فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ نرم فرهنگی

کتاب جنگ نرم فرهنگی
درآمدی بر نسبت امنیت و فرهنگ

نسخه الکترونیک کتاب جنگ نرم فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جنگ نرم فرهنگی

با وجود اینکه تغییرات سیاست‌های بین‌المللی پس از پایان جنگ سرد قابل توجه بوده، اما جای بحث نیست که ماهیت اروپا طی سال‌های جنگ سرد تغییرات بنیادینی داشته است. در سال ۱۹۹۰ تصور می‌شد که سرعت اتحاد مجدد آلمان شرقی و غربی در آن زمان، نشان‌دهنده‌ی عدم تعادل بخش‌هاست اما از نقطه نظر جنگ سرد، سرعت گسترش مستمر تعداد اعضای اتحادیه‌ی اروپا و هم چنین ناتو، هر چند که با آهنگ و سرعت آهسته‌تری می‌باشد، بسیار حیرت‌آور است. ناحیه‌ای که به رغم تنش‌زدائی، ظاهراً به دو اردوگاه مخالف - که به طور متقابل دارای روابط غیر دوستانه بودند- تقسیم شد؛ هم‌ اکنون با سرعتی شگفت‌آور در حال به هم پیوستن و تبدیل شدن به یک جامعه‌ی امن و اقتصادی می‌باشد. هر چند که اقدام عجولانه‌ی یوگسلاوی و ناکارآمدی واکنش اروپا نسبت به بحران بوجود آمده، لکه‌ی ننگی بر یک روند صلح‌آمیز بود؛ با این وجود، اروپای ظهور یافته‌ی جدید یک دستاورد مهم و فوق‌العاده محسوب می‌شود. نظریه‌پردازان در روابط بین‌الملل نسبت به چگونگی توضیح یا حتی توصیف ویژگی‌های این دستاورد، به شدت دچار اختلاف نظر هستند، شاید هم جای تعجب نیست. واقع‌گرایان در جریان رویدادهای اروپا در جهانِ پس از جنگ سرد پیوسته در اشتباه بوده‌اند. آنها به طور گسترده، تصور می‌کردند که پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی، اروپا به منظور عمل کردن به عنوان یک عامل توازن، با ایالات متحده به صورت یکپارچه درخواهد آمد، و یا اینکه آلمان داوطلب شده و ایفاگر این نقش خواهد شد. واقع‌گرایان به طور کلی بر این باور بودند که در هر صورت، پیمان آتلانتیک به پایان خواهد رسید و ناتو منحل خواهد شد. اما هنگامی که ناتو مقاومت کرد، برخی واقع‌گرایان استدلال نمودند که «سازمان‌ها» اهمیتی ندارند چرا که دارای تأثیرات غیر رسمی در رفتار کشورها نیستند، این در حالی است که دیگران معتقد بودند ایالات متحده،‌ از طریق ناتو، در حال پی‌گیری یک استراتژی جهت ایجاد اطمینان خاطر مجدد به آمریکا و دلسرد کردن اروپائی‌ها از توسعه‌ی یک سیاست ضد تعادل، می‌باشد. اما پس از جنگ سرد، باز هم این واقع‌گرایان بودند که اظهار داشتند: با خنثی شدن تهدید اتحاد جماهیر شوروی، رقابت‌ها و تلاش‌های سابق مجدداً در اروپا سر بر می‌آورند و این قاره، بار دیگر بواسطه‌ی یک معضل امنیتی به دردسر خواهد افتاد. در عمل، یک خط سیر بسیار متفاوت تحقق یافته است. ناتو با کمک اعضای خود به عنوان یک جامعه‌ی امنیتی مجدداً پیکربندی شده، که به منظور جلوگیری از درگیری نظامی بین اعضای خود و پذیرفتن کشورهایی که در گذشته رابطه‌ی غیر دوستانه داشته و اینک مایل به انتخاب و پذیرش یک هویت هماهنگ با سایر اعضای یک جامعه‌ی امنیتی هستند، طراحی گردیده است. از این رو، می‌توان نتیجه گرفت که ناتو از نقش سابق خود به عنوان یک سازمان مدافع گروهی که اتحادی علیه یک دشمن خارجی مشترک به وجود می‌آورد، فراتر رفته است.

ادامه...

بخشی از کتاب جنگ نرم فرهنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. فرهنگ، راهبرد و امنیت؛ قالب ریزی مجدد رابطه ای تاریخی

کلیات

تلاش جهت تئوریزه کردن فرهنگ وهویت تحت هر شرایطی مسئولیتی دشوار محسوب می شود. اما در خصوص مطالعات امنیتی، شاید این تلاش به طور ویژه ای چالش برانگیز باشد. به نظر می رسد که از دیرباز مطالعات امنیتی، فضای کمی را به مسائل مربوط به هویت، یا اشکال دیگر این بحث از حیث نظری، اختصاص داده اند. در رویکرد نظری ای که در دوره ی پس از جنگ جهانی دوم گسترش یافته و می توان گفت همچنان در حال توسعه می باشد (آنچنانکه مطالعات امنیتی را تحت تسلط قرار داده است)، دولت ها هم به عنوان اهداف اولیه(۵۳) امنیت و هم به عنوان عاملان امنیت تلقی می شوند.
این دولت ها، با بکارگیری نوعی عقلانیت اساساً ابزاری، تصمیم گیری های خود را انجام می دهند و سعی دارند به طور معقول نقش آفرینی کنند. قدرت تا حد زیادی بر حسب قابلیت مادّی(۵۴) درک می شود، این در حالی است که آنارشی سیستم بین المللی، زمینه ی مهمی جهت پی ریزی روابط امنیتی فراهم می آورد.
از دید بسیاری، این قبیل تصورات، در جهت بهتر یا بدتر، تشکیل دادن آنچه را که کالین گری(۵۵)(۱۹۸۲)، «زمینه» مطالعات راهبردی خوانده، سیر می نماید و این در حالی است که فرهنگ و هویت تا حد زیادی در تحلیل امنیتی نادیده گرفته می شوند و نسبت به امنیت، مقولاتی غیر مرتبط محسوب می گردند.
قدرت روز افزون این دیدگاه، یکی از اولین چیزهایی است که هر اقدامی در جهت قرار دادن فرهنگ و هویت در مرکز مطالعات امنیتی، می بایست با آن مقابله نماید، و بخش اعظم این حوزه طی دهه ی گذشته به انجام این امر اختصاص داده شده است.
یک رشته ی اصلی از این کاوش ها، توانائی نظریه های مادی گرا و عقل گرا در ارج نهادن و تئوریزه کردن تاثیر پویائی های هویت بر روابط امنیتی (شامل اقدام دولتی) را زیر سوال برده است. هم چنین این موضوع که آیا یک استنباط مادی گرا از قدرت، جهت درک ساختار ها و پویائی های روابط امنیتی معاصر کافی می باشد یا خیر، مورد سوال قرار گرفته است. به تعبیری عام تر، این نگرش، رویکرد بخش عمده ی مهمترین آثار اخیر در مطالعات امنیتی سازه انگارانه و منتقدانه و هم چنین روابط بین المللی بوده است. جریان دوم، که بحث های نظری و کلی روابط بین الملل در اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و طی دهه ی ۱۹۹۰، محدودتر و مشخص تر بود، بر پایه ی استنباط هایی سنتی از امنیت، سیطره ی «اثبات گرایی» و نوعی معرفت شناسی تجربه گرا و هستی شناسی مادی گرا قرار داشت. در این دیدگاه، آن چیزی که پدیده ی مادّی(۵۶) را از «نظریه ها» متمایز می سازد، گذشته از نوع تعاریفشان، ورود مقولاتی چون فرهنگ است که دارای عامل واحدی نبوده و چند عاملی به شمار می آیند. بر این اساس شاهد تلاش برای تاسیس رشته علمی تازه ای در موضوع امنیت هستیم. (۱)
هر کدام از این جریان ها، نقش مهمی در گسترش دستور کار مطالعات امنیتی ایفا کرده است، و این فصل نیز بدنبال تبیین بیشتر این فرآیند است. با وجود این، برای این منظور، من پیشنهاد می کنم که اگر ما می خواهیم درک کامل تری از بینش محدود امنیت و قدرت و جذابیت مستمر آن داشته باشیم، یک قالب ریزی مجدد(۵۷) از ریشه ها و تاثیر ادراک مادی گرا و عقل گرا از امنیت، ضروری است.
هر چند ادراک عقل گرا از اقدام دولتی، از اقتباس ساده انگارانه ای از یک مدل «حکومت به عنوان بازیگر»،(۵۸) یا از تصورات ناپخته ای درباره ی «اقدام وابسته به ایده های انسان اقتصادی»(۵۹) (یا انسان راهبردی)،(۶۰) و یا از انتقادات تجربه گرا در ارتباط با مبانی صحیح علوم اجتماعی نشات می گیرند، دیدگاه های مادی گرا و عقل گرا درباره ی «کارگزار و اقدام»(۶۱) در مطالعات امنیتی نیز می تواند تا یک سلسله ی سیاسی عمیق تر، ردیابی شود؛ سلسله ای که نحوه تعامل امنیت، فرهنگ و هویت در هسته ی اصلی آن قرار دارد. در حقیقت، هر چند که دیدگاه های مادی گرا و عقل گرا، به طور متعارف در تضاد با دیدگاه هایی قرار دارند که بر ساختار اجتماعی اقدام تمرکز می کنند، و هر چند که به نظر می رسد دیدگاه های عقل گرا درباره کارگزار از مسائل فرهنگ و هویت فاصله زیادی دارند، اما این استنباط ها به شدت گمراه کننده هستند. در واقع، ریشه های نظریه های مادی گرا و عقل گرا در خصوص امنیت را می توان تا ادراک مربوط به رابطه ی بین هویت و امنیت - که قبلاً در سیاست های مدرن لیبرال، توسعه یافته اند- ردیابی نمود.
به عبارت دیگر، ارتباط امنیت با فرهنگ و هویت چیزی نیست که با مبانی عقل گرا ـ مادی گرای استنباط های سنتی از راهبرد و امنیت بیگانه باشد و یا در تضاد با آنها قرار گیرد.این مبانی در حقیقت پیامدی از نوع رابطه امنیت با فرهنگ و هویت هستند، و محصولی از فعالیت های اجتماعی منعکس کننده ی این رابطه ها و ارتباط آنها با سیاست های امنیتی می باشند.
یکی از قدرتمند ترین مکاتب مطالعات امنیتی سنتی، در انکار این ادعا شکل گرفته است. بواسطه ی حاکمیت بینش شیء انگاری، دیدگاه های کلاسیک لیبرال در خصوص فعالیت های اجتماعی ـ با همه ی نواقص، پیچیدگی ها، تناقض ها، و معضلات اخلاقی و سیاسی آنها ـ به اصولی صرفاً نظری،(۶۲) که براساس آنها می شد نظریه های بی طرف هم ساخت و یا حتی بدتر از آن به اظهارات ساده ای مبتنی بر حقیقت ناب درباره ی ماهیت عمل انسانی، تغییر یافتند. تاثیر این فرآیند، اشاعه ی نظریه ای ناقص عقل گرا در خصوص اقدام، - که اقدام دولتی را نیز در بر می گیرد- بوده است. این فرآیند هم چنین، به طور مستقیم در تصوری مبنی بر اینکه امنیت را می بایست در درجه ی اول به عنوان امنیت دولتی تعریف کرد، سهم داشته است. به تعبیری، دیدگاه های سنتی امنیت معمولا امنیت را محصول یک رابطه ساده بین ذهنیت و برداشت های موجود از حاکمیت که ـ به عنوان یک حقیقت ناب که دارای مویدات تجربی است ـ تعریف نموده و امنیت را به عنوان امنیت دولت و وضعیت آنارشی بین المللی را به عنوان موقعیت تعیین کننده ی روابط امنیتی می پذیرند. فراهم آوردن امکان توسعه ی این میراث به از میان برداشتن بعضی از موانع مخرب و قدرتمند در راه تئوریزه کردن کامل تر «امنیت»، کمک می کند.

