فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر برفی

کتاب دختر برفی

نسخه الکترونیک کتاب دختر برفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختر برفی

«دختر برفی» داستانی عاشقانه است. داستان پیدایی دختری از یک آدم برفی و بدل شدن به فرزند زوجی پیر و بالندگی او. داستان دختری که زیبایی فوق‌العاده‌ای دارد و بالاخره روایت عشقی که میان او و پسری ایجاد می‌شود، روایتی لطیف و استثنایی که سرانجامی تراژیک پیدا می‌کند. این کتاب اثر ادبی فوق‌العاده‌ای است که در دنیا با استقبال بی‌نظیری روبرو شده. اثری روان، زیبا و شاعرانه که خواننده راعمیقاً درگیر خود می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب دختر برفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲

صبح هوا به قدری سرد بود که وقتی جک پایش را بیرون گذاشت تا افسار اسب را ببندد، چکمه های چرمی اش سفت و خشک شده بودند و نمی توانست با دست هایش درست کار کند. باد شمال بی وقفه از سمت رودخانه می وزید. دلش می خواست در خانه بماند ولی پای هایی(۱) را که میبل پخته و حوله پیچ کرده بود، توی سبد بزرگی گذاشته بود تا برای فروش به شهر ببرد. به صورتش سیلی زد وپاهایش را به زمین کوبید تا خون در بدنش به جریان بیفتد. هوا وحشتناک سرد بود و حتی لباس زیر بلندی را که زیر شلوار جینش پوشیده بود برای گرم کردن پاهایش، کافی نبود. برایش راحت نبود که گرمای بخاری را بگذارد و تنهایی در چنین هوایی بیرون رود. خورشید داشت از سمت دیگر دره بالا می آمد ولی روشنایی اش کم و نقره ای بود و جک را دلگرم نمی کرد.
جک سوار گاری رو باز شد و افسار را تکان داد. به عقب نگاهی نینداخت ولی حس کرد که کلبه اش به تدریج پشت درخت های کاج محو می شود.
همچنان که جاده خاکی مزرعه را زیر پا می گذاشت، احساس کرد که اسب سکندری می رود و سرش را این ور و آن ور می کند. جک ارابه را نگه داشت و با چشم هایش تا انتهای جاده را رصد کرد ولی چیزی ندید.
اسب کثافت. جک دلش می خواست اسبی راهوار و قوی داشته باشد ولی در اینجا اسب از دندان مرغ نایاب تر بود و او حق انتخاب زیادی نداشت؛ و باید میان اسب پیری که کج و کوله راه می رفت و انگاری آخرین قدم هایش را بر می دارد، و این یکی که جوان بود و تربیت نشده که بیشتر برای جهش روی پاهای عقبش و دویدن در دایره ای محصور، مناسب بود، تا برای کار کردن و نان در آوردن، یکی را انتخاب کند. همین پریروز که داشت تنه درخت ها را می کشید، رم کرد و جک را انداخت زمین. هنگامی که اسب جلو پرید، جک به سختی توانست از خطر له شدن زیر تنه درخت بگریزد. بازو و ساق پایش هنوز زخم بودند و هر روز صبح با درد پشت بلند می شد.
مشکل اساسی نه از اسب سرکش، که از سوار پیر و خسته اش ناشی می شد و آگاهی از این واقعیت حالش را به هم می زد، انگار که تقصیر کار است. این همه کار برای مردی به سن او زیاد بود. هر روز ساعاتی طولانی کار می کرد ولی کارها جلو نمی رفت. بعد از یک تابستان طولانی و پاییز بدون برف، هنوز به اندازه کافی زمین قابل کشت درست نکرده بود که بتواند زندگی شان را بچرخاند. امسال از مزرعه کوچکی که فراهم کرده بود فقط توانست اندکی سیب زمینی ریز برداشت کند و با پولش مقداری آرد بخرد. فکر می کرد که به قدر کافی از فروش سهم زمینش در بلک ایست مانده که تا آخر سال اموراتشان بگذرد، تازه اگر میبل بتواند همچنان پای هایش را در شهر به فروش برساند.
و البته این انصاف نبود که میبل کف زبر و نخراشیده کلبه اش را بساید و برای کسب درآمد، پای درست کند. زندگی او می توانست بسیار متفاوت باشد. دختر پروفسور ادبیات از خانواده ای مرفه که می توانست وقتش را به مطالعه و نقاشی بگذراند و بعد از ظهرهایش را در مصاحبت خانم های متشخصی سپری کند، که خدمتکار و فنجان های چینی داشتند و کیکشان را کس دیگری می پخت.
مزرعه نیمه تمام را پشت سر گذاشته بود که اسب دوباره سکندری رفت، سرش را این ور و آن ور چرخاند و شیهه کشید. جک افسارش را کشید. چشم هایش را تنگ کرد و به درخت هایی که در اطرافش افتاده بودند و در پس آنها، به درخت های نبریده غان، نگریست. جنگل ساکت بود. حتی صدای جیک جیک پرندگان هم شنیده نمی شد. اسب پا را به زمین کوبید و بی حرکت ایستاد. جک نفسش را در سینه حبس کرد که بهتر ببیند و بشنود. چیزی داشت آنها را می پایید.
