فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده و بینوا

کتاب شاهزاده و بینوا

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده و بینوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده و بینوا

رفته‌رفته، مطالعات و تخیلات تام درباره‌ی زندگی شاهزاده‌وار چنان تأثیر عمیقی رویش می‌گذاشت که نا‌خودآگاه، ادای شاهزاده‌ها را در‌می‌آورد. سخن گفتن و حرکات و رفتارش به طرز غریبی تشریفاتی و با نزاکت شده بود و موجبات تحسین و سرگرمی نزدیکانش را فراهم آورده بود. ولی نفوذ تام در میان جوان‌های دور و برش روز‌به‌روز بیشتر می‌شد و کار به جایی رسید که او را از خود بالاتر می‌دیدند و مانند یک مافوق با او محترمانه رفتار می‌کردند. گویی او بسیار می‌دانست! کارهایی شگفت از او بر‌می‌آمد! از آن گذشته، بسیار عاقل و ژرف‌نگر بود! نظرات تام و عملکرد او توسط بچه‌ها برای والدینشان نقل می‌شد و به زودی آنها هم شروع کردند به صحبت درباره‌ی تام کنتی و از او به عنوان با‌استعداد‌ترین و شگفت‌انگیزترین موجود ممکن یاد کردن. بزرگ‌ترها مشکلات پیچیده‌ی خود را برای حل کردن نزد تام می‌آوردند و اغلب، تصمیمات عاقلانه و زیرکانه‌ی او ایشان را شگفت‌زده می‌کرد. در واقع، او برای همگان تبدیل به یک قهرمان شده بود،‌ مگر برای خانواده‌ی خودش که هیچ ویژگی خاصی در او نمی‌دیدند.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده و بینوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. تولد شاهزاده و بینوا

در شهرِ باستانیِ لندن، یک روزِ پاییزیِ به خصوص در ربعِ دومِ قرنِ شانزدهم، پسری در خانواده ی فقیرِ کنتی(۱) متولد شد که خانواده اش او را نمی خواست. در همان روز کودکِ انگلیسیِ دیگری هم در خانواده ی ثروتمندِ تیودر(۲) چشم به جهان گشود که خانواده اش هم او را می خواست. همه ی انگلستان او را می خواستند. انگلستان، چنان او را دوست داشت، به او امید بسته بود و برایش به درگاه خدا دعا می کرد که وقتی واقعاً آمد، مردم از خوشحالی به مرزِ جنون رسیده بودند. مردم حتی کسانی را که کمی با آنها آشنایی داشتند در آغوش گرفته، می بوسیدند و اشک شوق می ریختند. همه، کار را تعطیل کردند، خرد و کلان، فقیر و غنی، جشن گرفتند و بـه پایکـوبی و آواز خوانی مشغـول و با هم بسیار مهربان شدند و ایـن وضعیت برای روزها و شب های متوالی
ادامه داشت. لندن، روزهنگـام بسیار دیدنی بـود، پرچم های زیبا روی تـراس ها و بر فراز بام ها در اهتزاز و دسته های پـُر زرق و برق نمایش از این سو به آن سو در
رفت و آمد بودند. شب ها هم منظره ی شهر، منظره ای دیدنی بود. بساط آتش بازی در هر گوشه برپا بود و مردم خوش گذران دسته دسته گرداگردِ آنها مشغولِ سُرور و شادی بودند. در سرتاسر انگلستان، همه ی صحبت ها در باره ی نوزاد جدید بود، ادوارد تیودر شاهزاده ی وِلز(۳) که آرمیده در حریر و اطلس ، بی خبر از این همه غوغا ، نه آن همه اعیان و اشرافی را که در حال مراقبت از او بودند می شناخت و نه برایش اهمیتی داشتند. اما از آن نوزاد دیگر ، تام کنتی که در جامه های ژنده ای پیچیده شده بود هیچ صحبتی در میان نبود، مگر بین خانواده های بینوایی که با آمدن او با مشکلات بیشتری روبه رو بودند.



