی به جاودانگی و خلود نائل گردد.
همان گونه است که زرتشت همواره در جهت مدینه فاضله ای به جستجو می پردازد که شعاع نور و تبلور آن در کنه آن حقیقت مطلق چشمک زده و مشهود گشته است.
پس معلوم می گردد که بینش و بصیرتی خاص و از جنس الهی به ادراک آن عنایت ورزیده و برای سعادت دنیاوی و اخروی آدمیان از آن جایگاه ناب ره توشه ای به ارمغان آورده است که در جملاتی زرین گونه به اثبات رسیده است.
همانا او، به روایت و ترویج شیوه و سیاقی عاری از ناراستی و ایدئولوژیکی ساده اما پرنفوذ می پردازد.
مکتبی که در آن سخن از اندیشه ای نیکو، گفتاری نیکو و رفتار و کرداری نیکو، به میان می آید. طرز بینش و تفکری که عظمت آن در عباراتی بس کوتاه و موجز ابقاء یافته است این گونه می تواند به ارائه نظریه ای بس مستحکم، معقول و قابل اجرا در سراسر گیتی بپردازد. و الگویی جهانی را نمودار سازد که فرمول آن در هر ایدئولوژای کاربردی صحیح را مشمول می گردد.
چرا که در آن فریاد زده شده است که انسان برای درست زیستن باید همواره اندیشه ای نیک داشته باشد تا این که بنیاد و اساس کرداری راست و پرفضیلت را توام گردد.
حال آن که باور آن اعتقاد و ایمان درونی می تواند آدمی را به همان مدینه فاضله ای که همواره در طول تاریخ مد نظر بزرگان اندیشه و تفکر بوده است نزدیک نماید. که در آن جا وجود تموجی از خیورات و فیوضات الهی به رستاخیزی انسان های سرگشته و طالب سعادت دو جهانی امداد می ورزند.
پس در نتیجه، عنایت، اعتقاد و اشتیاق به آن مقولات راست و درست انسان را به سرمنزل و هدف نهایی و خداپسندانه رهنمون می سازد.

«خرد نیک هر گاه از روی راستی به کار گرفته شود کار ساز و مددکار خواهد بود»
(زرتشت)

آناهیتا حسین زاده

بخش اول. زندگینامه زرتشت

شهرت زرتشت

خوشا به حال ما یک پیشوای دینی متولد شد اوست زرتشت اسپنتمان.
آری، نام آن پیام آور راستی ها و خوبی ها، زرتشت اسپنتمان بوده است. در معنی نام او در کتاب «گلدسته چمن آیین زرتشت» چنین آمده است:
«زرتَهشتر دارنده شتران پیر یا شتران زرد می شود و همین معنی صحیح زرتهُشتر است که امروزه علمای علوم لغات پسندیده متفقاً قبول دارند» همچنین اسپنتمان شهرتش از ریشه (spenta) به معنی مقدس یا سپتیه (spita) در معنی نژاد سفید آمده است.

تولد زرتشت

همانا در باب تاریخ تولد زرتشت اختلاف نظرهای متعددی وجود دارد. روایت است: «روز زاییدن حضرت، یوم خورداد و ماه فروردین بوده است» و دورترین زمانی که برای تولد او پیش بینی شده سده (۱۸ق.م) و نزدیک ترین تخمین سده (۵۶ ق. م) است.
در کتاب های پهلوی که مشمول بر اطلاعات کامل و مفصلی از زرتشت و دوران او می باشد از جمله: بندهش، گزیده های زاتسپرم، دنیکرد و ارادویراف نامه هنگام تولد او را سال (۶۶۰ ق. م) رقم زده اند. همچنین دو روش برای تعیین زمان تولد زرتشت در نظر گرفته اند که یک مورد استفاده از کتاب های پهلوی و منابع یونانی که در باب زرتشت اطلاعاتی در آن ها گنجانده شده است و این گونه محاسبات به «تاریخ سنتی» معروف است. روش دیگر، استفاده از اسناد زمانی و تاریخی می باشد.
در کل، با حدسی منطقی بین سال های ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ ق. م را می توان برای بدو تولد زرتشت تخمین زد.

زادگاه زرتشت

همچنین در باب جایگاه پدیدار گشتن و تولد زرتشت اختلاف نظرها و روایات متعددی نیز عنوان گردیده است.
در کتاب «گلدسته چمن آیین زرتشت» چنین آمده است:
«شت زرتشت در شهر ری که در اوستا به رَغَ مشهور است متولد گردید.»
اَشوزرتشت در سرزمین پارس و در شهر رغه (Ragha) متولد گردید که امروزه بدان «ری» گفته می شود و برخی «ری» را به دو گونه برشمرده اند زیرا در گذشته در سرزمین پارس دو، ری وجود داشته؛ یکی در آذربایجان و دیگری در حومه تهران که این عقیده استناد چندانی ندارد.
حال آن که پس از ریشه یابی کلمه رغه اختلاف نظرهایی در آن باب نمود یافته است. با وجود این که در اوستا دو بار از رغه یاد گردیده شده است اما هیچ گفته ای از تولد زرتشت از آن جایگاه به میان نیامده است.
به استدلال یسناهای ۱۹، بند ۱۸، شهر ری رغه زرتشت قلمداد گردیده است.
دروندیداد، فرگرد اول فقره ۱۵ چنین آمده است:
«در میان کشورهای باشکوه، رغه دوازدهمین کشور است که من اهورامزاد بیافریدم» در تفسیر پهلوی رغه را در آذربایجان می داند و سپس می گوید: «برخی از ما آن را همین ری (نزدیک تهران) می داند.»
عده ای دیگر نیز رغه را مراغه کنونی می پندارند.
در کتاب هفت اقلیم چنین آمده است:
«شیز شهری است میان مراغه و زنجان، آتشکده آذرگشسب در آنجا بوده است که پادشاهان ایران آن را بسیار محترم می داشتند، زرتشت نیز از همین شهر بوده و از آنجا به کوه سبلان رفت و در آنجا کتاب «ابستا» را تالیف نمود و نزدیکی گشتاسب برد.»
برخی از نویسندگان از جمله: عبدالله بن خرداد، مسعودی، حمزه اصفهانی و یاقوت نیز زادگاه زرتشت را ارومیه می پندارند.
«کریستین سن» محقق دانمارکی، موطن زرتشت را شرق ایران می داند.
«بارتولومه» زادگاه او را شمال غربی دانسته و می گوید: «مکتب زرتشت در آذربایجان پایه گذاری شد. اما بنا به دلایلی زرتشت مجبور گردید به شرق ایران و منطقه شمال خراسان بگریزد، و سرانجام در قلمرو «یشتاسب» مستقر شد و دین زرتشت از این ناحیه به سرزمین های دیگر نفوذ یافت.»
«نیبرگ» محقق بزرگ سوئدی می گوید: «ارینم ویجه سرزمین زرتشت و مرز و بوم انجمن گاهانی در پشت رودخانه جیحون یعنی در خوارزم، شمال سگدیانه و مرگیانه قرار داشت و بعدها زرتشت ناگزیر می شود از انجمن گاهانی بگریزد و به سوی تیره تورانی «فریانه» در کنار رود سیحون روی آورد و در آنجا با پیروانش پایگاه خود را استوار و دین زرتشتی را بنیاد نهاد. این دین از راه تبلیغات موفقیت آمیز به سوی سگدیانه، مرگیانه، باکتریانه، نسیانه و آریه گسترده شده و پیام این دین سپس به سوی غرب رهسپار گردید.
«مولتون» بر این عقیده است که «در زبان گاثاها لهجه قدیمی بسیار خاصی هست که متعلق به منطقه ای بین پارتیا و ایندوس می باشد که می توان تقریباً قلمرو سیستان کنونی را در نظر گرفت. این لهجه بسیار به زبان «وداها» نزدیک است پس باید در منطقه ای بسیار نزدیک به اقوام «ودیک» شکل گرفته باشد. سیستان قدیم در ضمن برای رمه داری و زراعت بسیار آمادگی داشته است و به فضایی که در گاثاها تصویر شده، بسیار نزدیک است.
«هرتسفلد» زرتشت را از خانواده سلطنتی مادها می داند و زادگاه او را در غرب ایران (محل سکونت قبایل مادی) گمانه می زند و همچنین می گوید: «زرتشت به علت مخالفت با اشراف قوم ماد محاکمه شد آنگاه به شرق تبعید شده است.»
«زهنر» محقق آلمانی، زادگاه زرتشت را شمال افغانستان در بین اقوامی که در منطقه وسیعی از جنوب روسیه می زیسته اند حدس می زند و او معتقد است که: «از همین گروه ها، قبایل مادی، پارسی، باختری، سغدانی، خورازمی و پارتی منشعب شده اند».
حال آن که در تتمه هم این اختلاف نظرها باید متذکر شد که بنا بر روایاتی پدر زرتشت آذربایجانی و مادرش از «ری» می باشد.
در بندهش فقره ۳۲، فصل ۳۴؛ زرتشت را از حوالی رود درجه (Dareja) در آذربایجان می شمارد.
و همچنین بنا بر روایاتی زرتشت از آذربایجان حوالی رود ارس و مادرش از رغه می باشد. در باب تولد اسطوره ای زرتشت در زراتشنامه چنین آمده است:
«وقتی سپیده صبح سرزد، زرتشت از مادر زاده شد و در هنگام تولد، خندید. این نخستین معجزه زرتشت بود با خنده او پدرش شگفت زده شد و در دل گفت: این فره ایزدی است چون هر فرزندی که از مادر بزاید می گرید. پدرش نام او را زرتشت نهاد و همه جادوگران این را آتشی برای خود دانستند.

