فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سپید دندان

کتاب سپید دندان
اثر جک لندن

نسخه الکترونیک کتاب سپید دندان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سپید دندان

در زمستان‌های سرزمین شمالی، روزها خیلی کوتاهند. با فرا‌رسیدن تاریکی، مردان سگ‌ها و سورتمه‌ها را به کنار چند درخت بردند. سپس آتشی روشن کردند و مشغول پختن و خوردن شام شدند. بیل و هنری بارها در زمستان در امتداد همین رود سفر کرده بودند. آن‌ها به سفر کردن در طول روزهای کوتاه و چند ساعته و اردو زدن در شب‌های طولانی عادت داشتند. اما این بار متفاوت بود. در این سفر، نزدیک بودن گرگ‌ها آن‌ها را نگران و عصبی کرده بود. سگ‌های سورتمه در طرف دیگر آتش گرد آمدند. آن‌ها برای یکدیگر خرناسه کشیدند و دعوا کردند، اما هیچ قصد فرار به تاریکی را نداشتند. آن‌ها می‌دانستند که در سرزمین وحش، آتش به معنای داشتن گرما و امنیت است.

ادامه...

بخشی از کتاب سپید دندان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: سگ هفتم

تا جایی که چشم می دید، چیزی نبود جز سفیدی. تا کیلومترها و کیلومترها و کیلومترها، همه جا پوشیده از برف و یخ بود. درختان برهنه ای که برگ هایشان را در تندبادها از دست داده بودند، آن سرزمین را دورافتاده تر جلوه می دادند. تصور این که کسی بتواند از آن جا جان سالم به در ببرد و زنده بماند، سخت بود. آن جا سرزمین وحشی شمال بود.
گله ای سگ به آرامی سورتمه ای را در امتداد رودی یخ زده می کشیدند. مردی جلوی سگ ها و مرد دیگری پشت سورتمه راه می رفت. همه ی آن ها آهسته حرکت می کردند. راه رفتن کار سختی بود.
مردان کفش های پهن برف نوردی، کت های بزرگ و سنگین و ضخیم، کلاه های پشمی و دستکش به تن داشتند. نفس آن ها در هوا یخ می زد و لایه ی نازکی از یخ روی پلک ها و گونه هایشان را پوشانده بود.
غیر از صدای پای آن ها روی برف، هیچ صدای دیگری به گوش نمی رسید. آن دو مرد، در این سرزمین سفید و ساکت، احساس تنهایی می کردند. آن ها کم کم نگران شدند که شاید به شهر امن بعدی نرسند.
در آن آرامش و سکوت، صدای ضعیف زوزه ای را شنیدند. صدایی که رفته رفته قطع شد و صدای دیگری بلند شد. مرد جلو، سر چرخاند و به دوستش نگاه کرد. صدای زوزه ها از جایی در پشت سر می آمد.
مرد جلو که هنری نام داشت، گفت: «بیل، به گمانم ما را دنبال می کنند.»
بیل با نگرانی پاسخ داد: «می دانم. گوشت گیر نمی آید. چند روز است حتی یک خرگوش هم ندیده ام.»
دو مرد در سکوت به راهشان ادامه دادند و به صدای زوزه هایی که از پشت سر به آن ها نزدیک می شد، گوش سپردند. هر دو می دانستند که دلایل زیادی برای ترسیدن دارند. قحطی و گرسنگی در آن سرزمین وحشی جاری بود.
هفته ها بود گله ای از گرگ های وحشی در آن سرزمین به دنبال غذا می گشتند. این عضو جدید گله بود که برای نخستین بار متوجه آن دو مرد و سگ های سورتمه شده بود. ماده سگ قرمزی که با نایاب شدن غذا، دهکده ی سرخ پوستان را ترک کرده بود. او انسان ها و بوی آن ها را به خوبی می شناخت.