۳. ملاقات تام با شاهزاده

تام گرسنه از خواب برخاست و گرسنه هم به راه افتاد، ولی افکارش تماماً درگیرِ شکوهِ مبهمِ خوابِ شبِ گذشته بود. در شهر، سرگردان به این سو و آن سو می رفت و چندان توجهی به اینکه به کجا می رود و در اطرافش چه می گذرد نداشت. مردم به او تنه می زدند و بعضی هم بد و بیراه نثارش می کردند، ولی پسرک چنان غرق در خود بود که اصلاً متوجه نمی شد. یک وقت متوجه شد که در حوالی دروازه ی تمپل بار(۱۵) است، هرگز در این جهت، این قدر از خانه دور نشده بود. ایستاد و لحظه ای تامل کرد، سپس مجدداً به افکار رویایی اش برگشت و به راه خود ادامه داد و از دیوارهای لندن خارج شد. درآن زمان، استرند(۱۶) دیگر یک راه روستایی نبود و برای خودش یک خیابان به حساب می آمد، اما خیابانی که ساخت و سازی پیچیده داشت، چرا که علی رغمِ وجودِ ردیفِ نسبتاً فشرده ای از ساختمان ها در یک طرفِ آن، در سوی دیگر صرفاً ساختمان های عظیمی به طور پراکنده به چشم می خوردند که در واقع کاخ های نُجَبا و ثروتمندان بودند و زمین های وسیع و زیبای اطراف آنها تا کنار رودخانه امتداد می یافت، یعنی همان زمین هایی که امروزه مالامال از سازه های سنگی و آجریِ عبوس و بَدسیماست.
چیزی نگذشت که تام به روستای چرینگ(۱۷) رسید و در کنار صلیب زیبایی که توسط یک سلطان داغدیده در زمان های قدیم در آنجا بنا شده بود، کمی استراحت کرد و در امتداد یک جاده ی آرام و زیبا، با عبور از کنار قصرِ باشکوهِ کاردینالِ اعظم به سوی کاخی به مراتب عظیم تر و شاهانه تر، یعنی کاخ وست مینستر(۱۸) ادامه ی مسیر داد. تام با شگفتی و شعف فراوان به بنایی عظیم با طبقات و سازه های جانبی وسیع و گسترده، برج و باروهای سهمگین، دروازه ی سنگیِ عظیم مُزین به نرده های مُطلّا و صفِ باشکوهِ شیرهای سنگی از جنس گرانیت و سایر نمادها و نشان های خانواده ی سلطنتیِ انگلستان خیره خیره می نگریست. آیا قرار بود عطش اشتیاقی که روحش را تسخیر کرده بود سیراب شود؟ چنین جایی بی تردید یک قصرِ سلطنتی بود. آیا اکنون، به لطف خدا، نباید امیدوار باشد که یک شاهزاده را ببیند؟ شاهزاده ای از گوشت و خون؟
در هریک از طرفین دروازه ی مطلا، مجسمه ای زنده، یعنی سرباز سلحشوری شکوهمند و استوارقامت که از سر تا پا غرق در زرهِ فولادین بود، قد برافراشته بود. قدری آن سوتر تعداد زیادی مردم شهری و روستایی منتظر فرصتی بودند تا یک نظر هم که شده عضوی از خانواده ی سلطنت را ببینند. کالسکه هایی باشکوه که اشخاصی باشکوه در آنها نشسته بودند و خدمتکارانی باشکوه آنها را همراهی می کردند از سایر دروازه هایِ مجللِ واقع در حصارِ قصر وارد و خارج می شدند.
تام کوچولوی بینوا با آن لباس های ژنده آهسته آهسته و ترسان و لرزان پیش رفت و درحالی که قلبش به شدت می تپید و امیدش رو به افزونی بود، از مقابل نگهبانان عبور کرد و ناگهان چشمش به منظره ای در آن سوی نرده های طلایی افتاد که نزدیک بود از فرط شادی فریاد بکشد.
در آنجا پسرکی خوش چهره را دید که بر اثر ورزش و فعالیت در فضای باز، آفتاب سوخته و برنزه شده بود، با تنپوش هایی از اطلس و ابریشم ناب، آراسته با انبوه جواهرات درخشان، خنجری جواهرنشان بر کمر، چکمه هایی ظریف با پاشنه های قرمز بر پا. یک کلاه تزئینیِ جگری رنگ هم که تعدادی پر به وسیله ی جواهری درشت و درخشان به آن متصل بود، بر سر داشت. چندین مرد خوش ظاهر هم که بی تردید خدمتکارانش بودند، در کنارش ایستاده بودند. اوه! او یک شاهزاده بود، یک شاهزاده! کوچک ترین تردیدی وجود نداشت که او یک شاهزاده ی زنده و واقعی بود و عاقبت آرزوی قلبیِ پسرک بینوا برآورده شده بود.
نَفَسِ تام از شدت هیجان به شماره افتاده بود و چشمانش از شگفتی و شعف باز مانده بود. ناگهان همه ی افکارش جای خود را به یک اشتیاقِ شدید دادند؛ رفتن کنار شاهزاده و یک شکم سیر او را برانداز کردن. پیش از اینکه بفهمد چه کار دارد می کند، صورتش را چسبانده بود به نرده های دروازه. لحظه ای نگذشته بود که یکی از نگهبانان با گستاخیِ تمام او را گرفت و به میان جمعیتِ متعجبِ روستاییانِ بی سر و پا و لندنی های علاف پرتاب کرد و گفت: «اوهوی بچه گدا، مراقب رفتارت باش!»
