فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده و گدا

کتاب شاهزاده و گدا

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده و گدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده و گدا

داستان شاهزاده و گدا در دوازدهم دسامبر سال ۱۸۸۱ منتشر شد. در آن هنگام مارک توآین چهل‌وشش ساله و در اوج شهرت نویسندگی‌اش بود. این اثر، متفاوت از دیگر آثار اوست. مارک توآین جزئیات تاریخ قرن شانزدهم انگلستان را با دقت بیان کرده است. این اثر، شکوه، زیبایی و خشونت‌های ناعادلانه را، که مردم باستان متحمل شده‌اند، بیان می‌کند. یک شاهزاده و یک پسر گدا که از هر لحاظ به هم شبیه هستند، هریک به طور اتفاقی در جای دیگری قرار می‌گیرد. برای هر دو پسر، اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ای رخ می‌دهد و هرکدام تجربه‌های فراوانی کسب می‌کند که این تجارب را در زندگی‌شان به کار می‌برند. مارک توآین استادانه این داستان را طراحی کرده و با نگاشتن این اثر، لذّت پیروزی را حس کرده است. این داستان زاییدۀ فکر نویسنده است. پیکان خشم و غضب مارک توآین، قوانین ظالمانه تودور و غفلت او، خرافه‌پرستی و بی‌عدالتی‌های جامعه‌ قرن شانزدهم را نشانه گرفته است. مارک توآین با نگاشتن این کتاب و به تصویر کشیدن دوران سلطنت هنری هشتم و ادوارد ششم، راه را برای به طنز کشیدن دربار و درباریان باز کرد و درس عبرت آن روزگاران را به رشته تحریر درآورد. او سعی کرده است خرافه‌پرستی و بی‌عدالتی جامعه قرن شانزدهم را به وضوح نشان دهد.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده و گدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

داستان شاهزاده و گدا در دوازدهم دسامبر سال ۱۸۸۱ منتشر شد. در آن هنگام مارک توآین چهل وشش ساله و در اوج شهرت نویسندگی اش بود. این اثر، متفاوت از دیگر آثار اوست. مارک توآین جزئیات تاریخ قرن شانزدهم انگلستان را با دقت بیان کرده است. این اثر، شکوه، زیبایی و خشونت های ناعادلانه را، که مردم باستان متحمل شده اند، بیان می کند. یک شاهزاده و یک پسر گدا که از هر لحاظ به هم شبیه هستند، هریک به طور اتفاقی در جای دیگری قرار می گیرد. برای هر دو پسر، اتفاقات پیش بینی نشده ای رخ می دهد و هرکدام تجربه های فراوانی کسب می کند که این تجارب را در زندگی شان به کار می برند. مارک توآین استادانه این داستان را طراحی کرده و با نگاشتن این اثر، لذّت پیروزی را حس کرده است. این داستان زاییده فکر نویسنده است.
پیکان خشم و غضب مارک توآین، قوانین ظالمانه تودور و غفلت او، خرافه پرستی و بی عدالتی های جامعه قرن شانزدهم را نشانه گرفته است. مارک توآین با نگاشتن این کتاب و به تصویر کشیدن دوران سلطنت هنری هشتم و ادوارد ششم، راه را برای به طنز کشیدن دربار و درباریان باز کرد و درس عبرت آن روزگاران را به رشته تحریر درآورد.
او سعی کرده است خرافه پرستی و بی عدالتی جامعه قرن شانزدهم را به وضوح نشان دهد.
هردو پسرک، درس عبرت هایی از تجارب جدید خود می آموزند، اما در نهایت این ادوارد است که می گوید: «دنیا وارونه گشته است؛ ظلم و بی عدالتی دنیا را فرا گرفته است؛ گاه گاهی پادشاهان باید به قوانینی که خود وضع نموده اند، تن بدهند و آنها را تجربه کنند تا از این راه، عفو و رحمت را بیاموزند.»

پدیدآورنده
ویکتور ویشر

ولی زندگی تام به ویژه در تابستان ها، نسبتاً به خوبی می گذشت. او فقط به اندازه ا ی که از گرسنگی نجات یابد، گدایی می کرد، زیرا قوانین شدیدی، علیه گدایی وضع شده بود و مجازات سنگینی در پی داشت. بیشتر وقتش را برای گوش دادن به قصه ها و افسانه های کهن و جذاب پدر اندرو اختصاص می داد؛ بنابراین، افسانه پریان، اجنه و کوتوله ها، قلعه های طلسم شده و داستان زندگی پادشاهان و شاهزادگان پرشکوه را از زبان پدر اندرو شنید. مغز او آکنده از این داستان های شگفت انگیز بود. شب های بسیار، هنگامی که در تاریکی شب خسته و گرسنه و با تنی کوفته و کتک خورده و دردناک روی بستر پوشالی کوچک و آزاردهنده اش دراز می کشید، خودش را در تخیلاتش رها می ساخت و خیلی زود، تصاویر زیبای زندگی سرورانگیز شاهزاده دردانه در کاخی مجلل، گرد فراموشی بر رنج ها و آلامش می افشاند. هر شب و هر روز، اندیشیدن به آرزوهایش تمام وجودش را تسخیر می کرد. سودای او این بود که یک شاهزاده واقعی را از نزدیک ببیند. یک بار او از آرزویش نزد رفیقانش در اوفال کورت سخن گفت اما آنها به او ریشخند زدند و به قدری تام را مسخره کردند که او ترجیح داد، از آن پس آرزویش را در دلش نگه دارد. بیشتر اوقات، تام کتاب های قدیمی کشیش را می خواند و از او می خواست تا مطالب آنها را شرح دهد و موضوع را برایش مشخص کند. به تدریج، رویاها و مطالعات تام، تغییرات بنیادینی در او به وجود آورد.



«بیشتر اوقات، او کتاب های کشیش را می خواند.»

افراد خیالی تام آن قدر خوش پوش و پاکیزه بودند که او از لباس های پاره پوره و کثیفش تاسف می خورد و آرزو می کرد، ای کاش او هم تمیز و پاکیزه بود و لباس های بهتری به تن می کرد. تام هم مثل سایر بچه ها در گل و لای بازی می کرد و لذت می برد. اما به جای اینکه فقط به علت لذت و خوشی کودکانه، گل ها را شلپ شلپ به اطراف بپاشد، رفته رفته ارزش و فایده دیگری نیز در این تفریح یافت و آن مزیت شست و شو و نظافت در رودخانه تیمز(۹) بود.
تام همیشه نظاره گر وقوع حادثه ای در می پل(۱۰) واقع در چیپ ساید(۱۱) بود. هرازگاهی که در بازار روز، فرد سرشناس و معروف، اما بداقبال و بخت برگشته ای را از راه زمینی یا با قایق به زندان تاور(۱۲) می بردند، تام و سایر مردم لندن فرصت تماشای یک رژه نظامی را به دست می آورند.



«شاهد سوزانده شدن «آن آسکو» بود.»

یک روز تابستانی، در شهر اسمیت فیلد(۱۳)، بانو آن آسکو(۱۴) را دید همراه مردی دیگر که آنها را به چوب بسته بودند و زنده زنده می سوزاندند و یک اُسقف قدیمی برایشان موعظه می کرد که مشاهده این صحنه دلخراش و شنیدن موعظه های اُسقف قدیمی برای تام خوشایند نبود. آری، در کل، تام زندگی پر از فراز و نشیبی داشت.
کم کم، دانسته ها و تخیلات تام در مورد زندگی شاهانه چنان تاثیر عمیقی در وی گذاشت که به طور ناخودآگاه مانند شاهزادگان رفتار می کرد. ادب و تشریفات در سخنان و کردارش، کمال تحسین و ستایش دوستان صمیمی اش را برانگیخت و باعث مسرور گشتن آنها شد. در آن موقع، تاثیر و نفوذ تام در میان جوانان رشد فزاینده ای پیدا کرد.



«از مشکلات خود برای تام می گفتند.»

