فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
اثر الکساندر دوما

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سه تفنگدار

شهر مون به هر نوع آشوب و هیاهویی عادت داشت، اما به نظر می‌رسید در آن نخستین دوشنبه‌ی آوریل ۱۶۲۵، اتفاق خاصی در حال وقوع بود. مردم با داد و فریاد به سوی مهمانسرای ژولی میلر می‌دویدند، جایی که جمعیتی انبوه مشغول تماشای مرد جوانی به نام دارتانیان بودند. چند روز پیش پدر دارتانیان او را راهی سفر کرده بود تا ثروت، ماجراجویی، احترام و شهرت به دست بیاورد. در ضمن نامه‌ای به پسرش داده بود که او را به آقای دترویلیه، رئیس تفنگداران، معرفی می‌کرد. دارتانیان فقط هجده سال داشت. او ردایی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود و کلاه کوچکی بر سر داشت که یک پر در آن فرو رفته بود. صورتی کشیده، لاغر و آفتاب‌سوخته، گونه‌های برجسته و چانه‌ای پهن داشت. او با قدی که بلندتر از بچه‌ها و کوتاه‌تر از بزرگسالان بود، به کشاورززاده‌ای شباهت داشت که در سفری طولانی بود. فقط شمشیر درازی که از کمربندش آویزان بود، نشان می‌داد که در جنگجویی آموزش دیده است.

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۳: ماجرایی جدید برای دوستان جدید

دارتانیان از دوستان جدیدش پرسید که پول پادشاه را چگونه باید خرج کند. پورتوس پیشنهاد کرد او یک دستیار برای خودش استخدام کند و همان شب مردی جوان به نام پلانشِت را آورد. مرد جوان به شغل نیاز داشت و پذیرفت که دستیار دارتانیان باشد.
هر تفنگداری خدمتکار یا دستیاری داشت. آتوس، گریمود را داشت، پورتوس موسکوتون را داشت، و آرامیس نیز بازین را داشت.
آتوس حدود سی سال داشت و خوش سیما و زیرک و زرنگ بود. گریمود سال ها به آتوس خدمت کرده بود و آن دو به ندرت با هم حرف می زدند. فقط یک اشاره ی کوچک آتوس کافی بود تا گریمود با سرعت دست به کار شود.
پورتوس برعکس آتوس بود. او نه تنها پرحرفی می کرد، بلکه با صدای بلند حرف می زد و از صدای خودش خوشش می آمد. پورتوس می دانست که به زیرکی و زیبایی آتوس نیست و در عوض سعی می کرد با خریدن چیزهای گران قیمت، توجه همه را به خود جلب کند. او حتی روی لباس های کهنه اما زیبا و گران قیمتش حمایل می پوشید.
آرامیس پیش از این که تفنگدار شود، دوره ی کشیشی را آموزش دیده بود. دستیارش، بازین آرزو داشت آرامیس به شغل و زندگی سابقش برگردد. او ترجیح می داد دستیار کشیش باشد، نه دستیار تفنگدار.
به زودی دارتانیان و سه تفنگدار دوستانی صمیمی شدند. وقتی سرانجام تمام پول های پادشاه را خرج کردند، آن چهار مرد به نوبت شام می خریدند و هوای همدیگر را داشتند.
دارتانیان دلش می خواست برای کمک به دوستانش کارهای بیشتری انجام دهد. یک روز او داشت به نقشه ی جدیدی فکر می کرد که ضربه آرامی به در خورد. بلانشت در را باز کرد و آقای بونوکسی، صاحب خانه ی دارتانیان را به خانه راه داد.