در زمستان های سرزمین شمالی، روزها خیلی کوتاهند. با فرا رسیدن تاریکی، مردان سگ ها و سورتمه ها را به کنار چند درخت بردند. سپس آتشی روشن کردند و مشغول پختن و خوردن شام شدند. بیل و هنری بارها در زمستان در امتداد همین رود سفر کرده بودند. آن ها به سفر کردن در طول روزهای کوتاه و چند ساعته و اردو زدن در شب های طولانی عادت داشتند. اما این بار متفاوت بود. در این سفر، نزدیک بودن گرگ ها آن ها را نگران و عصبی کرده بود.
سگ های سورتمه در طرف دیگر آتش گرد آمدند. آن ها برای یکدیگر خرناسه کشیدند و دعوا کردند، اما هیچ قصد فرار به تاریکی را نداشتند. آن ها می دانستند که در سرزمین وحش، آتش به معنای داشتن گرما و امنیت است.
بیل پس از غذا دادن به سگ ها برگشت تا شامش را بخورد. دوستش بشقابی لوبیا به او داد.
بیل گفت: «هنری، ما چند تا سگ داریم؟»
هنری گفت: «شش تا. چطور؟»
ـ آخر من شش تا ماهی بردم تا به سگ ها بدهم، اما به همه آن ها نرسید.
هنری گفت: «لابد ماهی ها را اشتباه شمرده ای.»
بیل قاطعانه گفت: «نه، نه، من شش تا ماهی بردم. هفت تا سگ آن جا بود. خودم دیدم یکیشان پس از گرفتن ماهی، دوید و رفت.»
هنری گفت: «پس فکر می کنی که...» جمله ی او با زوزه ی دیگری که در تاریکی پیچید، قطع شد. هر دو بی حرکت نشستند و گوش کردند. دورتادور اردوگاه کوچک آن ها صدای زوزه می آمد و سگ های سورتمه وحشت زده شدند. بیل هیزم بیشتری روی آتش ریخت.
او به تاریکی اشاره کرد و گفت: «پس فکر می کنی گرگی از آن گله بوده. باید خیلی رام باشد که این قدر نزدیک بیاید.»
بیل سر تکان داد و گفت: «به نظر من که شبیه گرگ نبود. بیشتر شبیه سگ بود.»
هنری پرسید: «سگ؟ سگ این جا چه می کند؟»
بیل می خواست پاسخ او را بدهد، اما ساکت ماند. چون گمان کرد حرکت چیزی را در نور آتش دیده است. سقلمه ای به هنری زد. هر دو به تاریکی نگاه کردند و چشم هایی دیدند؛ چند جفت چشم که به آن ها زل زده بودند.
سگ قرمز رهبری گله ای وحشی را بر عهده گرفت. او ساعت های زیادی را در کنار آتش اردوگاه ها گذرانده بود و از گرما و امنیتی که آتش می داد، آگاه بود. اما شعله ها گرگ ها را ترساند. در دنیای وحش، آتش به معنی خطر بود، چیزی که باید از آن دوری کرد. اما آن ها گرسنه بودند. بنابراین از سگ قرمز پیروی کردند و سعی کردند نزدیک شوند.
هنری گفت: «بیل، گلوله ها را بررسی کن. ببین چند تا برایمان باقی مانده؟»
بیل پاسخ داد: «سه تا. فقط سه گلوله برایمان باقی مانده.» هر دو بدون اینکه حرفی بین آن ها رد و بدل شود، فهمیدند که به دردسر افتاده اند.
آن ها سعی کردند بیدار بمانند و کشیک بدهند، اما خیلی خسته بودند. در ضمن می دانستند که روز بعد هم روز سختی خواهند داشت. حرکت روی یخ به نیروی زیادی نیاز داشت. آن ها داخل کیسه خواب خود رفتند و خوابیدند. هر دو مطمئن بودند که آتش گرگ ها را دور نگه می دارد.

