فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وردست زنبوردار

کتاب وردست زنبوردار

نسخه الکترونیک کتاب وردست زنبوردار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب وردست زنبوردار

شرلوک هولمز که مدت زیادی است بازنشسته شده به دور از هیاهو سرگرم مطالعه‌ی رفتار زنبورهای عسل در تپه‌های ساسکس است. او تصورش را هم نمی‌کند با کسی ملاقات کند که در ذکاوت همتای خودش باشد، چه برسد به این‌که آن شخص یک دختر نوجوان بی‌پروا باشد که شدیدا تمایل دارد کارآگاه شود. مری راسل شاگرد شرلوک هولمز می‌شود و چیزی نمی‌گذرد که مهارتش را در استنتاج، تغییر چهره، و پذیرش خطر به اوج می‌رساند. او با وردستی کارش را شروع می‌کند، دستیار هولمز می‌شود و در ادامه با او همکاری می‌کند، اما وقتی شخصیت شرور گریزپایی وارد ماجرا می‌شود، همکاری آن دو در معرض امتحان قرار می‌گیرد. این شخصیت شرور قصه کیست؟ از آن‌ها چه می‌خواهد و کلید حل معماهای تودرتو در دست چه کسی است؟ شرلوک هولمز یا مری راسل؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وردست زنبوردار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتابخانه ی شرلوک هولمز

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود، به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعیِ متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «کتابخانه ی شرلوک هولمز» یکی از این زیرمجموعه هاست و پارودی ها (نقیضه ها) و پاستیش های (آثار تقلیدی وفادار به اصل) الهام گرفته شده از پرسوناژ محبوب و پرآوازه ی آرتور کانن دویل و شخصیت های مثبت و منفی مرتبط با او را شامل می شود.
هیچ پرسوناژی در عالم ادبیات به قدر شرلوک هولمز الهام بخش نویسندگانی چنین پرشمار نبوده، تا جایی که رمان ها و داستان های کوتاهی که با محوریت او نوشته اند صدها برابر آثاری است که به قلم خالق اصلی اش نگاشته شده اند: چهار رمان و پنجاه و اندی داستان کوتاه. در روایت های نوین به همه ی دوره های زندگی هولمز پرداخته شده، از نوجوانی و جوانی گرفته تا میان سالی و سال خوردگی و حتی کهن سالی.
به برکت ماجراهای جدید شرلوک هولمز، او را کنار بسیاری مشاهیر واقعی می یابیم، نظیر فروید، اینشتین، اسکار وایلد، چارلی چاپلین، هودینی و حتی افراد شریری مانند «جک سلاخ»؛ و همین طور درگیر بسیاری رویدادها و حوادث حقیقی که فاجعه ی کشتی تایتانیک یا پرونده ی قتل جان اف. کندی از آن جمله اند.
پرسوناژهای داستانی نیز به روایت های نوین شرلوک هولمز راه یافته اند؛ شخصیت هایی خیالی از قبیل آرسن لوپن و تارزان تا دراکولا و دکتر جــکیل (در دو مورد اخیر با نوعی رابطه ی بینامتنیت نیز مواجهیم، به این معنی که نویسنده دست به بازآفرینی متفــاوتِ رمان های برام استوکر و رابرت لویی استیونسون زده، به گونه ای که دکتر واتسون راوی ماجرا شده و هولمز در کانون رویدادها قرار گرفته است).
آثار دیگری که در زیرمجموعه ی «کتابخانه ی شرلوک هولمز» می گنـــجند، رمان ها ـ و عمدتاً سری رمان هایی ـ را در بر می گیرند که قهرمان آن ها نه خود هولمز، بلکه پرسوناژهای مرتبط با او هستند که بعضی های شان را آرتور کانن دویل آفریده و گروهی دیگر زاییده ی تخیل هایی تازه ترند. ماجراهای مای کرافت، برادر بزرگ شرلوک؛ ماجراهای پرفسور موریارتی، مهیب ترین و شریرترین دشمنش؛ ماجراهای آیرن آدلر، یگانه زنی که هولمز او را سزاوار ستایش می دانست، و بسیاری از شرلوک هولمز پژوهان درباره ی دلباختگی ابرکارآگاه اسطوره ای به او فرضیه بافی های بسیار کرده اند؛ ماجراهای اِنولا هولمز، خواهر کوچک شرلوک؛ و بالاخره ماجراهای اِولینا کوپر، خواهرزاده ی هولمز، در این زمره اند (دو پرسوناژ اخیر در آثار کانن دویل جایی ندارند).
در حال حاضر، به موازات خلاقیت های منفرد و پراکنده، مجموعه ای منتشر می شود به نام «ماجراهای جدید شرلوک هولمز» که هستی او را به شکلی منسجم تداوم می بخشد و تضمینی است بر حضورِ چشمگیرش در عرصه ی ادبیاتِ داستانی طی دهه های آینده.

درباره ی نویسنده

لاوری آر. کینگ (۱۹۵۲) نویسنده ای آمریکایی است که بیش از همه به برکت رمان های پلیسی اش به اعتبار و آوازه دست یافته. او دانش آموخته ی الهیات است: کارشناسی «الهیات تطبیقی» و کارشناسی ارشد «الهیات عمومی».
لاوری کینگ تاکنون سه سری رمان جنایی/ معمایی نوشته که به ترتیب عبارتند از:
ماجراهای کیت مارتینلی (یک افسر پلیس مونث در سانفرانسیسکو)، شامل پنج رمان که در فاصله ی ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۶ نگاشته شدند.
ماجراهای مری راسل و شرلوک هولمز، شامل پانزده رمان (که وردست زنبوردار نخستین شان است و قتل مری راسل آخرین شان؛ هرچند معلوم نیست کاوشگری های مری راسل و شریک زندگی اش، شرلوک هولمز، با این رمان به پایان خویش رسیده باشد)، یک رمان کوتاه و یک مجموعه داستان کوتاه که در فاصله ی سال های ۱۹۹۴ تا ۲۰۱۶ پدید آمدند. این مجموعه رمان ها در میان آثار لاوری کینگ از بیش ترین مقبولیت و محبوبیت برخوردارند ـ چه در میان منتقدان و چه خوانندگان.
ماجراهای هریس استویوسنت (یک مامور اف بی آی) و بنت گری (یک سربازِ مصدومِ جــنگی انگلیسی) که وقایع شان در گذشته ای دور می گذرد و نگارشِ حوادث پر التهابی که برای قهرمانانش رخ می دهد از سال ۲۰۰۷ آغاز شده. تا زمان حاضر لاوری کینگ فقط دو رمان با محوریت این کاوشگران خلق کرده.
گذشته از این ها، چندین رمان هم نوشته که آثاری مستقل و خارج از سری هستند.
لاوری آر. کینگ موفق به کسب بسیاری از جوایز معتبر ژانر پلیسی شده: جایزه ی «ادگار»، جایزه ی «یادمان جان کریسی»، جایزه ی «نِرو وُلف»، جایزه ی «مک کورنی»، جایزه ی « لامبدا» و جایزه ی «آگاتا».

پیش درآمد

یادداشت نویسنده

تا این جا فیلسوفی پیر بازنشسته شده بود... او که کمی از بازجویی از آدم ها خسته شده بود به این جا پناه آورده بود...

