فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بلندی‌های بادگیر

کتاب بلندی‌های بادگیر
عشق هرگز نمی‌میرد

نسخه الکترونیک کتاب بلندی‌های بادگیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بلندی‌های بادگیر

اشتیاق به آزادی که در اشعار و آثار امیلی برونته دیده می‌شود، عشقی پر شور و خاص است. عشق سرکش کاترین و هیث کلیف قهرمان اصلی "بلندی‌های بادگیر" درک او را از فطرت و سرشت انسان به خوبی نشان داده است. این طرح شخصیت داستان، امیلی را نویسنده‌ای خیال‌پرداز و رمانتیک نشان می‌دهد، با این حال از نظر کسانی‌که او را در هاورت دیده‌اند. او کدبانویی بسیار گرفتار و پر کار و ساعی بوده است که باید لباس‌های تمام افراد خانواده را اتو می‌کشید و نان می‌پخت. امیلی برونته هنرمندی خلاق است که به خوبی از عهده‌ی پرداخت رمان بلندی‌های بادگیر برآمده است. این رمان مضمون احساسی و عاطفی آشوبگرانه‌ای دارد که با سختگیری و دقت‌نظر هنرمندانه‌ای نگارش یافته است. نویسنده در این نوشته با عینیات سر و کار دارد. از بررسی زندگی نویسنده و دیگر خواهران برونته محل وقوع رمان و شخصیت‌های آن را به صورتی واقعگرایانه در می‌یابیم.

ادامه...

بخشی از کتاب بلندی‌های بادگیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

همین حالا از ملاقات صاحب ملک استیجاریم، تنها همسایه ام که با او دچار مشکل خواهم شد، بازگشته ام. این جا محققاً ییلاق بسیار زیبایی است! گمان نمی کنم در تمام انگلستان بتوانم محلی را پیدا کنم که کاملاً دور از رفت و آمدهای اجتماعی و دنیایی باشد. یک بهشت کامل برای انسان گریزی.
آقای هیثکلیف(۱) و من جفت بسیار مناسبی برای تقسیم کردن دلتنگی هایمان هستیم، شخصیتی عالی!
او به زحمت تصور می کرد که چگونه قلبم به او احساس صمیمیت پیدا کرده است، همان وقتی که از زیر ابروها با سو ظن نگاه چشمان سیاهش را از من باز گرفت و هنگامی که نامم را اعلام کردم، انگشتانش با عزمی توام با رشک در زیر جلیقه اش پنهان شد.
من پرسیدم: «آقای هیثکلیف؟»
پاسخم یک تکان سر بود.
ـ من آقای لاک وود(۲)، مستاجر جدید شما هستم آقا! به مجرد رسیدن به این جا، افتخار دیدارتان را به خودم دادم. با این امید که اصرار سبب تصدیع خاطر شما نشده باشد، تمنای اجازه ی استقرارم را در تراش کراس کرانج(۳) دارم. دیروز شنیدم که شما در مورد آن خیال هایی داشته اید.
او لرزید و پا پس کشید و سخنانم را قطع کرد و گفت:
ـ سِر، تراش کراس کرانج ملک شخصی من است و به هیچ کس اجازه نمی دهم سبب تصدیع خاطرم شود، وقتی که می توانم و وسایلش را دارم که مانع از آن شوم. داخل شوید!
این جمله ی «داخل شوید» که از میان دندان هایش ادا شد، با احساس و حالتی بیان گشت که گویی می گوید: «برو به جهنم»
حتی دروازه ای که به آن تکیه داشت هیچ حرکت همدلانه ای با این لغات ابراز نکرد و گمان می کنم که این موقعیت بود که مرا مصمم نمود پذیرای دعوتش باشم. احساس می کردم به مردی علاقه مند شدم که به نظر می رسید به طرز بسیار مبالغه آمیزی در برابرم محتاط است.
هنگامی که دید سینه ی اسبم نسبتاً به میله ها فشار می آورد، خیلی مصمم دستش را پیش آورد و زنجیر دروازه را برداشت و اخم آلود و ترشرو مرا در جاده ی سنگفرش پیش راند. وقتی وارد حیاط شدیم، فریاد کشید: «جوزف، اسب آقای لاک وود را بگیر و کمی هم نوشیدنی بیاور.»
گمان می کنم دستور ترکیبی او اشاره ای بود که به من این فکر را القاء می کرد که «کل مستخدم های ما در این جا همین یک نفر است و هیچ جای تعجبی نبود که بین سنگفرش ها پر از علف های تازه روییده بود. و تازه گاوها کار چیدن سرشاخه های درختچه های حصار را انجام می دادند.»
جوزف پیرمردی کج خلق و یک آیه ی نحس بود، با آن که سالم و خوش بنیه به نظر می رسید، اما صدای زیر که حاصل کج خلقی برخاسته از ناخشنودیش بود او را پیرتر نشان می داد. هنگامی که کمک می کرد از اسب پیاده شوم و از شر حضورش نجات پیدا کنم، با خود می گفت: «خدا به دادمان برسد!» و در این هنگام با حالتی تند و ترشرویانه به صورتم نگریست که من نیکدلانه گمان کردم او می باید برای هضم غذای ظهرش نیاز به یاری آسمان و امدادهای غیبی داشته باشد و آن ورد مختصر پارسایانه اش هیچ اشاره به ورود غیر منتظره ی من نداشت.
بلندی های بادگیر نام ملک آقای هیثکلیف است. بادگیر با بودن یک صفت عمده ایالتی، توصیفگر آب و هوای مغشوشی است که محل استقرارش در معرض آن قرار داشت؛ آب و هوایی طوفانی، تهویه ی ناب و فرح بخشی که می بایست در آن بالا، در همه اوقات داشته باشند. در واقع، به دلیل کج شدگی بیش از اندازه ی چند صنوبر از رشد باز مانده که در انتهای حیاط قرار داشت، انسان گمان می کرد که باد شمالی قدرتمند بر روی لبه ی می وزید و توسط یک ردیف از خارهای بی ثمر که شاخه هایشان را به یک سو امتداد می دادند، این تصویر را به وجود می آوردند که از خورشید طلب صدقه می کنند.
خوشبختانه مهندس معمار برای استحکام آن خانه با روشن بینی عمل کرده بود. پنجره های باریک در عمق دیوار قرار گرفته بودند و گوشه های ساختمان با سنگ های بزرگ و برجسته حمایت می شدند.
قبل از عبور از درگاه خانه، مکث کردم که حکاکی های عظیم را بر روی نمای خانه تحسین کنم که با دست و دلبازی انجام شده بود. در بالای در اصلی نقشی که بیشه ی شیردال ها را نشان می داد و مثل بقیه جاها خرد شده بود و در میانشان پسرهای بی آزرمی قرار داشتند، من تاریخ ۱۵۰۰ و همچنین نام «هارتون ارنشاو(۴)» را کشف کردم که مایل بودم مقداری توضیح و شرح و تاریخچه ی کوتاهی از آن مکان و مالک عبوسش بشنوم اما قبل از طرح درخواست، رفتار و حالتش چنان بود که به نظر می رسید طالب ورود سریع یا خروج کامل من است. من هیچ اشتیاقی برای تشدید بی صبریش قبل از وارسی داخل خانه نداشتم.
با بالا رفتن از پلکان به اتاق نشیمن رسیدیم؛ بی آن که راهروی ورودی یا ایوان وجود داشته باشد.
به این اتاق ترجیحاً خانه می گویند که دارای آشپزخانه و اتاق نشیمن نیز هست. اما گمان می کنم در بلندی های بادگیر، آشپزخانه یکسره در بخش دیگری عقب نشینی کرده است. حداقل من گفتگویی تند و نامفهوم را با صدای ظروف آشپزخانه در انتهای قسمت داخلی تشخیص دادم. و هیچ نشانی از پختن، سرخ کردن، جوشاندن و طبخ نان در اطراف آتشدان بزرگ مشاهده نکردم و نشانی از ظروف بزرگ درخشان و سفیدکاری شده ی مسی و تقویم های کوچک دیواری ندیدم. در واقع در انتهایی دیگر حرارت و نور، با هم به طرز شکوهمندی از ردیف های ظروف بزرگ مفرغی که در میانشان پارچ های نقره ای و کوزه های بزرگ قرار داشت، منعکس می شدند. این ظروف صف به صف مانند برج و بارو روی قفسه ی بزرگ آشپزخانه که از چوب بلوط ساخته شده بود، تا سقف بالا رفته بودند. سقف نقاشی نشده بود و کل استخوان بندیش به استثناء جایی که یک قاب چوبی مملو از نان کماج و دسته های ران و پاچه گوسفند، گاو و خوک آن را پوشانده بود، در مقابل چشمان کنجکاو، برهنه قرار داشت.
بالای بخاری دیواری، تفنگ های گوناگون قدیمی نامرغوب و کهنه و یک جفت تپانچه ی بزرگ آویزان بود و بر روی طاقچه ی بالای بخاری سه قوطی حلبی که به طرز زننده ای رنگ آمیزی شده بودند، به عنوان تزئین قرار داشت. کف اتاق با سنگ صاف و سفید فرش شده بود. صندلی های پشت بلند، به شیوه ای ابتدایی با رنگ سبز رنگ آمیزی شده بودند و یک یا دو صندلی سنگین سیاه رنگ در سایه پنهان بودند. در پناه قوسی که زیر قفسه قرار داشت، یک سگ شکاری زردرنگ عظیم الجثه خوابیده بود و سگ های دیگر گوشه و کنار اتاق را غصب کرده بودند.
آپارتمان و مبلمانش، به عنوان متعلقات خانگی یک کشاورز شمالی، چیزهای غیر معمولی نبودند. کشاورزی با منظری خودسر و زشت، دارای پاهایی نیرومند و سفید به خاطر استفاده از شلوار و گِتر. فردی که در صندلی دسته دار نشسته و لیوان آبخوری اش مملو از آبجویی کف کرده روی میزی گرد در مقابلش قرار دارد در حالی که می تواند در شعاع پنج تا شش مایلی این اطراف دیده شود، البته به شرط آن که پس از صرف ناهار در ساعت مناسب حرکت کنید. اما آقای هیثکلیف یک تقابل منحصر به فرد ظاهر یک کولی سبزه رو، در لباس یک نجیب زاده است. نجیب زاده ای که یک ملاک عمده ی ولایتی است اما شاید اندکی شلخته به نظر برسد. با این حال، با این غفلتش به نظر بد و نادرست نمی آید. زیرا او دارای چهره ای زیبا با حالتی سرافراز و نسبتاً عبوس است.
احتمالاً برخی از افراد به او نسبت غروری خانوادگی را می دهند اما من با او در این مورد احساس همدردی می کنم زیرا ندایی درونی به من می گوید که او از این قبیل افراد نیست. من فطرتاً می دانم که تودار بودن او از یک احساس بیزاری به جلوه گری نمایشی احساسات برای ابراز مهربانی متقابل سرچشمه می گیرد. او عاشق می شود و نفرت می ورزد، بی آن که آن را بروز دهد. معشوق بودن و منفور بودن آشکارا نوعی توهین است. نه، من در این مورد خیلی تند می روم و آن چه را که متعلق به خودم است، به او نسبت می دهم.
آقای هیثکلیف ممکن است برای دور نگه داشتن دستش هنگام ملاقات با یک آشنای احتمالی دلایلی نامشابه داشته باشد، از آن دلایلی که مرا تحریک می کند.
بگذارید امیدوار باشم، قانون مورد قبول من تقریباً یک قانون ویژه است.
مادر عزیزم عادت داشت بگوید: «من هرگز یک خانه راحت نخواهم داشت». زیاد طول نکشید که این موضوع به من ثابت شد.
در تابستان گذشته من به خودم ثابت کردم که لیاقت یک خانه ی راحت را ندارم.
در همان یک ماه که از آب و هوای خوب ساحل دریا لذت می بردم، دست تقدیر مرا به همراهی و مصاحبت شخصی کشاند که یکی از مسحور کننده ترین مخلوقات عالم بود. او به چشمم یک الهه بود و کمترین اعتنایی به من نداشت. من نیز هرگز او را «عشق من» خطاب نکردم. هرچند که اگر نگاهم زبان داشت به صراحت این را می گفت و یک ابله محض هم می توانست حدس بزند که من دل و دین به او باخته ام. بالاخره او حال مرا درک کرد و به نوبت خود نگاه هایی به من می کرد که شیرین تر و جذاب تر از آن قابل تصور نبود. اما من چه کردم؟ در کمال شرمندگی نزد خودم باید اعتراف کنم یخ زدم و عقب نشستم و به درون خودم خزیدم؛ با هر نگاهی که دریافت می کردم، مانند یک حلزون سردتر می شدم و سرم را به درون صدفم می کشیدم. تا آن حد که طفلک معصوم به این نتیجه رسید که در درستی احساسش شک کرده است. او سر در گم و حیرت زده به خاطر افکاری که گمان می کرد اشتباه است درهم شکست و مادرش را متقاعد ساخت که از آن جا به جایی دیگر کوچ کنند.
