فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چاخان

کتاب چاخان

نسخه الکترونیک کتاب چاخان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۹۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چاخان

اتوبوس جلوی ساختمان ایستاد شاگرد پستچی مثل باد از دیوار ماشین بالا رفت و مشغول باز کردن طناب‌ها شد. توی مسافرانی که پیاده شدند قیافه یک نفر خیلی جلب توجه کرد.. طرز لباس پوشیدنش و رفتار و حرکاتش به مردم این منطقه هیچ شباهتی نداشت. ساک آبی رنگی را که پر از کتاب و مجله بود به زمین گذاشت... گرد و خاک لباسش را با دست‌هایش تکان داد. بدون توجه به نگاه‌های کنجکاو دهاتی‌ها چند لحظه‌ای اطراف را نگاه کرد.. وقتی مطمئن شد نشانی‌هایش صحیح است و اشتباهی نیامده ساکش را برداشت وبا قدم‌های محکم از جاده خاکی به طرف میدان قصبه به راه افتاد. نرسیده به میدان قصبه جلوی تابلوی رنگ و رورفته ای که روی آن نوشته بود: «هتل جدید پالاس» لحظه‌ای توقف کرد و بعد داخل هتل رفت!

ادامه...

بخشی از کتاب چاخان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



انتشارات نگاه مراتب سپاس و قدردانی خود را از زنده یاد حاج سبزعلی علی پناه و فرزند برومندشان علیرضا برای واگذاری حق چاپ بخشی از آثار عزیز نسین به ترجمه رضا همراه ابراز می دارد.
انتشارات فروغی با مدیریت این عزیزان صدها عنوان کتاب با ارزش در روزگار فعالیت خود چاپ و به گنجینه فرهنگ ملی ایران افزوده است.

موسسه انتشارات نگاه

تنگ آبی که روی میزم بود از بس که نشسته بودند به اندازه یک انگشت تهش (خلط خاش) داشت!!.. موقع آب خوردن لیوان را طوری به دهانم گرفتم که لب پائینم به لبه ی لیوان تماس پیدا نکند.. دوتا لبم را توی لیوان کرده وبه زحمت کمی آب خوردم!..
بی انصاف صاحب رستوران تلافی همه کم وکسری ها را روی صورتحساب درآورد! برای همین غذای کذائی و دو سه استکان مشروب به اندازه خرج یک هفته من ازم گرفت. نمی دانم با همه اینجور حساب می کند یا مرا به جای توریست های خارجی گرفت!!..
به هرحال با جیب سبک از رستوران بیرون آمدم.. و توی خیابان راه افتادم.. شخص گندمگونی که کنار یک اتومبیل آخرین سیستم ایستاده بود.. می خواست چیزی به پلیس بگوید. کسی زبان اورا نمی فهمید ولی حرکات دستش نشان می داد از چیزی شکایت دارد. ده پانزده تا مرد و زن و بچه اطراف او جمع شده بودند بهش متلک می گفتند و ادایش را درمی آوردند!!..
من هم بی اختیار رفتم جلو ببینم موضوع چیه.... مردم گندمگون درحدود چهل وپنج وشش سال داشت وقتی چشمش به من افتاد و از وضع ظاهری ام فهمید با سایرین فرق دارم به زبان انگلیسی پرسید:
- شما انگلیسی می دانید؟
من انگلیسی نمی دانم دوره آلمانی را تازه تمام کرده بودم ولی این چند کلمه را که می فهمیدم به آلمانی جوابش را دادم:
- نه... انگلیسی خوب نمی دانم ولی آلمانی بلدم..
ایندفعه بابا به آلمانی شروع به صحبت کرد:
- این چه وضعیه.. بچه ها با سنگ شیشه ماشین مرا شکسته اند!!..