۱-۱. امنیت، دانش و ظهور احساسات لیبرال

در اینجا لازم است که زمینه رابطه ی بین فرهنگ، هویت و امنیت مورد بررسی قرار گیرد؛ و می توان آن را با آنچه که من «ظهور احساسات لیبرال» (۲) در تفکر مربوط به سیاست های امنیتی خواهم نامید، دنبال کرد: تلاشی تاریخی برای ساخت مجموعه ی جدیدی از فعالیت های مدبرانه در پاسخ به خشونت و ناآرامی ـ دغدغه های امنیتی(۶۳) ـ اوایل عصر مدرن. در این شرایط، ایده ی امنیت ناظر بر موضوعات فردی در یک بافتار مادی است؛(۶۴) بافتاری که بر اساس مجموعه ای از روابط متقابل بین پدیده ها (اعم از مادی و معنوی) شکل می گیرد. مرزبندی مجدد دو موضوع «هویت» و «معرفت شناسی» در خدمت فعالیت های جدید اجتماعی، امری سودمند بوده و در جهت صلح و نظم مدنی ارزیابی می گردد. فقدان آشکار توجه به «هویت» و «فرهنگ» در استنباط های سنتی از امنیت، لازم است که به عنوان میراث تاریخی یک تلاش آگاهانه برای خارج کردن دغدغه های(۶۵) هویتی از قلمرو سیاسی مورد توجه قرار گیرد. این امر، تا حدی پیامدی از فعالیت های فرهنگی گسترده تر ـ آنچه که شاید فعالیت هویتی منفی نامیده شود- محسوب می گردد که عنصری مرکزی در تفسیر احساسات لیبرال - در خصوص جایگاه هویت در درک سیاست های امنیتی- است. (۳) پیشگامان این احساسات لیبرال همگی از اهمیت نقش هویت ها و ارزش های تثبیت شده، آگاه بودند؛ با این وجود، شاید به آنها به عنوان منابع اصلی خشونت و ناامنی در اوایل عصر مدرن، می نگریستند. آنچه که آنها به دنبال انجام آن بودند، رد کردن این عقاید در نظریه، به حاشیه کشاندن آنها در فعالیت،(۶۶) و جایگزین ساختن آنها با شیوه های جدید درک و اقدام سیاسی بود.(۴) خلاصه اینکه، آنها به دنبال تغییر بنیادین فرهنگ سیاسی مدرن، و از طریق آن سیاست های مربوط به خشونت و ماهیت امنیت بودند. اگر در موضع مخالفت با این اوضاع و احوال قرار بگیریم، این موضوع روشن می شود که عقل گرایی و مادی گرایی فعالیت های فرهنگی هستند؛ فعالیت هایی بامحوریت هویت و سیاست های امنیتی.
همان طور که استیون تولمین(۶۷) (۱۹۹۰)، به طور موثری استدلال نموده، رابطه ی دانش مدرن با امنیت (یا همان خشونت) نسبت به آنچه که اغلب اذعان می شود، بسیار نزدیک تر است. با طنین انداز شدن طرح هایی از تجددگرایی که توسط دویی(۶۸)، روتی(۶۹) و دیگران (۱۹۷۹) ترسیم شدند، تولمین هسته ی تجددگرایی را در کاوشی برای تعهد نسبت به عمومیت(۷۰) عقلانیت رسمی،(۷۱) و به طور اختصاصی تر، «جستجویی برای قطعیت» در می یابد.(۵)
برخلاف آن عده ای که با این تحول صرفاً در قالب الفاظ عقلانی و فلسفی برخورد می کنند، تولمین خاستگاه این «جستجو برای قطعیت»(۷۲) را در آنچه که می تواند (با یک آسیب جزئی به ایده های وی) یک «جستجو برای امنیت» نامیده شود، پیدا می کند؛ یک دگرگونی فکری که بواسطه ی درگیری های اجتماعی شدید این عصر، تقویت می شود. طبق گفته های وی:

«جستجو برای قطعیت» در قرن هفدهم، تنها طرحی برای ساخت یک برنامه انتزاعی و فکری بدون زمان بندی -که صرفاً چند مفهوم را سر هم بندی کرده باشد- نبود. در واقع واکنشی به موقع به یک چالش تاریخی ویژه ـ هرج و مرج سیاسی، اجتماعی و کلامی که در قالب جنگ «سی ساله» نشان داده شد ـ بود».(۶) (۷۰: ۱۹۹۰)

از نظر تولمین، برداشت غالب از ظهور بینش تجدد گرائی در خصوص دانش، که این فرآیند را به عنوان یک تلاش اساساً فکری به تصویر می کشد، یک روایت شدیداً گمراه کننده از پیدایش تجددگرایی به همراه دارد. بینش تجدد گرایی به جای تشکیل دادن یک خرد تجزیه شده، یا یک روش بدیهی،(۷۳) که به توانایی های خود برای ارتقای دانش عینی خوش بین باشد، در اوضاع و احوالی مملو از ترس، خشونت و درگیری ظهور یافت. کاوش تجددگرائی برای یافتن ارکان جدید، چیزی فراتر از یک اقدام مهم فکری بود، چرا که مرزبندی یک بنیان مادی گرا وتجربه گرا برای دانش در قرن هفدهم به همان اندازه که برای سیاست سخت بود، برای خود علم نیز دشوار می نمود.(۷) منظور این نیست که این تحول را می توان به سیاست ها تنزل داد، بلکه به عبارت دقیق تر باید بگوئیم که نگریستن به این پروژه وسیع معرفت شناسانه، صرفاً به عنوان نتیجه ی یک تغییر الگوی پارادایمی(۷۴) (ظهور تجربه گرایی «اثبات گرایی») درک نادرستی از پیدایش و ساختار آن می باشد. پیدایش نظریه ی تجربه ـ مادی گرایی ریشه در معماهای عینی در ارتباط با مبناهای اعتقاد، موافقت، و نظم سیاسی داشت و در قالب مجموعه ای از تناقضات صورت گرفت که من باید به طور بسیار خلاصه ای آنها را با بررسی موضوعات «وجدان» و «اشتیاق» (۸) در مرکز درگیری فکری و سیاسی قرن هفدهم دنبال کنم.

۲ -۱. وجدان و تعارض

مسائل مربوط به «دانش»، «تایید»، و «موافقت»، محور رابطه ی بین وجدان و درگیری در اوایل عصر مدرن بودند. همانطور که جیمز تولی(۷۵) اشاره کرده: جنگ های مذهبی که در اروپا رخ دادند، تا اندازه ای واکنشی نسبت به نقش مشاجره ی اعتقادی و تا اندازه ای نیز انتقال دهنده ی آن نقش بودند. این موضوع کشمکشی بر سر اعتقاد «راستین» بود که به سرعت وخیم تر شد و تبدیل به یک جنگ بر سر مبناهای عقیده ی منطقی یا تایید مضامین اعتقادی(۷۶) گردید. این مهمترین پرسش در زندگی یک شخص بود، نه تنها به این خاطر که با رستگاری یا نفرین ابدی در ارتباط بود، بلکه به این علت که پاسخ آن می توانست عذابی یا وظیفه ای برای اقدام در این دنیا به همراه داشته باشد: (۹)(۱۸۲: ۱۹۹۳)
حتی مهمتر آنکه، به طور روز افزونی این طور به نظر می رسید که اختلاف های کلامی نه تنها غیر قابل کنترل بلکه حل نشدنی بودند؛ وجدان نه تنها به داور اصلی «اعتقاد» بلکه به خود «موضوع اعتقاد»، تبدیل شد. همانطور که تولمین اظهار نموده تعارض بیشتر و بیشتر شد.
برای بیشتر کسانی که درگیر این تعارض بودند، عقاید کلامی شان بسیار مهم بود. ضمن آنکه، همانطور که متکلمّین قرن شانزدهم اعتقاد داشتند، باید این عقاید ریشه در تجربه و شهود هم داشته باشند. چیزی که در این عصر مهم بود، این بود که حامیان حقیقت مذهبی،(۷۷) به خود مفهوم اعتقاد،(۷۸) ایمان داشته باشند. برای آنها، دشواری احصاء و اثبات تعلیمات دینی در عمل، خود دلیلی بر پذیرفتن بیش از پیش یک مکتب بود. این همان اعتقادی بود که برخی سال ها پیش از آن داشتند.
شرح وبسط یک بنیان تجربی ـ مادی گرا برای دانش نمایانگر واکنشی نسبت به این وضعیت بود. با محدود کردن بحث به جهانی قطعی و شگفت انگیز(۷۹) (وقوع این امر مورد انتظار بود و مورد ادعا قرار گرفت)، سیاست ها و جامعه می توانستند از درگیری حاصل از ادعاهای مربوط به وجدان و اعتقاد راسخ فردی در آنسوی بحث و ابزار عمومی، رهائی یابند. دعاوی اعتقادی از دعاوی دانشی جدا گردیدند و ادعاهای دانشی در جهان شگفت انگیز جای گرفتند، نه در قلمرو «ذات»،(۸۰) یعنی ضمیر آگاه و مشتقاق فرد معتقد، یا قدرت اعتراف گیرنده ی ایمان فرمانروایان. به منظور ذکر یک نمونه از شخصیتی که اغلب در ادعاهای خود به طبیعت هرج و مرج روابط بین المللی استناد می کند به مکتب مادی گرائی توماس هابز(۸۱) اشاره می شود ـ تا اندازه ای ـ با توجه به اینکه در این رویکرد اعتقاد به وجودهای غیر مادی شاهراهی به سوی غیر عقلانیت گرایی(۸۲) و تعارض می باشد. از نظر هابز، بنیان های دانشی اشتباه، سرچشمه ی اعتقادات سیاسی اشتباه بودند و در مرکز تعارضی که وی در اطراف خود مشاهده می کرد، قرار داشتند. تنزل دادن ادعاهائی درباره ی واقعیت، از جمله ادعاهایی در خصوص افراد، به اصطلاحات مادی گرا ـ به «حرکت جوهری»(۸۳) یا «خویشتن های بی قید و بند»(۸۴) (۱۹۸۲،Sandel) ـ بخشی از یک تلاش در جهت آزاد کردن آن خویشتن ها از خشونتی بود که برای حضور در سیاست های غیر مادی گرا اعمال شده بود؛ سیاست هایی که در آنها اعتقاد به «قدرت های نامرئی»(۸۵) ریشه ی اصلی تعارض بود. به عنوان مثال، هابز با تعبیر روح هم به یک جوهر مادی و هم یک خودبینی احمقانه، به دنبال به حاشیه کشاندن تعارض سیاسی بود که از نظر وی در صورتی که اقدام(۸۶) از طریق رویکردی هدایت شود که رستگاری و معیار رستگاری در آن صرفاً موضوعی مربوط به وجدان فردی باشند، این درگیری اجتناب ناپذیر خواهد بود.
با محدود کردن دعاوی مبتنی بر دانش (در مقابل ایمان یا اعتقاد شخصی) به قلمرو مادی، تنها یک عرصه ی عمومی از بحث در ارتباط با حقیقت، می توانست در امان باشد. اما مهمتر آنست که تنها از این طریق ممکن بود به میزانی از آزادی و امنیت در مقابل «اشتیاقات» دیگران دست یافت. محدودیت هابز از مبناهای دانش بوسیله ی رویکردی با تسامح مذهبی و تمایل به کنار گذاشتن تعارض مخربی که بواسطه پرسش های غیر قابل حل در خصوص حقیقت مذهبی بوجود می آید، از قلمرو سیاسی، اگر قابل تنزل به آن نباشد، برانگیخته می شود. (۱۰) به علاوه، یک درک صرفاً مادی از خویشتن (و درک از خویشتن) امکان بوجود آمدن مجموعه جدیدی از فعالیت های سیاسی را بر پایه ی ترس همگانی از درد و مرگ فراهم خواهد آورد که مبنایی برای یک نظریه ی قانونی در خصوص حاکمیت (قرارداد اجتماعی) و اطاعت از فرمانروا و قوانین طبیعت در اختیار قرار می دهد. (۱۱)تغییر و تحول نظریه، عمیقاً با اقدامی جهت تغییر و تحول فعالیت ها مرتبط بود.
پروژه ی سیاسی لاک(۸۷) با رویکرد هابز درباره فعالیت های دانشی مربوط به تحول، (۸۸) علی رغم تفاوت هایشان، در اشتراک است و هم چنین منعکس کننده ی موقعیتی است که در آن تبلیغات حکومتی در خصوص زندگی خوب، در نتیجه ی اختلاف نظرها بر سر تعریف خود کلمه «خوب» به یک درگیری منجر شده بود. به معنای دقیق کلمه، این امر هم چنین بخشی از حرکتی گسترده بود که سعی در تعیین مجدد(۸۹) اهداف سیاست ها به عنوان وسیله ای برای خاتمه ی درگیری سیاسی داشت. (۱۲) از نظر لاک، ضمیر مشتاق و آگاه که حقیقت را به اتکاء ایمان راسخ (ایمان حاصل از تقوای خود) حفظ می کند، بوجود آوردن درگیری و عدم تسامح را اجتناب ناپذیر می کند. با این وجود، علی رغم تلاش لاک جهت واکنش نشان دادن به این درگیری از طریق ساختن یک نظریه ی تجربه گرا در خصوص دانش، وی یک تجربه گرای بی تجربه نبود. بینش وی از دانش، مشکل تایید ادعاهای دانشی را تصدیق می کند، توجه را به موضوع قضاوت معطوف می سازد، و به طور ذاتی نامطمئن و احتمالی می باشد (تولی ۱۹۹۳: ۱۹۲ـ۵). لاک کاملاً از تاثیرات احساسات و اعتقاد بر فرآیند دانش آگاه بود؛ در واقع، همانطوری که تولی به طرز فوق العاده ای نشان می دهد، وی به تدریج به این باور رسید که دیدگاه عقلانی صرف در تایید ادعاهای دانشی نمی تواند پذیرفتنی باشد.
قضاوت های مربوط به حقیقت، بواسطه ی ایده ی غالب، آموزش نادرست، یا امیال شخصی دچار ابهام می شوند. راه دستیابی مستقیم به حقیقت وجود ندارد، و همین طور هیچ وسیله ی درستی برای قضاوت دلایل جایگزین(۹۰) موجود نیست (تولی ۱۹۹۳: ۲۰۱ـ۱۹۹).
با این حال، شناخت نواقص یک استنباط صرفاً تجربه گرایی از دانش، لاک و دیگران را نه به سمت ادعای مجدد تعصب آمیزی در خصوص نیاز به چنین دانشی کشاند و نه آنها را ناامید کرد. به بیان دقیق تر، این امر در ترکیب با یک علم خداشناسی «اختیارگرای»(۹۱) جدید موجب ظهور(۹۲) یک مکتب جدید «شکاکیت سازه انگارانه »(۹۳) شد (Rabb,۱۹۷۵) که مفهوم احتمال را در برمی گرفت، و در پی یک پاسخ عملی به هر دو مکتب شک گرایی(۹۴) و اشتیاق گرایی(۹۵) بود.
مکتب تجربه گرایی لاک که نظریه های فطرت گرایی و پایان گرایی در خصوص دانش (مبنی بر اینکه یک شخص در رویارویی با ایده های مخالف، دارای قابلیتی ذهنی یا فطری به منظور تشخیص آنچه را که درست است، می باشد) را از ارزش ساقط گرداند و اعتقاد وی به مکتب اختیارگرایی(۹۶) (مبنی بر اینکه بدون محدود کردن قدرت خلاق خداوند، دانش تنها می تواند احتمالی باشد، نه قطعی)، بدین معنا بود که هم ادعاهای سنتی و هم اشتیاقی نسبت به دانش مطلق، غیر قانونی شدند و اینکه فضائی بوجود آمد که وجدان و کاوش فردی، می توانست بدون محکوم شدن به اتهام نهیلیسم، ارتداد،(۹۷) یا بدعت،(۹۸) در آن جای گیرد.
همانطور که شلدون ولین(۹۹) اشاره می کند، مکتب کلاسیک لیبرالیسم به ندرت با طرح ناپخته و حاکی از اعتماد به نفسی که توسط حامیان و مخالفانش از آن ترسیم شد، شباهت داشت. این مکتب نه مبتنی بر خوش بینی خوشدلانه بود و نه از روی بی تجربگی بر بینش های ناپخته در خصوص «انسان اقتصادی»(۱۰۰) با «منافع»(۱۰۱) صراحتاً معین تکیه داشت. (۱۴)
لیبرالیسم که به صورت «یک احترام عمیق به محدودیت های عقل و فراگیری عوامل غیر عقلانی در فرد و جامعه» تعریف می شد، به قول ولین «یک فلسفه ی هشیاری بود که در ترس متولد شد، و به وسیله ی طلسم شکنی رشد یافت و تمایل داشت که شرایط بشر را سرشار از درد و نگرانی نشان دهد» (۴ـ۲۹۳: ۱۹۶۰). (۱۵)
ترکیب لیبرالی شکاکیت و تجربه گرایی، که بر اهمیت (و گاهی مشروعیت مطلق) دانش مادّی(۱۰۲) تاکید دارد، به وسیله ی ادراکی از ذهنیت گرایی و وساطت، که علاقه ی شخصی، مادّی و حسابگری را تا حدّی در مقابل یکدیگر و جایگزین هایی برای آنچه که ادراک مخرّب و جنجالی نسبت به هویت اجتماعی نامیده می شد، مورد پشتیبانی قرار می گیرد. کنار گذاشتن بینش های واقع گرایانه و موثر از حقیقت، و خوار شمردن ادعاهای «پیان شناسانه» یا فطرت گرایانه که بر مبنای آنها، یک فرد می تواند به تنهایی به حقیقت مطلق دست یابد، پایه ای برای مقابله و سکویی برای حمله به دیدگاه های فطرت گرایانه (هستی شناسانه) نسبت به سلسله مراتب اختیارات اجتماعی شد، این جنبش های شکاکیت گرا و اراده گرا بخش اصلی جبهه ی لیبرال را در مقابل تلقی فطرت گرا (مسلّم) از هویت اجتماعی و رجحان(۱۰۳) سیاسی تشکیل داد، و در مرزبندی یک بینش لیبرال نسبت به مساوات و حق سیاسی نقش موثری داشت.
همانطور که استفان هلمز(۱۰۴) بیان می کند، علاقه ی شخصی(۱۰۵) در این سنت دیرینه تنها یک راهبرد برای محدود کردن پایه های تعارض اجتماعی نبود، بلکه راهبردی موازی برای گسترده کردن زمینه ها و پایه های شمول اخلاقی و سیاسی نیز بود. به بیان هلمز: تئوری پردازان جمهوری خواه به خصوص می خواستند بگویند که «برای یک انسان غیر ممکن است که خلاف علایق شخصی خود انگیزه ی دیگری داشته باشد... فهم دلیل این تلقی دشوار نیست. علاقه ی شخصی یک نظر به شدّت تساوی گرا و دموکراتیک است. عده ی کمی از انسان ها دارای امتیازات و استعدادهای ذاتی و موروثی هستند، اما هر انسانی دارای تمایلات و علایق شخصی است. تایید مشروعیت علایق شخصی به معنای آن است که بگوییم همه ی شهروندان، صرف نظر از شان اجتماعی شان، خود را لایق توجّه می دانند. بدون هیچ گونه خودخواهی، این «توانبخشی» و توجه مجدد به علایق شخصی، از لحاظ اخلاقی آن را اجباری می کند؛ زیرا حاوی توجه به «علایق محرومان» است. (۱۶) (۶۳: ۱۹۹۵)
ممکن است در مورد این دیدگاه این نگرانی به وجود آید که علاقه ی شخصی تا چه حد می تواند مبنای لازم را برای ملاحظات و اقدام اخلاقی فراهم کند؛ این همان نگرانی است که لیبرال ها و متفکران سیاسی در گذشته همواره داشته اند. اما نباید فراموش کرد که تلقی های لیبرال از علایق شخصی چیزی غیر از انتزاعات اقتصادی مآبانه و تلقی های «راهبردی» رایج است. آنها بنیان هایی سیاسی و بخش هایی از سکوّهای کاربردی(۱۰۶) بودند.
تحوّل فعالیت های شناخت گرا وسیله ای برای تحوّل فعالیت های اجتماعی و سیاسی و اخلاقی انگاشته می شد. مادی گرایی و تجربه گرایی عناصری ذاتی در حمله به اشکال مختلف فطرت گرایی و ضرورت گرایی(۱۰۷) بودند؛ در واقع، بیراه نیست اگر بگوییم که مادی گرایی وتجربه گرایی صورت هایی از فعالیت های اخلاقی شناخت گرایانه(۱۰۸) هستند که از لحاظ دانش و بلکه از لحاظ نقش کاربردی و نتایج شان قابل بسط و توجیه می باشند. این فعالیت ها در نگاه اول نوعی هستی شناسی منفی به وجود می آورند، مفهومی که متضمن تنزّل فرد به نوعی فردیت غیر قابل تفکیک است که در پوشش مخالفت با شناخت فطرت گرایانه از رجحان ها و اختیارات سنتی قرار داده شده و تبدیل به یک بحث بنیادین در مخالفت با دولت مطلق گرا(۱۰۹) و در لفافه الفاظی همچون تابعیت جهانی(۱۱۰) و مساوات قانونی است. در لیبرالیسم، نقش دولت این نیست که یک هویت را اعلان کند، بلکه دولت باید هویت های خاصی را به خاطر جهانی بودن انتزاعی(۱۱۱) نادیده بگیرد. این جهانی بودن از عدم فهم هویت ناشی نخواهد شد؛ بلکه در نتیجه ی خارج سازی(۱۱۲) آگاهانه ی اهمیت آن از قلمرو سیاسی و در پرتو تعارضی که قرار بود ایجاد کند حاصل خواهد شد. (۱۷)
از دیدگاه دین انواع لیبرالیسم، نظریات عقلانیت گرای مربوط به علایق شخصی افراد، همانند مفاهیم و ادراکات شناخت گرایانه از دانش و تعریف مادّی قدرت، حاصل از یک جنبش معمولی فکری غیر سیاسی فاقد جنبه ها و ملاحظات اجتماعی و سیاسی نیست و این امر بنیان محکمی را برای یک علم اجتماعی عینی فراهم می کند. در مقابل، میراث سنتی لیبرال که این فعالیت ها تا حدی از آن پدید آمد، در جستجو و نشان دهنده ی تحول و تغییر شکل فعالیت های عالمانه ای بود که از ملاحظات سیاسی و به ویژه امنیتی نشات می گرفت. این فعالیت ها صرفاً نشان دهنده ی یک نوآوری «تئوریک» یا یک دید ساده انگارانه نسبت به تکامل تدریجی و طبیعی و جهت گیری قهری به سمت دانش عینی نبود؛ بلکه بخشی از تلاش هایی بود که برای ایجاد نهادهای جدید سیاسی و فعالیت های نو در قالب دولت انجام می گرفت؛ فعالیت هایی که سوال امنیت را در گسترده ترین معنایش مورد توجه قرار داده بود. فعالیت های عالمانه ی لیبرالیسم در پی ایجاد بنیان هایی بودند که بتوان بر پایه ی آن ها به توافقات سیاسی و هماهنگی اجتماعی دست یافت. مهمتر از همه، آن ها به دنبال بازیابی بنیان ها و حفظ ثبات آنها در حیطه ی فرهنگ بودند، فرهنگی که به وسیله ی تعارضات سیاسی و خونریزی مضمحل شده بود.
دیدگاه لیبرال نسبت به شهروندی مفهوم آزادی و امنیت فردی، و قانون اساسی مربوط به عرصه های دولتی و خصوصی در لیبرالیسم، به طرق مختلف ناشی از عدم تمایل به پرسش از هویت است. از لحاظ تاریخی، این عدم تمایل یک انتخاب آگاهانه بود که یک جایگاه سیاسی کاربردی را نشان می داد و از شرایط تاریخی اوایل عصر مدرن سر برآورده بود، شرایطی که به موجب آن، ملاحظات مربوط به خطرات و تعارض بالقوه ی حاصل از موضوعاتی مانند آنچه ذکر شد بر اذهان حکمرانی می کرد. مثلاً، تنزل هویت سیاسی به فردیت انتزاعی نه تنها سلسله مراتب اسنادی طبقات اجتماعی را از گستره ی نظر خارج می کرد، بلکه هویت های اسنادی را، که ذاتاً ملازم ساختار خشونت بودند، نیز نادیده می گرفت. هجمه ی لیبرال ها، از سیاست های واپس گرایانه ی مذهبی تا ایدئولوژی های نظامی و هویت های آریستوکراسی را تحت تاثیر قرار داد. همانطور که تولی(۱۱۳) اظهار داشته است؛ «فعالیت های آزادی خواهانه و بردبارانه قصد داشت انگیزه های مذهبی برای جنگ را از بین ببرد»، اما ضعف های خود لیبرالیسم موجبات حمله به علّت دوم تعارض را فراهم آورد: نمود شکوهمندانه ای که «انسان گرایان عصر رنسانس»(۱۱۴) ازجنگ به نمایش گذاشتند و تعریفی که از موفقیت های نظامی به عنوان «ارزش های قهرمانانه» نشان دادند (۲۳۹: ۱۹۹۳). (۱۸) کنار گذاشتن این ادراک از هویت قهرمانانه بخشی از هجمه ای بود که نسبت به هویت های آریستوکراتیک نظامی صورت گرفت. بعلاوه، از آن رو که هویت یک شخص دیگر در کالبد جسمانی وی قرار نداشت (از لحاظ هستی شناسانه)، وجود جسمانی افراد دیگر یک تهدید تلقی نمی شد. (۱۹)
بنابراین کالبد افراد می توانست ایمن باشد و تعارضات عقاید در قلمرو وجدان فردی قرار می گرفت. این دیدگاه در قلمرو سیاست که از لحاظ فیزیکی خشن نبود، فراگیر شد.بدین ترتیب خشونت سیاسی در حال زدوده شدن از حوزه های فردی و خصوصی و حوزه ی دولتی بود. قلمرو سیاست در حال جدا شدن از اعمال خشونت بار شخصی بود. (۲۰) ساختار مقوله ای خشونت نیز جهانی شده بود: خشونت خصوصی فیزیکی، چه به وسیله ی طبقات مختلف اعمال شود و چه به وسیله ی طبقاتی که اعمال خشونت را حق خود می دانستند- به مانند دوئل کردن (۱۹۸۶،Kiernan) ـ از جامعه حذف شد. شهروندان باید از لحاظ رسمی برابر شمرده می شدند و خشونت، نهادی سازی،(۱۱۵) مقید به ضوابط و متمرکز شد.
تغییر دیدگاه ها به بینش انتزاعی از شخص (که اساساً مجزا از قومیت، یا طبقه ی اجتماعی تلقی می شد)، حرکتی به سوی آرامش بود. تمرکز لیبرالی بر مقررات و حقوق که در مقابل «خوب»(۱۱۶) مطرح می شد، (اگر نگوییم اصلاً)، عمدتاً ناشی از اطمینان غیر ضروری،(۱۱۷) که در پی جهانی بودن علایق شخصی و ادراک ساده لوحانه ای از فرد محوری تفکیک ناپذیر است، نبود. در مقابل، تاکید بر مقررات و حقوق، که در مقابل دیدگاه مادّی نسبت به عدالت و جامعه مطرح شد، نشان دهنده ی نوعی ترس پایدار و عمیق نسبت به پیامدهای خروج اخلاق و ارزش های ناظر به «اهداف مطلق»(۱۱۸) از قلمرو وجدان فردی و ورود آن به حوزه ی سیاست و منازعه برای قدرت دولت بود. (۲۱)
تهدیدات امنیت داخلی، به عنوان جزئی از این تحوّلات، خود را به غلط به صورت شکلی از تهدیدات دولتی نشان می داد؛ تهدیداتی که به عنوان اقدامات مادّی تعریف می شد. تفکر شهروندان (عقاید سیاسی آنها) و گفتارشان (در قلمرو ادبیات سیاسی دولتی)، نه از دید دولت و نه از دید میهن پرستان افراطی، تهدیدی محسوب نمی شد که مستلزم اعمال خشونت باشد. (۲۲) تعریف تهدید با اصطلاحات مادّی (همانند دیگر پدیده ها) بدین خاطر انجام گرفت که اجازه ی گفتمان معقول پیرامون آن داده شود. قرار دادن گفتمان جنگ و صلح در دایره ی تهدید فیزیکی یک حرکت آرامش بخش بود. این دیدگاه به دنبال زدودن منبع اصلی تعارض اجتماعی و به تبع آن ایمن سازی افراد و نظم سیاسی از خشونت های مدنی حاصل از «اشتیاق» گروه های مختلف از افراد بود.
به همین صورت، در عرصه ی بین الملل، سایر روش های حکمرانی نیز می توانند تهدید باشند ـ چیزی که اگر لیبرال نباشند، احتمال وقوع آن زیاد است (۲۳) ـ اما لزوماً این چنین نیستند. اینکه آیا سایر روش ها تهدید هستند یا نه، تبدیل به یک سوال تجربه گرا و موضوع توانایی های مادّی نظامی، شد. تاکید بر عقل ابزاری و توانمندی های مادّی (راهبرد، که در اصطلاحات مدرن به صورتی محدود تعریف شده است)، یک فعالیت سیاسی جدید را نمایان کرد. هیچ سلطه ی دیگری، ماهیتاً و اساساً نمی توانست تهدید تلقی شود (تفاوت بین این گفته و منطق تعارض مذهبی در جنگ سی ساله را در نظر بگیرید). این امر به صورت یک سوال تجربه گرایانه باقی ماند که نسبت به اشکال جدید گفتمان عقلی در عرصه ی دولتی، که اساساً می توانست هماهنگی کاربردی دولت ها را محقق کند، ظنین بود. (۲۴)
تحول روابط بین دانش، هویت و فعالیت در این اصطلاحات، بخشی از یک تحول گسترده تر در نظم فعالیت های سیاسی طی دوران ابتدایی عصر مدرن بود. همانطور که جن بارتلسون(۱۱۹) (۱۹۹۵) به طرز درخشانی نشان داده، این روابط طی به کارگیری یک شکل جدید از«فناوری» سیاسی، که وی به طور مفیدی آن را Mathesis نامید؛ یعنی تغییر و تحول زندگی اجتماعی به اشیاء دانش، کنترل و مدیریت. در حالیکه بنیان این تحول بی نهایت گسترده بود، یکی از منابع تحریک کننده ی آن ـ همانطور که بارتلسون می گوید، و تولمین(۱۲۰) تاکید می کند ـ تلاش برای مدیریت خشونت سیاست های حاصل از هویت بود. طبق این اصطلاحات، ریاضیات سنتی سیاست های امنیتی ـ که از لحاظ فکری به مادّی گرایی و تجربه گرایی گرایش داشت و در علم سیاست امنیتی با مثال تعادل قدرت(۱۲۱) بیان می شد ـ نه تنها پیروزی یک جنبش فکری به نام «اثبات گرایی»(۱۲۲) را نشان می دهد؛ بلکه نشان دهنده ی نوعی تحول عمیق در فعالیت های سیاسی است که نقش اساسی در ایجاد دولت ها و جوامع مدرن را ایفا نمود.
هیچکدام از این تغییرات، بی ارتباط با قدرت دولتی(۱۲۳) نبودند. همانطور که استیون هلمز(۱۲۴) استدلال می کند، رشد موفق صورت های مادّی از منافع فردی برای تولّد قدرت دولتی ضروری بود. دولت هایی که توانایی به حاشیه کشاندن پویایی های هویت، که عامل مهمی در تشدید تعارضات مذهبی و سیاسی است، را داشتند؛ توانستند به سطح بهتری از ثبات و ظرفیت اتفاق سیاسی، که برای ایجاد قدرت موثر و متمرکز دولتی لازم است، دست یابند. مثلاً، در یک تحلیل که از دیدگاه های «بُدن»(۱۲۵) نسبت به مدارا(۱۲۶) انجام گرفت، هلمز بیان داشته است که چگونه این تحول می تواند با علّت وجودی درآمیزد: لغت مدارا از لغت لاتین معادل قدرت مشتق شده است: ایستادگی، حمایت، مقاومت. بنابراین جای تعجّب نیست که دکترین مدارا را بتوان به سادگی با برنامه ی سیاسی جستجوی قدرت مطلق درآمیخت. آزادگی مذهبی دولت را قدرتمند می کند، صلح موقتی را میان گروه های درگیر برقرار می نماید و باعث افزایش اعتلای تاج و تخت می گردد. (۱۲۵: ۱۹۹۵)
با توجه به این گفته ها، پیش فرض های عقلانیت گرا و مادی گرا نسبت به مطالعات سنتی امنیت تنها انگاره هایی نظری نیستند؛ بلکه ثمرات یک میراث تاریخی، فرهنگی و به شدت سیاسی می باشند. فارغ از نوع رویکرد عینی یا ذهنی، این پیش فرض ها محصول یک تلاش آگاهانه برای تشکیل و تغییر شکل فعالیت ها، از طریق ارتقاء ادراک نسبت به خویشتن(۱۲۷) (مادی گرایی و حسابگری) بود، که خشونت را تقلیل می داد و بنیان های محکمی برای ایجاد نظم اجتماعی به وجود می آورد. البته امنیت تنها موضوعی نبود که باعث ایجاد این تحولات گردید. بدون شک، تحولات علوم طبیعی، سرمایه داری،(۱۲۸) الهیات، و عرصه های اجتماعی بیشمار دیگر نیز در این تکامل نقش اساسی داشتند.
استیلای تلقی عقلانیت گرا و مادّی گرا از کارگزار را نیز باید بخشی از این فرایند های اجتماعی و تاریخی دانست. به دور از عینیت گرایی، این ها بخش هایی از سیاست گسترده ی امنیت هستند. بخش عمده ای از مقاومتی که شکل های سنتی مطالعات امنیت در مقابل نظریه پردازی های گسترده تر فعالیت های امنیتی نشان دادند، ناشی از تاثیر پایدار این میراث لیبرال بود، جذابیت مادی گرایی و عقلانیت گرایی در مطالعات امنیتی ـ و هم چنین جذابیت شکل های قابل رویت و قابل محاسبه ی قدرت نظامی و اقدام، به عنوان یکی از نتایج محاسبات ابزاری که بر مبنای ادراکات عینی تصمیم گیران دولتی از این روابط قدرت استوار است ـ را تنها نباید در اهمیت آشکار اختیارات دولتی و توانمندی های مادّی جستجو کرد. بلکه این ریشه ها را می توان در رغبت به تبدیل جهان به موجودیتی قابل شناخت، قابل محاسبه و به تبع این ها تا حدّی قابل کنترل جست. این هدف و نقطه ی مقابل آن ـ یعنی ترس از جهانی که مبتنی بر این فعالیت ها نباشد ـ علّت دیدگاه های منفی موجود نسبت به رویکرد سازه انگاری در مطالعات امنیتی است. در این دیدگاه، فرهنگ عبارت است از عرصه عقیده و آراء(۱۲۹) ـ و نه دانش؛ مهمتر از آن، فرهنگ به صورت بالقوه عرصه ی احساس، عقلانیت گریزی، هرج و مرج و حتی تعصّب است.
دیدگاه های مادی گرایانه و عقلانیت گرا نسبت به امنیت، منابع فرهنگی، اخلاقی و سیاسی فراوانی را از این میراث حاصل کرد. بنابراین، مقاومت ها در مقابل گسترش پایه های تحلیلی مطالعات امنیتی تنها از راست دینی های تئوریک و متدولوژیک نشات نمی گیرد. این ریشه ها ممکن است قدرتمند باشند؛ اما ریشه ی دیگری نیز وجود دارد که عبارتند از پیدایش ادعاهایی مبنی بر وجود رابطه بین به کارگیری دانش و سیاست امنیتی که عمیقاً ریشه در میراث لیبرال دارند. این تنها یک اغراق کوچک است اگر بگوییم این مقاومت نتیجه ی یک فرهنگ و یک مجموعه از تعهدّات مربوط به هویت است.

۳ -۱. ذهنیت گرایی، سلطه و امنیت

انتقاد رایجی که نسبت به نظریات عقلانیت گرا در مورد روابط بین الملل مطرح می شود آن است که این نظریات، دولت را یک بازیگر عقلایی فرض می کنند و آن را با یک فرد یکسان می دانند. در نتیجه، ادعا می شود که این تئوری ها، پویایی های بین المللی و فرایندهای اجتماعی را، که در تشکیل اقدام دولتی واقعی نقش محوری دارند، نادیده می گیرند. این انتقادات واردند، و بسیاری از موقعیت های تئوریک معاصر را شامل می شوند. اما برای اینکه به طور کامل بتوان اثر دیدگاه های تنگ نظرانه ی موجود نسبت به امنیت دولتی را بررسی کرد، درک این نکته لازم است که این درک چگونه حرکت های مفهومی ورای مقایسه ی گمراه کننده ی بین دولت ها و افراد عقلایی تمایل گرا را منعکس و از آن استفاده می کند. شاید به عنوان مهمترین نکته، لازم است که اشاره کنم دیدگاه محدود و تنگ نظرانه نسبت به امنیت دولتی، هم مورد حمایت قرار می گیرد و هم مشروعیت یافته است؛ به طوریکه سازه انگاری تاریخی مذکور در رابطه با فرد لیبرال را تحت تاثیر قرار داد، و آن را تبدیل به یک تلقی شیء شده کرده است. در نتیجه، مطالعات سنتی امنیت، بینش های محدود و قرارداد شده ای را نسبت به نظم سیاسی(۱۳۰) به وجود آورده که تعریف کننده ی شرایط محدود کننده ی امنیت است و نقش مهمی را در تعریف امنیت به عنوان امنیت دولتی ایفا می نماید.
این شیء شدگی از عینیت و کارگزار فردی، بُعدی کلیدی از محدودسازی سنتی امنیت به امنیت دولتی است که از طریق سازه انگاری حق حاکمیت و سلطه ایجاد شده است. با نگاه استقرایی، فرد پیرو عقلانیت ابزاری محور تحلیل سیاسی قرار می گیرد ـ به عنوان آخرین واحد تشکیل دهنده ـ به دنبال آن، اجبار سیاسی، اختیار، نظم به صورت قیاسی توسط اختیار قراردادی مشخص می شوند (این یک دیدگاه عقلایی است که در عقاید هابز و تفسیر سودمندگرای(۱۳۱) لاک وجود دارد. (۲۵) این امر ساختاری را ایجاد می کند که به موجب آن هماهنگی عقلایی بین افراد منفعت گرا ممکن می شود. این دیدگاه، نه از نظریه ی دولت(۱۳۲) نشات گرفته و نه از ساختار بین المللی، بلکه نتیجه ی حاکمیت رویکرد ماده انگارانه درباره ی فرد است: یعنی نمایش مدرن فرد به عنوان یک بازیگر عقلایی مستقل که در محیطی مملو از سایر بازیگران مشابه احاطه شده است. سایر بازیگران منبع ناامنی برای فرد هستند؛ بنابراین، معضل سنتی امنیت و محبوبیت از عقاید هابز و روسو(۱۳۳) نشات گرفته است. اینکه این وضعیت حاصل از طبیعت بازیگران است یا نتیجه ی وضعیتی که خود را در آن احساس می کنند در اینجا چندان مهم نیست. نکته ی مهم آن است که مبنای مشترک این دو احتمال چیست: ادراکی از فردگرایی متدولوژیک؛ که در آن، همه ی فعالیت های اجتماعی (همکاری یا تعارض) ناشی از تعامل بین طرفین پیرو عقلانیت ابزاری و منفعت گرا است. (۲۶)
طبق این نظر، دولت به عنوان کانون امنیت، اختیار و الزام مطرح است، و الزامات قراردادی میان شهروندان نشان دهنده ی محدوده ی هماهنگی یک فعالیت جمعی است (که توسط مقامات دولتی تعیین می شود). امنیت شهروندان با امنیت دولت تعریف (و بیمه) می شود، و طبق تعریف، کسانی که خارج از این محدوده بایستند محکوم به ناامنی و تهدیدات بالقوه و بالفعل هستند. بنابراین روابط میان دولت ها صرفاً راهبردی انگاشته می شود و جهان مفهومی ابزاری پیدا می کند، و این بنیان ها مبنایی برای ادعاهای آنارشی بین المللی و تفاوت های محتمل الوقوع در چیدمان جهانی خواهد بود. بنابراین، باور اینکه پرداختن به موضوع امنیت باید تنها با در نظر گرفتن دولت صورت گیرد؛ و اینکه هرج و مرج، وضعیت نهایی روابط بین الملل خواهد بود، تنها بر مبنای واقعیات عینی یا مبتنی برتصمیمات ساختاری نیست، بلکه ریشه در مجموعه ی عمیق تر از عقاید مربوط به طبیعت موضوعات سیاسی و رابطه ی آنها با سلطه دارد. «واقعیت» هرج و مرج در واقع مبتنی بر یک عقیده ی قدیمی درباره ی افراد مستقل (پیروان مکتب روابط لیبرال) و نوع نظم قراردادی مورد نیاز برای آنها است. در سطح بین المللی، اصل این مفهوم، جهانی که درآن دولت ها فقط به فکر منافع خود باشند و همواره در معضل امنیت دست و پا بزنند نیست؛ بلکه برداشتی از یک شکل خاص عقلانیت فردی در اقدامات دولتی است که هم عامل ایجاد هرج و مرج اسنت و هم منشا آن.
در این فرایند، فعالیت های مربوط به امنیت در میراث لیبرال به صورت انتزاعی که به موجب آن، حق حاکمیت قراردادی، که به وسیله ی محدودیت های دولت تعریف می شود، شرط تعیین کننده و محدودیت سیاست خواهد بود. (۲۷) با انتزاع یک منطق قیاسی از حق حاکمیت با توجه به شرایط تاریخی و کاربردی ـ راهبردی آن، نظریات مادی گرا ـ عقلانیت گرا از امنیت، سیاست های متمرکز قراردادی را به عنوان یک مبنا می پذیرند و «هرج و مرج»(۱۳۴) را بر این مبنا استنباط می نمایند. عقاید مبنی بر اینکه حل مسئله ی هرج و مرج در وضعیت طبیعی،(۱۳۵) از طریق سلطه ی دولت، منطق هرج و مرج را در سطحی بالاتر (سطح بین المللی) ایجاد می کند، چیزی فراتر از ابزار این انتزاع در فضای عمل است. حق حاکمیت(۱۳۶) از یک فعالیت تاریخی به یک استنباط انتزاعی تغییر شکل یافته است، و سیاست بین المللی به صورت ساختاری از هرج و مرج براساس این انتزاع درآمده است. حق حاکمیت، که با اصطلاحات بازیگر عقلایی/ معاهده گرا(۱۳۷) تعریف می شود، پیش شرط برقراری نظم می شود، و تنها گزینه های منطقی مجاز این اصل، یا یک «لویاتان»(۱۳۸) محدود (هرج و مرج بین المللی) است و یا یک لویاتان جهانی، به همین خاطر بینش موجود نسبت به ذهنیت گرایی و نظم سیاسی، که آگاهانه محدود شده و ریشه در لیبرالیسم اوایل عصر مدرن دارد، شیء انگاری شده و به صورت مبنایی برای یک علم «عینی» امنیت دولتی تغییر شکل داده است، این مبنا به وسیله ی عقلانیت ابزاری تعریف می شود و در شرایط هرج و مرج بین المللی، که تحت تسلّط قدرت مادّی است، مشغول به فعالیت می باشد. (۲۸)
این جنبش های مفهومی ـ شیء انگاری میراث لیبرال(۱۳۹) و تغییر شکل آن به یک برداشت انتزاعی محدود از حق حاکمیت ـ عناصری کلیدی برای شناخت «پس زمینه»(۱۴۰) بینش های سنتی و عقلایی نسبت به مطالعات امنیت هستند. مدل بازیگر عقلایی، که در تکامل علوم اجتماعی نوین نقش بسزایی داشت، از نتایج این رویکرد شیء انگاری نسبت به فعالیت است، نه مبنای نظریه ی قدرتمند فعالیت(۱۴۱) رویکردهای مادی گرا و عقلانی؛ قبول چیزهایی که در واقع ادراکات تاریخی از هر دو مفهوم شیء(۱۴۲) و قدرت(۱۴۳) هستند به منزله ی واقعیت، زمینه ی ورود آنها را به عنوان پیش فرض به نظریه فعالیت فراهم می آوردند. این جنبش ها، از منطق امنیت دولتی، که به نظر اجتناب ناپذیر می رسد حمایت می کنند. لازم است بفهمیم که این نوع ساختن امنیت دولتی به عنوان مبنای امنیت، تنها یک ادّعای مفهومی است که بر مبنای برخی ادعاهای خاص نسبت به ذهنیت، حق حاکمیت، منطق اجتناب ناپذیر امنیت (دولتی) اظهار می شود. این دیدگاه فقط ناشی از مشاهدات تجربی مربوط به مرکزیت دولت در روابط امنیتی نیست؛ بلکه در یک سطح عمیق تر به وسیله ی مجموعه ای از ادعاهای مفهومی ـ که خود مبتنی بر تلقی شیءانگارانه از وساطت فردی هستند ـ درباره ی تلقی طبیعت امنیت به عنوان امنیت دولتی حمایت می شوند. گیج نشدن در این منطق کار دشواری است. اما می توان دریافت چیزی که ما در حال پرداختن به آن هستیم، ضرورت های طبیعی یا اظهارات ساده ای درباره ی واقعیات شهودی نیست؛ بلکه ضرورت های مفهومی و منطق های سیاسی است که تا حدی از طریق مادّه انگاری فعالیت های تاریخی به وجود آمده است. خروج از دایره ی مفهومی ایجاد شده به وسیله ی این منطق ذهنیت ـ حق حاکمیت ـ امنیت، و آزمایش فعالیت های امنیتی در قالب یک واقعیت وسیع تر و عینی تر امری امکان پذیر است.

