فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دروازه ی راشومون

کتاب دروازه ی راشومون

نسخه الکترونیک کتاب دروازه ی راشومون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دروازه ی راشومون

دروازه‌ی راشومون داستان شخصیتی به نام ساگاوارا آکیتاداست، کارمند جزئی در دولت ژاپن قرن یازده میلادی. در این زمان او تقریباً سی ساله است و در نهایت تأسفِ مادرش نه ازدواج کرده و نه در شغلش در وزارت دادگستری موفقیت شایانی کسب کرده است. آکیتادا استعداد و مهارت زیادی در حل معماها و کشف جنایات دارد. این ویژگی سبب شده است دوستانی در بین افراد طبقه‌ی بالا داشته باشد و در نزد افراد طبقه‌ی پایین جامعه محبوب باشد. هم‌چنان که اتفاق‌ها و شخصیت‌ها در روند داستانی مشخص می‌شود، واقعیت‌های تاریخی خاصی نیز درباره‌ی پایتخت هییان کیو ـ کیوتوی امروزی ـ نظام دانشگاهی آن زمان، شیوه‌ی اجرای قانون، مناسک و سلایق مردمان قرن یازدهم به دقت در روند داستانی گنجانده شده است. داستان ناپدید شدن جسد ملهم از داستان‌های کهن ژاپنی است، از مجموعه داستان‌های اواخر قرن یازدهم، کونجاکو مونوگاتاری. نقشه‌ی هییان کیو و دانشگاه نیز برگرفته از منابع تاریخی قدیمی است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دروازه ی راشومون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک: باغ ویستریا

آکیتادا کمر صاف کرد و به بدن لاغر و درازش کش و قوسی داد. اغلب بهترین روزهای فصل زیبای بهار را در دفترش در وزارت دادگستری پشت میز و روی خروارها پرونده ی خاک گرفته خمیده بود. آه کشید و سر قلم مویش را نمدار کرد و برای کشیدن امضایش دست دراز کرد. سِیمی، منشی اش، که وسط اتاق سر پا ایستاده بود، مشتاقانه پرسید: « پرونده ی بعدی رو بیارم؟ مربوط به شکایت معبد آیسی و لرد تومبو می شه.» سِیمی مردی حدوداً شصت ساله بود با موهای سفید، سبیل مدادی، ریش بزی و ظاهری تکیده. آکیتادا از وی در شگفت بود. دفعه ی اولی نبود که مشاهده می کرد دوست پیرش مثبت اندیشانه توانسته است بر این کار خشک و خسته کننده پیروز شود. سِیمی تنها خانه زاد باقی مانده ی خانواده ی ساگاوارا بود. در آن خانواده بزرگ شده و با تشویق پدر آکیتادا و تلاش های خودش توانسته بود مباشر خانواده شود. آقایش، بعد از فوت، ملک کلنگی نزاری را به همراه بیوه و دو دختر و پسر کوچکش بر جای گذاشته بود. سِیمی فداکارانه از همه ی این میراث مراقبت کرده بود، تا این که آکیتادا تحصیلاتش را تمام کرد و توانست اولین پست دولتی اش را به دست آورد. اخیراً، بعد از ترفیع درجه ی ارباب جوانش به سمت کارمند ارشد قضایی در وزارت خانه، به سمت منشی شخصی او به استخدام درآمده بود.
آکیتادا گفت: « مگه می شه نیاری؟» و آه کشید: « دارم میون یه خروار پرونده دفن می شم. فکر نمی کنم دیگه یه لحظه هم بتونم این جا دووم بیارم.»
سِیمی به خشکی اداره مآبانه گفت: «طریق خدمت در پیش پاست، اما آدمی در دوردست می جویدش.»(۴)
سِیمی مهارت خاصی در نصیحت کردن با نقل قول های کلیشه ای داشت: « همون طور که استاد کانگ(۵) می گه، حتی دریا اول یه قطره بوده. خدمت به والاحضرت باید جزء اولین وظایفت باشه.» اما وقتی چهره ی درهم کشیده ی آکیتادا را دید، دلش به رحم آمد: «چیزی که بهش احتیاج داری یه استراحت کوتاهه، باید برم و برات یک کمی چای دم کنم.» تازگی ها توانسته بودند به طعم چای دست یابند. برگ چای به طرز سرسام آوری گران بود. اما آکیتادا آن را از شراب آرامش بخش تر و طرب انگیزتر می دانست و سِیمی هم بر سر خواص دارویی آن قسم می خورد. بیرون پرندگان آواز سر داده بودند. مرد مسن با دو فنجان و یک قوری که بخار از آن برمی خاست بازگشت.
آکیتادا در اتاق قدم می زد و مشتاقانه به نوای پرندگان گوش سپرده بود: « به خودم گفتم...» فنجان چای را گرفت و با عطش آن را سرکشید: « اگه نتونستم واسه رفتن به کوه مرخصی بگیرم، لااقل یه سر بریم معبد نینا.»
سِیمی سر تکان داد و گفت: « اوه، این هم داستان عجیبی شده، با این که چند هفته از ماجرا گذشته ولی مردم هنوز درباره ا ش حرف می زنند. شنیده ا م امپراتور خودشون به شخصه رفتند اون جا تا از مکان حادثه دیدن کنند و لوح یادبودی هم با بیانات احترام آمیز و تاثیرگذار سردر اون جا نصب کردند. می گن شاهزاده یوآکیرا در خلسه ی نماز و نیایش به مرتبه ی بوداهود(۶) عروج کرده. حالا مردم دسته دسته برای گرفتن حاجت و دیدن معجزه به معبد سرازیر شدند.»