آقای بونوکسی گفت: «شنیده ام شما مردی شجاع هستید. اگر این حرف درست است، باید رازی را به شما بگویم. شاید شما بتوانید کمکم کنید.»
آقای دارتانیان گفت: «بگویید آقا، به من بگویید.» و احساس کرد این می تواند همان ماجراجویی باشد که دنبالش می گشت.
آقای بونوکسی با پریشانی و نگرانی گفت: «زن من یکی از ندیمه های ملکه است. او خیلی زیباست.»
ـ خب؟
آقای بونوکسی ادامه داد: «او دیروز گروگان گرفته شد. وقتی اتاق کارش را ترک می کرد، این اتفاق افتاد. نمی دانم چه کسی این کار را کرده، اما به مرد غریبه ای مشکوک هستم که مدتی بود او را تعقیب می کرد. به گمانم این موضوع به سیاست ارتباط دارد؛ یعنی مشکل بین ملکه و آن مرد. می دانید، ملکه به زنم خیلی اعتماد دارد و رازهای زیادی را به او می گوید که به هیچ کس نمی گوید. زنم هر روز ملکه را می بیند و آن ها با هم صمیمی هستند. به گمانم زنم سعی می کرده به ملکه کمک کند.»
آقای بونوکسی به دارتانیان گفت این شایعه پخش شده که ملکه عشقی پنهانی با مردی انگلیسی به نام دوک باکینگهام دارد. کاردینال تلاش می کند با افشای راز ملکه، پادشاه را خجالت زده کند. ملکه به تازگی شنیده که زنی خود را به جای او جا زده و نامه ای به دوک نوشته و از او خواسته است به فرانسه بیاید. این نقشه ی کاردینال برای افشای راز ملکه بوده است. آقای بونوکسی مطمئن بود که کاردینال زنش را گروگان گرفته است تا چیزهای بیشتری درباره ی نقشه های ملکه کشف کند.
دارتانیان گفت: «از مردی برایم بگو که زنت را تعقیب می کرد.»
ـ او اشراف زاده ای عالی رتبه است. موهای سیاه و چشمان نافذی دارد و جای زخمی روی گونه اش است.
دارتانیان گفت: «جای زخم! هی، این همان مرد در مون است!»
آقای بونوکسی گفت: «پس شما او را می شناسید؟» سپس کاغذی به دارتانیان داد و گفت: «مطمئنم او این نامه را برایم فرستاده است.»
دارتانیان نامه را خواند: «دنبال زنت نگرد. وقتی دیگر نیازی به او نباشد، او را برمی گردانیم. اگر دنبالش بگردی، برای همیشه او را از دست می دهی.»
آقای بونوکسی گفت: «من دیده ام که تو همیشه با تفنگداران هستی. به همین دلیل فکر کردم شما و دوستانتان خوشحال می شوید به ملکه کمک و نقشه های کاردینال را خراب کنید. اگر کمکم کنی، اجاره ی سه ماه گذشته را که نپرداخته ای، فراموش می کنم. درواقع دیگر لازم نیست به من اجاره بدهی. حتی اگر بخواهی، به تو پول هم قرض می دهم.»
دارتانیان گفت: «این کمک خیلی بزرگی است.»
آقای بونوکسی حرف او را قطع کرد، بلند شد و ایستاد و به پنجره ی اتاق دارتانیان اشاره کرد و گفت: «او آن جاست! همان مردی که زنم را گروگان گرفته است!»
دارتانیان از پنجره به بیرون نگاه کرد و همان مردی را دید که در مون مزاحمش شده بود.
دارتانیان گفت: «این بار او از دستم فرار نخواهد کرد!»
او وقتی از پله ها پایین می دوید، با آتوس، پورتوس و آرامیس روبه رو شد. آن ها از پله ها بالا می آمدند.
دارتانیان فریاد زد: «مرد مونی!» و دوان دوان از کنار آن ها گذشت.

