فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفرهای گالیور

کتاب سفرهای گالیور
[بازنویسی]

نسخه الکترونیک کتاب سفرهای گالیور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سفرهای گالیور

در یکی از شهرهای کوچک انگلستان بزرگ شده‌ام. پس از تحصیل نزد جراحی در لندن مشغول به کار شدم و هم‌زمان به یادگیری ریاضی و دریانوردی پرداختم. نمی‌خواهم با بیان تمام جزئیاتِ مشکلات دوران جوانی‌ام، خوانندگان را به زحمت بیندازم. فقط کافی است بدانید نقشه‌ام این بود که سفر کنم و سرانجام در سن بیست‌ودو سالگی به یک سفر دریایی رفتم. سه سال و نیم بعد به لندن برگشتم و با دوشیزه مری برتون ازدواج کردم. آن زمان قصد داشتم دیگر همان‌جا بمانم، اما ظاهراً سفرهای بزرگ‌تری در پیش رو داشتم. در کشتی آنتلوپ که به دریاهای جنوب می‌رفت، برای کار پذیرفته شدم. در مسیر هند شرقی بودیم که با طوفان مهیبی روبه‌رو شدیم. دوازده تن از ملوانان ما کشته شدند و بقیه‌ی ما نیز ضعیف و بیمار شدیم. روزی باد کشتی ما را به صخره‌ی بزرگی کوبید و آن را در هم شکست. از آن‌جایی که تقدیر و سرنوشتم چنین می‌خواست، شنا کردم و آن شب به ساحل رسیدم. روی چمن‌هایی خیلی کوتاه و نرم دراز کشیدم و در عمیق‌ترین خواب عمرم فرو رفتم.

ادامه...

بخشی از کتاب سفرهای گالیور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش ۱: سفر به لی لی پوت

فصل ۱: نویسنده خود را معرفی می کند و از اشتیاقش برای سفر سخن می گوید. کشتی او غرق می شود و به ساحل کشور لی لی پوت می رسد

در یکی از شهرهای کوچک انگلستان بزرگ شده ام. پس از تحصیل نزد جراحی در لندن مشغول به کار شدم و هم زمان به یادگیری ریاضی و دریانوردی پرداختم.
نمی خواهم با بیان تمام جزئیاتِ مشکلات دوران جوانی ام، خوانندگان را به زحمت بیندازم. فقط کافی است بدانید نقشه ام این بود که سفر کنم و سرانجام در سن بیست ودو سالگی به یک سفر دریایی رفتم. سه سال و نیم بعد به لندن برگشتم و با دوشیزه مری برتون ازدواج کردم. آن زمان قصد داشتم دیگر همان جا بمانم، اما ظاهراً سفرهای بزرگ تری در پیش رو داشتم.
در کشتی آنتلوپ که به دریاهای جنوب می رفت، برای کار پذیرفته شدم. در مسیر هند شرقی بودیم که با طوفان مهیبی روبه رو شدیم. دوازده تن از ملوانان ما کشته شدند و بقیه ی ما نیز ضعیف و بیمار شدیم. روزی باد کشتی ما را به صخره ی بزرگی کوبید و آن را در هم شکست.
از آن جایی که تقدیر و سرنوشتم چنین می خواست، شنا کردم و آن شب به ساحل رسیدم. روی چمن هایی خیلی کوتاه و نرم دراز کشیدم و در عمیق ترین خواب عمرم فرو رفتم.
تازه هوا روشن شده بود که بیدار شدم. سعی کردم بلند شوم، اما متوجه شدم که نمی توانم حرکت کنم. به پشت دراز کشیده بودم و دست و پاهایم محکم به زمین بسته شده بودند. طناب های محکمی را هم حس کردم که بازو و ران هایم را بسته بودند. آفتاب داغ بود و نور خورشید کورم می کرد. صداهای نامفهومی در اطرافم می شنیدم اما فقط می توانستم آسمان را ببینم.
کمی بعد احساس کردم چیزی روی پای چپم حرکت می کند. آن چیز، آرام تا روی سینه و بعد تا نزدیک چانه ام جلو آمد. تا جایی که توانستم، سرم را بلند کردم و جلو آمدم و دیدم که آن موجود انسان است، اما قدش بیشتر از پانزده سانتی متر نبود. او تیر و کمانی در دست و کیسه ای پر از تیر بر پشت خود داشت. احساس کردم تعداد بیشتری از همین موجودات از همان مسیر اولی جلو آمدند. چنان غافلگیر و مبهوت شدم و بلند فریاد کشیدم که آن ها از ترس فرار کردند و عقب رفتند. بعدها آن ها به من گفتند که آن روز چند نفر به دلیل سقوط از روی من، آسیب دیده اند.
چیزی نگذشت که آن ها برگشتند. یکی از آن ها خیلی جلو آمد و من توانستم او را ببینم. او با صدایی جیغ مانند، اما گویی از دوردست، فریاد زد: «هکینا دوگول!»