آکیتادا به خشکی گفت: «و البته معبد هم سود هنگفتی از نذر و نیازها شون می بره.»
سِیمی به اربابش نگاه تندی کرد و ادامه داد: « البته. ولی گمانه هایی هم می زنند مبنی بر این که شیاطین پیکرش رو بلعیده باشند. می گند طالع بین ها این اواخر مدام بهش هشدار می دادند.»
«معجزه! شیاطین! احمقانه ست. باید درباره ی این قضیه تحقیق کرد.»
«تحقیق هاشون رو کرده ا ند. شاهزاده با جمعی از دوستان و ملازمانش به اون جا رفته و به تنهایی از تنها در نیایشکده وارد شده. یک ساعتی صدای نیایش خواندنش می اومده. بقیه هم بیرون در نشسته منتظر بودند و نگاه می کردند. تا این که عبادتش تموم می شه، اما بیرون نمی آد. عاقبت دوستان نزدیکش به اتفاق هم وارد نمازخونه می شوند و هیچ چیز جز رداش پیدا نمی کنند. راهب ها رو صدا می زنند و بعدتر هم پلیس و گارد سلطنتی سر می رسند. چند روزی همه جای معبد و مشاعات اطراف رو می گردند. اما هیچ اثری از شاهزاده پیدا نمی شه. عاقبت راهب ها از امپراتور درخواست می کنند که معجزه رو تایید کنه و امپراتور هم قبول می کنه.»
آکیتادا که لاله ی گوشش را خم می کرد اخم کرد: « در هر صورت من که باور نمی کنم. باید یه توضیحی داشته باشه ـ داشتم فکر می کردم که اگه...» ناگهان سر و صدای درگیری از بیرون ساختمان وزارت خانه بلند شد.
«این صدای تورا نیست!»
آکیتادا به سوی ایوان رفت و سِیمی نیز پشت سرش راه افتاد. در حیاط، دو مرد خصمانه صورت به صورت یک دیگر شده بودند. یکی از آن ها ریزنقش بود و صورتی لاغر و سبیل نامحسوسی پشت لبش داشت. هنوز در دهه ی بیست زندگی اش به سر می برد. لباس ابریشمی براقی به تن و کلاه(۷) رسمی لاک زده ای بر سر داشت. آن یکی هم چندان مسن تر نبود. بلندقد و عضلانی و خوش اندام بود. پیراهن نخی ساده و شلوار به تن داشت. مرد درباری می خواست دست به باتوم چوبی اش ببرد که آن دیگری با صدای زیر و تهدیدآمیزی گفت: « ببین توله سگ، اگه نوک اون خلال دندونت بهم بخوره، همون رو می ذارم رو گلوت و این قدر فشار می دم تا اون دهن کثیفت برای همیشه بسته شه و یه جماعتی راحت بشند.» مرد مقام دار تعللی کرد. برافروخته، از خشم من من می کرد: «تو... تو... جرئت نمی کنی!» مرد بلندقد و خوش اندام این را که شنید دندان های ردیف سفیدش را عریان کرد و به سمت او قدم برداشت. درباری پس رفت و به تمنای کمک به اطراف نگریست و نگاهش افتاد به آکیتادا و سِیمی که بالاتر از آن ها در کنار طارمی ایوان نظاره گر ماجرا بودند. آکیتادا از آن مجرم سابق و مستخدم فعلی خانه اش پرسید: «چی شده تورا؟»
جوان قدبلند به سمت او چرخید: «اِ شماها این جایید؟» و پوزخندزنان برای شان دست تکان داد.
«ما یه جورایی شاخ به شاخ شدیم. من یه کم عجله داشتم و اونم حواسش به جلو پاش نبود. بهش گفتم ببخشید، اما این پسرخوشگله قشقرق راه انداخت و حرف های زشتی بهم زد. بعدش هم می خواست منو با این اسباب بازیش بزنه.»
غریبه با صدایی که از خشم می لرزید بازخواست کنان پرسید: «این وحشیِ بی نزاکت مستخدم شماست؟»
«بله، شما صدمه دیده اید؟»
«معجزه بود که ندیدم. خواستار مجازات سریع این فرد و ممانعت از رفت و آمدش تو محوطه های امپراتوری ام. واضحه که نمی تونه فرق خودش رو از بالادستیش تشخیص بده.»
آکیتادا پرسید: « از رفتارش عذرخواهی نکرده؟»
«عذرخواهی چیزی رو درست نمی کنه. کاری رو که خواستم انجام بدهید وگرنه مجبور می شم نگهبان های دم در رو صدا کنم.»
«شاید بهتر باشه درباره ی این موضوع بعدتر صحبت کنیم. به هر حال اسم من ساگاوارا آکیتاداست. ممکنه اسم تون رو بدونم؟»
مرد ریزنقش قیافه ی مهمی به خودش گرفت و گفت: «منشیِ دیوان مناصب در وزارت تشریفات. رتبه ی هفت جزء، درجه دو(۸). به ملاقات وزیر می رم و نمی تونم وقتم رو با کارمندهای دون پایه تلف کنم.»
چهره ی باریک، آریستوکرات و اغلب خوش مشرب آکیتادا حالت متکبری به خود گرفت و گفت: «شاید دل تون بخواد این مسئله رو با فوجی وارا مترساکی، مستشار شورای امور خارجه، مطرح کنیم. ایشون از دوستان من و تورا هستند و در این باره حتماً از ما حمایت خواهند کرد.»