فصل ۴: دارتانیان خانم بونوکسی را پیدا می کند

آتوس، پورتوس و آرامیس به آپارتمان دارتانیان رفتند. آن ها دیده بودند که دارتانیان بارها آن مرد مرموز را دنبال کرده است و می دانستند که او به زودی برمی گردد.
وقتی دارتانیان برگشت، گفت: «مثل روح ناپدید شد. شاید فرار او باعث شود پول زیادی از دست بدهیم.»
او داستان آقای بونوکسی را برای دوستانش تعریف کرد و گفت کسی که خانم بونوکسی را گروگان گرفته، همان مرد مون است.
آتوس گفت: «تو خیلی خوش اقبال هستی. صاحب خانه ات آن قدر ثروتمند است که می خواهد برای این ماجراجویی به ما پول بدهد. فقط یک سوال می ماند؛ آیا این پول آن قدر ارزش دارد که جانمان را به خاطرش به خطر بیندازیم؟»
دارتانیان گفت: «شما قربانی را فراموش می کنید؟ زن بیچاره به خاطر کمک به ملکه اش گروگان گرفته شده. من معتقدم کاردینال پشت این ماجراست. دوستان، دشمن ملکه، دشمن ما هم هست. اگر راهی پیدا کنیم که بتوانیم نقشه های کاردینال را خراب کنیم، من با کمال میل حاضرم جانم را به خطر بیندازم.»
آتوس پرسید: «طبق گفته ی صاحب خانه ی تو، ملکه معتقد است دوک برای دیدن او به پاریس آمده است، اما دعوت نامه ی دوک جعلی است؟»
دارتانیان گفت: «بله، درست است. ما باید به دوک اعلام خطر کنیم و خانم بونوکسی را نجات دهیم.»
ناگهان آن ها صدای کسی را شنیدند که از پله ها بالا می دوید. در باز شد و آقای بونوکسی وارد شد.
او فریاد زد: «آقایان، نجاتم بدهید!»
در همان لحظه چهار محافظ کاردینال رسیدند. اما وقتی آن چهار مرد دیگر را دیدند، نگران شدند. اما دارتانیان محافظان را به داخل اتاق دعوت کرد. آن ها گفتند که آمده اند آقای بونوکسی را بازداشت کنند و دارتانیان گفت هر کاری که می خواهند انجام دهند. ولی او زمزمه کنان به آقای بونوکسی گفت: «ما در صورتی می توانیم به شما کمک کنیم که آزاد باشیم. اگر با این مردان بجنگیم، ما نیز بازداشت خواهیم شد.»
محافظان، آقای بونوکسی را بردند. او وحشت زده و گیج بود، اما به دارتانیان اعتماد کرد.
وقتی تفنگداران تنها شدند، دارتانیان گفت: «خب آقایان، همه برای یکی، و یکی برای همه. شعار ما این است، مگر نه؟»
آتوس گفت: «درست است. دوستان، شمشیرهایتان را بکشید.»
هر چهار مرد شمشیرهای خود را بالا بردند و با هم این کلمات را تکرار کردند:
ـ همه برای یکی و یکی برای همه!
دارتانیان گفت: «عالی است. یادتان باشد، از این لحظه به بعد ما در حال جنگ با کاردینال هستیم.»
مردان از هم جدا شدند تا درباره ی ناپدید شدن خانم بونوکسی تحقیق کنند، دنبال مرد مون بگردند و مطالب بیشتری درباره ی نقشه ی دستگیری دوک باکینگهام کشف کنند. دارتانیان از سوراخی در کف اتاقش، آپارتمان آقای بونوکسی را که زیر آن اتاق بود، تحت نظر گرفت.
کمی بعد او مردانی سیاه پوش را دید که وارد آپارتمان طبقه ی پایین شدند. اواخر آن شب شخص دیگری به آن جا آمد و دارتانیان شنید که مردان سیاه پوش به او حمله کردند. سپس صدای فریاد و گریه و ناله شنید؛ صدای یک زن.
زن گفت: «می گویم من این جا زندگی می کنم. من خانم بونوکسی هستم! من برای ملکه کار می کنم.»
مردی گفت: «شما همان کسی هستید که ما منتظرش بودیم.»
دارتانیان به بلانشت گفت به دنبال تفنگداران برود و آن ها را بیاورد. سپس با عجله پایین رفت و در آپارتمان را زد. وقتی در باز شد، او به داخل دوید.
تمام مردم محله سر و صداها، فریادها، لگدها و پا کوبیدن ها، برخورد شمشیرها و خرد شدند اسباب و اثاثیه را شنیدند. سپس در باز شد و چهار مرد سیاه پوش با لباس های پاره بیرون دویدند.
وقتی دارتانیان با خانم بونوکسی تنها شد، دید که او زنی بیست و پنج ساله با موهای سیاه و چشمان آبی است. زن از او تشکر کرد و پرسید چرا آن مردان می خواستند او را بدزدند.
دارتانیان گفت: «بانو، آن مردان خطرناک تر از دزد بودند. آن ها ماموران کاردینال بودند. محافظان او امروز شوهرتان را دستگیر کردند. آقای بونوکسی من و دوستانم را استخدام کرده تا شما و افرادی را پیدا کنیم که شما را گروگان گرفته اند. شما چگونه فرار کردید؟»
خانم بونوکسی پاسخ داد: «از پنجره ی اتاقی که مرا در آن زندانی کرده بودند، بیرون آمدم و فرار کردم. اوه، حالا چه کار باید بکنم؟»
دارتانیان گفت: «نمی توانیم این جا بمانیم. کسی را به دنبال دوستانم فرستاده ام. اما نمی دانم کی می رسند. هر لحظه ممکن است محافظان بیشتری برسند. دنبالم بیایید.»
دارتانیان او را به خانه ی آتوس برد. تفنگدار آن جا نبود، اما دارتانیان کلید داشت. خانم بونوکسی به دارتانیان گفت به قصر برود و محل مخفیگاهش را به یکی از دوستانش بگوید.
دارتانیان به دستور او عمل کرد. پس از آن او در حین قدم زدن متوجه شد که به آن زن علاقه مند شده است. آن زن برای یک شاگرد تفنگدار، نمادی از عشقی کامل و عالی بود. آن زن زیبا و مرموز بود و از بسیاری از اسرار دربار اطلاع داشت. اما موضوع چیز دیگری بود. دارتانیان می خواست برای آن زن یک قهرمان باشد. اما احساس حماقت کرد و تصمیم گرفت در این باره با آرامیس مشورت کند.
دارتانیان به خودش گفت، حالا دیگر آرامیس، باید پیام مرا از پلانشت گرفته و در خانه اش باشد.
زمانی که او به خانه ی دوستش رسید، دید کسی در سایه ها پنهان شده است، نگران شد. از آن می ترسید که جاسوسان کاردینال به دنبال دوستانش آمده باشند. کسی که در سایه پنهان شده بود، به سوی در خانه رفت و دارتانیان دید که او یک زن است. زن از زیر مشعل خیابان گذشت و دارتانیان دید که او خانم بونوکسی است!



نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار