فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی

کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی

نسخه الکترونیک کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی

همۀ آدم‌ها اسم آلبِرت آینشتاین را شنیده‌اند. البته، او یکی از مشهورترین مرده‌های دنیاست. ولی آیا می‌دانید چرا؟ بسیاری از مردم گمان می‌کنند که او باهوش‌ترین نابغۀ تاریخ بشر بوده است. مگر چند نفر دیگر در دنیا این همه معمّاهای کیهان را حل کرده‌اند؟ آلبرت ته و توی هر چیزی را که بگویید درآورد؛ از فضا و زمان و اتم گرفته، تا نور و گرانش و انرژی! ...

ادامه...

بخشی از کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باهوش ترین آدم تاریخ؟



همه آدم ها اسم آلبِرت آینشتاین را شنیده اند. البته، او یکی از مشهورترین مرده های دنیاست. ولی آیا می دانید چرا؟



بسیاری از مردم گمان می کنند که او باهوش ترین نابغه تاریخ بشر بوده است. مگر چند نفر دیگر در دنیا این همه معمّاهای کیهان را حل کرده اند؟ آلبرت ته و توی هر چیزی را که بگویید درآورد؛ از فضا و زمان و اتم گرفته، تا نور و گرانش و انرژی! اینها فقط چند مورد از چیزهایی است که آلبرت کشف کرد:
• کیهان چگونه کار می کند و چطور جلو پَنچَر شدنش را بگیریم.
• چگونه در زمان سفر کنیم.
• چگونه اجسام را به نور و نور را به جسم تبدیل کنیم.
• چگونه اگر خیلی دقیق به آسمان نگاه کنیم، شاید بتوانیم پس کلّه خودمان را ببینیم.
اما او چطور این همه کارهای حیرت انگیز را انجام داد؟ خب، بیایید برای فهمیدن این موضوع به دفتر یادداشت گمشده (و البته کاملاً خیالی) آلبرت نگاهی بیندازیم ...
***
دفتر یادداشت گمشده آلبرت

چگونه باهوش ترین آدم تاریخ بشویم؟
۱. همه چیز در کیهان در حقیقت بسیار ساده است. اگر چیزی پیچیده به نظر می رسد، به دلیل آن است که ما در مورد آن درست فکر نکرده ایم.
۲. برای آنکه بفهمیم کیهان چطور کار می کند، فقط کافی است از خودمان سوال های صحیح بپرسیم و خیلی سخت و منطقی روی این پرسش ها فکر کنیم. به این ترتیب می توانیم نکته های بسیار عجیبی را کشف کنیم. ولی به یاد داشته باشید که ...
۳.... هرگز به چیزهایی که به نظر عاقلانه و صحیح می آیند و به چیزهایی که آدم های دیگر می گویند، بی دلیل اعتماد نکنیم (حتی اگر اسم آن آدم ها آیزاک نیوتن باشد).
***



این هم از آیزاک نیوتُن! سروکله او درست وقتی پیدا می شود که هیچ انتظارش را ندارید. ما بعداً دوباره به او و «قانون گرانش عمومی» (که آلبرت نشان داد آن قدرها هم عمومی نیست) بر می خوریم.
در این کتاب شما چیزهایی را در مورد آلبرت یاد می گیرید که شاید تعجب آور باشد؛ مثلاً اینکه او از مدرسه اخراج شد، اینکه نازی ها سعی داشتند او را به قتل برسانند و اینکه خودش دستور داد تا مغزش را از جمجمه اش خارج کنند.
نظریه های آلبرت در مورد چیزهایی بود که او نمی توانست آنها را در هیچ آزمایشگاهی تجربه کند: چیزهایی که فوق العاده سریع، فوق العاده بزرگ یا فوق العاده کوچک هستند. بنابراین او به جای تجربه در آزمایشگاه، آزمایش های ذهنی انجام می داد و با استفاده از ذهنیت خارق العاده اش تصور می کرد که آن چیزها باید چگونه رفتار کنند. در هرجای این کتاب وقتی به پرسش های عجیبی برخوردید که با «چی می شد اگر» آغاز می شود و برایشان پاسخ های عجیب و حیرت انگیز پیدا کردید، به معنای آن است که احتمالاً خودتان هم در آن لحظه مشغول انجام آزمایش های ذهنی، و در اغلب این موارد، در حال انجام همان آزمایش هایی هستید که آلبرت انجام داده است.
آلبرت از این آزمایش ها برای کشف اسرار فضا و زمان استفاده می کرد؛ مثلاً اینکه چگونه طول اجسام در حال حرکت کم می شود، چگونه گرانش (یا همان «جاذبه») زمان را کند می کند و چگونه ماده می تواند فضا را خَم کند. همه اینها ظاهراً مطالب خیلی سرگیجه آوری هستند و شاید مردم بگویند که هیچ شانسی برای درک و فهمشان ندارید. خُب، یکی از باحال ترین ویژگی های فرضیه های آلبرت آن است که می توانید اغلب آنها را بدون محاسبات سخت و پیچیده ریاضی درک کنید. خود آلبرت در این مورد گفته است:



به علاوه، در این کتاب نظریه های علمی آلبرت مخصوصاً در سایز «فشرده باحال» خلاصه شده اند، تا به شما در فهم درست آنها کمک کنند.
پس به خواندن این کتاب ادامه بدهید تا یکی از سرّی ترین رازهای قرن بیست ویکم را کشف کنید؛ این راز که می توانید نظریه های آلبرت را درک کنید، اینکه این نظریه ها آن قدرها مشکل نیستند و اینکه با اندیشیدن در مورد آنها، مغزتان منفجر نمی شود.

گرچه کلیمی بودن آلبرت در بزرگسالی خیلی برایش دردسر تراشید، اما در کودکی حسابی به سودش تمام شد. خانواده های یهودی رسم بسیار خوب و شایسته ای داشتند که باید هر هفته یک دانشجو یا دانشمند فقیر را برای شام به خانه خود دعوت می کردند. با وجود آنکه هرمان و پولین هیچ تعصب مذهبی نداشتند، ولی آدم های خوب و مهربانی بودند و سه شنبه شب های هر هفته یک دانشجوی پزشکی به نام مکس تَلمود را برای صرف شام دعوت می کردند. مکس بیست و یک ساله بود که با آلبرت آشنا شد (آلبرت در آن زمان ده ساله بود) و وقتی به علاقه او به علوم پی برد، کتاب های علمی خودش را به دوست کوچکش امانت داد. آلبرت که عاشق آن کتاب ها شده بود، در موردشان با مکس بحث می کرد و او مطالب آنها را برایش شرح می داد و کم کم کتاب های سخت و پیچیده تری، نه تنها در مورد علم، بلکه در مورد فلسفه هم برای مطالعه او داد. این هم فهرستی از چند تا از جالب ترین آن کتاب ها:
***
دفتر یادداشت گمشده آلبرت

فهرست کتاب های تازه ای که خوانده ام:
کانت: نقد عقل محض (زیادی آسان بود.)
کتاب درسی هندسه دوبعدی (خیلی باحال بود. حسابی کیف کردم.)
داروین: بنیاد انواع (بد نبود. ولی من زیاد زیست شناسی دوست ندارم.)
***
اما مطالب این کتاب ها هرقدر که سخت بود، باز هم آلبرت آنها را مثل آب خوردن درک می کرد. در واقع، او با پرسش هایش ذهن مکس را به سرگیجه انداخت.



البته گرچه دین یهود به آلبرت در دستیابی به علم کمک کرد، ولی او در نهایت به این دین ایمان زیادی پیدا نکرد و از آن دور شد. راستش، آلبرت در یازده سالگی یکدفعه به شدت مذهبی شد. او یک بند دعا می خواند، موعظه می کرد و کتاب های مذهبی می خواند. حتی اشعار مذهبی سرود که در راه مدرسه برای خودش زمزمه می کرد. دلیل او برای مطالعه کتاب های دینی کلیمی همان بود که باعث شده بود کتاب های علمی بخواند: چون می خواست چیز یاد بگیرد. به علاوه، مثل همیشه به هیچ وجه حاضر نبود هیچ نکته ای را بدون دلیل و طوطی وار باور کند. او فقط مطالبی را باور می کرد که به عقل جور دربیاید. تا اینکه یک روز از کوره در رفت و گفت:



از آن به بعد آلبرت فقط به مطالب علمی اعتماد کرد؛ آن هم فقط بعد از آنکه در موردشان فکر می کرد و مطمئن می شد که صحیح هستند. البته او حتی با مطالب علمی ای هم که می خواند، اختلاف نظر داشت، چون متوجه شد که بسیاری از آنها هم هیچ به عقل جور در نمی آیند. این تجربه ها در مجموع او را بیش از گذشته از مدرسه دلزده کرد. در مدرسه از آلبرت انتظار داشتند که هرچیزی را به او می گویند، بی چون و چرا قبول کند و به هیچ وجه پرسش اضافه هم مطرح نکند. معلوم است که او ابداً از این وضع راضی نبود. در نتیجه، تصمیم گرفت به محض آنکه توانست، از کلاس درس و مدرسه فرار کند.

زندگی جدید

از یک طرف آلبرت می خواست اوضاع زندگی اش را تغییر دهد، ولی نمی توانست. از طرف دیگر، هرمان نمی خواست اوضاع زندگی اش را تغییر دهد، اما مجبور شد. شرکت تولید لوازم برقی ای که او و برادرش، یاکوب اداره می کردند، دچار مشکلات مالی شد، چون کوچک تر از آن بود که بتواند با شرکت های بزرگ تر و قدرتمند تر رقابت کند. سرانجام، در سال ۱۸۹۴، یعنی وقتی آلبرت پانزده ساله بود، شرکت ورشکست شد و همه خانواده آینشتاین به همراه عمو یاکوب به ایتالیا مهاجرت کردند؛ یعنی تقریباً همه ...



هرمان و پولین تصمیم گرفتند آلبرت نزد یکی از اقوام دورشان در آلمان بماند، چون پایان سال تحصیلی نزدیک بود و نمی خواستند مزاحم درس و امتحاناتش بشوند. اما آلبرت اصلاً دنبال چیزی می گشت که مزاحم درس خواندن و مدرسه رفتنش بشود. در اینجا دیگر کاسه صبرش لبریز شد و کارد به استخوانش رسید. او دیگر به هیچ وجه حاضر نبود به مدرسه برود یا در منزل اقوامش زندگی کند. به همین دلیل، نشست و آن قدر فکر کرد تا نقشه زیرکانه ای کشید:



به این ترتیب، آلبرت از مدرسه اخراج شد. این به آن معنی بود که او دیگر نمی توانست دیپلم بگیرد. اما معنی دیگرش آن بود که دیگر مجبور نبود برای خدمت سربازی به ارتش برود. او بارش را بست و بدون آنکه خانواده اش را در جریان بگذارد، تک و تنها دنبالشان به ایتالیا رفت. با اینکه آنها از دیدن او خیلی جا خوردند، اما زیاد الم شنگه به پا نکردند و حتی از نقشه بعدش هم دلخور نشدند: اینکه او نه تنها از مدرسه های آلمانی بیزار بود، بلکه می خواست از هیچ نظر با کشور آلمان ارتباط نداشته باشد. در نتیجه، دست از آلمانی بودن برداشت و هرمان را وادار کرد که به دولت آلمان نامه ای بنویسد و تابعیتش را لغو کند. البته معنی این کار این نیست که او از آن به بعد ایتالیایی شد. آلبرت دیگر تبعه هیچ کشوری نبود و از این وضع بسیار راضی بود، چون اصلاً به کشور و ملیت و ناسیونالیسم (ملّی گرایی )اعتقادی نداشت و همه جهان را کشور خودش می دانست.
حالا که آلبرت از آن مدرسه وحشتناک فرار کرده بود، می توانست کمی از زندگی لذت ببرد. او خیلی به ایتالیا علاقه مند شد. در همان زمان در کارخانه جدید عمو یاکوب شروع به کار کرد و همان جا بود که باکلّه بودنش را نشان داد. البته این برای ما عجیب نیست. ولی عمو یاکوب که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، گفت: «من و مهندس دستیارم روزها فکرمان را روی هم ریختیم و برای حل مشکلی در کارمان فکر کردیم تا اینکه این مرد جوان از راه رسید و همه مشکل را در یک ربع ساعت حل کرد. او عاقبت یک روز به جای بالایی خواهد رسید.» متاسفانه ما نمی دانیم کاری که عمو یاکوب از آن صحبت می کرد، چه بوده است ...