نگاه کردم دیدم راست می گوید.. دل آدم کباب می شد ماشین مثل عروس می ماند انگار تازه از لای کاغذ بازش کرده اند اما شیشه طرف راننده شکسته بود!..
وقتی گفته ی او را برای پلیس و سایرین ترجمه کردم همه با صدای بلند خندیدند!.. پلیس از همه بدتر بود ککش هم نگزید!.. شانه هایش را بالا انداخت وبا تمسخر گفت:
- برو بابا تو هم نوبر ماشین آوردی!!! بچه ها را چه کار میشه کرد؟..
توریست خارجی منتظر جواب من و اقدام پلیس بود!..
چهار چشمی توی صورت من (زل) زده بود..
نمی دانستم جوابش را چی بدهم!!..
یکی از توی جمعیت گفت:
همیشه از این اتفاق ها می افته.. تازگی نداره!..
نگاه کردم دیدم صاحب هتل خودم است موضوع را سوال کردم برایم مفصل شرح داد:
- هروقت ماشین های بیگانه از این راه ترانزیت عبور می کند بچه های دهات توی راه که میان گندم زارها و کنار دیوارها مخفی شده اند به طرف آنها سنگ می اندازند!!.. ماشنی نیست که موقع عبور از این جاده سالم بماند. حتی گاهی سر و صورت مسافرین هم شکسته می شود!!..
از پاسبان پرسیدم:
_حالا تکلیف این آقا چیه؟
_چه می دانم!.. از کجا پیداش کنم.. من چه می دانم کدام حرام زاده ای این کار را کرده!
مردم باصدای بلند خندیدند.. ویکی از جوان ها داد کشید:
- حقشان است!!..
توریست خارجی که فهمیده بود معطلی فایده ندارد و کاری برایش انجام نمی دهند سوار ماشینش شد و رفت. من هم با صاحب هتل راه افتادم توی راه از او پرسیدم:
- چرا بچه ها این کار رو می کنند و بزرگترها مانع نمیشن؟!.
- والله مردم اینجا از مسافرین اروپا به خصوص ایرانی ها خیلی دل پری دارند. گردن اونائی که میگن ایرانی ها هر روز دسته دسته با اشیاء سبک وزن وسنگین قیمت به اروپا میرن و در بازگشت با یک دختر مو زرد ویک ماشین آخرین سیستم بر می گردند!!.. هر روز لااقل بیست سی تا ماشین از این راه به طرف ایران میره وچون غیر از زحمتش و گرد و خاکش چیزی نصیب مردم اینجا نمیشه از این جهت کوچک وبزرگ مردم کشور ما چشم دیدن آنها را ندارند!!.. با سنگ پرانی وشکستن شیشه ها و زخمی کردن اتاق ماشین ها لااقل رنج روحی و آتش حقد و حسد آنها تسکین پیدا می کنه!!..
مدتی با صاحت هتل صحبت کنان قدم زدیم از حرف های این آقا معلومات زیادی درباره این قصبه پیدا کردم...
اینجا روی هم رفته ۱۹۸۰ نفر جمعیت دارد سکنه دهات اطرافش به سه هزار نفر می رسد از نظر جغرافیائی این قصبه در وسط یک دشت وسیع و مسطح قرار گرفته که تا چشم کار می کند باغ های میوه و زمین های زراعتی است. در طرف شمال غربی قصبه یک رودخانه بزرگ از میان نیزارها می گذرد. این رودخانه تابستان ها خشک می شود وبه جای آن یک باتلاق متعفن باقی می ماند که محل تجمع مگس ها وشنا کردن گاومیش هاست..
در قسمت جنوب شرقی قصبه بقعه امامزاده ای جلب نظر می کند در سرتاسر کشور ما هرجا شهر و دهکده و قصبه ای هست به نسبت بزرگی و کوچکی آنجا چند تا امامزاده هم وجود دارد.