خانواده زرتشت

در باب همسر زرتشت در روایاتی همچون گات ها، یسنا ۵۱ فقره ۱۷، از زبان خودش چنین آمده است: «فره شوشتر، هوگو دختر گرانبها و عزیز را به زنی من داد. پادشاه توانا، مزدا اهورا، وی را از برای ایمان پاکش به دولت راستی رساند»
همچنین در فقره ۱۵، فروردین یشت چنین آمده است: «همسر زرتشت هُووِی (Hvovi) دختر فره شوشتر (وزیر گشتاسب) بوده است.»
پس از آن وصلت نیک مبارک، زرتشت سه دختر و سه پسر به دنیا آورد. نام دخترانش؛ فِرن یا فرنی که شهرتش در پارسایی و پاکدامنی بود و دیگری ثریتی (Thriti) از وجه مونث نام ثریت یکی از پارسیان زرتشتی قلمداد می گردد که در فقره ۱۳ فروردین یشت آمده است که دختر آخرش پئوروچیستا (poorueista) بوده است که همسر جاماسب وزیرکی گشتاسب گردید نام پسران زرتشت نیز، ایسدواستر، اروتدنرو خورشید چهراز مردان نیک و مقبول آن عصر بودند.
در کتاب «آیینه مزدیسنی» چنین آمده است: «زرتشت از نژاد فریدون پسر آبتین بوده و پدر و نیاکانش همه خدا پرست بوده اند. در هنگام زاییده شدنش لهراسب نبیره کیقباد پادشاه ایران بوده است.»