رنگ از رخسار مرد پرید: «مسلمه که خیال ندارم برای مردی در جایگاه ایشون ایجاد مزاحمت بکنم.» و بلافاصله گفت: «شاید من شتاب زده عمل کردم. همون طور که شما به درستی به خاطرم آوردید این مرد جوون از من عذرخواهی کرد. شایسته ست که مردمان عالی رتبه نسبت به عوام مشفق باشند. گفتی اسمت ساگاواراست؟ خوشحالم که توفیق آشنایی با شما حاصل شد. امیدوارم باز هم ملاقات تون کنم.»
با تعظیمی مودبانه روی برگرداند و با سرعتی رفت که کلاه لاک زده اش روی گوش هایش جابه جا شد. تورا دهانش را باز کرده بود تا از خنده منفجر شود، اما آکیتادا به هشدار، گلویش را صاف کرد و با دست او را به داخل خواند. به محض این که در پشت سرشان بسته شد، نیش تورا باز شد: «فکر کنم بهش نشون دادید کی این جا رئیسه.»
سِیمی سرش داد کشید: « چه فکر احمقانه ای به تو اجازه می ده با یه صاحب منصب دعوا راه بندازی؟ تو قطعاً باعث دردسر اربابت می شی.»
تورا بُراق شد: «نکنه باید می ذاشتم منو بزنه!»
سِیمی با تحکم گفت: «بله.» و انگشت عتاب به سمتش دراز کرد: «درواقع باید همین کار رو می کردی. تو مگه کی ای که خودت رو این قدر مهم می دونی. یادت باشه همیشه بزرگ ترین قطره ی شبنم همونیه که زودتر از همه روی زمین می افته.»
آکیتادا میان جر و بحث شان دوید: « چرا این قدر عجله داشتی؟»
«اوه.» تورا کاغذ تا شده ای را از پیراهنش درآورد و در دست گرفت: « یه نامه از استاد هیراتا. یه پسره آورده بودش در خونه، درست همون موقعی که نجارها سر رسیدند و می خواستند تعمیرات ایوون جنوبی رو شروع کنند. به نظرم که یه مشت ولگرد بی خاصیت بودند. باید زودتر برگردم و بهشون سرکشی کنم.»
آکیتادا تای نامه را باز کرد: «خب می تونی بری...» و در همان حال که نامه را می خواند گفت: « آسمون ها به دادمون برسند اگه این ولگردها ایوون محبوب مادرم رو خراب کنند. برو مراقب شون باش و این دفعه هم آروم تر قدم بردار.» وقتی تورا رفت، رو به سِیمی گفت: «به شام دعوت شده ام. باید قبل از این که دعوتم کنند خودم می رفتم و سری بهشون...» اما دنباله ی حرفش را نگرفت. مثل همیشه درگیر عذاب وجدان شد: «استاد مرد متشخص و مهربونیه.»
سِیمی سر تکان داد: « زمانی رو که فرستاده بودندت تا باهاشون زندگی کنی خوب به خاطر دارم. دختر جوون حالش چه طوره؟ الان دیگه باید زن کاملی شده باشه؟»
آکیتادا در فکر فرو رفت: « بله، تاماکو الان باید حدود بیست ساله باشه. از زمانی که پدرم فوت کرد و به خونه برگشتم ندیدمش.»
مادرش مخالفت شدیدی با هر گونه ارتباط با هیراتا ها داشت. ولی دور از صداقت بود اگر تمام تقصیر این عدم تمایل دیدارش با تاماکو را به گردن رفتار فخرفروشانه ی بانو ساگاوارا می انداخت. زمان زیادی گذشته بود و نگران بود حرفی برای زدن به هم دیگر نداشته باشند.
«استاد نوشته به مشورت با من احتیاج داره. لحنش نگران به نظر می آد. امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه.» آهی از سر حسرت کشید و ادامه داد: « خب سِیمی، دوست قدیمی، برگردیم سرکار!»
دو ساعت بعد آکیتادا به دقتِ تمام جوهر آخرین برگه ی جزئیات قانونی گزارش رویداد طرفین دعوا را خشک می کرد: «جدا از عالی رتبه بودن طرفین دعوا، فقط یه دعوای ساده ست! به نظرت بیش تر پرونده های تلنبار شده ی این جا درباره ی دعواهای بی اهمیت نیست؟»
سِیمی جواب داد: «بله، فقط یه ردیف بیست تایی دوسیه این جا هست که درباره ی مرافعه های جزئیه!»
«در این صورت، سِیمی عزیز، ما محقیم که عصر زودهنگامی رو برای خودمون رقم بزنیم. بزن بریم.»
وقتی آکیتادا به قصد خانه ی هیراتاها پیاده در میدان نیجو می رفت و از میان ستون های قرمزرنگ دروازه ی محافظِ شهر سلطنتی می گذشت، پرتوی کج تابی از نور خورشید بر سرتاسر سقف سبز صیقل یافته ی ساختمان های دولتی می تابید. نور شدید چشم هایش را زد و با سیل جمعیت کارمندان و کاتبان که به سمت دروازه و خانه های شان در شهر می رفتند همراه شد. از این دروازه، که سوزاکومون نامیده می شد، خیابان سوزاکو به طرف جنوب راشومون کشیده می شد. خیابان سوزاکو که بیش تر از شصت متر عرض داشت و کانال های پهنی از دو طرف جدایش می کرد در کل طول مسیر خود مزین به درختان بید بود. آدم های مختلف از بومی تا خارجی، عالی رتبه و دون پایه، پیاده یا سوار بر کالسکه های گاوکِش یا اسب در کل طول روز از این شاهراه اصلی در گذر بودند و آکیتادا این خیابان را زیباترین خیابان جهان می پنداشت.