بعد از این گردش کوتاه نظریه ام درباره این دهکده کاملاً عوض شده کم کم دارم به اینجا علاقه پیدا می کنم.. حیف که قلبم ازعشق تهی است.. اگر معشوقه ای داشتم و از جور وجفای او قلبم زخمی بود این سرزمین برایم شاعرانه تر جلوه می کرد!..
به هتل برگشتم تا این نامه را برایت بنویسم.. اما به محض اینکه وارد اتاقم شدم نفسم بند آمد!.
نمی دانم برای تمیز کردن اتاقم نفت سیاه زده بودند یا (د.. د.. ت) مصرف کرده بودند! خلاصه هرچه بود به قدری بوی زننده ای داشت که نپرس!.. دیدم اگر خودم را از اتاق بیرون نیندازم خفه می شوم...
برای اینکه هوای اتاق عوض شود پنجره های اتاقم را بازکردم ورفتم پایین صاحب هتل گفت:
_قربان اتاق شما را دادم (د.. د.. ت) پاشیدند!.. دیگه نه ساس پیدا میشه ونه کک!!.. امشب راحت بخوابید خستگی تان رفع میشه!!..
خواستم توی سالن بنشینم و برایت نامه بنویسم ولی نور چراغ ها به قدری کم بود که نتوانستم از صاحب هتل پرسیدم:
_چراغ های شما همیشه اینقدر کم نور است؟!.
- خیر.. بعد از ساعت ده شب برق ها به قدری قوی می شود که نور خورشید پهلوی لامپ های ما هیچ است!!. بعد از اینکه دکان ها بسته می شود و مردم می خوابند اون وقت لامپ ها را نگاه کن!.. تا نصف شب تمام کوچه وبازار مثل روز روشن است نصف شب لامپ ها سه بار خاموش و روشن می شود... این علامت خاموش شدن برق است. بعد از آن هرکس بیدار بماند باید چراغ نفتی روشن کند!!..
دوباره ازهتل بیرون آمدم. قوت نور ماه بیشتر از چراغ های برق بود.. حالا خودت حساب کن مردم این مناطق چه زندگی فلاکت باری دارند. انگار این قصبه پشت کوه قاف قرار داشته و این همه مدنیت وپیشرفت اثری در آنجا نکرده است!..
اینها خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنی فقیر وبی چیز هستند فقط یک چیز بیش از همه در اینجا رواج دارد آن هم گفت و گو درباره آقای (زبوک زاده) است.. تمام مردم از زن ومرد، کوچک وبزرگ بعد از سلام وعلیک شروع به صحبت از کارهای (زبوک زاده) می کنند:
"زبوک زاده این طور کرد.. آن طور کرد.."
باور کن از همان ساعت اولی که سوار قطار شدم و تمام مدتی که توی اتوبوس بودم همه اش اسم آقای زبوک زاده به گوشم می خورد.. ورد زبان تمام مردم این منطقه آقای زبوک زاده است.. از بدجنسی ها وکلاهبرداری ها وکلک های این مرد چیزهایی می گویند که آدم شاخ در می آورد!!.
به نظر من این حرف ها بیشتر به افسانه شباهت دارد.. اگر راست باشد دیدن این مرد واقعاً لازم است. علاقه شدیدی برای ملاقات با این مرد در دلم پیدا شده.. حیف که اینجا نیست می گویند به آنکارا رفته وچند هفته دیگر بر می گردد.
سعی می کنم سرنوشت این بابا را از زبان مردم بشنوم تا وقتی با او روبرو شدم همه چیز را درباره اش بدانم.. این طور که می گویند این قصبه بدون وجود زبوک زاده فایده ای ندار و اگر یک روز اسم زبوک زاده از سر این قصبه کم شود دکان ها وخانه ها سوت و کور خواهند شد!..
به عقیدم مردم این زبوک زاده با همه صفات پست ورذلش به منزله ی چشم وروح مردم قصبه است و تمام کمبودهای قصبه را جبران می نماید!!..