بقیه، چند بار این کلمه را تکرار کردند، اما منظورشان را نفهمیدم. توانستم طناب هایی را که با آن ها بازوی چپم را به زمین بسته بودند، پاره کنم. طناب هایی را هم که با آن ها موهایم را بسته بودند، شل کردم. اکنون می توانستم سرم را حدود پنج سانتی متر به چپ بچرخانم. فریاد بلندی با لهجه ای عجیب در هوا پیچید و شنیدم که یکی از آن ها با صدای بلند فریاد زد: «تولگو فوناک!»
لحظه ای بعد احساس کردم صد پیکان در دست چپم فرو رفتند. تیرهایی که به من خوردند، مانند نوک سوزن بودند. آن آدم ها تیرهای دیگری هم رو به هوا شلیک کردند که تعداد زیادی از آن ها روی بدنم افتادند (گرچه من آن ها را احساس نکردم)، تعدادی از آن ها نیز روی دستم افتادند که آن را روی صورتم گذاشته بودم.
به این نتیجه رسیدم که بی حرکت بمانم، بهتر است. نقشه ام این بود که تا شب همان طور بی حرکت بمانم و بعد با کمک دست چپم که آزاد بود، به راحتی خودم را خلاص کنم. در مورد ساکنان آن جا هم اکنون مطمئن شده بودم که اگر همه شان به همان اندازه باشند، با بزرگ ترین ارتش آن ها نیز به راحتی می توانم روبه رو شوم.
اما سرنوشت نقشه های دیگری برایم داشت. بارش پیکان ها متوقف شد و با توجه به افزایش سر و صداها فهمیدم که تعداد آن ها خیلی زیاد است. درست بالای گوش راستم صدای نواختن ضربه هایی را شنیدم که حدود یک ساعت ادامه یافت. سرم را به آن سو چرخاندم و دیدم آن ها مشغول ساختن سکویی به ارتفاع حدود نیم متر از سطح زمین هستند. سکویی که چهار نفر از آن ها می توانستند روی آن بایستند. سکویی که دو یا سه نردبان داشت.
طناب هایی که سمت چپ سرم را بسته بودند، بریده شدند و به من اجازه دادند سرم را به طور کامل به سوی سکو بچرخانم. یکی از آن موجودات از روی سکو سخنرانی مفصلی برایم کرد که حتی کلمه ای از آن را نفهمیدم. فرد سخنران فقط اندکی از انگشت میانی من بلندتر بود.
با چند کلمه به او پاسخ دادم. من که به شدت گرسنه بودم، با انگشتم دهانم را نشان دادم و به آن ها فهماندم که غذا می خواهم. سخنران از سکو پایین آمد و دستور داد چند نردبان در کنار پهلوهای من بگذارند. بعد حدود صد نفر از آن آدم ها در حالی که سبدهای پر از گوشت و نان حمل می کردند، از نردبان ها بالا آمدند و به سمت دهانم حرکت کردند. هر بار آن ها دو یا سه سبد را در دهانم ریختند و من همه را خوردم. آن ها با بیشترین سرعت به من غذا می رساندند و از اشتهایم تعجب می کردند. پس از آن، بشکه ی بزرگی را که حدود نصف لیوان معمولی بود، از آب پر کردند و آن را غلتاندند و تا نزدیک دستم آوردند. من با یک جرعه آن را نوشیدم و بعد آن ها دو بار دیگر بشکه را پر کردند و من آب آن را سر کشیدم.
وقتی غذایم تمام شد، آن ها فریاد شادی سر دادند و روی سینه ام بالا و پایین پریدند و بارها فریاد زدند: «هکینا دوگل!»
پس از خوردن غذا و آب، خواب آلود شدم. طناب ها را شل کردند تا بتوانم به پهلو بخوابم و خیلی زود خوابم برد. هشت ساعت خوابیدم و بعد فهمیدم که آن ها نوعی داروی خواب آور در آب ریخته و همین باعث شده است عمیق تر بخوابم.
زمانی که خواب بودم، آن ها ماشین چرخ دار بزرگی ساختند تا با آن مرا به پایتخت ببرند. نهصد نفر از قوی ترین مردان شهر با کمک یکدیگر مرا روی آن گاری گذاشتند و محکم بستند. من در تمام آن مدت خواب بودم. چهار ساعت پس از شروع حرکت بود که بیدار شدم.
سرانجام، گاری مقابل معبدی متروک توقف کرد که بزرگ ترین ساختمان آن کشور بود. دروازه ی عظیم جلوی آن ساختمان، حدود یک و نیم متر ارتفاع و هفتاد سانتی متر عرض داشت. به راحتی توانستم وارد آن جا شوم. در دو طرف دروازه، پنجره های کوچکی در ارتفاع پانزده سانتی متری سطح زمین وجود داشت. از پنجره ها یازده زنجیر به داخل معبد آوردند و با آن ها پاهایم را بستند.
زنجیرهایی که به پای چپم بسته شده بودند، حدود دو متر طول داشتند که به من اجازه می دادند در یک سطح نیم دایره، روی زانوانم حرکت کنم. زنجیرها که در فاصله ی ده سانتی متری از دروازه به زمین نصب شده بودند، به من امکان می دادند به راحتی به داخل معبد بروم یا دراز بکشم و بخوابم. گرچه طناب هایم را بریده بودند و می توانستم بایستم، اما هنوز بدترین و غم انگیزترین دوران زندگی ام را می گذراندم.