چه فکر احمقانه ای. چه کسی ممکن است آنجا باشد؟ برای چندمین بار فکر کرد ممکن است حیوانات وحشی باعث این حس نا آرامی در حیوان شده باشند. حیوانات خنگ مثل گاو و مرغ می توانند تمام روز به پشت آدم زل بزنند بدون این که آدم حس کند. ولی شاید موجودات جنگلی متفاوت باشند. سعی کرد خرسی را مجسم کند که در این مدت توی جنگل پرسه می زده و او و اسبش را زیر نظر داشته. البته با وجود نزدیک بودن زمستان این امر خیلی محتمل نبود. در این فصل باید در جستجوی جایی دنج برای خواب زمستانی شان باشند. گهگاه کنده ای یا نقطه ای تیره لابه لای درخت ها توجهش را جلب می کرد. به خودش گفت ول کن پیرمرد. اگر هی دنبال چیزی بگردی که وجود خارجی ندارد، دیوانه می شوی.
افسار را تکان داد و برای آخرین بار پشتش را نگاه کرد. این بار دیدش – حرکتی سریع، لکه ای قرمز مایل به قهوه ای. اسب شیهه کشید. جک آهسته برگشت.
یک روباه قرمز مثل باد میان درختان جنگل دوید. لحظه ای ناپدید شد و دوباره سر و کله اش پیدا شد در حالی که دم پرپشتش را روی زمین می کشید. روباه ناگهان توقف کرد و رویش را برگرداند. در یک لحظه چشم هایش توی چشم های جک قفل شد. و جک در نی نی طلا یی چشم های تنگ شده اش به عمق توحش در این سرزمین پی برد. انگار که خود وحش را می بیند. او جلو را نگاه کرد و افسار را تکان داد و گذاشت که اسب چهار نعل برود. هر دو می خواستند زودتر روباه را پشت سر بگذارند. دولا و یخ زده، کیلومترها گاری را توی کوره راه پر دست انداز جنگل دست نخورده راند. نزدیک شهر که رسیدند جک سرعت اسب را کم کرد تا از واژگون شدن سبد و پر و پخش شدن شیرینی ها جلوگیری کند.

در شهر خودشان به جایی مثل آلپاین شهر نمی گفتند، چند خانه بد نما و غبار گرفته، که میان ریل قطار و رودخانه ولورین، واقع شده بود. در نزدیکی اش چندین قطعه زمین واگذاری بود که صاحبانشان پس از قطع درختان، در جستجوی طلا و یا کار در شرکت راه آهن، رهایشان کرده و رفته بودند. بیشتر آنها به آلاسکا بازگشته و قصد نداشتند دوباره برگردند. جک سبد پای را از پله ها بالا برد و داخل رستورانی شد که بتی، زنی شصت و چند ساله با موهای کوتاه پسرانه، آن را به تنهایی اداره می کرد. شوهرش روی(۲) کارمند دولت محلی بود و به ندرت در رستوران دیده می شد.
جک گفت:" صبح به خیر، بتی."
بتی در را پشت سر او محکم بست و گفت " تا جایی که من می بینم روز نا خوشایندی است. هوا وحشتناک سرد است و از برف هم خبری نیست. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. پای دستپخت میبل را آوردی؟"
"بله، خانم. " جک سبد را روی پیشخان گذاشت و حوله های رویشان را برداشت.
بتی گفت " پای های این زن واقعاً معرکه است، همه پای او را سفارش می دهند."
"از این بابت خوشحالم."
چند اسکناس از دخلش بیرون کشید و شمرد و کنار سبد گذاشت.
"هر چند می دانم با این کارم ریسک می کنم و چند تا از مشتری هایم را از دست می دهم ولی بعد از امروز دیگر نیازی به پای میبل ندارم. قرار است خواهرم بیاید اینجا و با ما زندگی کند و روی می گوید که در عوض، باید شیرینی های رستوران را تامین کند."
جک انگار که حرف های بتی را نشنیده، پول ها را برداشت و در جیب پالتویش گذاشت. چند لحظه ای طول کشید تا واژه ها در ذهنش جا بیفتند.
"دیگر پای نمی خواهید؟ مطمئنید؟"
"متاسفم جک. می دانم که وقت بدیست با آمدن زمستان، ولی... " از فرط شرمندگی ادامه نداد.
جک گفت " اگر مشکل، قیمت آن است می توانیم ارزان تر بفروشیم. ما روی هر پنی آن حساب می کنیم."
"متاسفم. می توانم به یک فنجان قهوه و صبحانه مهمانت کنم؟"
"یک فنجان قهوه کافی است. " پشت میزی که به رودخانه دید داشت، نشست.
دفعات پیش تا پولش را می گرفت فوری برمی گشت ولی امروز اشتیاقی برای برگشت نداشت. به میبل چه باید می گفت؟ که باید دمشان را روی کولشان بگذارند و برگردند به همان جایی که از آن آمدند؟ و مثل همه آنهایی که پیش از او آمده بودند، تسلیم نومیدی شوند؟ در حاشیه رودخانه، مردی با چکمه های رنگ و رو رفته و حال و هوای غبارآلود کمپ کوهستانی، راه می رفت. رختخواب مسافرتی اش را روی کولی اش بسته بود و با یک دست قلاده طنابی سگ سورتمه پشمالویی را گرفته بود و با دست دیگر تفنگ شکاری اش را. پشت او مه سفیدی که قله کوه را سفید پوش کرده بود، دیده می شد. به زودی توی دره هم برف می بارید. بتی همچنان که ظرف تخم مرغ و بیکن را مقابل او می گذاشت گفت: "می دانی، آنها در معدن دنبال کارگر می گردند. احتمالاً دوست نداری برای همیشه معدنچی شوی ولی برای گذران روزهای تنگدستی بد نیست."
"معدن ذغال شمال؟"
"آره. مزدش بد نیست. جا و غذا هم می دهند و با کمی پول اضافه توی جیب می فرستندت خانه. فقط راجع بهش فکر کن."
جک به بشقاب صبحانه اشاره کرد و گفت: "متشکرم، برای این هم متشکرم."
"خواهش می کنم."
کار در معدن، برای کشاورزی که برای کار کردن در کشتزار و هوای آزاد، به دنیا آمده نه توی تونل های زیر صخره، عملی بود نا بخشودنی. در شهرشان، معدنچی ها را دیده بود که با صورت های سیاه ذغالی، خون سیاه سرفه می کردند. حتی اگر اراده و توانش را هم داشت رفتن به معدن مستلزم آن بود که میبل روزها، شاید هم هفته ها تنها بماند.
از طرفی آنها به پول نقد نیاز داشتند. تنها یکی دو ماه کافی بود که این مرحله بحرانی را تا برداشت محصول بعدی از سر بگذرانند. جک آخرین لقمه بیکن را خورد و داشت بلند می شد که جورج بنسون با سر و صدا وارد رستوران شد.
"بتی، بتی، بتی، امروز برای من چی داری؟ از اون پای خوشمزه داری؟"
"اتفاقاً تازه از زمین های واگذاری رسیده. بنشین تا برایت یک برش بیاورم."
جورج نگاهی به میزهای اطراف انداخت و جک را دید.
"سلام بر جک، همسایه عزیزم، می خواهم بهت بگویم که همسرت بهترین پای سیب را درست می کند. " کتش را پشت صندلی انداخت و دستی به شکمش کشید و گفت: "اجازه می دی سر میزت بشینم."
"البته."
جورج با همسر و سه پسرش، ده مایل دورتر، سمت دیگر شهر زندگی می کردند. جک قبلاً هم چند باری او را در فروشگاه و اینجا در رستوران دیده بود. ظاهراً آدم خوش خلقی بود و همیشه جوری با او حرف می زد که انگار رفیق جون جونی هستند. جک و جورج تقریباً همسن بودند. جورج روبروی او نشست و پرسید: "اونورا اوضاع چطور ه؟"
"بد نیست."
"کمک داری؟"
"نه، خودم به همه کارها می رسم. درخت های قسمتی از زمین را انداخته و آماده کشت کرده ام ولی همیشه کار بیشتری هست. می دانی که چه می گویم؟"
"ما باید با هم تاخت بزنیم _ من با پسرها و اسب هامون کمکت می کنیم."
"لطف بزرگی می کنید."
جورج در ادامه گفت: "همسر تو هم می تواند بیاید پیش ما و با استر حرف های زنانه بزنند، خیاطی کنند و کیک بپزند و خلاصه از همه چیز و همه جا حرف بزنند. استر از بس مرد دیده حالش از ما به هم می خورد. اگر پیشمان بیایید خیلی خوشحال می شود."
جک نمی دانست چه جوابی بدهد.
جورج گفت: "لابد بچه ها بزرگند و رفته اند سر خانه و زندگیشان؟"
"نع، بچه ای در کار نیست."
"می خواهی بگویی اصلاً بچه ندارین؟"
"نع،"
به جورج نگاه کرد. اگر بگویی بچه نداری به نظر می رسد خودت نخواسته ای، که البته به نظر احمقانه می آید ولی اگر بگویی نمی توانستی بچه دار شوی موضوع جنبه نا جورتری به خود می گیرد؛ چرا که مرد بودن تو یا نازایی همسرت به میان کشیده می شود.
جک آب دهانش را قورت داد و منتظر ماند.
"فکر کنم این هم جور دیگری از زندگیست. " جورج سرش را تکان داد و تولبی خندید. " شرط می بندم خانه ات به مراتب از خانه ما ساکت تر است. بعضی وقت ها بچه ها مرا وادار می کنند به مشروب رو بیاورم. مدام سر چیزهای بی خودی بگو مگو می کنند. صبح هر چه تکانشان می دهی از خواب بیدار نمی شوند. انگار بختک رویشان افتاده. بیدار کردن پسر کوچیکه که به سختی دست و پنجه نرم کردن با یک خوک پرواره."
جک که آرام شد ه بود، خندید. ته مانده قهوه اش را نوشید. " برادر من هم مثل او بود. آسان تر بود که ولش کنی و بگذاری بخوابد."
"بعله، بعضی هاشون این جوری اند، لااقل تا وقتی که سر خانه و زندگی خودشان نرفته اند و مسئولیتی ندارند."
بتی با فنجانی قهوه و برشی پای برای جورج سر میزشان آمد و در حال ریختن قهوه توی فنجان جورج گفت: "الان داشتم به جک می گفتم که شرکت معدن، دنبال کارگر می گردد. می تواند حداقل زمستان را آنجا کار کند."