به نظر تو هم عجیب نیست؟!. مسلماً با من هم عقیده هستی پس منتظر نامه های بعدی من باش به محض اینکه اطلاعی از او کسب کردم یادداشت می کنم و برایت می فرستم..
الان نزدیک نصف شب است آنطور که صاحب هتل گفت بعد از پنج دقیقه دیگر چراغ ها خاموش می شود باید زودتر نامه ات را تمام کنم و برای خواب آماده شوم. آن هم توی چه رختخوابی!!. کاشکی ملحفه و روی بالش را عوض نکرده بود اینها از اولی ها هم چرک ترند!!..
حالا می فهمم چرا مردم می گویند روی این قصبه خاک مرده پاشیده اند.. مردم اینجا از همان صاحب رستوران گرفته تا صاحب این هتل و هر کس که دیدم مرده های متحرکی هستند چطور یک گورستان ساکت و آرام است این قصبه هم همان طور بی سر وصداست!..
خدا آخر و عاقبت مرا در این قصبه به خسر بگذراند. حس می کنم سرنوشت عجیبی پیدا کرده ام ودیدنی ها وشنیدنی های زیادی در پیش خواهم داشت...
واه... چراغ یکدفعه خاموش شد.. راستی این علامت خاموشی است. زودتر باید نامه را تمام کنم. خداحافظ... از دور روی ماهت را می بوسم و موفقیت تو را ازخدا خواهانم..

سلام علیکم جناب آقای فرماندار!

دوست عزیز:
نامه ات رسید. از اینکه تو هم نسبت به زندگی «زبوک زاده» علاقه مند شده ای خیلی خوشحال شدم این موضوع باعث می شود با دلگرمی بیشتری این یادداشت ها را جمع آوری و تنظیم کنم..
نمی دانی چقدر کارهای این مرد شنیدنی است.. خیال نمی کنم تا به حال مادر دهر همچین موجود (چاخانی) زائیده باشد!!..
بعد از اینکه خودم را به اداره معرفی کردم وکارم را تحویل گرفتم برای تحقیق از وضع زندگی زبوک زاده راه افتادم...
نمی دانستم ازکجا شروع کنم... چند روز پیش همینطور که داشتم توی کوچه ها وخیابان ها سیر و سیاحت می کردم، گذارم به یکی از قهوه خانه ها افتاد...
در اینجا یکی از چیزهایی که خیلی رواج دارد قهوه خانه است. مردم بیکار که هیچ سرگرمی وتفریح ندارند به محض اینکه از کار فارغ می شوند به طرف قهوه خانه ها هجوم می آورند وبعد ازخوردن جائی وکشیدن قلیان، تخت نردها و دسته های ورق به میان کشیده می شود!!.
آخر در نظر اینها سینما رفتن وتئاتر تماشا کردن و می نوشیدن حرام است ولی قمار اشکالی ندارد!..
پشت شیشه قهوه خانه چند لحظه ای مکث کردم چند نفری که روی سکوی این طرف قهوه خانه مشغول ورق بازی بودند چنان با خشم و عصبانیت ورق ها را به زمین می کوبیدند که انگار سیلی به صورت خائنین وطن می زنند!!..
آهسته رفتم توی قهوه خانه و کنار آنها نشستم.. بعد از اینکه مدتی بازی کردند و پول هایشان ته کشید، برنده ها چای وقلیان سفارش دادند و بازنده ها بازوی غم بغل گرفتند!!.
مثل همیشه که هسته اصلی همه حرف ها زبوک زاده است این دفعه هم سخن به همانجا کشید «بلال سیاه» پسر (ملا بدر عقل کل) که در قمار پول زیادی برده وشنگول وسرحال به نظر می رسید این طور شرح داد:
خانه ابراهیم زبوک زاده پهلوی منزل «حمزه جفت بده» است در آن زمان آقای حمزه شهردار بود و با زبوک زاده میانه خوبی نداشت..
هر دو عضو یک حزب بودند، ولی کاری به حزبی بودنشان نداشته باشید به همدیگر مثل دو دشمن خونی نگاه می کردند!.. زبوک می خواست شهردار شود حمزه هم نمی خواست ریاست شهرداری را از دست بدهد.. همین علت به ظاهر کوچک کار آنها را به جائی کشانیده بود که کمر به قتل یکدیگر بسته بودند!!.. یک روز صبح پسر آقای حمزه به خانه ما آمده وگفت:
- یالله رفیق بلند شو بریم یک منظره عالی تماشا کنیم..
- اول صبح چه چیز تماشائی هست؟!.
- تو بمیری از سینما و تئاتر و کافه هم عالی تره.. نمی دونی چقدر تماشا داره...
من فوراً ازجایم بلند شدم. لباس پوشیده پشت سر او راه افتادم.. رفتیم خانه آنها.
مرا برد توی ذغالدان و گفت:
- از این سوراخ نگاه کن ببین چی می بینی...
از وسط آجرها سوراخی به قدر یک چشم آدم باز کرده بودند. از آنجا آشپزخانه ی زبوک زاده به خوبی دیده می شد...
زن آقای زبوک زاده ومادر وخواهرش با عجله وتند تند مشغول کار بودند ومرتب اینور و اونور می رفتند.. اوقاتم تلخ شد وبه او پرخاش کردم:
- برای این کار مرا به اینجا صدا کردی؟!.. خجالت نمی کشی زن های مردم را تماشا می کنی؟!!..
خندید:
- صبر کن رفیق.. موضوع تماشای زن های مردم نیست.. چشمت را از آنجا دور نکن خیلی چیزها خواهی دید..
هنوز حرف پسره توی دهانش بود که صدای زبوک زاده بلند شد از طبقه بالا فریاد می کرد:
" ای زن.. ای زن.. با توام ای زن.. به خدا قسم از گیس هایت دارت می زنم!!.. مگر یک هفته نیست که دارم بهت می گم استاندار میاد منزلمان میهمانی!! حالا تکلیف چیه؟
ظرف ها کو؟!. کباب چرا حاضر نیست؟. بره سرخ کن کو؟.."
زبوک زاده فریاد کنان از پله ها پائین آمد.. زنش را ول کرد ویقه خواهرش را چسبید:
"دختر تو چرا گیج شدی؟.. چرا مثل مجسمه وایستادی؟!.. زود باش برو اتاق ها را جارو بزن.. مبل ها را تمیز کن.. لحاف و تشک ها را مرتب کن الان استاندار میاد..."
آخر سر هم کاغذی را از جیبش درآورد وبه خواهرش نشون داد:
- این کاغذ را ببین...
دختره بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
- دیدم...
پسر آقا حمزه دهانش را پهلوی گوشم آورد ونجوا کنان گفت:
- یک هفته است هر روز صبح این نامه را به دختره نشون میده و میگه: "بیاببین.."
زبوک زاده همان طور که دستش با نامه به طرف خواهرش دراز بود فریاد کشید:
- به تو میگم اینو بخون... نکنه سوادت یادت رفته واین همه پلو برایت خرج کردیم هدر رفته!.
بخوان ببین نامه از کجا آمده... ببین استاندار به برادرت چقدر احترام گذاشته!..
دختره نامه را گرفت وسعی کرد بخواند.. ولی هرکاری می کرد بی فایده بود!.. صدائی مثل آهنگ «ت.. ب.. میم..» از دهانش در می آمد!!.
زبوک زاده خیلی عصبانی شد و به سرش داد زد:
- چرا جون می کنی؟.. مثل آدم بخوان..
- نمی دانمت.. ب.. میم است یا تی.. بی.. میم..
- کوفت و زهرمار است کره خر!.. اینها راکه اینجا می بینی حروف اول اسم حکومتی است.. «ت» یعنی ترکیه است.. «ب» یعنی بزرگ «میم» یعنی ملت.. «میم» دومی یعنی مجلس روی هم که بخوانی «ت.. ب.. م.. م..» منظورش (مجلس بزرگ ملت ترکیه) است.. مگر توی مدرسه اینها را به شما یاد ندادند؟..
دختره با ترس ولرز جواب داد:
- نه..
- زبوک زاده خیلی بیشتر عصبانی شد:
- احمق خود من چند دفعه بهت گفتم؟.. خب حالا بگو ببینم این نامه از کجا برای برادرت آمده؟!.
- از استانداری.
- زنده باشی!.. خب بگو ببینم علامت اختصاری حکومت چیه؟!
- دختره باز هم نتوانست کلمات اختصاری را معنی کند و زبوک زاده مثل گرگ تیر خورده شروع به زوزه کشیدن کرد:
- خدا ذلیلت کنه دختر!.. خدایا من از دست این زن های کم عقل چه خاکی به سرم کنم؟.. اینها دارند با سرنوشت من بازی می کنند.. فردا که من وکیل مجلس میشم تکلیفم با شما چیه؟!. چطور میتونم شما را به آنکارا ببرم وبه مردم نشون بدم؟!.

قصبه که خاک مرده رویش پاشیده اند!..

فردای آن روز مسافر ناشناس نامه ی مفصلی برای دوستش نوشت:
دوست عزیز... الان ۱۳۴۲ کیلومتر از تو و از دریا دورم و در نقطه ای که بیش از ۱۲۸۶ متر از سطح دریا ارتفاع دارد نفس می کشم!..
پس از اینکه دو روز و یک شب با ترن مسافرت کردم و یک نصف روز هم توی سرویس پست سوار شدم به محل کارم که این همه برای رسیدن به آنجا روزشماری می کردم رسیدم...
راستی که زندگی سرتاسرش یک «سراب» بزرگ است وقتی که آدم از دور تماشایش می کند باغ و سبزه و درخت و چشمه به نظرش می رسید ولی هنگامی که به محل می رسد می بیند جز سنگ و شن وخاک وخاشاک بیابان چیز دیگری نیست...
گرچه من قبلاً هم می دانستم محل ماموریت جدیدم قصبه ی کوچکی است و در آنجا از سینما و تئاتر و حتی آب لوله کشی و برق و بهداشت و هزارها کوفت و زهرمار دیگر خبری نیست و خودم را برای مقابله با این مشکلات حاضر کرده بودم ولی وضع خیلی بدتر از آن است که من فکرش را کرده ام...
زندگی دراینجا برای آدمی مثل من که در مرکز و پایتخت مملکت بزرگ شده غیرقابل تحمل است اما من که بعد از این همه دوندگی وپارتی بازی تازه دستم به کار بند شده مجبورم هزار مرتبه بدتر از این را هم تحمل کنم!!!
حالت من شبیه توریست های آمریکائی است که برای کشف و جستجو می خواهند قدم به داخل جنگلی که تا به حال پای بشر به آنجا نرسیده بگذارند!
حالت تشویش ودلهره به چه شکل است؟ ترس روبرو شدن با حیوانات وحشی و گاوهای جنگلی وشیرهای درنده چطور آنها را گیج ومنگ می کند؟.. من هم درست همان حال را دارم. خودم را در اینجا بیگانه تصور می کنم انگار به کشور مردان وحشی وارد شده ام و می خوام منطقه ای را که حتی توی نقشه های جغرافی هم نامی از آن برده نشده کشف کنم..
دیروز که وارد اینجا شدم عصر شنبه بود. وقت گذشته بود خودم را به اداره معرفی کنم و امروز که یکشنبه و روز تعطیل است فرصت خوبی داشتم تا درباره این نقطه درست وحسابی مطالعه کنم (توضیح: درترکیه مثل سایر کشورهای اروپائی روزهای یکشنبه تعطیل است...) و حالا نتیجه کشفیاتم را برایت می نویسم!...
دوری راه مرا خیلی خسته کرده بود.. به محض اینکه ازاتوبوس پیاده شدم اولین آرزویم این بود که هتل مناسبی برای استراحت پیدا کنم.. چه آرزوی بیهوده ای!.. در اینجا احتیاجی نیست که آدم آروزی "چیزی" را در سر بپروراند! به محض اینکه فکر "چیزی" را بکنی فورا جلوی پایت آماده می شود.. سیصد چهارصد قدم که راه رفتم چشمم به دوتا هتل که مثل دو شاخ شمشاد روبروی هم قرار گرفته اند افتاد!..
هیچ چیز این دو هتل به "هتل" شباهت ندارد فقط اسم آنهاست که معرفیشان می کند!!!
اسم یکی "هتل مدرن پالاس!" است ودیگری "هتل جدید پالاس!"...
این قصبه درسر راه ترانزیتی ایران وترکیه قرار دارد... جاده اصلی مانند کارد، این قصبه را از وسط به دو نیم کرده... هرلحظه اتوبوس ها واتومبیل های آخرین سیستم مثل باد از این جاده عبور می کنند و گرد وخاک به هوا بلند می شود.
روی پنجره ها ودرهای ساختمان ها ازیک طبقه خاک پوشیده شده وسر و صورت مردم به قدری خاک آلود است که هرکس برای اولین بار مردم اینجا را ببیند خیال می کند اینها زیر "آوار" مانده وتازه از زیر خروارها خاک بیرون کشیده شده اند!...
انگار فکر مردم این منطقه هم زیر قشر ضخیمی از خاک و گل پوشیده شده با اینکه این قصبه موقعیت خوبی دارد و در کنار راه ترانزیتی قرار گرفته حتی یک قدم به طرف تمدن و ترقی برنداشته اند دلم می خواهد انگشتانم را توی این خاک ها فرو ببرم مرکز ثقل این دهکده را پیدا کنم و آن را تکان بدهم شاید این گرد و خاک ها فرو بریزد و مردم از این خواب غفلت بیدار شوند...
از تمام منافعی که راه ترانزیتی برای یک شهر ویا یک قصبه دارد مردم اینجا فقط سیگار آمریکائی کشیدن را یاد گرفته اند!..
ازدیروز عصر تا به حال هرکس را که در اینجا دیده ام سیگار آمریکائی دود می کند! حتی دو سه نفر به من سیگار آمریکائی تعارف کردند... این عمل در نظر آنها یک نوع تشخص و بزرگی است!..
مخصوصاً جوان ها برای سیگار آمریکائی جان می دهند!.. کاسب های این قصبه تمام روز چهار چشمی مواظب جاده هستند به محض اینکه ماشین توریست ها توقف کند به جای اینکه آنها را وادار به خرید اجناس خود بکنند و از خارجی ها پول دربیاورند فوراً سراغ سیگارهای خارجی را می گیرند!.. و هرچه پول دارند برای خرید سیگار می دهند!..
ارزان ترین سیگار آمریکائی چهار برابر گران ترین سیگار خودمان قیمت دارد. ولی کشیدن سیگار آمریکائی و تعارف کردن آن چیز دیگری است!!..
حتی کارمندان دولت هم از کشیدن سیگار آمریکائی خوششان می آید!.. و دست ارباب رجوع را رد نمی کنند!!..
به طوری که تازگی ها فهمیدم آمریکا دوستی خودش را با مردم جهان با سیگار شروع کرده!!..
راستی ببین من نامه را از کجا شروع کردم ودنباله ی حرف دارد به کجاها می کشد! خیلی ببخشید یادم رفته بود که من یک کارمند جزء هستم و حق مداخله درمعقولات را ندارم!!.