روزها از پی هم گذشتند و زمانی رسید که همگان در بهت و حیرت و با دیده احترام به تام می نگریستند و او را انسانی وارسته می نگاشتند. به نظر می رسید که او بسیار داناست! و حرف های شگفت آور می زند و قادر است، کارهای حیرت انگیز انجام دهد. افزون بر این، او فردی بسیار فرزانه و ژرف اندیش بود. بچه ها از سخنان و اعمال و رفتار تام با بزرگترهایشان صحبت می کردند. تا اینکه خیلی زود رفتار و کردار تام نقل محافل بزرگترها شد. آنها او را موجودی خارق العاده و خوش قریحه می پنداشتند. افراد بالغ، درباره معضلات و مشکلات شان با تام صحبت می کردند و از او می خواستند که چاره ای برای آنها بیندیشد و اغلب از تیزهوشی و درایت تام برای ارائه راه حل مناسب شگفت زده می شدند. در حقیقت، همه کسانی که تام را می شناختند، به چشم قهرمان به وی می نگریستند. جز خانواده خودش، که چیز در خور توجهی در او نمی یافتند.
پس از مدتی، تام به طور محرمانه دربار شاهانه ای تشکیل داد. خود او نقش شاهزاده را بازی می کرد و رفیقان خاص و نزدیکش، در نقش محافظ، پیشکار، آجودان، لرد، خدمتکار و خانواده سلطنتی بازی می کردند. آنها هنگام روز، با تشریفات پرزرق و برقی که تام آنها را از احساسات وهم انگیزش وام گرفته بود، از شاهزاده ساختگی استقبال می کردند و او را پاس می داشتند. در شورای سلطنتی درباره مسائل مهم قلمرو پادشاهی ساختگی بحث می کردند. والاحضرت ساختگی، یعنی تام، بر ارتش، نیروهای زمینی، دریایی و والیان خیالی اش حکم می راند.
پس از آن تام با لباس های مندرس، کاسه گدایی به دست می گرفت و چند فاردینگ(۱۵) به دست می آورد. در خانه تکه نان فقیرانه اش را می خورد و مثل همیشه، از پدر و مادربزرگش فحش و ناسزا می شنید و با چهره ای کبود و سیلی خورده، خودش را به روی بستر خواب پوشالی و کثیفش می انداخت و خلوت شکوهمند شاهانه اش را در رویاهایش باز می یافت.
روزها سپری می شدند و جایشان را به هفته های بعدی می سپردند و هنوزهم آرزوی تام در جان او خانه کرده بود و این خانه آرزو روز به روز گسترده تر می شد تا اینکه بر دیگر آرزوها و رویاهایش سایه افکند و یکه تاز عرصه وجود و زندگی او شد. آرزوی تام این بود که حتی فقط برای یک بار، شاهزاده ای واقعی را از نزدیک با چشم خودش ببیند.



«در حسرتِ خوردن پیراشکی ها.»

در ماه ژانویه، یک روز که طبق روال همیشگی، به گدایی کردن مشغول بود، مایوسانه در منطقه ای در حوالی مینسینگ لین(۱۶) و لیتل ایست چیت(۱۷) بالا و پایین می رفت و پرسه می زد، پس از ساعت ها گشتن با پای برهنه و تنی لرزان از سرما از پنجره شیرینی فروشی ها به داخل نگاهی انداخت و حسرتِ خوردن پیراشکی های فوق العاده خوشمزه و دیگر شیرینی های بسیار لذیذ در دلش قوت گرفت. چرا که به گمان او این خوراکی های خوش طعم و لذیذ مناسب و شایسته فرشتگان است و فقط فرشته ها حق خوردن آنها را دارند و از استشمام بوی خوش این خوردنی ها نیز می شد، پی به این موضوع برد. تام هرگز حتی یکی از آنها را نخورده و نچشیده بود. باران سردی نم نم می بارید. فضا اندوه بار و روز غم انگیزی بود. در تاریکی شب، تام به منزل رسید و آن قدر خیس، خسته و گرسنه بود که برای پدر و مادربزرگش ممکن نبود که سر و وضع فلاکت بار و غم زده تام را مشاهده کنند و تحت تاثیر قرار نگیرند، از این رو، بنابر عادت همیشگی، بلافاصله سیلی ملایمی به صورت وی زدند و با اندک فحش و ناسزایی او را راهی رختخواب کردند. تا مدتی طولانی، دردمندی و گرسنگی و سر و صدای دشنام و مشاجره ای که در سراسر ساختمان پیچیده بود، خواب را از چشمانش ربود اما سرانجام این افکار و بلواها از ذهنش محو گشتند و جایشان را به سرزمین های خیال انگیز و رویایی دادند و اندیشه حاکمانی با جامه های زر و جواهرنشان که در کاخ های عظیم و با شکوه فرمان روایی می کردند و اندیشه خادمانی که سر تعظیم در برابر او فرود می آوردند و آماده و حاضر با چشم برهم زدنی امرشان را اطاعت می کردند، در خیالش نقش بست و در نهایت با مزه شیرین این تخیلات، تسلیم نیستی شد و خواب، چشم تام را ربود. آن گاه چون هر شب، در خواب دید که خودش شاهزاده است.
در تمام مدت شب، شکوه و جلال ملک پادشاهی اش در خیالش می درخشید. او در تلالوی نورهای درخشنده و فضای عطرآگین قصر، در حالی که به موسیقی دلنوازی گوش سپرده بود و جام نوشیدنی را سر می کشید، از میان لردها و بانوان عالی مقام، قدم زنان عبور می کرد. جمعیت خیره کننده و با شکوهی با احترام راه را برای قدوم مبارک او باز می کردند و تام نیز یک بار با لبخند زدن و دگر بار با تکان دادن سر همایونی اش پاسخ ادای احترام آنها را می داد.
هنگام صبح، وقتی از خواب بیدار می شد، می دید که فلاکت و بدبختی از هرسو، او را تنگ در آغوش کشیده و بر رویاهای شیرینش مهر باطل زده است. تلخی در زندگی نکبت بارش افزون می گشت که البته خیال پردازی هایش نیز در این احساس تلخ او بی تاثیر نبودند. آن گاه دوباره تلخکامی، آه و اندوه، اشک و سوز دل، به او صبح به خیر می گفتند.

فصل یکم: تولد شاهزاده و گدا



نیمه های قرن شانزدهم در یک روز پاییزی و در شهر تاریخی لندن، درخانواده ای فقیر و تهی دست، به نامِ کانتی(۱)، نوزاد پسری به دنیا آمد که کسی در خانواده اش قدوم نورسیده را مبارک نگفت و شوق دیدارش را نداشت. در همان روز، درخانواده ثروتمند آقای تودور(۲) نیز، نوزادی متولد شد که صد البته، خانواده اش مقدم او را گرامی داشتند. این نوزاد برای تمام مردم انگلستان هم، عزیز بود. مردم انگلستان سال ها ولادت این نوزاد را انتظار می کشیدند و در آرزوی به دنیا آمدنش بودند. آنها برای تولد این نوزاد، به درگاه خداوند دعا کرده بودند و اکنون که دعایشان مستجاب شده و این نوزاد به این جهان قدم گذاشته است، از فرط شادی در پوست شان نمی گنجیدند. یکدیگر را در آغوش می گرفتند و از شادی فریاد می کشیدند. همه اعم از وضیع و شریف و فقیر و غنی، از کار و معاش دست کشیدند و به جشن و شادی و سرور پرادختند. روز هنگام، لندن تماشایی بود. دسته های نمایشی از خیابان ها گذر می کردند و مردم نیز به نشانه شادی و همدلی با آنها، از بام ها و ایوان ها برایشان دستمال های رنگی تکان می دادند. شب های لندن نیز، تماشا داشت، در هر گوشه و کنار، آتش بازی های محشر و بی نظیری بر پا بود و آدم های عیاش و خوش گذران دور آتشها دست افشانی و پای کوبی می کردند. در سراسر انگلستان فقط درباره این نورسیده صحبت بود. ادوارد تودور(۳)، ولیعهد انگلستان، بی خبر از این همه هیاهو، در پارچه های ابریشمین پیچیده شده بود و در حالی که لباس های ساتن به تن داشت، در گهواره آرمیده بود و نمی دانست که بانوان و لردهای عظیم الشان دربار، از او مراقبت و پرستاری می کنند و برای یک نوزاد، دانستن این مطلب، اهمیتی هم نداشت. اما از نوزاد دیگر، تام کانتی، هیچ کس سخن نمی گفت، برای این خانواده مستمند به دنیا آمدن این نوزاد در حالی که لای پارچه ژنده و کهنه ای قرار گرفته بود، بشارت رنجی بر رنج های دیگرشان بود.