جمعیت به این صحنه خندیدند، ولی شاهزاده ی جوان در حالی که چهره اش سرخ شده بود و برق غضب در چشمانش نمایان بود، سرآسیمه خودش را به دروازه رساند و فریاد زد: «چگونه جرات کردی با آن کودک بینوا این گونه رفتار نمایی؟ چگونه به خویش جرات می دهی با دون رتبه ترین بندگان درگاه پدرم، شاهنشاه، چنین رفتار کنی؟ دروازه را بگشایید و بگذارید داخل شود!»
باید به چشم خود می دیدید که در آن لحظه چگونه آن جمعیتِ بی قرار کلاه از سر برداشتند. باید بودید و هلهله ی شادی و فریاد آنها را می شنیدید که می گفتند: «دراز باد عمر شاهزاده ی ولز! »
سربازان، تبرزین در دست، ادای احترام نظامی کردند، دروازه را باز کردند و مجدداً در حالی که شاهزاده ی بینوایان، با لباس های ژنده و به هم ریخته داخل می شد تا به شاهزاده ی داشته های بی پایان ملحق شود، ادای احترام کردند.
ادوارد تیودر گفت: «خسته و گرسنه به نظر می رسی؛ با تو بدرفتاری شده است. با من بیا.»
پنج شش نفر از ملتزمان به سرعت پیش آمدند تا نمی دانم چه کار کنند، ولی شکی نیست که قصد مداخله داشتند. ولی با یک اشاره ی ملوکانه همگی کنار زده شدند و مانند تعدادی مجسمه در جای خود خُشکشان زد. ادوارد، تام را با خود به بنایی مجلل در قصر برد که آن را خلوتگاه خود می نامید. به دستور او غذایی برای تام آوردند که هرگز شبیه آن را جز در کتاب ها سراغ نداشت. شاهزاده، با نزاکت و ادبی که در خورِ شاهزادگان بود، خدمه را مرخص کرد تا میهمان فرومایه اش از حضورِ تشویش برانگیزِ آنها مُشَوّش نشود. سپس کنار او نشست و در حالی که تام مشغول خوردن بود سوالاتی از او پرسید.
ـ نامت چیست پسرک؟
ـ تام کنتی، امیدوارم آن را بپسندید قربان.
ـ نام غریبی است. حال، کجا زندگی می کنی؟
ـ با اجازه ی شما در شهر قربان. در اوفال کورت، بعد از خیابان پادینگ لین.
ـ اوفال کورت! این هم نام عجیب دیگری ست. پدر و مادر داری؟
ـ پدر و مادر دارم قربان، همین طور یک مادربزرگ که البته برایم چندان ارزشمند نیست، خدا مرا ببخشد اگر گفتن این حرف جسارت بوده باشد؛ درضمن دو خواهر دوقلو هم دارم، نن و بت.
ـ بنابراین گمان می کنم مادربزرگت با تو چندان مهربان نیست، چنین است؟
ـ با اجازه ی والاحضرت باید عرض کنم او با هیچ کس مهربان نیست. قلبی شریر دارد و همواره در حال تباهکاری است.
ـ آیا با تو بدرفتاری نیز می کند؟
ـ هستند اوقاتی که دست هایش را به کار نمی گیرد، مثل اوقاتی که خواب است یا مست، لیکن هنگامی که هوش به سرش باز می گردد، جبران مافات کرده کتک مفصلی نصیبم می کند.
ـ چه گفتی؟ کتک می زند؟
ـ البته قربانت گردم.
ـ کتک کاری! آن هم زدن تو که چنین کوچک و ضعیفی. خوب گوش بده: پیش از فرا رسیدن شب، به برج افکنده خواهد شد. پدرم شاه...
ـ قربان گویا فراموش کرده اید که او از چه مرتبه ی سخیفی است. برج، صرفاً برای بزرگان است.
ـ درست می گویی. فکر این را نکرده بودم. برای تنبیهش اقدام خواهم کرد. حالا پدرت با تو مهربان هست؟
ـ نه مهربان تر از مادربزرگم قربان.
ـ گویا پدرها همگی مانند یکدیگرند. مال من که به قدر یک عروسک هم صبر ندارد. برای تنبیه کردن، دستان سنگینی دارد، اگرچه، از من در می گذرد؛ البته راستش را بخواهی، در استفاده از زبانش همیشه هم از من در نمی گذرد. حال بگو رفتار مادرت با تو چگونه است؟
ـ خوب است قربان، هرگز باعث درد یا رنج من نمی شود. نن و بت هم از این نظر به او رفته اند.
ـ آنها چند ساله هستند؟
ـ پانزده ساله اند قربانت گردم.