پیش رویش در مسیر غرب مجتمع های مسکونی قرار داشتند که سبزی کم رنگ درختان انبوه برگ شان در هیئت بهاری جلوه گری می کرد. اگر آکیتادا این منطقه را خوب نمی شناخت، به خاطر همین ویژگی بارز ممکن بود آن جا را با پارک زیبا و وسیعی اشتباه بگیرد. ربع شمال غربی شهر، مانند همتای شرقی اش، برای بنای کاخ ها، عمارت های بزرگ، ویلاهایِ «طبقه ی ممتاز»، خانواده های اصل و نسب دار، مقام های عالی رتبه ی دربار و اعضای خاندان سلطنتی طرح ریزی شده بود. و جنوب را مردمان عادی و بازارها و تفرجگاه هایی اشغال کرده بودند که دو سوم جمعیت شهر را تشکیل می دادند. بی هیچ دلیل مشخصی مردم شروع به ترک قسمت غربی و تجمع در نیمه ی شرقی یا کوچ به حومه ی شهر کرده بودند. قصرها و ویلاها یا از آتش سوزی ویران بودند یا فرسوده شده و فروریخته بودند. بسیاری از خانه های محقرتر هم رهاشده به تصرف بزهکاران و خانه به دوشان درآمده بودند. فقط درختان و درختچه ها برای رشد و توسعه مجال بیش تری یافته بودند و تنها خانواده های محترم باقی مانده نیز، مانند خانواده ی هیراتا، زندگی مسکوت و منزوی خود را در آن جا ادامه می دادند. آکیتادا، وقتی از خیابان هایی می گذشت که کانال به دو نیم شان کرده بود و با پل های چوبی ساده به هم متصل می شدند، دریافت چند خانه ی دیگر از آخرین باری که این راه را پیموده بود خالی از سکنه شده است. به این اندیشید که آیا تاماکو وقتی پدرش در دانشگاه مشغول تدریس است در چنین خانه ای امنیت دارد؟ باز جای شکرش باقی بود که ویلای هیراتاها هیچ تغییری نکرده بود. دیوارهایش را مرمت کرده بودند و درختان بید غول پیکر هم چنان دروازه ی چوبی را محصورِ شاخه های خود داشتند. نسیم ملایمی عطر گل های ویستریا را از فراز دیوارها به مشام می رساند.
مستخدم سفیدمویی که به تناسب عمرش خمیده شده بود در را کشید و باز کرد و با دهان بی دندان و لبخند پت و پهنی به او خوشامد گفت: «ارباب آکیتادا! خوش آمدی! بیا تو! بیا تو!»
«سابورو! خیلی خوشحالم می بینمت. سلامتی؟»
«خب کمرم درد می کنه و زانوهام مثل چوب خشک شده و شنواییم هم داره می ره!»
پیرمرد نقاط معیوب بدنش را لمس کرد. ولی بعد چهره اش دوباره به حالت خندانش بازگشت: « باید منتظر بدتر از اینا هم باشم. من آماده ی رفتنم. هیچ آدمی نمی تونه آرزویِ زندگی ای بهتر از زندگی منو داشته باشه. حالا این جا رو باش، مشهور شدی برگشتی!؟»
«اون طوری هم نیست سابورو. ولی ممنون از خوش آمدگویی. استاد چه طوره؟»
«بد نیست، تو اتاق مطالعه منتظرته. ارباب آکیتادا، فقط بانوی جوان تقاضا کردند قبلش با شما صحبت کنند. ایشون در باغ تشریف دارند.»
آکیتادا که از گرمای ملایم خوش آمد گویی مستخدم سرخوش بود راهش را کشید تا از سنگ پله های خزه پوشیده به باغ برود. دوباره «ارباب آکیتادا» نامیدنش برایش یادآور گذشته بود، انگار دوباره پسر این خانواده شده باشد. تداعی کننده ی سال های شادی که در این جا دوران نوباوگی اش را می گذراند.
وقتی خانه را دور زد و دختر جوان لاغراندام را در میان بوته های گل دید، با خوش رویی تمام صدایش زد: «عصربه خیر خواهر کوچولو.»
تاماکو به سویش سر گرداند و حیرت زده او را نگریست. لحظه ای در صورتش رد اندوهی نمایان شد اما بعد لبخند جذابی زد و به سمتش دوید و دست هایش را برای خوش آمدگویی به سویش دراز کرد. اندکی بعد کمی عقب تر از او ایستاده، دست در دستش به او لبخند می زد.
«دوست عزیزم! به خونه خوش اومدی! خیلی خوشحال مون کردی. تو این لباس گرون قیمت خیلی برجسته و خیلی جذاب به نظر می آی.»
آکیتادا شوکه بود. دختر با آن صورت استخوانی و گردن باریک و تشخص رفتارش کاملاً دوست داشتنی می نمود. از دهانش پرید: «چه طور هنوز ازدواج نکرده ای؟» زن دستش را رها کرد و چشم گریزاند: «شاید برای این که آدم مناسبی ازم درخواست نکرده. ولی شنیده ام که تو خودت هم ازدواج نکرده ای.» و دوباره به روی او لبخند زد: «کمی تو باغ قدم بزنیم؟ قبل از این که پدرم رو ببینی ازت می خوام لطفی در حقم بکنی و بعد من باید برم به شام سرکشی کنم و لباس مناسب تری بپوشم.»
