فیدیبو نماینده قانونی نشر نفیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا موسم باران

کتاب تا موسم باران

نسخه الکترونیک کتاب تا موسم باران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تا موسم باران

آنا چترش را بالا گرفت و با اضطراب به دست‌فروش‎هایی نگاه کرد که از یخ‎دربهشت تازه تا ماهی سرخ‎شده‎ی تند، همه‌چیز می‎فروختند. میوه‎هایی با ظاهر عجیب‎وغریب هم بود، و ساری‎های حریر و کتاب و جواهرات؛ و در پشت پنجره‎های اُرُسی زیبا، زنانی بودند که چشم‎هایشان را بر سر قلاب‎‎دوزی شال‎های ابریشمی ظریف می‎گذاشتند. در جایی که بوی چوب صندل در هوا پیچیده بود، عطارها از فروش روغن‎ها و معجون‎هایی با رنگ‎های عجیب‎وغریب، جیب‎هایشان را حسابی پُر می‎کردند. دیوید به آن روغن‎ها می‎گفت روغن مار، هرچند آنا فهمیده بود که بعضی‎هایشان را از مارمولک‎های لِه‎شده به‌دست ‌می‎آورند و رنگشان هم از انار است. گفته می‎شد اینجا در قلب شهر، هرچه هوس کنی پیدا می‎کنی. هرچه هوس کنی! آنا فکر کرد عجب کنایه‎ای. به‌سمت نقطه‎ای چرخید که بنا بود به‎زودی فرماندار و همسرش بر پشت فیلی در آن حاضر شوند. دیوید، شوهر آنا، که معاون بخش‎دار بود، با غرور به همسرش گفته بود که او هم یکی از پنجاه‎وسه نفری است که انتخاب شده‎اند تا سوار بر فیل، درست پشت سر فرماندار در جلوی صف حرکت کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر نفیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تا موسم باران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش‎گفتار

دهلی، هندوستان، ۲۳ دسامبر ۱۹۱۲

آنا فریزر(۱) روی بالکن پُرنقش‎ونگار یکی از عمارت‎های کنار راه ایستاد. ساعت یازده صبح بود و خیابان‎ها شسته و روغن‎پاشی شده بودند، ولی هنوز هم گرد و غباری که در باد می‎چرخید، چشم‎های جمعیتی را که در حال گرد آمدن بودند، آزار می‎داد. ردیف‎های درختان پُرشمار افرا(۲) و انجیر هندی(۳) در مرکز چاندِنی‎چُوک(۴) کهن‎سال، گویی به نشانه‎ی نافرمانی و اعتراض، در باد به‎شدت تکان می‎خوردند، و بر فراز جاده‎های باریکی که از میدان اصلی خارج می‎شد، صدای قارقار و جیغ کلاغ‎ها در فضا طنین‎انداز بود.
آنا چترش را بالا گرفت و با اضطراب به دست فروش‎هایی نگاه کرد که از یخ‎دربهشت تازه تا ماهی سرخ‎شده‎ی تند، همه چیز می‎فروختند. میوه‎هایی با ظاهر عجیب‎وغریب هم بود، و ساری‎های حریر و کتاب و جواهرات؛ و در پشت پنجره‎های اُرُسی زیبا، زنانی بودند که چشم‎هایشان را بر سر قلاب‎‎دوزی شال‎های ابریشمی ظریف می‎گذاشتند. در جایی که بوی چوب صندل در هوا پیچیده بود، عطارها از فروش روغن‎ها و معجون‎هایی با رنگ‎های عجیب‎وغریب، جیب‎هایشان را حسابی پُر می‎کردند. دیوید به آن روغن‎ها می‎گفت روغن مار، هرچند آنا فهمیده بود که بعضی‎هایشان را از مارمولک‎های لِه‎شده به دست می‎آورند و رنگشان هم از انار است. گفته می‎شد اینجا در قلب شهر، هرچه هوس کنی پیدا می‎کنی.
هرچه هوس کنی! آنا فکر کرد عجب کنایه‎ای.
به سمت نقطه‎ای چرخید که بنا بود به‎زودی فرماندار و همسرش بر پشت فیلی در آن حاضر شوند. دیوید، شوهر آنا، که معاون بخش‎دار بود، با غرور به همسرش گفته بود که او هم یکی از پنجاه‎وسه نفری است که انتخاب شده‎اند تا سوار بر فیل، درست پشت سر فرماندار در جلوی صف حرکت کنند. بنا بود مرکزیت حکومت بریتانیا از کلکته به دهلی واگذار شود، و آن روز روزی بود که لُرد هاردینجِ(۵) فرماندار، با حضوری تشریفاتی در آن شهر قدیمی و دیوارکشیده، به این معاهده رسمیت می‎داد، حضوری که از ایستگاه راه‎آهن دهلی در جاده‎ی کویینز(۶) آغاز می‎شد.
آنا، هم صدای قناری‎ها و بلبل‎هایی را که در ده‎ها قفس، زینت‎بخش ویترین مغازه‎های پایین بودند، تشخیص می‎داد و هم صدای گوش‎خراش ترامواهای شهری ای را که در دوردست حرکت می‎کردند. بعد همان‎طور که آن جمعیت عظیم در حال گرد آمدن بود، آنا به ازدحام رنگ‎های شرقی نگاه کرد. دخترش، اِلایزا،(۷) را صدا زد.
«زود بیا، عزیزم. تا چند دقیقه‎ی دیگر می‎رسند.»
الایزا آرام نشسته بود و مطالعه می‎کرد تا وقت بگذرد، ولی وقتی صدای مادرش را شنید به‎سرعت بیرون آمد.
«کجا؟ کجا؟»
آنا گفت: «سر آورده‎ای؟ دوباره. صبر داشته باش.» و بعد به ساعتش نگاه کرد. یازده‎ونیم.
الایزا سرش را تکان داد. خیلی وقت بود که منتظر بود و تحمل این حجم بی‎سابقه از هیجان، برای یک بچه‎ی یازده ونیم ساله واقعاً سخت بود.
الایزا گفت: «فکر کنم دیگر تقریباً وقتش شده بابا را ببینیم.»
آنا آهی کشید و گفت: «یک نگاه به خودت بینداز. لباست چروک شده.»
الایزا به پیراهن سفید و چین‎دارش نگاه کرد که مخصوص امروز دوخته شده بود. تمام تلاشش را کرده بود تمیز نگه‎اش دارد، ولی آبش با پیراهن‎هایش توی یک جوی نمی‎رفت. نه اینکه سعی نمی‎کرد تمیز نگه‎شان دارد، ولی همیشه کلی کارهای جالب پیش می‎آمد. خوشبختانه پدرش اهمیتی به سرووضع به‎هم‎ریخته‎ی او نمی‎داد. الایزا دیوانه‎وار عاشق پدرش بود؛ پدری خوش‎پوش و شوخ، که همیشه برای او آغوش گرمی داشت و آب‎نبات کاغذپیچ‎شده ای که لابه‎لای کُرک‎های ته جیب پیراهنش جا خوش کرده بود.
بریتانیایی‎ها با آن لباس‎های بی رنگ وروی نخ و کتان، پشت سر بومی‎ها، روی سکوهای دو سمت خیابان نشسته بودند، و در مقایسه با آن‎ها بی‎رنگ‎ورو به نظر می‎آمدند. بااینکه روز باشکوهی بود، آنا مدام در این فکر بود که انگار بسیاری از هندی‎ها به موضوع بی‎علاقه‎اند، که البته شاید به خاطر باد بسیار سردی بود که از سمت هیمالیا می‎وزید. دست‎کم بریتانیایی‎ها به‎قدر کافی هیجان‎زده بودند. آنا از بوی زنجبیل و کره‎ای که در هوا پیچیده بود بینی‎اش را چین داد، با انگشت‎هایش روی نرده‎ها ضرب گرفت، و کماکان منتظر ماند. وقتی دیوید به آنا پیشنهاد داده بود که با او به هند بیاید، کلی قول و قرار گذاشته بود، ولی هر سال که می‎گذشت، هندوستان از چشم آنا بیشتر می‎افتاد. آن پایین، بچه‎های بی‎قرار به حال خود رها شده بودند. کودک نوپایی از صف خارج شده بود و در مسیری قدم گذاشته بود که بنا بود رژه‎روندگان از آن بگذرند و به سمت قلعه بروند.