«دسته های نمایشی شکوهمند و آتش بازی محشر و بی نظیر»

فصل دوم: اوایل زندگی تام



چند سال گذشت لندن قدمتی هزار و پانصد ساله داشت و در آن روزگاران شهری مهم و بزرگ محسوب می شد که صد هزار نفر و به روایت دیگر ، دویست هزار نفر سکنه داشت. خیابان ها بسیار تنگ و باریک، پرپیچ و خم و کثیف بودند. به خصوص در محل زندگی تام کانتی که از لاندن بریج(۴) چندان دور نبود، این ناموزونی ها بیشتر دیده می شد. خانه ها از چوب ساخته شده بودند، طبقه بالاتر به طبقه زیرینش اشراف داشت و کناره های آن از ساختمان بیرون زده بود، هر چه به بلندی خانه ها افزوده می شد، عریض تر می گشتند. اسکلت آنها از تیرک های چوبی سخت و محکم بود که به صورت ضربدری شکل قرار گرفته بودند و ماده ای مستحکم بین شان ریخته و روی آنها را با گچ پوشانیده بودند. طبق سلیقه صاحب خانه ها تیرک های چوبی را سرخ، آبی یا مشکی زنگ می زدند که این کار، نمای زیبایی به ساختمان ها می بخشید. این خانه ها پنجره هایی کوچک با شیشه های مات و لوزی شکل داشتند که مثل درب ها لولایی بودند و به سمت بیرون باز می شدند.
خانه ای که پدر تام در آن زندگی می کرد، در منطقه ای پست و کثیف قرار داشت به نام اوفال کورت(۵)، که بیرون از پودینگ لین(۶) بود. آن ساختمان کوچک و مخروبه، ویرانه ای بیش نبود اما انباشته از خانواده های بی بضاعت و بد بختی بود که به طرز اسف باری در آن روزگار می گذرانیدند. خانواده کانتی در اتاقی واقع در طبقه سوم سکنی گزیده بود. درگوشه ای از اتاق، چیزی شبیه تخت خواب قرار داشت که از آن پدر و مادرش بود. اما جای خواب و استراحت تام و دو خواهرش به نام های بت(۷) و نان(۸) و مادر بزرگ، محدود به تخت خواب نمی شد و همه جای اتاق را در اختیار داشتند و در هر قسمت از کف آنجا، که مایل بودند می توانستند بخوابند. تکه پاره هایی از یکی ـ دو پتو و انبوهی از پوشال های کثیف و کهنه وجود داشت اما به علت به هم ریختگی و نامرتبی نمی شد آنها را رخت خواب نامید. صبح هنگام، آنها را به صورت کپه ای در گوشه ای از اتاق جمع می کردند و هنگام شب، مقداری از آن پوشال ها را برمی داشتند و بستر خوابی از آن می ساختند.
بت و نان دوقلوهای پانزده ساله بودند. دخترانی خوش قلب و مهربان اما نامرتب و ژنده پوش و فوق العاده نادان و ناآگاه بودند. مادرشان هم مثل آنها بود و پدر و مادربزرگ مانند دو دیو پلید و بدذات بودند و هر فرصتی که به دست می آوردند، نوشیدنی سکرآور می نوشیدند، سپس با یکدیگر و با هر کس دیگری که سر راهشان سبز می شد، مشاجره می کردند. آنها همیشه و در همه حال چه مست و چه هشیار، فحش می دادند و ناسزا می گفتند. جان کانتی دزد بود و مادرش گدایی می کرد. آن دو، بچه ها را به گدایی وامی داشتند اما نتوانستند آنها را دزد بار بیاورند. در بین اراذل و اوباش وحشتناک ساکن آن خانه، کشیش پیر و مهربانی زندگی می کرد که از آنها نبود و مثل آنان رفتار نمی کرد. پادشاه او را از خانه و کاشانه اش بیرون رانده بود و مقررّی ناچیزی هم به او می داد. روحانی پیر، بچه ها را به خلوتی می برد و مخفیانه آداب و رسوم درست زندگی کردن را به آنان تعلیم می داد. پدر اندرو، کمی زبان لاتین و خواندن و نوشتن به تام آموخت. او می خواست خواهران تام را نیز تعلیم دهد لیکن آنها از ریشخند دوستان شان که این پیشرفت و موفقیت را تحمل نمی کردند، می هراسیدند و به سواد آموختن تن نمی دادند.



اوفال کورت

همه جای اوفال کورت مثل خانه کانتی تنگ، شلوغ، پر جنب و جوش و پرسروصدا بود. هر شب تا صبح قانون آنجا باده گساری، عربده کشی، دعوا و کتک کاری بود. در آن مکان سرهای شکسته هم، مانند شکم گرسنه به وفور دیده می شد. با این حال، تام کوچک غمگین نبود. او در زندگی اش ناملایمات بسیاری تجربه کرده بود ولی او این موضوع را نمی دانست. طعم چنین زندگی مشقت باری را هر پسری در اوفال کورت چشیده بود، از این رو به گمان او، زندگی راحت و شایسته همین گونه بود. تام وقتی شب ها دست خالی به خانه باز می گشت، می دانست که ابتدا پدرش او را کتک می زند و به او ناسزا خواهدگفت و سپس نوبت ناسزا شنیدن و کتک خوردن از مادربزرگ دژخیمش خواهد بود که در ادامه رفتار ناشایست پدرش می بایست تحمل می کرد و اینکه در آخر شب، مادر گرسنه او پنهانی و به دور از چشم پدر و مادربزرگ به نزد تام خواهد رفت و ته مانده غذا یا تکه نانی را که خودش نخورده و آن را برای تام نگه داشته بود، به او خواهد داد. هر چند که اغلب در حین انجام دادن این عمل فداکارانه، دستش رو می شد و حسابی از همسرش کتک می خورد.



تام با تکه نانی کوچک

فصل سوم: دیدار تام با شاهزاده



تام از خواب برخاست در حالی که دلش ضعف می رفت. او با شکمی گرسنه، سلانه سلانه راهی خیابان شد. او هنوز از شکوه رویاهای شب گذشته اش سرمست بود. بی توجه به این موضوع که رهسپار کجاست یا چه اتفاقی در اطرافش در حال به وقوع پیوستن است، به این طرف و آن طرف پرسه می زد و اصلاً متوجه نبود که مردم به او تنه می زدند و برخی هم در اثر برخورد تام به آنها به او ناسزا می گفتند اما این ناگواری ها در برابر شیرینی و سرخوشی رویاهایش، رنگ می باخت. رفته رفته، خودش را در تمپل بار(۱۸) یافت، دورترین نقطه ای که او تا به حال پیموده بود. تام از قدم زدن باز ایستاد و لحظه ای درنگ کرد. آن گاه، دوباره خودش را در دست تخیلاتش رها ساخت. تخیلاتش مانند اسب او را به جولان درآورد و تا خارج از دیواره های شهر لندن پیش راند. آن زمان استرند(۱۹)، دیگر جاده ای در بیرون شهر نبود و به خیابان تبدیل شده بود، هرچند که نمای بدی داشت. یک سمت آن، یک ردیف خانه، که نسبتاً تنگ هم ساخته شده بودند، قرار داشت و در طرف دیگر، فقط تعدادی عمارت عظیم دیده می شد. این عمارات، زمانی قصر اشراف زادگان ثروتمند بود که زمین های وسیع و زیبایشان تا نزدیکی رودخانه امتداد یافته بود اما اکنون مساحت زیادی از آن زمین ها به انبوهی سنگ و آجر تبدیل شده بود که با فاصله ای اندک از هم قرار داشتند که منظره ای دلگیر پدید آورده بودند.