آکیتادا هنگام قدم زدن براندازش کرد. جامه ی ساده ی بلند کتان آبی رنگی بر تن داشت و کمربند کتان سفید نقشی هم به دور کمر باریکش بسته بود. آ ن چه او می دید با آ ن چه تاماکو درباره ی نامناسبی لباسش ادعا کرده بود به هیچ عنوان هم خوانی نداشت و این را به خودش هم گفت. تاماکو با برازندگی سر برگرداند و با شرم و لبخند تشکر کرد.
«خب این جا ست، رسیدیم.» و به سکوی چوبی در زیر آلاچیقی پوشیده از گل های ویستریا اشاره کرد. شاخه های ضخیم شکوفه های بنفشه از سقف پوشیده از برگ معلق بودند. آکیتادا به اطراف نگریست و دور تا دورش را به تمامی سرشار از گل و شکوفه دید. هوا از عطر گل آکنده و از زمزمه ی زنبورهای عسل سنگین بود. وقتی به روی تشکچه های سکوی آلاچیق نشستند، او مسحور عطر شیرین شکوفه های ویستریا بود. گویی در دنیایی دیگر و بهتر قدم گذاشته است. دنیایی که با ممتازی رنگ ها و بو ها و صدای پرندگان و زنبورهایش می توانست هستی ای به مراتب فراخ تر و قدرتمندتر از هر هستی دیگری بر روی زمین داشته باشد. تاماکو گفت: «برای پدر اتفاق خیلی بدی افتاده.» و فضای فانتزی او را در هم شکست.
«چی؟»
دختر جوان این اظهار گیجی آکیتادا را به معنای پرسشی اش گرفت و جواب داد: « نمی دونم . به من نمی گه. حدود دو هفته پیش از دانشگاه که برگشت مستقیم رفت به اتاق مطالعه و کل شب رو اون جا گذروند. صبح روز بعد رنگ پریده و ازپاافتاده بود. به سختی تونست چیزی بخوره. بعد بدون این که توضیحی بده رفت دانشگاه . از اون به بعد هر روز کارش همینه. هر بار سعی کردم ازش بپرسم یا می گه چیزی نیست یا بهم پرخاش می کنه که سرم به کار خودم باشه. می دونی اون اصلاً آدم چنین رفتارهایی نیست!» تاماکو سکوت کرد، به آکیتادا نگاه استغاثه آمیزی انداخت.
«از من چه کمکی ساخته ست؟»
«راستش امیدوارم این دعوت به شام برای این باشه که بخواد رازش رو بهت بگه. اگه این طور بود ازت می خوام منو در جریان بگذاری. بلاتکلیفی خیلی اضطراب آوره.» چهره اش رنگ پریده و عصبی شد. اما آکیتادا با تردید سر تکان داد و گفت: « اگه از حرف زدن با تو امتناع کرده، خیلی بعیده بخواد رازی رو برای من فاش کنه. اگر هم چنین کاری بکنه، احتمالاً ازم می خواد راز نگه دار باشم.»
تاماکو با خشم از جا جست و با عصبانیت گفت: «اوه، حتماً مردها نفوذناپذیرند! اگه حرفی نزد، تو باید هر طوری شده ازش حرف بکشی و اگر قَسَمِت داد که راز نگه دار باشی، باید یه راهی پیدا کنی. البته اگه خودت رو دوست من می دونی!»
آکیتادا دستانش را گرفت و به چهره ی دوست داشتنی و سرسختش نگاه کرد و با محبت گفت: «باید صبور باشی خواهر کوچولو. مشخصه که من برای کمک به پدرت همه ی تلاشم رو می کنم.»
چشم در چشم که شدند احساس کرد در نگاه خیره ی تاماکو غرق می شود. زن نگاهش را بر گرفت. صورتش به قرمزی گرایید و دستانش را رها کرد و گفت: «بله، البته، منو ببخش. می دونم که می تونم بهت اعتماد کنم. ولی الان دیگه باید برم به شام سرکشی کنم و پدر هم منتظر توست.» تعظیمی رسمی کرد و به سرعت دور شد، و آکیتادا پیکر برازنده ای را می دید که در پیچ و خم راه از نظر ناپدید می شد. از رویارویی با او احساس سردرگمی و آشوب می کرد. به آهستگی به سوی خانه قدم برداشت. استاد در اتاق مطالعه استقبال گرمی از او کرد. اتاق مطالعه، کوشک مجزایی سرتاسر پوشیده از کتاب، کنار دسته های بامبو و سنگ چین های زیبا و سنگ فرش های منقش باغ کوچک ویستریا بود.
این همان اتاقی بود که آکیتادا در آن درس می گرفت و بیش تر از همه ی اتاق ها، حتی اتاق های خانه ی خودشان، با آن مانوس بود. اما مرد مهربان که جای پدر دومش را داشت از لحاظ ظاهری به طرز بهت آوری تغییر کرده و دچار پیری زودرس شده بود. هیراتا همین که توانست از تعارف بکاهد و در صندلی های شان مستقر شدند شروع به صحبت کرد: « به خاطر این دعوت ناگهانی منو ببخش ، اونم با این همه کار مهمی که تو اداره سرت ریخته.»
«خیلی خوشحال شدم که دعوتم کردید. بودن در این جا همیشه باعث خرسندی منه. دلم برای تاماکو خیلی تنگ شده بود. زن بالغ و دوست داشتنی ای شده.»
هیراتا آه کشید: «آه، بله، بله، دیدم که داشت باهات صحبت می کرد.»
