فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب محاکمه

کتاب محاکمه

نسخه الکترونیک کتاب محاکمه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب محاکمه

صبح روزی که قاضی به هیئت‌منصفه توضیحات و دستورات لازم را داد و آن‌ها را فرستاد تا در مورد سرنوشت مامانم تصمیم بگیرند، شنیدم وکیل مامان برای والدینم توضیح داد که یک روایت قدیمی در مورد دعاوی قضایی می‌گوید: «بعد از بازگشت هیئت‌منصفه از اتاق شورا، از طرز نگاه کردن آن‌ها به متهم می‌توان به رأی آن‌ها پی برد.» بیشتر مواقع از پرهیز هیئت‌منصفه از نگاه کردن به متهم می‌توان حکم را فهمید. وکیل گفت؛ اما به این حرف‌ها گوش نکنید، چون روایتی بیش نیست. پائیز آن سال چهارده ساله شده بودم، با این وجود، حرف آن وکیل بیشتر از یک روایت معمولی به نظرم آمد و به دلم نشست. روایت‌ها و نقل‌قول‌های زیادی از زبان زن‌های قابله شنیده بودم که هسته اصلی آن عقل سلیم و نتیجه مشاهدات و تجربیات چندین قرن بود. روایت‌هایی چون بیشتر بچه‌ها زمان ماه کامل به دنیا می‌آیند. یا اگر سیب‌زمینی در حال پخته شدن را بسوزانی، قبل از تاریک شدن هوا باران می‌بارد. یک بوته پر حشره نوید یک زمستان سرد است. یا یک سیب را که به هوا بیندازی بارها می‌چرخد و خیلی چیزها قابل پیش‌بینی نیست.

ادامه...

بخشی از کتاب محاکمه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


فصل اول

بچه که بودم عادت داشتم همان طور که دیگر بچه ها از کلمات باسن و شرمگاه یا استفراغ استفاده می کنند، من از واژه های علمی زایمان استفاده کنم. آن کلمات دقیقاً ناسزا نبودند، ولی می دانستم خیلی نزدیک به چیزی است که موجب شوکه شدن بزرگ ترها می شود. خیلی از آن ها کلماتی بودند که در هر خانه ای، غیر از خانه ما، به شکلی غیر عاطفی به یکی از اعضای جنسی انسان یا یک عملکرد جنسی خاص اشاره داشت، درست مثل استفراغ کردن که جزو عملکرد اولیه بدن است.
یادم می آید یک روز بعد از ظهر با دوستم رولی مک کنا(۲) بازی می کردم. آن روز مادرش از مونت پلیر(۳) مهمان داشت. در یکی از آن روزهای نادر ورمونت با آسمان آبی تقریباً شبیه چراغ های نئون. از آن رنگ های آبی که اغلب در ماه ژانویه شاهدش هستیم. وقتی دمای هوا زیر صفر درجه است و دود اجاق چوب سوز همسایه به محض بیرون آمدن از دودکش یخ می زند. از آن روزهایی که به ندرت در ژوئن یا جولای می بینیم.
آن مهمان هم مثل خود خانم مک کنا در بخش آموزشی ایالت کار می کرد. دو زن پشت یک میزگرد در تراس آجری بسیار زیبا و باسلیقه خانه نشسته بودند و چای نعنا می نوشیدند. چای با برگه های نعنایی که از باغچه خانه ما آمده بود. و من در حال توصیف زایمان سونتیا چاربونی(۴) با همه جزئیات آن بودم.
بچه خانم چاربونی نه پوند و دو انس وزن داشت. ولی مامانم توانست با ماساژ دادن ماهیچه های زائو و بدون هیچ گونه آسیب به مادر بچه را به دنیا بیاورد. بیشتر زن هایی که به طور طبیعی یک نوزاد نه پاندی به دنیا می آورند باید جراحی شوند. ولی خانم چاربونی احتیاجی به این کار نداشت. او بدون هیچ مشکلی بچه اش را به دنیا آورد و یکی دو دقیقه بعد جفت هم پشت سر بچه بیرون آمد. اسم بچه را نورمن(۵) گذاشتند. مامان گفت که جفت هم خیلی بزرگ بود و حالا زیر درخت افرای حیاط خانه خانم چاربونی چال است. بابا گفت امیدوار است که سگ شان آن را پیدا نکند و از زیر خاک بیرون نکشد. من که فکر می کنم این کار را بکند. بالاخره او یک سگ است.