آنا سعی کرد بفهمد مادر آن بچه کیست. فکر کرد چه مادر بی‎ملاحظه‎ای که اجازه داده بچه‎ای به آن کوچکی آن همه از او دور شود. چشمش به زنی افتاد که دامنی به رنگ سبز زمردی روشن و شالی به همان رنگ به تن داشت و همان‎طور که چشم به بالکن دوخته بود، گویی در افکارش غوطه می‎خورد. به ذهن آنا رسید شاید او مادر آن بچه باشد. آن زن انگار داشت تقریباً مستقیم به او نگاه می‎کرد، و وقتی نگاه‎هایشان به هم افتاد، آنا دستش را بالا برد تا او را متوجه وضعیت خطرناک بچه کند. ولی به‎محض آنکه این کار را کرد، زن نگاهش را پایین انداخت و راه افتاد تا بچه‎ی بازیگوشش را به پناه جمعیت برگرداند.
آنا همان‎طور که سیل روان جمعیت را در آن پایین تماشا می‎کرد، خوشحال بود که از انبوه عجیب‎وغریب عجوزه‎های بی‎دندان با سر و صورت‎های پوشیده، گدایان تنها و بی‎کس در پتوهای نخ‎نما، فروشندگانی از هر قماش با بچه‎هایشان، و نیز ساکنان محلی که خودشان را در شال‎هایی پیچیده بودند و انگار همه بر سر هم داد و فریاد می‎کردند، دور ایستاده. گربه‎ها در خیابان‎ها پرسه می‎زدند، مردم سرهایشان را بالا گرفته بودند تا به خیل کبوترها در لابه‎لای شاخه‎های درختان نگاه کنند، مردان میان‎سال اطراف را با حالتی غرورآمیز تماشا می‎کردند، و هرازگاهی به دخترانِ به‎اصطلاح رقصنده نگاهی می‎انداختند، و صدای آواز خواندن کودکان در پس‎زمینه، دل آنا را کمی گرم می‎کرد.
آنا گریزی از این حس نداشت که گذشته‎ها در جای‎جای آن میدان قدیمی حضور دارد و تا مغز استخوان ساختمان‎ها هم نفوذ کرده. همه می‎دانستند رژه‎های پادشاهان درست در همین مکان صورت می‎گرفته، جایی که شاهزادگان مغول سوار بر اسب‎های رقصانشان می‎خرامیدند، و جایی که بریتانیایی‎ها درنظر داشتند امپراتوری قدرتمند دهلی نو را در آن بنا کنند. از سال قبل که پادشاه به دهلی آمده بود، صلح و آرامش برقرار بود، بدون حتا یک قتل سیاسی؛ بنابراین آن روز، انجام اقدامات احتیاط‎آمیزِ ویژه برای حفظ نظم و امنیت، ضروری به نظر نمی‎رسید.
آنا صدای شلیک گلوله‎هایی را شنید که ورود قریب‎الوقوع فرماندار را مژده می‎دادند. تفنگ‎ها دوباره غریدند و غریو مردم به آسمان رفت. حالا مردم از همه‎ی پنجره‎ها و بالکن‎ها آویزان شده و سرهایشان را به سمت آن شلیک‎های پیاپی چرخانده بودند. ناگهان حس غیرقابل‎وصفی به آنا دست داد، چیزی مثل پیش‎آگاهی از یک اتفاق، ولی در آن لحظه فقط سرش را تکان داد. نگاه دیگری به ساعتش انداخت، بعد چشمش به بزرگ‎ترین فیلی افتاد که تا آن روز دیده بود، با کجاوه‎ی نقره‎ایِ باشکوه و روبازی بر پشتش، تختی که لرد هاردینج و همسرش از روی آن، صحنه را تماشا می‎کردند. آن فیل آبی- خاکستری را به شیوه‎ی پُرزرق‎وبرق بومی آراسته بودند، نقش‎ونگارهای رنگارنگی بر تنش کشیده بودند و روی پشتش پوششی از مخمل و طلا انداخته بودند. رژه‎روندگان از کویینز گاردنز(۸) که مردم مجاز به تجمع در آن نبودند گذشته بودند و حالا با ورودشان به چاندنی‎چوک، صدای تشویق مردم داشت اوج می‎گرفت.
الایزا با فریادی که تلاش می‎کرد از صدای جمعیت بالاتر باشد گفت: «هنوز نمی‎توانم بابا را ببینم. اصلاً آنجا است یا نه؟»
«وای خدا، فکر کنم تو کم‎صبرترین بچه‎ی دنیا باشی، نه؟»
الایزا به خیابانی که یک‎دوجین بچه سعی می‎کردند در آن با فشار راهی به جلو باز کنند خیره شد. ابروهایش را بالا داد و گفت: «گمان نمی‎کنم. به آن‎ها نگاه کن، تازه پدرهایشان اصلاً توی رژه نیستند.»
بعد جست‎وخیزکنان دستش را به نرده‎ها گرفت و تا جایی که جرئت داشت به بیرون خم شد؛ و وقتی صف طولانی فیل‎ها کم‎کم از راه رسید، دیگر در پوست خودش نمی‎گنجید.
مادرش گفت: «مواظب باش. اگر مدام این طرف و آن طرف بپری، می‎افتی پایین.»
پشت سر فرماندار، دو بخشدار برگزیده و به دنبالشان شاهزادگان راجپوتانا(۹) و روسای پنجاب(۱۰) بر پشت فیل‎هایی به‎مراتب آراسته‎تر در حرکت بودند و سربازان بومیِ خودشان با شمشیر و نیزه و زره‎های تشریفاتی معمول احاطه‎شان کرده بودند، و به دنبال آن‎ها سایر اعضای حکومت بریتانیا سوار بر فیل‎هایی ساده‎تر حرکت می‎کردند. الایزا ترتیب آن‎ها را از بَر بود. پدرش لحظه‎لحظه‎ی آن روز را برایش توضیح داده بود و الایزا به او اصرار کرده بود زمانی که سوار بر فیل به زیر بالکنشان می‎رسد، مکثی کند و سرش را بالا بگیرد و برای او دست تکان بدهد. دیگر باد نمی‎وزید، خورشید درآمده و صبح فوق‎العاده‎ای آغاز شده بود. لحظه‎ی موعود فرارسیده بود.
آنا دوباره به ساعتش نگاه کرد. یازده و چهل‎ و پنج دقیقه. درست سرِ وقت. آن طرف خیابان، زن زمردی‎پوش حالا آن بچه‎ی کوچک را بغل کرده بود تا شاید بچه بتواند تماشا کند. آنا فکر کرد: حالا بهتر شد.
غریو بریتانیایی‎ها به هوا بلند شد، هورا می‎کشیدند و جاوید شاه می‎گفتند. وقتی لرد هاردینج به سلام‎های جمعیت جواب می‎داد، الایزا پدرش را دید. هیجان‎زده دست تکان داد، و وقتی فیل فرماندار چند قدم دیگر به جلو برداشت، دیوید فریزر حیوانش را مجبور به مکث کرد تا شاید بتواند خواسته‎ی دخترش را برآورده کند. ولی وقتی سرش را به سمت بالکن بالا گرفت تا دستی برای دخترش تکان دهد، انفجار مهیبی، درست مثل غرش یک توپ، جمعیت را لحظه‎ای به سکوت واداشت. انگار ساختمان‎ها به لرزه افتادند و تمامی رژه‎روندگان از فرط وحشت، درجا خشکشان زد. همان‎طور که ذرات ریزی در هوا به پرواز درمی‎آمد و دود سفیدی به آسمان برمی‎خاست، آنا و الایزا بهت‎زده تماشا می‎کردند. الایزا که حس می‎کرد انگار مشت محکمی به سینه‎اش نواخته شده، چشم‎های اشک‎بارش را مالید و به‎سرعت از کنار نرده‎ها دور شد. نمی‎توانست ببیند چه اتفاقی افتاده، ولی وقتی هوا لرزید و دود تا حدی فروکش کرد، مادرش نفس عمیقی کشید و آن را در سینه حبس کرد.
الایزا داد زد: «مامان، چی شده؟ دارد چه اتفاقی می‎افتد؟»
مادرش جوابی نداد.
«مامان!»
ولی انگار مادرش نمی‎توانست بشنود. تنها چیزی که الایزا می‎دانست این بود که چیزی در هوا به پرواز درآمده و حالا او نمی‎دانست چه کار باید بکند. به جمعیت گیج‎ومنگ نگاه کرد. چرا مادرش جوابش را نمی‎داد؟ الایزا آستین آنا را کشید و انگشت‎های او را دید که به نرده‎ها قفل شده و مفاصلش به رنگ سفید درآمده بود.
آن پایین، جمعیت خودش را با فشار به جلو رانده بود، و الایزا از میان ابری از غبار، سربازانی را دید که از هر طرف به سمت فرماندار می‎دویدند. بوی نامطبوع فلز سوخته و یک چیز شیمیایی، نفس کشیدن را سخت کرده بود. الایزا سرفه‎ای کرد و دوباره آستین مادرش را کشید.
جیغ زد: «مامان!»
ولی مادرش کاملاً خشکش زده بود و با صورتی سفید و چشمانی از حدقه درآمده خیره مانده بود.
در حالت غریبی از جمود، آنا انگار فقط می‎دانست در آن سمت خیابان، زن سبزپوش بیهوش بر زمین افتاده. الایزا هم آن زن را دیده بود ولی نمی‎دانست چرا مادرش مدام با انگشت او را نشان می‎دهد. تنها چیزی که می‎دانست این بود که احساس وحشتناکی در سینه‎اش دارد و می‎خواهد از ته دل گریه کند.
«مامان، حال بابا خوب است، نه؟»
بالاخره آنا متوجه او شد. «نمی‎دانم، عزیزم.»
و بااینکه انگار آنا نمی‎توانست چشم از زن آن سوی خیابان بردارد، شوهرش را دیده بود که روی صندلی‎اش تکانی خورده و بعد به جلو افتاده بود. بعد انگار لحظه‎ای دوباره صاف نشسته و حتا لبخندی به الایزا زده بود، ولی باز به جلو خم شده و این بار بی‎حرکت مانده بود. نوکری هم که چتر تشریفاتی را برای فرماندار نگه داشته بود، به پهلو افتاده و حالا از لابه‎لای طناب‎های کجاوه آویزان مانده بود.
الایزا فقط یک فکر در سر داشت، پدرش. حال پدرش خوب بود. باید خوب می‎بود. ناگهان فهمید باید چه کار کند، مادرش را رها کرد و روی پاشنه‎ی پا چرخید، از پله‎ها پایین دوید و به خیابان رفت، در آنجا محکم به پسر هندی جوانی خورد که چندان از خودش بزرگ‎تر به نظر نمی‎آمد. الایزا که از پیدا کردن کلمات مناسب درمانده بود، با ناباوری به آن پسر خیره شد و زیر لب گفت: «پدرم».
آن پسر دست او را گرفت و گفت: «دور شو. هیچ کاری نمی‎توانی بکنی.»
ولی الایزا باید پدرش را می‎دید. پسر را از خودش دور کرد و راهش را با فشار از میان جمعیت باز کرد. وقتی به جلوی جمعیت رسید، خشکش زد. فیل پدرش چنان وحشت‎زده بود که از زانو زدن امتناع می‎کرد، و الایزا، حیرت‎زده و نگران، مشغول تماشای افسر انگلیسی دیگری شد که نردبانی را روی صندوق چوبی یکی از مغازه‎های دوروبر گذاشته بود تا بتوانند پدرش را پایین بیاورند. او را پایین آوردند و روی پیاده‎رو خواباندند. بدنش به‎ظاهر سالم بود، ولی رنگش مثل گچ سفید شده و چشم‎هایش از شدت شوک گشاد شده بود. الایزا که داشت می‎دوید تا کنار پدرش زانو بزند، سکندری خورد و نزدیک بود نقش زمین شود. وحشت‎زده به پدرش خیره شد، بعد بازوهایش را به دور او حلقه کرد و پیراهنش از خون کسی که بیش از هر فرد دیگری در دنیا دوست داشت خیس شد.
یک نفر گفت: «بیچاره، هیچ شانسی نداشت. پیچ، میخ، سوزن گرامافون، شیشه. حرام‎زاده‎ها ظاهراً از این چیزها توی بمب کار گذاشته بودند. چیزی مستقیم رفته توی سینه‎اش. فکر کنم یک قلاب باشد. ولی حتا اگر لازم باشد باید خاک چاندنی‎چوک را به توبره بکشیم تا این به‎اصطلاح گروه آزادی را که مسئول این فاجعه است پیدا کنیم.»
الایزا که کماکان بازوهایش را دور پدرش حلقه کرده بود، دهانش را بر گوش او گذاشت و زمزمه کرد «دوستت دارم، بابا.» و از آن روز تا ابد به خودش می‎گفت پدرش حرفش را شنیده.
بعد، همان پسر جوان با صدایی بلندتر از همهمه‎ی فزاینده‎ی جمعیت به‎نرمی گفت: «خواهش می‎کنم، خانم، اجازه بدهید کمکتان کنم بلند شوید. او دیگر مرده.»
وقتی الایزا سرش را به سمت آن پسر بالا گرفت، همه چیز برایش مثل خواب بود.

فصل اول

«به دور از ما، در رویا و در زمان،
هندوستان به خاور باستانی روحمان تعلق دارد.»
- آندره مالرو،(۱۱) ضدخاطرات،(۱۲) ۱۹۶۷

۱

ایالت خودمختار جورایپور، راجپوتانا
در امپراتوری هند
نوامبر ۱۹۳۰

چشم الایزا تنها برای لحظه‎ای به نمای قصر افتاد. از درخشش آن حیرت کرد، سرابی پرداخته‎ی دست غبار بیابان، بیگانه و کمی ترسناک. باد از وزش افتاد، بعد دوباره وزیدن گرفت، الایزا چشم‎هایش را لحظه‎ای روی گستره‎ی لرزان شن‎ها بست. فارغ از اینکه چه اندازه از خانه فاصله دارد، و بی‎آنکه بداند سرانجام کارها چه خواهد شد، می‎دانست هیچ راه برگشتی نیست، و ترس را در عمق وجودش حس کرد. از وقتی کارش را به‎عنوان عکاسی حرفه‎ای شروع کرده بود، حالا در بیست ‎و نه سالگی این بزرگ‎ترین ماموریتش بود، اگرچه برایش مشخص نبود چرا کلیفورد سالتِر(۱۳) او را انتخاب کرده. البته سالتر توضیح داده بود به این دلیل بهتر است او از زنان قصر عکس بگیرد که خیلی از آن‎ها هنوز از غریبه‎ها، به‎ویژه از مردان، واهمه دارند. و فرماندار برای جلوگیری از تضاد منافع به‎طور خاص درخواست یک عکاس بریتانیایی کرده بود. الایزا بنا بود حقوق ماهیانه داشته باشد و درصورتی‎که کار را با موفقیت به پایان برساند، یک پول یک‎جا هم بگیرد.