جورج ابرویش را بالا کشید و سگرمه هایش تو هم رفت، ولی تا وقتی بتی به آشپزخانه برنگشت چیزی نگفت.
"تو که نمیری، میری؟"
"درباره اش فکر می کنم."
"خدای من، مگر عقل نازنینت را از دست داده ای. من و تو _ ما دیگر جوجه بهاری نیستیم. کار توی اون تونل های جهنمی کار جوان هاست. حتی مناسب آنها هم نیست."
جک که معذب شده بود سرش را تکان داد.
"می دانم که به من مربوط نیست ولی به نظرم تو آدم خوبی هستی. پس خوب گوش کن. می دانی چرا در بدر دنبال کارگر می گردند؟"
"نع"
"از چندسال پیش که آتش سوزی شد. چهارده معدنچی مردند. بعضی هاشون جوری سوخته بودند که نمی شد شناسایی شان کرد. جسد شش نفرشان هرگز پیدا نشد. جک، دارم بهت می گویم، اصلاً ارزش این چند پنی ای را که به تو می دهند، ندارد."
"می فهمم. می دانم، ولی... خب، بد جوری دستم تنگه. نمی دانم چه جوری باهاش کنار بیام."
"می خواهی تا محصول بعدی گذران کنی، نه؟ پول بذر بهار را داری؟"
جک لبخند تلخی زد " اگر از حالا تا بهار چیزی نخوریم، بله."
"چند گونی سیب زمینی و هویج که کنار گذاشتین. نگذاشتین؟"
"البته."
"تا حالا گوزن شمالی شکار کردی؟"
جک سرش را تکان داد. " هیچ وقت شکارچی خوبی نبودم."
"خب ببین، این کار را باید بکنی. اگر گوشت یکیشان را توی انبار آویزان کنی خودت و زنت تا بهار مشکل خورد و خوراک ندارین. نمی گویم کیک و خاویاره ولی حداقل از گرسنگی نمی میرین."
جک توی فنجان خالی اش را نگاه کرد.
جورج گفت: "برای همه ما همین جور بوده. سال های اول دست آدم خیلی تنگه. حتی ممکنه حالتون از گوشت گوزن به هم بخوره ولی حداقل زنده می مونید."
"کاملاً درسته."
انگار که همه چیز حل شده، جورج با چند گاز بزرگ، شیرینی اش را خورد، دهانش را با دستمال پاک کرد، بلند شد و دستش را به طرف جک دراز کرد.
"بهتر است زودتر راه بیفتم، والا استرفکر می کند که تمام روز را یللی تللی کرده ام" دست دادنش محکم و دوستانه بود. " ولی چیزی را که بهت گفتم فراموش نکن. و هر وقت خواستی زمینت را آماده کنی ما با کمال میل به کمکت می آییم. دسته جمعی روزها زودتر می گذرند."
جک حرفش را تایید کرد. " خیلی ممنون."

جک تنهایی پشت میز نشسته بود و فکر می کرد. شاید انزوا طلبی و قاتی نشدن با دیگران، جوری که میبل حتی یک دوست زن هم نداشته باشد، اشتباه بود. اگر به شمال می رفت و میبل در زمین های واگذاری تنها می ماند، وجود همسر جورج برایش غنیمت بود.
حتماً میبل زیر بار نمی رفت و عهدشان را به او گوشزد می کرد. این که قرار بود همه این چیزها را پشت سر بگذارند و خودشان دو نفری، در انزوا زندگی کنند. مگر نه این که به خاطر سکوت و داشتن آرامش به اینجا آمده بودند! از وقتی که نوزادشان را از دست دادند، میبل پژمرده شده و توی خودش فرو رفته بود و تحمل شرکت در جمع خانواده های دیگر و شنیدن شوخی ها و غیبت کردن هایشان را نداشت. جک می دانست چرا. یاد زن های حامله ی فامیل افتاد که در مهمانی ها شکم هایشان را شادمانه جلو می دادند، یا نوزادانی که تازه متولد شده بودند و میان فامیل دست به دست می شدند. یاد دختر کوچولویی افتاد که دامن میبل را گرفته بود و به خیال این که مادرش است به او گفت: "ماما." و قیافه میبل را به خاطر آورد که انگار مورد نیشخند قرار گرفته است. البته جک به روی خودش نیاورد و جوری که انگار چیزی ندیده به گفتگویش با جمعی از مردهای فامیل ادامه داد.
پسر بزرگ بنسون ها در شرف ازدواج بود و به زودی نوزادی در خانه شان تاتی تاتی می کرد. به فکر میبل افتاد و لبخند تلخی که با دیدن این صحنه گوشه لبانش می نشست و برق گوشه چشمش که می توانست اشک شود، ولی هرگز نمی شد.
جک برای بتی سر تکان داد، سبدخالی را برداشت و به طرف گاری رفت.