نقشه بعدی آلبرت این بود که بفهمد کیهان چگونه کار می کند. در ضمن، پیش خودش فکر کرد که تا وقتی مشغول این کار است، بد نیست معلم علوم بشود و از راه تدریس کمی درآمد کسب کند. البته هرمان زیاد موافق نبود و بیشتر دوست داشت پسرش مهندس برق بشود. ولی آلبرت فقط می خواست در مورد علم چیزهای بیشتری یاد بگیرد و می دانست که بهترین جا برای این کار مدرسه پُلی تکنیک است. این مدرسه دراصل دانشگاهی واقع در شهر زوریخ در کشور سوییس بود و دانشجویان و استادان به آن پُلی می گفتند.
***
دفتر یادداشت گمشده آلبرت

دلایل من برای ثبت نام در پلی
۱. پلی در آلمان نیست.
۲. پلی پر از آدم های نابغه است.
۳. برای ورود به پلی دیپلم لازم نیست. (که خیلی خوب است، چون من دیپلم ندارم.)
۴. تنها لازم است که یک سال و نیم زودتر در کنکور ورودی شرکت کنم و برای قبولی هم باید نابغه باشم، که همین حالا هم هستم. پس دیگر لازم نیست درس ها را مرور کنم.
***
اما متاسفانه ...



راستش را بخواهید، آلبرت مجبور نشد برای ورود به دانشگاه آن قدر صبر کند. تنها بعد از یکی ـ دو ماه اقامت در آرائو و در شانزده سالگی پرسشی به ذهنش رسید که پیدا کردن جواب آن ده سال برایش طول کشید. ولی در عوض با همان جواب، بخش بزرگی از کیهان را شرح داد، اسرار فضا و زمان را حل کرد و به همان دلیل به شهرت جهانی رسید تا بعد از مرگ به یک مرده مشهور تبدیل شود:
***
دفتر یادداشت گمشده آلبرت

پرسش بزرگ: اگر آدم قادر باشد با سرعت نور حرکت کند، برایش چه اتفاقی می افتد؟
***

هیولای کوچولو



***
گواهی تولد

نام: آلبرت آینشتاین
تاریخ تولّد: ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه روز ۱۴ مارس ۱۸۷۹
محل تولّد: آلمان، شهر اولم، خیابان ایستگاه راه آهن، پلاک ۱۳۵
نام پدر: هِرمان آینشتاین، تاجر پر غاز
نام مادر: پولین آینشتاین (نام زمان تجرد، پولین کخ)
نظر پزشک: نوزاد سری به شکل عجیب دارد، اما برخلاف آنچه مادرش می گوید، هیولا نیست.
***
معمولاً بچه های نوزاد خیلی خوشگل و مامانی هستند و مردم خیلی زود عاشق آنها می شوند. اما وقتی آلبرت کوچولو به دنیا آمد، همه کشته و مرده اش نشدند ...



آلبرت اولین نابغه فامیل بود. با این حال، در سال های اول عمرش آن قدرها هم باهوش به نظر نمی رسید. مثلاً، وقتی برای اولین مرتبه خواهرِ نوزادش را دید، گفت:



به علاوه، آلبرت به نسبت بچه های عادی، خیلی دیرتر زبان باز کرد. بعضی از مردم حدس می زنند که شاید به همین دلیل یاد گرفت که پدیده های طبیعی را با دقت و وضوح زیاد در ذهنش مجسم کند و از آنها برای حل مسائل علمی استفاده کند. اما راستش، آلبرت در نخستین سال های عمر، هیچ استعداد خارق العاده ای از خودش بروز نمی داد. فقط با خوشی و شادی با خواهرش ، مایا بازی می کرد و هیچ وقتش را برای شکافتن هسته اتم و از این جور چیزها صرف نمی کرد. ولی وقتی به پنج سالگی رسید، پدرش به او یک قطب نمای مغناطیسی داد که با آن بازی کند. آلبرت شیفته این ابزار شد.