با این دگرگونی خلقی و احساسی من به بی عاطفگی عمدی مشهور شدم، که چه قدر غیر منصفانه است؛ البته فقط خودم می توانم این را احساس کنم.
روی یک صندلی در کنار بخاری دیواری در انتهای اتاق جای گرفتم، درست روبروی صندلی ای که مالکم به سمتش پیش می رفت با استفاده از وقفه زمانی ایجاد شده، شروع کردم به نوازش کردن سگ ماده ای که از شیر دادن توله هایش فراغت حاصل کرده بود و با گرگ صفتی خودش را پشت پای من مخفی می کرد، لبانش کش آمد و دندان های مرطوبش را که آماده ی گاز گرفتن بود نشان داد. نوازشم سبب غرش طولانی سگ شد.
آقای هیثکلیف غرغرکنان گفت:
ـ بهتر است سگ را رها کنید!
با پیوستن به ما، با ضربه ی پایش از تظاهرات جانور وحشی ممانعت کرد و گفت:
ـ لوس بازی و ادا و اطوار حیوانات دست آموز را دوست ندارد و بدش می آید که او را حیوانی دست آموز به حساب آورند. و سپس با گام های بلند به سمت در جانبی رفت و دوباره فریاد زد: «جوزف!»
جوزف از انتهای زیرزمین زیر لب من و منی کرد که مفهوم مشخصی نداشت اما اشاره ای هم به بالا آمدن نکرد.
ارباب برای تفحص پایین رفت و مرا با سگ ماده وحشی و یک جفت سگ گله ی پشمالوی ترسناک تنها گذاشت که همه ی حرکاتم را زیر نظر داشتند و با غضب نگهبانی می دادند. من که هیچ مشتاق نبودم در تماس با دندان های نیش آن ها قرار گیرم، همچنان نشستم اما با این تصور که آن ها ناسزاهای خاموش را نمی فهمند، در پلک زدن و شکلک ساختن در مقابل آن سه سگ افراط کردم. سرانجام برخی از حرکات و تکان ها و گردش های اجزاء صورتم سگ ماده را چنان تحریک کرد که ناگهان خشمگین شد و روی زانوهایم پرید. بی اراده او را به عقب پرتاب کردم و با عجله میز را بین او و خودم قرار دادم. این اقدام، مانند دود که در کندوی زنبورهای عسل بدمند، همه ی آن ها را برانگیخت. شش هفت دیو چهارپا، با سن و اندازه های گوناگون از کمین گاهشان بیرون آمدند و به سمت یک مرکز مشترک صف کشیدند.
احساس کردم پاشنه ی هر دو پا و دامن کتم اهداف خاصی برای حمله هستند؛ ابتدا با دفع حمله ی جنگجوهای بزرگ تر، به وسیله ی سیخ بخاری، تا آن حد که می توانستم از خودم دفاع کردم اما سرانجام ناچار شدم با صدای بلند از یکی از اهالی خانه کمک بخواهم تا در برقراری مجدد صلح و ارامش مرا یاری کنند.
آقای هیثکلیف و خدمتکارش از پله های زیرزمین با خونسردی رنجش آوری بالا آمدند. گمان نمی کنم آن ها یک لحظه هم تندتر از معمول حرکت کرده باشند، هرچند که حوضه آتشدان مرکز طوفانی واق واق سگ ها و نگرانی من بود. خوشبختانه یکی از کسانی که در آشپزخانه بود شتاب بیش تری به خرج داد. یک خانم خوش بنیه، با پیراهن بلند تا زده و بازوان برهنه و گونه های برافروخته همچون آتشدان به میان ما هجوم آورد. ماهیتابه بزرگ را به چرخش در آورد و از این اسلحه و از زبانش برای یک چنین هدفی استفاده کرد و طوفان را به طرزی سحرآمیز فرو نشاند.
هنگامی که ارباب وارد صحنه شد، او به تنهایی مانند دریایی پس از وزش باد های تند، متلاطم باقی مانده بود. ارباب با نگاهی که برای من به سختی قابل تحمل بود، پس از رفتاری که مهمان نوازانه نبود پرسید:
ـ چه شیطانی به جانتان افتاده است؟
زمزمه کردم:
ـ در واقع، چه شیطانی؟ یک گله خوک جن زده نمی توانستند روحی بدتر از آن چه که در بدن حیوانات شما حلول کرده بود، داشته باشند، آقا! شما چه طور می توانید یک غریبه را با گله ای از توله هایی که همزمان زاده شده اند، تنها رها کنید؟
میز جابجا شده را به حالت اولیه برگرداند و بطری را در مقابل من گذاشت و گفت:
ـ این سگ ها در کار اشخاصی که به هیچ چیز دست نمی زنند، مداخله نمی کنند. سگ ها حق دارند که هوشیار و مراقب باشند، یک لیوان شراب میل دارید؟
ـ نه، متشکرم!
ـ شما را که گاز نگرفتند، گرفتند؟
ـ اگر گزیده شده بودم، مُهرم را بر گاز گیرنده گذاشته بودم.
سیمای آسوده ی هیثکلیف به پوزخندی مزین گشت و گفت:
ـ بیایید، بیایید این جا، کمی شراب بنوشید آقای لاک وود، شما آشفته و سراسیمه شده اید. حضور مهمان ها در این خانه به ندرت اتفاق می افتد. به همین خاطر است که باید اقرار کنم که من و سگ هایم یاد نگرفته ایم چگونه باید پذیرای آن ها باشیم.
من که کم کم درک می کردم نشستن با صورتی اخم کرده به دلیل سو رفتار دسته ای سگ دورگه، احمقانه است، تعظیمی کردم و پاسخ احترامش را دادم. به علاوه، از دادن اسباب مضحکه ی بیش تر به این مردک با هزینه کردن شعور خودم احساس نفرت کردم.
نظر به آن که خلق و خویش به آن سمت چرخیده بود، او احتمالاً بین این حالت و آن حالت ملاحظه محتاطانه از ابلهانه رنجاندن یک مستاجر خوب در نوسان بود. بنابراین کمی آرام شد و با یک روش موجز، گویی با قطعه قطعه کردن ضمائر و افعال کمی که به کار می برد، آن چه را که گمان می کرد موضوعش مورد توجه من می باشد، مطرح کرد. بحثی در مورد فواید و مشکلات محل بازنشستگی کنونیم. من او را در آن موضوعی که مورد بحث ما قرار داشت، بسیار باهوش و مطلع یافتم و قبل از رفتن به خانه، چنان دلگرم شده بودم که درخواست کردم روز بعد ملاقاتی دیگر داشته باشیم. او آشکارا اشتیاقی به ناخوانده آمدنم نداشت. من می بایست می رفتم، مقاومت بی فایده بود. این برای خودم شگفت آور است که چه طور در مقایسه با او خودم را اجتماعی احساس می کردم.

فصل ۲

دیروز بعد از ظهر هوا رو به سردی رفت و مه آلود شد. نیمی از ذهنم دستخوش این اندیشه بود که بعد از ظهر آن روز را به جای عبور دشوار از میان خاربن ها و گل تا بلندی های بادگیر، در دفتر خودم کنار آتش بنشینم و وقت گذرانی کنم.
پس از برخاستن از سر میز ناهار (من معمولاً بین ساعت دوازده تا یک بعد از ظهر ناهار می خورم کدبانوی خانه یک بانوی محترم، باسلیقه و مدیر است، او این را به صورت امری ثابت در خانه مقرر داشته است که نمی تواند یا نمی باید درکی از نیاز من داشته باشد که امکان دارد مایل باشم در ساعت پنج بعد از ظهر ناهار بخورم) با تنبلی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. دختر خدمتکار را دیدم که در میان چند سطل ذغال و برس و دستمال روی زمین زانو زده و در حال زدودن گرد و خاک داخل بخاری بود. خدمتکارآتش را خاموش کرده بود و چون از ذغال نیم سوخته حرارتی ایجاد نمی شد، باعث شد بلافاصله برگردم.
کلاهم را برداشتم و پس از چهار مایل پیاده روی توانستم خودم را به دروازه ی باغ هیثکلیف برسانم. رسیدن من به آن جا هم زمان بود با فرود آمدن اولین دانه های پر مانند برف که چرخان به زمین می نشستند.
در بالای تپه که در معرض باد سرد قرار داشت، زمین سخت و سفت بود و با قشری از یخ سیاه رنگ پوشانده شده بود. باد سرد تا مغز استخوانم را می لرزاند. چون قادر به برداشتن زنجیر نبودم، از روی آن پریدم و در امتداد راه سنگ فرش که از میان درختچه های انگور فرنگی خود رو می گذشت، شروع به دویدن کردم.
در زدن برای کسب اجازه ی ورود کاری بیهوده بود اما آن قدر در زدم که انگشتانم دچار سوزش و خارش شد و سگ ها شروع به زوزه کشیدن کردند.
من فکرم را با صدای بلند گفتم: «ساکنین بدبخت! شما به خاطر بی ادبی و بی کلاسی در میهمان نوازی، ارزش آن را دارید که مدام از طرف هم جنسانتان در انزوا باشید. من حداقل در این وقت روز درهای خانه ام را مسدود نمی کنم. من از این که به داخل پذیرفته نشوم، اهمیت نخواهم داد و داخل می شوم!»
بسیار مصمم چفت در را گرفتم و غضبناک آن را تکان دادم. سر جوزف در میان پنجره انبار دیده شد که با ترشرویی فریاد زد:
ـ چه می خواهی؟ آرباب پایینه! تو آغل گوسفندها یه چرخی بزن، از قسمت انتهای طویله، اگه می خوای باهاش گپ بزنی!
من هم متقابلاً پاسخ دادم:
ـ آهای، کسی نیست که در خانه را باز کند؟
ـ هیچکی نیست جز خانِم! او هم نباید باز کند، حتی اگر فریاد هم بزنی باز نمی کند، می توانی عربده بکشی!
ـ چرا؟ نمی توانی به او بگویی من چه کسی هستم، هان، جوزف؟
ـ نه، من کاری به این کارها ندارم.
پس از آن طرح سر و کله ی جوزف، در حالی که زمزمه می کرد ناپدید شد.
بارش برف شدت گرفت. دستگیره را گرفتم که دوباره امتحان کنم؛ در این هنگام مردی جوان، بدون کت، که چنگالی دوشاخه را بر روی شانه حمل می کرد، در حیاط پشتی ظاهر شد. جوان مرا صدا زد که دنبالش بروم. پس از گذشتن از رختشوی خانه و یک راهرو سنگفرشی که در آن انبار ذغال سنگ، یک پمپ و کبوترخانه بالاخره به همان آپارتمان بزرگ و گرم و دلنشین رسیدیم که من قبلاً در آن جا پذیرفته شده بودم.
آپارتمان بر اثر آتشی که در بخاری می سوخت به طرزی لذت بخش روشن و گرم شده بود، آتشی که برافروخته از ذغال سنگ و تورب و چوب بود. نزدیک میزی که برای عصرانه چیده شده بود، برای اولین بار خانم خانه را دیدم و از مشاهده اش خشنود شدم. فردی که سابقاً وجودش را هرگز گمان نمی بردم.
با این فکر که او از من دعوت می کند که بنشینم، تعظیمی کردم و منتظر ماندم. خانم خانه به پشتی صندلی تکیه داد و بی حرکت و خاموش نگاهم کرد. خودم را جمع و جور کردم و اظهار داشتم:
ـ خانم هیثکلیف، هوای وحشتناکی است! به سختی توانستم صدایم را به گوش خدمتکارها برسانم! می ترسم بی موقع مزاحم شده باشم!
خانم لب از لب نگشود. خیره نگاهش کردم. او هم به من خیره شد. نگاهش را خیلی سرد و بی اعتنا روی من ثابت نگه داشت که به طرز فزاینده ای نامطبوع و عذاب آور شد. مرد جوان با خشونت گفت:
ـ بنشینید، او بزودی خواهد آمد.
اطاعت کرده و با سرفه ای آرام سینه ام را صاف کردم و جونوی ناکس را صدا زدم که در دیدار دوم لطف کرد و پذیرفت نوک دمش را به نشانه ی آشنا بودن برایم تکان دهد. دوباره شروع به صحبت کردم:
ـ حیوان زیبایی است. آیا قصد جدا کردن توله سگ ها را دارید؟
میزبان دوست داشتنی گفت:
ـ این توله ها مال من نیستند!
لحنش توام با بیزاری از هیثکلیف بود، اگر می خواست در این پاسخ جای دهد. من به سمت تشک تیره رنگی چرخیدم که مملو از چیزهایی شبیه گربه بود و ادامه دادم:
ـ آه، پس دُردانه های شما در بین این ها هستند؟
خانم با لحنی توهین آمیز گفت:
ـ چه انتخاب عجیبی برای چیزهای مورد علاقه!
از بخت بد آن چیزها کپه ای از خرگوش های مرده بودند. دوباره سینه ام را صاف کردم و به بخاری نزدیک تر شدم و توضیحاتم را در مورد وحشتناک بودن آن روز عصر تکرار کردم.
او از جایش برخاست و به سمت بخاری رفت تا دو قوطی رنگ آمیزی شده ی مخصوص چای را بردارد. و در همین حال گفت:
ـ شما نمی بایست از خانه خارج می شدید.
موقعیت قبلی او در سایه قرار داشت اما اکنون، من از او یک منظره از تمام چهره و سیمایش را به وضوح داشتم. او باریک و بلند بالا بود، آشکارا به تازگی از وضعیت دخترانه عبور کرده بود! چهره ای قابل تحسین داشت و این دلپذیرترین صورت کوچکی بود که تا آن زمان لذت تماشای آن را داشتم. اجزای کوچک صورتش بسیار زیبا بودند. طره های کتانی رنگ و یا بهتر بگویم طلایی رنگ روی گردن ظریفش، آزادانه رها بودند و چشمانی که اگر احساس و بیانی دلپذیر در آن ها وجود داشت می توانستند مقاومت ناپذیر باشند.
خوشبختانه، برای قلب حساسم، تنها احساسی که این چشم ها برمی انگیختند، نوعی شک و نوسان بین تمسخر و بیچارگی بود که منحصراً غیر طبیعی برای کشف کردن در آن چشمان می نمود.
چایدان ها تقریباً دور از دسترس او بودند. برای کمک به او از جایم تکان خوردم. او به سمت من چرخید. همانند بی نوایی که اگر کسی سعی کند در شمردن طلاهایش به او یاری رساند، می چرخد. با لحنی نیشدار گفت:
ـ من از شما کمک نمی خواهم، خودم قادر به برداشتن آن ها هستم!
با شتاب گفتم:
ـ معذرت می خواهم.
سپس او پرسید:
ـ آیا شما به صرف چای دعوت شده اید؟
در همان حال که سعی می کرد یک پیش بند را روی دامن سیاه پاکیزه اش ببندد، با یک قاشق پر از برگ چای که آن را بالای قوری نگه داشته بود، رو در روی من ایستاد. پاسخ دادم:
ـ از صرف یک فنجان چای خشنود خواهم شد.
او تکرار کرد:
ـ آیا شما به صرف چای دعوت شده اید؟
من در همان حال که نیمه لبخندی بر لب می آوردم، گفتم:
ـ نه، شما فرد شایسته ای هستید که از من دعوت می کنید.
خانم خانه چایدان و قاشق را به کناری پرتاب کرد و با حرکتی ناشی از رنجش به حالتی که پیشانیش چین برنداشت، به طرف صندلی اش بازگشت؛ مانند کودکی که آماده ی گریستن است، لب پایینی قرمز رنگش جلو آمد. در همین موقع، مرد جوان مصممانه تن پوشی ژنده را در بر کرد و مقابل شعله های درخشان راست ایستاد و از گوشه ی چشم، به طریقی که گویی بین ما عدواتی خونین کین خواهی نشده وجود دارد، از سر تا پا نظری به من افکند. کم کم شک کردم که مبادا او یکی از مستحدم ها باشد: لباس پوشیدن و صحبت کردنش خشن و گستاخانه بود و عاری از برتری که در آقا و خانم هیثکلیف قابل ملاحظه بود. موهای ضخیم و قهوه ای رنگش خشن و اصلاح نشده بود. ریش روی چانه اش مانند پشم خرس زبر بود و دستانش مانند دستان کارگران معمولی قهوه ای رنگ بود. هم چنان که رفتارش بی قید و مغرورانه بود. او هیچ یک از توجهات و دقت مدام خاص مستخدمین را که در حضور بانوی خانه ابراز می کنند، نشان نمی داد. در فقدان کامل دلایل روشنگر وضعیتش، گمان کردم بهتر است از ملاحظه نمودن رفتار عجیب و غریبش خودداری کنم و پنج دقیقه بعد، ورود هیثکلیف تا اندازه ای مرا از آن وضعیت ناراحت کننده خلاص کرد.
با شادمانی خودبینانه ای اظهار داشتم:
ـ می بینید آقا! من آمده ام و می ترسم در نیم ساعتی که این جا هستم گرفتار آب و هوای برفی شوم. اگر می توانید، سرپناهی برای این مدت در اختیارم قرار دهید.
او در همان حال که دانه های سفید برف را از روی کتش می تکاند، گفت:
ـ نیم ساعت؟ من تعجب می کنم که شما الزاماً چنین طوفان تیره و تاری را برای پرسه زدن تا این محل انتخاب کرده باشید. آیا می دانید که خطر گم شدن در مرداب های این منطقه را به جان می خرید؟ مردمی که با این سرزمین های بایر آشنایی دارند، در چنین غروبی راهشان را گم می کنند. می توانم به شما بگویم که هیچ شانسی برای تغییر آب و هوا در این زمان نیست.
ـ شاید بتوانم راهنمایی از میان افراد شما داشته باشم و او امکان دارد تا صبح در گرانج بماند. آیا می توانید یکی از آن ها را در اختیارم بگذارید؟
ـ نه، نمی توانم.
ـ اوه، واقعاً؟ خوب، پس من باید به فراست خودم اعتماد کنم.
ـ پوف!
او از مرد ژنده پوش سئوال کرد: «آیا قصد درست کردن چای داری؟» و در همان حال نگاه وحشیانه اش را از من گرفت و متوجه چهره ی خانم جوان کرد.
کدبانوی جوان ملتمسانه پرسید:
ـ آیا او هم چای می نوشد؟
ـ لطفاً چای را آماده کن!
پاسخ هیثکلیف، چنان وحشیانه ادا شد که من جا خوردم.
لحنی که کلمات با آن ادا شد، ذات و طبیعتی خراب و بد را آشکار می کرد. من دیگر احساس تمایلی نداشتم که او را یک مرد خوب بنامم.