فصل ۳

آسمان سربی، نفس را در سینه اش حبس کرده بود. ماه دسامبر داشت نزدیک می شد و هنوز برفی در دره نباریده بود. چند روزی می شد که هوا منفی بیست و پنج درجه فارنهایت بود. بدن میبل هنگامی که برای دانه دادن به مرغ ها بیرون می رفت، از شدت سرما بی حس می شد. سرما پوستش را می برید و استخوان لگن و قوزک پایش درد می گرفت. میبل افتادن چند دانه برف خشک را می دید ولی آنها باد روبه بودند، برفی که وزش باد رودخانه به صخره ها و کنده درخت ها می کوبید. مشکل می شد، برف کم پشت را از گل و لای نرم یخ زده ای که از سطح رودخانه بر می خاست و همه جا را می پوشاند، تشخیص داد.
جک می گفت مردم از این که برف نیامده خوشحالند _ ریل قطار پاک بود و معدن کار می کرد. ولی بقیه می ترسیدند یخ زدن دیر هنگام، بهار دیر هنگام به دنبال داشته باشد و کشت و کار را عقب بیندازد.
روزها کوتاه شده بود. روشنایی کم رنگ روز تنها شش ساعت دوام می آورد. میبل ساعات روز را در قالب کارهای یکنواخت و تکراری، برنامه ریزی کرده بود؛ شستشو، دوخت و دوز، پخت و پز، شستشو، دوخت و دوز، پخت و پز- در عین حال سعی می کرد خودش را مثل آن برگ زردی که زیر آب شناور بود، تصور نکند. روز شیرینی پزی شیرین ترین روزش بود و انتظارش را می کشید. آن روز، صبح زود از خواب بیدار شد و داشت ظرف آرد و روغن را پایین می آورد که دست جک را روی شانه اش حس کرد.
"احتیاجی نیست."
"چرا؟"
"بتی گفت که دیگر برایش پای نبرم."
"این هفته؟"
"نه، همیشه. قرار است خواهرش این کار را بکند."
"اوه. " میبل که از عمق سرخوردگی اش شگفت زده شده بود، ظرف آرد را به قفسه بازگرداند. پختن پای تنها نقشی بود که در اقتصاد خانواده اش ایفا می کرد، کاری که باعث غرورش می شد و درآمدزا هم بود.
"جک، بدون فروش پای اموراتمان می گذرد؟"
"یک کاریش می کنم. نمی خواهد خودت را ناراحت کنی."
میبل ناگهان یادش آمد که وقتی نیمه شب از خواب بیدار شد، جای جک کنارش خالی بود. او را توی آشپزخانه دید که زیر نور ضعیف شمع، نشسته و کاغذها را جلویش پهن کرده بود. میبل که گمان نمی کرد اتفاقی افتاده باشد دوباره به خواب رفته بود. ولی امروز صبح که نگاهش کرد، به نظر خیلی پیر و خسته می رسید. هنگام پایین آمدن از تخت ناله کرده بود و دستش را به کمرش گرفته بود و کمی خمیده راه می رفت. وقتی میبل حالش را پرسید، زیر لبی چیزی درباره اسب گفت و این که حالش خوب است. میبل می خواست ماجرا را بشنود ولی او ساکتش کرد و گفت ول کن، فقط ول کن.
میبل برایش باقیمانده های بیسکویت و تخم مرغ پخته آورد.
جک که داشت تخم مرغش را پوست می کند گفت: "جورج بنسون و پسرهایش امروز برای کمک در کشیدن تنه های درخت و صاف کردن زمین، به اینجا می آیند. " و ظاهراً توجهی به نگاه های پرسشگرانه میبل نکرد.
میبل پرسید: "جورج بنسون؟ و این جورج بنسون کیست؟"
"هووم؟ چی؟"
"تا حالا این مرد را ندیده ام."
"می دانم که قبلاً اسمش را برده ام." تخم مرغ را گاز زد و با دهان نیمه پر گفت: "می دانی، او و استر آن ور شهر، پایین رودخانه زندگی می کنند."
"نمی دانستم."
"چند ساعت دیگر سر می رسند. نگران ناهار نباش؛ ما تمام روز کار می کنیم، اما برای شام سه تا بشقاب اضافه بگذار."
"فکر کردم... با هم تصمیم گرفتیم... برای چی می آیند اینجا؟"
جک بدون این که حرفی بزند، از سر میز بلند شد و چکمه های چرمی اش را از کنار در برداشت. روی صندلی نشست، آنها را پایش کرد و خیلی سریع بندش را بست.
"میبل، انتظار داری چی بگم؟ من کمک لازم دارم. " سرش پایین بود و بند چکمه اش را می کشید تا محکم شود. " به همین سادگی. " پالتویش را از گل میخ برداشت و همچنان که بیرون می رفت، دکمه هایش را با عجله بست. انگار می خواست هر چه زودتر خانه را ترک کند.

جورج بنسون و پسرهایش یکی دو ساعت بعد رسیدند. پسر بزرگش به نظر هجده تا بیست ساله می رسید و پسر کوچکش سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت. میبل از پشت پنجره آنها را که جلوی انبار ایستاده بودند، تماشا می کرد و می دید که چگونه همه با هم دست دادند و جک با لب خندان به آنها خوش آمد گفت. مردها ابزار و وسایل را برداشتند و جلوی اسب هایی که جورج بنسون آورده بود، به سمت مزرعه به راه افتادند. آنها اصلاً به کلبه نیامدند. میبل منتظر شد تا جک رویش را برگرداند و مثل بعضی صبح ها که بیرون می رفت، برایش دست تکان دهد ولی این اتفاق نیفتاد.
