فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرنسیپ

کتاب پرنسیپ

نسخه الکترونیک کتاب پرنسیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۶۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پرنسیپ

«پرنسیپ» روایتی است خواندنی از زندگی «ورنر کارل هایزنبرگ»، فیزیکدان آلمانی که نظریات او تحولاتی عظیم در فیزیک کوانتوم ایجاد کرد. این تحولات نه فقط در ساحت علم، بلکه درجهان فلسفه و اندیشه نیز دگرگونی‌های اساسی را رقم زد. ژروم فراری، نویسنده بنام فرانسوی که در سال ۲۰۱۲ موفق به کسب جایزه گنکور شد، روایت‌گر داستان مواجهه هایزنبرگ با جهانی است که در آن کل هستیم که بسیار عظیم‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم، بزرگ‌تر از کشورهای در حال جنگ، ابعاد بزرگش آن‌چنان نامتناسب است که ادراک انسان ها فقط با در هم شکستن آنها می‌تواند حفظ شود.

ادامه...

بخشی از کتاب پرنسیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



موقعیت ۲: دور از خانه، در دشتی از ویرانه ها

خواهش می کنم، شرمنده نباش. تو نبودی، این سگ کوچک پرفسور «فن لیندمان» نبود که در سال ۱۹۲۰ از آن فرار می کردی. تو از یک پیام رسان فراری بودی، پیام رسانی که مضحک و نفرت انگیز بود، همانگونه که مخلوقات خبیث همیشه هستند. سرنوشت انتخابی ات بود تا تو را آشکارا به سوی نظم ببرد و در مسیری که متعلق به تو بود قرار دهد، مسیری که انتخابش در دست تو نبود. تو حتی با خطر از دست دادن روح و روانت در توافق و معامله ای احمقانه روبرو بودی. در سمینار فیزیک نظریِ «آرنولد سومرفلد(۱۸)» هیچ کس با عصبانیت با تو برخورد نکرد، هیچ کس تحقیرت نکرد، هیچ کس سعی نکرد شرمسارت کند. تو به خانه آمده بودی، در آنجا خود من از اینکه مدتی طولانی از تو جانبداری کرده بودم شرمسار بودم، چراکه این تقصیر تو بود که من بیشترین سرافکندگی را در زندگی ام تجربه کردم.
تا آنجا که می دانم، آنچه در وهله ی اوّل در نظم اشیا به ذهن می رسد همان چیزهایی است که باید بیاموزیم. سنت ها، قوانین، سابقه ی اشتباهات و پیروزی ها، کارهای نخبگان محبوب، زندگی، مرگِ آنهایی که می خواهند در تو زنده بمانند، آنهایی که می پذیرند تا از آنها سبقت بگیری. ما باید جایگاه خود را در تفسیر و تعبیر صبورانه ی یک ساختار لایتناهی بیابیم، با کار مشترک انسان ها، زندگی و مرگ شاید امید به رهایی. در زمان ما چیزهای با ارزشی برای آموختن وجود دارد. ما باید توان لازم را برای پیکار در دورانی به دست آوریم که انتقادها و پرسش ها پی درپی تهدیدکننده می شوند، باید بار دیگر آنها را بسازیم، آنچه را می توانیم حفظ کنیم، نجات دهیم.
ولی تو در دشتی از ویرانه ها نبرد را آغاز کردی، تو با آتش شروع کردی.
در قلمرویی که تو انتخاب کرده بودی، هیچ چیزی قابل نجات دادن نبود. تمام تلاش هایی که برای بازسازی انجام شده بود، منجر به ساختارهای نظری بی ثبات و ضعیفی شد که صریحاً بگویم ناشی از دیدگاههای پررمز و راز یک مرد دیوانه به نظر می رسید. و هنوز هم پیروی از گذشته ای خاکستر شده و بی ارزش، غیرممکن است. از زمانی که «ماکس پلانک(۱۹)» عمل «کوانتم جهانی» را کشف کرد و تنها در چند سال، معادلات فیزیکی را با ضریب ثابت h، با سرعت مخرب یک ویروس فناناپذیر آلوده کرد، به نظر می رسید که طبیعت با نوعی دیوانگی دست و پنجه نرم می کند: شکافنده های آرام، جریان های مداوم قدیمی انرژی را شکافتند، نور با ماهیت دانه ای کوچک هجوم آورد. اما این کافی نبود، ماده به طور گسترده ای شروع کرد به درخشش در هاله ای شبح مانند از تداخل امواج. مرزهایی که در آن هنگام نقض ناپذیر به نظر می رسیدند، نامشخص و سپس شکسته شدند. غیبت آن مانند یک موج ظاهر شد، و اکنون مانند یک ذره، گرچه هیچ چیز در جهان نمی تواند هم خودش باشد و هم دیگری. و هر قدر که زمان بیشتر می گذشت