زندگی زرتشت

زرتشت در سن ۱۵ سالگی به تعلیمات قابل توجهی عنایت ورزید و در همان دوران به مهربانی و اخلاق نیکو و مورد پسندی معروف گردید. و به واسطه قحط سالی که در ایام اش روی داد به سالخودرگان احترام می گذاشت و با آن ها مهربانی می نمود و همچنین با جانوران نیز از در شفقت و رافت وارد می شد.
همانا به واسطه هوش و استعداد بالایش و حسّ کنجکاوانه و کاوشگرش به فراگیری علوم و دانش های عصر خویش دست یافت. در حالی که از جامعه کناره گیری کرده بود و در عالم فکر و اندیشه به آفرینش می اندیشیده است در سن بیست سالگی پدر، مادر و همسر خود را رها کرد. ذهن او همواره به دنبال پرسش های مذهبی و مشکلات روحانی، او را به نقاط مختلف جهان سوق می داد و برای یافتن آن نور حقیقت و روشنایی به هر دری می زد و با همه کس سخن می گفت.
در منابع یونانی در روایاتی آمده است که او را به مدت هفت سال در غاری به نام اوشیدرن (usidaren) واقع در کوه سبلان در سکوت و خاموشی مطلق به سر برد و آوازه و شهرت کار او از شرق به گوش مردم رم رسید که مردی مرتاض بیست سال را در بیابان ها گذرانده است و غیر از پنیر نیز طعامی تناول نکرده است در روایات سنتی آمده است او در سن سی سالگی به نبوت مبعوث می شود و نام زرتشت، یا آن که بر چهره اش نور طلایی می درخشد، به خود می گیرد.
در کتاب «تاریخ جامع ایران» چنین آمده است: «چون زرتشت به سی سالگی رسید (سنی که غالباً در دماغ های صاحبان افکار روحانی و اذهان نوابغ دوره بروز بحران های فکری است) مکاشفاتی به او دست داده است.
به طوری که در حالتی اغراق آمیز از آن مکاشفات چنین یاد کرده اند:
«گویند نخستین بار که برای او کشف و شهود دست داد وی در سواحل رود «دیتیا» در نزدیکی موطن خود بود، ناگهان خیال سنجی که بلندی قامت او نُه برابر انسان متعارف بود در برابر نظرش نمودار گردید که او را فرشته «وهومنه» (بهمن) یعنی پندار نیک نام نهادند.
پس فرشته با او گفت و شنود کرد و به او فرمان داد که جامه عاریتی کالبد را از جان دور سازد و روان را پاک و طاهر فرماید، آن گاه صعود نموده، در پیشگاه اهورامزدا، یعنی خدای حکیم حاضر گردد. وی چنان کرد و خدای متعال که پیرامونش صفوف فرشتگان جای داشتند بر او نظر فرمود.
از چگونگی حضور او در محضر الهی سرگذشت بسیار جاذب و جالبی روایت می کنند که خلاصه آن چنین است: «چون زرتشت در آن انجمن آسمانی و جایگاه برین درون آمد، سایه او محو گردید زیرا پرتو تابش فرشتگان و اشعه درخشان ارواح علوی در پیرامونش وجود او را چنان مستغرق ساخته بود که ظلی باقی نماند. پس اهورامزدا به او تعلیم داد و او را به عالمیان بیاموزد از ا«پس هشت سال دیگر بر زرتشت بگذشت و او در عالم کشف و شهود با شش فرشته مقرب (امشاسپندان) یکایک گفت و شنود نمود و از مجلس هر کدام بر روشنایی ضمیر و صفای دل او لختی می فزود.»
در گات ها نیز که می گویند سخنان خود زرتشت است در باب آن مکاشفات چنین آمده است:
«من مانند و خشور پاک تو را، ای اهورامزدا، می ستایم وقتی که وهومنه نزد من آمد و از من پرسش کرد: کیستی؟ و به که وابسته ای و نشانی تو در این روزگار چیست؟ من پشتیبان نیرومند راستگویانم و سرانجام به عالم بی پایان خواهم رسید و در آنجا تو را ای مزاد، ستایش خواهم کرد و نغمه ها به یاد تو خواهم سرود. تو را، ای روان پاک و مقدس، تو را، ای اهورامزدا می ستایم، هنگامی که وهومنه نزد من آمد و از من سوال فرمود: آهنگ چه کار داری؟ در پاسخ گفتم: حرمت ستایش آتش تو آهنگ من است و تا تاب و توان دارم در طریق حق کوشش می کنم راستی را به من نشان بده تا او را بطلبم!
چون تو به من گفتی به راستی برو و راستی را تعلیم بده، مگر به من امر نکردی که از چه بپرهیزم و چه چیز را فرمان ببرم؟ تو گفتی به فرمان «سروش» گوش فرا ده و سرنوشت پر از گنج در پی توست. پاداش نیک دراز در انتظار مردمان است.» از آن پس ده سال تمام بر زرتشت بگذشت که به پرستش و عبادت مزدا مشغول بود و همواره از مردم روزگارش آزار و جفا می دید پس از این مکاشفه بیدرنگ شروع به تعلیم انسان ها نمود. در آغاز کسی به سخنان او گوش فرا نمی سپرد او چندین مرتبه ناامید گشت و در معرض فتنه و آزمایش قرار گرفت یعنی روان پلیدانگره مینو او را وسوسه می کرد که عبادت مزدا را ترک کند لکن زرتشت همچنان در عقیده خویش پایداری می ورزید و در پاسخ می گفت: «نی! من از دین بهی و راستی برنمی گردم حتی اگر اعضای بدن مرا از همدیگر جدا سازند باز هم از پرستش مزدا دست برنمی دارم.»
همچنین نخستین کسی که دعوت او را پاسخ گفت «میدینیمائونها» پسرعموی زرتشت یعنی فرزند تنها عموی او «آراستی» بوده است و همانگونه است که در فروردین یشت، بند ۹۸، آمده است: «اینک به فَرْوَهَر پاک میدیو ماه مقدس پسر آراستی درود می فرستیم نخستین کسی که به گفتار و آیین زرتشت گوش فرا داد.»
همانا، در یکی از بلاد شرقی ایران به دربار شاه آن دیار به نام ویشتاسب راه یافت مدت دو سال زرتشت کوشش و جهد بسیار کرد که این پادشاه را به دین خود درآورد. ویشتاسب که علی الظاهر مردی پاکدل و خالص عقیدت و نیکومنش بود با زرتشت همراه گردید، لکن وی، تحت نفوذ کارپان ها (مغان) واقع شده بود که در اوستا به بدی یاد شده اند و آن ها را کاهنانی حریص و دنیا دوست وصف کرده است. آنان جماعتی بودند که به روش باستانی قربانی های حیوانی به عمل می آوردند. و به اعمال سحر و جادو اشتغال داشتند و مدعی بودند که بدین وسایل موجب ازدیاد محصولات و حفاظت چهارپایانی نظیر: گاو، گوسفند، شتر، دواب و همچنین مانع حملات و تهاجمات قبایل تورانی در شمال توانند شد. کارپان ها با اقتدارت شیطانی خود برضد عقاید و مبادی زرتشت برخاستند و سبب شدند که زرتشت را دستگیر کنند و به زندان اندازند. بالاخره پس از دو سال معجزه ای از زرتشت برخاست و اسب سیاه محبوب ویشتاسب را که به مرضی مهلک مبتلا گشته بود را درمان نمود ضمن آن که همسر ویشتاسب نیز در آن قضیه حامی او بود سرانجام شاه به دین او درآمد.
گرویدن خالصانه شاه به دین زرتشت و انتشار و تبلیغ او باعث شد درباریان و امرا نیز به شاه گرایش یافتند. همانا برادر او «زین» و فرزند سلحشورش اسفندیار از پیروان سرسخت زرتشت شدند و در سراسر آن روزگار در میان ایرانیان در حالی که به نشر دین اهورامزدا می پرداخت دو جنگ و پیکار با دشمنان برپا ساخت. در پیکار نخستین اسفندیار آوازه ای در سلحشوری و جنگاوری به دست آورد. چرا که باعث درهم شکستن قبایل تورانی که به کشور ایران هجوم آورده بودند گردید. اما جنگ دوم بنا بر هفتاد و هفتمین سال از عمر زرتشت به وقوع پیوسته است. همانا زرتشت در آن جنگ کشته شد.
همانگونه که در روایاتی آمده است که وی در روز خیرایزد و دی ماه یعنی؛ پنجمین روز «دی ماه» خورشیدی در حالی که در آتشکده بلخ مشغول عبادت پروردگار و رازونیاز با خالق هستی بود، به دست یکی از سرداران تورانی به نام «توربراتور» که در کتاب بندهش «براترکرش» (Bratrokresh) آمده است، کشته شد.
همچنین در روایات سنتی آمده است که: زرتشت پس از ۳۵ سال کوشش و تبلیغ بالاخره در سن ۷۷ سالگی در جنگی که بین ارجاسب پادشاه توران زمین وگشتاسب روی می دهد در حالی که از آتشکده خود در مقر گشتاسب دفاع می نموده است، به دست یک تورانی به نام «برات رک رش» به قتل رسید.