ـ خواهرم لیدی الیزابت چهارده ساله است و دخترعمویم لیدی جین گرِی(۱۹) هم سنّ خودم است، در ضمن، زیبا و مهربان هم هست. ولی خواهر دیگرم لیدی مری(۲۰)با آن چهره ی عبوس و ـ راستی، آیا خواهران تو لبخند زدن را برای خدمتکارانشان قدغن نکرده اند مبادا که گناه، روحشان را تباه کند؟
ـ آنها؟ قربان، شما تصور می فرمایید آنها خدمتکار دارند؟
شاهپورِ کوچک لحظاتی پسرک بینوا را برانداز کرد و گفت: «خب چرا که نه؟ چه کسی شب هنگام ایشان را در برکندن جامه شان یاری می کند؟ و هنگامی که برمی خیزند، چه کسی جامه در برِشان می کند؟»
ـ هیچ کس قربان. آیا باید لباسشان را به در آورند و همچون جانوران عریان بخوابند؟
ـ لباسشان! مگر فقط یک دست لباس دارند؟
ـ آخر قربانتان گردم بیش از یک دست را می خواهند چه کنند؟ راستش را بخواهید هر یک از آنها بیش از یک بدن ندارند.
ـ طنازیِ لطیفی بود! لیکن من قصد مزاح نداشتم. خواهرانِ نیکویت نن و بت، به قدر کفایت البسه و خدمه خواهند داشت و این امر بسیار سریع محقق خواهد گردید؛ خزانه دارم ترتیبش را خواهد داد. نه، نیازی به سپاسگزاری نیست، چیز مهمی نیست. تو نیکو سخن می گویی، نزاکتی بی تکلف در آن وجود دارد. آیا تحصیل کرده هستی؟
ـ نمی دانم هستم یا نیستم قربان. کشیش شریفی به نام پدر اندرو از سرِ مُلاطفت اینها را از کتاب هایش به من تعلیم داده است.
ـ آیا زبان لاتین هم می دانی؟
ـ به گمانم اندکی می دانم.
ـ آن را فرا بگیر بچه جان؛ فقط شُروعش دشوار است. زبان یونانی از آن مشکل تر است؛ اما به گمان من نه اینها و نه هیچ زبان دیگری برای لیدی الیزابت و عموزاده ام دشوار نیست. باید خودت صحبت کردن این دو دوشیزه را بشنوی تا بدانی چه می گویم. خب از این اوفال کورت با من بگو. آیا در آن، زندگی دلپذیری داری؟
ـ در واقع چنین است، مگر هنگامی که انسان گرسنه باشد قربانت گردم. نمایش خیمه شب بازی داریم، میمون ها هم هستند، و چه موجودات مضحکی هم هستند! با آن جامه های تماشایی که به تن دارند! نمایش هایی هم هست که بازیگرانِ آن فریاد می زنند و آن قدر مبارزه می کنند که جملگی از پا در می آیند، تماشایش واقعاً جالب است و هزینه اش هم پشیزی بیش نیست. البته به شَرَفِ عرض برسانم که یافتن همان پشیز هم بسیار دشوار است.
ـ بیشتر برایم بگو.
ـ ما کودکان اوفال کورت گاهی به سانِ شاگردان مدرسه با چوب و چماق به سوی یکدیگر یورش می بریم.
چشمان شاهزاده از شگفتی درخشید. گفت: «چه جالب، از شنیدنش بدم نمی آید، باز هم تعریف کن.»
ـ ما مسابقه ی دویدن هم می دهیم قربان. برای اینکه معلوم گردد چابُک ترینمان کدام است.
ـ این را هم دوست می دارم. ادامه بده.
ـ تابستان ها تن به آب می دهیم و در کانال ها و رودخانه شنا می کنیم و هرکدام، سرِ کناردستی مان را زیر آب فرو می کنیم، به سویش آب می پاشیم، در آب شیرجه می زنیم، فریاد می زنیم و جست و خیز می کنیم و...
ـ یک بار امتحان کردن و بهره مندی از لذتِ این کارها به تمام مُلک و سلطنتِ پدرم می ارزد! لطفاً ادامه بده.
ـ ما در حوالی میپول در خیابان چیپساید به آواز خوانی و پایکوبی می پردازیم؛ در ماسه ها بازی می کنیم و هرکدام، کناری مان را با ماسه می پوشانیم، گاهی هم با گِل کیک و کلوچه درست می کنیم، آه، گِلِ دوست داشتنی، در سرتاسر جهان چیزی لذت بخش تر از آن وجود ندارد! ما در گِل غلت می زنیم قربانِ وجودِ نازنینتان گردم.