آکیتادا دوباره اندیشید که چه قدر چهره ی استاد فرسوده شده است. البته استاد قدبلند و همیشه لاغر مردنی بود و آن صورت استخوانی برجسته و بینی دراز و ریش بزی اش باعث می شد چهره اش جدی تر از خلق و خوی واقعی اش نشان دهد. اما موهای قهوه ای سر و ریشش بلندتر شده و از بینی تا گوشه ی لب هایش خط های عمیقی نقش بسته بود. استاد گفت: « متاسفم، حتماً با اون بچه ی بیچاره هم خیلی نامهربون رفتار کرده ام. ولی دلم نمی خواد بار مصایب منو به دوش بکشه. خب این طور که به نظر می رسه حل این معضل از توان من خارجه. برای همین از دوستی مون بهره گرفتم و برای مشورت ازت دعوت کردم.»
«با اعتمادتون به من افتخار دادید آقا.»
«داستان از این قراره : اگه یادت باشه ما هر ماه یک بعدازظهر رو به عبادت در معبد کنفسیوس اختصاص می دیم. همه ی استادهای دانشگاه هم لباس رسمی مراسم می پوشند. در طول روز که به ایراد سخنرانی و درس دادن می گذره، این لباس ها و کلاه های رسمی رو به گیره های چوبی اتاق کفش کن آویزون می کنیم، تا درست قبل از شروع مراسم دوباره لباس هامون رو عوض کنیم . می دونی که کدوم اتاق رو می گم؟»
آکیتادا به نشان تایید سر تکان داد.
«من اون روز عصر عجله داشتم، دانشجوها معطلم کرده بودند ، به سرعت کلاه و لباسم رو پوشیدم و به سمت جایگاهم در سالن رفتم. نیمه ی راه بودم که دیدم از آستینم صدای خش خشی می آد و متوجه شدم کاغذی تو آستر لباسم جاسازی شده. اما چون هوا برای خوندن خیلی تاریک شده بود، یادداشت رو با خودم به خونه آوردم.»
هیراتا برخاست و به سمت یکی از قفسه های کتاب رفت . از جعبه ی لاک الکلی تکه کاغذی بیرون آورد، دستانش لرزش خفیفی داشت و آن را به آکیتادا داد. آکیتادا کاغذ مچاله شده را باز کرد. یادداشت کوتاهی بود که بر روی کاغذی معمولی نوشته بودند با دست خطی عادی اما خوب.
«تا زمانی که امثال تو از زندگی کام می گیرند، دیگران آن قدر ندارند که شکم های شان را پر کنند! اگر می خواهی راز مجرمانه ات برملا نشود، بدهی هایت را بپرداز! پیشنهاد می کنم مبلغ اولیه هزار سکه باشد.»
آکیتادا سر بالا گرفت و گفت: «استنباطم اینه که از یکی از همکارهاتون باج خواهی شده.» هیراتا با لبان لرزان لبخند زد و گفت: «متشکرم پسرم . بله، تنها نتیجه ای که می شه گرفت همینه. متاسفانه یه کسی در کرسی دانشگاه مرتکب خلافی شده و فرد دیگه ای هم در ازای سکوتش پول اخاذی می کنه . جدا از این حقیقت شوکه کننده که دوتا از همکارهای من کسایی از آب دراومدند که از کمبود های مبرهن اخلاقی رنج می برند ـ خصایصی که همیشه به شاگردهامون یـاد می دیم ازشـون دوری کنند ـ این مسئله اگه به بیرون درج کنه فاجعه ست و آینده ی دانشگاه رو با خطر مواجه می کنه.»
«شما منو غافل گیر کردید!»
هیراتا با ناآرامی جابه جا شد: « بله، به خاطر دانشکده های خصوصی دانشجوهای زیادی رو از دست داده ایم و سرمایه مون هم به شدت کم شده. یه رسوایی می تونه به بهای بسته شدن دانشگاه تموم بشه.»
به کف دست های تمیزش نگریست و آه عمیقی کشید.
«از زمان وقوع این اتفاق مدام فکر کردم که چه کاری می تونم انجام بدهم و حالا مجبورم امیدم رو به تو سنجاق بزنم. تو هوش زیادی در حل معما داری. اگه بتونی باج گیر رو پیدا کنی، شاید بتونم باهاش معامله کنم. جوری که به شهرت دانشگاه لطمه ای وارد نشه.»
«شما توانایی ناچیز منو خیلی دست بالا گرفته اید.»
و یادداشت را بین خودش و استاد گرفت و گفت: «نتونستید دست خط رو شناسایی کنید؟»
هیراتا سر تکان داد: « نه، هیچ فرضی ندارم. دست خطش چیز خاصی نداره. به هر حال نمی شه هم گفت ادبیات یه آدم عامی باشه. استفاده از کلمه ی ”مجرمانه“ از یه تحصیل کرده برمی آد.»
«ممکنه یه دانشجو نوشته باشدش؟»
«فکر نمی کنم، دانشجوها هیچ وقت به کفش کن نمی روند. درسته که نامه معمولی به نظر می آد، ولی اغلب شاگردهای من دست خط خوبی ندارند و تازه طرف ممکنه دست خطش رو تغییر داده باشه.»
«بله. هزارتا سکه. مبلغ وسوسه انگیزیه و تازه این پرداخت اولیه ست. باید مسئله ی جدی ای باشه که به دادن چنین باجی می ارزه. همکارهای شما چه جرمی ممکنه انجام داده باشند که تا این حد سنگین باشه و کدوم شون استطاعت پرداخت چنین مبلغ گزافی رو داره؟»
استاد قیافه گرفت: « نمی تونم تصور کنم. مسلماً خیلی بیش تر از پولیه که من درمی آرم.»