«در تمپل بار»

دیری نپایید که تام از دهکده چرینگ(۲۰) سردرآورد و در کلیسای زیبایی مشغول استراحت شد. این کلیسا در روزگاران کهن، به دست پادشاهی که دیگر در قید حیات نبود، ساخته شده بود. سپس بی هدف در جاده زیبا و آرام قدم گذاشت و کلیسای بزرگ کاتولیک را که مانند یک کاخ اشرافی بود، پشت سر گذاشت. از آنجا، رهسپار کاخ پرشکوه وست مینستر(۲۱) شد. تام، با شگفتی به سنگ کاری برج های عظیم و پهناور، به فراخ و بزرگی بناها، به دژها و برجک های هرمی که نمای هولناکی داشتند و به دروازه طلا کاری شده و به آرایش شکوهمند شیرهای گرانیتی غول آسا و دیگر نشانه ها و نمادهای با شکوه کاخ چشم دوخت. آیا سرانجام زمان به وقوع پیوستن رویایش فرا رسیده بود؟ به راستی اینجا قصر پادشاه بود. اگر مشیت الهی این طور رقم زده بود، آیا اکنون نباید امیدوار می بود که در عالم واقع، شاهزاده حقیقی را ببیند؟
در دو سوی درب های زراندود شده، زره پوشی با شکوه، راست و بی حرکت ایستاده بود که به مجسمه زنده می مانست و از فرق تا نوک پاهایش لباس های زرهی فولادین به تن داشت که در زیر نور آفتاب می درخشید. افرادی از شهر و روستا با رعایت فاصله مناسب و با احترام و با چهره های منتظر ایستاده بودند تا اگر بخت یارشان شد، بتوانند حتی برای یک بار هم که شده یکی از اعضای خاندان سلطنتی را نظاره کنند. ارابه ای باشکوه که افرادی با ابهت را در خودشان جای داده بودند با نوکرانی خوش پوش و آراسته از چندین دروازه عظیم درحال آمد و شد بودند که بر شکوه و جلال جایگاه مخصوص سلطنتی می افزود.
تام کوچک بیچاره، با جامه های ژنده اش، به آنها نزدیک شد و به آرامی گام برداشت در حالی که قلبش در سینه اش به شدت می تپید، امیدوار و شرمسار از کنار نگهبانان گذشت. ناگهان از میان نرده های طلایی چشمش به منظره جالبی افتاد که نزدیک بود، از خوشحالی فریاد بزند. در آن سوی نرده ها، پسر نیک رویی را دید که به علت ورزش کردن در هوای آزاد، پوستش برنزه و خوش اندام بود. جامه هایش از جنس ساتن و ابریشم لطیف بودند که جواهرات روی آن می درخشیدند، یک دشنه و شمشیر کوچک طلایی به کمرش بسته شده بود و کفش های ظریف و زیبا با پاشنه قرمز رنگ به پا داشت و یک کلاه شیک ارغوانی رنگ روی سرش بود که پرهای زینتی از آن آویزان بودند و یک سنگ قیمتی درخشان هم روی آن نصب شده بود. چند تن از اشرف زادگان با لباس های فاخر و پر زرق و برق نزدیکی او ایستاده بودند که بی تردید نوکرانش بودند. آیا آن پسرک، یک شاهزاده بود؟ بله، یک شاهزاده! یک شاهزاده زنده، یک شاهزاده واقعی! تام بدون اینکه شک وشبهه ای به خودش راه دهد، باورش شد که به مراد دلش رسیده است.



«اجازه دهید، داخل شود.»