چشم‎هایش را روی هوای غلیظ از درخشش شن‎ها و گرد و غبار باز کرد، قصر دوباره از چشمش پنهان شده بود، و آسمان صاف و آبی‎رنگ، بی‎رحمانه بر سرش حرارت می‎ریخت. محافظانش که او را به سمت شهر هدایت می‎کردند، برگشتند تا به او بگویند عجله کند. سرش را در برابر آفتاب سوزان خم کرد و همان‎طور که کیف دوربینش را به سینه‎اش فشار می‎داد دوباره به داخل ارابه‎ی شتری‎اش برگشت، مهم‎تر از هر چیز این بود که نگذارد شن‎ها به محموله‎ی ارزشمندش صدمه بزند.
وقتی به مقصدشان نزدیک‎تر شدند، الایزا سرش را بالا گرفت و قلعه‎ای را دید که بر قله‎ی کوه کشیده شده بود، درست مثل یک رویا. صدها پرنده در افق یاسی‎رنگ در اوج و فرود بودند، و رشته‎های صورتی‎رنگ ابرها بر آسمان بالای سرشان نقش‎هایی ظریف انداخته بود. الایزا که از فرط گرما تقریباً ازخودبی‎خود شده بود، سعی می‎کرد مقهور افسون آن قلعه نشود؛ هرچه نباشد، برای کار آمده بود. ولی وقتی بدنش را در برابر باد جمع کرد، انگار باد گذشته‎های دور را در ذهنش زنده کرد، شاید هم خاطرات اخیرتر خودش بود که گذشته‎ها را برایش تداعی می‎کرد.
وقتی آنا فریز با کلیفورد سالتر که یکی از پسرخوانده‎های شوهرش بود تماس گرفته بود، فکر می‎کرد شاید سالتر بتواند با روابطی که دارد، برای دخترش در دفتر یک مشاور حقوقی در سایرِنسِستِر(۱۴) کاری به‎عنوان کارمند دست‎وپا کند، یا چیزی از این دست. امیدوار بود شاید به این ترتیب‎ دخترش از حرفه‎ی عکاسی دست بردارد. همیشه می‎گفت اصلاً یک عکاس زن به درد چه کسی می‎خورد؟ ولی به درد یک نفر می‎خورْد، خود کلیفورد، که گفته بود الایزا می‎تواند بهترین باشد و برای کاری که او درنظر دارد کاملاً مناسب است. آنا نمی‎توانست اعتراض کند. بالاخره سالتر نماینده‎ی تاج‎وتخت بریتانیا بود و فقط به معاون ارشد امور سیاسی راجپوتانا یا اِی‎جی‎جی(۱۵) جواب پس می‎داد که حاکم غیرمستقیم همه‎ی ایالات خودمختار بود. او، سایر نمایندگان دولت بریتانیا، و افسران سیاسیِ جزء، همگی کارمندان اداره‎ی امور سیاسی بودند که مستقیماً زیر نظر فرماندار اداره می‎شد.
به این ترتیب‎ بنا بود الایزا یک سال تمام در قصری بماند که هیچ‎کس را در آن نمی‎شناخت. ماموریتش این بود که برای آرشیو جدید دولت بریتانیا که مرکز حکومتش بالاخره داشت از کلکته به دهلی منتقل می‎شد، از زندگی در آن ایالت خودمختار عکس‎هایی تهیه کند. ساختن دهلی خیلی بیش از حد انتظار طول کشیده بود، و جنگ همه چیز را به تاخیر انداخته بود، ولی حالا دیگر زمان موعود فرارسیده بود.
هشدارهای مادرش را درمورد بدبختی‎های مردم شنیده بود و حالا بچه‎های فقیری را می‎دید که داشتند بیرون دیوارهای بلند قصر در گِل‎ولای بازی می‎کردند. زن گدایی را دید که چهارزانو نزدیک گاو خفته‎ای نشسته بود و با چشم‎های بی‎روحش به روبه‎رو خیره شده بود. در کنار زن، داربستی از چوب بامبو به دیوار بلندی تکیه کرده بود و داشت به‎شکل خطرناکی می‎لرزید، و دو تخته‎چوبِ آن داشت درست بالای سر کودک برهنه‎ای که زیرش روی زمین چمباتمه زده بود، لق می‎خورد.
الایزا داد زد «بایست»، و وقتی ارابه داشت با سروصدای زیاد متوقف می‎شد، و درست در همان لحظه که یکی از تخته‎ها داشت از لای طناب‎هایش درمی‎رفت، از ارابه بیرون پرید. با قلبی که به‎شدت می‎تپید خودش را به بچه رساند و او را از مسیر خطر بیرون کشید. تخته‎چوب روی زمین افتاد و چندین تکه شد. کودک دوان‎دوان دور شد و ارابه‎ران شانه بالا انداخت. وقتی از جاده‎ی شیب‎دار بالا می‎رفتند الایزا از خودش پرسید این مردم چطور این‎قدر بی‎خیال اند.
چند دقیقه بعد، ارابه‎ران شروع به چانه زدن با نگهبان‎های بیرون قلعه کرد. بااینکه اوراق را به آن‎ها نشان داده بود، نگهبان‎ها همکاری نمی‎کردند. الایزا سرش را بالا گرفت و به نمای مهیب قلعه نگاه کرد، و به دروازه‎ی عظیمی که پهنایش برای عبور یک ارتش کافی بود: شترها، اسب‎ها و کالسکه‎ها. حتا شنیده بود که حاکم ماشین‎های متعددی هم دارد. ماشینی که الایزا با آن سفر می‎کرد خراب شده بود و ادامه‎ی سفر با ارابه‎ی شتری باعث شده بود حسابی خسته، تشنه و خاک‎آلود شود. این را در سوزش چشم‎ها و خارش پوست سرش حس می‎کرد. مدام خودش را می‎خاراند، ولی اوضاع فقط بدتر می‎شد.
سرانجام زنی که صورتش را با شال ظریفی پوشانده بود و فقط چشم‎های تیره‎اش پیدا بود در کنار دروازه‎ها ظاهر شد.
«اسمتان؟»
الایزا به او گفت که کیست و در برابر آفتاب نافذ بعدازظهر، با دستش روی چشم‎هایش سایه انداخت.
«دنبالم بیایید.»
زن با حرکت سر به نگهبان‎ها علامت داد، و نگهبان‎ها بااینکه عصبانی به نظر می‎رسیدند، به هردوی آن‎ها اجازه‎ی عبور دادند. از وقتی الایزا و مادرش هند را به قصدِ انگلستان ترک کرده بودند هیجده سال می‎گذشت. هیجده سال کاهش روزافزون فرصت‎ها برای آنا فریزر. ولی الایزا تصمیم گرفته بود آزاد باشد. برایش مثل تولدی دوباره بود، انگار دستی پنهان او را برگردانده بود، هرچند البته هیچ چیز پنهانی‎ای درباره‎ی کلیفورد سالتر وجود نداشت؛ که اگر وجود داشت شاید آدم جذاب‎تری می‎شد، ولی مردی معمولی‎تر از او پیدا نمی‎شد. موهای کهربایی کم‎پشت، و چشم‎هایی نمناک و نزدیک‎بین به رنگ آبی روشن داشت که او را کسالت‎بارتر می‎کرد، ولی بااین حال، او در سرزمین راجپوت‎ها، سرزمین قبایل جنگجو و اصیل ایالت‎های خودمختار بخش بیابانی امپراتوری هند، برای الایزا کاری دست‎وپا کرده بود و الایزا مدیونش بود.