غروب که شد، میبل چراغ ها را روشن کرد و برایشان غذا پخت. برای شام که آمدند سعی کرد رفتار مودبانه ای داشته باشد بدون این که زیادی دوستانه باشد. نمی خواست آنها را تشویق به رفت و آمد کند.
جک در موقعیتی بود که احتیاج به کمک داشت ولی نیازی به دوست و همسایه نداشتند. در غیر این صورت برای چه به اینجا آمدند؟ می توانستند در شهر خودشان بمانند و تا دلشان می خواست با این و آن معاشرت کنند. منظور این بود که در تنهایی به آرامش برسند. مگر جک این را نفهمیده بود؟
مردها که از راه رسیدند دو ثانیه هم به میبل مهلت ندادند. نه این که بی ادب باشند ولی جورج بنسون و پسرهایش مودبانه سری تکان دادند و شروع کردند به غذا خوردن؛ متشکریم خانم و لطفاً ظرف سیب زمینی را بدهید این ور میز و همه اینها بدون این که واقعاً به او نگاه کنند، بیشتر مدت بلند بلند با هم راجع به اسب ها و هوا و محصول صحبت می کردند. آنها راجع به ابزارهای خراب و ناقص و طرح لعنتی " زمین واگذاری" در این سرزمین رها شده، شوخی می کردند و جورج به خاطر فحش دادن هاشان روی پایش می زد و از میبل عذرخواهی می کرد و جک می خندید و پسرها دو لپی می خوردند. در تمام این مدت میبل پشت پیشخان آشپزخانه، کمی دورتر از نور پاشی چراغ های نفتی ایستاده بود.
او و جک قرار بود با هم شریک باشند. قرار بود زندگی جدیدشان را تنها با هم بسازند و حالا او با غریبه ها می گفت و می خندید در حالی که مدت های مدیدی بود که به او لبخند نزده بود.

غذا که تمام شد، جورج پسرهایش را از پشت میز بلند کرد و گفت که موقع رفتن به خانه است.
"مادرتان دلواپس می شود. " او از میبل برای شام عالی تشکر کرد. "می دانید، به جک هم گفتم که شما دو تا باید به ما سر بزنید. مطمئنم که استر از آشنایی با شما خوشحال می شود. بیشتر زمیندارهای این اطراف مردهای مجرد پیر هستند با رفتارهای ناشایسته. برای همین استر از داشتن یک همنشین زن خیلی خوشحال می شود."
میبل می توانست از آنها برای کمکشان تشکر کند و بگوید که برای ملاقات همسرش به آنها سر خواهد زد ولی چیزی نگفت. می توانست خودش را از دید آنها ببیند؛ زنی عصبی و از خود راضی، که از شرق آمریکا آمده و از اینجا خوشش نمی آید.
پس از رفتن جورج و پسرهایش، میبل روی بخاری هیزمی آب گرم کرد، ظرف ها را شست و از سر و صدای به هم خوردن آنها احساس رضایت کرد. ولی خشمش موقعی فروکش کرد که دید جک از خیلی وقت پیش، همان جا روی صندلی خوابش برده و او را با سر و صدا و کار های بی ثمرش تنها گذاشته است.
میبل با پیشبندش دوطرف لگن آب کثیف ظرفشویی را گرفت و دستگیره در را با آرنجش کشید، در را باز کرد و بیرون رفت. از زمین سفت حیاط گذشت و آب را داخل مسیل کوچک پشت خانه ریخت. بخار دور و برش را گرفت و آهسته پایین نشست. بالای سرش ستاره ها دور بودند و مثل شبرنگ برق می زدند. آسمان شب به نظر بی رحم می آمد. میبل گذاشت هوای سرد بینی اش را پر کند و پوستش را بگزد. اینجا، نزدیک کلبه هوا آرام بود، ولی می توانست صدای باد و غرش رودخانه ولورین را بشنود.

چند روز گذشت تا جک دوباره اسم بنسون ها را به زبان آورد، ولی جوری عنوان کرد که ا نگار دارد گفتگوی نیمه تمامی را ادامه می دهد. " جورج برای نهار روز شکرگزاری دعوتمان کرد. بهش گفتم که تو از آن پای خوشمزه ات درست می کنی و برایشان می بری. دلش برای پای تو تنگ شده، چون دیگر توی هتل گیرش نمی آید."
میبل نه موافقت کرد، نه مخالفت و نه چیزی پرسید. تعجبش از این بود که جک از کجا مطمئن بود که او حرف هایش را شنیده باشد.