زندگی اسطوره ای زرتشت

همانگونه که ذکر شد روایات و نقل های گوناگونی از زندگی زرتشت در کتب قدیمی و کهن مرقوم گردیده است که هر یک از آن ها جالب توجه می باشد.
در روایات پهلوی در آن باب چنین آمده است:
«زرتشت دین را از اورمزد پذیرفت و در سی سالگی به هم سخنی با اورمزد رسید. دین را هفت بار پذیرفت، نخست در ایرانویچ پذیرفت، در آذربایجان پذیرفت و ده سال در هم سخنی اورمزد بود.»
در آن ده سال بدی و بندی و زندان بسیاری را که اهریمن برای او آفرید تحمل کرد. اهریمن چنین گفت: «دین رامستای» و چون ایستادگی کرد نهان جامه او را دزدید و استخوان مردمان را در انبان زرتشت نهاد و به مردمان گفت که: «زرتشت نه چنان کند که شما کرده اید، از این رو، نهان جامه پرستش دارد. او یک مرده کش است.» زرتشت به این دلیل که به یادش بود که خود چه در انبان نهاده است، آن را وارونه کرد و بر زمین انداخت؛ سرو دست و پای مردمان از انبان فرو افتاد. او را به سی و سه بند بستند و گرسنگی و تشنگی چنان بر او چیره شد که توان و زور و نیرو و بینایی و شنواییش بیرون رفت.
پس از آن به نزدیک گشتاسب آمد و دو سال به خواندن گشتاسب به دین پرداخت. به گشتاسب گفت که: «دین ر ا بپذیر، چه اورمزد و امشاسپندان و دیگر ایزدان کامشان این است که تو بر دین بایستی (به دین بگروی). و گشتاسب گفت که: «اگر برای اسب یا خواسته آمده ای هر چه تو را باید بستان و از اینجا برو.» دیگر باره زرتشت گفت که: «دین را بپذیر.» و گشتاسب گفت که: «گناهکاری من چنان است که اگر هم دین را بپذیرم، برای روانم هیچ نباشد. زیرا که در نخستین کارزار شش هزار در دومی، پنج هزار و در سومی پنج هزار (نفر) را کشته ام. دیگر این که هنگامی که کارزار دیگری کردم. در نخستین تخت و تاز یک هزار و در دومی ده هزار و در سومی یک هزار نفر را کشتم.»
زرتشت گفت که: «در کشتن آنان تو را هیچگونه گناهی نیست چون آنان گرگ زادگان بودند، تو را نیک باد که آنان را کشتی.» بار دیگر گفت که: دین را بپذیر... گشتاسب پس از آن هم دین را نپذیرفت. پس اورمزد «بهمن» و «اردیبهشت» و آذر بُرزین مهر را به خانه گشتاسب فرستاد. آذر بر زین مهر به گشتاسب گفت که: «دین را بپذیر، چه اگر دین را بپذیری ما همه بر تو آفرین خوانیم که فرمانروایی و پادشاهی دراز و زندگی دیر پای بیابی، تو را پسری دهیم به نام پشوتن که آسوده از مرگ و پیری است. اگر نپذیری در هوا به کرکس ها بفرماییم تا گوشتت را بخورند و استخوان هایت به زمین افتد. آن گاه نیز دین را نپذیرفت.
اورمزد نریو سنگ را فرستاد که: «پیش اردیبهشت برو و این را بگو که منگ در می کن و به گشتاسب ده.» اردیبهشت همانگونه کرد چون خود در جا بیهوش شد. روانش را به گرزمان بردند و ارجمندی پذیرفتن دین را بدو نمودند. چون از بیهوشی به درآمد، به هوتوس (زن گشتاسب) بانگ کرد که: «زرتشت کجاست تا دین را بپذیرم؟» می دیدند هنگامی که دغدو پانزده ساله شد به علت آن فره ای که در او بود، چون راه می رفت، فروغ از او می تابید. هنگامی که زایش او نزدیک شد، اهریمن دیوتب و دیو درد و دیو باد، هر یک را با صد و پنجاه دیو، برای کشتن زرتشت فرستاد. و آنان به صورت «مینوی» پیش مادر زرتشت رفتند و او از تب و درد و باد آزرده شد.
در یک فرسنگی، آنجا جادوگری بود به نام «ستَرَگ» که از همه جا دو پزشکان بدتر بود. مادر زرتشت به امید این که آن جادوگر کاری برای او انجام دهد. از جای برخاست و به راه افتاد. فرستاده اورمزد بانگ برآورد که: «به پیش جادوگر مرو، چه جادوگران درمان کننده تو نیستند، بلکه به خانه بازگردد و دست بشوی و آن را به روغن گاوی که بر آتش برده شده، بمال و هیزم و بوی خوش بر بچه ای که در شکم داری بسوزان. دغدو همانگونه کرد و تندرست شد.
اهریمن بار دیگر همه همکاران و هم زوران خویش را راهی کرد. آنان ترفندی برای نابودی زرتشت پیدا نکردند و برگشتند و گفتند که: «از آنجا که از هر سویی آتش بود راهی نیافتیم، زیرا هر که را یار بسیار باشد او را دشمن نباشد.»
در همان شبی که زرتشت متولد گردید اهریمن سپاهدانی را انتخاب و لشکرآرایی نمود، برخی می گویند با دو هزار دیو، تازان و زدو خورد کنان به نبرد پرداختند. عمل مقابله از طرف ایزدان اساساً برعهده فره بود که در هنگام زایش او به صورت آتش آشکار شد و چون پرتو و فروغ آن تا دوردست ها اشاعه داشت، دیوان راهی برای نابودی او پیدا نکردند.
بالاخره اهرمن اَکومَن را فرستاد و گفت که: «تو مینوترین هستی، تو از همه به من نزدیک تری به اندیشه زرتشت داخل شو تا او را بفریبی اندیشه او را به سوی ما دیوان برگردان. اورمزد بهمن را به مقابله او فرستاد.
اکومَن، پیش از آن آنجا بود و به در خانه آمده بود و می خواست داخل شود. بهمن چاره جویانه بازگشت و به اکومَن گفت که: «داخل شو.» اکومن اندیشید که: چیزی را که بهمن به من گفت، نباید بکنم و بازگشت. بهمن داخل شد و خود را با اندیشه زرتشت درآمیخت زرتشت بخندید، زیرا بهمن «مینوی» شادی آفرین است.
هفت جادوگر در مقابل او نشسته بودند؛ از نوری که در خانه با درخشندگی مشهود بود و همچنین از خندیدن او در هنگام زایش نه چون دیگر مردم که به هنگام زایش می گریند، واهمه یافتند. در همان زایش، پیشوایی دین را از اورمزد پذیرا گشت.
در «زراتشنامه» نیز درباره زندگینامه زرتشت به نقل از «ژاله آموزگار» چنین آمده است:
«زمانی جهان را بدی آشفته ساخت، نه آموزگاری بود نه رهبری و نه سروری برای سروران. همه از ایزدان و فرمان او بی خبر بودند و جهان بر کام دیو فریبکار شده بود و دل اهرمن شاد و خندان بود. سرانجام خداوند دادگر بر مردمان بخشایش کرد و از نژاد فریدون در بستان پیامبری نهالی کاشت که از آن زرتشت به بار آمد. بدین گونه که از تخمه فریدون فّرح مردی به نام پیترسب بود که از پشت فرزند او پوروشسب، زردشت پدید آمده و گره گشای همه بندهای جهان گردید. دغدو مادر زرتشت نیز از همین تخمه بود... باری، زرتشت جوانی پانزده ساله گردید و همواره سر بر آستان ایزد داشت و یارو همه مردمان بود و چون سی سال شد، با مردان و زنانی از خویشاوندان به سوی ایران زمین آمد و چون به دریا رسید، کشتی و زورقی نبود. زرتشت نمی دانست چگونه این مردمان را گذر دهد. از دل پیش ایزد بنالید و از او چاره ای برای گذر از دریا خواست. ایزد بدان مردمان فرمود که با شتاب به آب زنند و آنان چنین کردند و بدون آن که جامه از تن برکنند همانند کسانی که از پل گذر می کنند از آب عبور نمودند.