فصل ۲: حادثه

بیل با نخستین پرتو سحر بیدار شد. او پس از آن که با سرعت سگ ها را بررسی کرد، با سقلمه ای هنری را بیدار کرد.
هنری در یک نگاه فهمید که دوستش نگران و ناراحت است. پرسید: «حالا مشکل چیست؟»
بیل پرسید: «طوری نیست. نگفتی ما چند تا سگ داشتیم؟»
ـ شش تا.
بیل گفت: «اشتباه می کنی.»
هنری پرسید: «دوباره هفت تا هستند؟»
ـ نه، پنج تا. یکی رفته.
هنری با نگرانی پرسید: «گرگ ها آن را گرفته اند؟»
بیل شانه بالا انداخت و پاسخ داد: «به گمانم، بله.»
هنری از جا پرید تا نگاهی بیندازد. بیل درست گفته بود. یکی از سگ ها رفته بود. اکنون آن ها برای عبور از آن سرزمین برف و یخ، فقط پنج سگ داشتند.
دو مرد با سرعت وسایلشان را روی سورتمه گذاشتند و با سگ ها راه افتادند. بار دیگر آن ها خیلی کم با هم حرف زدند و نیرویشان را برای کار سخت سفر حفظ کردند. با وجود زمین ناهموار، خیلی خوب پیش رفتند. چند بار نزدیک بود سورتمه واژگون شود، اما هنری و بیل توقف نکردند. آن ها نمی خواستند یک شب دیگر را در آن طبیعت بکر بگذرانند. اما زمانی که فاجعه اتفاق افتاد، هنوز تا دهکده ی بعدی فاصله ی زیادی داشتند.
سورتمه که روی برف و یخ تق تق صدا می کرد، لیز خورد و یکی از چوب های اسکی زیرش شکست. هنری و بیل بدون ابزار مناسب قادر به تعمیر آن نبودند. آن ها چاره ای نداشتند جز آنکه پیاده به سفر ادامه دهند. بردن یا کشیدن تمام وسایل غیرممکن بود، به همین دلیل چیزهایی را که نمی توانستند ببرند، بسته بندی کردند و روی درخت بلندی گذاشتند. شاید بعداً برمی گشتند و وسایلشان را برمی داشتند، شاید هم دیگران از آن وسایل استفاده می کردند. مسافران گاهی غذا و وسایل خود را در جاهایی در مسیر می گذاشتند تا هنگام برگشت از آن ها استفاده کنند. هنری یادداشتی نوشت: «هر چه که نیاز دارید، بردارید. ما هر چه را که نتوانستیم حمل کنیم، این جا گذاشتیم.» و یادداشت را روی بسته چسباند. پس هنری و بیل با سگ های باقیمانده ی خود راه افتادند و به سفرشان روی آن رود یخ زده ادامه دادند.
یکی از سگ ها به نام اسپنکر تلاش می کرد خود را رها کند و برود، اما بیل آن را محکم نگه داشت و گفت: «چیزی نظرش را جلب کرده.» بیل زمین های اطراف را با دقت از نظر گذراند. چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود. او دوست نداشت یک شب دیگر را کنار آتش بگذراند.
بیل ناگهان ایستاد و زمزمه کنان گفت: «هنری، آن جا را ببین!»
سگی قرمز با فاصله ای زیاد به دنبال آن ها می آمد. وقتی مردها ایستادند، سگ قرمز نیز ایستاد و منتظر شد ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد.
هنری گفت: «زیادی قرمز است. نمی تواند گرگ باشد. خیلی هم بزرگ است.»
بیل گفت: «من که می گویم سگ است، نه گرگ.» او درست می گفت ولی دلش نمی خواست آن سگ نزدیک بیاید و مطمئن بود همان سگ غریبه ای است که کنار آتش بود. به نظر می رسید سگ قرمز از نزدیک بودن به آن ها عصبی و نگران نیست. بیل احساس کرد آن سگ با انسان ها زندگی کرده است. آن جانور نسبت به حیوانات وحشی خیلی آرام بود.
در حالی که همگی منتظر بودند، اسپنکر از فرصت استفاده کرد و ناگهان طنابش را محکم کشید و خود را آزاد کرد و به سوی سگ قرمز دیود. سگ ها به هم نزدیک شدند و آهسته دور هم چرخیدند و یک دیگر را بو کردند. با نزدیک شدن سگ قرمز، اسپنکر به حالت نیمه نشسته درآمد. همه چیز آرام و عادی به نظر می رسید، اما آن دو مرد می دانستند که دردسر در پیش است.
در یک چشم به هم زدن، گله ای گرگ اسپنکر را محاصره کردند. اسپنکر واق واق کرد و خرناسه کشید، اما گرگ ها به او نزدیک شدند. بیل اسلحه اش را بالا برد و فقط یک گلوله شلیک کرد. گرگ ها پراکنده شدند، اسپنکر نیز با آن ها دوید. دو مرد سگ را صدا زدند، اما اسپنکر رفته بود. آن ها چند دقیقه ایستادند و به صدای واق واق سگ که از آن جا دور می شد، گوش دادند و بعد به راه افتادند. آن ها کار دیگری نمی توانستند انجام دهند.



هنری گفت: «فکر می کردم اسپنکر سگ عاقلی است.»
بیل پاسخ داد: «نه. همیشه سگ احمقی بود.»
ـ گرگ ها خیلی لاغر بودند، اما تعدادشان خیلی زیاد بود.
ـ می دانم. به زودی برمی گردند و دنبال غذا می گردند.
دو مرد بقیه ی آن روز به پیاده روی در برف ادامه دادند. خورشید حدود ساعت سه بعدازظهر غروب می کرد، بنابراین هنری و بیل تصمیم گرفتند اردو بزنند. آن ها می دانستند که تنها محافظشان آتشی بزرگ است. گرگ ها هر چه گرسنه تر می شدند، جسورتر نیز می شدند.

فصل ۳: حمله

هنری مشغول هم زدن لوبیا روی آتش بود که صدای سگ های سورتمه را شنید که ناگهان غریدند و واق واق کردند. از میان شعله ها نگاه کرد و آن ها را دید که دور آتش پراکنده بودند. وقتی او به سگ ها رسید که یکی دیگر از آن ها گم شده بود. بیل به کنار او دوید.
هنری گفت: «فراگ رفته. او قوی ترین سگ گروه بود.»
بیل به تاریکی می نگریست تا حرکت یا برق چشم گرگ ها را در نزدیکی اردوگاه ببیند. گله ی گرگ ها دوباره زوزه کشیدند و سگ های سورتمه را بیشتر ترساندند.
گرگ ها در اطراف آن اردوی کوچک پراکنده بودند. بیل می دانست که محاصره شده اند. آن ها با خطر بزرگی روبه رو بودند. او گفت: «ظاهراً امشب نمی توانیم راحت بخوابیم.»
هنری و بیل به نوبت کشیک دادند و خوابیدند. شب سخت و خسته کننده ای بود و هر دو مرد خیلی عصبی و نگران بودند. هر صدایی آن ها را از جا می پراند. هر بار که یکی از سگ های سورتمه تکان می خورد یا صدا می کرد، آن ها با سرعت به همه سو نگاه می کردند.
ابتدا یک از سگ های سورتمه فرار کرده و بعد دومی هم رفته بود. آن ها نمی دانستند که آیا سگ ها به گله ی گرگ ها پیوسته اند، خورده شده اند یا از فرصت استفاده کرده و به دنیای وحش گریخته اند. اگر بخت با مردها یار بود، شاید می توانستند خود را به دهکده ی بعدی برسانند.
سگ قرمز گله ی گرگ ها اول از همه به سوی آتش پرید. بار دیگر گرگ ها به دنبال سگ قرمز آمدند. آن ها به نوبت به مردها حمله کردند و ضربه زدند و سعی کردند آن ها را به زمین بیندازند.
هنری و بیل مقاومت و مبارزه کردند. آن ها از روی آتش چوب و هیزم های بلند برداشتند و به حیوانات مهاجم ضربه زدند. با برخورد آتش به گرگ ها، آن ها زوزه کشیدند. اما این کار گرگ ها را فقط برای مدت کوتاهی دور نگه داشت. با گذشت شب گرگ ها بیشتر حمله کردند و نزدیک تر آمدند. ولی هر پرش و حمله ی آن ها به سوی مردان، با ضربه ی چماق روبه رو شد.
بیل با تفنگ به یکی از گرگ ها شلیک کرد اما گلوله اش خطا رفت و تصمیم گرفت که گلوله ی بعدی، را در تاریکی به هدر ندهد.
هنری هیزم های شعله ور را جابه جا کرد و به شکل دایره چید. بعد بازوی بیل را گرفت و به مرکز حلقه ی آتش کشاند. هوای داخل حلقه ی آتش خیلی گرم بود، اما از دفاع با چماق در برابر گرگ ها بهتر بود. آن حیوان های گرسنه به تلاش خود برای رسیدن به آن دو مرد ادامه دادند، اما هر بار شعله ها آن ها را عقب راند.
هنگام صبح گرگ ها هنوز همان نزدیکی بودند. دو سگ آخر سورتمه هم رفته بودند و اکنون آن دو مرد تنها بودند.
سگ قرمز کمی دورتر ایستاده بود. او گرگ ها را تماشا کرد که دور دو مرد می چرخیدند یا به سوی آتش می پریدند. به نظر می رسید او می داند که به زودی اتفاقی خواهد افتاد. یا مردها سعی می کردند فرار کنند یا گرگ ها از آتش عبور می کردند.

فصل ۴: نجات یافته

شعله های آتش کوچک می شدند و دیگر هیزمی نمانده بود. هنری گفت: «درخت ها!» به درختان صنوبری اشاره کرد که در فاصله ی بیست قدمی اردوی آن ها بود.
بیل سر تکان داد و تفنگش را به سوی گله ی گرگ ها نشانه گرفت و شلیک کرد. پای یکی از گرگ ها زخمی شد. او از درد غرشی کرد و به زمین افتاد و بقیه ی گرگ ها پراکنده شدند. هنری و بیل به سوی درختان صنوبر دویدند. آن ها تندتر از تمام عمرشان دویدند. ظرف چند ثانیه، هر دو از درختی بالا رفتند و مشغول تماشای گرگ ها شدند که دور درختان می چرخیدند و زوزه می کشیدند.
گرگ ها شروع به جنگیدن با یکدیگر کردند. سگ قرمز برای هر گرگی که نزدیکش می شد، غرش کرد و خرناسه کشید. گرگ خاکستری بزرگی که رئیس گله بود، سعی کرد پای گرگ های دیگر را گاز بگیرد. او گرگ ها را تشویق می کرد راهی برای گرفتن مردها پیدا کنند و آن ها را از سگ قرمز دور می کرد. البته نمایش او غیرضروری بود چون هیچ گرگی نمی توانست به آن ماده سگ قرمز نزدیک شود.
چند ساعت گذشته بود که گرگ ها صداهایی از دور شنیدند. سگ قرمز نخستین عضو گله بود که ایستاد و گوش کرد. او به سرعت جریان را فهمید و در جهت مخالف فرار کرد. گله ی گرگ ها به دنبالش رفتند. هنری و بیل منتظر شدند تا بفهمند چه چیزی آن ها را ترسانده است.
شش مرد سورتمه سوار نزدیک شدند. هنری و بیل باورشان نمی شد چنین اقبالی به آن ها رو کرده باشد. آن ها برای سورتمه سواران فریاد زدند و دست تکان دادند.
هنری فریاد زد: «این بالا! به موقع رسیدید!»
سورتمه ای زیر درخت ها ایستاد. یکی از مردها پرسید: «آن بالا چه می کنید؟»بیل مِن مِن کنان پاسخ داد: «ام م... یک س... س... سگ قـ... قرمز. سگ های سورتمه ی ما را برد. یک گله گرگ می خواستند ما را بگیرند.»
سورتمه سواران به هنری و بیل کمک کردند تا از درخت پایین بیایند. آن دو مرد نجات دهندگان خود را بغل کردند. اما فرصت چندانی برای پرسش و پاسخ نبود. آن دو مرد، خسته از ماجراهای چند روز گذشته، به سرعت خوابشان برد. در حالی که بقیه ی مردها مشغول چادر زدن و شام پختن بودند، هنری و بیل زیر پتو خوابیدند و با صدای بلند خروپف کردند.
اکنون گله ی گرگ ها از آن جا دور شده بود. آن ها به مسیر جدیدی رفته بودند، با امید اینکه در آن دنیای وحش یخ زده رد بوی جدیدی پیدا کنند. در حالی که ماه در آسمان بالا می رفت، گرگ ها با سرعت در جنگل می دویدند. اکنون داستان هنری و بیل به پایان رسیده بود، اما داستان سگ قرمز و گرگ ها تازه شروع شده بود.

فصل ۵: انتخاب جفت

گله ی گرگ ها از همان مسیری که آمده بودند، برگشتند و به سوی بالای رود رفتند و به جست وجو برای غذا ادامه دادند. گرگ ها عصبی بودند و با بی صبری همدیگر را گاز می گرفتند.
سگ قرمز چابک تر از همه بود و هر گرگی را که نزدیک می شد، گاز می گرفت و واق واق می کرد. گرچه او رئیس گله نبود، اما جایگاه ویژه ای داشت. او بود که ابتدا آن دو مرد و سگ های سورتمه را دیده بود. از طرفی، گرگ ها را او به سوی اردوگاه و آتش هدایت کرده بود و به خاطر قدرت دید قوی اش توانسته بود سریع و به موقع، پیش از رسیدن آن شش مرد، به گله ی گرگ ها اعلام خطر کند.
رهبر گله گرگ خاکستری بزرگی بود. او در نبردهای زیادی پیروز شده بود و زخم های روی بدنش مدرکی برای همین نبردها و پیروزی ها بود. او حتی چشم راستش را از دست داده بود. یک چشم، هر عضو جوان گله را که سعی می کرد از او جلو بزند یا خیلی نزدیکش شود، گاز می گرفت. اما سگ قرمز کنار او راه می رفت، انگار که حق و جایگاه او همان جا بود. یک چشم نه سگ قرمز را گاز می گرفت و نه برایش غرش می کرد. درواقع، به نظر می رسید که از این وضع خیلی خوشحال و راضی است. یک چشم در همان حالی که میان برف ها یورتمه می رفتند، پوزه اش را به گردن سگ قرمز زد.
بقیه ی گرگ های نر تلاش کردند توجه سگ قرمز را به خود جلب کنند، اما یک چشم آن ها را عقب زد و دور کرد. هر گرگی که رهبر گله را به مبارزه می طلبید، بایدخطر جنگ را به جان می خرید. خیلی از گرگ ها سعی کردند رهبری گله را به دست آوردند و نظر سگ قرمز را به خود جلب کنند، اما هیچ کدام موفق نشدند. این بخشی از زندگی دنیای وحش بود. یک چشم به سختی جنگیده و تلاش کرده بود تا رهبر گله شود. او حاضر نبود به راحتی موقعیتش را از دست بدهد.
روزی گرگ ها وارد محوطه ای باز و وسیع شدند و یک چشم توقف کوتاهی کرد. بقیه ی گله از او پیروی کردند و منتظر شدند تا ببینند او چه می کند. گوزنی در فاصله ی چند صد قدمی ایستاده بود. گله به سرعت شکل تهاجمی به خود گرفت و حمله را آغاز کرد. تمام گرگ ها و سگ قرمز آن حیوان بزرگ را محاصره و سپس تعقیب کردند. وزن گوزن دست کم چهارصد کیلو بود و می توانست شکم تمام آن ها را سیر کند. سرانجام قحطی به پایان رسیده بود. گرگ ها دوباره به سرزمین پرشکار برگشته بودند.
گله ی گرگ ها کم کم از هم جدا شدند. گرگ ها دو به دو، نر و ماده، بقیه را ترک کردند. اکنون زمان آن بود که جفت سگ قرمز مشخص شود. یک چشم به همه فهماند که هیچ یک از آن ها نباید بخت خود را آزمایش کند. وقتی گرگ جوانی گردن سگ قرمز را بو کرد، یک چشم به سرعت به آن حمله کرد. جنگ آن ها زیاد طول نکشید. گرگ جوان فرار کرد و یک چشم به کنار سگ قرمز برگشت. او به درستی و منصفانه در مبارزه پیروز شد و دل سگ قرمز را به دست آورد.
جنگل و دنیای وحش مکانی سخت و بی رحم بود. قوانین گرگ ها با قوانین انسان ها فرق داشت. گرگ ها قوانین را زیر سوال نمی بردند و حتی آن ها را درک نمی کردند. آن ها فقط از قانون پیروی و اطاعت می کردند.
اکنون که فقط دو تا بودند، بار دیگر این سگ قرمز بود که غذا پیدا کرد. او یک چشم را به دهکده ای سرخ پوستی برد، جایی که می توانستند به انبار غذاها و تله های خرگوش گیری حمله کنند و دستبرد بزنند. او به یک چشم، یاد داد که چگونه طناب های آویزان شده از درخت ها را بکشد و خرگوش ها را از داخل تله ها بردارد. سگ قرمز می دانست چگونه می توان گوشت در حال پختن را دزدید و ماهی ها کجا ذخیره و نگهداری می شوند. منظره و بوی اردوگاه برای یک چشم عجیب بود اما تمام جزئیات دهکده برای سگ قرمز آشنا بود. او در حاشیه ی اردوگاه می ایستاد و گوش می کرد و منتظر چیزی یا کسی می شد. زمانی که او می دید مردان و زنان دور آتش نشسته اند و حرف می زنند، آهسته ناله می کرد. فقط تلاش و اصرار یک چشم بود که باعث می شد سگ قرمز به جنگل برگردد.
پس از مدتی، به مرور از سرعت سگ قرمز کم شد. او روز به روز سنگین تر می شد و نمی توانست پابه پای همسرش راه برود. او به جایی امن و خشک نیاز داشت تا در آن خانه کند و توله هایش را به دنیا آورد. او در چند کیلومتری بالای رود غاری پیدا کرد. غار در کمرکش تپه ای قرار داشت و آن جا سگ قرمز می توانست در برابر حیوانات دیگر امن باشد. سگ قرمز با احتیاط وارد غار شد و دنبال نشانه ای از حیات و زندگی گشت، اما چیزی پیدا نکرد.
رفتار یک چشمی او با دقت و احتیاط همراه بود. زمانی که سگ قرمز در غار ساکن شد، گرگ برایش غذا آورد و از در غار محافظت کرد و آن ها منتظر ماندند.
پنج توله به دنیا آمدند؛ چهار ماده و یک نر. در حالی که یک چشم کشیک می داد، سگ قرمز توله هایش را لیسید و تمیز کرد. توله ها وقتی نخستین نفس هایشان را کشیدند، با صدایی ضعیف و آرام زوزه کشیدند.
توله ی نر با خواهرهایش فرق داشت. همه ی آن ها مو و پشم قرمز مادرشان را داشتند، اما توله ی نر خاکستری بود. او شبیه پدرش بود.
چشم توله ها که مدتی در دنیایی تاریک زندگی کرده بودند، هنوز بسته بود. آن ها فقط بو و صداهای غار و نوازش های محبت آمیز مادرشان را می شناختند. توله ی نر به سرعت به محیطش عادت کرد و مسیر مادرش را تشخیص داد و به صدای آمدن پدرش به خانه گوش داد. او و خواهرانش با هم بازی می کردند و غلت می زدند و منتظر غذا می شدند تا کم کم صداهای بیشتری را در اطرافشان کشف کردند.