فصل ۲: امپراطور لی لی پوت به دیدن نویسنده می آید و افرادی تحصیل کرده انتخاب می شوند تا زبان خود را به نویسنده ی این کتاب یاد بدهند. نویسنده تقاضای آزادی می کند و آن ها می پذیرند.

باید اعتراف کنم وقتی روی پاهایم ایستادم، منظره ی بسیار جالبی را دیدم. کشوری که در اطرافم بود، شبیه یک باغ بزرگ بود. زمین های حصارکشی شده ی آن که در مجموع حدود چهار مترمربع بودند، به زمین های گلکاری شده شباهت داشتند. مساحت این زمین ها با درختزارهای آن ها حدود نیم هکتار بود. با تخمین من، بلندترین درختان حدود هفتاد سانتی متر ارتفاع داشتند. سپس به شهری که در طرف چپم بود، نگاه کردم؛ آن جا شبیه شهری نقاشی شده در یک تماشاخانه بود.
امپراطور سوار بر اسب و همراه با نگهبانانش به دیدنم آمد. اسب ها از دیدن من وحشت زده شدند، اما شاه توانست آن ها را آرام کند. قد امپراطور از مردمش بلندتر بود، اما پهنای بدنش از یک ناخن بیشتر نبود. او اندامی قوی و عضلانی داشت.
در آن موقع او بیست و هشت سال داشت و هفت سال با شادی و موفقیت حکومت کرده بود. او لباسی ساده به تن داشت اما کلاهخودی سبک از طلا و جواهر بر سر گذاشته بود. شمشیرش را کشید و آماده بود که اگر من حمله کردم، از خودش دفاع کند.
اعلی حضرت با من حرف زد و من هم پاسخ دادم، گرچه هیچ کدام حتی یک کلمه از حرف های یکدیگر را نفهمیدیم. او چند مشاور و وکیل داشت که از رفتارشان فهمیدم به آن ها دستور داده شده است با من مذاکره کنند. سعی کردم با یکی از زبان هایی که بلد بودم با آن ها صحبت کنم، ازجمله آلمانی، لاتین، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی، اما تلاشم بی فایده بود. پس از دو ساعت آن ها رفتند و من با نگهبانان فراوان همان جا ماندم، البته وظیفه ی نگهبانان بیشتر این بود که انبوه مردم کنجکاو را از من دور نگه دارند.
هنگام غروب بدون دردسر به درون خانه ام خزیدم و روی زمین دراز کشیدم. یک هفته به همین صورت خوابیدم. در این مدت، امپراطور دستور داد برایم رخت خوابی بدوزند. آن ها برای این کار صدوپنجاه تشک عادی خودشان را از طول و عرض به یکدیگر دوختند.
هر روز صبح چهل گوسفند و غذاهای دیگر همراه با همان مقدار نان و آب برایم می آوردند. ششصد نفر را به پیشخدمتی من گماردند و دستور دادند سیصد خیاط لباسی به شکل لباس های خودشان برایم بدوزند. سرانجام شش نفر از بهترین معلمان اعلی حضرت هم استخدام شدند تا زبان خودشان را به من یاد بدهند.
در همان سه هفته ی اول اقامتم در آن جا، در یادگیری زبان آن ها پیشرفت خوبی کردم. امپراطور اغلب اوقات به من افتخار می داد و به دیدنم می آمد و ما کم کم شروع به حرف زدن با یکدیگر کردیم. نخستین چیزی که از او خواستم، آزادی بود. من هر روز، زانو می زدم و این درخواست را تکرار می کردم. او پاسخ می داد که این کار به زمان نیاز دارد و قول داد که با من خوب و مهربانانه رفتار شود و از من خواست صبور باشم.
اعلی حضرت گفت که در مورد آن چند اسلحه ای که هنوز همراهم داشتم، نگران است. از من خواست شمشیرم را که اکنون به خاطر آب شور دریا کمی زنگ زده بود، و همین طور اسلحه ی جیبی ام را کنار بگذارم. بنا به خواسته ی امپراطور، طرز کار اسلحه ی کمری ام را به او نشان دادم. ولی ابتدا به او هشدار دادم که وقتی تفنگ را رو به آسمان شلیک می کنم، نترسد. با این حال، عده ی زیادی غش کردند و مثل مرده به زمین افتادند. امپراطور هم گرچه سر جایش ایستاد، ولی رنگش پرید.
هر کاری که می توانستم، انجام دادم تا اعتماد آن ها را به خودم جلب کنم و کم کم ترس مردم از من کم و کمتر شد. گاهی اوقات دراز می کشیدم و به پنج یا شش نفر از آن ها اجازه می دادم روی کف دستم بالا و پایین بپرند و بازی کنند. پسرها و دخترها میان موهایم قایم باشک بازی می کردند. دیگر اسب های اصطبل سلطنتی از من نمی ترسیدند، بلکه مستقیم و تا کنار پاهایم جلو می آمدند.
هم زمان، درخواست آزادی ام را آن قدر تکرار کردم که اعلی حضرت ابتدا این موضوع را در دولت و بعد در شورا مطرح کرد. هیچ کس با این درخواست مخالفت نکرد، مگر مردی به نام اسکاریش بولگولام که از دشمنی بی دلیل با من خوشش می آمد.
پس از گفت وگوهای طولانی اسکاریش را قانع کردند که با آزادی من موافقت کند، اما او شرایطی تعیین کرد. مجبور شدم طبق قوانین آن ها سوگند بخورم و آن شرایط را بپذیرم. برای این کار باید پای راستم را در دست چپم، و انگشت وسط دست راستم را بالای سرم می گذاشتم و انگشت شستم را روی نوک گوشم قرار می دادم. ترجمه ای از متن سوگندنامه ی آن ها را، به بهترین حالتی که توانستم، در اختیار خوانندگان و مردم قرار می دهم:

گلباستو مومارن اولام گوردیلو شفین مولی اولی گو، امپراطور کبیر لی لی پوت، شادی و وحشت تمام هستی، که ابعاد قدرتش تا چهار فرسخ (در محیطی حدود بیست و چهار کیلومتر)، یعنی تا پایان کره زمین می رسد؛ شاه شاهان، بلندترین پسر انسان؛ که پاهایش به مرکز زمین فشار می آورد و سرش به خورشید می رسد؛ کسی که با اشاره ی سرش پاهای شاهزاده های زمین به لرزه می افتند؛ که به دلپذیری بهار است و آرامش تابستان، سودمندی پاییز و سرسختی و ترسناکی زمستان. اعلی حضرت به کوهمردی که به تازگی وارد کشورمان شده، شرایط زیر را پیشنهاد می کند و کوهمرد صادقانه قول می دهد به آن ها عمل کند.
اول، براساس این توافق نامه، کوهمرد هرگز بدون اجازه ی ما این کشور را ترک نخواهد کرد.
دوم، کوهمرد بدون دستور خاص وارد شهر ما نمی شود. هروقت که او وارد شود، به ساکنان شهر اخطار داده می شود تا از دو ساعت قبل از آن به خانه هایشان بروند و همان جا بمانند.
سوم، کوهمرد فقط در خیابان های پهن و شاهراه ها راه می رود و در علفزارها و مزارع ذرت راه نمی رود و نمی خوابد.
چهارم، کوهمرد وقتی در خیابان های مذکور راه می رود، دقت می کند تا پایش را روی هم وطنان محبوب ما یا اسب ها و گاری های آن ها نگذارد و هیچ یک از هم وطنان ما را بدون اجازه ی خودشان در دست نمی گیرد.
پنجم، اگر نیاز باشد، کوهمرد باید پیام رسان و اسبش را یک بار در ماه به سفری شش روزه ببرد و (در صورت نیاز) پیام رسان را سالم به حضور امپراطور برگرداند.
ششم، کوهمرد باید در برابر دشمنانمان که ساکن جزیره ی بلفوسکو هستند و اکنون ارتش خود را برای حمله به ما آماده می کنند، دوست و هم پیمان ما باشد و ارتش دشمنانمان را نابود کند.
هفتم، کوهمرد باید در وقت استراحت خود به کارگران ما کمک کند و مقداری از سنگ های غول پیکر را برای ساخت پارک اصلی و دیگر بناهای سلطنتی بلند و حمل کند.
هشتم، کوهمرد باید ظرف دو ماه طول مرزهای کشورمان را با دقت اندازه گیری کند.
سرانجام، کوهمرد مذکور ضمن این که صادقانه قول می دهد موارد فوق را اجرا کند، جیره ی غذایی خود، شامل گوشت و آب، معادل مواد لازم برای ۱۷۲۸ نفر از افراد ما را دریافت می کند و می تواند با امپراطور و دیگر افراد برجسته به طور مستقیم ارتباط داشته باشد. توافق طرفین در روز دوازدهم سال نود و یکم دولتمان، در قصر ما در بلفابوراک، انجام شد.