بیشتر روشن می شد که این دوگانگی هولناک به هیچ عنوان استثنایی نبوده بلکه یک قاعده بوده است، قاعده ای که هیچ کس نمی توانست آن را درک کند. تمامی آنچه باقی مانده بود قطعیت یاس آوری بود از اینکه اتم، یک منظومه شمسی بسیار ریز نیست که در آن الکترون های خودی به آرامی در مدارشان حول یک هسته ی مرکزی می چرخند: اتم، تمام رویاها را به کابوس تبدیل کرد، حتی مقدس ترین آنها را، رویاهای «لوسیپوس(۲۰)»، «دموکریتوس(۲۱)»، رویاهای «آناکسا گوراس(۲۲)» و «لرد راترفورد(۲۳)»، که تجمعی از اندیشه های مهمل و گستاخانه بود، باتلاقی بود که منطق در آن غرق می شد. با وجود این هنوز در این باتلاق بود که باید خانه ای برپا می شد، خانه ای که بار دیگر زندگی در آن ممکن با شد. بنابراین انتقال مقدس دانش، نشان می داد که هنوز چیزی برای انتقال وجود دارد و برتری «آرنولد سومرفلد» را متوقف می کرد. در این اوضاع استثنایی، با دانشجویان، تنها به عنوان مبتدیان برخورد نمی شد. آنها نه به عنوان همکار، بلکه به عنوان دستیارانی تلقی می شدند که نیروهایشان، هرقدر هم متزلزل و بی فرجام بود باید برای مواجهه با فاجعه، بسیج می شد. و به این ترتیب بود که «آرنولد سومرفلد» بلافاصله انبوه نتایج تجربی را به تو واگذار کرد، دنیای خداوندگار معبد دلف که نه سخن می گوید و نه مقصودش را پنهان می کند، در آزمایشگاه ها با «پی تیاس(۲۴)»های بیشماری جمع شده بود. کلمه ای خاموش، ساخته شده از جرقه های ناگهانی، قطره های ریزی که از میان مه می درخشیدند، خطوط طیفی که از هسته ی پنهانی اشیا ایجاد می شدند، که شناخت آن وظیفه ی تو بود تا قواعد ریاضیات را از نهانگاه بیرون بکشی، تا شاید معجزه ی مقصود و مراد حاصل شود؛ مقصودی که می تواند پایان تمام این آشفتگی ها باشد. اما در این مدت، «سومرفلد» به تو اطمینان خاطر می داد، هیچ نشانه ای از طعنه درکارش نبود، می گفت این کاری است لذت بخش، همانند حل یک جدول. او برای پر کردن شکاف ها در دانش فیزیکِ تو، تو را تصادفاً به دانشجوی همکارت «ولفگانگ پاولی(۲۵)» ارجاع داد. بدون شک این نوعی رفاقت بود، دوستی بود، وضع گیج کننده ای هم بود. «پاولی» آدم فوق العاده ای بود. خصلت اولیه اش فروتنی نبود، خودش را آنقدر پایین نمی آورد تا وانمود کند که از ارزش خود بی خبر است یا تصور کند که به دلیل تازه کار بودنت، دیگران مجازند با تو دور از ادب رفتار کنند. اگر چه او اعتراف کرد که در آن روزهای ویرانی و آتش، خونسردی کامل تو نسبت به فیزیک امتیازت بود، حداقل با دانشی که بیهوده و بی معنا شده بود در هم نریخت، به این معنا که هیچ فرد صادقی نمی توانست این احتمال را رد کند که ایده ای جدید می تواند به شکل معجزه آسایی در خاکی لم یزرع شکوفا شود، هرچند که این احتمال اندک باشد. تو هرازگاهی در بی ریایی او شک می کردی و نمی دانستی که آیا دارد تو را دست می اندازد یا نه. چون او هیچ فردی را مستثنی نمی کرد، حتی «سومرفلد» را. او رفتار «سومرفلد» را به شکل گستاخانه ای با رفتار یک سرهنگ بازنشسته ی سواره نظام مقایسه می کرد، هیچ واهمه ای نداشت که تو را با بی ادبی اش بهت زده کند. اما شب هنگام، تا آنجا که امکان داشت دیر به رختخواب می رفت تا از رویاهایی که تمام زندگی اش را دربرگرفته بود بپرهیزد. او هنوز هم شروع به یادداشت خلاصه ی مطالب برای ارائه به دکتر «یونگ(۲۶)» نکرده بود. او تمام شب را بین میز کار و لانه های شرارتی پرسه می زد که تو هرگز به آن ها گام نمی نهادی. آن شب «پاولی» قدم زنان از راهرویی به راهرویی دیگر می رفت تا خستگی اش برطرف شود، همان گونه که همه ما این کار را می کنیم تا رویاهایی بی رحمانه را از یاد ببریم، هیچ آغوش محبوبی نمی تواند ما را از آن نجات دهد.
در آن رویاها، که توسط نور خاکستری سپیده دم وحشتناک تر می شد، هرگز نه مادرش و نه قیافه های آشنای دوران کودکی اش را نمی دید.