شخص دیگری که توجه آلبرت را به علم جلب کرد، عمویش، یاکوب بود. عمو یاکوب مهندس و همچنین، شریک شغلی برادرش، هرمان بود. او آلبرت را با جبر و هندسه آشنا کرد و به او مسائل سخت ریاضی می داد تا آنها را برای تفریح حل کند. درست است که همه مردم با سروکله زدن با مسئله ریاضی سرگرم نمی شوند، ولی عمو یاکوب خیلی خوب بلد بود چطور هرکاری را به بازی و تفریح تبدیل کند. به هرحال آنها نمی توانستند در وقت فراغت تلویزیون تماشا کنند، چون این وسیله هنوز در آن زمان اختراع نشده بود.(۱) آلبرت کوچولو کم کم یاد گرفت که چطور به کمک هندسه می توان مسئله های خیلی پیچیده را گام به گام با استدلال های ساده منطقی حل کرد. این نکته در بزرگسالی خیلی به دردش خورد، چون وقتی تصمیم گرفت نحوه عمل گرانش را شرح بدهد، متوجه شد که هیچ راهی بهتر از این شیوه استدلال وجود ندارد. البته او خیلی زود از همین روش برای کشف بقیه اسرار کیهان هم استفاده کرد.
این احتمال وجود دارد که شاید آلبرت در کودکی هم افکار نبوغ آمیزی داشته است. اما اگر هم چنین بوده، هیچ کس از آنها خاطره ای ندارد. بنابراین، ما هرگز متوجه نخواهیم شد که آیا چنین بوده است، یا نه.



هرمان و پولین پدر و مادر بسیار مهربانی بودند و زیاد نسبت به آلبرت سخت گیری نمی کردند. اگرچه خانواده آینشتاین کلیمی بودند. ولی سنّت های دین یهود را خیلی جدّی نمی گرفتند. به خصوص، هرمان اصلاً در هیچ مورد آدم متعصبی نبود و هرگز آلبرت را به خاطر کارهای عجیبش (مثل وقتی که تصمیم گرفت آلمانی نباشد، یا وقتی که ترتیب اخراج خودش را از مدرسه داد تا بزرگ ترین دانشمند تاریخ بشود) سرزنش نکرد. هرمان هیچ چیز را بیشتر از مطالعه شعر، قدم زدن در طبیعت، و خوردنی ها و آشامیدنی های لذیذ دوست نداشت. درعوض، پولین در موسیقی، و مخصوصاً در نواختن ویولون، استعداد زیادی داشت. آلبرت هم استعداد و علاقه مادرش را به ارث برد و تا پایان عمر به نواختن ویولون ادامه داد.
از برخی جهات، هرمان نه تنها سخت گیر نبود، بلکه شاید زیادی بی خیال بود. او چون علاقه زیادی به علم داشت، با پولی که از اقوام ثروتمندش وام گرفته بود، چند شرکت تولید لوازم برقی تاسیس کرد. (در آن زمان، مردم لوازم برقی را اختراعات بسیار پیشرفته ای می دانستند. ) کار این شرکت ها در ابتدا بسیار رونق داشت و همه راضی و خوشحال بودند. اما بعد به دلایل مختلف، یکی بعد از دیگری ورشکست شدند و قوم و خویش های آلبرت سر تکان دادند و نُچ ـ نُچ کردند؛ به خصوص آنها که به هرمان پول قرض داده بودند.
ولی راستش را بخواهید، هرمان زیاد هم در ورشکستگی شغلی اش تقصیر نداشت. اصولاً زندگی در کشور آلمان در آن زمان کار خیلی سختی بود ...

دوران سختی ها





آلمان روز به روز جنگ طلب تر می شد. قانون وظیفه عمومی در آنجا برقرار شد. یعنی، همه مردها باید دو سال در ارتش خدمت می کردند. سیل پول به صنایع نظامی و اسلحه سازی سرازیر بود، سیاستمدارها و حتی درشکه چی های شهری (یعنی راننده های تاکسی آن زمان) لباس نظامی می پوشیدند و قوانینی وضع شد که نق زدن و شکایت کردن از اوضاع را برای مردم ممنوع کرد.
اما آلبرت هیچ از چیزهای مربوط به ارتش دل خوشی نداشت. مثلاً، یک بار که همراه هرمان در خیابان راه می رفت، یک گروه سرباز را در حال رژه دید و به پدرش گفت:



با این حال، او در تمام عمرش ناچار بود با انواع و اقسام آدم های نظامی سر و کله بزند و به مکان های نظامی رفت و آمد کند. اولینِ این مکان های نظامی هم، مدرسه بود. بله، مدرسه! حالا باز هم می خواهید از سخت گیری مدرسه خودتان شکایت کنید؟
البته خیال نکنید که چون آلبرت از ارتش خوشش نمی آمد، خودش در آن روزها بچه آرام صلح طلبی بوده! اتفاقاً خیلی هم آتشی مزاج بود و هروقت از کوره در می رفت، دماغش مثل گچ سفید می شد. مثلاً وقتی پنج ساله بود، والدینش برای او یک معلم خصوصی مهربان استخدام کردند. اما آلبرت با وجود سن کمی که داشت، احساساتش را خیلی واضح به خانم معلم بی نوا ابراز کرد ...



معلم بیچاره با وجود آنکه هیچ تقصیر نداشت، مجبور شد استعفا بدهد و برود. مشکل این بود که آلبرت هیچ دلش نمی خواست ببیند که دیگران به او چیزهایی بگویند و انتظار داشته باشند که او همه آنها را طوطی وار و بدون دلیل بپذیرد و حفظ کند. او دوست داشت فقط مطالبی را یاد بگیرد که با عقل جور در می آمد. البته این خیلی هم خوب بود، چون در غیر این صورت، هرگز به یک مرده مشهور تبدیل نمی شد.

مدرسه سربازها

وقتی آلبرت نُه ساله شد، والدینش او را برای اولین بار به مدرسه فرستادند. اسم این مدرسه، دبیرستان پِتِر بود و دوهزار نفر دانش آموز داشت. آلبرت با حدود هفتاد دانش آموز دیگر همکلاس بود. روش تدریس به این ترتیب بود که معلم ها شاگردانشان را مجبور می کردند مطالب درسی را آن قدر پشت سر هم تکرار کنند، تا همه را کلمه به کلمه حفظ کنند و برای تشویق آنها هم کف دستشان را با ترکه چوب کتک می زدند.



معلم ها سعی می کردند که محیط و شرایط مدرسه هرچه ممکن است، بیشتر به پادگان های نظامی شباهت داشته باشد و آلبرت از این وضع متنفر بود. البته او دانش آموز حرف شنویی بود، شلوغ نمی کرد و در بیشتر درس هایش هم نمره های خوبی می آورد. ولی از مدرسه دل خوشی نداشت. به همین دلیل کم کم گوشه گیر شد و تا آخر عمر هم گوشه گیر باقی ماند.
او بعد از یکی ـ دو سال به مدرسه جدیدی به نام لویتپولد رفت و از آنجا هم به قدر مدرسه قبلی بدش آمد.



بیچاره آلبرت! او نه از درس لاتین خوشش می آمد و نه از یونانی. او دلش می خواست فیزیک یاد بگیرد. ولی حالا مجبور بود تا کلاس هفتم برای درس فیزیک صبر کند.
معلوم است که با آن وضع هرگز نمی توانست فیزیک دان مرده مشهوری بشود. البته معلم های آلبرت هم خیال می کردند که او هیچ بخت و استعدادی برای فیزیک دان شدن ندارد. یک روز هرمان به مدرسه رفت و از معلم آلبرت پرسید که به نظر او بهتر است پسرش در بزرگسالی چه شغلی را انتخاب کند؟ معلم نادان در جواب گفت:



هیچی مطلق نیست؟



در همان زمان که آلبرت تازه کم کم این پرسش را نزد خودش مطرح می کرد که سفر با سرعت نور چه حالی خواهد داشت، اغلب دانشمندان خیال می کردند که کم و بیش همه چیز را در مورد قوانین و نحوه کار کیهان شرح داده اند. آنها فکر می کردند فقط کافی است فرضیه هایشان را یک ذره انگولک کنند، معادلاتشان را کمی لکه گیری و صافکاری کنند و یکی ـ دو چیز دیگر را هم آزمایش کنند، تا علم به طور کامل تمام شود و آنها بتوانند کار را تعطیل کنند و به خانه برگردند.
پیش از آن، دانشمندانی مثل آیزاک نیوتن و دوستانش (و البته، دشمنانش. آخر، آیزاک یک عالم دشمن داشت.)(۲) مجموعه ای از قوانین ریاضی را کشف کرده و به وسیله آنها خیلی چیزها را توضیح داده بودند؛ از جمله اینکه چرا رفتار و مسیر حرکت سیارات به همین صورتی است که هست، چه چیزی باعث ایجاد جزر و مد آب دریاها می شود و چرا هوا در زمستان این قدر سرد می شود. آنها تصویری واضح و تر و تمیز از کیهان رسم کردند و گفتند که تمام جهان از تکه های قلنبه ریزی به نام «اتم» تشکیل شده که توسط نیروهای مختلف، مرتب به هم لگد می زنند و یکدیگر را هل می دهند. به عبارت دیگر، به اعتقاد آنها کیهان چیزی شبیه به یک بازی بیلیارد بود؛ منتها خیلی باحال تر، با میزی خیلی بزرگ تر و با توپ های خیلی بیشتر.
***
کادر نبوغ
آیزاک نیوتُن