جمع بندی

یک ادراک روشن تر نسبت به ساختار عمیق فرهنگ و هویت در عمل در منطق سنتّی امنیت دولتی، موجبات درک بهتر جذابیت های قدرتمند و محدودیت های بسیار موجود در آن را فراهم می آورد؛ محدودیت هایی که این ساختار بر تحلیل روابط امنیتی نموده است. عقلانیت و مادی گرایی اولین پیش فرض های نظری مربوط به این موضوع نبودند؛ بلکه تلاشی برای ساختن ادراکاتی از هویت و دانش بودند که به کارگیری شکل های خاصی از اقدام سیاسی، نظم و اختیار را تسهیل می کرد. هم چنین، این رویکردها به دنبال ایجاد امنیت از طریق کاهش تعارضات هستند (از طریق به حاشیه کشاندن تعارضات به وسیله ی دیدگاه های جدید مربوط به هویت و قدرت، که پیش از آن غیر عقلایی، خشن و در جهت تشکیل یک تعارض سخت انگاشته می شدند).
بعلاوه، این ادراکات از قدرت و هویت، ابعاد کلیدی ساخت بینش های قراردادی از نظم سیاسی، که امنیت را در قالب دولت تعریف می کرد، را تشکیل دادند. اگر از منظر تاریخی بنگریم، بنیان های این نگرش را در ساخت های خاص از سیاست های خاص امنیتی خواهیم یافت. اما بسیاری از این بنیان ها ممکن است امروزه مورد سوء برداشت، و فراموشی قرار بگیرند.
این برداشت بدین معنا نیست که دولت ها «واقعی» نیستند، و آن: حق حاکمیت و قدرت دولت، ابعاد حیاتی و حتی عمده ای از روابط امنیتی معاصر نیستند. نه، آنها این طور هستند. اما این گفته بسیار متفاوت است از اینکه بگوییم امنیت باید به یک دیدگاه قراردادی از حق حاکمیت و تعریف مادی از قدرت محدود شود، این جنبش یک دیدگاه تجربه گرا نیست این یک ادعای مفهومی درباره ی طبیعت ضروری امنیت است که در نتیجه ی مادّه انگاری ساخت لیبرال وساطت و سیاست امنیتی به وجود آمده است. فارغ از واقع گرایی، این جنبش تازه به عنوان یک محدودیت غیر ضروری برای تحلیل و تصور سیاسی عمل می کند. درک طبیعت وضعیت عقلانیت گرا فضای شفافی را جهت ایجاد یک بنیان تئوریک برای آزمودن حدی تر نظریات فعالیت در مطالعات امنیت ایجاد می کند. فصل بعد، سعی دارد با نگاهی به نظریه ی فعالیت ارائه شده به وسیله ی پیر بوردیو، بر برخی از این محدودیت ها فائق آید.

۲. راهبردهای فرهنگی

کلیات

ظهور گسترده ی وسیعی از دیدگاه های سازه انگارانه، طی یک دهه و نیم گذشته، نقش مهمی را در تاکید بر مرکزیت فرهنگ و هویت در روابط امنیتی، و همچنین در قرار دادن این موضوعات در مرکز مباحث نظری ایفا نموده است. به هر حال، شاید گسترش این «چالش سازه انگارانه» به طور اجتناب ناپذیری موجبات مخالفت با فضای فکری غالب را به وجود آورده باشد. تا این اواخر، نظریه ی سازه انگارانه تا حد زیادی نسبت به مساله ی قدرت سکوت اختیار کرده است و در عوض بر اهمیت هنجارها و ارزش ها تاکید داشته است. همین طور عموماً از پرداختن به مسائل مربوط به اقدام راهبردی اجتناب نموده است. همانطور که پیشتر نیز اشاره گردید درک فقدان این مسائل دشوار نیست. (۱) عواملی چون تعیین هویت «قدرت» به عنوان قدرت نظامی و مادی، نقش غالباً حمایتی آن به عنوان عاملی تعیین کننده در روابط امنیتی، و هم چنین تعیین هویت «راهبرد» به عنوان یک ابزار گرائی(۱۴۴) محدود که هم هویت نقش آفرینان و هم معقولیت آنها را بدیهی قلمداد می کند، یقیناً برای اجتناب از این مفاهیم در مقام تلاش در جهت مرزبندی درکی گسترده تر و از لحاظ جامعه شناسی آزموده تر، از اقدام دولتی و امنیت فراهم می آورد.
با این حال، یکی از ضعیف ترین پیامدهای این توسعه ها این است که فرهنگ غالباً در مقابل «منفعت»، «قدرت» و «راهبرد» قرار گرفته است ـ و همچنین، به عنوان قلمرویی از «هنجارها» یا «ایده ها» در تضاد با ملاحظات سنتی تحلیل امنیتی و راهبردی قرار گرفته است. با وجود این، همانطور که فصل اول درصدد اثبات این امر بود، نگریستن به دو مکتب سازه انگاری و عقل گرائی به عنوان مخالف یکدیگر، خطر پذیرش مجموعه ای اجتناب ناپذیر و گمراه کننده از تضادهای نظری را به دنبال دارد. اگر به بافت تاریخی آنها بنگریم، ادراک عقل گرائی از منفعت، و استنباط های مادی گرائی از قدرت، فعالیت های تشکیل دهنده ی بخشی از ساختار تاریخی سیاست های آزادی خواه امروزی می باشند. این تشخیص هم یک فرصت فراهم می آورد و هم باعث بروز یک چالش می گردد. این فرصت در از بین بردن موانع سخت بین عقل گرائی و سازه انگاری، که اغلب به منظور جدل به کار رفته اند تا بهبود تحقیقات، قرار دارد.چالش ذکر شده در توسعه ی نظریه های فعالیت های امنیتی، که از لحاظ نظری و تجربی جامع تر هستند و می توانند مفاهیمی از قبیل قدرت و منفعت را بدون بازگشت به تحلیل های محدود و غیر سودمندانه به کار گیرند، قرار دارد.
بخش اعظم و جالب توجه ترین آثار در مورد نظریه سازه انگارانه و مطالعات امنیتی به منظور مطرح نمودن صریح این موضوعات، و هم چنین بحث و گفتگوی آشکار برای بازگشتی به مسائل مربوط به قدرت در نظریه ی سازه انگارانه و مطالعات امنیتی آغاز شده اند. به منظور شرکت در این فرآیند، این فصل از اثر پیر بوردیو استفاده می کند. اثر بوردیو پیچیده و گسترده است، و این بررسی به هیچ عنوان قصد ندارد که جامع باشد. آنچه که من درصدد بررسی آن می باشم، برخی از روش هائی است که نظریه ی فعالیت بوردیو (بویژه دیدگاه های وی در خصوص رابطه ی بین فرهنگ، قدرت، راهبردها) می تواند به منظور توسعه ی یک ادراک گسترده تر از فعالیت های امنیتی، و به خصوص درک کامل «راهبردهای فرهنگی» که طی یک دهه و نیم گذشته، در امنیت بین المللی به طرز قدرتمندی ایفای نقش کرده اند، مورد استفاده قرار گیرد.

۱ -۲. سازه انگاری ساختارگرا

بدون شک، مباحثات حول ماهیت فرهنگ و نقش آن در شکل گیری اقدام، در زمره دیرینه ترین و اساسی ترین مشاجره ها، در تلاش برای توضیح زندگی اجتماعی هستند، و این فصل هیچگونه ادعائی برای حل این موضوعات ندارد. اما فرهنگ به معنای هر چیزی باشد می بایست تا حدودی این مفهوم را در برداشته باشد که اقدام انسانی نه کاملاً فردگرایانه است و نه خود به خودی، و اینکه زندگی اجتماعی نیازمند این است که در زمینه هائی از قوانین، هنجارها و ساختارهایی که بخش هائی از انسجام آن و غالباً نظم آن را فراهم می کنند، درک گردد. اما حتی در این ادعای مقدماتی، ابهامات اساسی وجود دارد. به بیان دقیق تر، به طرز ناشایانه ای این موضوع را مطرح می کند که آیا فرهنگ محدوده ای از قوانین و هنجارها می باشد که بصورت مستقیم حکومت می کند و اقدامات عاملان(۱۴۵) را مشخص می نماید؟ اگر این چنین است، پس پرسش دشوار، از اینکه دقیقاً چگونه این ساختارهای فرهنگی به اقدامات فردی مبدل می شوند، برمی آید.
از طرف دیگر، آیا فرهنگ فهرستی از منابعی که عاملان به نحوی جداگانه و به منظور پیشبرد منافعشان انتخاب می کنند، می باشد؟ به هر حال، ما در اینجا با مشکلات مکرر نظریه ی اجتماعی عقل گرا مواجه می شویم، که از وضعیت هستی شناسی عاملان بعنوان موجوداتی غیر اجتماعی و غیر تاریخی که تا حدودی خارج از قلمرو فرهنگ قرار گرفته اند، گرفته تا مشکلات مربوط به تشخیص اینکه چگونه این عاملان درمی یابند که منافعشان چیست، وچگونه ابزاری را از میان ابزارهای مختلف پیشبرد آنها، انتخاب می کنند، دامنه دار هستند.
مسلماً این پرسش ها تنها نمونه هائی جزئی و ساده از مناظره های پیچیده در مورد نظریه ی اجتماعی هستند. هم چنین این پرسش ها منشاء بحث های بسیار پیشرفته و مستمر اخیر در خصوص روابط بین المللی، تحت عنوان «مناظره ی عامل ـ ساختار»(۱۴۶) و مشاجره های روبه رشد میان عقل گرایان و سازه انگاران، بوده اند (۱۹۹۲، Wendet Wight۱۹۹۹). در مطالعات امنیتی، این پرسش ها غالباً به مذاکرات بر سر اینکه آیا عقاید اهمیت دارند و یا فرهنگ صرفاً ابزاری ایدئولوژیکی جهت پوشاندن یا تقویت کردن منافع اساسی تر می باشد، واگذار می شوند. (۲) بوردیو رویکردی ظریف و پیچیده نسبت به موضوعات گسترده ی جامعه شناختی ورای این مشاجره ها را توسعه می دهد، و سهم موثر و حائز اهمیتی در مناظرات، چه در سطح فرا نظری و چه در سطح فعالیت تشریحی، داشته است. با این وجود، هر چند که در اینجا دغدغه ی من صرفاً نظریه ی اجتماعی نیست، اما با مضامین ضمنی بُعد بخصوصی از نظریه ی بوردیو، بحث مربوط به مسائل فرا نظری را کنار می گذارم (که این مسائل به تنهایی می توانند یک فصل یا بیشتر را به راحتی به خود اختصاص دهند) و در عوض بر تشریح عناصر مرکزی نظریه ی فعالیت وی، به طور دقیق تری متمرکز می شوم. (۳)
بوردیو به منظور توسعه ی یک نظریه در خصوص فعالیت که هم بینش های ذهن گرا (یا آنچه که وی «پدیده شناسانه» می نامد) و هم ساختارگرا را، بدون دچار شدن به معضلات و تنزل ها که بیشتر اوقات مشکلاتی را برای نظریه ی اجتماعی بوجود آورده اند، در برگیرد؛ به دنبال حرکت در آن سوی شکاف های موجود بین دیدگاه های ساختارگرا و عاملی که همگی در روابط بین المللی بسیار شناخته شده اند، می باشد. وی استدلال می نماید که یک مرحله ی سوم برای تحلیل ضروری است، مرحله ای که درصدد درک دقیق «روابط دیالکتیکی(۱۴۷) بین ساختار های عینی، که حالت عین گرای دانش با توجه به آنها قابل دسترسی می باشد، و آرایش های ساختار یافته، که در چارچوب آنها آن ساختارهای عینی به فعلیت درآورده می شوند و این آرایش ها تمایل به تولید مجدد آنها دارند» باشد (۳: ۱۹۷۷). طبق گفته های خود وی، دیدگاهی که بوردیو اتخاذ می کند از نوع یک «ساختارگرائی سازه انگارانه یا یک سازه انگاری ساختارگرا» می باشد (۱۲۳: ۱۹۹۰) که تلاش می کند وساطت و ساختار را در یک برداشت جامع از فعالیت به هم مرتبط سازد. البته، مکتب سازه انگاری بر روش هائی که در آنها اقدام انسانی به ساختار ذهنی واقعیت اجتماعی مرتبط می شود، تاکید دارد. اما برای بوردیو این تاکید سازه انگارانه بر ساختار تجربی واقعیت بوسیله ی عامل، نیازمند این است که توسط تمرکز مشابهی بر روی عناصر ساختاری که آن فرآیند اساسی را تشکیل می دهند، تکمیل گردد. همانطور که وی اظهار می دارد «بی شک، عاملان دارای درک فعالی از جهان هستند. شکی نیست که آنها دیدگاه شان را نسبت به جهان می سازند، اما این ساختمان تحت محدودیت های ساختاری شکل می گیرد» (۱۳۰: ۱۹۹۰). بنابراین تمرکز بر روی ساختار ذهنی واقعیت، نیازمند این است که توسط یک نتیجه ی منطقی ساختارگرای سه لایه ای، تکمیل شود:

اول اینکه، واقعیت این است که این ساختار در یک خلا اجتماعی صورت نمی گیرد، اما تحت تاثیر الزامات اجتماعی قرار می گیرد؛ دوم اینکه، ساختارهای در حال ساخت، ساختارهای شناختی هستند که خودشان از لحاظ اجتماعی ساختار یافته اند، زیرا دارای ریشه های اجتماعی هستند؛ سوم اینکه، ساختار واقعیت اجتماعی صرفاً یک اقدام فردی نیست، بلکه ممکن است به یک اقدام گروهی نیز تبدیل شود. (۱۳۱: ۱۹۹۰)

به منظور فهم دقیق این رابطه ی اساسی بین عاملان و ساختارها، بوردیو نظریه ای در خصوص فعالیت مطرح می کند که متشکل از شش عنصر اصلی می باشد: مفاهیم چارچوب کلی و حوزه، به همراه عقاید از نو پیکربندی شده ی وی درباره ی سرمایه و قدرت، و همچنین منافع و راهبردها. همان طور که انتظار می رفت، این شش عنصر به هم وابسته هستند و این واقعیتی است که باعث می شود مرزبندی آنها در یک مدل خطی و نامتراکم دشوار گردد. در ادامه ی مطالب، سعی خواهم کرد تا بطور خلاصه کلیات این مفاهیم و رابطه ی میان آنها را شرح داده و به کمک مجموعه ای از مثال ها روشن سازم.

۲-۲. چارچوب کلی

شاید دشوارترین مفهوم در تلاش بوردیو در جهت مرزبندی منطق فعالیت، مربوط به چارچوب کلی باشد. چارچوب کلی جهت یابی نیمه آگاهانه ای (هر چند غیر ذاتی) است که افراد نسبت به جهان دارند و این جهت یابی اساس فعالیت را تشکیل می دهد. همانطور که جان تامپسون(۱۴۸) این مفهوم را به طور واضح توصیف کرده، چارچوب کلی «مجموعه ای از تمایلات است که عاملان را به عمل و عکس العمل به روش های خاصی» متمایل می سازد. این تمایلات باعث بوجود آمدن فعالیت ها، ادراک و نگرش هائی می شوند، که بی آنکه بطور آگاهانه ای هماهنگ و یا بوسیله ی هر نوع «قانونی» کنترل شوند «منظم» می باشند (تامپسون ۱۲: ۱۹۹۱). ساختارهای چارچوب کلی عمومیت ندارند، اما از طریق اشغال مواضع اجتماعی خاصی بدست می آیند، و یا همانطور که خود بوردیو در یک عبارت شایسته ی نقل به تفصیل مطرح نموده است.
نمایندگی عاملان بسته به جایگاه آنها (و منفعت همراه آن)، به عنوان یک نظام متشکل از الگوهای درک و استنباط، و هم چنین با توجه به چارچوب کلی آنها، به عنوان ساختارهای شناختی و ارزیابی شده که از طریق تجربه ی ماندگار جایگاه اجتماعی بدست می آیند، متفاوت است. چارچوب کلی همزمان یک نظام متشکل از الگوها جهت تولید فعالیت ها و هم چنین نوعی نظام متشکل از الگوهائی برای درک استنباط فعالیت ها می باشد، و در هر دو صورت عملکردهای آن، جایگاه اجتماعی را که چارچوب کلی در آن ساخته شده است نشان می دهد. (۴)
بنابراین چارچوب کلی هم فردی و هم گروهی است، و برای همه ی کسانی که جایگاه های مشابهی دارند بر حسب استفاده ی آنها از یک چارچوب کلی خاص و اشغال یک جایگاه مشابه در حوزه ی اجتماعی کاربرد دارد. در یک سطح می توان از آن برحسب اکتساب جهان بینی ها یا چارچوب های مفهومی خاصی صحبت کرد. اما این مفهوم وسیعتر از یک مفهوم شناختی ساده است. چارچوب کلی مجموعه ی کاملی از روابط نسبت به جهان، از حالات بدنی (شیوه ی ایستادن، صحبت کردن و غیره) که بوردیو آن را عادت بدنی پایه(۱۴۹) می نامد گرفته تا اکتساب مجموعه ای ناهمگن اما منسجم از ادراکات اخلاقی، تمایلات رفتاری و غیره می باشد. همانطور که تامپسون به صورت باریک بینانه ای این موضوع را مطرح می کند، یک حسن عملی که نتیجه ای از تصرف یک چارچوب کلی خاص می باشد: بیش از آنکه یک حالت ذهنی باشد، یک حالت جسمی و حالتی از بودن(۱۵۰) است. دلیل این امر آن است که بدن به مخزنی از تمایلات تثبیت شده تبدیل شده است که اقدامات معین و شیوه های معین رفتار و پاسخ، همگی طبیعی به نظر می رسند. (۱۳: ۱۹۹۱)
با پیروی از تامپسون می توان گفت که بینش بوردیو در خصوص چارچوب کلی بر اساس چهار پیش فرض کلی شکل می گیرد. اول اینکه، تمایلاتی که یک چارچوب کلی خاص را تشکیل می دهند «از طریق فرآیند تلقین بدست می آیند»، بدین معنا که، آنها از طریق تجربه های دوران کودکی، از طریق هزاران فرآیند دنیوی در خصوص آموزش و یادگیری» شامل هر چیزی از رفتار سر میز غذا گرفته تا شیوه های محافظت از بدن شخص و هم چنین مقوله هائی جهت عمل کردن و قضاوت، به سرشت دوم» تبدیل می شوند. دوم اینکه، این تمایلات ساختار یافته هستند: آنها به طور قراردادی با یکدیگر مرتبط نیستند اما نوعی ساختار قابل تشخیص از روابط را تشکیل می دهند، و در سرتاسر یک ساختار اجتماعی وسیع تر شرکت دارند. سوم اینکه، این تمایلات ساختار یافته پایدار نیز هستند: آنها به گونه ای در بدن ریشه کرده اند که در طول تمام تاریخ زندگی فرد دوام می آورند، به شیوه ای نیمه هوشیار عمل می کنند و از این رو، به آسانی تابع اصلاح و بازگردانی آگاهانه نمی باشند. و در نهایت اینکه، این تمایلات ساختار یافته «زایا و قابل جابجائی هستند بدین معنا که آنها قادر به تولید فعالیت ها و استنباط های بسیاری در حوزه هائی به جز آنهائی که در اصل در آنها بدست آمده بودند» می باشند (تامپسون ۱۳: ۱۹۹۱).
بوردیو انتقادات ویتگنشتاین(۱۵۱) از دیدگاه های مربوط به فعالیت را که به آن به عنوان کاربرد مستقیم قوانین شفاف در موقعیت های مجزا می نگرند، اتخاذ می نماید. دشواری چنین دیدگاهی این است که پیروی از یک قانون نوعی تصمیم در خصوص اینکه چه قانونی در یک موقعیت مشخص به کار می رود، را نیز شامل می شود. بنابراین، تبعیت از یک قانون در یک موقعیت مشخص به یک قانون پیشین که تعیین کننده ی این است که چه قانونی در آن موقعیت به کار رود، بستگی خواهد داشت. با این حال، خود این قانون نیز می بایست با عطف به قانون پیشین آن انتخاب گردد، و این رویه تا بی نهایت ادامه دارد. پس، از لحاظ منطقی این طور به نظر می رسد که یک الگوی دقیق قانون مداری به نوعی پس روی حل نشدنی و نامحدود تنزل می کند. اما همانطور که ویتگنشتاین استدلال نمود، این معضل تنها زمانی پیش می آید که ما منطق فعالیت را با منطق منطق دانان ـ را که در اصل یکسان نیستند ـ یکی بدانیم. (۵) در فعالیت واقعی،چنین موضوعاتی به ندرت پدیدار می گردند و در عمل برای عامل حل می شوند. ویتگنشتاین در خصوص این موضوع در یک متن مشهور چنین اظهار می دارد و بوردیو نیز آن را به عنوان مضمون منطق فعالیت برمی گزیند. (۲۵: ۱۹۹۰):

چگونه من می توانم از یک قانون پیروی نمایم؟ ـ اگر این سوال مربوط به علل نباشد پس مربوط به توجیه تبعیت من از یک قانون به روشی که من انجام می دهم است. اگر من از این توجیه خسته شده ام پس به اصل آن رسیده ام، و گفته های رک و بی پرده ی من تغییر می یابد. سپس من تمایل دارم که بگویم: «این همان کاری است که من انجام می دهم».

چارچوب کلی یک مفهوم جامعه شناسانه است که به منظور تصرف این بُعد از فعالیت، مرتبط ساختن ساختار و وساطت، و غلبه بر ضرورت کاذب انتخاب بین صورت های مختلف. ساختارگرائی و ذهن گرائی طراحی می شود. چارچوب کلی محدوده ای از قوانین است، اما در معنای «نا مشخص» منطق عملی، واین مفهوم به منظور آشکار ساختن پایه های فردی و اجتماعی عاملان، درک موقعیت ها و قوانین مربوط به رفتار طراحی می گردد. چارچوب کلی این امکان را برای تحلیل گر فراهم می آورد تا اهمیت قوانین در زندگی اجتماعی را ثبت نماید ضمن اینکه قابلیت فعال عاملان جهت حرکت خلاقانه در چارچوب منطق خود را به خدمت می گیرد.