با وجود این که بعضی از مواد این توافق آبرومندانه و محترمانه نبودند، با شادی و رضایت خاطر شرایط این توافق نامه را پذیرفتم. پس از آن، زنجیرهایم را باز و مرا آزاد کردند. من با زانو زدن در کنار پاهای امپراطور، با قرارداد موافقت کردم. او از من خواست بلند شوم و گفت که من باید ثابت کنم خدمتکار مفیدی هستم و شایستگی لطف او را دارم.

فصل ۳: میلدندو، پایتخت لی لی پوت، توصیف می شود. نویسنده از حمله ی دشمن جلوگیری می کند و به افتخار بزرگی دست می یابد.

نخستین درخواستم پس از آزادی این بود که بتوانم از پایتخت، یعنی شهر میلدندو دیدن کنم. امپراطور به راحتی با این درخواست موافقت کرد، اما از من قول گرفت که به ساکنان شهر یا خانه های آن ها آسیبی نرسانم.
ارتفاع دیوار دور شهر حدود هشتاد و پنج سانتی متر و قطر آن دست کم سی سانتی متر بود و دیوار در هر سه متر، برج هایی بلند و مستحکم داشت. از روی دروازه ی غربی گذشتم و در دو خیابان اصلی از پهلو و یک وری حرکت کردم. با دقت و با احتیاط راه رفتم تا اگر کسی در خیابان باشد، آسیبی به او نرسانم.
قصر امپراطور در مرکز شهر و در تقاطع دو خیابان خیلی بزرگ بود. دیواری به ارتفاع هفتاد سانتی متر و با فاصله ی حدود هفت متر از بنای قصر، دورتادور قصر کشیده شده بود. محیط حیاط بیرونی حدود سی و هفت متر بود که به دو حیاط دیگر وصل بود. در حیاط درونی، بنای سلطنتی قرار داشت، جایی که خیلی دوست داشتم آن را ببینم، اما رسیدن به آن جا خیلی سخت بود.
یک هفته پس از آزادی من، منشی امپراطور به خانه ام آمد و خواست به طور خصوصی با من حرف بزند. پیشنهاد کردم دراز بکشم تا او بتواند راحت نزدیک گوشم بیاید، اما خودش ترجیح داد که در طول گفت وگو، او را در دستم نگه دارم.
او ابتدا به خاطر آزادی ام به من تبریک گفت، اما این را هم اضافه کرد که اگر به خاطر بعضی از اتفاق های دربار نبود، شاید به این راحتی آزاد نمی شدم. او گفت در دو ماه گذشته، جزیره ی بلفوسکو تهدید کرده است که به آن ها حمله خواهد کرد. من از کشورهای زیادی برایشان حرف زده بودم که موجوداتش به اندازه ی من بودند، اما آن ها تنها دو کشور لی لی پوت و بلفوسکو را می شناختند.
هفت سال بود که این دو کشور با هم می جنگیدند. این جنگ به خاطر موضوع تخم مرغ شروع شده بود.
از مدت ها پیش همه معتقد بودند که طرز صحیح خوردن تخم مرغ آب پز این است که تخم مرغ را از طرف پهن آن بشکنند. ولی روزی پدربزرگ امپراطور فعلی وقتی داشت تخم مرغش را به این شیوه می شکست، انگشتش را برید و زخم کرد و به همین دلیل، پس از آن دستور صادر شد که همه ی مردم باید تخم مرغ را از سمت باریک ترش بشکنند. مردم چنان از این قانون متنفر بودند که به خاطر آن شش بار شورش کردند. یکی از امپراطورها جانش را و یک امپراطور دیگر تاج و تختش را از دست داد. گفته می شد یازده هزار نفر ترجیح داده بودند جانشان را از دست بدهند، اما تخم مرغ خود را از طرف باریک تر نشکنند. خاندان سلطنتی بلفوسکو تمام تلاش خود را کرده بود تا به این شورش ها دامن بزند و عده ی زیادی هم به کشور آن ها گریخته و پناهنده شده بودند.
افراد پناهنده چنان در دربار بلفوسکو قدرتمند شدند که جنگی خونین بر سر تخم مرغ راه انداختند. هزاران نفر جان خود را از دست دادند. اکنون بلفوسکو نیز لشکر بزرگی آماده کرده بود تا به لی لی پوت حمله کند. حالا به همین دلیل، امپراطور از من کمک می خواست.
لشکر دشمن شامل تعداد زیادی کشتی حمل و نقل و پنجاه ناو جنگی بود. من تعدادی میله ی آهنی و مقداری سیم محکم تقاضا کردم. سیم ها به ضخامت نخ و میله های آهنی به اندازه ی سوزن بودند. نخ ها را دوتا، دوتا به هم بافتم و میله ها را سه تا، سه تا دور هم پیچیدم و نوک آن ها را خم کردم و به شکل قلاب درآوردم. به این ترتیب، پنجاه قلاب آماده کردم و به ساحل رفتم.
کت، کفش و جوراب هایم را درآوردم و به درون دریا رفتم. شنا کردم تا بالاخره پس از نیم ساعت، پاهایم دوباره به زمین خورد و به نیروی دریایی دشمن رسیدم.
افراد دشمن از دیدن من چنان ترسیدند که به دریا پریدند و تا ساحل شنا کردند. بعد من قلاب هایم را درآوردم و به هر کشتی قلابی زدم. وقتی این کار را می کردم، دشمن هزاران پیکان به سویم شلیک کرد که کار برایم خیلی سخت شد. خوشبختانه چون از قبل نگران بودم مبادا تیری به چشمم بخورد، عینکم را زده بودم.
وقتی همه ی نخ ها را به قلاب ها گره زدم، مشغول کشیدن آن ها شدم. به راحتی کشتی های جنگی دشمن را دنبال خودم کشیدم. وقتی مردم بلفوسکو دیدند که تمام کشتی هایشان را می برم، ناراحت و غمگین و ناامید شدند و چنان ناله و زاری کردند که توضیح یا درک آن غیرممکن است.
یک ساعت بعد، سالم به بندر سلطنتی لی لی پوت رسیدم. در آن جا، امپراطور و تمام درباریانش منتظر رسیدنم بودند. وقتی آن قدر به آن ها نزدیک شدم که صدایم را بشنوند، سیم ها را بالا بردم و با صدای بلند فریاد زدم.