احتمالاً آن زمان نه سالم بودم و بیشتر از یک سال از اقامت خانم مک کنا در ورمونت نمی گذشت. یادم می آید روز تولد هشت سالگی ام بود که آن ها از یک شهر حومه نیویورک به اسم وستچستر(۶) به ورمونت آمدند. دقیقاً در شب تولد من. وقتی ون حمل وسایل آن ها با سروصدای زیاد از کوره راه جلو خانه ما عبور می کرد به بابا گفتم منتظرم که آن ون به سمت چپ و جلو خانه ما بپیچد و هدایای تولدم را خالی کند.
بابا لبخندزنان گفت؛ درست مثل این که توقع داشته باشی ماه از آن بالا پایین بیاید و روی سقف خانه ما بنشیند.
هرگز وستچستر را ندیده بودم، ولی خیلی زود متوجه شدم که خانواده مک کنا از یک شهر با آداب ورسوم مستحکم تر از ردینگتون می آمد. تراس آن ها محل ردوبدل کردن اخبار و اطلاعات بود، ولی در فضایی بسیار خشک تر و بسته تر از چیزی که ما اهالی ورمونت به آن عادت داشتیم. به خصوص برای والدین من که آن روزها با افکار باز و گردنبندهای تسبیح مانند با افراد ضدجنگ معاشرت می کردند و از فعالان سیاسی و گروهای کمک به مستمندان بودند. من خانواده مک کنا را دوست داشتم، ولی از همان لحظه ای که رولی من را به مادرش معرفی کرد، شک داشتم آن خانواده بتواند در این بخش از ورمونت جا بیفتد. قطعاً در برلینگتون بزرگ ترین شهر ایالت شرایط بهتری داشتند، ولی نه در یک دهکده کوچک مثل ردینگتون.
اشتباه کردم. خانواده مک کنا خیلی خوب از پس خودش بر آمد، به خصوص رولی. پدر و مادرهای زیادی بودند که به دخترهای کوچک شان اجازه نمی دادند به خانه ما بیاید و با من بازی کند. می ترسیدند در صورت پیدا نشدن یک پرستار بچه برای من، مامان بچه آن ها را هم سر یک زایمان اضطراری ببرد. اما بقیه مردم شهر به مداوای عجیب وغریب مامان با داروهای گیاهی چون ماری جوانا، حشیش و قارچ های توهم زا اعتقاد داشتند و با بازی کردن بچه شان با من مخالف نبودند. به هر حال به نظر نمی رسید که خانواده مک کنا با قابله بودن مامان من مشکل داشته باشد و از فرستادن رولی به خانه ما امتناع نمی کرد.
از نظر من حرف زدن از تولد بچه خانم چاربونی با ذکر جزئیات و ارائه توضیحات کامل زایمان برای خانم مک کنا و دوستش یک اتفاق طبیعی بود. درست مثل این که به مامان و بابا بگویم که من در یکی از امتحان های کلاس نهم بیست شده ام، یا چقدر از سرسره بازی روی برف در یک روز ماه دسامبر لذت برده ام.
در سن چهارده سالگی، زمانی که مامان مشغول کارهای دادگاهش بود، از غافلگیر کردن بزرگ ترها با اطلاعات تخصصی ام در مورد زایمان طبیعی یا ماجراهای حیرت انگیز زایمان های خانگی خسته شده بودم. همچنین متوجه بودم که به زبان آوردن کلمات تخصصی شرمگاه و شرح جزئیات زایمان برای یک دختر چهارده ساله خیلی هم خوب نیست.
ضمن این که در چهارده سالگی بدنم از حالت بچگی به نوجوانی گرایید و در تابستان بین کلاس پنجم و ششم استفاده از سینه بند را تمرین می کردم و عادت ماهانگی ام هم تقریباً یک سال قبل از دادگاه شروع شد. دادگاهی که آن روزها کم کم به خانه دومم تبدیل شده بود. همان زمان بود که فکر بیرون آمدن یک چیز نه پاند و دو اونسی از شکم یک زن به نظرم تهوع آور و وحشتناک شده بود.