هنگامی که کار تهیه چای به پایان رسید، او مرا با گفتن: «آقا صندلیتان را جلو بکشید،» به صرف چای دعوت کرد و ما همگی که شامل مرد جوان روستایی هم می شد، دور میز جمع شدیم. هنگامی که ما وعده ی غذایی مان را صرف می کردیم، سکوتی تیره و تار حاکم گشت.
با خود اندیشیدم که اگر مسبب این امر من بودم، وظیفه داشتم جهت برطرف کردن آن کوششی به عمل آورم.
آن ها الزاماً نمی توانستند هر روز چنین عبوس و خاموش بنشینند. چون این امر غیرممکن بود. با این همه، امکان داشت آن ها دارای خلق و خوی بدی باشند، به طوری که آن اخم و ترشرویی فراگیری را که بروز می دادند، سیمای هر روزه ی آن ها باشد. من در فاصله ای که بین نوشیدن یک فنجان چای و گرفتن فنجان دیگر پیش آمد، سخن آغاز کردم:
ـ این عجیب است، این عجیب است که چگونه عادت می تواند سلایق و عقاید ما را شکل دهد. آقای هیثکلیف، خیلی ها نمی توانند وجود خوشبختی را در زندگی که در چنین تبعیدگاهی از دنیا هست، همان طور که شما حس می کنید و می گذرانید، تصور کنند. اما من با جرات می گویم که با قرار گرفتن در جمع خانواده ی شما و با بانوی دوست داشتنی تان، که مانند حکمرانی هوشمند بر اریکه جلوس نموده و بر قلب و خانه تان حکمرانی می کند...
او سخنم را تقریباً با نیشخندی شیطانی که بر چهره اش نشست قطع کرد و گفت:
ـ او کجاست، بانوی دوست داشتنی ام؟
ـ آقای هیثکلیف منظورم همسرتان است.
ـ خوب، بله، اوه، شاید منظورتان روح او باشد که پست فرشته ی نگهبان را اشغال کرده است و از ثروت های بلندی های بادگیر محافظت می کند، حتی وقتی که پیکرش از بین رفته است. آیا همین طور است؟
با دریافتن اشتباه بزرگی که مرتکب شدم، کوشیدم آن را تصحیح کنم. من الزاماً باید متوجه می شدم که یک اختلاف سنی بسیار زیاد بین زوجین وجود می داشت که این احتمال را به وجود می آورد که آن ها زن و شوهر باشند. یکی از آن ها حدود چهل سال سن داشت. یک دوره ی زمانی از قدرت فکری و روحی که در آن مردان به ندرت تسلیم فریب ازدواج عاشقانه با دختران می شوند: این رویاها جهت کسب آرامش و تسلای ما برای دوره ی سال های رو به زوال به تعویق می افتند. آن دیگری به نظر هفده ساله می رسید. بعد فکری در ذهنم درخشید: «مسخره ای که کنارم نشسته بود و چای را از میان یک پیاله می نوشید و نانش را با دست های نشسته خُرد می کرد و می خورد، امکان داشت شوهر او باشد، البته هیثکلیف کوچک که نتیجه آن زنده زنده خود را دفن کردن است. این دختر از روی نادانی محض با آن دهاتی خودش را دور افکنده بود، وقتی که افرادی بهتر نیز وجود داشتند! از چه حس ترحم اندوهناکی می بایست آگاه می شدم وقتی که می فهمیدم چگونه من سبب پشیمانی او از انتخابش گشته ام؟»
آخرین اندیشه امکان دارد به نظر خودبینانه آید! اما نبود. همسایه ام مرزی را بین خودش و من ایجاد می کرد که عاملش تنفر بود؛ من از روی تجربه، می دانستم که بیش از حد میانه جذاب هستم.
هیثکلیف گفت:
ـ خانم هیثکلیف عروس من است.
او حدس من را تقویت کرد. همان طور که صحبت می کرد، به سمت عروسش چرخید و نگاهی ویژه به سوی او افکند، نگاهی از سر کینه؛ مگر این که او دارای گمراه کننده ترین سیستم ماهیچه ای صورت می بود، نه مانند ماهیچه های صورت دیگر انسان ها که زبان روحش را معنی و تفسیر نکند.
من با چرخیدن به سمت همسایه ام اظهار داشتم:
ـ آه، محققاً، اکنون متوجه شدم: شما این لطف نصیبتان گشته، که مالک این پری نیکوکار باشید.
این دفعه از قبل هم بدتر شد: صورت جوان به رنگ قرمز خونی درآمد. با ظاهر فردی که قصد یورش دارد، مشتش را گره کرد اما به نظر رسید که او در همان حال خودش را جمع کرد، طوفان خشمش را با زمزمه کردن ناسزایی، به طریقی سبعانه به جانب من خفه کرد، که البته من به روی خودم نیاوردم.
میزبانم گفت:
ـ آقا، حدس های شما با بداقبالی همراهند. هیچ یک از ما امتیاز داشتن پری نیکوکار شما را نداریم. شوهرش مرده است. من گفتم که او عروسم است، بنابراین، او باید با پسرم عروسی کرده باشد!
گفتم:
ـ و این مرد جوان...
ـ مطمئناً پسر من نیست.
هیثکلیف دوباره لبخند زد، گویی این شوخی نسبتاً گستاخانه ای بود که مقام پدری آن خرس را به او نسبت دهیم.
مرد دیگر غرش کنان گفت:
ـ نام من هارتون ارنشاو است. من به شما پند می دهم که به او احترام بگذارید!
ـ من بی احترامی نکرده ام!
این پاسخ من بود و در دلم به بزرگی و شانی که با آن او خودش را معرفی کرد، می خندیدم.
نگاه خیره اش را بیش از زمانی که من برای پاسخگویی به یک نگاه خیره نیاز داشتم بر من ثابت نگه داشت؛ به طوری که من نگران شدم و نگاهم را برگرداندم. از ترس آن که مبادا مجبور شوم یک سیلی به گوشش بزنم یا با صدای بلند خوشی و شعفم را ابراز دارم.
کم کم احساس می کردم، که به طرزی تردید ناپذیر در آن جمع دلپذیر خانوادگی جایی ندارم. دلتنگی روحی حاصل از جو اتاق غالب شد و بیش از آن احساس شوق، شور و دلخوشی را در اطرافم خنثی کرد و به این نتیجه رسیدم که باید مراقب چگونگی ماجراجویی های خودم برای بار سوم در زیر سقف الواری آن اتاق باشم.