«چه اقداماتی در این مورد انجام داده اید؟»
«هیچی. به سختی می شه از هر کدوم شون چیزی درآورد. به خصوص اگه طرف همونی باشه که تن به باج خواهی داده.» و دستش را روی پهنای صورت پر چین و چروکش کشید: «خیلی اوضاع وحشتناکیه. آدم خودش رو می بینه که داره به همه ی همکارهاش با سوءظن و رعب نگاه می کنه. داشتم پاک عقلم رو از دست می دادم که یاد تو افتادم. من اون مردها رو مدت هاست که می شناسم. بدون هیچ سوءظنی. شاید نگاهِ از بیرون تو نگاه درست تر و خالص تری باشه.»
«ولی خودتون می دونید جدا از وقتی که باید صرف این کار بکنم، به سختی می تونم تو محیط دانشگاه پرسه بزنم و از دیگران سوال های بی هدف و عجیب کنم.»
«نه، نه. مسلماً تو نمی تونی چنین زمانی صرف کنی. ولی یه راه حلی هم هست. ما برای دستیار آموزشی رشته ی حقوق تقاضای نیرو داده ایم. متصدی این شغل مردک بیچاره ای بود که سه ماه پیش مرد و پستش الان خالیه . اما بهترین قسمت این ماجرای غم انگیز اینه که تو می تونی جاش مشغول به کار بشی. این طوری هم می تونیم همکار باشیم و بدون ایجاد سوءظن مدام هم دیگر رو ملاقات کنیم و هم این که تو می تونی بی دردسر تحقیقات لازم رو توی دانشگاه شروع کنی. فکر می کنی بتونی یه مدت کوتاه سر کارت غیبت کنی و دستیار آموزش باشی؟ البته واضحه که بهت دستمزد هم پرداخت می شه.»
در پیش چشم آکیتادا از یک طرف تصویر دفترش در وزارتخانه، پشته ی دوسیه های استخوان پوک کن، صورت ترش روی بالادستی ها ـ به خصوص وزیر سوگا ـ ظاهر شد و از طرف دیگر راه فراری که به پیشنهاد وسوسه انگیز حل کردن معمایی نیز مزین بود. در پلک برهم زدنی جواب داد: «بله شرایط راضی کردن وزیر رو فراهم می کنم.» چهره ی خسته ی هیراتا از هم شکفت: «کارهای استخدامت هم به عهده ی من. اوه پسر عزیزم، نمی دونی چه قدر خاطرم تسلی پیدا کرد. دیگه عقلم به جایی قد نمی داد. اگه بتونیم جلو این اخاذی رو بگیریم، دانشگاه می تونه کج دار مریز تا چند نسل دیگه به حیاتش ادامه بده.»
آکیتادا به دوست و استاد قدیمی اش نگاهی استفهامی کرد و بعد از قدری درنگ گفت: «می دونید که من نمی تونم اجازه بدم شواهد و مدارک جرم از بین بره.»
هیراتا نگاه رمیده ای به او انداخت و جواب داد: « اوه، مطمئناً ـ بله ، متوجه منظورت هستم ـ نه ـ البته که نه ـ تو کاملاً حق داری. این واضحه، ولی بهترین راه اینه که جلو این اخاذی گرفته بشه و تو باید در این مورد اقدامی بکنی. من به صورت مشخص نمی دونم چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه.» سکوت کوتاهی در گرفت. آکیتادا اندیشید استاد بیش از حد در موافقت با او شتاب کرد و به نظرش آمد که روی کلمه ی «نمی دونم» حتی یک تاکید جزئی هم نگذاشته بود. دست آخر آکیتادا با خنده ی ریزی گفت: « خب مطمئن باشید که من تمام تلاشم رو می کنم. اما ترسم از اینه که استاد بی بضاعتی از آب دربیام. شما باید برای من خنگ ترین شاگردهاتون رو بفرستید، وگرنه شک نکنید که خیلی زود دستم رو می شه و هرچه رشتیم پنبه می شه.»
هیراتا با روی گشاده گفت: « این طور نیست پسر عزیزم.» و اشک شوقی در چشمانش نمایان شد: « تو بهترین شاگرد من بودی. تازه در امور اداری و رسمی تسلطی داری که من هیچ علم و اطلاعی ازشون ندارم.»
در با قیژقیژ نرمی باز شد و وقفه ی خوش هنگامی ایجاد کرد: «پدر؟» صدای خوشایند تاماکو بود: « شام حاضره. ممکنه به سالن تشریف بیارید؟»
«البته. همین الان. ما دیگه تقریباً تجدید خاطرات مون رو تموم کرده بودیم.»
صدای پای او را که دور می شد شنیدند. سپس آکیتادا پرسید: « می تونم دخترتون رو در جریان این موضوع قرار بدهم آقا؟» هیراتا در طول مدتی که ردایش را بالا می کشید و سفت می کرد سکوت اختیار کرده بود. سپس با دودلی جواب داد: «چرا؟ ترجیح می دم اونو قاطی این قضایا نکنم.» آکیتادا مصرانه پاسخ داد: «نگران شماست و حقیقت می تونه تسکین خاطر بزرگی براش باشه.» به اتفاق هم در راهرو قدم برمی داشتند که هیراتا نامربوط پرسید: « تو همیشه به فرزند من محبت خاصی داشتی، درسته؟»
«بله، البته.»
«خیلی خوب. بعد از شام باید براش توضیح بدیم که چه اتفاقی افتاده.»

کارآگاه برای همه ی قرون

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «کارآگاه برای همه ی قرون» یکی از این زیرمجموعه هاست که رمان های پلیسی/ تاریخی را در بر می گیرد و بیش ترین تعداد آثار در آن گنجانده شده اند. در ادامه به معرفی اجمالی این گونه ی فرعی نسبتاً نوخاسته ی ادبیات جنایی/معمایی می پردازیم که تاکنون در کشور ما تقریباً ناشناخته مانده است.