سروکله آیزاک نیوتن، مدام وسط قصه زندگی آلبرت پیدا می شود. دلیلش این است که حرفه هر دو نفر یکی بود. آنها سعی می کردند با فرضیه های جدید بر پایه ریاضیات، چگونگی کار کیهان را شرح بدهند. تا وقتی آلبرت از راه نرسیده بود، بهترین فرضیه های ریاضی مال آیزاک بودند؛ از جمله:
• اجسام چرا و چگونه با هل دادن به حرکت در می آیند.
• چگونه با انجام محاسباتی که از عهده هیچ کس دیگر برنمی آمد، می توان یک دستگاه ریاضی کاملاً جدید ابداع کرد.
• چیزهایی در مورد چگونگی عملکرد نور.
• چگونه هر ذره ماده(۳) توسط گرانش بر همه ذرات دیگر اثر می گذارد.
اما در واقع آیزاک هرگز نتوانست کشف کند که اصلاً گرانش چیست و خیلی هم از این بابت دلخور بود.



***
دانشمندانی مثل آیزاک حتی می توانستند آینده را پیش بینی کنند و بگویند که فلان سیاره مثلاً در هفته آینده، سال آینده یا قرن آینده در کجای آسمان قرار خواهد داشت. ولی برای چنین کاری باید خودشان آستین بالا می زدند و با کوهی از محاسبات خیلی پیچیده ریاضی دست به یقه می شدند، چون در آن زمان نه تنها کامپیوتر، بلکه حتی ماشین حساب هم اختراع نشده بود. اما به هرحال می توانستند با صرف وقت کافی، از پس حل مسئله بربیایند. البته، چند مورد استثنایی مثل سیاره عَطارُد (تیر یا مِرکوری) هم وجود داشت که با محاسباتشان جور در نمی آمد. اما چون عطارد سیاره ای کوچک و بسیار دوردست بود، زیاد به آن اهمیت نمی دادند.



آیزاک معتقد بود که همه سیارات و ستارگان و سیب ها و آدم های عاقل و ابله کیهان روی هم رفته مثل ساعت مکانیکی کوکی بسیار غول آسایی عمل می کنند که به دست خداوند ساخته و کوک شده است و در نتیجه، همه چیز در دنیا از ستاره ها گرفته تا اتم ها، همیشه در حال لگد زدن به یکدیگر هستند. به اعتقاد او، همه این اتفاقات در هیچِ بزرگِ بی شکلی به نام فضا رخ می داد که از همه سو تا بی نهایت ادامه داشت. او فکر می کرد که زمان در همه جای فضا با یک سرعتِ ثابت ادامه دارد و تا ابد همچنان ادامه خواهد داشت و این فضای خالی را خلاء نامید. آیزاک می گفت که بعضی از چیزهای موجود در کیهان مثل خورشید، زمین و آدم ها در فضا حرکت می کنند و بعضی چیزهای دیگر، کاملاً بی حرکت هستند. همین طور گفت آن چیزهایی که تغییر مکان می دهند، در حالت حرکت مطلق و آن چیزهایی که بدون حرکت هستند، درحالت ایستایی مطلق قرار دارند.
ظاهراً چیزهایی که آیزاک می گفت، کاملاً بدیهی بودند. («بدیهی» یعنی نکته معقول و صحیحی که نیاز به اثبات ندارد.) ولی آیا واقعاً همین طور بود؟ اگر شما الآن در حال مطالعه این کتاب روی مبل، پای تلویزیون لم داده اید و چای داغ سر می کشید، شاید خیال کنید که مطلقاً ایستا (یعنی بی حرکت) هستید. اما در اصل، همراه با زمین، با سرعت صدها کیلومتر در ساعت در حال چرخش هستید. حتی اگر درست روی نوک قطب شمال ایستاده باشید (که مثل ایستادن وسط یک چرخ بزرگ است)، باز هم مطلقاً ساکن نیستید، چون زمین همیشه در حال حرکت انتقالی به دور خورشید است. اما خورشید چه؟ با وجود آنکه خورشیدِ داغِ ما ساکن و ثابت به نظر می رسد، ولی در واقع با سرعت در حال گردش به دور کهکشان راه شیری است. پس حتی در خورشید هم نمی توانید مطلقاً ساکن باشید. حالا هم که صحبت از کهکشان به میان آمد ... خُب به گمانم دیگر متوجه منظورم شده باشید. پس برخلاف آنچه به نظر می رسد، مطلقاً ایستا و بی حرکت ایستادن به هیچ وجه آسان نیست. منتها در آن زمان که آلبرت هنوز یک الف بچه بود، دانشمندان سر خودشان را با این جور مسائل هیچ به درد نمی آوردند. آنها معمولاً استدلال می کردند که کیهان جایی بسیار پیچیده و بغرنج، پر از چیزهای عجیب و غریب است که هیچ کس به طور دقیق نمی داند چگونه کار می کند. پس عجیب نیست که در برابر سوال های سخت گیج می شدند؛ سوال هایی مثل ...