او با بیم و هراس در یک آمفی تئاتر بزرگ، نظاره گر تخته سیاه های بلند بود، زیرا معادلاتی را که باید درک می کرد، معادلاتی را که می دانست، همان معادلاتی بودند که پس از پاک شدن، دیگر نمی توانست آنها را ببیند. هرچند هم که سعی می کرد آنها را در حافظه اش حک کند، تمام چیزی که از آنها بر جای می ماند تنها خاطره ی مبهمی از علائم خاموشی و سکوتی بود که به طرف خلا و پوچی کشیده می شد، گویی خدای لجباز و خودسر، اسرار دانش بی پایانش را فقط به این دلیل به او ارزانی داشته است که با دور کردن آن از خود، برای همیشه لذت ببرد.
از دهان سرد و بی عاطفه ی نخبه های بدخُلق و عبوس، پندهای مهملی بیرون می آمد که او نمی خواست از هیچ زبانی در دنیا آن را بشنود
در سوسوی نور ستارگان، مار کبرای درازی در خاک می خزید، و او نظاره گر پوسیدن میوه ها بر شاخه های درخت دانش بود.
وقتی که او هنوز داشت در تخت خوابش آه و ناله می کرد تو صبح زود به دانشگاه رفتی و او بعد از ظهر به تو ملحق شد. با بی اعتنایی از تو احوالپرسی کرد، در حالی که رد پای الکل و تنباکو و زنان روسپی در شب زنده داری اش دیده می شد. اینها تمام آن چیزهایی بود که تنها به صورت گذرا و ناپایدار درک می کردی. تو این چنین مردِ جوانِ کاملاً تندرستی بودی، یک پیشاهنگ در جستجوی هوایی تازه و رفاقتی مطمئن، آن چنان پر از اشتیاق و معصومیت که خودت و دوستانت در جنبش جوانان را در حال تلاش برای بهبود وضع دنیا تصور می کردی. گویی که راه پیمایی کردن، جمع شدن دور آتش با خوش خلقی زاهدانه و جوانمردی و روی آوردن به یک زندگی پاک و بی آلایش برای رهایی و اداره ی دنیا کافی است. تو عاشق هر آن چیزی بودی که برای من بیگانه است، آنچه من درک نمی کنم، و همین بس که از تو متنفر بوده باشم. اگر چه مرد جوانی هستم و مجبور شده ام در این روز، در ماه ژوئن ۱۹۸۹ میزان تحقیری را بدانم که او به خاطر تو متحمل خواهد شد، درحالی که هنوز منتظر است تا برای امتحان شفاهی آخر سال صدایش کنند.
من همین الان شنیدم که باید درباره ی عباراتی از فیزیک و فلسفه اظهارنظر کنم که آنها را نخوانده ام، من گرفتار دوره ی طولانی و مبهم بحران نوجوانی ام بودم، گوش دادن بیش از حد به امواج بی احساس موزیک انگلیسی و تعریف و تمجید آن. اینجا پیش روی من، کتاب تو قرار دارد، کتابی که جلدش تنها عمداً می تواند تا این حد زشت باشد. تصویری با یک چند ضلعی نارنجی وحشتناک روی زمینه ای سیاه رنگ. گویی ناشران از آن بیم دارند که مکانیک کوانتیک، خود به اندازه ی کافی قادر به پراکندن خریداران علاقمند نیست و باید برای دلسردی و ناامید کردن آنها از هر روش ممکن و حتی ریاکارانه ای استفاده کرد. شاید هم آنها از زشتی به عنوان ضمانتی محرز برای متین جلوه دادن کارهای علمی استفاده می کنند. من صحبت های سخنران قبل از خودم را درحالی که به طور طاقت فرسایی مشغول یاوه سرایی بود شنیدم. پشت لرزان و گردن خمیده اش را دیدم، و در مقابل او زنِ جوانِ دستیار پروفسور را دیدم که با لبخندی تا حدی عصبی گوش می داد و ناخودآگاه با سر انگشتانش به میز ضربه می زد. فکر می کنم که او زیباست، و من اینک حسرت می خورم که چرا در تمامی این سال ها به کلاس هایی که به تو اختصاص یافته بود پا نگذاشتم. اما من درباره ی تو فکر نمی کنم، شاید گیج شده ام و در توهم و تخیلی مبهم و شهوت انگیز غوطه ور هستم. من نترسیده ام، یاد گرفته ام درباره ی متونی که آنها را نخوانده و درک نکرده ام نظر بدهم. این حتی شاید یکی از