در روز اَنیران از ماه اسفندارمد زرتشت پاکیزه دین به مرز ایران زمین رسید. جشنی بود و بزرگان فزون از شمار بدان جشن گاه آمدند. زرتشت نیز خواست راهی آنجا شود. در راه شب تیره برآمد. زرتشت را خواب فراگرفت و به خواب دید که لشکر انبوهی از باختر با کینه خواهی به سوی او آمدند و راه بر او بستند و در همان زمان لشکری از نیمروز با ساز و برگ جنگ به پذیره این لشکر باختر درآمدند و آن ها بگریختند. خواب را چنین گزارش کردند که چون زرتشت پیش یزدان شود و از رازها آگاه گردد، در بازگشت و هنگام آشکار کردن «دین بِهْ» دیوان و جاودان آگهی یابند و به رزم با او کمر بندند. از این کار میدیو مَه آگاه شود و به «دینِ بِهْ» بگرود و دیوان بگریزند. زرتشت از گزارشی که از خوابش شد، آسوده گشت و روی به سوی جشن گاه آورد و خرّم و شادان بود.
پس از بازگشت از جشن گاه، در هنگام دمیدن خورشید، در روز «دی به مهر» ماه اردیبهشت نزدیک دریا رسید. نام اوستایی آن دایتی است و چهار بخشی داشت. زرتشت به آب رفت. بخشی تا ساق، بخشی تا زانو، بخشی تا میان تن و بخشی از گردن به بالای او بود. و این نشانه آن بود که در این نه هزار سال دین، به چهار بار تازه گردد. اول با زرتشت سفیتمان دوم هُشیدر و سوم ماه هُشیدر و چهارم ساسانش.
زرتشت سر و تن در آب شست و چون به خشکی آمد جامه خوشبوی پوشید و همان روز، به فرمان خدا، بهمن بر او آشکار شد. بهمن درخشنده بود و از دور مانند خورشید می نمود و جامه ای از نور بر تن داشت. به زرتشت گفت که: «در دنیا چه نامی جویی و چه کامی داری؟» زرتشت گفت: «جز خشنودی خدا و راستی نجویم.» بهمن سخنان شایسته او را شنید و او را به پیش یزدان رهمنون شد. به زرتشت گفت که: «دو چشم خویش را فراگیر و پیش رو.» آنگاه چون چشم گشود، تن خویش را در مینو دید و به انجمنی نگریست چنان پرنور که از نور ایشان سایه خویش را نمی دید. میان او و انجمن بیست و چهار گام فاصله بود. از میان فرشتگان به پیش یزدان فراز آمد و در خور ارزش او نماز برد و سخن ها از دادار پرسید.
ایزد او را بر اسرار آفرینش آگاه کرد و امشاسپندان و نیز اهریمن را بر او نمود و بدین گونه، نیرنگ های اهریمن بر او کارگر نشد و زرتشت پاسخ های شایسته به او داد.
چون زرتشت از کار خدا آگاه تر شد، زمانِ آزمایش های گوناگون فرا رسید. کوهی از آتش فروزنده دید. فرمان پروردگار چنین بود که آن پُرخرد بر آن آتش تیز هم بگذرد. زرتشت بر آن آتش تفته به بلندی کوه گذر کرد و آسیبی بر او نیامد. سپس به فرمان پروردگار، روی بگداختند و بر سینه سیمگونش ریختند، باز آسیبی بر او نیامد. دگرباره شکمش را بشکافتند و اندرون آن را باز بر جای گذاشتند. کسی را که یزدان پشت باشد روزگار همین است.
پروردگار به زرتشت گفت که: «این آزمایش ها را برای مردم شرح بده. زیرا در زمانی که دینِ بهی در جهان آشکار شود. مردمان در دین شک و گمان کنند. در این زمان موبدان موبدی به نام آذر باد مَهْراسْفَند برای زدودن گمان از جان و دل مردمان روی گداخته بر سینه ریزد و گزندی نیابد.
سپس زرتشت از نماز و نیایش پرسید و پاسخ شنید یزدان اوستا و زَنْد را بدو آموخت و بدو گفت که «پیش گشتاسب اوستا را بخوان.» چون زرتشت از پیش یزدان باز آمد، بهمن او را پذیره شد و به او گفت که: «گوسفندان و همه رمه ها را به تو سپردم» به موبدان و ردان بگو تا آن ها را نیکو دارند و بره و گوسفند جوان را بیش از اندازه نکشند و چهار پا را گرامی دارند.»
اردیبهشت به او پیام داد که: «هر آذری که در هر جا و در هر کشوری می بینی نیکودار و فرمان ده در هر شهر آتشکده برپا کنند و آیین های سده را فراموش ننمایند و هیزم خشک و بوی خوش بر آتش ها نهند.»
شهریور امشاسپند گفت که: «این پیام را بر مردمان و بر هر کس که زین افزاری دارد برسان که زین افزار خود را آراسته و پیراسته دارند.»
اسفندارمد امشاسپند گفت که: «فرمانِ داد آفرین این است که روی زمین را از خون و پلیدی و از مردگان نگاه دارند و زمین را آبادان کنند.»
خرداد امشاسپند بدو گفت که: «آب های روان را به تو سپردم تا مردم آن را با آلودگی ها نیالایند و پاک نگاه دارند.»
امرداد امشاسپند به زرتشت سفارش کرد که: «مردم رُستنی ها را پاس دارند، آن ها را بیهوده برنکنند و تباه نکنند که آسایش مردم و چهارپا از آن هاست.»
زرتشت همه این سخنان و رازهای ایزدی را شنید و بازگشت. دیوان آگاهی یافتند و به پیکار با او شتافتند. زرتشت اوستا و زند خواند و دیوان رمیدن و به زیرزمین نهان شدند و جادوگران زار و لرزان شدند.
پس از پیروزی بر لشکر اهریمن، زرتشت به سوی بلخ روان شد و به سوی درگاه گشتاسب رفت و به بارگاه او درآمد. شاه بر تخت عاج بود و بزرگان به پیرامون.
زرتشت آفرین کرد و گفتار خود آشکار نمود. گشتاسب فرمان داد کرسی زرین آوردند و زرتشت بر آن نشست و با دانایان به مناظره پرداخت و بر همه آن ها پیروز شد. گشتاسب در نزدیکی جایگاه خود او را خانه داد و فیلسوفان دربار تنگدل شدند و آن شب نخفتند و برای روز دیگر آماده شدند. روز دیگر همچنان زرتشت بر آنان در گفتار پیروز شد و روز سوم نیز به همان گونه گذشت.
سرانجام زرتشت پیامبری خود را پیش گشتاسب آشکار نمود و اوستا و زَنْد را پیش آن شاه ارجمند آورد و شاه گفت که باید در نگریست. دانایان دربار بسیار رنجیدند و دلشان از اندوه و غم پرخون شد. پنهانی هم داستان شدند که به زرتشت آسیب رسانند و او را رسوا کنند. دربانی را که در دربار گشتاسب بود و کلید خانه زرتشت را داشت فریفتند و کلید خانه را برگرفتند و با چنین ترفندی، هنگامی که زرتشت نبود به خانه او وارد شدند و در همه گوشه های آن خانه خون و پلیدی و موی و مردار و استخوان های مرده پنهان کردند و هنگامی که زرتشت در پیشگاه گشتاسب اوستا و زَنْد برمی خواند. سخن از جادوگری او و کارهای زشتش به میان آوردند و با نشان دادن آن پلیدی ها در گوشه و کنار خانه زرتشت دل گشتاسب را بر او تیره کردند و او را جادوگر جلوه دادند. گشتاسب سخن ایشان را باور کرد و حکیمان با چنین حیله ای بر مهر خود در دل گشتاسب افزودند. گشتاسب زرتشت را با دشنام فراخواند و این پلیدی ها را بر او نمود. هر چند زرتشت گفت که این پلیدی ها از آنِ او نیست، سودی نکرد. گشتاسب اوستا و زَنْد را بینداخت و فرمود تا او را در بند کنند و زرتشت بی هیچ گناهی یک هفته در زندان بماند.