پیش از آنکه از زیر چندین طاقی باشکوه بگذرند، الایزا تا جایی که می‎توانست خاک را از لباس‎هایش تکاند. خواجه‎ای او را از هزارتویی از اتاق‎ها و راهروهای کاشی‎کاری‎شده به سمت هشتی کوچکی برد. الایزا قبلاً درمورد این مردان اخته‎شده که لباس زنانه می‎پوشیدند چیزهایی شنیده بود و به خودش لرزید. زنانی که نگهبان هشتی بودند، بی‎آنکه چشم از الایزا بردارند، راه را بر او بستند تا نتواند از درهایی از چوب صندل که با عاج فیل منبت‎کاری شده بود عبور کند. ولی بعد از آنکه خواجه برایشان توضیحاتی داد، سرانجام به الایزا اجازه‎ی عبور دادند، و بعد تنهایش گذاشتند تا منتظر بماند. الایزا اتاق را از نظر گذراند؛ وجب به وجب اتاق را به رنگ نیلی زلالی درآورده و بر آن نقش‎ونگارهایی به رنگ طلایی زده بودند. گل‎ها، برگ‎ها و نقوش‎ اسلیمی از دیوارها بالا می‎رفت و سقف را درمی‎نوردید، و حتا کف سنگی اتاق با آبی هم‎رنگی فرش شده بود. باآنکه رنگ‎ها همه روشن بودند، کلیت اتاق حسی از ظرافت و زیبایی داشت. الایزا که دورتادورش به رنگ آبی بود، تقریباً حس می‎کرد تکه‎ای از آسمان شده.
آیا باید رسیدنش را به نحوی اعلام می‎کرد؟ مثلاً با یک سرفه‎ی مودبانه؟ یا با صدا زدن کسی؟ دست‎های مرطوب و چسبناکش را روی شلوارش کشید و کیفش را که از تجهیزات عکاسی حسابی سنگین بود روی زمین گذاشت، ولی بعد از لحظه‎ای تردید دوباره آن را برداشت. موهای گره‎خورده‎ی پشت گردنش، و شلوار نخی رنگ‎مرده و پیراهن سفید آهارزده‎اش که حالا دیگر وارفته بود، به حس بیگانگی‎اش با فضا دامن می‎زد. هرگز بااین همه طرح و رنگ راحت نبود. بیشتر عمرش را صرف تظاهر به راحت بودن با این و آن کرده بود، با مردم از چیزهای بی‎اهمیت حرف زده بود، و وانمود کرده بود از کسانی که برایش هیچ جذابیتی ندارند خوشش می‎آید. خیلی سعی کرده بود مثل سایر دخترها و بعدها مثل سایر زن‎ها باشد، ولی حس بیگانگی حتا در ازدواجش با الیور(۱۶) هم دست از سرش برنداشته بود.
در آن سوی هشتی آبی‎رنگ و در اتاقی به رنگ نارنجی براق، نور خورشید که از پنجره‎ی مستطیل‎شکلی به داخل جریان داشت، ذرات غبار معلق در هوا را روشن می‎کرد. کمی آن‎سوتر، الایزا می‎توانست کنج اتاق دیگری را ببیند؛ اتاقی به رنگ سرخ تیره که دیوارهای کنده‎کاری‎شده‎ی اندرونی از آنجا شروع می‎شد. می‎دانست اندرونی کاخ‎های سلطنتی راجپوتانا تا مدت‎ها برای مردان غیرسلطنتی ممنوع بوده‎اند. کلیفورد توضیح داده بود این اقامت‎گاه‎های زنان، یا به قول او حرمسراها، چطور در هاله‎ای از راز و ابهام فرورفته‎اند؛ و اضافه کرده بود که در این مراکزِ توطئه‎گری و شایعه‎سازی و شهوانیت‎های افسارگسیخته، «شانزده هنر زن بودن» را به همه‎ی زن‎ها می‎آموزند؛ و گفته بود آن زن‎ها علی‎رغم تلاش‎های افسران بریتانیایی اسبق بر او در راستای ریشه‎کن کردن اعمال جنسی زننده در اندرونی، درگیر روابط جنسی متعدد و فساد اخلاق می‎شدند؛ و چشمکی زده و اضافه کرده بود حتا با کشیش‎ها، شاید بیشتر از همه با کشیش‎ها.
الایزا کنجکاو بود بداند آن شانزده هنر چیست. شاید اگر از آن‎ها خبر داشت، در زندگی زناشویی‎اش موفق‎تر بود، ولی وقتی به یاد تنهایی‎اش در زندگی با الیور افتاد، نفسش را با صدای بلند بیرون داد.
عطر شرقی تهوع‎آوری که مطمئناً دارچین، احتمالاً زنجبیل و چیز شیرین و سرگیجه‎آوری در خود داشت، از اتاق سرخ‎رنگ به بیرون وزید و بر هر آنچه الایزا از اندرونی شنیده بود مهر تایید زد. الایزا از آن بو احساس خفگی کرد، دلش می‎خواست به سمت پنجره برود و پرده‎ی مواج را کنار بزند و به بیرون خم شود و نفسی بکشد.
بازوهایش داشت درد می‎گرفت، خم شد تا چمدان سنگینش را روی فرش بگذارد، می‎خواست این بار آن را به دیواری تکیه دهد که کنارش چراغی به شکلِ طاووس روی ستونی مرمرین قرار داشت. با شنیدن صدای سرفه‎ی بمی سرش را بالا گرفت و فوراً صاف ایستاد و چند تار مو را که از لای سنجاق سرهای حساب‎شده‎اش گریخته بود مرتب کرد. موهای پرپشت و بلندش داشت دوباره فر می‎خورد و نمی‎شد جلویش را گرفت. با دیدن شبح مرد بسیار قدبلندی که مقابل پنجره ایستاده بود احساس دلهره کرد.
مرد گفت: «بریتانیایی هستی؟» و الایزا که از انگلیسی بی‎نقص مرد حیرت کرده بود به او خیره ماند.
مرد قدمی به جلو برداشت و نور بر صورتش تابید. هندی بود و بسیار قوی‎هیکل. لباس‎هایش پوشیده از غباری به رنگ سرخ و نارنجی بود، و نوعی پرنده‎ی بزرگ با سرپوشی چرمی، روی آرنج راستش ایستاده بود.
الایزا گفت: «شما اجازه دارید اینجا باشید؟ مگر اینجا ورودی اندرونی نیست؟»
و به چشم‎های گودرفته و کهربایی مرد و مژه‎های بسیار تیره‎اش خیره شد و فکر کرد چرا آن مرد روی سرش عمامه ندارد. مگر همه‎ی راجپوت‎ها عمامه به سر نمی‎گذاشتند؟ پوست تیره‎ی مرد می‎درخشید، و موهای براق و شاه‎بلوطی‎اش که موج نرمی داشت از روی صورتش کنار زده شده بود.
بااینکه آن مرد بیشتر شبیه کولی‎ها یا نوازنده‎های دوره‎گرد بود، الایزا فکر کرد احتمالاً باید بازرگانی چیزی باشد، و چون دلش می‎خواست هرچه زودتر از شر او خلاص شود اضافه کرد: «فکر کنم باید دنبال ورودی بازرگان‎ها بگردید.» یک چکه عرق از زیر بغلش سرازیر شد؛ حالا دیگر فقط دست‎هایش چسبناک نبود.
همان لحظه زن هندی مسنی پا به اتاق گذاشت که لباس‎های سنتی به تن داشت: دامن بلندی که به آن گاگرا(۱۷) می‎گفتند، بلوزی تمیز و شالی چین‎دار و بزرگ به اسم دوپاتا، که وقتی راه می‎رفت موج برمی‎داشت و رنگ آن تلفیق ناهمگونی از قرمز گوجه‎ای، سبز زمردی و سرخ براق و رگه‎های طلایی بود، و بااین حال ترکیب چشم‎نوازی داشت. ابری از رایحه‎ی صندل از او برمی‎خاست و هاله‎ای از سکوت و آرامش احاطه‎اش کرده بود، و وقتی طنابی را در پشت ستون مرمرین کشید، چراغ طاووس‎گون جان گرفت و نور درخشانی به رنگ آبی و سبز بر دست‎هایش ریخت. بعد چند قدم به سمت الایزا برداشت، و درحالی‎که کف دست‎هایش را بر هم گذاشته بود و نوک انگشت‎هایش به سمت بالا بود، تعظیم مختصری کرد. ده‎ها انگشتر جواهرنشان در انگشت‎هایش داشت و به ناخن‎های مانیکورشده‎اش لاک نقره‎ای زده بود.