مهارت های غیرقابل تردیدی است که پس از چهارسال مطالعه به دست آورده ام. چند مقاله ی معروف، زبان فنیِ روش شناختی صحیح، گستاخی و غرورم باعث شده که تاکنون به طور موفقیت آمیزی بر تنبلی ام را سرپوش بگذارم. بنابراین، می دانم که تو مسئول «اصل عدم قطعیت» هستی که به طور روشن تصریح می کند که امکان ندارد بتوان به طور همزمان موقعیت و سرعت یک ذره بنیادی را تعیین کرد. و نیز می دانم که در مناقشه ای که به مدتی طولانی فیزیکدانان را در دهه ی ۱۹۲۰ رده بندی کرد _ درست به دلایلی که مرا فراری داد و کاملاً خسته و دلتنگ کرد _ تو در کنار «نیلز بوهر» و «ولفگانگ پاولی»، رقیب «انیشتین(۲۷)شرودینگر(۲۸)»، و «پرنس دو بروگلی(۲۹)» بودی و به نظر می رسید کافی است این دختر لاغر و بی ادب با دستیار جوان پروفسور که هم اکنون دارد به من اشاره می کند، روبرو شود. من با ظاهرِ تر و تمیز و بی خبری غیرقابل تردیدی پیش می روم. زیرا اصولاً چیزی نمی دانم، تو را نمی شناسم، نمی خواهم در جزیره ای متروک به تو ملحق شوم. تو هنوز برایم چیزی بیشتر از یک نام آلمانی در فهرستی بی پایان از اسامی آلمانی ها نیستی، من چیزی از شادی ها و غم های زندگی ذهنی را نمی دانم، من با احتیاط متون را به بخش های اصلی و فرعی تقسیم می کنم، مانند برش هایی از گوشت، تا اینکه هیچ چیز مخفی نماند. من لحظات فراموش نشدنی پرنزاکت و وقار تو را در دریای شمال نمی شناسم و نمی دانم که آیا آن لحظات به یادماندنی هیچ چیزی را حل می کند یا نه.
هیچ چیز مثل نگاهی گذرا به نوری که ناپدید می شود سریع نیست. و با وجود این هنگامی که نتایج محاسبات خود را در «هلیگولند» به «پاولی» ارائه دادی او با آنها به عنوان خزعبلات یک احمق برخورد نکرد، و حتی لطف کرده و آنها را «جالب» توصیف کرد. پاولی کسی بود که پیشنهادات انیشتین را «نه کاملاً احمقانه» می دانست و این اظهارنظرش درباره ی تو فقط می توانست به عنوان اشتیاقی قابل توجه تفسیر شود. تو متقاعد شدی که دقیقاً قدمی حیاتی در تنها مسیری که هنوز باز است گذاشته ای، این تنها مسیری بود که به خارج از راه های پرپیچ و خم، سردرگم و وحشتناکی منجر می شد که همگی سال های طولانی درآن سرگردان بودید. تمام چیزی که لازم بود انجام دهی رها کردن مسائل لاینحل بود، مسائلی که پیرامون واقعیتی فیزیکی می چرخید که کسی نمی توانست آن را مشاهده یا تصور کند. تمام آن داستان های امواج و ذرات، مدارها و خط سیر را فراموش کن، خودت را از درد و اندوه ناشی از نوستالژی ات در برابر تصورات رها کن، و خیز بزرگی از این پرتگاه به سوی خاکریز شکل های ریاضی بردار، زیرا در آنجاست که منطق، همواره خانه ای برای خود دارد ـ و باز هم شبی تابستانی بود، در محوطه ی «قلعه ی پراون» همراه با نت های آهنگ رقص اسپانیولی «چاکن» که از یک تکنوازی ویولن برمی خاست و تو را از درد و اندوه رها و آگاه می کرد، که جهان آن طور که به نظر می رسد تنها آشوب و هرج و مرج نیست، بدنهای درهم شکسته، با مرگ های بی معنایش، روح و روان های گمشده اش، امیدهای بیهوده اش، ویرانه هایش، رنجش و خشم غیرقابل وصف اش، تحقیر دیکتاتورمآبانه اش. هنوز امکان داشت به چیزی اعتقاد داشته باشی که آن را خدا خطاب نکردی بلکه نظمی مرکزی می دانستی که هر چیزی جای ویژه اش را دارد. آری تو راه درست را یافتی، راهی که مطمئن تر بود، و برای لحظه ای، گمان کردم هیچ شکی نداشتی که جامعه فیزیکدانان را متقاعد می کنی.
اما البته هیچ چیز مطابق آنچه که می خواستی پیش نرفت.