ـ زنده باد امپراطور قدرتمند لی لی پوت!

امپراطور خیلی خوشحال شد. او نقشه کشید تا با استفاده از من بلفوسکو را تصاحب و به استانی از کشور خودش تبدیل کند، تبعیدی ها را از بین ببرد، مردم را وادار کند که تخم مرغ را از قسمت باریکش بشکنند و خودش حاکم دنیا شود.
این را که شنیدم، گفتم من نمی خواهم ابزاری باشم برای بَرده کردن مردم آزاد و شجاع دنیا. این موضوع در شورا مورد بحث و بررسی قرار گرفت و بیشتر افراد دانای شورا، با من موافقت کردند.
اما امپراطور هرگز مرا نبخشید. از آن لحظه به بعد اعلی حضرت و گروهی از وزرا نقشه کشیدند که به من آسیب برسانند. در کمتر از دو ماه، نقشه ی آن ها چنان کامل شد و پیش رفت که می توانستند مرا کاملاً نابود کنند. بهای رد کردن درخواست شاه همین است.
سه هفته پس از عملیات شجاعانه ی من، فرستادگانی از بلفوسکو آمدند و پیشنهاد صلح دادند. چیزی نگذشت که آن ها برای شرایط صلح که خیلی به نفع امپراطور ما بود، توافق کردند.



پیمان صلح که امضا شد، سفرا به دیدنم آمدند. آن ها شنیده بودند که من چه خدمتی به آن ها کرده ام و می خواستند از من تشکر کنند. آن ها برای مهربانی و شجاعتم تبریک گفتند و بعد از من دعوت کردند از کشورشان دیدن کنم.
از امپراطور اجازه خواستم به کشور بلفوسکو بروم و او با کمال میل پذیرفت. رفتار او خیلی سرد بود، اما آن زمان نتوانستم علتش را حدس بزنم.

فصل ۴: به نویسنده گفته می شود که عده ای می خواهند او را به خیانت متهم کنند و او به بلفوسکو فرار می کند.

باید درباره ی این امپراطوری عجیب، مطلبی را به خوانندگان بگویم. قد متوسط این مردم کمتر از پانزده سانتی متر است. بلندترین اسب و گاو آن ها بین ده تا دوازده سانتی متر و بلندترین گوسفندشان حدود چهار سانتی متر است. مردم لی لی پوت مردگان خود را به طور عمودی، از سر توی قبر می برند و دفن می کنند، چون معتقدند یازده هزار سال بعد همه دوباره زنده می شوند. آن ها معتقدند زمین مسطح است و در آن زمان واژگون و سر و ته می شود. آن ها باور دارند اگر مردگان را این گونه دفن کنند وقتی آن ها زنده می شوند، روی پاهایشان خواهند بود.
در طول نه ماه و سیزده روزی که در آن کشور بودم، از این رسم آن ها آگاه شدم. اگر به خاطر آن نقشه ای که علیه من می کشیدند، نبود، شاید مدت بیشتری آن جا می ماندم.
درست وقتی خود را برای سفر و دیدار با امپراطور بلفوسکو آماده می کردم، فرد محترمی مخفیانه از دربار به خانه ام آمد و خواست که با من حرف بزند.
پس از سلام و احوال پرسی عادی، او به من گفت که اسکاریش بولگولام حامیانی دور خود جمع و شکایت نامه ای علیه من آماده کرده است و مرا به خیانت و جرم های دیگری متهم کرده اند. آن مرد به خاطر کمک هایم به بفلوسکو، این اطلاعات و نسخه ای از آن شکایت نامه را برایم آورده بود. ترجمه ای از آن شکایت نامه را که آماده کرده ام، در اختیار همه ی مردم قرار می دهم.