خواننده ی عزیز،
از آن جا که من و این قرن هر دو با هم به اوایل دهه ی نهم نزدیک می شویم، مجبورم اعتراف کنم که پیری اصلاً حالت دلخواهی نیست. البته، مشکلات جسمی چاشنی متفاوتی به زندگی می دهد، اما آزاردهنده ترین مشکلی که من دارم این است که گذشته ام که به شدت در نظرم واقعی است کم کم دارد از دید اطرافیانم محو می شود و به تاریخ می پیوندد. جنگ جهانی اول تنزل پیدا کرده به یک مشت آواز قدیمی و عکس های قرمزقهوه ای که گه گاه قدرتمند می نمایند اما بی اندازه دورند؛ در آن جنگ مرگ هست اما خون نیست. دهه ی بیست تبدیل شده به کاریکاتور، لباس هایی که می پوشیدیم حالا در موزه اند، و آن هایی که از میان ما اوایل این قرن لعنتی را به یاد می آورند رو به زوال اند. خاطرات ما نیز با ما دفن می شوند.
به خاطر نمی آورم کی اولین بار متوجه شدم شرلوک هولمز واقعی ، که من خیلی خوب می شناختمش، برای بقیه ی آدم های دنیا فقط ساخته و پرداخته ی تخیل قوی یک پزشک بی کار بود. فقط یادم است که فهمیدن این موضوع چه قدر عمیقاً ناراحتم کرد و چه طور خودآگاهی ام اندکی ضعیف شد و از هم گسست، انگار من هم در حال تغییر ماهیت بودم و شخصیت داستانی هولمز به من هم سرایت کرده بود. شوخ طبعی ام مرا نیشگون گرفت و به خودم آورد، اما احساس خیلی عجیبی را در آن مدت تجربه کردم.
اکنون، این پروسه کامل شده است: داستان های واتسون، که شخصیت جذابی را که هر دوی ما می شناسیم اندکی مجسم می کرد، زنده شده اند و موجود زنده ی شرلوک هولمز غیرواقعی و خیالی شده و داستانی شده است.
جالب است. و حالا زنان و مردان منتظر رمان های واقعی درباره ی هولمزند که او را در موقعیت های عجیب و غریب و مختلف قرار دهد و واژه هایی محال در دهان او بگذارد و این موجود افسانه ای را باز هم مبهم تر کند.
البته حتی از این که بفهمم خاطرات من هم در زمره ی داستان قرار گرفته و خودم هم به سرزمین خواب و خیال تبعید شده ام متعجب نمی شوم. کنایه ی لذت بخشی است.
به هر حال، باید اذعان کنم صفحاتی که در ادامه می آیند بازگوکننده ی روزها و سال های ابتدایی مصاحبت واقعی من با شرلوک هولمز است. خواننده ای که بدون هیچ آشنایی قبلی با عادات و شخصیت این آدم به سراغ داستان من آمده ممکن است متوجه برخی ارجاعات نشود. از سوی دیگر، خواننده هایی هستند که تمام قسمت های مجموعه نوشته های کانن دویل را از حفظ اند. این خواننده ها ممکن است در جاهایی متوجه شوند روایت من با روایت شرح حال نویس قبلی هولمز، یعنی دکتر واتسون، فرق دارد و به احتمال زیاد از این که من او را آدمی کاملاً متفاوت با هولمزِ «واقعی» نوشته های واتسون نشان می دهم دلخور می شوند.
من به این دسته ی دوم خواننده ها فقط می توانم بگویم حق با آن هاست: آن هولمزی که من دیدم هم با کارآگاه شماره ی ۲۲۱ بی خیابان بیکر فرق داشت. او مرد میان سالی بود که به ظاهر از پانزده سال قبل بازنشسته شده بود. اما تفاوت بیش تر از این بود: دنیا با دنیای دوران ملکه ویکتوریا فرق داشت. ماشین و برق داشت جایگزین درشکه و چراغ گازسوز می شد، تلفن با خودنمایی وارد خانه های حتی روستایی ها می شد، و وحشت زدگی از جنگ در سنگرها کم کم در کالبد ملت از بین می رفت.
با این حال به نظر من حتی اگر جهان تغییر نکرده بود و حتی اگر من هولمز را در جوانی اش ملاقات می کردم، تصویری که از او در ذهنم می ساختم هنوز هم با آن چه دکتر واتسون عزیز ترسیم کرده خیلی تفاوت داشت. واتسون همیشه از پایین به دوستش هولمز نگاه می کرد و تصورش از او همیشه این گونه شکل گرفته بود. منظورم را اشتباه برداشت نکنید ـ من برای دکتر واتسون ارزش زیادی قایلم. اما او ذاتاً معصوم بود و (اگر بخواهم مودبانه بگویم) در دیدن واضحات اندکی کند بود، گرچه نشان داد که کم خردمند و انسان نیست. اما من، از سوی دیگر، جنگنده به این دنیا آمدم، در سه سالگی می توانستم پرستار صورت تخت اسکاتلندی ام را انگولک کنم و تا زمانی که به سن بلوغ رسیدم هرگونه معصومیت یا زیرکی ای را که شاید زمانی داشتم از دست دادم.
مدت زیادی طول کشید تا دوباره توانستم به آن ها دست بیایم.
من و هولمز از همان ابتدا با هم جور بودیم. او در تجربه از من سر بود، ولی توانایی هایش در مشاهده و تحلیل هرگز مرا مثل واتسون حیرت زده نمی کرد. چشمان و ذهن خود من هم دقیقاً همان طور کار می کرد. برایم حوزه ی آشنایی بود.
پس بله، من صریحاً اذعان می کنم که هولمز من همان هولمز واتسون نیست. در ادامه ی این مقایسه باید بگویم دیدگاه من، تکنیک برس زدنم، نحوه ی استفاده ام از رنگ و سایه، همه ی این ها کاملاً متفاوت از اوست. موضوع در اصل همان است؛ فقط چشم و دست هنرمند است که فرق دارد.