هنگامی که ویژگی های «ماتریکس مکانیک(۳۰)» را برای انیشتین توضیح دادی، تو را متهم کرد که ایده ای را که همواره متعلق به او بوده است رها کرده ای، و ماهیت علمی فیزیک را بسوی قلمروی خطرناک پیش برده ای، که البته این سرزنش کاملاً هم به ناحق نبود. سپس کمی بعد در همان سال، سال ۱۹۲۶، «اروین شرودینگر» فرضیه ای را مطرح کرد که نشان دهنده امیدی نامعقول بود که باید برای تو سیری وحشتناک به قهقرا را دربرداشته باشد: الکترون ها هرگز ذرات نبوده اند، بطور ساده، امواجی هستند که برخی اوقات اشتباهاً مانند ذرات به نظر می رسند. «شرودینگر» در اثبات اظهاراتش، و برای شرح سیر تحولی آن، این امواج حاصل از ماده را براساس یک معادله عالی دیفرانسیل نمایش داد که نتایج تجربی آن را درست مانند ماتریس های انعطاف ناپذیر تو درنظر گرفته بود، اما با روشی بسیار ساده تر و مانوس تر. در راستای چنین تلاشی او توانست پس از سالها سرگردانی در یک توفان کوانتمی، شادی و شعف را در یک انجمن علمی پراشتیاق به ارمغان آورد تا سرانجام دوباره سواحل بهشت را که خدای حسادت، خود را از آن بیرون کشیده بود ببیند. استادی را که بسیار تحسینش می کردی _ «آنولد سومرفلد» _ او نیز به نظر می رسید که آماده است تا در مقابل آواز شرارت بار این امواج تسلیم شود، و اصلاً اهمیتی نداشت که تو تا چه اندازه با تئوری «شرودینگر» مخالفت می کردی، تئوری فریبنده ای که واقعیت های شناخته شده را نفی می کرد. هیچ کس به تو گوش نمی داد، همه چیز به زودی حل می شد، همه چیز کاملاً واضح بود. تو حتی علناً مشکوک شده بودی که حسادت ناخوشایندی داری، داشتی بر جزئیاتی که چندان مهم نبود و ناشی از حسادت تو بود تمرکز می کردی، دچار دردسر شده بودی تا از هذیان های کوانتمی چشم پوشی کنی. هیچ کس از رنجش و خشم زیاد فارغ نیست. کاملاً امکان دارد که در حقیقت از جریحه دار شدن غرورت رنج برده باشی، اما چیزی که قبل از همه به تو انگیزه داد، اعتقاد به این بود که لازم است برای همیشه از ارائه ی احساسیِ پدیده های اتمی چشم پوشی کنی، هر چند برایت سخت و دردناک باشد. «شرودینگر» و تمام دیگران همگی اشتباه می کردند. آنها رویاهای بیهوده ای را می پذیرفتند که در آن خواسته ها و نوستالژی وسوسه انگیزشان به تصویر کشیده شده بود، نه چیزی بیشتر. اما، بدون درک این موضوع، آنها هنوز در راه های پرپیچ و خمی که مملو از هیولاها بود سرگردان بودند، در مرزهای دشتی وحشی و ناآرام، سرزمینی متخاصم و پر از کینه که باید آن را رام می کردند، زیرا به آنها اجازه ی فرار نمی داد، و هرگز نمی توانستند بهشت گمشده ی خود را بیابند.

موقعیت ها

موقعیت ۱: هلیگولند(۵)

تو بیست و سه ساله بودی، و آنجا، در آن جزیره ی متروک، جایی که هیچ گلی در آن نمی روید، برای اولین بار به تو این فرصت داده شد که از شانه ی خدا بنگری. البته که هیچ معجزه ای در کار نبود یا حتی در واقع چیزی نبود که شباهت اندکی به شانه ی خدا داشته باشد، اما همانطور که بهتر از هرکس می دانی، برای توجیه رخدادهای آن شب، تنها گزینه ی ما چیزی بود میان استعاره و سکوت. در مورد تو، اوّل سکوت بود، بعد نور خیره کننده و گیج کننده ای که از شادی و شعف گران بهاتر بود.
تو نتوانستی بخوابی در انتظار ماندی، آنجا، بر بلندای یک صخره، تا آفتاب از فراز دریای شمال طلوع کند. و من امروز اینگونه تو را تصور می کنم؛ قلبت در این شب در جزیره ی «هلیگولند» چنان زنده می تپد که من تقریباً می توانم آنجا به تو ملحق شوم، تویی که نامت در فهرست خاکستری کتابهای بی پایان مرجع و در میان نام های بیشمار آلمانی ناپدید شده است، و همراه با آن نام یک «اصل» غریب و غیرقابل درک.