گویند گشتاسب را اسبی بود پیل وار همچون عروسی در خرام، که با باد پهلو زدی و نام او «اسب سیاه» بود. گشتاسب آن را گرانمایه می داشت. روزی در بامداد، هنگامی که مهتر به بررسی اسبان می پرداخت، «اسب سیاه» را بی دست و پا دید و چون خوب نگریست، دریافت که چهار دست و پای او در شکمش فرو رفته است. مهتر بی تاب شد و دوان تا تخت شاه آمد و حال اسب سیاه را گفت. گشتاسب دُژَم شد. حکیمان را یکایک بخواند تا چاره اسب کنند. هیچ کس چاره ای نیافت و حکیمان نیز در کار فروماندند. گشتاسب دلتنگ شد و از اندوه این اسب چنان غمین و بی تاب گشت که نه چیزی می خورد و نه کاری می کرد. زرتشت همچنان در زندان به سر می برد. مردمان و لشکریان چنان دل مشغول بودند که او را از یاد برده بودند و حتی حاجبی هم که برای او غذا می برد، او را فراموش کرده بود. شامگاهان به یاد او افتاد و برای او خوراکی برد و چگونگی حال اسب سیاه و اندوه بی اندازه گشتاسب و دیگران را باز گفت. زرتشت بدو گفت که به شاه گشتاسب بگو که: «اگر مرا از این جای تیره بیرون بیاورد، دست و پای اسب را از شکم او بیرون آورم و تیمار او کنم.» فردای آن روز حاجب این پیشنهاد را به گشتاسب رساند و همانگاه شاه به حاجب فرمود که زرتشت را به بارگاه باز آورند.
زرتشت چون به پیشگاه شهریاری رسید، بر او آفرین کرد. گشتاسب داستان اسب را با او گفت. زرتشت گفت: «ای شه کامکار، اگر تو با درست پیمانی و بدون شک و شبهه چهار کار به جای آوری، دو دست و پای این اسب نیز از شکم او بیرون آید.»
شهریار از زرتشت پرسید که: «این چهار کار چیست تا ما پیمان کنیم که آن را به جای آوریم؟» زرتشت گفت که: «بر بالین اسب سیاه آن را بگویم.»
زرتشت چون اسب را بنگرید در شگفت ماند و به گشتاسب گفت: «از این چهار درخواست یکی این است که تو این سخنِ راست را بر زبان آوری که من بی گمان پیامبرم و فرستاده ایزد داور و جز آنم که بر من نسبت ناروا دادند. اگر دلت با زبانت باشد، کامت برآید».
شهریار پذیرفت و این سخن را بر زبان آورد و چون زرتشت گفتار شاه را شنید، در پیشگاه کردگار نیایش کرد و بنالید. آنگاه دست اسب را مالش داد و دست راست او همان طور که گشتاسب خواسته بود، بیرون آمد همه خرم شدند و بر او آفرین خواندند.
سپس زرتشت گفت: «ای شه نیکنام، دومین درخواست من این است که به یل اسفندیار، پسر نامورت بفرمایی که در پیش تو با من پیمان کند که یاور دین یزدان باشد.» چون اسفندیار سوگند خورد که زرتشت را یار و پشت باشد، پای راست اسب گشتاسب به فرمان ایزد بیرون آمد.
درخواست سوم زرتشت این بود که او را به سراپرده گشتاسب رهنمون شوند تا او با همسر گشتاسب و مام اسفندیار سخن بگوید، چنین کردند و او به شهبانو چنین گفت: «ای بانوی بانوان، همسر و فرزند تو با دل پاک دین را پذیرفتند. باشد که دل روشن تو نیز «دینِ بِهْ» را بپذیرند» آن پاک زن پذیرفت. زرتشت به کنار اسب آمد و پیش جهان آفرین نالید و پای چپ اسب در زمان بیرون آمد و درست شد.
زرتشت برای درخواست چهارم خویش به گشتاسب گفت: «فرمان بده تا دربانی که کلید خانه مرا داشت به پیشگاه آید و به تو سخن راست را بگوید که آن پلیدی ها چگونه در خانه من جای گرفت.»
چنین کردند. دربان در پیشگاه گشتاسب از بیم لرزید و زنهار خواست و سخن راست را باز گفت که چگونه فیلسوفان دل او را نرم کردن و به او رشوه دادند و او را به این کار زشت واداشتند. گشتاسب فرمود که آن چهار فیلسوف را زنده به دار کنند و به این گونه دست چپ اسب نیز بیرون آمد و دل شهریار نیز از غم برست. گشتاسب زرتشت را نیکو بنواخت و از او پوزش خواست و کار راست شد. گشتاسب آیین او را پذیرفت و از پیمان بسته بیرون نرفت.
فردای آن روز زرتشت به دربار آمد و چهره بدخواهان همچون کاه زرد بود. گشتاسب بدو گفت که: «من چهار آرزو دارم که می خواهم ایزد برآورد: آرزوی نخستین من این است که بدانم در جهان دیگر جای من چون است؟ دوم این که تن من چنان شود که زین افزاری بر آن کارگر نگردد. سوم این که هر آنچه در جهان خواهد بود، از نیک و بد و آشکار و نهان، از پیش بدانم. چهارم این که تا رستاخیز روان من از تن نگریزد».
زرتشت او را گفت: «برای پذیرش این آرزوها پیش دادار نیایش کنم، ولی تو باید از این چهار درخواست یکی را برای خود بگزینی و سه آرزوی دیگر را برای سه کس دیگر بخواهی چون ایزد یک تن این چهار را نمی بخشید.»
گشتاسب بر این فرمان سر بر نهاد و نخستین آرزو را برای خود کرد تا جایگاه خویش را در جهان دیگر ببیند. زرتشت بر درگاه ایزد نیایش کرد و ایزد این خواهش گشتاسب را پذیرفت.
فردای آن روز چون شهنشاه بر تخت نشست و زرتشت به پیشگاه آمد، دربان دوان آمد که چهار سوار سبز پوش بر در هستند با زین افزار کارزار، هر یک به کردار کوهی روان، خفتان و برگستوان دارند. گشتاسب از زرتشت پرسید که: «اینان چه کسانی هستند؟ زرتشت هنوز پاسخ نداده بود که سواران از بام فرود آمدند و به سوی تخت شاه رفتند. اینان که بهمن و اردیبهشت و آذر خُراد و آذرگُشَسْپ بودند به گشتاسب گفتند: «ما هر چهار فرستاده ایزدیم به نزد تو. ایزد گوید که: زرتشت را نکودار و او را در خطر مینداز که زرتشت فرستاده من است و جهانی را به فرمان او داده ام.»
شاه از سهمناکی دیدار آن چهار تن خموش و بیهوش از تخت فرو افتاد و چون هوش بازیافت گفت: «من کهترین بندگانم و به فرمان ایزد کمر بسته ام.» فرستادگان ایزدی چون این پاسخ را شنیدند، در زمان چون تیری که از کمان برجهد، برفتند.
گشتاسب به زرتشت گفت: «فرمان تو بر جان من چون فرمان یزدان است.» و زرتشت به او گفت که: «آرزوی تو را درخواست کردم.» زرتشت فرمود دروُن برپا دارند و در آن دروُن می، گُل، شیر و انار بگذارند. گشتاسب از آن می یشت شده خورد و سه روز خوابید و روانش به مینو رفت و همه چیز را در آنجا آشکار بدید و پایه خود و هر کسی را در آنجا یافت. پشتوتن شیر یشت شده را خورد و جاودانه شد. جاماسب گلِ یشت شده را برگرفت و همه دانش ها بر او روشن گشت. اسفندیار دانه انار یشت شده را خورد و رویین تن گشت.
چون گشتاسب بیدار گشت بر کردگار آفرین فرستاد. زرتشت را پیش خواند و اوستا و زند خواند و از این گفتار، دیوان گریزان شدند و به زیرزمین پنهان گشتند زرتشت گشتاسب را درباره دین اندرز داد.»