گاهی با اصرار زیاد می گفتم: اصلاً نمی فهمم که چطور یک چیز به این بزرگی می تواند از یک جای به این کوچکی بیرون بیاید. و گاهی بابا با تکان دادن سر اظهار می کرد: آره. چه طراحی بدی، مگه نه؟
اگر مامان آن جا بود قاطعانه مخالفت می کرد و می گفت: اصلاً هم این طور نیست. این یک طراحی باشکوه و زیباست. کامل و بدون نقص.
فکر می کنم مامان به دلیل ماما بودنش این طور فکر می کرد. اما من که ماما نبودم. من یک دختر سیزده ساله بودم و از این چیزها سر در نمی آوردم.
با وجودی که مامان هیچ وقت دوستان کوچک مرا سر زایمان نمی برد، اما من قبل از تولد هشت سالگی ام، در روزها و شب هایی که بابا به سفر می رفت، مامان را همراهی می کردم. بیشتر وقت ها آن قدر عجله داشت که فرصت پیدا کردن پرستار بچه نبود و به اجبار با او می رفتم. نمی دانم قبلاً در این گونه مواقع چه کار می کرد، قطعاً برای مواقع اضطراری یک نفر را در آستین داشت. نخستین زایمانی که یادم مانده از زمانی است که برای نخستین بار این پچ پچ را از مامان شنیدم: وقتش رسیده. پس موقع تاجگذاریه.
این حرفش باعث شد تا خیال کنم که الان یک نوزاد با کلاه جشن تولد بیرون می آید. این ماجرا در یک شب ترسناک و طوفانی در کلاس دوم من اتفاق افتاد. اواخر سال بود، احتمالاً در هفته اول یا دوم ژوئن، نزدیک جشن فارغ التحصیلی قبل از تعطیلات تابستان مدرسه.
مامان معتقد بود که بچه ها بیشتر دوست دارند در زمان حضور ابرهای باران زا متولد شوند تا در هوای صاف، چون در این روزها فشار بارومتری پایین تر است. آن شب ابرها می باریدند و ما در ایوان شام خوردیم. گفت که وقتی ظرف ها را شستیم باید ببیند که در صورت لزوم می تواند یک پرستار بچه پیدا کند یا نه. آن شب بابا کنار دریاچه چمپلین(۷) نزدیک نیویورک بود. قرار بود روز بعد ساخت ساختمان جدید علوم دانشگاه که بابا طراح آن بود شروع شود. البته این پروژه انفرادی او نبود و هنوز سه سال به افتتاح دفتر کار خودش مانده بود. اما به خاطر جزئیات بنا و هماهنگ بودن طرح و ساختار آن با تپه مجاور و این که آن ساختمان شبیه دفتر فرماندهی استراتژیک نیروی هوایی آمریکا نبود، بابا اعتبار زیادی کسب کرد.
اولین نوزادی که شاهد به دنیا آمدنش بودم امیلی جوی پین(۸) بود. او را ای جی(۹). صدا می کردند. تولد ساده ای بود، ولی در روزهای یک ماه مانده به تولد هشت سالگی ام این طور به نظر نمی رسید. وقتی ساعت ده شب دیوید پین(۱۰) به خانه ما زنگ زد من خواب بودم. احتمالاً مامان بیدار منتظر نشسته بود و بدون معطلی جواب داد. بنابراین تولد امیلی با بوسه مامان روی پیشانی من شروع شد و تصویر پرده مواج اتاقم به خاطر وزش باد. هوا باردار بود، ولی باران شروع نشده بود.
وقتی وارد شدیم لوری پین لب تختش نشسته بود و یک پتوی پنبه ای روشن روی شانه داشت. بیشتر وسایل رختخواب مثل لحاف و روتختی و ملافه ها، روی زمین افتاده و تلنبار شده بود. چند کوسن کلفت هم بالای تخت بود که به نظر می رسید از مبل قدیمی خانه آمده باشد. یک ملافه پر نقش و نگار و عجیب روی تشک کشیده شده بود که شبیه یک پرده زشت حمام بود. با گل های آفتاب گردان توهم زا و گلبرگ های شبیه قطرات اشک و انوار داغ خورشید و روشنایی آفتاب.