همچنان که کتاب آشپزی اش را ورق می زد تا تصمیم بگیرد چه نوع پایی درست کند، یاد روزهای شکر گزاری در دره رود الگنی(۳) ا فتاد. جایی که عمه ها، خاله ها، عموها، پدر بزرگ و مادر بزرگ، نوه ها و همسایه ها و دوستان خانواده جک، در مزرعه خانوادگی جمع می شدند. آن روزها بدترین روزهای زندگی میبل بودند. او حتی در کودکی از شلوغی گریزان بود، ولی بزرگ تر که شد فهمید که اصلاً تاب شنیدن متلک و فضولی دیگران در زندگی اش را ندارد. موقعی که مردها در باغ های میوه قدم می زدند و در مورد کسب و کار صحبت می کردند، میبل درگیر بحث های زنانه زایمان و مرگ می شد که با هیچکدامشان راحت نبود به خصوص وقتی که به موضوعی برای وقت گذرانی مبدل می شد. و در پشت همه این وراجی ها گوشه و کنایه و زخم زبان بود که به او زده می شد، برای این که نتوانسته بود نوزادی طبیعی به دنیا بیاورد و نگه دارد. همه اینها را پشت سرش و آهسته زمزمه می کردند و به محض آمدنش ساکت می شدند. در ورای این زمزمه ها این نکته نهفته بود که جک باید زن قوی تری می گرفت، زنی که از کار زیاد نمی هراسید و لگنش برای پرورش نوزاد مناسب تر بود؛ این روشنفکرها شاید بتوانند درباره سیاست و ادبیات سخنرانی کنند، ولی آیا می توانند بچه به دنیا بیاورند؟ ببینید چه جوری راه می رود، شق و رق مثل چوب. انگار نمی تواند دماغش را بیشتر از این سربالا بگیرد، و اوه _ با این اندام ظریف مریف! و آن قدر ازخودراضی است که حاضر نیست بچه یتیمی را بزرگ کند.
میبل می توانست به بهانه این که می خواهد هوای تازه بخورد، عذرخواهی کند و برود بیرون، ولی با این کار فقط بهانه دست عمه خانم فضول ویا جاری های دلسوزش می داد که از سر خیر خواهی به او تذکر دهند که به خاطر خودش هم شده، باید کمی بیشتر با دیگران بجوشد تا شاید خودش را در دل خانواده جک جا کند.
شاید تصور بنسون ها هم همین باشد. به نظر آنها هم، او توان کنار آمدن با زندگی طاقت فرسای یک مهاجر در سرزمین آلاسکا را ندارد و شاید هم او را زنی سرد و باری بر دوش جک بدانند. هنوز هیچی نشده بیزاری وجودش را پر کرد. فکر کرد به جک بگوید که مریض است و نمی تواند به خانه بنسون ها برود. ولی صبح زود روز شکر گزاری حتی زودتر از جک بیدار شد، چوب های بیشتری توی بخاری انداخت و شروع به پهن کردن خمیر کرد. یک پای گردو با دستور پخت مادرش می پزد و یک پای با سیب خشک. آیا دو تا پای کافی بود؟ او دیده بود که پسرها چه جوری غذا را می بلعند و بشقابشان را بی هیچ زحمتی خالی می کنند. شاید بهتر بود سه تا درست کند. اما اگر خمیر سفت شود و یا اگر گردو یا سیب دوست نداشته باشند، چی؟ دیگربرایش مهم نبود بنسون ها چه فکری درباره اش می کنند، با این حال نمی خواست وجهه اش پیش آنها خراب شود. شاید رفتارش خشک و خودپسندانه باشد ولی در پختن پای نظیر ندارد.
در حالی که شیرینی ها در اجاق هیزمی می پختند، میبل لباس نخی ضخیمی انتخاب کرد که امیدوار بود مناسب باشد. اتو را روی اجاق گذاشت. می خواست خوش لباس باشد ولی نه خیلی شیک، مثل خانم های شهری. وقتی حاضر شد و پای ها هم پختند برای خودش و جک پتو و چیزی که بتوانند با آن صورتشان را بپوشانند، برداشت. سفری طولانی و سرد، توی گاری روباز در پیش داشتند.
بعد از این که جک آب و غذای حیوانات را داد و افسار اسب را بست، میبل کنارش روی صندلی نشست و پای های گرمی را که توی حوله پیچیده شده بودند، روی دامنش نگه داشت. لرزی هیجانی در وجودش دوید. هر اتفاقی هم که در خانه بنسون ها بیفتد بهتر از ماندن توی کلبه است. برایش خوب بود که هوایی عوض کند. هفته ها می شد که از خانه بیرون نرفته بود. برای جک هم خوب بود. او نوچ نوچ می کرد و افسار اسب را آهسته تکان می داد و همچنان که از میان کوره راه وسط زمینشان می گذشتند، قسمت هایی را که با کمک بنسون ها برای کشت آماده کرده بودند، به میبل نشان می داد و از برنامه هایی که برای بهار داشت، می گفت. جک برایش تعریف کرد که چه طوری اسبش با دیدن یک روباه قرمز شیهه کشید و سم بر زمین کوبید و کم مانده بود او را به زمین بزند.
میبل دست در بازوی شوهرش انداخت.
"پس خیلی کار انجام دادی."
"بدون کمک بنسون ها ممکن نبود."
"اسب های بارکش فوق العاده ای دارند. این حیوان پیششان هیچ است." افسار را به آرامی تکان داد.
"همسرش را دیده ای؟"
"نع. فقط جورج و پسرهایش را دیده ام. جورج، جوان که بود، در معدن طلا کار می کرد. با استر که آشنا شد و ازدواج کردند تصمیم گرفتند در اینجا ساکن شوند و تشکیل خانواده دهند. " جک پس از کمی تردید، گلویش را صاف کرد و گفت: "به هر حال به نظر آدم خوبی می رسد. به من که خیلی کمک کرده."
"آره. همینطوره."