ـ اوه! خواهش می کنم دیگر ادامه نده، این واقعاً فوق العاده است! اگر می توانستم لباس هایی مانند تو به بر کنم و پای برهنه گردانم و یک بار از لذتِ گِل بازی بهره مند شوم، فقط یک بار، بی آنکه کسی سرزنشم کند یا بازم دارد، به گمانم حاضر باشم از تاج و تخت هم چشم پوشی کنم.
ـ و اگر من هم ای ارباب نازنین، می توانستم یک بار چون شما جامه بر تن کنم، فقط یک بار...
ـ هان! آیا دوست داری؟ پس بگذار چنین باشد. آن لباس های ژنده ات را برکَن و این جامه های باشکوه را بر تن کن پسرک! خوشی کوتاهی است، ولی این از شوق آن چیزی نمی کاهد. تا فرصت داریم این وضعیت را ادامه می دهیم و پیش از آنکه هرکدام با مشکلی مواجه شویم، مجدداً جامه ها را تعویض خواهیم کرد.
ظرف چند دقیقه، شاهزاده ی کوچولوی ولز در تنپوش های ژنده ی تام قرار گرفت و شاهزاده ی کوچکِ سرزمینِ فلاکت به کسوتِ پر زرق و برق و آراسته ی خانواده ی سلطنتی درآمد.
با هم مقابل آیینه ای بزرگ قرار گرفتند وگویی معجزه ای اتفاق افتاده بود؛ ابداً مشخص نبود که چیزی تغییر کرده باشد. آنها نگاهی به همدیگر انداختند، سپس در آینه نگریستند و مجدداً همدیگر را برانداز کردند. بالاخره شاهزاده ی کوچولوی شگفت زده گفت: «به نظرت چطور است؟»
ـ آه، قربانت گردم، پاسخ این را از من مخواهید. شایسته ی حقیری در رتبه ی من نیست که چیزی به زبان آورم.
ـ پس من می گویم. موها، چشمان، لحن، آداب، قد و قامت، چهره و سیمایی شبیه به من داری. چنانچه عریان در کنار هم قرار گیریم، هیچ کس نخواهد توانست تشخیص دهد کدام یک تو هستی و کدام یک شاهزاده ی ولز. اکنون هم که من چون تو لباس بر تن کرده ام، دیر نباشد که از نزدیک لمس نمایم آنچه را بر تو گذشت هنگامی که آن سرباز وحشی تو را امر و نهی می نمود، راستی، دستت کبود شده است؟
ـ بلی، اما چیز مهمی نیست، حضرت عالی نیک می دانید که آن سرباز بیچاره...
شاهزاده ی جوان پای برهنه اش را بر زمین کوبید و عصبانی فریاد زد: «کافی ست، این کارِ او شرم آور و ظالمانه بود! اگر شاه ـ از جایت قدمی آن سوتر مرو تا من باز گردم! این یک دستور است!»
در یک لحظه، از جا پرید و چیزی را که واجدِ ارزشِ ملی بود و روی میز قرار داشت قاپید و سر جایش گذاشت و با آن لباس های مندرس در حالی که چهره اش از غضب برافروخته بود، محوطه ی قصر را پشت سر گذاشت. همین که به دروازه ی بزرگ رسید، میله ها را گرفت و سعی کرد آنها را تکان بدهد، در حالی که فریاد می کشید: «باز کنید! دروازه را باز کنید!»
سربازی که با تام بدرفتاری کرده بود، بی درنگ اطاعت کرد، ولی همین که شاهزاده که تا حدی غضب ملوکانه اش فرو نشسته بود، از دروازه عبور کرد چنان سیلی صداداری زیر گوشش نواخت که دور خودش چرخید و به میان خیابان پرتاب شد. سرباز گفت: «تحویل بگیر توله گدا، این هم از بابت آنچه باعث شدی از سوی والاحضرت نصیب من بشود!»
جمعیت زدند زیر خنده. شاهزاده، خود را از میان گل و لای بیرون کشید و با عصبانیت به طرف نگهبان دوید و فریاد زد: «من شاهزاده ی ولز هستم، وجود من مقدس است و تو چون بر روی من دست بلند کرده ای اعدام خواهی شد!»
سرباز، تبرزینش را پیش آورد و با لحن تمسخر آمیز گفت: «درود بر شما عالی جنابِ عزت جاه.» بعد با عصبانیت گفت: «گم شو آشغال عوضی!»
در این هنگام، جمعیت طعنه زنان گرداگرد شاهزاده ی بیچاره حلقه زدند . او را به سوی پایین خیابان هل می دادند و هو می کردند و فریاد می زدند: «راه را برای والاحضرت باز کنید. راه را برای شاهزاده ی ولز باز کنید!»

۲. زندگی تام در سالهای نخست

چند سال اول را نادیده بگیریم.