شنیدم گفته شد که آن ملافه درون یک کاغذ قهوه ای خواروبار پیچیده و حدود یک ساعت در فر آشپزخانه داغ شده بود. زشت و بی سلیقه ولی ضد عفونی شده.
وقتی من و مامان رسیدیم، هیدر رید(۱۱) احتمالاً بیست و چهار ــ پنج ساله که آن روزها کارآموز مامان بود و در چهل زایمان به مامان کمک کرده بود، آن جا حاضر بود. داشت خیلی آرام به لوری می گفت که سر نوزاد را می بیند.
مامان قبل از ضد عفونی کردن دستانش هیچ کاری نمی کرد. بنابراین بعد از سلام بلافاصله به دستشویی رفت تا دستش را ضد عفونی کند. احتمالاً ده دقیقه کامل صرف سایش دست ها و صابون زدن ساعد ها می شد تا بتواند با خیال راحت کف دستش را روی شکم زن بگذارد و بعد با به دست کردن یک جفت دستکش نازک پلاستیکی با انگشت به معاینه جنین بپردازد.
وقتی از دستشویی بیرون آمد از لوری خواست به پشت دراز بکشد تا معاینه اش کند. دو پسر کوچک دیوید و لوری قبلاً به خانه عمویشان فرستاده شده بودند. اما خواهر لوری آن جا بود و از روی پتو شانه زائو را می مالید. دیوید با نوعی جوشانده از آشپزخانه آمد. مامان معتقد بود که این جوشانده وضع حمل را آسان تر می کند.
لوری به پشت روی تخت دراز کشید و به محض دراز کشیدن پتوی روی شانه اش افتاد و من بدنش را دیدم. فکر می کردم او مثل من با شلوار راحتی نخوابیده، ولی اصلاً تصور نمی کردم وارد اتاق خوابی شده ام که صاحب آن حتی لباس خواب یا یک تی شرت بلند تابستانی هم به تن ندارد.
نه. لوری پین گنده و ورم کرده روی تخت افتاده بود.
همیشه لوری پین به نظرم یک زن گنده می آمد. وقتی جلو پیشخوان مغازه کنار من می ایستاد، هیکل بزرگش را بیشتر از بقیه مادرها بر فراز سرم حس می کردم. درست مثل یک برج بلند و تنومند. مثل قبل یا بعد از مراسم نیایش که در شلوغی محوطه جلو کلیسا می ایستاد. پسرهایش خیلی کوچک تر از من بودند، یکی دو و دیگری چهار ساله. بنابراین در مدرسه او را نمی دیدم. با این وجود به نظر می رسید که اغلب او را در کنارم حس می کردم و همیشه می ترسیدم که اگر به شکلی اضطراری مجبور به عبور همزمان از یک در بشویم، او تمام دهانه در را اشغال می کند. مثل یک درخت تنومند افرا وسط چهارچوب در.
تازه حالا می توانم تجسم کنم که در شرایط اضطراری، لوری پین می توانست از جثه بزرگش برای جارو کردن من یا نجات دادنم از خطر هم استفاده کند. می توانست خیلی راحت مرا از یک پنجره یا یک در به بیرون پرت کند. به همان راحتی که من صبح ها گربه ام را به بیرون پرتاب می کردم.
اما وقتی لوری پین را با آن شکم برآمده روی تخت دیدم حسابی تعجب کردم. در واقع چیزی که دیدم و چیزی که به یادم مانده یک شکم واقعاً گنده بود. یک گلابی گوشتی سفت که روی دامنش افتاده و تا زانویش جلو آمده بود. با یک ناف کوچک وسط آن که مرا به یاد دگمه لباس می انداخت. آن روزها نمی دانستم که شکم یک زن حامله این قدر سفت است. بنابراین وقتی به پشت دراز کشید توقع داشتم شکمش مثل یک تکه مایونز به کناره ها بیفتد. وقتی این طور نشد و آن شکم مثل یک کوه آن بالا ماند و حیرت زده و با چشمان گشاده به او زل زدم. وقتی لوری صورتش را به طرف من چرخاند فوراً فکر راه های پیشگیری از حاملگی از ذهنم گذشت.
اصلاً به فکرم نمی رسید که چگونه می شد جلو حامله شدن را گرفت. این کار وظیفه مرد بود یا زن. اصولاً حاملگی تقصیر مرد بود یا زن. حتماً راه های موثر مختلفی برای پیشگیری وجود داشت و اگر کسی واقعاً خواهان پیشگیری بود قطعاً خودش راهش را پیدا می کرد.
چه نگاه لوری پین حکایت از شکوه و گلایه از حاملگی داشت و چه نه، مرا به یاد مشکلات بارداری و زایمان انداخت. البته فکر می کنم که نگاهش خیلی هم شاکی نبود و این فقط تصورات خشک و خالی و وحشت زده خودم بود که مرا به این افکار کشاند.
هر چه بود نگاهش باعث شد تا همه حاضرین اتاق متوجه حضور من، تکیه داده به دیوار روبروی لوری، شوند.
مامان با تکان آرام سر به سمت من پرسید: لوری، اشکالی نداره بمونه؟ بی تعارف بگو.
شوهر لوری دست زنش را گرفت و نوازش کرد و گفت: می تونه به خانه برادر من نزد پسرها بره. مطمئنم که هیدر مشکلی با رساندن او نداره.
اما لوری پین به اندازه جثه بزرگش سخاوتمند و بی پروا بود و گفت که هیچ مشکلی با این موضوع ندارد. قبل از شروع درد خطاب به مامان گفت: «سیبل(۱۲)، یک جفت چشم اضافی فرق زیادی نمی کنه» بعد به نفس نفس زدن افتاد، انگار کسی به او سیلی زده باشد.
بنابراین من ماندم و زایمان لوری پین و به دنیا آمدن ای.جی را دیدم. مامان و من حدود ده و نیم شب وارد شدیم و من سراسر شب تا صبح روز بعد بیدار ماندم. روی رختخواب پهن شده روی زمین دراز کشیده بودم و چرت می زدم. به خصوص زمان عبور رعدوبرق از دره چمپلین و کوه های سبز و حرکت آن به سمت نیو همپشیر(۱۳). فقط چند چرت کوتاه زدم. یک ربع به شش صبح وقتی مامان به لوری دستور فشار آوردن داد حسابی هشیار بودم. همین طور ساعت هفت و سی و پنج دقیقه که سر ای جی در معرض دید قرار گرفت و مامان بعد از معاینه یک بار دیگر دستور فشار داد.
ای جی راس ساعت هفت و سی و هفت دقیقه به دنیا آمد، درست مثل فرود یک هواپیما. وضع حمل نه ساعت و نیم طول کشید و در این ساعات طولانی؛به جز من؛ همه منتظر و آماده بودند. احتمالاً به این خاطر چشمم را می بستم، چون نمی توانستم درد چشمان لوری پین را تماشا و تحمل کنم. بنابراین، بر خلاف تصور بزرگ ترها، بسته شدن چشمانم فقط به خاطر خستگی نبود. (۱۴)
اتاق تاریک بود. تنها روشنایی آن جا چند لامپ قرمز کریسمس بود که دیوید درست قبل از ورود من و مامان از اتاق زیرشیروانی خانه شان آورده بود. اگر آن شب زیاد باد نمی وزید از شمع واقعی استفاده می کردند. ولی لوری دوست داشت حین زایمان پنجره ها باز باشد و دیوید هم تاکید داشت که هنگام زایمان همه چیز مرتب و ایمن باشد. بنابراین شمع واقعی کنار گذاشته شد.
لوری وقتی دید دیوید به جای شمع واقعی با چند لامپ رنگی با روکش پلاستیکی برگشته، نتوانست یاسش را پنهان کند. اما همان لحظه یک انقباض دیگر بدنش را پاره کرد و با دو دست بازوی مامان را چسبید و از بین دندان های فشرده اش جیغ کشید. صدایی شبیه یک موتور کوچک با یک استارت خراب که قصد روشن شدن نداشت.