به خانه بنسون ها که رسیدند، دیدند یکی با بوقلمون سر بریده ای که هنوز بال بال می زد، از انبار بیرون آمد. ابتدا میبل خیال کرد جورج است ولی شخصی که از انبار بیرون آمد، خیلی کوتاه تر از جورج بود و موی بافته خاکستری اش از زیر کلاه پشمی بیرون افتاده بود.
جک گفت: "باید خود استر باشد."
"فکر می کنی همسر جورج است؟"
زن چانه اش را به علامت خوش آمد گویی بالا برد و به کشتی گرفتن با بوقلمون ادامه داد. جلوی پایش پر خون بود.
"شما بروید تو، پسرها برای بستن اسب کمکتان می کنند."
جک با جورج و پسر کوچکش بیرون رفتند و میبل تنهایی پشت میز شلوغ پلوغ آشپزخانه نشست. دست هایش را روی دامنش گذاشت و شق و رق روی صندلی نشست و فکر کرد قرار است کجا شام بخورند! میز انباشته بود از کاتالوگ، شیشه های شسته خالی و تاقه های پارچه. بوی تند کلم پخته و توت جنگلی، همه جا را پر کرده بود. کلبه بنسون ها خیلی بزرگ تر از کلبه خودشان نبود ولی زیر شیروانی فضایی وجود داشت که احتمالاً محل خوابشان بود. شکل کلبه شان نامتعارف و عجیب بود، کف اتاق به یک سمت شیب داشت و گوشه های اتاق کج بودند. لبه پنجره ها با سنگ و جمجمه حیوانات و گل های وحشی خشک، تزیین شده بود. میبل بدون این که حرکت کند همه جا را از نظر گذراند.
میبل با صدای به هم خوردن در، از جا پرید.
"پرنده لعنتی. آدم خیال می کنه این قدر سرش می شه که تسلیم بشه. ولی نه. باید پدر آدم را در بیاره حتی وقتی سر به تنش نیست."
"اوه، خدای من. می توانم کمکی بکنم."
زن با همان چکمه های کثیف خونی، شلنگ اندازان از کنار میز رد شد و بوقلمون را روی پیشخان انداخت. ظرف آرد با سر و صدا روی زمین افتاد. استر لگدی به آن زد و رویش را به میبل که دستپاچه شده و اندکی ترسیده بود، کرد و خندید و دست خونی اش را دراز کرد.
"میبل؟ درسته، میبل؟"
میبل سرش را پایین آورد و دستش را در دست های نیرومند او گذاشت.
"منم استر هستم. ولی فکر کنم تا الان خودت فهمیده باشی. خوشحالم که بالاخره به خانه ما آمدید."
استر زیر پالتو پشمی اش یک بلوز گلدار، و لباس کار یکسره مردانه، پوشیده بود. روی صورتش لکه های خون بود. کلاه پشمی را از سرش بیرون کشید و تارهای موی وز وزی اش پیدا شدند. گیس بافته اش را انداخت پشتش و یک قابلمه بزرگ را پر آب کرد.
"حتماً خیال می کنی با این همه مردی که دور و برم هستند، یکی پیدا می شود که برایم بوقلمون بکشد و پرش را بکند. ولی من از این شانس ها ندارم."
"مطمئنید که کمکی از دست من بر نمی آید؟" میبل فکر کرد شاید استر از ظاهرش یا از شلوغی و نا مرتبی اتاق عذر خواهی کند. توضیحی بدهد یا دلیلی بیاورد.
"نه راحت باش. فکر کن توی خانه خودت هستی. اگر بخواهی می توانی تا من دارم این لعنتی را توی فر می گذارم، برایمان چای درست کنی."
"اوه، حتماً. متشکرم."
"می دونی پسر کوچکمون کجا رفته و چکار کرده؟ خودمون چند تا بوقلمون، فقط به خاطر یک همچین مراسمی، پرورش می دیم. اون وقت اون رفته دوازده تا سیاه خروس آلپ شکار کرده و از من می خواد برای ناهار شکرگزاری بپزم. دوازده تا سیاه خروس آلپ به چه دردم می خوره؟ اگر قرار بود اینها را بخوریم پس برای چی بوقلمون پرورش دادیم؟"
انگار که منتظر بود میبل چیزی بگوید، به او نگاه کرد.
"من... من اصلاً نمی دانم. تا حالا سیاه خروس آلپ نخوردم."
"خب، بدک نیست ولی تا جایی که به من مربوط می شود برای روز شکرگزاری فقط باید بوقلمون خورد."
"من برای دسر پای آوردم. گذاشتمشان روی صندلی. نمی دانستم کجا باید بگذارمشان."
"عالیه. من حتی وقت نداشتم به دسر فکر کنم. جورج می گوید بتی احمق بود که شیرینی های تو را نخواست. اون عاشق پای های توست. هرچند که با خوردنش چاق تر می شه. شکمشو دیدی؟"
دوباره انگار که منتظر جواب است، به میبل نگاه کرد.
"اوه، من..."
خنده استر یک قهقهه تکان دهنده بود.
"مدام بهش می گم اگر تو نباشی بتی باید رستورانش را ببنده. عواقبش هم که داره خودش رو نشان می ده."

نظرات کاربران درباره کتاب دختر برفی

آخرش می‌میره
در 3 هفته پیش توسط ساده کاوه