قدمت لندن به هزار و پانصد سال می رسید و در آن زمان شهری بزرگ به شمار می آمد. جمعیت آن صد هزار نفر بود و برخی هم عقیده داشتند که ساکنان آن دو برابر این تعداد بودند. خیابان ها بسیار باریک، کج و معوج و کثیف بودند، خصوصاً در منطقه ای که تام کنتی زندگی می کرد که آن هم فاصله ی چندانی با پل لندن نداشت. خانه ها از جنس چوب بودند و طبقات دوم از فراز طبقات اول بیرون زده بودند و طبقات سوم نیز آن سوتر از طبقات دوم گسترده بودند. هرچه ساختمان ها مرتفع تر بودند، عرض آنها هم بیشتر بود. ساختار آنها شامل تیرهای چوبی ضربدری بود که فاصله ی میان آنها با مصالح سختی پر شده و با لایه ای از گچ پوشانده شده بود. تیرها بنا بر سلیقه ی مالکان منازل، سرخ، آبی و سیاه رنگ آمیزی شده بودند و این رنگ آمیزی، ظاهر خانه ها را به منظره ای تماشایی تبدیل کرده بود. پنجره ها کوچک بودند، با شیشه هایی لوزی شکل که درست مثل درها بر روی لولا و به طرف بیرون باز می شدند.



خانه ای که پدر تام در آن زندگی می کرد در انتهای بن بست کوچکی به نام اوفال کورت(۴) آن سوی خیابان پادینگ لین(۵) قرار داشت. کوچک، پوسیده و سست بود، ولی پر بود از خانواده هایی بدبخت و بینوا. خانواده ی کنتی اتاقی را در طبقه ی سوم اشغال کرده بود. پدر و مادر در یک گوشه، چیزی مانند تختخواب داشتند؛ اما تام، مادر بزرگ و دو خواهرش، بت(۶) و نن(۷)، محدودیتی نداشتند. تمام سطح اتاق مال آنها بود و می توانستند هرجا که می خواستند بخوابند. بازمانده ی یکی دو پتو و چند دسته حصیرِ کثیفِ فرسوده داشتند، ولی نمی شد واقعاً به آنها گفت رختخواب، چرا که اصلاً نظم و نَسَقی نداشتند؛ صبح ها با لگد در گوشه ای انباشته می شدند و شب ها از آن توده ای درهم و برهم، انتخاب و به کار گرفته می شدند.
بِت و نَن دوقلوهای پانزده ساله بودند. دخترهایی خوش قلب، کثیف، ژنده پوش و به غایت نادان. مادرشان هم مثل خودشان بود. اما پدر و مادربزرگ دو موجود شرور بودند. هر وقت که امکانش را داشتند، مست می شدند و با همدیگر و با هرکسی که سر راهشان قرار می گرفت، درگیر می شدند؛ همیشه فحاشی می کردند، چه مست، چه هشیار. جان کنتی دزد بود، مادرش هم گدا. آنها بچه ها را به گدا تبدیل می کردند، ولی در دزد کردنِ آنها موفق نبودند.
در میان این جمعیتِ بی سر و پا که در این خانه زندگی می کردند، ولی نه همانند آنها، کشیشِ شریفی بود که پادشاه او را از کار و زندگی کنار گذاشته و مقرریِ بسیار ناچیزی برایش تعیین کرده بود. او همیشه بچه ها را به گوشه ای می برد و در خفا، کارهای خوب و صحیح را به آنها می آموخت. پدر اندرو(۸) به تام هم کمی زبان لاتین و قدری خواندن و نوشتن آموخته بود و حاضر بود همین کار را برای خواهرانش هم بکند، ولی آنها نگرانِ طعنه های دوستانشان بودند که هرگز تحمل چنین دستاورد های غریبی را برای آنها نداشتند.



همه جای اوفال کورت پر بود از کندوهایی مثل خانه ی کنتی ها. مستی، اغتشاش و عربده کشی برنامه ی همیشگیِ شب های آن بود و تقریباً تمام طول شب هم ادامه داشت. در آن محله، سرِ شکسته همان قدر عادی بود که شکمِ گرسنه. با این وجود تام کوچولو ناراحت نبود. روزگار سختی را می گذراند، ولی خودش این را نمی دانست. روزگار برای همه ی بچه های اوفال کورت به این منوال سپری می شد، لذا او فکر می کرد معنی زندگی خوب و راحت همین است. شب ها که دست خالی به خانه بر می گشت، می دانست که ابتدا پدرش او را به باد فحش و کتک می گیرد و وقتی کارش تمام شد نوبت به مادربزرگِ ترسناکش می رسد که یک بار دیگر همه ی آنها را تکرار کند و بر مهارتش در این کارها اضافه شود. تام این را هم می دانست که مادرِ گرسنه اش نیمه شب مخفیانه با هر آشغال و نان خشکی که به قیمت گرسنه ماندنِ خودش برای او نگه داشته به سراغش خواهد آمد، با وجود اینکه اغلب مواقع در حین ارتکاب چنین خیانتی گیر می افتاد و کتک مفصلی از شوهرش نوش جان می کرد.