ام. آر. اچ

مقدمه ی ویراستار

نخستین چیزی که می خواهم خواننده بداند این است که من هیچ کاری با این کتابی که در دست شماست نداشته ام. بله، من رمان های معمایی می نویسم، اما حتی قوه ی تخیل هیجان زده ی هر رمان نویس هم حدومرزی دارد و قوه ی تخیل من خیلی زودتر از آن که به این ایده ی دور از ذهن برسد که شرلوک هولمز یک همکار فمینیست پانزده ساله ی نیمه آمریکایی باهوش اختیار کند، به آن حدومرز می رسد. منظورم این است که واقعاً اگر حتی کانن دویل تشنه ی این بود که هولمز را از صخره ای بلند پایین بیندازد، به قطع یک خانم جوانِ مشخصاً باهوش در اولین نظر مغز کارآگاه را متلاشی می کرد.
با این حال، این توضیح مشخص نمی کند این کتاب چگونه چاپ شد. 
داستان چند سال پیش شروع شد، زمانی که زن مامور تحویل کالای یو پی اس با سرعت زیاد وارد مسیر ورودی شد و در کمال تعجب به جای تحویل سفارش بذر سبزیجات، که منتظرش بودم، شروع کرد به تخلیه ی یک جعبه ی کارتنی خیلی بزرگ که حسابی نوارپیچ شده بود و حتماً بیش ترین وزن مجاز یو پی اس را داشت، چون مامور مجبور شد از چرخ بارکش برای آوردن آن به ایوان ورودی استفاده کند. بعد از استعلام بی فایده از او و بررسی دقیق آدرس روی جعبه و کسب اطمینان از این که آدرس درست است، امضا کردم و تحویل گرفتم و رفتم یک چاقوی آشپزخانه آوردم تا نوار دورش را باز کنم. وقتی کارم تمام شد دیدم از نوار هم آن طرف تر رفته ام و کارتن را بریده ام، تکه های کارتن تا زیر زانویم رسیده بود؛ آن چاقو دیگر هیچ وقت مثل قبل نشد.
یک چمدان داخل جعبه بود، یک چمدان مسافرتی فلزی بزرگ، مندرس و قدیمی، پر از برچسب هتل های آشنا و ناآشنا. (یعنی ممکن است مجموعه هتل های ریتز در ایبَدَنِ نیجریه هم شعبه داشته باشد؟) یک نفر ماهرانه کلید را با مقداری نوارچسب مارک اسکاچ داخل قفل محکم کرده بود، پس نوارچسب را جدا کردم و کلید را چرخاندم و یک جورهایی حس می کردم آلیسم که با بطری «مرا بنوش» مواجه شده ام. بالای سر محتویات درهم و برهم چمدان ایستاده بودم و کنجکاوی ام کم کم تبدیل شد به زنگ خطر. به سرعت دستم را عقب کشیدم و از چمدان دور شدم و تصاویر دیوانه ها و آن هایی که به طرز ترسناکی آدم را تعقیب می کنند مثل تیترهای روزنامه جلو چشمانم آمد. از پله ها پایین رفتم و یک دور کامل دورِ خانه چرخیدم و وسوسه شدم پلیس خبر کنم، اما وقتی به طرف در پشتی می رفتم، ایستادم تا اول برای خودم یک فنجان قهوه درست کنم و زمانی که قهوه ام آماده در فنجان بود به آن طرف خانه رفتم و با احتیاط از پنجره آن جسم فلزی فرورفته و مخمل ارغوانی زیبایی را که درونش پهن بود نگاه کردم و دیدم یکی از گربه ها روی مخمل چمباتمه زده. حالا نمی دانم چرا یک گربه ی خوابیده باید باعث شود ترس از مواد منفجره خیلی زود از بین برود، اما این اتفاق افتاد و من چند لحظه بعد زانو زده بودم و داشتم با آرنج گربه را کنار می زدم تا محتویات چمدان را بررسی کنم.
چیزهای خیلی عجیبی بودند. البته هر کدام شان به تنهایی عجیب نبود، اما کل شان را که در نظر می گرفتید جور درنمی آمدند: چند تکه لباس شامل ردای شب تزیین شده ی مخمل (با درزی نزدیک سجاف)، یک حوله ی مردانه ی رنگ ورو رفته و مندرس یا رب دوشامبر، و یک شال کشمیر گلدوزی شده ی پشمی ابریشمی فوق العاده لطیف؛ یک ذره بین ترک خورده؛ دو تکه شیشه ی رنگی که احتمالاً یک جفت لنز چشم بودند به طرز عجیبی کلفت و به طرز ترسناکی ناخوشایند؛ یک پارچه که به گفته ی دوستی بعداً مشخص شد عمامه ی باز است؛ یک گردنبند زمرد باشکوه، چیزی گران قیمت و درخشان که نفسم را بند آورد، انگار خود ثروت بود، پس آن را برداشتم و داخل بردم و زیر بالشم چپاندم؛ یک سنجاق سینه ی زمرد مردانه؛ یک قوطی کبریت خالی؛ یک چوب غذاخوری کنده کاری شده از جنس عاج؛ یکی از آن کتابچه های انگلیسی زمان بندی حرکت قطار مربوط به سال ۱۹۲۳؛ سه سنگ عجیب؛ یک پیچ پنج سانتی قطور که در مهره اش زنگ زده بود؛ یک جعبه ی چوبی کوچک که با کنده کاری و خاتم کاری درخت های نخل و حیوانات جنگل تزیین شده بود؛ یک انجیل باریک عهد جدید کینگ جیمز با ورق طلا و حروف قرمز با جلد چرم سفید که در اثر استفاده وا رفته بود؛ یک عینک تک عدسی آویزان از یک نوار ابریشمی مشکی؛ جعبه ای پر از بریده های روزنامه که برخی انگار مربوط به جنایات بود؛ و مجموعه ای از خرت و پرت های دیگر که داخل چمدان چپانده شده بودند.
و درست در ته چمدان بسته ای از چیزی بود که معلوم شد دست نوشته است، البته فقط یکی از آن ها را می شد به سرعت تشخیص داد چیست، بقیه یا ورقه ی کاغذ انگلیسی بودند که از بالا تا پایین با نوشته های ریز و بدخط پر شده بودند یا انبوهی از تکه های کاغذ در اندازه های مختلف که با همان دستخط روی شان نوشته شده بود. دور هر کدام روبان ارغوانی باریکی بسته شده بود و با حرف «ر» مهر و موم شده بود.
در طول چند هفته ی بعد، آن دست نوشته ها را خواندم و تمام مدت منتظر پیدا کردن جوابی برای این معما بودم که چه کسی آن ها را برایم فرستاده، منتظر بودم نوشته ای بیابم مثل آدمکی که از جعبه بیرون می زند، اما هیچ چیز پیدا نکردم، هیچ چیز، به جز داستان هایی که با لذت همراه با چشم درد می خواندم.
سعی کردم فرستنده را از طریق یو پی اس پیدا کنم، اما تمام چیزی که مامور دفتر نیویورک می توانست درباره ی فرستنده بگوید این بود که مرد جوانی آن را آن جا برده و هزینه ی ارسالش را نقدی پرداخت کرده است.
بعد در نهایت سردرگمی، ردا و رب دوشامبر و دست نوشته ها را پیچیدم و چمدان را در کمدم قایم کردم. (زمردها را هم در صندوق امانات بانک گذاشتم.)
ماه ها از پی هم گذشتند و چند سال همان جا در کمد ماند تا این که یک روز دلگیر، بعد از زنجیره ای طولانی از روزهای دلگیر که هیچ چیز از قلمم نمی رویید و تحت فشار مالی بودم، در ناامیدی بدجنسی ام گل کرد و یادم افتاد به صدای دلگرم کننده ی آن دست نوشته های ته کمد.
رفتم سراغ چمدان و یکی از دسته های کاغذ را بیرون کشیدم و آوردم به اتاق کارم تا دوباره بخوانمش و سپس ناامیدی و سقفی که روی سرم چکه می کرد ترغیبم کرد بازنویسی اش کنم. با شرمساری آن را برای ویراستارم فرستادم، اما وقتی خانم ویراستار چند روز بعد تلفن زد و با ملایمت گفت شبیه دیگر نوشته های من نبوده، ناگهان فرو ریختم و اعتراف کردم و گفتم آن را با پست برایم بازبفرستد و به همان خیره شدنم به صفحه ی سفید ادامه دادم.
روز بعد ویراستار دوباره تلفن زد و گفت با مسئول انتشارات مشورت کرده و او واقعاً از داستان خوشش آمده، البته می خواسته نسخه ی اصلی را ببیند، ولی مایل است آن را منتشر کند، در صورتی که من تعهد بدهم در صورت فسخ قرارداد به خاطر پیدا شدن نویسنده ی اصلی تمام زندگی ام را بدهم.
جنگ بین غرور و تعمیرات سقف خانه قبل از این که آغاز شود تمام شد. به هر حال، من هم برای خودم احترام قایلم و همان طور که گفتم هنوز استفاده از داستان هایی را که در اختیار داشتم غیرممکن می پنداشتم.
نمی دانم چه قدر حقیقت دارند. حتی نمی دانم فقط داستان بوده اند یا واقعیت داشته اند، گرچه نمی توانم خودم را از شر این حس خلاص کنم که قرار بوده واقعیت باشند، هرچه قدر هم بی معنی باشد. در هر صورت، فروختن شان (با اعراض از مالکیت) بهتر از فروختن آن گردنبند درخشانی بود که احتمالاً هرگز به گردن نخواهم بست، و مطمئناً اگر فروش یکی قابل قبول باشد، فروش دیگری هم هست.
آن چه در ادامه می آید اولینِ آن دست نوشته هاست، بدون دستکاری و همان طور که نویسنده نوشته (و احتمالاً برای من فرستاده). من فقط املای افتضاح خانم نویسنده را سروسامان داده ام و انواع نشانه گذاری های شخصی و عجیبش را یکدست کرده ام. شخصاً نمی دانم این موضوع به کجا خواهد کشید. تنها می توانم امیدوار باشم انتشار آن چه نویسنده نامش را در باب جدانشینی ملکه گذاشته (چه عنوان بدی! معلوم است اصلاً رمان نویس نبوده!) منجر به توضیح دادن بشود نه طرح دعوی در دادگاه. اگر کسی می داند مری راسل کی بوده، ممکن است به من هم بگوید؟ دارم از کنجکاوی می میرم.