شکایت نامه ای علیه کوئینباس فلسترین، کوهمرد
اتهام ۱
اتهام اول این است که کوئینباس فلسترین ناوگان امپراطوری بلفوسکو را به بندر سلطنتی آورده است. پس از آن، اعلی حضرت امپراطور به او دستور داد که بقیه ی کشتی های بلفوسکو را نیز بیاورد و آن کشور را به یکی از استان های کشور ما تبدیل کند و تمام تبعیدی ها را بکشد و نابود کند. فلسترین با عملی خیانتکارانه تقاضا کرد از این خدمت معاف شود و ادعا کرد که مایل نیست آزادی و زندگی مردم بی گناه را بگیرد.
اتهام ۲
اتهام دوم این است که وقتی فرستادگان دربار بفلوسکو برای مذاکره ی صلح به این جا آمدند، فلسترین با وجودی که می دانست آن ها فرستادگان دشمن اعلی حضرت هستند، به آن ها کمک کرد.
اتهام ۳
اتهام سوم این است که کوئینباس فلسترین آماده می شود تا به دربار بفلوسکو سفر کند و برای این کار فقط مجوز شفاهی از اعلی حضرت دریافت کرده است. درضمن، او با زیر پا گذاردن وفاداری خود قصد دارد به امپراطوری بلفوسکو که تا این اواخر دشمن آشکار اعلی حضرت بوده است، کمک کند.

اتهام های دیگری هم بود، اما این ها مهم ترین آن ها بودند. اسکاریش و هوادارانش اصرار داشتند که شب هنگام و وقتی من در خانه ام هستم، آن جا را آتش بزنند. بعد قرار بود ژنرال و بیست هزار سربازش، پیکان هایی زهرآلود به طرف صورت و دست هایم شلیک کنند.
منشی اعلی حضرت که معتقد بود شاه باید بخشنده باشد، تقاضای عفو داشت. او از اعلی حضرت خواسته بود به جای کشتن من، فقط چشم هایم را کور کند. او گفته بود در این صورت باز من می توانم با استفاده از قدرت بدنم به شاه خدمت کنم.
پیشنهاد دیگرش این بود که اگر ثابت شود کور کردن مجازات کمی برای من است، بهتر است جیره ی غذایی مرا کاهش دهند و مرا به مرور با گرسنگی بکشند. پس از مرگم هم پنج یا شش هزار سرباز می توانند جسدم را تکه تکه کنند، گوشت هایم را از استخوان ها جدا کنند و برای جلوگیری از عفونت، در جای دوری دفن کنند و بعد اسکلتم را به عنوان نمادی از اعمال خیانتکارانه ام نگه دارند. همه با این نقشه موافقت کرده بودند. تصمیم این شده بود که مجازات کور کردن مرا به اطلاع عموم مردم برسانند اما نقشه ی گرسنگی دادن مرا پنهان نگه دارند.
به نظر آن ها این بهترین مثال برای نشان دادن بخشندگی اعلی حضرت بود. باید اعتراف کنم که من در این مجازات هیچ نوع بخشندگی نمی دیدم، بلکه آن را بی رحمانه می دانستم. فکر کردم که در دادگاه از خودم دفاع کنم، اما چون برگزاری چند دادگاه آن ها را دیده بودم، فهمیدم که کار خطرناکی است. می توانستم به راحتی، تمام آن امپراطوری را نابود کنم، اما این فکر وحشتناک را نیز کنار گذاشتم. سرانجام درباره ی کاری که باید انجام می دادم، تصمیم گرفتم.
پیش از این که سه روز از این قضیه بگذرد، نامه ای برای دوستم، منشی دربار، فرستادم و به او اطلاع دادم که قصد دارم همان روز صبح به بلفوسکو بروم. بعد بدون این که منتظر پاسخ شوم، به ساحل و همان جایی رفتم که ناوگان دریایی ما لنگر انداخته بود. لوازم و تمام چیزهایم را توی یک ناو جنگی بزرگ گذاشتم و وارد دریا شدم و به سوی بلفوسکو شنا کردم و آن ناو جنگی را هم دنبال خودم کشیدم.
مردم آن جا مدتی طولانی منتظرم بودند. یک ساعت پس از رسیدنم، اعلی حضرت به همراه خانواده ی سلطنتی، افسران ارشد، درباریان و اشراف به استقبالم آمدند. به اعلی حضرت گفتم طبق قولی که داده بودم، به آن جا آمده ام اما چیزی درباره ی وضعیت خودم در لی لی پوت نگفتم. دربار آن جا به خوبی از من استقبال کرد اما چون خانه و رخت خواب نداشتم، مجبور شدم فقط با یک پتو، روی زمین بخوابم.

فصل ۵: نویسنده به طور اتفاقی وسیله ای برای ترک بلفوسکو و برگشتن به کشورش پیدا می کند.