زندگی تام کم و بیش خوب می گذشت، خصوصاً در فصل تابستان. فقط در حدی که برای گذران زندگی لازم بود گدایی می کرد، چرا که قوانین ضد تکدی گری بسیار سختگیرانه و جرایم هم سنگین بودند. به همین دلیل، تام وقت نسبتاً زیادی را اختصاص می داد به شنیدن داستان ها و افسانه های جذابِ پدر اندروی دوست داشتنی در باره ی غول ها و پریان، کوتوله ها و اجنه، قلعه های افسون شده و پادشاهان و شاهزادگان شکوهمند.
فکرش انباشته بود از این چیزهای شگفت انگیز و چه شب ها که خسته و گرسنه، در حالی که بدنش از شدت کتک خوردن تیر می کشید، در تاریکی روی حصیرِ کوچک و زمختِ خود دراز می کشید و پرنده ی خیالش را رها می کرد و چیزی نمی گذشت که درد و رنج خود را در تصوراتِ شیرین از زندگیِ اشرافیِ شاهزاده ای نازپرورده در قصر سلطنتی، به دست فراموشی می سپرد.
آرزویی در دل داشت که شب و روز فکرش را مشغول کرده بود و آن هم دیدار یک شاهزاده ی واقعی با دو چشم خودش بود. یک بار در این باره با بعضی از رفقایش در اوفال کورت صحبت کرده بود، ولی آنها چنان بی رحمانه به باد ریشخند و تمسخرش گرفته بودند که از آن پس رویاهایش را همواره در دلِ خود نگه می داشت.
اغلب اوقات، کتاب های قدیمیِ کشیش را می خواند و او را وادار می کرد تا مفصلاً در باره ی آنها برایش توضیح بدهد. رویا پردازی ها و مطالعات تام رفته رفته تغییراتی جدی در او ایجاد می کرد. اشخاصِ رویاهایش چنان تمیز و آراسته بودند که او کم کم از کثیفی خود و فرسودگیِ لباس هایش احساس بیزاری می کرد و آرزو می کرد تمیز تر و خوش لباس تر باشد. البته باز هم برای بازی سراغ گل و لای می رفت و از این کار لذت هم می برد، ولی در رودخانه ی تایمز به جای اینکه فقط برای تفریح آب را به اطراف بپاشد، متوجه می شد که در این کار فایده ی دیگری هم وجود دارد و آن خاصیت شویندگی و نظافت آب بود.



تام همیشه حوالی میپول(۹) در خیابان چیپساید(۱۰) و دکان و بازار آن اطراف، چیزی برای سرگرم شدن پیدا می کرد و هر از گاهی، وقتی یک زندانیِ معروف و نگون بخت از میان جاده یا به وسیله ی قایق در حال انتقال به برج لندن بود، او و سایرِ ساکنانِ لندن امکانِ تماشای عبور دسته ای از نظامیان را پیدا می کردند. یک روز تابستانی، آن اسکیو"(۱۱)ی نگون بخت و سه مرد را دید که در میدان اسمیتفیلد(۱۲)، زنده در آتش سوزانده شدند و شنید یک اسقف سابق برای آنها موعظه می کرد که اصلاً از آن خوشش نیامد. آری، در مجموع زندگی تام به اندازه ی کافی متنوع و مطبوع بود.
رفته رفته، مطالعات و تخیلات تام درباره ی زندگی شاهزاده وار چنان تاثیر عمیقی رویش می گذاشت که نا خودآگاه، ادای شاهزاده ها را در می آورد. سخن گفتن و حرکات و رفتارش به طرز غریبی تشریفاتی و با نزاکت شده بود و موجبات تحسین و سرگرمی نزدیکانش را فراهم آورده بود. ولی نفوذ تام در میان جوان های دور و برش روز به روز بیشتر می شد و کار به جایی رسید که او را از خود بالاتر می دیدند و مانند یک مافوق با او محترمانه رفتار می کردند. گویی او بسیار می دانست! کارهایی شگفت از او بر می آمد! از آن گذشته، بسیار عاقل و ژرف نگر بود! نظرات تام و عملکرد او توسط بچه ها برای والدینشان نقل می شد و به زودی آنها هم شروع کردند به صحبت درباره ی تام کنتی و از او به عنوان با استعداد ترین و شگفت انگیزترین موجود ممکن یاد کردن. بزرگ ترها مشکلات پیچیده ی خود را برای حل کردن نزد تام می آوردند و اغلب، تصمیمات عاقلانه و زیرکانه ی او ایشان را شگفت زده می کرد. در واقع، او برای همگان تبدیل به یک قهرمان شده بود، مگر برای خانواده ی خودش که هیچ ویژگی خاصی در او نمی دیدند.