لاوری آر. کینگ

بدون کم ترین تلاشی در میان قفسه های کتابخانه ی دانشگاه کالیفرنیا، متوجه شدم نویسنده عناوین فصل ها را از کجا برداشته. آن ها را از رساله ای فلسفی مربوط به سال ۱۹۰۱ به نام زندگی زنبور اقتباس کرده که موریس مترلینک نوشته است.

کتاب اول

وردستی

وردست زنبوردار

دو ژنده پوش

کشف نشانه ای از هوش واقعی در شخصی به غیر از خود ما حسی القا می کند شبیه حسی که رابینسون کروزو موقع دیدن ردپای یک انسان بر ساحل شنی جزیره اش داشت.

اولین باری که شرلوک هولمز را ملاقات کردم پانزده سالم بود، سر در کتاب در تپه های ساسکس راه می رفتم و نزدیک بود رویش بیفتم. برای دفاع از خودم باید بگویم کتاب جذابی بود و خیلی هم بعید بود در آن قسمت به خصوص از جهان و در آن سال ۱۹۱۵ که جنگ بود کسی سر راه آدم سبز شود. در هفت هفته ی کتابخوانی متحرکم در میان گوسفندان (که خودشان از سر راهم کنار می رفتند) و بوته های سرو کوهی (که کم کم به طرز دردناکی خودبه خود نسبت بهشان هشیار شده بودم) هیچ وقت پیش نیامده بود با کسی تصادف کنم.
روز آفتابی و خوبی بود، در اوایل ماه آوریل و کتاب هم اثری از ویرژیل بود. صبح زود از مزرعه ی بی سروصدا راه افتاده بودم، مسیر متفاوتی از مسیر همیشگی ام انتخاب کرده بودم ـ مسیر جنوب شرقی، به سمت دریا ـ و در حین طی مسیر با افعال لاتین کشتی گرفته بودم، ناخودآگاه از دیوارهای سنگی بالا رفته بودم، و ناخواسته پرچین ها را دور زده بودم، و احتمالاً متوجه دریا نشده بودم تا وقتی که پایم پشت یکی از صخره های سفیدش گیر کرد.
در آن شرایط، اولین باری که متوجه شدم شخص دیگری در جهان وجود دارد زمانی بود که صدای گلو صاف کردن مردانه ای شنیدم که حدود یک متر با من فاصله داشت. متن لاتین به هوا رفت و اندکی بعد از آن یک ناسزای آنگلوساکسون. من که قلبم به تپش افتاده بود سریع تا جایی که می شد خودم را جمع و جور کردم و از پشت عینکم پایین را نگاه کردم و شخصی را که جلو پایم قوز کرده بود: مردی لاغر، پنجاه و چند ساله، با موهای خاکستری، کلاه فلت، پالتوی پشمی قدیمی، و کفش های تمیز، با یک کوله پشتی ارتشی کهنه که کنارش روی زمین بود. شاید ولگردی بود که بقیه ی وسایلش را زیر بوته ای قایم کرده بود. شاید هم دچار اختلال روانی بود. اما مطمئناً چوپان نبود.
او چیزی نگفت. من با حالتی کنایه آمیز کتابم را برداشتم و دستی رویش کشیدم و پرسیدم: «چه کار می کنید؟ منتظر کسی این جا نشسته اید؟»
او در جواب این حرف من یک ابرویش را بالا برد، لبخندی فوق العاده بد و افاده ای زد و دهانش را باز کرد تا با آن لحن کش دار که مشخصه ی جنتلمن های انگلیسی سطح بالا و تحصیل کرده است صحبت کند. تن صدای بالا و لحن گزنده: قطعاً اختلال روانی داشت.
گفت: «به نظرم قرار نیست به خاطر ”نشستن“ در جایی سرزنش بشوم. من که در معرض دید روی شیب خلوت این تپه نشسته ام و سرم به کار خودم است، فکر نمی کنم باید آمادگی داشته باشم تا از زیر دست و پای کسانی که قصد دارند با من برخورد کنند جاخالی بدهم.» کلمه ی «برخورد» را بیش از حد کش دار تلفظ کرد که مرا سر جای خودم بنشاند.
اگر چیز دیگری می گفت یا حتی همان حرف ها را جور دیگری می زد، به یک عذرخواهی خشن بسنده می کردم و راهم را هدفمند ادامه می دادم و زندگی ام جور متفاوتی پیش می رفت. اما او به عمد و مستقیماً دست روی نقطه ی خیلی حساسی گذاشته بود. دلیل من برای ترک خانه در وهله ی اول دوری از خاله ام بود، و دلیلم (جدیدترین دلیلم) برای تمایل به دوری از خاله ام جنگ و دعوای وحشیانه ی شب قبل بود، جنجالی که از این حقیقت انکارناپذیر جرقه زد که کفش هایم برایم تنگ شده بودند، برای دومین بار از زمان آمدنم یعنی از سه ماه قبل. خاله ام ریزه میزه، منظم، بدجنس و زیرک بود، زبانش تند بود و به دست و پاهای کوچکش می نازید. او همیشه باعث می شد احساس کنم شلخته و دست وپاچلفتی ام و بی جهت به خاطر قد بلندم و بالطبع سایز پایم حساسیت نشان دهم. بدتر از این ها، در بگومگویی که بر سر مسائل مالی پیش آمده بود او برده بود.
واژه های معصومانه ی او و رفتار معصومانه ترش مثل بنزینی بود که خُلق آتشی مرا شعله ور کرد. شانه هایم را عقب کشیدم و چانه ام را بالا دادم، انگار برای دعوا آماده می شدم. اصلاً نمی دانستم کجا هستم یا این مرد کیست، آیا در منطقه ی شخصی او ایستاده بودم یا او در منطقه ی من بود، این که او دیوانه ای خطرناک بود یا متهمی فراری یا صاحب ملکی اربابی برایم مهم نبود. من خشمگین بودم.
با عصبانیت گفتم: «جواب سوالم را ندادید آقا.»
او خشمم را نادیده گرفت. بدتر از آن، انگار اصلاً متوجه خشمم نشده بود. ظاهراً بی حوصله بود، انگار فقط می خواست من رد شوم و بروم.
«منظورتان این است که این جا چه کار می کنم؟»
«دقیقاً.»
با لحنی یکنواخت گفت: «زنبورها را تماشا می کنم.» و برگشت سراغ تاملاتش روی شیب تپه.
هیچ اثری از دیوانگی در رفتار مرد نبود که با واژه هایش هم خوانی داشته باشد. به هر حال، هم چنان که کتابم را در جیب کتم می چپاندم و از شیب تپه پایین می رفتم تا از او فاصله ی معقولی بگیرم و پیچ و تاب گل های پیش رویم را نگاه کنم محتاطانه او را می پاییدم.
زنبورها سخت مشغول ریختن گرده در آن پاهای کیسه مانندشان بودند و از گلی به گل دیگر می رفتند. تماشا می کردم و در این فکر بودم که هیچ چیز خاص و مهمی در رفتار این زنبورها نبود که یک دفعه نمونه ی خیلی خاصی از آن ها سر رسید و توجهم را جلب کرد. به نظر یک زنبور عسل معمولی بود اما یک خال کوچک قرمز بر پشتش داشت. چه قدر چیزی که احتمالاً او هم داشت تماشا می کرد عجیب بود! به آن آدم عجیب و غریب که عمیقاً به هوا خیره شده بود نگاهی انداختم و بعد، در کمال تعجب از اشتیاقی که پیدا کرده بودم، دقیق تر به زنبورها نگاه کردم. به سرعت به این نتیجه رسیدم که آن خال قرمز پدیده ای طبیعی نبود، بلکه رنگ بود، چون یک زنبور دیگر آن جا بود که خالش اندکی یک وری بود، و یکی دیگر هم همین طور، و بعد یک چیز عجیب دیگر دیدم: زنبوری با خال آبی و قرمز. دیدم دو خال قرمز در مسیر شمال غربی به پرواز درآمدند. به دقت زنبوری را که هم خال آبی و هم قرمز داشت تحت نظر گرفتم، کیسه اش را پر کرد و به سمت جنوب شرقی حرکت کرد.