چنین پرسش هایی هیچ جوابی نداشتند؛ البته آن دانشمندها این طور خیال می کردند! مقدّر بود که یک روز آلبرت به همه آنها پاسخ بدهد. اما در حال حاضر او حسابی سرگرم پاسخ دادن به سوال بزرگ خودش بود: اگر چیزی بتواند با سرعت نور حرکت کند، چه اتفاقی برایش می افتد؟
این یکی از پرسش هایی بود که آلبرت را به کشف فرضیه «نسبیت خاص» هدایت کرد؛ همان فرضیه ای که او را به شهرت جهانی رساند. فرضیه نسبیت شرح می دهد که دراصل در دنیا چه خبر است. اما گاهی چنان عجیب به نظر می رسد که مردم می گویند:



اما اصلاً «عقل سلیم» چیست؟ عقل سلیم احساسی است که به ما می گوید دنیا باید چگونه باشد و بر اساس مشاهدات و کارهای روزمره ما در ذهنمان شکل می گیرد؛ کارهایی مثل نگاه کردن به ساعت مچی، سفر در اتومبیل، یا قدم زدن در خیابان. بنابراین، عقل سلیم بر اساس تجربه هایی مثل اندازه گیری زمان با ساعت اتمی، سفر در یک سفینه هنوز اختراع نشده با سرعت هزاران کیلومتر در ثانیه، یا قدم زدن روی سیاره ای به بزرگی هزاران برابر یک خورشید ایجاد نمی شود. اگر ما قادر به انجام چنین کارهایی بودیم، نسبیت را به خوبی آلبرت درک می کردیم، چون آن وقت قانون نسبیت نزد ما هم به عقل سیلم جور در می آمد.



خلاصه اینکه آن چیزی که ما به عنوان «عقل سلیم» می شناسیم، اغلب در قضاوت اشتباه می کند. مگر عقل سلیم در نگاه اول به ما نمی گوید که زمین مسطّح است؟
***
کادر نبوغ
نسبیت

حالا وقت مناسبی است تا راز کوچکی را با شما در میان بگذارم. نظریه نسبیت آلبرت باعث ایجاد انقلابی در علم فیزیک شد. با این حال، این نظریه نه تنها خیلی پیچیده نیست، بلکه بر اساس یک اندیشه خیلی خیلی ساده شکل گرفته است. در واقع، این اندیشه به حدی ساده و آسان است که آدم حیرت می کند. اندیشه مورد بحث می گوید:

در کیهان چیزی به نام «حرکت مطلق» وجود ندارد.

تنها نوع حرکت ممکن در کیهان، حرکت نسبی است. به همین دلیل، آلبرت اسم نظریه اش را «نسبیت» گذاشت. بهتر است که در این مورد کمی بیشتر دقت و کنجکاوی به خرج بدهیم، چون موجب می شود که بقیه مطالب مربوط به نسبیت را خیلی آسان تر درک کنیم.
بیایید فرض کنیم که در سراسر کیهان فقط یک خورشید و یک سیاره وجود دارد. شما روی سیاره ایستاده اید و می بینید که خورشید به آرامی در آسمان حرکت می کند. به نظر شما دلیل این پدیده چیست؟



آیا ممکن است بفهمیم کدام یک از این دو جواب صحیح است؟

نظرات کاربران درباره کتاب آلبرت آینشتاین و فضای بادکنکی