«ناماسکار، (۱۸) من لاکشمی(۱۹) هستم. شما عکاس هستید، دوشیزه...»
الایزا گفت: «من... الایزا فریزر هستم.» و سرش را نامطمئن از اینکه ادای احترامِ درستی باشد، فرودآورد. هرچه نباشد، آن زن، مادر حاکم جورایپور، و مهارانی یا ملکه بود. کلیفورد به الایزا گفته بود آن زن، زیبایی و هوشی افسانه‎ای دارد، و به همراه شوهر فقیدش، مهاراجه‎ی پیر، توفیق به‎روز کردن بسیاری از رسوم آن ایالت را داشته است. موهایش بافته شده و در پشت گردن کشیده و ظریفش جمع شده بود، استخوان‎های گونه‎اش برجسته بود و چشم‎های تیره‎اش می‎درخشید. الایزا دید آوازه‎ی زیبایی آن زن صحت داشته، ولی آرزو می‎کرد کاش از کلیفورد درباره‎ی آداب قصر توضیح بیشتری خواسته بود. همه‎ی چیزی که کلیفورد گفته بود این بود که مراقب بیدها و مورچه‎های سفید باشد، چون بیدها ممکن است لباس‎هایش را بخورند و مورچه‎ها اسباب و وسایلش را.
لاکشمی رو به مرد کرد و گفت: «و تو؟ می‎بینم دوباره آن پرنده را به داخل آورده‎ای.»
مرد با حسی خودمانی شانه بالا انداخت و ابروهای تیره و پهنش را بالا داد.
بعد گفت: «منظورت گادفری(۲۰) است؟»
«این دیگر چه اسمی است، آن هم برای یک شاهین؟»
مرد خندید و چشمکی به الایزا زد. «اسم استاد ادبیات کلاسیکم در ایتِن(۲۱) گادفری بود، که از قضا مرد خیلی خوبی هم بود.»
الایزا با تعجب گفت: «ایتن؟»
لاکشمی آه عمیقی کشید. «اجازه بدهید پسر دوم و خیره‎سرم را به شما معرفی کنم، جایانت سینگ راتور.»(۲۲)
«پسرتان؟»
لاکشمی با قیافه‎ی شیطنت‎باری گفت: «شما هر چیزی را که به‎تان می‎گویند تکرار می‎کنید، دوشیزه فریزر؟» ولی بعد لبخندی زد و ادامه داد: «اضطراب دارید، بنابراین قابل درک است. ولی خوشحالم که اینجا هستید تا از زندگی ما عکس بگیرید. به من گفته‎اند برای آرشیو جدیدی در دهلی است.»
وقتی حرف از حرفه‎اش شد، الایزا جان دوباره گرفت و با هیجان شروع به صحبت کرد. «بله، کلیفورد سالتر به دنبال عکس‎هایی خودمانی است تا واقعیت زندگی شما را نشان بدهد. مردم بسیاری مجذوب هند هستند و من امیدوارم شاید بتوانم چند تا از عکس‎ها را در مجلات عکاسی معتبر منتشر کنم. اگر بشود در فوتوگرافیک‎تایمز یا فوتوگرافیک‎ژورنال چاپشان کرد عالی می‎شود.»
«که این‎طور.»
«راهنمای کامل زندگی در یک ایالت خودمختار در گذر یک سال. خیلی مشتاق بودم اینجا بیایم. ممنونم که دعوتم کردید. قول می‎دهم توی دست‎وپا نباشم، ولی چیزهای زیادی هست که دلم می‎خواهد ببینم. راستی اینجا عجب نور فوق‎العاده‎ای دارد. موضوع فقط نور و سایه است. می‎دانید، مثل سیاه‎قلم. امیدوارم بتوانم...»
«بله، بله، حتماً. ضمناً درمورد پسرم باید بگویم که وقتی غبار بیابان را از لباس‎هایش پاک کند خواهید دید آن‎قدرها که الان به نظر می‎آید عبوس و ترسناک نیست.» بعد خندید و ادامه داد: «راستش را بگویید. اولش فکر کردید کولی است؟»
الایزا حس کرد از شرمِ لباس‎های غبارگرفته‎ی خودش دارد از گردن به بالا سرخ می‎شود، و فکر کرد آدم فقط در گرم‎ترین فصل سال نیست که احساس گرما می‎کند.
لاکشمی بینی‎اش را بالا کشید و گفت: «نگران نباشید. وقتی روزهای متمادی در بیابان می‎مانَد، هرکسی باشد همین فکر را می‎کند. سی‎ساله است و معتاد خطر، و حیات وحش را به ما آدم‎های متمدن ترجیح می‎دهد. تعجبی ندارد که تا حالا ازدواج نکرده.»
مرد با لحنی که به نظر الایزا تا حدی اخطارآمیز بود گفت: «مادر.» بعد رفت و پرده را کنار زد و با قیافه‎ای حاکی از بی‎علاقگی به پنجره تکیه داد.
کلافگی لاکشمی از پسرش، از لرزش چانه‎‎اش مشهود بود، ولی فوراً خودش را جمع‎وجور کرد و به سمت الایزا برگشت. «وسایلتان کجاست؟»
الایزا گفت: «این‎ها بخشی از وسایلم است. بقیه‎اش را دارند با ارابه می‎آورند.» و دستش را با حالتی مبهم در جهتی که فکر می‎کرد ارابه آنجا باشد حرکت داد.
«می‎گویم بیاورندشان به اتاقتان. شما همین جا می‎مانید تا بتوانیم مراقبتان باشیم.»
الایزا جا خورد، و لابد نگرانی در چهره‎اش دیده می‎شد، چون زن دوباره خندید و گفت: «شوخی کردم، عزیزم. شما آزادید هروقت دلتان می‎خواهد در قصر بیایید و بروید. ما خواسته‎ی نماینده‎ی دولت بریتانیا را موبه‎مو انجام می‎دهیم.»
«خیلی محبت می‎کنید.»
«ربطی به محبت ندارد. ما علاقه داریم هر زمان در توانمان باشد به دولت بریتانیا کمک کنیم. قبول دارم روابطمان در گذشته کمی تیره‎وتار بوده، ولی من در تلاشم تا نفوذم را روی دارودسته‎های خاصی در قصر به‎کار بگیرم. بگذریم، به‎قدر کافی از خودمان حرف زدم. همان‎طور که درخواست کرده بودید تاریک‎خانه‎ای خواهید داشت که به آب دسترسی داشته باشد، و خواهید دید که اتاق‎های شخصی‎تان بسیار راحت‎اند و چشم‎اندازی به یک حیاط بسیار زیبا و پُر از نخل‎های گلدانی دارند.»
«ممنونم. کلیفورد به من گفت که هماهنگی‎ها را با شما انجام داده. ولی راستش... انتظار یک جای کوچک برای خودم داشتم و بس.»
«حرفش را هم نزنید. درهرصورت مهمان‎خانه‎مان در شهر هم در حال نوسازی است. علاوه‎برآن، شاید ما حجاب را در جورایپور لغو کرده باشیم، ولی هنوز خیلی‎ها معتقدند زن‎ها باید چادر داشته باشند. نمی‎توانیم بگذاریم شما برای خودتان آزادانه بچرخید.»
الایزا گفت: «مطمئنم مشکلی برایم پیش نمی‎آید.» هرچند اصلاً مطمئن نبود.
«نه، عزیزم. بریتانیایی‎ها فکر می‎کنند خودشان به‎تنهایی مسئول این هستند که ما زن‎ها دیده شویم، ولی بگذار صریح بگویم که من همیشه فقط لفظاً به سنت حجاب احترام گذاشته‎ام، و بعد از اینکه مادرشوهرم از دنیا رفت، شوهرم فوراً به خواهش من برای برداشتن حجاب رضایت داد. تمکین و جهل زن‎ها برای اکثر مردها خوب است. البته خوشبختانه شوهر من چنین مردی نبود.»