چند لحظه ای فکر کردم، بعد بلند شدم، به بالای تپه رفتم و از وسط بره ها و میش ها رد شدم و آن ها را پراکنده کردم و وقتی از بالا روستا و رودخانه را دیدم، فهمیدم کجا هستم. خانه ام کم تر از سه کیلومتر با آن جا فاصله داشت. سرم را به نشانه ی اظهار تاسف از بی توجهی ام تکان دادم، کمی بیش تر به آن مرد و زنبورهای خال قرمز و خال آبی اش فکر کردم و دوباره پایین رفتم تا با او خداحافظی کنم. به من نگاه نکرد، پس در همان حال که پشت به من بود حرف می زدم.
گفتم: «اگر دنبال کندوی دیگری هستید، به نظرم خال آبی ها گزینه های بهتری اند. آن هایی که فقط با رنگ قرمز روی شان علامت زده اید احتمالاً مال باغ آقای وارنرند. خال آبی ها مال جای دورتری اند، ولی به احتمال خیلی زیاد وحشی اند.» کتاب را از جیبم بیرون کشیدم و وقتی سرم را بلند کردم تا روز به خیر بگویم، برگشته بود و داشت به من نگاه می کرد و حالت چهره اش نطقم را کور کرد ـ پیشرفت کمی نبود. او همان طور که نویسنده ها می گویند، ولی مردم اغلب آن طور نیستند، دهانش باز مانده بود. در واقع، کمی شبیه ماهی شده بود و طوری با دهان باز به من زل زده بود که انگار یک سر دیگر روی بدنم درآمده بود. آرام بلند شد و در حین بلند شدن دهانش هم بسته می شد، اما هنوز خیره بود.
«چی گفتید؟»
«ببخشید، گوش تان سنگین است؟» صدایم را کمی بالا بردم و شمرده گفتم: «گفتم اگر دنبال کندوی دیگری هستید باید خال آبی ها را دنبال کنید، چون خال قرمزها مطمئناً مال تام وارنرند.»
«گوشم سنگین نیست، ساده لوح هم نیستم. علایق مرا از کجا می دانید؟»
عجولانه گفتم: «به نظرم خیلی واضح بود.» گرچه حتی در آن سن می دانستم که این چیزها برای اکثر مردم واضح نبود. «روی دستمال جیبی تان رنگ می بینم و اثراتی از رنگ هم روی انگشتان تان مانده، با این که پاکش کرده اید. تنها دلیلی که برای علامت گذاشتن روی زنبور به ذهنم می رسد این است که آدم بتواند تا کندو دنبال شان کند. شما یا به جمع کردن عسل علاقه دارید یا به خود زنبورها، و این وقت از سال هم زمان برداشت عسل نیست. سه ماه پیش یک دوره هوا سرد شد که خیلی از زنبورها را کشت. درنتیجه به نظرم شما این زنبورها را تعقیب می کنید تا موجودی تان را بیش تر کنید.»
قیافه ای که از بالا به من نگاه می کرد دیگر شبیه ماهی نبود. در واقع به طرز جالبی شبیه عقاب محبوسی بود که قبلاً یک بار دیده بودم، تنها و باشکوه نشسته بر بلندی از پایینِ برآمدگی دماغش موجود کوچک تر را نگاه می کرد و تحقیر و سردی از چشمان خاکستری نیم بندش می بارید.
او با لحنی مثلاً متعجب گفت: «خدای من، فکر هم می کند!»
عصبانیتم تا حدی با تماشای زنبورها فروکش کرده بود، اما با این توهین مستقیم دوباره فوران کرد. چرا این مرد مسن قدبلند لاغر حرص درار این قدر مصمم بود خشم یک غریبه ی بی آزار را برانگیزد؟ دوباره چانه ام را بالا دادم، فقط تا حدی به این خاطر که او از من قدبلندتر بود، و من هم در جواب مسخره اش کردم.
«خدای من! می تواند یک انسان دیگر را وقتی روی سرش افتاد تشخیص بدهد.» و به عنوان پاداش اضافه کردم: «و قبلاً معتقد بودم آدم های مسن با نزاکت رفتار می کنند.»
عقب ایستادم تا ضربه هایم به هدف برخورد کند و وقتی چهره اش را کامل دیدم، چشم ذهنم بالاخره او را وصل کرد به شایعاتی که شنیده بودم و چیزهایی که اخیراً در دوره ی نقاهتم خوانده بودم و فهمیدم کیست و ترسیدم.
راستش همیشه فکر می کردم بیش تر داستان های تملق آمیز دکتر واتسون ماحصل احساس حقارت آن مرد بوده. او حتماً همیشه خواننده را به کندذهنی خودش فرض می کرده. و این خیلی آزاردهنده ا ست. به هر حال، ورای چرندیاتِ راوی، شخصیتی دارای هوش سرشار قد علم کرده بود که یکی از افراد خیلی باهوش عصر خودش بود، شخصیتی افسانه ای.
و ترسیدم: من آن جا روبه روی شخصیتی افسانه ای ایستاده بودم و داشتم به او توهین می کردم و مثل سگ کوچکی که به خرس حمله می کند جلو پایش واق واق می کردم. جلو ترسم را گرفتم و خودم را برای ضربه ی اتفاقی ای که مرا به هوا می فرستاد آماده کردم.
اما برایم جالب بود و البته تعجب آور که به جای حمله ی متقابل فقط لبخندی خودپسندانه زد و خم شد تا کوله پشتی اش را بردارد. صدای ضعیف تکان خوردن بطری های رنگ را در کوله اش شنیدم. کمر صاف کرد، کلاه از مدافتاده اش را روی موهای خاکستری اش عقب زد و با چشمان خسته به من نگاه کرد.
«مرد جوان، من...»
«مرد جوان!» کار خودش را کرد. خشم در رگ هایم جاری شد و بدنم را از قدرت پر کرد. گیرم که خوش اندام نبودم، گیرم که لباس گردش پوشیده بودم که مردانه بود ـ با این همه این حرف غیرقابل تحمل بود. ترس را کنار گذاشتم، شخصیت افسانه ای اش را هم کنار گذاشتم، و مثل سگ دست آموزی که واق واق می کند با تمام آن حس تحقیرشدگی محض که فقط نوجوانی خام ممکن است پیدا کند به او حمله ور شدم. با موجی از سرخوشی اسلحه ای را که خودش در دستم گذاشته بود قاپیدم و برای زدن تیر خلاص نشانه گرفتم. تکرار کردم: «مرد جوان؟» بعد گفتم: «اگر این تمام چیزی است که از ذهن کارآگاه بزرگ باقی مانده خیلی خوب شد بازنشسته شدید.» با گفتن این حرف دستم را به لبه ی کلاهم که برایم بزرگ بود بردم و طره ی موی طلایی بلندم روی شانه هایم سرید.
مجموعه ای از احساسات در چهره اش نمایان شد و این پاداش خوبی بود برای برد من. اول یک تعجب ساده، بعد پذیرش تاسف انگیز شکست، و بعد از مرور کل بحث غافل گیرم کرد. با چهره ی آرام لب های کوچکش را جمع کرد، دور چشمان خاکستری اش چروک های غیرمنتظره افتاد، و بالاخره سرش را برگرداند و خنده ی سرمستانه ی بسیار بلندی سر داد. این اولین باری بود که صدای خنده ی شرلوک هولمز را می شنیدم و گرچه تا آخرین بار خیلی مانده بود، دیدن آن قیافه ی مغرور و عجیب و غریب که آن طور غرق در خنده شده بود همیشه موجب تعجبم بود. او همیشه، حداقل تا حدی، خودش اسباب سرگرمی اش را فراهم می کرد و آن بار هم همین طور بود. من به کلی خلع سلاح شده بودم.
چشمانش را با دستمالی که دیده بودم از جیب کتش بیرون زده بود پاک کرد؛ و با این کار خال کوچکی از رنگ آبی روی پل بینی ناموزونش افتاد. نگاهم کرد و برای اولین بار مرا دید. بعد از چند لحظه به گل ها اشاره کرد.
«پس شما یک چیزهایی درباره ی زنبورها می دانید؟»
گفتم: «خیلی کم.»
«اما برای تان جالبند. نه؟»
«نه.»
این بار هردو ابروهایش را بالا انداخت.
«و لطفاً بگویید چرا چنین نظر قاطعی دارید؟»
گفتم: «تا جایی که من درباره شان می دانم، موجودات فاقد عقل و شعوری اند، تقریباً مثل وسیله ای برای گذاشتن میوه روی درخت ها. همه ی کارها با ماده هاست؛ نرها ـ خب، نرها نقش خیلی کمی دارند. و ملکه، تنها کسی که ممکن است به درد بخورد، محکوم به این است که محض خاطر کندو روزگارش را مثل ماشین جوجه کشی بگذراند.» و برای گرم تر کردن بحث ادامه دادم: «و وقتی یک زنبور همتای خودش پیدا شود، یک ملکه ی دیگر که ممکن است شباهت هایی هم با او داشته باشد، چه اتفاقی می افتد؟ هر دوی شان، محض خاطر کندو، مجبورند تا حد مرگ با هم بجنگند. زنبورها کارگرهای خیلی خوبی اند، درست است، اما آیا ماحصل کل زندگی یک زنبور به یک قاشق عسل می رسد؟ هر کندو معمولاً با کشیدن صدها هزار ساعت کار از زنبورها ساخته می شود تا عسلش روی نان تست مالیده شود یا به شکل شمع درآید، به جای این که مثل هر نژاد باشعوری که برای خودش حرمت قایل است اعلان جنگ کنند یا اعتصاب کنند. به نظر من خیلی شبیه به نژاد بشر است.»
در طول سخنرانی ام، آقای هولمز روی زانوهایش نشسته بود و یک زنبور خال آبی را تماشا می کرد. وقتی نطقم تمام شد، چیزی نگفت، فقط با انگشت لاغر و کشیده اش آرام، بدون این که آسیبی بزند، بدن پرزدار زنبور را لمس کرد. چند دقیقه ای سکوت حکم فرما بود تا این که زنبورِ بارگیری کرده پرواز کرد و رفت ـ به شمال شرق، قطعاً به سمت بیشه زاری حدود سه کیلومتر آن طرف تر می رفت. زنبور را تماشا کرد تا از نظر محو شد و جوری که انگار با خودش زمزمه می کرد گفت: «بله، شباهت زیادی به انسان اندیشه ورز دارند. شاید به همین دلیل است که این قدر به نظرم جذابند.»
«نمی دانم به نظرتان انسان ها چه قدر اندیشه ورزند، ولی من به شخصه معتقدم این دسته بندی اشتباه نام گذاری شده است.» در حیطه ای بودیم که برایم آشنا بود، حیطه ی مربوط به ذهن و عقاید، زمینه ای که دوست داشتم و ماه ها بود واردش نشده بودم. این که برخی عقاید متعلق به نوجوانی بدقلق بودند باعث می شد به هر حال به راحتی سرکوب شوند. خوشبختانه او جواب داد.
با وقار و هیبت خاصی که باعث شد با خنده اش به خودم شک کنم، پرسید: «انسان به طور کلی، یا صرفاً مردان؟» خوب، لااقل به او یاد داده بودم که درباره ی این موضوع دقیق تر حرف بزند.
«اوه، نه. من فمینیستم، ولی مردستیز نیستم. کلاً انسان گریزم. فکر می کنم شما هم همین طورید آقا. اما، برخلاف نظر شما، به نظر من زن ها با اختلاف اندکی نیمه ی عاقل تر نژاد بشرند.»
دوباره خندید، خنده ای ملایم تر از آن قهقهه ی اول، و متوجه شدم که این دفعه خودم باعثش شده بودم.
«خانم جوان»، به طعنه روی واژه ی اول تاکید کرد. «شما دو بار در یک روز باعث سرگرمی ام شدید، یعنی بیش تر از هر کس دیگری از خیلی وقت پیش تا حالا. من برای جبران طنز چندانی برای ارائه ندارم، اما اگر مایل باشید مرا تا خانه همراهی کنید، می توانم حداقل به یک فنجان چای مهمان تان کنم.»
«باعث خوشحالی من است آقای هولمز.»
«اوه، شما از مزیتی برخوردارید که من نیستم. گویا اسم مرا می دانید، اما هیچ کس این جا نیست که از او درخواست کنم شما را به من معرفی کند.» رسمی حرف زدنش کمی مضحک بود چون ما دو آدم ژنده پوش بودیم که در تپه ای متروک که غیر از ما کسی آن جا نبود با هم روبه رو شده بودیم.
«من مری راسلم.» دستم را دراز کردم و در دست لاغر و خشک او قرار دادم. طوری با هم دست دادیم انگار معاهده ی صلح امضا کرده بودیم، البته به نظرم همین طور هم بود.
او گفت: «مری» و در دهان مزه مزه اش کرد. با لهجه ی ایرلندی ادایش کرد و هجای اول کشیده و با ملایمت از دهانش خارج شد. «برای شخص منفعلی چون شما اسم ارتدوکس مناسبی است.»
«به نظرم اسمم را از روی اسم مریم مجدلیه برداشتند، نه مریم باکره.»
«اوه، که این طور. می توانیم برویم خانم راسل؟ خانه دار من باید چیزی برای پذیرایی از ما داشته باشد.»
پیاده روی خیلی خوبی بود، بیش از شش کیلومتر روی تپه ها راه رفتیم. درباره ی موضوعات مختلفی به اختصار حرف زدیم که بیش ترشان به پرورش زنبور عسل مربوط می شدند. او هنگام مقایسه ی مدیریت کندوها با نظریه های وابسته به ماکیاولیستیِ دولت، روی تپه ای کوچک، قیافه ای جدی به خودش گرفته بود، گاوها نعره کشان می دویدند و از آن جا دور می شدند. او وسط یک نهر ایستاد تا نظریه اش را درباره ی کنار هم قرار دادن حرکت دسته جمعی زنبورها و ریشه های اقتصادی جنگ توضیح دهد، با استفاده از مثال هایی از هجوم آلمان ها به فرانسه و وطن پرستی غریزی انگلیسی ها. چکمه های مان در ادامه ی مسیر چلپ چلوپ می کردند. بالای یک تپه، به نقطه ی اوج سخنرانی اش رسید و به سرعت از آن طرف تپه پایین آمد، آن قدر سریع که انگار بال داشت و آماده ی پرواز بود.
ایستاد و در جست وجوی من اطرافش را نگاه کرد و وقتی سخت راه رفتن و ناتوانی ام را در رسیدن به خودش دید، هم در کلام استعاری و هم غیراستعاری، کمی از آن حالت جنون وارش فاصله گرفت. به نظر می رسید اوج گیری تخیلش اساس و بنیان معقول و خوبی داشت و معلوم شد که حتی یک کتاب درباره ی فنون زنبورداری نوشته با نام راهنمای کاربردی پرورش زنبور. او با افتخار گفت کتابش با استقبال خوبی مواجه شده (این حرف را از زبان مردی می شنیدم که یادم می آمد قبلاً دریافت نشان شوالیه را از ملکه ی سابق رد کرده بود)، به خصوص از جاگذاری آزمایشی اما کاملاً موفقِ به قول خودش اقامتگاه سلطنتی درون کندو که عنوان فرعی بحث برانگیز کتاب هم از آن می آید: همراه با مشاهداتی در باب جدانشینی ملکه.
راه رفتیم و حرف زد و زیر آفتاب و با تک گویی آرامش بخش اما گاهی غیرقابل فهم او کم کم حس کردم چیزی سفت و سخت در وجودم کمی آرام شد و اشتیاقی که گمان می کردم از بین رفته به تدریج اولین تحریک ها را نسبت به زندگی در من به وجود آورد. وقتی به کلبه ی او رسیدیم، انگار مدت ها بود یک دیگر را می شناختیم.
با پافشاری بیش تر، محرک های آنی تر و فطری تر دیگری هم به تدریج خودشان را بروز دادند. در ماه های اخیر به خودم آموخته بودم که به گرسنگی توجه نکنم، اما یک انسان جوان و سالم بعد از گذراندن یک روز طولانی بیرون خانه با فقط یک ساندویچ که صبح خورده احتمالاً برایش سخت خواهد بود که بر چیزی جز غذا تمرکز کند. دعا می کردم یک فنجان چای مفصل تر از فقط چای باشد و به این فکر می کردم که اگر بلافاصله بعد از ورود سرو نشود چه طور مطرحش کنم که به خانه اش رسیدیم و زن خانه دار خودش جلو در ظاهر شد و لحظه ای تفکراتم را فراموش کردم. او کسی نبود جز همان خانم هادسن زحمت کش که مدت ها فکر می کردم بیش تر از دیگر شخصیت ها در داستان های واتسون دست کم گرفته شده. البته این نمود دیگری از کندذهنی واتسون بود که نمی توانست جواهر را بشناسد مگر این که در تکه طلایی پرزرق و برق به کار می رفت.
خانم هادسن عزیز که قرار بود تبدیل به دوست خوبی برای من شود. در آن دیدار نخست، او مثل همیشه آرام و خونسرد بود. در یک لحظه توانست متوجه چیزی شود که کارفرمایش نشده بود، این که من به شدت گرسنه بودم و رفت تا ذخیره ی غذایی اش را خالی کند تا شکم یک گرسنه ی خوش اشتها را سیر کند. آقای هولمز اعتراض می کرد که خانم هادسن با بشقاب پشت بشقاب از نان، پنیر، مخلفات و کیک می آمد، اما وقتی من لقمه های بزرگ در دهان می گذاشتم، متفکرانه تماشا می کرد. خوشحال بودم که با نظر دادن درباره ی اشتهایم معذبم نمی کرد، کاری که خاله ام عادت داشت انجام دهد، اما او برعکس، سعی کرد تظاهر کند با من مشغول خوردن است. زمانی که بعد از نوشیدن سومین فنجان چایم عقب نشستم، زن درونم بعد از هفته های بسیار راضی بود و رفتار آقای هولمز محترمانه بود و رفتار خانم هادسن که داشت آثار باقی مانده از حمله ی مرا جمع می کرد هم همین طور.
به او گفتم: «خیلی ممنونم خانم.»
او بدون این که به آقای هولمز نگاه کند جواب داد: «از این که از دست پختم تعریف بشود لذت می برم. من خیلی کم فرصت نق زدن پیدا می کنم، مگر این که دکتر واتسون به این جا بیاید. این آقا...» سرش را سمت مردی که روبه روی من نشسته بود و از جیب کتش پیپی بیرون آورده بود برگرداند و ادامه داد: «اندازه ی یک گربه که می خواهد از گرسنگی نمیرد هم غذا نمی خورد. اصلاً هم از من تشکر نمی کند. اصلاً.»
آقای هولمز معترضانه ولی آرام، انگار که این بحث همیشگی شان باشد، گفت: «من همان طور که همیشه خوردم الان هم می خورم؛ این شمایید که جوری غذا می پزید انگار ده نفریم در این خانه.»
خانم هادسن دوباره تاکید کرد: «با این قدر غذا گربه از گرسنگی می میرد. ولی به هر حال خوشحالم که می بینم امروز یک کم غذا خوردید. اگر تمام شده، ویل می خواهد قبل از رفتنش با شما صحبت کند، ظاهراً درباره ی پرچین پشتی.»
او با گلایه گفت: «پرچین پشتی ذره ای برایم اهمیت ندارد. من پول زیادی به او می دهم تا برایم به امور پرچین ها و دیوارها و بقیه ی چیزها رسیدگی کند.»
خانم هادسن دوباره گفت: «می خواهد با شما صحبت کند.» متوجه شدم که تکرار مصرانه روش موردعلاقه ی خانم هادسن در رفتار با آقای هولمز است.
«اه، لعنتی! چرا من از لندن آمدم این جا؟ باید کندوهایم را در یک تکه زمین اجاره ای می گذاشتم و خودم در همان خیابان بیکر می ماندم. خانم راسل از قفسه ی کتاب ها لذت ببرید. من چند دقیقه ی دیگر برمی گردم.» او پیپ و کبریتش را برداشت و خرامان رفت بیرون، خانم هادسن چشمانش را گرداند و رفت به آشپزخانه، من هم تنها در آن اتاقِ ساکت ماندم.
خانه ی شرلوک هولمز با آن دیوارهای سنگی و بامِ پوشیده از سفال قرمز نمونه ی بارز یک کلبه ی ساسکسی اصیل بود. این اتاق اصلی، که در طبقه ی همکف بود، زمانی دو اتاق بوده اما حالا یک مربع بزرگ شده بود با شومینه ای در یک طرف و پنجره های زیادی که در سمت جنوبی بودند و از آن ها می شد پستی و بلندی های تپه های جلو دریا را دید. یک کاناپه، دو مبل دسته چوبی و یک صندلی حصیری دور شومینه چیده شده بودند، یک میز گرد و چهار صندلی فضای جلو پنجره ی آفتاب گیر داخلِ فرورفتگی دیوار در ضلع جنوبی را اشغال کرده بودند (همان جایی که من نشسته بودم)، و یک میز کار که رویش کوهی از کاغذ تلنبار شده بود و وسایلی زیر یک پنجره ی الماسی شبکه ای قرار داشتند: اتاقی چندمنظوره. دیوارها پر بودند از قفسه ی کتاب و کمد ظرف.
آن روز بیش تر جذب میزبانم شده بودم تا کتاب هایش. با کنجکاوی به عناوین کتاب ها نگاه می کردم (کپَلک های خون جزیره ی بورنئو بین تفکر گوته و جنایت های هوسبازانه در ایتالیای قرن هجدهم) و به او فکر می کردم نه به قرض گرفتن کتاب. چرخی دور اتاق زدم (توتون پیپ هنوز در گیوه ی راحتی ایرانی بالای شومینه بود، از دیدنش لبخند به لبانم آمد؛ روی یک میز جعبه ی کوچکی بود که عبارت لیموی اسپانیا به زبان اسپانیایی روی آن با استنسیل چاپ شده بود و درونش چند هفت تیر اوراق شده بود؛ روی میز دیگری سه ساعت جیبی تقریباً مشابه را با دقت فراوان قرار داده بودند، طوری که زنجیرها و بندها هم اندازه روی میز پهن بودند؛ هم چنین یک ذره بین قوی، چند پرگار و یک کاغذ و زیردستی آن جا بود که یک طرفش پوشیده از اعداد و ارقام بود) و در نهایت رسیدم به میز کارش.
زمان کم بود و فقط توانستم نگاهی گذرا به خط زیبایش بیندازم، قبل از این که با شنیدن صدایش یکه بخورم.
«مایلید بیرون در تراس بنشینیم؟»
سریع ورقه ای را که در دستم بود زمین گذاشتم که ظاهراً خطابه ای بود درباره ی هفت فرمول برای گچ کاری و سودمندی نسبی آن ها برای ثبت رد لاستیک روی انواع مختلف خاک و موافقت شده بود که برای باغ مناسب است. فنجان های مان را برداشتیم، اما وقتی دنبال او به آن طرف اتاق و به سمت درهای فرانسوی می رفتم توجهم به یک چیز عجیب جلب شد که به دیوار جنوبی اتاق وصل شده بود: یک جعبه ی دراز با عرض فقط چند سانتی متر اما طول تقریباً یک متر، و نیم متری هم به سمت اتاق بیرون زده بود. به نظر می رسید یک قطعه چوب یکپارچه باشد اما وقتی برای بررسی اش ایستادم، فهمیدم دو طرفش درِ کشویی دارد.
آقای هولمز گفت: «کندوی مخصوص بررسی ام است.»
با تعجب گفتم: «زنبور؟ داخل خانه؟»
به جای این که جوابم را بدهد، از کنارم گذشت و رفت یکی از درهای کشویی را کنار زد و کندوی شیشه ای عالی و باریکش را نشانم داد. من که مدهوش و مجذوب آن شده بودم همان جا چمباتمه زدم. شانه ی عسل در قسمت میانی اش پرمایه و یکدست بود و در کناره ها کم پشت تر و با یک روکش ضخیم نارنجی و مشکی پوشانده شده بود. کل آن کندو غرق در جنب وجوش بود اما زنبورها انگار فقط بی هدف آن جا پرسه می زدند.
به دقت تماشا کردم و سعی کردم از حرکت به ظاهر بی هدف شان سر دربیاورم. لوله ای زیرش بود که از طریق آن زنبورهای حامل گرده وارد می شدند و زنبورهای خالی از گرده خارج می شدند؛ لوله ی کوچک تری هم در بالا بود که به نظرم برای هوارسانی تعبیه شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب وردست زنبوردار

رمانی بسیار شیرین ، مهیج و جذاب از سری ماجراهای شرلوک هلمز😊 ترجمه کتاب عالی بود.انقدر ذکر جزییات درکتاب دقیق و به زیبایی آورده شده بود که تمام صحنه ها برای خواننده به راحتی به تصویر کشیده میشد.یکی دیگر از نکات خوب کتاب ماجراهای کوتاهی بود که در فصلهای ابتدایی برای آشناشدن با شخصیتهای کتاب آورده شده بود که ضمن خواندن چند داستان جذاب پلیسی و معماگونه ارام آرام وارد داستان اصلی شد ....... واما داستان: هلمز که اکنون پیر و بازنشسته شده است در کلبه ای بیرون دهکده خودش را به زنبورداری و آزمایشات گوناگون سرگرم کرده است.در این بین با دختر جوانی سرشار از هوش و ذکاوتی شبیه خودش آشنا میشود و دختر به عنوان دستیار هلمز او را در چندین پرونده همراهی میکند غافل از آنکه این ماجراها از جایی به بعد ........
در 2 هفته پیش توسط پرنیان
کتاب، اثری از زیرمجموعه «کتابخانه شرلوک هولمز» است که عمدتا داستان هایی را در بر میگیرد که قهرمان آن‌ها نه خود هولمز، بلکه افرادی مرتبط با او هستند‌.افرادی که در این داستان‌ها ایفای نقش می‌کنند، بعضی هایشان را آرتور کانن دویل آفریده و گروهی دیگر زاییده ذهن نویسنده جدید می‌باشند. این کتاب داستانی را بیان میکند که شرلوک هولمزِ مشهور بازنشسته شده و سرگرم مطالعه رفتار زنبورهای عسل در تپه هایی دور از شهر می‌باشد.به صورت اتفاقی با شخصی برخورد می‌کند که هوش و درایت خود او را دارد. دختر نوجوانی که شدیدا علاقه‌مند به کاراگاه شدن دارد.هوش و ذکاوت دختر که "مری راسل" نام دارد باعث تعجب و شگفتی هولمز می‌شود.به گونه‌ای که او را به شاگردی می‌گیرد و مهارت های ویژه ای به او یاد می‌دهد.مری ابتدا وردست و بعد هم همکار هولمز در پرونده ها می‌شود.داستان ابتدا پرونده های ساده تری را که مری تقریبا به صورت وردست درکنار هولمز بود را بیان میکند تا بعد وارد داستان اصلی و هیجان انگیز کتاب می‌شود.در کل داستان پلیسی زیبایی است که باعث شگفتی خواننده می‌شود.
در 2 هفته پیش توسط فرزانه