به مدت سه سال در مونیخ، کپنهاگ و گوتینگن، با مسائلی کلنجار رفتی که به طور وحشتناکی پیچیده بودند آنقدر که حتی تو، که مرد جوانِ خوش بین و معصومی بودی، در آن زمان همانند رفقایی که بدشانسی آورده بودند، روزهایی را لعن و نفرین کنی، روزهایی که ایده ی مضحک مداخله در فیزیک اتمی به سرت می زد. تجربیات و آزمایشات همچنان نتیجه بخش بود و به بار می نشست. نتایجی که اکثراً نه تنها با پایه ی تفکر فیزیک کلاسیک مغایر بود، بلکه شدیداً با آن در تناقض هم قرار می گرفت، نتایجی که بی معنا بود اما با وجود این امکان بطلان و انکار آن وجود نداشت، که تصویری بود با مفهومی اندک از آنچه در درون یک اتم می گذرد، یا ابداً هیچ تصویری وجود نداشت. اما در جزیره ی «هلیگولند»، جایی که آمده بودی، صورتت در اثر حساسیت تغییر شکل داده بود، سعی می کردی تا خودت را در برابر گَرده ها حفظ کنی، و شاید هم در مقابل نومیدی. تو دریافتی که دوران مقدس شمایل ها برای همیشه به پایان رسیده است، درست مانند زمانی که طفولیت به پایان می رسد. تو از شانه ی خدا می نگریستی و از میان سطح مادی اشیا، جایی را دیدی که مادیت آن در حال فروپاشی است. در آن محلِ مرموز، که حتی به آن محل هم نمی توان گفت، تناقضات همراه پندارها و جسمانیت از میان می رود؛ در آنجا هیچ اثری به جای نمی مانَد که زبان انسان قادر به توصیف آن باشد، هیچ بازتابی از دوردست ها نیست، و فقط شکلی ضعیف از ریاضیات، که گنگ و هراس انگیز است به جای می ماند. خلوص قرینه ها، شکوهِ انتزاعیِ مبدا ازلی، همه ی زیبایی های غیرقابل تصوری که همیشه آنجا بوده است، در انتظار آن است که اسرار خود را به روی تو بگشاید.
تو، بدون ایمان به زیبایی، شاید هرگز توان هدایت ذهنت را نداشتی، چرا که گذاشتی ذهنت به مدت سه سال بدون وقفه آنقدر پیش رود که به کارگیری اندیشه ها و تفکرات، از لحاظ جسمانی برایت جانکاه شود. ایمان تو چنان قوی بود که نه جنگ و نه احساسِ حقارت از شکست، نه آشوب های غوطه ور در خونِ انقلاب های نافرجام، هیچکدام قادر به سست کردن آن نبودند. تو، اولین باری که پدرت را در اونیفورم دیدی، تنها دوازده سال داشتی، گُل میخ فلزی روی کلاه خُود پدر باید تو را به یاد شهپرهای وحشت آور قهرمانان «آکایایی»(۶) انداخته باشد. و زمانی که درست قبل از رفتن، پدرت _ پروفسور «آگوست هایزنبرگ» _ برای بوسیدن دو پسرش، یعنی برادرت «اروین» و تو _ «ورنر» _ خم شد، آیا از نیروی حماسه آفرین تاریخ که او را به یک جنگجو تبدیل کرده بود، نلرزیدی؟ در ایستگاه قطار، بدرودها، سرودها، اشک ها و گل ها، گویای چیزی بیشتر از شادی معصومانه یا آشفتگی بود، تحققِ سهیم بودن در یک فرجامِ مشترک بود، فرجامی که خواسته ی کسانی بود که خطر از جان گذشتن را در راه آن می پذیرفتند، چرا که از آن فرجام بود که تک تک زندگی ها ارزش و معنا می گرفتند، حس شورانگیزِ ناچیز بودن در زمان حال، اما بخشی واقعی از شکوه و جلالی بزرگ و روحانی. تو همچنان نظاره گر عزیمت پدر و دو پسر عمویت بودی، احتمالاً در حسرت این حقیقت بودی که برای رفتن با آنها خیلی جوان هستی. اما اولین پسر عمویت کشته شد، و وقتی که دوّمی بازگشت، تو او را نشناختی.
آیا در آن هنگام حدس می زدی که نگریستن از شانه ی خدا به چه قیمتی تمام می شود؟
در مورد خدا، هر آنچه به صورت استعاره است، خداوندگار وحشت نیز هست. و در وحشت، نشاطی است، شاید بسیار نیرومندتر از نشاطی که در زیبایی است. این شعف و شادی هنگامی است که انسان ها در محاصره اند، محاصره ی دست و پاهای گسیخته از هم، بوی تعفن اجسادی که با زمین در هم آمیخته اند، انبوه کرم هایی که مانند خمیری زنده از زخم ها تراوش می کنند، چشم های قرمز موش هایی که در تاریکی، درون سینه های شکافته شده آشیانه می کنند و حتی بیشتر از آن، هنگامی است که به ژرفای شکافی پی می برند که ناخودآگاه در درون خویش ایجاد کرده اند.
ما دستان خود را در تاریکیِ سنگرها به تفنگ هایمان رساندیم و آن را به عنوان حرکتی کهن _ سیار قدیمی تر از تاریخ _ انجام دادیم، حرکتی گستاخانه و وحشیانه که ماهیتش با ظهور خمپاره ها، حمله با گاز(۷)، تانک ها، هواپیماها و تمامی کارهای هیولای مدرنیته تغییری نکرده است، و هرگز هیچ چیز هم آن را تغییر نخواهد داد.
ما، تا زمانی که از نفس بیفتیم می دویم، با سر به زمین می خوریم و فورانِ خونِ خود را تماشا می کنیم ما دل نگران و نظاره گر آشکار شدن قسمت های سفید مغز هستیم، اما تنها خون است. و ستوان یونگر(۸) دوباره بر می خیزد و به دویدن ادامه می دهد، قلبش لبریز از سر مستیِ یک شکارچی است، در انتظار تب و تاب لحظاتی است که چهره ی دشمن با تمامی بی دفاعی اش از روی زمین بلند شود، منتظر لحظه ای است که در نهایت، مبارزه آغاز شود، مبارزه ای عاشقانه، مرگبار، خواستنی، مبارزه ای که از آن دوباره بر نخواهیم خاست.
شور و شعف حاصل از وحشت گهگاه مانند شعف ناشی از زیبایی است. ما جزئی از آن کل هستیم که بسیار عظیم تر از چیزی است که تصور می کنیم، بیشتر از میانگین تخیلاتی که از آسایش و صلح داریم، بزرگ تر از کشورهای در حال جنگ ابعاد بزرگش آنچنان نامتناسب است که ادراک انسان ها فقط با در هم شکستن آنها می تواند حفظ شود. هیجان، شور و سرمستی، همگی به یکباره فروکش می کند، نقاب تکه تکه می شود و هر آنچه باقی می ماند تداوم دویدن است، فریاد کشیدن در ترس و وحشت، مانند یک حیوان، احساس زشتیِ مرگ، درک اینکه به چه چیز تبدیل شده ایم، در جستجوی پناهگاهی هستیم که هیچ کجا وجود ندارد، و ستوان یونگر هنگام بازگشت به سنگرهای آلمان ها سراپا می لرزد و اشک در چشم دارد، در دفترچه یادداشت خود می نویسد: "چه زمانی، آه، چه زمانی این جنگ جهنمی تمام خواهد شد؟"
شاید تو به طور مبهم نگاهی گذرا به اظهارات شگفت آوری می کردی که پسر عمویت بیان می کرد، پسر عمویی که از جبهه بازگشته بود و شناخته نمی شد و بهتر بود که این چیزها را ندانی. وحشت هم ممکن است هدف آرزویی وسوسه انگیز باشد، آنها که تجربه ی شور و شعفی در این مورد را داشتند آن را درک کرده بودند.
ستوان یونگر و پسرعمویت، شاید هم پدرت در این باره حرفی نمی زدند. اما تو، تو چگونه به آن پی بردی؟
زندگی به طور رنج آوری ادامه می یافت، با نگرانی هایش، محرومیت های بیشمارش، امیدهایش، تنفرهایش. اما زیبایی دوباره ظاهر شد و چشمانت قدرت شناسایی آن را یافت، مانند رب النوع با تنوعی بیکران از اشکال مرگباری که تو عاشق همه ی آنها بودی. این فرصت زیبایی شناسانه برای کمتر کسی پیش می آید، فکر می کنم گاه و بیگاه از آن آگاهی داشتی: آنها فقط به یک یا دو نوع زیبایی حساس اند، و به قدری نسبت به سایر آنها دچار کوری شده اند که حتی به سادگی قادر به درک احتمالی آنها نیستند. برای پروفسور «فردیناند فن لیندمان(۹)» که موافقت کرد با تو در دانشگاه مونیخ دیدار کند، این ریاضیات بود که امتیازِ انحصاریِ زیبایی را داشت و هرکس می توانست مطالعه ی جدی آن را درنظر داشته باشد. تو با کمرویی به او گفتی که می خواستی این کار را انجام دهی، او باید متقاعد می شد که این حقیقتی است بدیهی و تغییرناپذیر. هنگامی که بی پروا و با صراحت اذعان کردی که داشتی یک کتاب فیزیک می خواندی، و حتی بدتر از آن، کتابی با عنوان وحشتناک فضا ـ زمان ـ ماده، او به تو نگاهی نفرت آور انداخت، انگار ناگهان عیوبی از یک بیماری چندش آوری را در بدنت کشف کرده است. او به تو گفت که برای همیشه ریاضیات را از دست داده ای، درحالی که سگش _ توله ی کوچک بدقلقی که زیر میز کارش پنهان شده بود و با هم نشینی طولانی اش به طور اسرار آمیزی حسّ زیبایی شناسانه ی خود را انتقال داده بود _ ناگهان شروع به پارس کرد، پارسی که مفهوم آن برای تایید بیشترِ خفت و خواری تو بود. «فن لیندمان» عقیده داشت فیزیکدانان، حتی فیزیکدانان توانمند قرن هجده ارزش احترام ندارند، نه به این دلیل که از ریاضیات به طور شرم آوری، استفاده می کردند، بلکه مهمتر از آن برای اینکه اشخاص آسیب پذیری بودند آنها با ارتباط دائم خود با دنیای ادراک، چنان دچار گمراهی شده بودند که آشکارا علاقه ی لجوجانه شان را به چیز قابل تحقیری مثل ماده می پذیرفتند.