پدیداری فراگیر روایت پلیسی/تاریخی را باید از اواخر دهه ی ۱۹۷۰ دانست، هرچند پیش از آن هم به شکل پراکنده آثاری منتشر شده بودند که می توانستند در این دسته بندی بگنجند؛ شاخص ترین و منسجم ترین شان بی تردید ماجراهای قاضی دی به قلم روبرت وان گولیک هلندی است که انتشارشان از دهه ی ۱۹۶۰ آغاز شد. موفقیت خیره کننده ی رمان نام گل سرخ (۱۹۸۱)، نوشته ی اومبرتو اکو، در ترغیب بسیاری از نویسندگان برای طبع آزمایی در این ژانر فرعی قطعاً نقشی به سزا داشت. تا پایان سده ی بیستم، عرصه ی روایتِ پلیسی/ تاریخی چنان گسترده و متنوع شده بود که در ۱۹۹۹ جایزه ی «اِلیس پترز» ویژه ی رمان های پلیسی/تاریخی به وجود آمد (برای بزرگداشت الیس پترز، از طلایه دار برجسته ی این ژانر فرعی، چنین نام گرفت) که این خود نشانه ی استقلال نسبی اش از بدنه ی ادبیات جنایی/معمایی بود ـ فرانسوی ها نیز در ۲۰۱۰ جایزه ی «ایستوریا» را پدید آوردند که به رمان های پلیسی / تاریخی اعطا می شود.
اوج شکوفایی روایت پلیسی/ تاریخی اما در سده ی بیست و یکم تحقق یافت و به شکلی مستمر و فزاینده ادامه دارد. سخنی به گزاف نیست اگر بگوییم در حال حاضر قلمرو این ژانرِ فرعی به وسعت تمامی تاریخ است و عرصه ی جغرافیایی اش مدام پهناورتر می شود: مصر باستان، یونان باستان، رم باستان، قرون وسطا، امپراتوری بیزانس، عصر رنسانس، عصر روشنگری، انقلاب کبیر فرانسه، دوران برده داری و جنگ داخلی در آمریکا، عصر ویکتوریایی، جنگ جهانی اول و... از یک سو؛ و در کنار اروپا و آمریکا، ژاپن و چین و ویتنام در قرون سیزدهم تا شانزدهم میلادی و امپراتوری عثمانی و امپراتوری آزتک و...، از سوی دیگر (و حتی انسان های عصر حجر در چند داستان کوتاه)، همگی در این تماشاخانه ی رنگارنگ و پرتنوع حضور دارند.
کاوشگران رمان های پلیسی/تاریخی عمدتاً در سه گروه می گنجند:
الف) اکثریت شان پرسوناژهایی خیالی اند و در میان شان کاهنان، قاضی ها، کشیش ها، راهب ها و راهبه ها، دیوان سالارها، شهسواران، سامورایی ها، نظامی ها و ماموران پلیس (در دوره های نزدیک تر به زمان حاضر) از بقیه پُرشمارترند.
ب) گروه دوم شخصیت های واقعی تاریخی را شامل می شود؛ از ارسطو و دانته آلیگیری و جوردانو برونو گرفته تا جین آستین و اسکار وایلد و فروید و...
ج) گروه سوم را ـ که کم تعدادترین است ـ پرسوناژهای عاریت گرفته شده از آثارِ بزرگِ ادبیات جهان تشکیل می دهند؛ در این میان، آقا و خانم دارسی (زوج محبوب و جذاب رمان غرور و تعصب)، از نظر تعدد حضور، رتبه ی اول را دارند؛ پروفیری پِترُویچ (مستنطقِ مشهورِ رمانِ جنایت و مکافات)؛ سه تفنگدار و یار چهارم شان دارتانیان هم از جمله این کاوشگران اند.
امیدواریم ادامه ی هرچه طولانی تر این مجموعه، پنجره ای هرچه فراخ تر بر پهنه ی ادبیات جنایی/ معمایی بگشاید.

دبیر مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان»

درباره ی نویسنده

اینگرید جی پارکر بانوی نویسنده ی آمریکایی داستان های
جنایی/ معمایی است. او در آلمان به دنیا آمد و آن جا پرورش یافت. حرفه ی اصلی اش تدریس زبان و ادبیات انگلیسی است.
اینگرید جی پارکر در ۱۹۹۹، با نگارش داستان کوتاه «ابزار قتل» که برایش چند جایزه نیز به ارمغان آورد، پرسوناژ ساگاوارا آکیتادا را خلق کرد؛ او کارمندی دیوانی است در ژاپن سده ی یازدهم. در ۲۰۰۲، «دروازه ی راشومون»، نخستین رمان از ماجراهای این شخصیت تیزهوش و جذاب، منتشر شد.
گرچه پارکر، غیر از ماجراهای ساگاوارا آکیتادا، رمان های جنایی / معمایی دیگری هم نوشته، اما بیش ترین شهرت و اعتبار را به برکت رمان هایی که ساگاوارا آکیتادا در آن ها میدان داری می کند و تاکنون به زبان های مختلفی هم ترجمه شده اند کسب کرده. سیزدهمین رمان از ماجراهای آکیتادا با نام «مرد کهن سال اُمی» در ۲۰۱۴ منتشر شد. ماجراهای کوتاه این شخصیت در مجموعه داستان «آکیتادا در طریق عدالت» گرد آمده که در ۲۰۱۳ به چاپ رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب دروازه ی راشومون