۳ -۲. حوزه ی بحث

چارچوب کلی هم حوزه های اجتماعی را ساختار می دهد و هم بوسیله ی آنها ساختار می یابد، و اقدام نیز بوسیله ی رابطه ی بین چارچوب کلی و حوزه ی ویژه مورد بحث به وجود می آید. شاید بهترین شیوه برای انتقال مفهوم «حوزه» از طریق قیاس تمثیلی بازی باشد. (۶) بازی ای را که بوردیو به آن توجه دارد، تنها می تواند تا مدتی که قوانین اجازه می دهند جاری باشد، در واقع در یک سطح، بازی همان قوانین است ـ و بدون قوانین غیر قابل تصور می باشد.
اما این قوانین نه جریان یا نتیجه ی بازی را مشخص می کنند و نه با یک روش مکانیکی فعالیت های بازیکنان را در محدوده ی بازی کنترل می کنند. موجودیت بازی همچنین به دانش بازیکنان و پذیرش قوانین و اهدافی که بازی را تشکیل می دهند، بستگی دارد؛ چرا که دقیقاً همانطور که بازی بدون قوانین نمی تواند وجود داشته باشد، به همین ترتیب نیز بدون بازیکنانی که از طریق ارتباط عملی شان با آن قوانین، بازی را با بازی کردن آن به وجود می آورند وجود نخواهد داشت. بنابر گفته های وی: شما می توانید از قیاس بازی استفاده کنید و بگوئید که مجموعه ای از افراد در یک فعالیت قانونمند(۱۵۲) شرکت می کنند، فعالیتی که بدون آنکه لزوماً محصول پیروی از قوانین باشد، از نظم مشخصی تبعیت می کند. این بازی جایگاه یک ضرورت ذاتی است، که در عین حال نوعی منطق ذاتی نیز می باشد. در این بازی شما نمی توانید هر کاری انجام دهید و از مجازات آن فرار کنید. داشتن حس نسبت به بازی، که موجبات این ضرورت و این منطق را فراهم می آورد نوعی روش شناخت این ضرورت و منطق می باشد. هر کسی که می خواهد این بازی را ببرد... باید حسی نسبت به بازی داشته باشد، یعنی حسی نسبت به ضرورت و منطق بازی(۶۴: ۱۹۸۷).
نه چارچوب کلی و نه حوزه ی بحث، علی رغم نظمی که به بخش اعظم زندگی اجتماعی منتقل می کنند، ثابت نیستند و بازتولید آنها نیز مکانیکی، اتوماتیک یا اجتناب ناپذیر نمی باشد(Passeron,۱۹۷۷). در واقع، چارچوب کلی و حوزه، مانند ساختارهای عملی، نمونه ای از فرآیند دائمی تغییر و انتصاب مجدد هستند. یک چارچوب کلی خاص، فعالیت های واقعی را تعیین نمی کند، بلکه از آنجائی که «چارچوب کلی به خود صورت واقعی می دهد، تنها در ارتباط با یک حوزه فعال می شود... همان چارچوب کلی می تواند بسته به وضعیت حوزه به فعالیت ها و مواضع بسیار متفاوتی منجر شود». دوم اینکه، چارچوب کلی به عنوان محصولی از شرایط خاص اجتماعی، و بر همین اساس به عنوان محصولی از یک تاریخ (برخلاف شخصیت) دائماً و به طوری بی پایان تغییر می یابد؛ این تغییر یا در جهت تقویت آن است و یا در جهت تغییر شکل آن. حالت اول وقتی رخ می دهد که ساختارهای انتظار با ساختارهای فرصت های عینی هماهنگی داشته باشد.
به عبارت دیگر، یک حوزه نوعی ساختار متشکل از فعالیت ها را تشکیل می دهد که صورت های مختلف چارچوب کلی نسبت به آنها دارای روابط مختلفی شامل «تناسب»، طبیعی بودن، سهولت و قابلیت درک و یا برعکس، بیگانگی و عدم داشتن «حس نسبت به بازی» می باشند. به عنوان مثال، داشتن وقفه های مداوم و سنجیدن رفتار «صحیح» در یک موقعیت، یا اینکه چه چیزی برای تامین منفعت شما بهتر است، اغلب مسیری قطعی در جهت زیان و ناکامی است. ظهور بی تصمیمی، تشخیص ندادن، طبق گفته های ویتگنشتاین، «چگونگی ادامه دادن»، نادیده گرفتن عمدی یا محاسبه ی رفتار نفع طلب، ویا ظهور اقدامات به وضوح نادرست، تقلیدی یا برحسب عادت، عموماً بی نتیجه و فاقد کارائی است، چرا که چنین اقداماتی به وضوح نامناسب و یا اینکه آشکارا بدبینانه و خودخواهانه هستند. از طرف دیگر، سازگار شدن با موقعیت ـ به تناسب درآوردن چارچوب کلی و منفعت خودتان با ساختار حوزه ـ منشاء موفقیت است. با این وجود، این نتایج پیامد شخصیت فردی نیستند، هر چند که جهت یابی چارچوب کلی می تواند بوسیله ی آگاهی و یادگیری به طور کلی تغییر یابد، بلکه پیامد سرگذشت افراد و تاریخ حوزه هائی است که آن افراد در آن قرار می گیرند و حرکت می کنند.
این تفاوت های موجود در رابطه، منشا سود و زیان در یک حوزه ی مشخص هستند، و در محدوده ی آن احتمالات متفاوتی از موفقیت به وجود می آورند، اما به عنوان موانع ورود برخاسته از ساختار عینی حوزه برحسب احتمالات موجود برای موفقیت، و هم چنین برخاسته از خود محرومیتی(۱۵۳) عاملان از حوزه های خاص، نیز عمل می کنند. (۷) اقدام، از طریق رابطه ی بین چارچوب کلی و حوزه ی خاص مورد بحث بوجود می آید. دارا بودن یک چارچوب کلی خاص، حوزه هایی را که عاملان در آنها جابه جا می شوند، توانائی عاملان را برای حرکت در حوزه های مختلف، و هم چنین راهبردهائی را که آنها می توانند به طور موفقیت آمیزی اتخاذ نمایند جهت دهی می کند (هر چند که آنها را تعیین نمی کند). بنابراین، هم چارچوب کلی و هم حوزه در یک رابطه ی متقابل عمل می کنند و به بازتولید قواعد رفتار گرایش دارند. از این حیث، رابطه ی بین چارچوب کلی و حوزه ، رابطه ی از قدرت نیز می باشد. اما این روابط نیز مانند خود چارچوب کلی و حوزه، ایستا نیستند. در حقیقت، «چارچوب کلی نه تنها می تواند بواسطه ی تاثیر نوعی خط سیر اجتماعی ـ که منتهی به شرایطی از زندگی می شود که از زندگی افراد اولیه بسیار متفاوت است ـ (همواره در چارچوب محدوده های مشخص) تغییر کند، بلکه می تواند از طریق آگاهی دهندگان خودآگاهی(۱۵۴) و تجزیه و تحلیل اجتماعی نیز کنترل شود» (۱۱۶: ۱۹۹۰).

۴ -۲. یک مثال

به منظور فهمیدن اینکه چگونه چنین دیدگاهی اساس تحلیل فعالیت های واقعی را تشکیل می دهد ـ و هم چنین به منظور پیشدستی بسیار شتابزده بر رد این دیدگاه به این علت که چنین دیدگاهی درباره ی موضوعات امنیتی «واقعی» حرف زیادی برای گفتن ندارد ـ مایلم که در همین مرحله ی آغازین به طور خلاصه نمونه ی کوچکی (با این وجود، به نظر من بسیار مهم) را مطرح نمایم که در آن پویائی هائی را که نظریه ی فعالیت بوردیو بر آنها تاکید دارد، به علت قرار گرفتن روابط امنیتی در بالاترین و سنتی ترین سطوح، باوضوح مشخصی آشکار می گردند: گزارشی از اولین جلسه ی بین رئیس جمهور ایالات متحده، بیل کلینتون(۱۵۵)، و رئیس وقت امنیت ملی روسیه، الکساندر لبد(۱۵۶).
بوردیو استدلال می کند که چارچوب کلی منشاء و جایگاه، الگوهای درک و طبقه بندی می باشد، الگوهائی که هم موقعیت عامل و هم موقعیت نسبی آن را نسبت به آنچه که درک می کند، بیان می کنند. خلاصه اینکه، «چارچوب کلی تلویحاً «مفهومی(۱۵۷) از جایگاه خود شخص» و هم چنین «مفهومی از جایگاه دیگران» را نیز بیان می کند(۱۳۱: ۱۹۹۰). وی پیشنهاد می کند که درباره ی یک تفسیر اجتماعی روزمره مانند این گفته که این یک لباس «خرده سرمایه داری»(۱۵۸) است، بیاندیشید. سوال اساسی بوردیو این است که «شرایط اجتماعی امکان چنین قضاوتی چیست؟» این قضاوت به هیچ وجه یک اظهار نظر ساده نیست، بلکه منعکس کننده ی یک ساختار کامل ارتباطی از موقعیت ها و فعالیت های اجتماعی می باشد.
اول اینکه، پیش فرض این قضاوت این است که انتخاب های یک فرد الگوهای طبقه بندی (در این مورد، سلیقه در لباس) مخصوص شرایط اجتماعی آنها را منعکس می سازد. پس انتخاب یک شخص برای لباس پوشیدن می تواند به عنوان نتیجه ی عملی طرح طبقه بندی آنها، یعنی طرحی که بازتاب موقعیت اجتماعی آنهاست، استنباط گردد. طبق گفته های بوردیو، «هیچ چیزی کسی را دقیقتر از روشی که خود وی طبقه بندی می کند، دسته بندی نمی کند» (۱۳۱: ۱۹۸۷). یک شخص مجموعه ی خاصی از طبقه بندی ها انتخاب های عملی که مطابق چارچوب کلی و موقعیت اجتماعی خود او پیشنهاد می شوند را اتخاذ می کند. دوم اینکه، این مقوله ها به طور گسترده ای در سرتاسر یک حوزه ی اجتماعی وسیعتر کارآمد هستند. آگاهی از این مقوله ها و ارتباط های آنها با حوزه ی اجتماعی، با دیگران به اشتراک گذاشته می شوند و یک جهت یابی عملی اشتراکی را به وجود می آورند که به ما این امکان را می دهد تا بفهمیم که یک قضاوت طبقه بندی مانند «این یک لباس خرده سرمایه داری است» دارای این پیش فرض است که ما به عنوان عاملان اجتماعی شده، قادر به درک رابطه ی بین فعالیت ها یا نمایندگی ها و جایگاه ها در فضای اجتماعی هستیم. (همانطوری که موقعیت اجتماعی یک شخص را با توجه به لهجه ی او حدس می زنیم). بنابراین، ما از طریق چارچوب کلی دنیائی از عقل سلیم داریم. یک دنیای اجتماعی که همه چیز در آن بدیهی و واضح به نظر می رسد. (۱۳۲: ۱۹۸۷)
با این حال، همانطور که دیده ایم چارچوب کلی صرفاً مجموعه ای از مقوله های مفهومی نیست بلکه به طور ملموسی شامل جهت یابی های فیزیکی نسبت به جهان، روش های جهت دهی یک فرد به خود به طور فیزیکی در جهان، و هم چنین یک جهت یابی فیزیکی که بوردیو آنرا عادت بدنی پایه می خواند، می شود. عادت بدنی اساساً با ساختارهای حوزه های اجتماعی، که در آنها جای می گیرد و در آنها ظهور می کند، مرتبط است. عادت بدنی پایه بخشی از فعالیت است، صورتی که در آن ساختارهای حوزه ی اجتماعی ظاهر می شوند و عملاً به کار گماشته می شوند: «عادت بدنی پایه اسطوره شناسی سیاسی است، شناخته می شود، مجسم می شود، به یک حالت ثابت تبدیل می شود، نوعی شیوه ی پایدار ایستادن، صحبت کردن، راه رفتن، و به موجب آن احساس کردن و فکر کردن» (۷۰: ۱۹۹۰).
بوردیو با بحث درباره ی مطالعات انسان شناسانه در الجزایر، به این موضوع اشاره می کند که در آن فرهنگ، جهت یابی های عادت بدنی مطابق با جایگاه های متفاوت در حوزه ی اجتماعی است. بنابراین، آنها منبعی فراهم می آورند که افراد می توانند در اجرای اقدامات اجتماعی، از آن استفاده کنند، اما آنها همچنین فضائی الزام آور را فراهم می کنند که فعالیت های افراد در مطابقت با آن به شدت وادار به تبعیت می شوند، بویژه در خصوص روابط بین زن و مرد. بنابر گفته های وی، در میان الجزایری ها تفاوت بین زن و مرد با توجه به حالت بدن، ایما و اشارات هنگام سخن گفتن و حرکت های بدن، در نحوه ی تضاد بین راستی و خمودگی، بین محکمی، استواری و مستقیمی (یک مرد رو به جلو نگاه می کند، و به مخاطبش به طور مستقیم رو در رو می شود و نگاه می کند)، و خویشتن داری، احتیاط و انعطاف پذیری مشخص می شود. همانطور که نشان داده می شود ـ با این حقیقت که اغلب کلماتی که به حالت های بدنی مربوط می شوند، یادآور فضیلت ها و حالت های ذهنی است ـ این دو رابطه نسبت به بدن، به روابط با دیگر افراد، زمانه و جهان، و از طریق این ها به دو نظام ارزشی مختلف نسبت داده می شوند. (بوردیو ۷۰: ۱۹۹۰)
حال به اظهارات یکی از اعضای کابینه ی پرزیدینت کلینتون درباره ی اولین ملاقات هیات نمایندگی ریاست جمهوری آمریکا با وزیر امنیت ملی روسیه، الکساندر لبد، در سال ۱۹۹۶ توجه کنید. براساس یک گزارش منتشر شده: یک مقام ارشد دولت کلینتون، که خواست نامش فاش نشود، در توصیف آخرین سفر بیل کلینتون به مسکو در خصوص حضور لبد در یک کنفرانس میزگرد با کلینتون گفت: «ما از دیدن چگونگی برخورد وی با پرزیدنت شوکه شدیم. ما انتظار داشتیم با یک مرد درشت هیکل، با اعتماد به نفس، و مطمئن رو به رو شویم. او به سختی سخن می گفت و نمی دانست کجا بایستد. وی حتی در برقراری ارتباط چشمی بامشکل مواجه بود».
فرآیند موجود در پس چنین اظهاراتی می تواند به وضوح در محدوده ی قالب تحلیلی چارچوب کلی و حوزه درک گردد. ظاهراً، از نظر مقام رسمی کلینتون، رفتار لبد در حقیقت شامل چیزی بیش از مجموعه ی غیر قابل انتظاری از اعمال می شود. این موضوع که این جلسه به منظور مذاکره در خصوص یک اهمیت اجتماعی برگزار می گردد، مجموعه ای از قضاوت ها راجع به اینکه لبد چه نوع شخصیت و نقش آفرینان سیاسی است، در نظر این مقام رسمی بوجود آورده است. واضح است که یک مرد «درشت هیکل» به شیوه ای که لبد، آن طور که ادعا شد، انجام داد عمل نمی کند. و مادامی که ما بپذیریم که لبد در واقعیت به طور اعجاز آمیزی از لحاظ قد و قامت فیزیکی کوچک نشده بود، روشن می شود که اینجا چیزی بیشتر از یک رفتار غیر منتظره ای برای شرط بندی وجود دارد. آنچه که «شوکه کننده» بود این بود که لبد به وضوح آن «نوع مردی» که تصور می شد باشد، به نظر نرسید و اینکه وی به دسته ی آن نوع مردی که به روش های خاصی ظاهر می شود «تعلق» نداشت. این جملات که او نمی دانست کجا بایستد، و نمی توانست «به چشمان شما نگاه کند»، منعکس کننده ی یک سری قضاوت ها است که از چارچوب کلی مقام رسمی آمریکائی و حوزه ی فعالیت پذیرفته شده ای که در آن کار می کند ناشی شده اند. سپس این قضاوت ها به طور مستقیم و ارزیابانه در درک مقام سیاسی و شخصیتی لبد، از طریق نوعی ارزیابی از عادت بدنی پایه ی خود وی، به کار گرفته می شوند.
به همان اندازه، شیوه ی گزارش کردن این مشاهدات نیز موثر است.این اظهارات نه تنها به طور برجسته ای در روایت خبرنگار جایگاه ویژه ای داشت، بلکه در بدنه ی خود گزارش، نقل قول این مقام رسمی مورد تاکید قرار گرفت، و یک بار دیگر در اندازه ای بزرگ، به طور متمایزی با حروف چاپ رنگی چاپ شد و در جعبه ای جدا از بقیه ی متن قرار داده شد. نیازی نیست کسی این متن را به عنوان نتیجه ای از یک نقشه ی تبعیض آمیز از سوی روزنامه ی نیویورک تایمز، با هدف جلوه دادن لبد در یک دید بخصوص بخواند، بلکه این عمل میزانی را که این درک ضمنی ـ که عضو هیات همراه کلینتون از این مشاهدات استنباط نمود ـ به همان صورت، بوسیله ی خوانندگان این ماجرا درک گردد را نشان می دهد. این جنبه ی اشتراکی چارچوب کلی و نقش آن در قضاوت کردن درباره ی رفتاری که در محدوده یک حوزه ی مشخص رخ می دهد، دقیقاً همان چیزی است که اساس ارزیابی معنا و اهمیت اعمال لبد بوسیله ی آن مقام اجرائی و همچنین جایگاه برجسته ای که این ارزیابی در نمایش عمومی آن معنا به دست آورد را تشکیل می دهد.
این مثال ساده، همچنین بر روشن هائی که در آنها رابطه ی بین چارچوب کلی و حوزه به عنوان یک ساختار مساوی یا خنثی عمل نمی کند، تاکید می نماید. به علاوه، این ساختارهای قدرت و کشمکش هستند که جایگاه ها و قضاوت های متفاوت مبتنی بر آنها دارای پیامدهای اجتماعی و سیاسی می باشند. ساختار دادن یک حوزه مطابق با اصول خاص اقدام و عمل، و همچنین توانائی ـ حرکت موثر در ارتباط با آنها، از طریق یک چارچوب کلی اکتسابی ـ جنبه ی مهمی از موفقیت اجتماعی (عملی) و کشمکش می باشد. بخش عمده ی کار بوردیو به بررسی این جنبه های فعالیت اختصاص یافته است، و یکی از اساسی ترین اثرگذاری وی در این باب، تبیین مفهوم سرمایه(۱۵۹) بوده است.