وقتی که مشغله ی خوردن به پایان رسید و از سوی هیچ کس کلمه ای برای یک گفتگوی جمعی اظهار نشد، من به پنجره ای نزدیک شدم که آب و هوای بیرون را بررسی کنم که البته یک منظره ی غم انگیز را مشاهده کردم. شب تیره پیش از وقت فروافتاده بود، آسمان و تپه ها در چرخش ناخوشایند باد و برف خفقان آور بودند.
من نتوانستم از تعجب خودداری کنم و اظهار داشتم:
ـ گمان نمی کنم برایم امکان داشته باشد اکنون بدون داشتن راهنما به خانه برگردم، حالا جاده ها زیر برف مدفون شده اند و اگر مدفون هم نشده باشند، من به زحمت می توانم یک قدم، پیش رویم را تشخیص بدهم.
آقای هیثکلیف گفت:
ـ هارتون! گوسفند ها را از چراگاه به آغل هدایت کن! اگر تمام شب در محوطه بمانند، برف روی آن ها را می پوشاند. جلوی در آغل یک الوار بگذار!
من در حالی که به شدت تحریک شده بودم، حرفم را ادامه دادم:
ـ من چکار باید انجام بدهم؟
هیچ کس به سئوالم پاسخ نداد. با یک نظر به اطراف جوزف را دیدم که سطلی پر از حلیم را برای سگان می آورد. خانم هیثکلیف بر روی آتش خم شده بود و خودش را با یک دسته کبریت شعله ور که هنگام گذاشتن قوطی چای بر روی پیش بخاری به داخل اجاق افتاده بود، سرگرم می کرد.
جوزف هنگامی که بار سنگینش را زمین گذاشت، شروع به بررسی اتاق کرد و مانند دیوانه ها با صدایی خشن گفت:
ـ تعجب می کنم که تو چطور طاقت می آوری که بی کار و تنبل در این جا بمانی و وقتی همه بیرون می روند خودت را گرم کنی! گفتن لازم نداره ولی تو به درد هیچ کاری نمی خوری. تو به کارهای بدت اهمیت نمی دهی اما برو پیش شیطانی مثل مادرت که قبل از تو رفته!
برای لحظه ای تصور کردم این قطعه نمایش فصاحت و بلاغت خطاب به من است و با خشم بی نهایتی که در من ایجاد شد، به سمت آن پیر رذل و بی شرف قدم برداشتم، با این قصد که او را با لگد از در به بیرون پرتاب کنم، لیکن خانم هیثکلیف پاسخش را داد و مانع عکس العمل من شد:
ـ تو پیرمرد ریاکار نفرت انگیز! آیا از این نمی ترسی که بدنت یک جایی مفقود شود وقتی که نام شیطان را می بری؟ به تو هشدار می دهم که از خشم من برحذر باشی وگرنه من تقاضای ربودنت را به عنوان یک عنایت خاص می نمایم!
لحظه ای مکث کرد وسپس رو به جوزف ادامه داد: «دست بردار! به این جا نگاه کن!» و از یک طاقچه کتاب سیاه رنگی را برداشت و گفت:
ـ به تو نشان خواهم داد که تا چه حد در هنر سیاه (جادوی سیاه) بسیار پیشرفت کرده ام. من به زودی چنان قدرتی پیدا می کنم که یک خانه تمیز بسازم. گاو سرخ اتفاقی نمرد. رماتیسم تو به سختی می تواند یک معجزه الهی محسوب شود!
پیرمرد نفس نفس زنان گفت:
ـ اوه، شریر، شریر، خدا ما را از وسوسه و گناه و معصیت نجات دهد!
ـ نه، ای مطرود بداخلاق! تو یک مزور مطرودی، دور شو وگرنه جداً به تو آسیب می رسانم! من تو را به همه شکل مومی و گلی در خواهم آورد! و اولین کسی که پایش را از حدی که من مقرر می کنم، بیرون بگذارد، خواهد... نخواهم گفت که چه خواهد شد. اما تو خواهی دید! برو! مراقبت هستم!
شریر کوچک در چشمان زیبایش یک تمسخر بدخواهانه گذشت و جوزف با ترسی صادقانه شروع به لرزیدن کرد و دعاکنان و با شتاب در حالی که کلمه ی شریر از دهانش نمی افتاد، خارج شد. در همان حال که می رفت، من اندیشیدم که انواع شوخی های مخوف اساس رفتاری او را می سازند.
پس از آن که تنها شدیم، کوشیدم او را به مشکل خودم علاقه مند سازم و به همین خاطر صادقانه گفتم:
ـ خانم هیثکلیف، شما باید مرا به خاطر این که برایتان دردسر درست می کنم، ببخشید. من به خودم جرات می دهم، زیرا با این چهره مطمئن هستم شما جز قلبی مهربان چیزی نمی توانید داشته باشید. لطفاً چند علامت و نشانه که با آن امکان داشته باشد راه خانه ام را پیدا کنم، نشانم بدهید. من دیگر هیچ فکری برای چگونه رفتن به آن جا ندارم، نه بیش تر از آن که اگر قصد رفتن به لندن را می داشتید!
بعد در یک صندلی راحتی جای گرفت، با یک شمع بلند و کتاب که مقابلش باز بود، پاسخ داد:
ـ همان راه آمده را برگردید، یک توصیه ی موجز است اما به همان اعتباری است که می توانم توصیه کنم.
ـ پس اگر بشنوید که مرا در یک مرداب یا در یک گودال پر از برف، مرده یافته اند، آیا وجدانتان زمزمه نخواهد کرد که بخشی از این حادثه به دلیل اشتباه شما بوده است؟
ـ چطور؟ من نمی توانم مواظب و ملازم شما باشم. آن ها حتی به من اجازه نمی دهند تا دیوار انتهایی باغ بروم!
فریاد زدم:
ـ شما! من باید برای خودم متاسف باشم اگر در چنین شبی از شما خواهش کنم از دروازه ی این خانه برای راحتی و نفع من بگذرید. من از شما می خواهم راهم را به من بگویید، نه نشان دهید وگرنه آقای هیثکلیف را متقاعد می کنم که یک راهنما به من بدهد.
ـ چه کسی را؟ این جا خودش است، ارنشاو، زیلاه(۵)، جوزف و من. کدام یک را می خواهید؟
ـ آیا کارگری در مزرعه نیست؟
ـ نه، همه این ها هستند.
ـ پس بنابراین من ناگزیر به ماندن هستم!
ـ شما ناگزیرید با میزبانتان ترتیب کار را بدهید. در این مورد هیچ کاری از من ساخته نیست.