«بیرون از دیوارهای قصر چه باید بکنم؟»
«همیشه یک نفر همراهتان باشد. و این مرا می‎رساند به اولین وظیفه‎تان. حالا که وارد ماه کارتیک(۲۳) شده‎ایم، جایانت با قلب مهربانش پیشنهاد داده شما را در سفری به نمایشگاه شترها در چاندرابهاگا(۲۴) همراهی کند. پس‎فردا. تعدادی از خدمه به دنبالتان خواهند آمد. مطمئنم پسرم از اینکه از زبان انگلیسی‎اش استفاده کند لذت خواهد برد و شما هم از نمایشگاه. در آنجا شترهایی در رنگ‎های مختلف خواهید دید و چهره‎های جذاب زیادی که می‎توانید ثبت کنید. و فردا به همراه آقای سالتر به یک مسابقه‎ی چوگان خواهید رفت.»
الایزا عصبی شده بود. هیچ علاقه‎ای به مسابقه‎ی چوگان یا نمایشگاه شتر نداشت. دلش می‎خواست زودتر جاگیر شود و کارش را شروع کند، خصوصاً قبل از اینکه همراه این شاهزاده جایی برود، البته اگر واقعاً شاهزاده به حساب می‎آمد. سعی کرد لبخند بزند ولی دهانش منقبض مانده بود. گفت: «امیدوار بودم اول قصر را ببینم.» و متوجه شاهزاده شد که با کنجکاوی نگاهش می‎کرد و شاهین هنوز روی بازویش بود.
شاهزاده گفت: «فکر کنم با یکی مثل خودت روبه‎رو شده‎ای، مادر.»
وقتی مرد داشت حرف می‎زد الایزا حس کرد چیز تازه‎ای در صدای او شنیده. آیا داشت او را مسخره می‎کرد؟ یا اینکه داشت سربه‎سر مادرش می‎گذاشت؟
لاکشمی گلویش را یه شکل بانومآبانه‎ای صاف کرد و الایزا حس کرد او روبه‎رو شدن با یکی مثل خودش را شدیداً نامحتمل می‎داند. «برای دیدن قصر، وقت زیادی دارید. ولی نمایشگاه را نمی‎شود از دست داد، هم حومه‎ی شهر را می‎بینید، و هم آنجا با ایندیرا(۲۵) آشنا می‎شوید. به ندیمه‎مان، کِری،(۲۶) می‎گویم اقامت‎گاهتان را نشانتان دهد.»
«باز به ایندیرا اجازه دادی تنها برود بیرون، مادر؟ این یعنی دردسر.»
«یک مرد قابل‎اعتماد و یک ندیمه همراهش فرستادم، ضمناً آن دختر شترها را خوب می‎شناسد.»
لابد خورشید حرکت کرده بود چون حالا دیگر پرتوهای کشیده‎ی نور روی زمین افتاده بود. لاکشمی روراست و دوست‎داشتنی بود ولی الایزا به‎خوبی حس می‎کرد نمی‎شود روی حرف او حرف زد. وقتی لاکشمی که یک ملکه‎ی تمام‎عیار بود از اتاق بیرون می‎رفت، آن مرد به‎شکلی کاملاً رسمی تعظیمی کرد. و حالا که الایزا او را برانداز می‎کرد، چهره‎ای قوی می‎دید با گونه‎هایی برجسته، درست مثل گونه‎های مادرش ولی بسیار مردانه‎تر، پیشانی بلند، و چشم‎هایی که مثل قبل، بافاصله و کهربایی بودند، به‎علاوه‎ی سبیل. وقتی شاهزاده با حالتی عبوس به الایزا نگاه کرد، الایزا نگاهش را پایین انداخت.
شاهزاده با آرامش گفت: «ما شما را دعوت نکردیم، بلکه تسلیم دستوری شدیم که می‎گفت باید به شما اجازه‎ی دسترسی به قصر را بدهیم و تا جاهای دیگر هم همراهی‎تان کنیم. بریتانیایی‎ها از این دستورها زیاد می‎دهند.»
«کلیفورد سالتر این دستورها را می‎دهد؟»
«طبعاً.»
«و شما همیشه اطاعت می‎کنید؟»
«من...» بعد مکثی کرد، و موضوع را عوض کرد، ولی الایزا به‎وضوح حس کرد او می‎خواسته چیزهای بیشتری بگوید. «مادرم یک شتر شکلاتی‎رنگ می‎خواهد.»
«مگر شتر شکلاتی‎رنگ هم وجود دارد؟»
«عمدتاً در چاندرابهاگا. از آنجا خوشتان خواهد آمد. بریتانیایی‎های کمی به آنجا می‎روند. ولی شما با موهای شتری‎رنگتان حسابی جا باز خواهید کرد.»
بعد لبخندی زد، ولی الایزا خودش را کمی جمع‎وجور کرد و دستش را روی موهایش کشید. «ترجیح می‎دهم فکر کنم موهایم عسلی‎رنگ است.»
«خب، اینجا راجپوتانا است.»
«و ایندیرا. می‎توانم بپرسم کیست؟»
«سوال خوبی است... فقط نوزده ‎سال دارد ولی کاملاً خودسر است. خواهید دید چقدر خوش‎عکس است.»
«خواهرتان است؟»
مرد برگشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. «نه، از بستگان نیست. یک مینیاتوریست بااستعداد است. یک هنرمند. اینجا تحت حمایت مادرم روزگار می‎گذراند.»
الایزا صدای بچه‎هایی را شنید که جایی در آن سوی پنجره می‎خندیدند و جیغ می‎کشیدند.
مرد گفت: «دخترهای برادرم هستند.» و بعد از آنکه برای آن‎ها دست تکان داد، دوباره برگشت تا به الایزا نگاه کند. «سه نازنین کوچولو، ولی برادرم پسر ندارد، و تا ابد شرمنده می‎ماند.»
زن میان‎سالی وارد اتاق شد و به الایزا علامت داد تا به دنبالش برود. الایزا کیفش را برداشت، احساس آزردگی می‎کرد. شاهزاده چطور توانسته بود درست روبه‎روی او چنین حرفی بزند؟ آیا واقعاً معتقد بود پسر نداشتن مایه‎ی شرمساری است؟
«بگذارید بماند. یک نفر برایتان می‎آوردش.»
«شاید فقط یک زن باشم ولی ترجیح می‎دهم خودم ببرمش.»
مرد سرش را کج کرد. «هر طور مایلید. پس‎فردا ساعت شش آماده باشید. زیاد که برایتان زود نیست؟»
«البته که نه.»
انگار داشت درباره‎ی الایزا زیادی موشکافی می‎کرد. «لباس زنانه هم دارید؟»
«اگر منظورتان پیراهن است، بله، ولی وقتی کار می‎کنم با شلوار خیلی راحت‎ترم.»
«مطمئنم از آشنایی بیشتر با شما لذت خواهم برد، دوشیزه فریزر.»
لبخند مداومش الایزا را بیش از حد تصور رنجاند. اصلاً این مرد مغرور کییست که بخواهد او را قضاوت کند؟ مردی تن‎پرور، ننر، و بی‎تردید بی‎هدف، درست مثل همه‎ی مردهای خاندان‎های سلطنتی هند. و الایزا هرچه بیشتر به این مسئله فکر می‎کرد، بیشتر می‎رنجید.
صبح روز بعد الایزا زود از خواب بیدار شد. پرده‎های اتاقش نازک بود و خورشید آن‎قدر درخشان بود که وقتی داشت از تختخواب بیرون می‎پرید و به سمت پنجره می‎رفت تا به بیرون نگاهی بکند، مجبور شد با دست روی چشم‎هایش سایه بیندازد. این احساس غریب را داشت که علی‎رغم همه‎ی این سال‎های میانی، چیزی از این کشور شرقی کماکان در خونش جریان دارد و در اعماق وجودش باقی است. بوی خاکش به‎تنهایی خاطرات دور را زنده می‎کرد، و او بارها در طول شب با این حس که انگار چیزی صدایش می‎کند از خواب بیدار شده بود. هوا رایحه‎ی شن‎های بیابان را همراه می‎آورد، و او در آن صبح سرد، با هر نفس احساس سرور و دلهره می‎کرد.