سه روز پس از رسیدنم به آن جا، قدم زنان به قسمت شمال شرقی جزیره می رفتم که در فاصله ای دور از ساحل، قایق واژگونی را در دریا دیدم. دویست، سیصد متر در دریا پیش رفتم و مطمئن شدم که آن یک قایق واقعی است و گمان کردم طوفان آن را از کشتی بزرگی به دریا انداخته است.
با عجله نزد اعلی حضرت برگشتم و از او خواستم بیست تا از بزرگ ترین کشتی هایی را که برایش باقی مانده و سه هزار نفر از دریانوردانش را با فرماندهی معاون فرمانده ارتش به من بدهد. کشتی ها راهی شدند و من به ساحلی رفتم که قایق را در آن پیدا کرده بودم.
مد دریا قایق را به ساحل نزدیک تر کرده بود. وقتی آن کشتی های کوچک رسیدند، لباسم را درآوردم و در دریا پیش رفتم تا به صد متری آن قایق پارویی رسیدم. سپس مجبور شدم شنا کنم تا به آن برسم. دریانوردان مقدار زیادی طناب با خود داشتند. آن ها سر طناب ها را به سویم پرت کردند و من طناب ها را به سوراخی در جلوی قایق بستم. بعد، من از پشت قایق شناکنان آن را هل دادم و کشتی ها نیز به وسیله ی طناب ها، قایق را به دنبال خود کشیدند. سرانجام به چهل متری ساحل رسیدیم. همان جا صبر کردیم تا دریا جزر شد و آب عقب رفت و قایق روی ساحل ماسه ای ماند. وقتی قایق را برگرداندم، فهمیدم که آسیب زیادی ندیده است.
به امپراطور گفتم بخت با من یار بوده و این قایق را در سر راهم قرار داده است تا به این وسیله کمکم کند که به کشور خودم برگردم. از او تقاضا کردم به من اجازه ی رفتن بدهد و از او خواستم وسایل تعمیر قایق را نیز در اختیارم قرار دهد. او با کمال میل با هر دو درخواستم موافقت کرد.
در همان موقع گروهی از افراد لی لی پوت به آن جا آمدند و نسخه ای از شکایت نامه ای را آوردند که علیه من نوشته شده بودند. آن ها از بخشندگی شاه خود برای شاه بلفوسکو حرف زدند و به من گفتند که اگر برنگردم، مرا خائن اعلام خواهند کرد. آن ها گفتند شاه بلفوسکو باید برای تامین حفظ صلح، مرا دست و پا بسته به لی لی پوت برگرداند.
امپراطور بلفوسکو این درخواست را رد کرد و به من گفت اگر در خدمتش باشم، از من محافظت خواهد کرد. من حرف و صداقتش را باور کردم اما به او گفتم که ترجیح می دهم به دریا بروم و جانم را به خطر بیندازم اما باعث جنگ بین این دو پادشاه نشوم.
با کمک پانصد نفر از کارگران اعلی حضرت مشغول کار روی قایق شدم. با سیزده تا از محکم ترین ملافه های آن ها بادبانی بزرگ دوختم. سنگ بزرگی را به جای لنگر انتخاب کردم. کارگران تعدادی از بزرگ ترین درختان را قطع کردند تا پارو و دکل بادبان را بسازند. پس از یک ماه کارم تمام شد و برای سفر آماده شدم.
به دستور امپراطور، مقدار زیادی غذا و آب و چند کیسه سکه ی طلا به کشتی منتقل شد. امپراطور تصویری از خودش در اندازه ی واقعی هم به من داد که آن را در دستکشم گذاشتم که خراب نشود. درضمن، شش گاو ماده و دو گاو نر نیز با خودم بردم تا در خانه ی خودم آن ها را تکثیر کنم.
ساعت شش صبح بیست و چهارم سپتامبر ۱۷۰۱، بادبان را کشیدم و سفرم را آغاز کردم. دو روز بعد بود که در جنوب شرقی خودم بادبان هایی را دیدم. بین ساعت پنج تا شش غروب بود که خودم را به آن رساندم. وقتی دیدم آن کشتی پرچم انگلستان را دارد، قلبم از شادی تپید.
آن کشتی، یک کشتی تجاری بود که از ژاپن برمی گشت. ناخدا مردی فهمیده و دریانوردی عالی بود. با این حال وقتی به او گفتم که کی هستم و کجا بوده ام، فکر کرد که دیوانه ام. اما وقتی گاوها و تصویر پادشاه بلفوسکو را نشانش دادم، خیلی تعجب کرد.
من در آوریل ۱۷۰۲ به خانه برگشتم. دو ماه با همسر و خانواده ام ماندم، اما میل شدیدم برای سفر به من اجازه نداد که مدت بیشتری در خانه بمانم.

نظرات کاربران درباره کتاب سفرهای گالیور