با اجازه شما به اصل مطلب برمی گردم. بعله بین دوتا هتل که سر راهم دیدم چون وضع ظاهری هتل جدید پالاس بهتر بود به آنجا رفتم..
این هتل چهار اتاق دارد، یکی از اتاق ها شش تخت و دوتای دیگر هرکدام چهار تخت وچهارمی دوتختی است. صاحب هتل که از وضع من حدس زده بود که من آدم مهمی هستم مرا به اتاق دوتختی که از همه پاکیزه تر بود راهنمائی کرد..
ازبوی تعفن حالم به هم خورد! نتوانستم توی اتاق بمانم وپائین آمدم.. صاحب هتل توی سالن طبقه پائین بود خواهش کردم ملحفه ها و رویه بالش را عوض کند...
صاحب هتل با قیافه ی تعجب آمیزی گفت:
- آقاجان هفته پیش عوض کردیم!.. سه نفر بیشتر روش نخوابیدن!!!
خونم داشت به جوش می آمد... این همه (خریت) در هیچ گوشه دنیا حتی توی جنگل های آمازون و میان مردمان وحشی آنجا هم پیدا نمی شود!..
صاحب هتل از رنگ و روی صورتم جریان را فهمید و قبل از اینکه دهانم باز بشود و هرچه فحش از بچگی یاد گرفته ام نثار پدر ومادرش کنم گفت:
- بسیار خب به خاطر آقا الان میگم عوضشون کنن!!
از هتل بیرون رفتم تا گردشی در قصبه بکنم و ناراحتی ام رفع شود.. چند قدم پائین تر تابلوی ترک خورده ای که کلمه ی «رستوران» رویش نوشته بود هوس خوردن چند گیلاس مشروب را دردلم بیدار کرد بی اختیار وارد رستوران شدم...
اینجا رستوران درجه یک قصبه بود ولی هوای نامطبوع وبوی رطوبتی که به مشام می خورد دل و روده انسان را به هم می زد.. بس که خاک کف رستوران را لگد کرده بودند مثل بتون آرمه شده بود!!.. برای اینکه به زمین نیفتم سه دفعه صندلی ام راعوض کردم... نمی دانم کف رستوران کج ومعوج بود یا پایه صندلی ها کوتاه وبلند بود که صاف نمی ایستادند!!..
چشمم که به تاریکی عادت کرد.. مشغول تماشای اثاثیه و وسائل رستوران شدم!.. دور تا دور سالن شش تا میز گذاشته واطراف هر میزی چهار تا صندلی چیده بودند.. حتی دوتا از صندلی ها یک رنگ و یک مدل نبودند. انگار هرکدام را از یک گوشه دنیا آورده و موزه ای از مدل های مختلف میز وصندلی تشکیل داده اند!!..
پسر بچه ای با یک دستمال کهنه مشغول تمیز کردن میز وصندلی ها بود!.. رفتم به طرف دیگ های خوراک. سر تمام دیگ ها باز بود.. سینی ها را ردیف پهلوی هم روی سکوها گذاشته بودند. دستم را به آرامی پیش بردم که غذاها را امتحان کنم..
یکدفعه (توری) ها به هوا بلند شدند.. تو نگو این (توری) ها مگس های چاق وچله بودند که با حرکت دست من به پرواز درآمدند!!.. و من در میان ابر سیاه مگس قرار گرفتم!!..
حیران و سرگردان وسط رستوران ایستاده و نمی دانستم تکلیفم چیست بنشینم واز این خوراک ها بخورم؟!.. یا یک راست از در بیرون بروم؟..
چون صاحب رستوران چهارچشمی مواظب حرکات و رفتارم بود نتوانستم بیرون برم ولی خوراک ها را نخوردم و تظاهر کردم که دارم غذا می خورم!..

نظرات کاربران درباره کتاب چاخان