اگر پروفسور «فردیناند فن لیندمان» آن قدر واکنش غریزی نشان نداده بود، و در عوض، برای بحث با تو وقت می گذاشت، مجبور بود قبول کند که درباره ی تو بی انصافی کرده است. چون در واقع، خودِ تو هرگز به ماده اعتقادی نداشتی. در کتاب های درسی ات، ترسیم اتم ها به عنوان کالبدهای جامد مدور و کوچک، که حلقه هایی اجباری به یکدیگر متصل شان می کند، فوراً درنظر تو به عنوان نتیجه ای از خام بودن، ساده لوحی یا فریب و نیرنگ ظاهر می شد، دو گناهِ غیرقابل بخشش در حوزه ی دانش. هنگامی که «فرانز ریتر فن اِپ(۱۰)» با درجه بالایی از «ورتمبرگ فران کورپس(۱۱)» وارد مونیخ شد تا «جمهوری شورایی باواریا» را درهم بکوبد، تو در هوای گرم بهاری بر فراز پشت بام دراز کشیده بودی، از نبرد صرف نظر کردی تا اثری از افلاطون بخوانی، و دریافتی که چگونه جهان آفرین، جهان را با ترکیب معدودی از اشکال هندسی خلق کرد. با وجود تنافضی که از ابتدا در مورد این ادعای بی اساس وجود داشت و از نظر همه ی مسئولان مستبد، مکاشفه ای پیشگویانه و برای کارِ صبورانه ی عقل و منطق، پر از تحقیر بود، احساس کردی قادر به فراموش کردن آن نیستی. و تو از به رسمیت شناختن دیالوگ(۱۲) با حالتی از ترس، خودداری کردی، انگار که به بیان استعاره ایِ یکی از عمیق ترین عقایدت، که هرگز آن را فرموله نکرده بودی خاتمه دادی و حتی به این موضوع که اساساً متعلق به توست هم پی نبردی: آنچه که ذات جهان را تشکیل می دهد، ماده نیست.
آیا ترس تو فروکش کرد یا برعکس، هنگامی که فهمیدی این موضوعِ غیرمادی چقدر برایت مانوس است، به اوج خود رسید؟ آیا قرابت اسرار آمیز با شفافیتِ اشکال ریاضی، موسیقی و شعر، قله های رشته کوه های آلپ که در نور خورشید در شکافی از مِه ظاهر می شدند، تماماً مسیرهای زیبایی نبودند که همواره تو را هدایت می کردند؟ اینها همگی چیزی غیرمادی، اما هنوز هم آنقدر محسوس بودند که تو احتمالاً نمی توانستی به حقیقت آنها شک کنی: اینها خاطرات هولناک و مکرر جنگ را دور کرده بودند و آوای تکنوازی ویولونی که در محوطه ی "قصر پران" قطعه ی رقص اسپانیایی باخ را می نواخت، جان تاره ای به نشاط تو بخشید، آوایی که ویرانه های «پاپن هایم(۱۳)» را هنگام تاریکی، روشن می کردند. تاریکی ای که یکبار برای تو در شب تابستان ۱۹۲۰ اتفاق افتاد. و اگر قبلاً با آن مواجه نشده بودی، شاید آن را در «هلیگولند» باز نمی شناختی. چیزی که همه جا حضور داشت؛ در مرز تیره ی پرتگاه ها، در موج مرده و یکنواخت خیزاب ها و فراتر از همه، و خیره کننده تر از همیشه، در سرچشمه های ماتریس «مکانیک کوانتیک مدرن(۱۴)»، اما در موردِ آن حضور، هیچ نمی توان گفت و نمی توان نامی از آن برد.
هر آن کس که از تن دادن به سکوت خودداری می کند فقط می تواند خود را در استعاره ها ابراز کند. در گوتینگن(۱۵) در سال ۱۹۲۲، «نیلز بوهر(۱۶)» با دلسوزیِ بی حد به تو نشان داد که رسالت تو به عنوان فیزیکدان، رسالت یک شاعر هم هست، چیزی که قبلاً به تو نیاموخته بودند.
اما ببین که اوضاع چگونه است: ما از طریق استعاره منظور خود را بیان می کنیم، خود را به عدم دقت محکوم می کنیم، و گرچه ممکن است از اعتراف به آن خودداری کنیم، ولی همواره خطرِ دروغ را احساس می کنیم. من آن را در جزیره ی «هلیگولند» نوشتم، جایی که آن قدر متروک و لم یزرع بود که هیچ گُلی نمی رویید، تو «ورنر هایزنبرگ(۱۷)» در ۲۳ سالگی، برای اولین بار از روی شانه ی خدا نگریستی، اما اکنون باید آن را تصحیح کنم.
این شانه ی خدا نبود.
و این اولین بار هم نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب پرنسیپ

معرفی کتاب توضیح مناسبی ندارد و فهرست هم ندارد لطفاً اصلاح فرمائید.
در 1 ماه پیش توسط بهمن