صدای سخت گیر هیثکلیف از ورودی آشپزخانه شنیده شد که فریاد می زد:
ـ امیدوارم این درسی برای شما باشد که هیچ سفر تهاجمی را در این تپه ها انجام ندهید. در مورد ماندن، من برای ملاقات کنندگان جای مناسب و وسایل راحتی ندارم. اگر مایل باشید می توانید در رختخواب جوزف یا هارتون بخوابید!
پاسخ دادم:
ـ من می توانم روی یکی از صندلی های این اتاق بخوابم.
مرد بدبخت پست بی ادب گفت:
ـ نه، نه! یک بیگانه، یک بیگانه است، خواه ثروتمند باشد خواه فقیر. من صلاح نمی دانم هنگامی که خودم در آن جا نیستم که مواظبش باشم، به هر کسی اجازه دهم محلی را در اختیار بگیرد.
با این ناسزا، او صبر مرا به انتها رساند. من ضمن اظهار تنفر زمزمه کردم و او را از سر راهم کنار زدم و باشتاب به حیاط رفتم. در حال دویدن به ارنشاو برخوردم. هوا خیلی تاریک بود، به طوری که نمی توانستم راه های خروجی را ببینم، دور خانه می گشتم و در این زمان نمونه ی دیگری از رفتاری را که مابین خودشان داشتند، شاهد بودم. نخست صدای مرد جوان را که به نظر می رسید با من باشد، شنیدم که می گفت: «من با او تا مرتع می روم.»
اربابش یا هر نسبتی که با او داشت، گفت:
ـ تو با او می توانی به جهنم بروی، اما چه کسی مواظب اسب ها خواهد بود، هان؟
خانم هیثکلیف بیش از آن چه که من انتظار داشتم با مهربانی زمزمه کرد:
ـ زندگی یک مرد اهمیت بیش تری دارد از یک شب غفلت از اسب ها، بالاخره یک نفر، باید برود!
هارتون با حاضر جوابی گفت:
ـ البته نه به دستور شما! اگر روی او حسابی باز کرده اید، من به شما توصیه می کنم، آرام باشید.
خانم هیثکلیف با شدت پاسخ داد:
ـ پس من امیدوارم که روحش شما را شکار کند؛ امیدوارم که آقای هیثکلیف تا زمانی که گرانج تبدیل به یک ویرانه شود، مستاجر دیگری پیدا نکند.
جوزف زمزمه کرد:
ـ گوش کنید، گوش کنید! زیر سم سمند بمانید! من از چه کسانی فرمان می گرفتم؟
جوزف در جایی صدارس نشست و در پرتو روشنایی فانوس شروع کرد به دوشیدن شیر گاوها. بی آن که در قید آداب و تشریفات باشم به چالاکی فانوس را گرفتم و فریاد زدم: «من روز بعد آن را پس خواهم فرستاد.» و به طرف نزدیک ترین چراگاه دویدم.
مرد سالخورده دنبالم دوید و در حالی که تعقیبم می کرد فریاد زد:
ـ ارباب، ارباب! او فانوس را دزدید!

ـ هی، هی! سگ! هی گرگ، او را بگیرید، او را بگیری!
به محض آن که در را باز کردم دو هیولای پشمالو به سمت گلوی من حمله کردند و با غلبه بر من چراغ را خاموش کردند.
قهقهه ی هیثکلیف و هارتون که در هم آمیخته بود، خشم و در عین حال حقارتم را به اوج رساند. خوشبختانه، به نظر می رسید که آن دو جانور پشمالو بیش تر مایل به پنجه کشیدن و تکان دادن دمشان هستند، تا این که مرا پاره پاره کنند. آن ها رضایت نمی دادند که از جا برخیزم و من مجبور شدم تا زمانی که ارباب های کینه جوی آن ها لطف کنند و مرا رها سازند، درازکش باقی بمانم. لرزان از خشم، به آن بی وجدان ها دستور دادم مرا رها کنند و اگر یک لحظه بیش تر مرا در آن حالت نگه دارند، خطر و مسئولیتش با خودشان است. به علاوه چندین تهدید برای مقابله به مثل کردن که هیچ ربطی به آن نداشت، و در عمق نامشخص خشونت آن ها، سیلی به گوش شاه لیر بود.
شدت تحریک شدگی من تا حدی بود که خون فراوانی را از بینی ام جاری ساخت. هنوز هیثکلیف می خندید و من همچنان فحاشی می کردم؛ نمی دانم اگر شخصی منطقی تر از من و نیک خواه تر از مصاحبم آن جا حضور نمی یافت، عاقبت این صحنه به کجا می کشید؟
مصاحب نیک خواه من زیلاه، کدبانوی قوی بنیه خانه بود که برای جویا شدن از ماهیت بلوا از خانه بیرون آمده بود. او گمان کرد که کسی از آن ها با خشونت دست روی من بلند کرده است. و نظر به آن که جرات نداشت به اربابش حمله کند، توپخانه ی صورتش را علیه مرافعه جوی جوان چرخاند و فریاد زد:
ـ خوب، آقای ارنشاو، از خودم می پرسم که شما به زودی چه چیزی از خودتان اختراع می کنید. آیا ما قصد داریم مردم را در درگاه خانه ی خودمان به قتل برسانیم؟ می بینم که این خانه هرگز مناسب من نیست، به این جوان بیچاره نگاه کنید، تقریباً در حال خفه شدن است! ساکت، ساکت! شما نباید به این طریق ادامه دهید. داخل شوید! من این زخم را درمان می کنم، بفرمایید. آرام بگیرید.
با این سخنان ناگهان کمی آب یخ به گردنم پاشید و مرا به درون آشپزخانه هل داد. آقای هیثکلیف ما را دنبال کرد. نشاط اتفاقی او به سرعت جایش را به ترشرویی خو گرفته اش داد و برق شادی او خاموش شد.
من که به شدت بیمار بودم و سرگیجه و ضعف داشتم، به ناچار مجبور شدم از فرط بیچارگی، اقامت در زیر سقف خانه ی هیثکلیف را بپذیرم. او به زیلاه دستور داد که یک گیلاس برندی به من بدهد و خودش به اتاق های درونی تر خانه رفت.
با رفتن ارباب، زیلاه به خاطر وضع تاسف بار و ناگوارم و فرمانبرداری از دستور های اربابش با من همدردی کرد که البته باعث شد تا حدودی جان تازه بگیرم. پس از آن زیلاه مرا برای رفتن به تختخواب هدایت کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بلندی‌های بادگیر