معجزات زرتشت

در باب کرامات و معجزات زرتشت روایات متعددی ذکر شده است که همه آن ها می توانند نشانگر وسعت روح آن بزرگوار و همچنین ارتباط او با جایگاهی حقیقی و الهی بوده باشند.
همانا در آن باب در کتاب روایات پهلوی چنین آمده است:
«روزی گشتاسب شاه برای آزمایش پیامبری زرتشت از سوی ایزد، چنین درخواست کرد که: من خود بی مرگ و بی پیری باشم و بر تن من کارد و نیزه کارگر نباشد و همه راز آسمان را از هر چه بو د و هست و پس از این خواهد بود بدانم و برترین جهان پارسایان (بهشت) را در زندگی ببینم. زرتشت گفت: از این چهار چیز، یکی را برای خویش بخواه و آن سه خواسته را برای سه کس دیگر. آفریدگار آن چیز برتر را به شما می دهد.»
پس گشتاسب خواست که در زندگی برترین جهان پارسایان را ببیند و برای خود این مورد را پذیرفت. زرتشت با یاری اهورامزدا در روز مبارک بیست و نهم ماه اسفند، گیاه «برسم» را گسترده کرد و نیایش آفریدگار مهربان، می دعا خوانده را به گشتاسب داد. گشتاسب درخواست فرو رفت و برترین جهان را مشاهده نمود و گل را به وزیر او، جاماسب داد و او را از آن چه که هست و بود و خواهد بود، از طریق همه ستارگان آگاه نمود. انار را به اسفندیار بخشید اسفندیار، رویین تن شد به طوری که کارد تیز بر تن او اثر نمی کرد. به یشوتن، پسر دیگر گشتاسب شاه، شیرِ دعا خوانده داد. در همان زمان، او بی مرگی یافت. پسر گشتاسب شاه، دین بهی مزدا پرستی را در جهان ترویج داد و بدان قرار، معجزه های زیادی از آن پیامبری که دارای فرّه ایزدی بود، با چشم خود (مدیو ماه) دیدم که اندکی از آن چه بود، نوشته شد. آفریدگار، روان بزرگ او را بیامرزدا!»
از معجزات آن پیامبر در رحم مادر و بعد از آن بدین قرار است:
«باری چون پنج ماه از حملی دغدو بگذشت. خواب بسیار مخوفی دید و به نظرش چنان رسید که قطعه ابر غلیظی پدیدار گشت و در آن خانه انواع حیوانات درنده و موذی از قبیل؛ ببر، شیر، گرگ و مار ببارید. در میان آنان یکی از همه بزرگ تر و مخوف تر بود چنین نمودار شد که می خواهد بچه را از شکم مادر بیرون بیاورد و از هم بدرد. و چون مادر حیران و بهت زده به آن صحنه ترسناک نگاه می کرد ناگهان صدای فرزند خود را شنید که تسلیتش می داد و می گفت که این شیاطین و حیوانات درنده قادر نیستند به هیچ عنوان به ما صدمه ای برسانند. به محض آن که آن کلام به انتها رسید چنان مشاهده گشت که از آسمان کوهی از نور نازل گشت و در مقابل آن عده کثیری از مخلوقات فرار اختیار نمودند. همانگونه که نور نزدیک تر رسید جوانی خوش سیما از آن بیرون آمد که بر دست یسارش شاخه ای از نور و بر دست یمینش رساله خطی داشت. موجودات دوزخی که هنوز نگریخته بودند چون آن نامه را دیدند به ناگاه گریختند. الا گرگ، شیر و یوز که خیرگی کردند و به جا ماندند ولی به محض آن که جوان عصایش را به جانب آنان دراز کرد دیگر تاب مقاومت نیاورده به سوی دیگر شتافتند. چون دغدو از خواب بیدار شد با کمال عجله و شتاب نزد معبری رفت و جویای تعبیر خوابش گشت. آن معبر نیز قادر نگشت بالفور آن خواب عجیب را تعبیر بنماید و گفت که سه روز صبر نماید تا معلوم گردد. چون به سر موعد دغدو باز آمد معبر بدو گفت که آن بچه پنج ماه و بیست و سه روز از آبستنی اش می گذرد شخصی بسیار بزرگ خواهد شد. آن ابر تار و کوه نوری که بر او در خواب ظاهر گردید تعبیرش آن بوده که هم او و هم پسرش از ظالمین و مخلوقات شرور بسیار زجر خواهند کشید ولی در آخر بر هر خطری سیطره می یابند. عصایی که آن جوان بر دست داشت «عظمت یزدانی» بوده است که بر علیه ظالمین برخواهد گشت. و آن نوشته که در دست دیگرش بود علامت مقام نبوت بوده است که نصیب آن بچه حق پرست خواهد شد. خلاصه آن سه حیوان نیز که باقی مانده بودند از بدترین دشمنان زرتشت قلمداد گشتند که عاقبت آن ها نیز تاب نیاورده و از میان خواهند رفت»
حال آن که از معجزات دیگر زرتشت بدین قرار ذکر می گردد:
شیاطین که می دانستند مقصود بعثت آن وخشور پاک چیست به مخالفت بر خواستند و جدیت کردند تا آن بزرگواری که از او آن همه ترس و بیم داشتند را نابود سازد. و برای تحقق بخشیدن به آن خواسته شان تن به هر ترفندی می زدند و از هر فرصتی استفاده می نمودند.
«دوراسرون» نام پادشاهی کافر و رئیس تمام جادوگران خبیث در ایالتی بود که زرتشت آنجا زندگی می کرد باری آن پادشاه ظالم شنید که زرتشت به دنیا آمده ترسید که اگر آن بچه بزرگ گردد قوت گیرد و نیروی ساحری خاتمه پذیرد فوراً به جانب منزل «پوروشسب» روانه گشت و همین که بچه را در گهواره خفته یافت خنجرش را کشید تا او را به قتل برساند ولی قبل از آن که بتواند ضربت کاردی به آن وارد نماید دستش فلج گشت و مجبور گشت بدون انجام مقصود شرِّ خویش خائب و خاسر بازگردد. و از معجزات دیگر آن پیامبر چنین روایت شده است:
ارواح خبیث گونه و پلید باز هم برای تحقق بخشیدن به نیات شوم خود دست به اقداماتی زدند و در صدد شدند تا زرتشت را از مادرش بدردند و پس از آن اقدام او را در صحرایی بردند و یک توده از مواد قابل اشتعال جمع آوری کردند بچه را بر روی آن گذاشته و آتش افروختند. اما برخلاف نظر آن ها بچه راحت در میان آتش آرمیده بود و چون مادر به جستجوی او آمد وی را صحیح و سالم یافت. حال آن که بعد از این معجزه نیز اتفاق دیگری افتاد و جادوگران باز هم به فرمان «دوراسرون» بچه را بردند و در تنگنایی گذاشتند که هر گاه گله گاوان از آن جا بگذرند آن حضرت را در زیر پاهایشان لگدمال نمایند و به مرگ رسانند ولی همین که گله گاو نزدیک شد بزرگ ترین گاو نر جلو آمده بچه را در میان پاهای خود حفظ نمود و نگذاشت به او صدمه برسد.
حال آن که یکی از معجزه های آن انسان راستین چنین بود که: «روزی زرتشت بیمار و ناخوش گشت و دشمنان دل خود را به آن خوش کردند که دیگر زمان نابودی وی فرا رسیده است همانا به جای درمان، برای او دارویی از زهر تعبیه نهادند اما زرتشت فوراً اثر آن را دانست و به دورش افکند و بدین طریق باز هم از شّر آن دیو سیرتان در امان ماند و جان سالم به در برد.»