منظره‎ی حیاط درست همان‎طور بود که گفته شده بود و الایزا با دیدن میمون‎هایی که از درختی به درخت دیگر می‎پریدند و روی بزرگ‎ترین تاب‎هایی که به عمرش دیده بود بازی می‎کردند لبخندی بر لبش نشست. قصر که تنها بخشی از آن قلعه‎ی بسیار عظیم بود، روی نوک تپه‎ی ماسه‎سنگی ناهموار و وسیعی واقع شده بود که بر فراز آن شهر طلایی قرار داشت، و الایزا از دیدن چشم‎انداز پشت‎بام‎های مسطح در آن پایین، نفس در سینه‎اش حبس شد و بازوهایش را از فرط شوق به دور خودش حلقه کرد. خانه‎های مکعبی کوچک، نزدیک دیوارهای قلعه، پشت به پشت هم داده بودند و با رنگ اخرایی براقی می‎درخشیدند، ولی خانه‎های دورتر به‎تدریج در نقره‎ای پریده‎رنگی در افق محو می‎شدند، همان جا که شهر به انتها می‎رسید و بیابان آغاز می‎شد. انگار جعبه‎ی آب‎رنگ کودکی بود پُر از چشم‎نوازترین سایه‎روشن‎های طلایی و گل‎بهی در زیر آفتاب. درختان غبارگرفته، اینجا و آنجا در لابه‎لای خانه‎ها تا سرچشمه‎ی نور بالا می‎رفتند، و بر فراز تمام شهر، ابرهای بزرگی از پرندگان در اوج و فرود بودند.
هوا خنک بود، ولی الایزا حدس می‎زد موقع بعدازظهر دما به هفتاد و چند درجه‎ی فارنهایت یا حتا بالاتر برسد و کمی هم احتمال می‎داد باران ببارد. نمی‎دانست برای مسابقه‎ی چوگان باید چه لباسی بپوشد، ولی تصمیم گرفت پیراهن آستین‎بلندی به همراه یک دامن گاباردین ضخیم به تن کند. پیش از آنکه با کشتی به این سفر طولانی بیاید، ذهنش هفته‎ها درگیر این موضوع بود که برای آمدن به هند چه چیزهایی در چمدان بگذارد. کار چندانی از مادرش واقعاً برنمی آمد چون انگار فقط لباس‎های شبی را به خاطر می‎آورد که در زمان اقامتشان در هند و پیش از کشته شدن شوهرش، یعنی پدر الایزا، به تن می‎کرد. الایزا تقریباً چیزی از آن روزها به یاد نداشت ولی حتا حالا هم وقتی به پدرش فکر می‎کرد، بغضی راه گلویش را می‎بست.
آن روزها زندگی آسان نبود، و بعد، الایزا پس از مرگ شوهرش الیور، برگشته بود تا در وطنش زندگی کند، جایی که متوجه شده بود آنا مدام بطری‎های جین(۲۷) را مخفی می‎کند، معمولاً هم یا زیر تختخوابش یا زیر ظرف‎شویی آشپزخانه. آنا مصرانه کارهایش را انکار می‎کرد و گاهی اوقات حتا زیاده‎روی‎هایش را در نوشیدن به یاد نمی‎آورد. درنهایت، الایزا ناامید شده بود. بعد فهمیده بودند کلیفورد سالتر می‎تواند روی خوش سرنوشت باشد، و الایزا با آمدن به هند، قصد کرده بود گذشته‎ها را پشت سر بگذارد، ولی حالا اینجا بود و کماکان در فکر گذشته‎ها، نه فقط در فکر مادرش.
برگشت و به اتاقش نگاهی انداخت. بزرگ و دل‎باز بود، تختخواب پشت پرده‎ای قرار داشت، و گوشه‎ای از اتاق را به شکل نشیمن نُقلی‎ای درآورده بودند، با یک صندلی دسته‎دار بزرگ و مبلِ به‎ظاهر راحتی که از پشتش می‎شد از زیر یک طاقی گذشت و به اتاق غذاخوری کوچکی رفت. هیچ اثری از بید یا مورچه نبود. در دیوار مقابل تختخوابِ چهارستونه‎اش، طاقیِ تزئینی دیگری بود که به سمت حمام مجللی می‎رفت. دری که به تاریک‎خانه‎اش باز می‎شد بیرون و در راهروی تیره‎وتاری قرار داشت و الایزا خوشحال بود که به او اطمینان داده بودند فقط خودش کلید آن اتاق را خواهد داشت.
وقتی لباس‎هایش را بیرون می‎گذاشت، به ورودش در غروب روز قبل فکر می‎کرد، زمانی که خورشیدِ در حال افول، آسمان را به رنگ سرخ دل‎انگیزی درآورده بود. مدتی بود که زنگ‎های معبد در حال نواختن بود و دو دختر با کفش‎های اسکیت به‎سرعت از کنارش گذشته و تقریباً کله‎پایش کرده بودند. دخترها، جیغ‎کشان و خنده‎زنان، به زبان هندی از او عذرخواهی کرده بودند، و الایزا خوشحال از اینکه حرف‎هایشان را تا حدی متوجه شده است، شکرگزار دایه‎ی هندی پیری بود که زبان هندی را از او یاد گرفته بود. البته کلاس‎هایی که به‎تازگی رفته بود تا هندی دوباره در ذهنش زنده شود هم بی‎تاثیر نبود.
کمی بعد، خدمتکار بسیار مرتب و دستکش‎به‎دستی، با اونیفورم سفید و عمامه‎ی قرمز، برایش در یک سینی نقره، چند کاسه حبوبات پخته، برنج و میوه آورده بود، و او بعد از آنکه چمدانش را باز کرده بود، خوشحال از اینکه می‎تواند زودتر از معمول بخوابد، به تختخواب رفته بود. شاید اگر سروصدا آن‎قدر زیاد نبود، از شدت خستگی فوراً خوابش می‎برد، خستگی سفری طولانی از انگلستان و بعد هم آن مسافرت طاقت‎فرسا به دهلی، جایی که در آن مجدداً با کلیفورد ملاقات مختصری داشت، و بعد هم سفر یک‎روزه‎ای به جورایپور. ولی سروصدا واقعاً زیاد بود. موسیقی، خنده، صدای جیغ‎های پرنده‎ها، قورقور قورباغه‎ها و بچه‎هایی که تمام‎وقت بیدار بودند: همه‎ی این صداها از پنجره‎ی اتاقش به داخل می‎آمد، به‎علاوه‎ی جیغ طاووس‎ها که بیشتر شبیه جیغ گربه بود، و همه‎ی این سروصداها در تمام طول شب ادامه داشت.
با کلافگی بیدار مانده و دراز کشیده بود، آن هم در سرمستی یکی از شب‎های جورایپور: طبل‎ها، نی‎ها، و دودی که در هوا می‎پیچید. ولی بیش از هر چیز، شور مداوم زندگی بود که علی‎رغم فقر و دنیای خشن بیابان، در تمام لحظه‎ها جاری بود.
او که نمی‎توانست جلوی پرواز ذهنش را بگیرد، به یاد پدر و شوهرش افتاد. آیا هرگز می‎توانست خودش را به خاطر اتفاقی که افتاده بود ببخشد؟ اگر می‎خواست از این تنها فرصت زندگی‎اش استفاده کند، راهی جز این نداشت، نمی‎خواست دست‎ازپادرازتر پیش مادرش برگردد. جرئت نمی‎کرد بپذیرد که چیزی را از نو در درون خودش پیدا کرده است، همان چیزی که روزی که آنجا را به قصدِ انگستان ترک کرده بودند، گم کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تا موسم باران