تا آن روز یک آدم بزرگ را در حال درد کشیدن ندیده بودم. گریه بلند بچه ها را دیده بودم، گاهی از درد زیاد. مثل وقتی کلاس اول بودم و استخوان ترقوه جیمی کوزینو(۱۵) شکست. جیمی مثل بچه ای که قولنج کرده باشد با صدای تقویت شده یک بچه شش ساله زوزه می کشید. زوزه او بی وقفه بود تا این که معلم او را از زمین بازی مدرسه بیرون برد و به بیمارستان رساند.
دیدن هق هق یک بزرگ سال یک تجربه کاملاً متفاوت بود. رفتار مامان با لوری عالی بود. دائماً لبخند می زد و به او دلگرمی می داد که بچه اش سالم و سلامت است. با این وجود متوجه نمی شدم که چرا مامان یک دارو معادل آسپرین بچه صورتی رنگی که در مواقع سر درد به من می داد، به او نمی داد. این قرص معجزه بود.
به جای آن، مامان پیشنهاد داد که لوری دور خانه قدم بزند، به خصوص در ساعات نخست ورود ما به آنجا. مامان وادارش کرد که در اتاق پسرهایش راه برود. توصیه کرد یک دوش آب گرم هم بگیرد. از خواهر لوری تقاضا کرد تا از روی ملافه شانه های زائو را ماساژ بدهد. کمی بعد مامان و لوری و دیوید مشغول تماشای عکس های فوری آلبوم تولد دو پسر خانواده شدند. عکس هایی که در همان اتاق خواب گرفته شده بود.
معتقدم که دیدن درد لوری خیلی هم مرا نترساند. صداها و تصاویر مخصوص آن شب خوب به یادم مانده. مامان با لحنی آرام و مهربان با لوری در مورد واقعه خونین تولد دو پسرش حرف می زد و نمای خون روی کهنه ای که مامان با آن ملافه لوری را پاک کرده بود حکایت از یک واقعه خونین دیگر داشت. لوری نفس نفس می زد. شوهر و خواهرش نیز از دو طرف روی لوری خم شده بودند و با او نفس نفس می زدند. سه نفر همزمان در حال نوعی تهویه مخصوص بودند. لوری پین پشت دستش را به لبه میز کنار تخت می کوبید. استخوان پشت دستش با ضرب زیاد روی میز می خورد و دستش از شدت درد مثل فنر برمی گشت. صدای برخورد استخوانش با آن چوب گیلاس، شبیه برخورد یک پرنده به شیشه پنجره بود. لوری با صدایی وحشت زده و با لحنی مایوس می گفت که نمی تواند از پس این کار برآید، این بار نمی تواند. می گفت که مشکلی وجود دارد. دو دفعه قبل این قدر درد نداشت. و مامان یادآور شد که دو زایمان قبل هم همین قدر دردناک بوده. اواخر زایمان، وقتی لوری از تخت بیرون خزید و با کمک مامان و خواهرش به دستشویی رفت، دستانش آویزان و رها بود. درست مثل سربازان مجروحی که در فیلم ها دیده بودم. مجروحانی که در میدان جنگ توسط دوستان یا همزمان غریبه مورد مداوا و کمک قرار می گرفتند. و تصویر دستان دستکش به دست مامان که به معاینه لوری می پرداخت و صدای دلپذیر و آرامش بخشی که نجوا می کرد: عزیزم، خیلی خوبه. کارت عالیه. عالی نه، فوق العاده ست. بچه ات سر صبح در آغوشته.
و حرفش کاملاً درست بود. یک ربع به شش صبح، وقتی لوری پین شروع کرد به فشار دادن، هوا با وجود ابری بودن روشن بود. باران نیز به شرق کشیده شده بود. هیچ کس به خودش زحمت نداد تا دوشاخه لامپ های کریسمس را از برق بکشد. بنابراین من این کار را کردم. حتی در سال ۱۹۷۵، حتی در هشت سالگی و با وجود خجالتی بودن، یک دوستدار محیط زیست بودم و لامپ های اضافی را خاموش می کردم.