کم کم چشم های آن ها باز شد. آن ها سرانجام مادرشان را دیدند، غار را جست وجو کردند، تمام گوشه و کنارش را بو کردند و از سنگ ها بالا رفتند، اما به سوی دهانه ی غار نرفتند. هر زمان که آن ها به آن طرف می رفتند، سگ قرمز زود آن ها را عقب می کشید. دهانه ی غار در نظر چشم های جوان و ذهن معصوم و نادان توله ها شبیه یک دیوار دیگر بود. آن ها نمی دانستند که در پس آن دیوار نورانی، دنیای دیگری وجود دارد. آن ها فقط غار را می شناختند.
با تغییر فصل ها، باز قحطی آن سرزمین را فرا گرفت. یک چشم هر روز مسافت های طولانی می پیمود و به سختی دنبال گوشت می گشت تا برای خانواده اش بیاورد، اما غذا کم بود و برای آن خانواده ی بزرگ کافی نبود. توله ها ضعیف شدند و دیگر نتوانستند در غار حرکت یا بازی کنند.
سگ قرمز هم به شکار رفت، اما او نیز نتوانست چیزی پیدا کند. تماشای ضعیف شدن توله ها برایش خیلی سخت بود. او در دل می دانست که دنیای وحش جای سخت و بی رحمی است و باید این حقیقت را بپذیرد. یک بار وقتی از شکار برگشت و دید که فقط یکی از توله هایش باقی مانده است، با اندوه ناله کرد. همان توله ی خاکستری برایش مانده بود. سگ قرمز کنار توله اش دراز کشید تا آن را گرم نگه دارد و تمام تلاشش را کرد تا جان تنها توله اش را نجات دهد.
سرانجام یک چشم موفق شد. او پرنده ای شکار کرد و به لانه آورد. دوباره اوضاع زندگی راحت تر و بهتر شد. پدر و مادر برای شکار بیرون رفتند و آن قدر غذا آوردند که بتوانند به توله ی خاکستری کمک کنند. توله ی خاکستری به زودی سالم و سرحال شد و در غار حرکت و جست وخیز کرد. او از نخستین گرسنگی و قحطی زندگی اش جان سالم به در برده بود، گرچه آخرین قحطی زندگی اش نبود.
همه چیز مرتب بود تا این که روزی یک چشم به خانه برنگشت. سگ قرمز فهمید که مشکلی پیش آمده است. او غار را ترک کرد و رفت تا دنبال همسرش بگردد و در فاصله ی چند کیلومتری، جسد بی جان یک چشم را پیدا کرد. گرگ در نبرد با یک سیاهگوش شکست خورده بود.



سگ قرمز چند دقیقه ای ایستاد و یک چشم را بو و با او خداحافظی کرد. ناگهان متوجه شد که توله اش در آن دنیای وحش و خطرناک تنهاست. اگر سیاهگوش به غارش راه می یافت چه اتفاقی می افتاد؟ در غیاب سگ قرمز هر اتفاقی ممکن بود بیفتد. سگ قرمز با تمام قدرت و سرعت به سوی غار دوید.

نظرات کاربران درباره کتاب سپید دندان