بعد از مدتی، تام برای خودش یک دربار خصوصی ترتیب داد! خودش شاهزاده بود و رفقایش هم نقشِ نگهبانان، پیشکارها، سرپرستانِ اصطبلِ سلطنتی، نجیب زاده ها و خانواده ی سلطنتی را ایفا می کردند. همه روزه، شاهزاده ی قلّابی طی مراسم مفصلی که برگرفته بود از نظرات خیال پردازانه ی تام، مورد استقبال قرار می گرفت؛ امور مهم مملکتی در شورای سلطنت مورد بحث قرار می گرفت و اعلی حضرتِ قلابی فرامینی را خطاب به ارتش، نیروی دریایی و نایب السلطنه ها صادر می نمود.
پس از مراسم فوق، با همان لباس های ژنده اش راه می افتاد و چند پنی گدایی می کرد، نان خشکی سق می زد، جیره ی روزانه اش از فحش و کتک را دریافت می کرد و سپس در بسترِ حصیریِ فرسوده اش دراز می کشید و رویاهای جبروتِ پوشالی اش را از سر می گرفت.
با وجود همه ی این رویا پردازی ها، اشتیاق حتی یک بار دیدن یک شاهزاده ی واقعی، در پوست و گوشتش موج می زد و روز به روز و هفته به هفته بر شدت آن افزوده می شد تا جایی که همه ی آرزوهای دیگرش را تحت الشعاع قرار داد و به تنها آرزویش در زندگی تبدیل شد.



یکی از روزهای ژانویه در حالی که مشغول گشت زنی و گدایی بود، افسرده و نومید، ساعت ها و ساعت ها با پای برهنه و تنِ یخ کرده در حوالی خیابان های مینسینگ(۱۳) و ایست چیپ(۱۴) بالا و پایین می رفت و ویترین اغذیه فروشی ها را برانداز می کرد و دلش ضعف می کرد برای آن پایِ گوشت های لعنتی و بقیه ی خوراکی های لعنتی که آنجا به نمایش گذاشته شده بودند. از نظر تام، اینها مائده های بهشتی بودند، مخصوص فرشته ها؛ البته این را از بوی آنها متوجه می شد، چرا که هرگز سعادتِ داشتن و خوردن یکی از آنها را پیدا نکرده بود. باران با قطرات سرد و ریز می بارید، هوا به شدت گرفته بود، و کلاً یک روز ملال انگیز بود. شب که تام به خانه رسید، چنان خیس و خسته و گرسنه بود که امکان نداشت پدر و مادر بزرگش هم با دیدن آن ظاهرِ مفلوک، دلشان نسوزد، لذا بعد از به جا آوردن عادت همیشگی، شامل یک پرس کتک که این مرتبه به اتفاق و به سرعت انجامش دادند، روانه ی رختخوابش کردند.
درد و گرسنگیِ خودش و داد و فریاد و جنگ و جدلی که در خانه جریان داشت باعث شد تا مدتی خوابش نبرد، ولی بالاخره افکارش او را راهیِ سرزمین های خیالیِ دوردست کردند و خواب او را فرا گرفت و به مُلازمتِ شاهزادگانِ آراسته با طلا و جواهری برد که در کاخ هایی وسیع زندگی می کردند و خدمتکارانی داشتند که با فروتنی در برابرشان سر خم کرده، برای اجرای اوامر آنها سر از پا نمی شناختند. آن گاه طبق معمول خودش را هم یکی از آن شاهزادگان تصور می کرد.
سرتاسر شب پرتوِ شکوهِ ملوکانه بر او می تابید و او نیز در میان مردان و زنان نجیب زاده، در پرده ای از نور به این سو و آن سو می رفت و مشامش را از بوی عطرها می آکند، نوشیدنی اش را در آوای دل انگیز موسیقی می نوشید و ادای احترامِ جمعیتِ پر زرق و برقی را که برای باز کردن راه او کنار می رفتند، با لبخندی در اینجا و تکان دادنِ سرِ ملوکانه در آنجا پاسخ می داد.
صبح که از خواب بر خاست و نگاهی به بدبختی خود انداخت، رویاهایش همان کارکرد همیشگی را داشت؛ نکبتی که او را فرا گرفته بود در نظرش صد چندان می نمود. در پس آن هم تلخکامی بود و دل شکستگی و سیلاب اشک.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده و بینوا