تقدیم به ویکتوریا
بانویی که زحماتش به زندگی من زیبایی بخشید
و دختر کوچکمان
گریس

و به یاد مادرم
انلی نلسون بوجالین
(۱۹۳۰ ــ ۱۹۹۵)

پیشگفتار

در طول آن تابستان طولانی، قبل از شروع محاکمه مامان و بعد در خلال روزهای حساس و شکننده پائیز، زمانی که جزئیات زندگی خصوصی مامان در دسترس همه اهالی شهر قرار گرفت و شهرتش خدشه دار و دانش و تخصصش مردود شناخته شد، خیلی بیشتر از چیزی که والدینم تصور می کردند شنیدم و بسیار زیادتر از تمایل شان فهمیدم.
نیمه های شب، وقتی والدینم تصور می کردند که ساعت ها قبل خوابیده ام، از خلال کانال تعبیه شده در کف اتاقم، بحث های آن ها را با وکیل مادرم می شنیدم. اگر مامان، بابا و آن وکیل سه نفری به آشپزخانه می رفتند که گاهی از آن به عنوان دفتر کار و اتاق معاینه استفاده می شد، تا دنبال مدرک قدیمی قبل از تولد یک بیمار بگردند، کف اتاق دراز می کشیدم و از طریق شبکه بالای سینک ظرفشویی به گفتگوی شان گوش می دادم. و چون هرگز جرئت نمی کردم حین حرف زدن تلفنی مامان به گوشی طبقه بالا دست بزنم، اغلب پاورچین به طبقه پایین می رفتم تا صدای گفتگوی تلفنی او را بشنوم. از این طریق به خیلی از گفتگوهای او گوش دادم. ایستاده روی پله های پایینی؛ طوری که دیده نشوم. طول سیم تلفن آشپزخانه کمتر از دو متر بود و مامان مرا نمی دید. در زمان شروع محاکمه آن قدر با آن شخصیت های نامرئی آشنا بودم که می توانستم به شکلی دقیق وکلا، دوستان، یا ماماهایی که آن طرف خط با مامان حرف می زدند را تجسم کنم.
همیشه مشتاقانه و حریص رفتارهای والدینم را مشاهده می کردم، اما در آن ماه ها و در خلال آن محاکمه دیوانه و بی تاب این کار بودم. با دقت جزئیات مبارزه آن ها را مشاهده و ثبت می کردم و متوجه شدم که بحث های بین آن ها خیلی سریع و تحت فشار زیاد به شکلی زننده شدت و بالا می گرفت.
عذرخواهی های زیادی شنیدم. اغلب یکی از والدینم به هق هق می افتاد و بعد وقتی به رختخواب می رفتند منتظر سروصداهای متفاوت می نشستم. پس از شنیدن بحث و گفتگوهای آن ها با دکترها و وکلا متوجه شدم که بعضی از شهود عوضی تر از بقیه هستند و یاد گرفتم از آدم هایی که هرگز ندیده بودم متنفر شوم. کسانی مثل پزشکی قانونی، دادستان و متخصص قابلگی واشنگتن سیتی.
صبح روزی که قاضی به هیئت منصفه توضیحات و دستورات لازم را داد و آن ها را فرستاد تا در مورد سرنوشت مامانم تصمیم بگیرند، شنیدم وکیل مامان برای والدینم توضیح داد که یک روایت قدیمی در مورد دعاوی قضایی می گوید: «بعد از بازگشت هیئت منصفه از اتاق شورا، از طرز نگاه کردن آن ها به متهم می توان به رای آن ها پی برد.» بیشتر مواقع از پرهیز هیئت منصفه از نگاه کردن به متهم می توان حکم را فهمید. وکیل گفت؛ اما به این حرف ها گوش نکنید، چون روایتی بیش نیست.