حال آن که یکی دیگر از معجزات راجع به زرتشت به نقل از «ژاله آموزگار» بدین شرح آمده است:
«یکی از معجزات آن است که: نه تنها در ایران شهر، برای ایرانیان، بلکه در همه سرزمین ها، بر همه نوع مردم آشکار گردید که چون زرتشت اهْونَوَر سرود، کالبد دیوان شکسته شد.
چنان که در این مورد گوید که:
«فره نیرومند کیان را می ستایم که همراه اَشور زرتشت بود، برای اندیشیدن و گفتن و عمل کردن به دین او زرتشت از همه آفریدگان جهان مادی از نظر پارسایی پارساترین از نظر فرمانروایی فرمانرواترین، از نظر شکوه شکوهمندترین، از نظر فّره، فره مندترین بود.
پیش از آن، دیوان آشکار را در حرکت بودند، آشکارا جفت گیری می کردند و آشکارا زنان را از مردان می ربودند. مردمان گله کنان شکایت می بردند و دیوان با آنان ستمکارانه تر رفتار می کردند.
اشو زرتشت برایشان اهوُ نَوَر فرا سرود و همه دیوان به زیرزمین رفتند و مخفی گشتند، یعنی کالبدشان شکسته شد.
در دین پیداست که پس از شکسته شدن کالبدشان دیگر به شکل دیو نتوانستند آشکار شوند و تباهی رسانند. با خصوصیات ایزدان بر مردمان ظاهر می گشتند و مردمان آنان را می شناختند که نه ایزدان، بلکه دیوانند.
زرتشت (این مطلب را) بنا بر گفتار اورمزد بر مردمان آشکار کرد. چنانکه در دین از گفته اورمزد به زرتشت در این باره آمده است: «چگونه در جهان مادی مردمان دیوان را پیشوا و آموزگار به شمار می آورند؟ چگونه اند کسانی که می گویند که باید آنان را پیشوا به شمار آورد؟»
اورمزد به زرتشت گفت: «ای زرتشت چگونه اند آن مردمان که دیوان را آموزگار به شمار می آورند؟ و دیوان چگونه اند؟»
زرتشت گفت که ای: «ای اورمزد، بدین منظور زمانی میان رسیدنِ روشنی تا برآمدن خورشید ـ یعنی هنگامی که دو هاسَر (تقریباً معادل یک ساعت) از شب مانده است، یا میان غروب تا فرو رفتن خورشید یعنی وقتی که دو هاسَر از شب رفته است مردم به دشت نامسکون دور افتاده ای می شتابند به جایی که کسی در آنجا اقامت ندارد جایی که نه مردمان کار می کنند و نه بانگ سگان به گوش می رسد.
آنگاه درباره آن چه دیده اید گویند که: «چون آنجا باز رسیدیم با دیوان هم سخنی کردیم؛ هرگاه فرمانروایی و پیشوایی از ایشان درخواست کنیم، آن را به ما میدهند و هرگاه تملک گوسفند و توانگری از آنان بخواهیم، آن را به ما می دهند.»
ای زرتشت، چگونه چنین چیزهایی را برای آنان انجام می دهند؟
زرتشت گفت که: «ای اورمزد، در مورد آن نعمت ها (سخن) گوناگون گویند، بعضی گویند که: «پس از آن که با دیوان هم سخنی کردیم دارای رمه بیشتر شدیم.» بعضی گویند که: «پس از آن که با دیوان هم سخنی کردیم بدتر و بد فرّه تر شدیم.» آنان دور شدن از دیوان را چگونه می پندارند؟
زرتشت گفت که: «ای اورمزد، در آن باره چنین می گویند که: به این سوی و آن سوی بنگرید، وقتی کسی از ما باز می گردد یا به پایین خم می شود ـ یعنی سرش را به کنار فرود می آورد ـ یا به بیرون خم می شود ـ یعنی به بیرون می نگرد ـ یا به نماز می افتد (به سجده می افتد) در ضمن این (کار) مردمان از دیوان جدا می شوند.»
اورمزد گفت که: «ای زرتشت، همان گونه که میل توست، بنگر، به بالای سرت، به پایین پایت، به این سو و آن سو به ژرفا، به پیش و به پس، به هر سویی؛ چه ما پنهانی از تو جدا نمی شویم، آن گونه که دیوان از مردمان جدا می شوند. دیوان در هنگام جدا شدن هنگامی که می گریزند پنهانی جدا می شوند.»
به سوی تو، ای زرتشت، دروُجی ماده شکل که بالاتنه (؟) او زرین بود ـ یعنی پستان بان دارد ـ آن دروُجِ ماده شکل که بالاتنه او زرین است، برای درخواست دوستی تو و برای درخواست هم سخنی تو، و برای درخواست همکاری به سوی تو می آید.
مبادا با او دوستی و هم سخنی و همکاری کنی؛ به او فرمان ده به عقب برگردد و آن گفتارِ پیروزی بخش یعنی «یتااَهوُ وَیریو» را برخوان.
زرتشت به جهان مسکونی و دارای گوسفند رفت تا (مردم جهان مادی را تشویق کند) که به دین روی آورند. آنگاه به سوی آن دروُج که در نزدیکی جام نشسته بود، رفتند همان جامی که چون بهمن او را به هم سخنی با اورمزد می برد، زرتشت آنجا نهاده بود. آن (دروجِ) ماده شکل که بالاتنه او زرین بود، دوستی و همکاری از او درخواست کرد و گفت که: «منم اسپندارمد.»
زرتشت گفت که: «من به اسپندارمه در روز روشنِ بی ابر نگریسته ام، و اسپندارمه از این سو و آن سو و از میان ـ یعنی از همه جا ـ به نظر من زیبا آمد. پشتت را برگردان تا بدانم که آیا تو اسپندارمه هستی.»
آن دروج به او گفت که: «ای زرتشت سپیتمان، میانِ موجودات ماده، ما از روبرو زیبا هستیم و از پس، بد و زشت؛ فرمان مده که به پشت برگردم».
پس از این که سه بار به جدال پرداختند، آن دروج به پشت برگشت. بعد زرتشت میان ران او را دید که مار و خزنده و چلپاسه و سرگین غلتان و وزغ فراوان به هم چسبیده بودند.
زرتشت آن گفتار پیروزی بخش یعنی یتااَهُووَیریو را برخواند و آن دروُج از نظر ناپدید شد و آن دروُج که به شکل چِشْمَگ بود پیش دوید و در هنگام ناپدید شدن گفت که: «بدا بر من که در این جا چنین (بدیی) یافتم، چه درباره تو می اندیشیدم که: از میان گُردانی که با آسیب (من) به دوزخ می روند، از من به تو زیان بیشتری می رسد، ولی به من زیان بیشتر می رسد هم از نظر تن و هم از نظر جان ـ یعنی تو مرا با تن و جان فریفتی و من تو را نفریفتم.» زرتشت این راز را بر مردم آشکار کرد و از این راه، آزمودن و شناختن دیو بر آنان آشکار شد.
در همین باره، معجزه بزرگی بر مردمان (آشکار شد): دیوان پیش از زرتشت آشکارا در جهان رفت و آمد می کردند و پس از آن که زرتشت دین را برخواند، کالبدشان درهم شکست چنان که از اوستا پیداست: گشتاسبِ فرمانروا و مردمان آن زمانه آن را به راستی پذیرفتند. اگر چنین نمی شد گشتاسب و هم زمانان او اوستا را که این گونه چیزها در آن آمده است، دروغ می شمردند و آن را نمی پذیرفتند و به ما نمی رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب آیین و شریعت زرتشتی