تام نفس نفس می زد و از شدت شوق، به سختی نفس می کشید. چشمانش از فرط شگفتی و شور و شعف، گشاد شدند و بلافاصله تمام فکر و ذکرش این شد که به شاهزاده نزدیک شود و پیمانه جانش را از حظّ دیدار او، لبریز کند. قبل از اینکه بداند چه کار می کند، صورتش را به میله های دروازه چسباند. لحظه ای بعد، یکی از سربازان با حرکتی اهانت آمیز، محکم او را گرفت و با خشونت به سویی پرت کرد. تام تلوتلو خوران میان جمعیت بهت زده آدم های دست و پا چلفتی دهاتی و بیکاره های شهر لندن پرتاب شد. سرباز گفت:
«ای گدای جوان، مراقب رفتارت باش!»
جمعیت نیز او را مسخره کردند و به او خندیدند. اما شاهزاده، در حالی که چهره اش از خشم برافروخته بود و در حالی که برق نگاهش خشم آلود بود، بانگ برآورد:
«چطور جرئت می کنی با این پسر بیچاره، این گونه رفتار نمایی؟ چطور جسارت می کنی که با حقیرترین رعیت پادشاه، پدر من، این رفتار را داشته باشی؟ دروازه ها را باز کنید و بگذارید داخل شود!»
بسیار تماشایی بود، آن هنگام که جمعیت دمدمی مزاج به نشانه احترام، کلاه هایشان را در دست شان گرفتند و بانگ و فریاد شادی آنها که «زنده باد ولیعهد انگلستان» می گفتند، شنیدنی بود.
سربازان با تبرزین هایشان به شاهزاده ادای احترام نمودند و اطاعت امر کردند و دروازه ها را گشودند، هنگامی که تام کوچک و فقیر با جامه های ژنده و آشفته اش به داخل محوطه قصر قدم گذاشت تا دست شاهزاده واقعی را به نشانه دیدار و آشنایی به گرمی بفشارد، دوباره سربازان مراتب احترامشان را ادا کردند.
ادوارد تودور به تام گفت:
«خسته و گرسنه به نظر می آیی، با تو بدرفتاری کرده اند، با من بیا.»
شش تن از ملازمان جلو آمدند. بی تردید آنها قصد مداخله کردن در کار شاهزاده را داشتند اما با اشاره شاهانه و شایسته و بجای شاهزاده به کناری رانده شدند و بسان مجسمه، درهمان جایی که بودند، خشکشان زد و بی هیچ حرکتی ایستادند. ادوارد، تام را به اتاق مجللی برد. آنجا خلوتگاه ادوارد بود. به فرمان او، طعامی برای تام آوردند. تام قبل از آن، هرگز نظیر این غذا را جز درکتاب ها ندیده بود. شاهزاده با متانت طبع و تربیت شاهانه اش خدمتکاران را از آنجا دور کرد تا این مهمان فروتن در مقابل دیدگان انتقاد آمیز آنان شرمسار نشود. سپس، درکنار او نشست و در حالی که تام گرسنه شکم خالی اش را از خوارکی های رنگارنگ می انباشت، از او سوالاتی پرسید:
ـ «ای پسر، نامت چیست؟»
«تام کانتی، سرورم، اگر خوشایندتان باشد!»
ـ «اسم عجیبی است، کجا زندگی می کنی؟»
«در شهر اوفال کورت، خارج از پودینگ لین، سرورم»
ـ «اوفال کورت! به راستی که نام عجیبی است. پدر و مادری داری؟»
«بله، سرورم، همچنین دو خواهر دوقلو، به نام های بت و نان و مادربزرگی دارم که اصلاً برایم عزیز نیست و دوستش ندارم، خداوند مرا عفو نماید، اگر به زبان آوردن چنین سخنانی گناه محسوب می شود.»
ـ «ای پسر، این طور که من فهمیدم، مادربزرگت زیاد با تو مهربان نیست؟»
«عالی جناب، او با هیچ کس مهربان نیست، او قلبی سیاه دارد و همه عمرش را با پلیدی و شرارت گذرانده است.»
ـ «آیا با تو با خشونت رفتار کرده است؟»
«گاهی اوقات، در حالت خواب آلودگی یا مستی، از کتک زدن من، دست برداشته است اما به محض اینکه دوباره عقلش را به دست می آورد و دیگر مست نیست، با کتک جانانه ای که به من می زند، حسابی از خجالتم در می آید.» نگاه شاهزاده کوچک، خشم آلود گشت و فریاد برآورد:
ـ «چه گفتی؟ کتک؟»
«بله سرورم، به راستی که چنین می کند.»



خواهرانت چند سال دارند؟

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده و گدا