پائیز آن سال چهارده ساله شده بودم، با این وجود، حرف آن وکیل بیشتر از یک روایت معمولی به نظرم آمد و به دلم نشست. روایت ها و نقل قول های زیادی از زبان زن های قابله شنیده بودم که هسته اصلی آن عقل سلیم و نتیجه مشاهدات و تجربیات چندین قرن بود. روایت هایی چون بیشتر بچه ها زمان ماه کامل به دنیا می آیند. یا اگر سیب زمینی در حال پخته شدن را بسوزانی، قبل از تاریک شدن هوا باران می بارد. یک بوته پر حشره نوید یک زمستان سرد است. یا یک سیب را که به هوا بیندازی بارها می چرخد و خیلی چیزها قابل پیش بینی نیست.
ظاهراً وکیل مامان به روایتی که برای مامان گفته بود اعتقاد نداشت، اما من داشتم. به نظر من معقول می آمد. چیزهای زیادی در آن شش ماه شنیده بودم. یاد گرفته بودم چه داستان هایی را به دلم راه بدهم و نسبت به چه روایت هایی بی تفاوت باشم.
بنابراین وقتی گروه دوازده نفره هیئت منصفه وارد سالن دادگاه شد، بلافاصله چشم ها و نگاه شان را زیر نظر گرفتم. با دقت به تک تک آن ها نگاه می کردم تا ببینم که به مامانم نگاه می کنند یا از چشم دوختن به او پرهیز دارند. دو هفته تمام، هر روز در ردیف اول کنار بابا و پشت سر مامان و وکیل او نشسته بودم. شروع کردم به دعا کردن که؛ تو را به خدا به کفش تون نگاه نکنید. خواهش می کنم به قاضی نگاه نکنید. به بالا و پایین و به پنجره هم نگاه نکنید. خواهش می کنم، التماس می کنم به من نگاه کنید، به مامان نگاه کنید. نگاه مون کنید. نگاهش کنید، نگاهش کنید، نگاهش کنید.
دو هفته تمام اعضای هیئت منصفه را دیده بودم. با طرز نگاه کردن شان به خودم آشنا بودم. تارهای ریش شان را شمرده بودم و همه چین وچروک صورت شان را می شناختم. ناخواسته و مظلومانه به سخنگوی دادگاه خیره شدم که دست به سینه نشسته بود و دست ناقصش که سال ها قبل با اره برقی صدمه دیده بود را زیر دست دیگر مخفی می کرد. یک دستش فقط یک شست داشت و چهار انگشت دیگرش از دست رفته بود.
هیئت منصفه به صف از اتاق مجاور بیرون آمدند و روی دوازده صندلی جایگاه خودشآن جا گرفتند. چند نفر از زن ها پای شان را روی هم انداختند، یکی از مردها چشمش را مالید و برای چند لحظه صندلی اش را به عقب هل داد و روی دو پایه عقب ایستادند. چند نفر هم به دیوار آن سمت سالن دادگاه خیره شدند و برخی به تابلو خروج بالای در ورودی نگاه کردند. آگاه از این که کار شاق شان رو به اتمام است و آزادی شان در دسترس.
یک زن مسن مو سفید ملبس به یک لباس زیبای قرمز گل دار به میز دادستان و شاکی پرونده نگاه کرد.
همان وقت سرم را پایین انداختم. سعی کردم جلو خودم را بگیرم، ولی حس کردم که چشمانم پر از اشک است و شانه هایم می لرزد. پلک زدم، ولی پلک های یک دختر چهارده ساله خیلی با ضجه و زاری درونی اش آشنا نیست. نخست گریه ام آرام بود و نجوایی ماتم زده و سوزناک داشت. اما خیلی زود به نوعی غضب و آشوب تبدیل شد. گفته شد که زار می زدم و زوزه می کشیدم.
از آن حمله عصبی و از پا درآمدنم در دادگاه احساس غرور نمی کنم و شرمنده هم نیستم. اگر قرار باشد کسی از اتفاقات روی داده در آن دادگاه کوچک در شمال شرقی ورمونت(۱) شرمنده بشود، به نظر من آن هیئت منصفه است. ناظرین گفتند که وسط ضجه و زاریم با صدای بلند می گفتم: «خدای من، به ما نگاه کنید، خواهش می کنم، التماس می کنم به ما نگاه کنید.» اما حتی یکی از اعضای هیئت منصفه یک نظر کوتاه به من و مادرم نینداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب محاکمه