۵ -۲. سرمایه و قدرت

فضای اجتماعی یک حوزه تنها از طریق کارکرد عملی چارچوب کلی ساختار نمی یابد، بلکه بوسیله ی توزیع آنچه که بوردیو سرمایه می نامد تعیین می گردد. سرمایه شامل منابعی است که عاملان می توانند جهت اقدام در یک حوزه ی مشخص از آنها استفاده نمایند، و توانائی آنها برای حرکت در این حوزه ها، با چارچوب کلی آنها و سرمایه ی آنها در محدوده ی یک حوزه ی مشخص و همچنین در بین حوزه ها در ارتباط است. هر حوزه ای به کمک شکل های بخصوصی از سرمایه، از آنچه که تعیین ارزش می شود و آنچه که تامین کننده ی قدرت در محدوده ی آن حوزه می باشد، مشخص شده و بوجود می آید. بنابراین یک حوزه نوعی «فضای ساختار یافته از موقعیت هاست که در آن، موقعیت ها و روابط درونی آنها از طریق توزیع انواع مختلفی از منابع یا سرمایه تعیین می گردند».
چارچوب کلی، شکل های خاصی از سرمایه را در خود جای می دهد. چارچوب کلی همچنین تمایلی برای بیان و تشخیص شکل هایی از سرمایه را که در محدوده ی حوزه های بخصوصی عمل می کنند، و همچنین برای جهت گیری خود به سمت آنها به روش های خاصی بوجود می آورد، و بدین ترتیب هم امکانی برای تنظیم رفتار شخص مطابق با موقعیت وی در یک حوزه ی بخصوص فراهم می آورد و هم اینکه، تا حدی، در تولید موقعیت شخص در آن حوزه مشارکت می کند. از این رو، به عنوان مثال، بوردیو استدلال می نماید که طبقات اجتماعی مختلف دردستیابی به تحصیلات عالی تفاوت خواهند داشت، و این موضوع نه تنها به خاطر فشارهای اقتصادی که آنها ممکن است در دستیابی به آن با آنها مواجه شوند، می باشد؛ بلکه هم چنین به علت ساختارهائی از چارچوب کلی است که آنها را هم از طریق فطرت(۱۶۰) و هم از طریق تجربه متقاعد می سازند که برای چنین دنیائی ساخته نشده اند. به نحوی مشابه، آن دسته از افراد را که نوعی چارچوب کلی بدست می آورند که آنها را بسیار ترغیب می سازد، جهت اقدام برای دستیابی به آن تمایل خواهند داشت. از این رو، بوردیو استدلال می کند که ساختارهای اجتماعی خود را از نو تولید می کنند؛ و به این ترتیب ما می توانیم بفهمیم که آنها چگونه روابط نابرابری و تسلط را تولید می کنند. هر چند بسیار مهم است که ابعاد ارتباطی و پویای آنها را در نظر داشته باشیم، اما این جنبه ها می توانند به طور نمادین به این صورت نمایش داده شوند: «[چارچوب کلی]+ [سرمایه] + حوزه= فعالیت» (بوردیو ۱۰۱: ۱۹۸۴).
علی رغم منشاء اقتصادی این واژه، بوردیو استدلال می نماید که اشکال مختلفی از سرمایه وجود دارد، که هر کدام مخصوص یک حوزه ی مشخص می باشد، اما بصورت بالقوه ای نیز دارای قابلیت تبدیل در میان حوزه ها هستند. همانطور که تامپسون این ایده را به طور خلاصه بیان نموده است: شکل های بسیار متفاوتی از سرمایه وجود دارد: نه تنها «سرمایه ی اقتصادی» در معنای دقیق (عبارت است از ثروت مادی به صورت پول، موجودی، سهام، و غیره)، بلکه همچنین «سرمایه ی فرهنگی» (به معنای دانش، مهارت و دیگر فراگیری های فرهنگی، صلاحیت های فنی و آموزشی نمونه هائی از این دست می باشد)، «سرمایه ی نمادین» (به معنای افتخار یا اعتبار جمع آوری شده) و غیره(تامپسون ۱۴: ۱۹۹۱).
یک حوزه ی بخصوص بوسیله ی عملکرد و توزیع شکل های خاصی از سرمایه ساختار خواهد یافت، و توانائی جابه جائی در آن حوزه به برخورداری عامل از شکل های مناسب سرمایه بستگی دارد. بنابراین، به عنوان مثال، حوزه ی دانشگاهی از طریق توزیع شکل های ویژه ی سرمایه نمادین و فرهنگی، و تنها در درجه دوم از طریق سرمایه ی اقتصادی ساختار می یابد. سرمایه اقتصادی از دیرباز، در تاثیر مستقیم بر کارکرد حوزه ی دانشگاهی نسبتاً محدود بوده است: یک شخص صرفاً با داشتن پول کافی نمی تواند استاد دانشگاه شود. موضوعاتی از قبیل میزان و منشاء مدارک دانشگاهی فرد، اعتبار نسبی سمت های دانشگاهی که شخص به عهده می گیرد یا به عهده گرفته است، و تعداد و رتبه ی آثار منتشره، برای عملکرد در حوزه ی دانشگاهی حائز اهمیت هستند (خود را برحسب سرمایه ی نمادین و فرهنگی مورد ارزیابی قرار می دهند، نه درآمد اقتصادی). (۸)
بازی کردن به شکل دانشگاهی به ناچار عمل کردن در حوزه ای است که بوسیله ی این پویایی ها به وجود می آید و همچنین، مواجه شدن با توزیع های سرمایه ای است که آن حوزه را ساختار می دهند. این بدان معنا نیست که سرمایه اقتصادی در فراهم آوردن شرایط برای موفقیت در این حوزه از اهمیت برخوردار نیست، چرا که سرمایه ی اقتصادی هم زمینه های فرهنگی و اقتصادی را که یک چارچوب کلی هماهنگ با موفقیت در حوزه ی آموزشی را ایجاد می کنند، فراهم می آورد و هم اینکه امکان دستیابی به موسسات آموزشی معتبر و منابع و فرصت هائی که آنها استطاعت مالی دسترسی به آنها را دارند، به وجود می آورد. (۹) به نحوی مشابه، سرمایه ی نمادین و فرهنگی موسسات به هیچ وجه با سرمایه اقتصادی آنها غیر مرتبط نیست. اما تمرکز بر روی سرمایه نمادین و فرهنگی، چگونگی شکل گیری فعالیت ها را در رابطه ی بین حوزه ها و شکل های سرمایه، و اینکه این فعالیت ها تماماً بوسیله ی یک شکل واحد مشخص نمی شوند را برجسته می سازد.
به علاوه، امکان یک بررسی دقیق از چگونگی تبدیل سرمایه در میان حوزه ها را فراهم می آورد. به عنوان مثال، اینکه چگونه جمع آوری شکل های مشخصی از سرمایه ی فرهنگی، از قبیل انواع بخصوصی از مدارک دانشگاهی، می تواند ـ در شرایط خاصی ـ به دسترسی به شکل های دیگری از سرمایه، مانند توانائی یک کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی آیوی لیگ، به منظور رهبری یک قیمت بالا در بازار تبدیل شود. از این رو، دغدغه ی اصلی برای این بررسی، شکل ها و روابط سرمایه که در محدوده ی یک حوزه ی بخصوص عمل می کنند، روش هائی که آنها با هم مرتبط می شوند، و فرآیندهای انتقال و تبدیلی که رخ می دهند می باشد. (۱۰)
امکان پذیرش این استدلال وجود دارد که بوردیو سرمایه ی اقتصادی را اساسی ترین شکل سرمایه می داند.(۱۱) آنچه که مسلم است این است که وی به شدت معتقد است سرمایه ی مادی یک عنصر اساسی برای تمام اشکال روابط قدرت است ـ هنگامی که به عنوان یک منبع، و یا حتی به عنوان یک وجه تقابل منفی، یعنی قابلیتی که به منظور ارزش قائل شدن برای شکل دیگری از سرمایه انکار می شود و مورد تمسخر قرار می گیرد، از آن استفاده می شود. در واقع، من در فصل های آینده ثابت خواهم کرد که این دیالکتیک قدرت مادی و انکار آن، برای کارکرد حوزه ی امنیتی ضروری بوده است. به هر حال، آنچه که برای بوردیو روشن است این می باشد که سرمایه ی اقتصادی یا مادی تنها ـ و همیشه مهمترین ـ شکل سرمایه نیست، و اینکه موقعیت، قدرت، و تاثیر آن به رابطه اش با حوزه های خاصی از فعالیت بستگی دارد.
اشکال نمادین و فرهنگی سرمایه با اشکال قدرت در ارتباط هستند. بویژه، بوردیو اعتقاد دارد که قدرت نمادین و فرهنگی قدرتی است که تشخیص داده می شود؛ طبق فرمول بندی وی: من معتقدم که یک قدرت یا سرمایه به صورت نمادین در می آید، و اثر بخصوصی از تسلط را به کار می گیرد، که من آن را قدرت نمادین یا خشونت نمادین می نامم؛ چیزی که شناسائی و تشخیص داده می شود؛ بدین معنا که موضوع اقدامی مربوط به دانش و تشخیص قرار می گیرد.(۱۱۱: ۱۹۸۷) (۱۲)
سرمایه ی فرهنگی اشکال زیادی به خود می گیرد؛ اما به طور کلی می تواند به عنوان اقتدار یا مقام «قانونی»، چه از نفوذ شخصی یا زمینه ی اجتماعی (که خود در محدوده ی یک چارچوب کلی و یک حوزه به وجود می آید) ناشی شود و چه از طریق عضویت نهادی و رهبری سازمانی اعطا گردد، مورد استنباط قرار گیرد. قدرت نمادین مبتنی بر نظام های نمادین، و به طور بارزی زبان، می باشد، اما از اشکال نمادین انتزاعی از قبیل نظام های دانشی و سرمایه ی تولید شده از راه تصاحب آنها، نیز به وجود می آید. با این حال، همانطور که بوردیو به شدت تاکید می کند، غالباً دو شکل سرمایه و قدرت در عمل مرتبط هستند. این امر، موضوع اصلی تحلیل وی از زبان برای تشخیص قدرت نظام های زبانی می باشد. (۱۳) وی استدلال می نماید که درک این موضوع ضروری است که این شکل از قدرت نمی تواند تنها در سطح زبان درک گردد. در عوض، وی تاکید می کند که: قدرت نمادین در «نظام های نمادین» به شکل یک «نیروی متمایز و مشخص»، قرار ندارد بلکه این قدرت در و از طریق رابطه ی مشخصی بین آنهائی که قدرت را به کار می گیرند و آنهائی که در مقابل آن تسلیم می شوند، به عبارت دیگر در ساختار اصلی حوزه ای که در آن اعتقاد تولید و باز تولید می شود، تعریف می گردد. آنچه که قدرت کلمات و شعارها را خلق می کند، قدرتی با قابلیت حفظ یا براندازی نظم اجتماعی، اعتقاد به حقانیت کلمات و کسانی است که آنها را ادا می کنند. و کلمات به تنهایی قادر به بوجود آوردن این اعتقاد نیستند.(۱۷۰: ۱۹۹۱)
همانطور که بعداً به بحث خواهم پرداخت، این نکته در درک اهمیتی که بوردیو به نهادها در زندگی اجتماعی نسبت می دهد بسیار مهم است و مخصوصاً در تفکر درباره ی نقش نهادهای امنیتی در دوران پس از جنگ سرد سودمند می باشد. با این حال، در این مجال، من قصد دارم صرفاً تاکید نمایم که نه توزیع سرمایه و نه تعیین ارزش آن در چارچوب حوزه ها یا بین آنها ثابت نیست. در حقیقت، حوزه ها هم از طریق کشمکش ها بر سر توزیع شکل های شناخته شده ی کنونی سرمایه و هم از طریق کشمکش ها به منظور تغییر رابطه ی اجتماعی بوسیله ی تغییر دادن ساختارهای تعیین ارزش در چارچوب حوزه توصیف می شوند. در حالیکه برخی اشکال سرمایه ممکن است ارزش خود را هم در چارچوب حوزه ها و هم در میان آنها در مقاطع بخصوصی از زمان حفظ کنند؛ اما آنها به هیچ وجه به راحتی، به طور ثابت یا به طور کلی این کار را انجام نمی دهند. ساختارهای یک حوزه، چارچوب کلی و سرمایه به صورت بالقوه در تنش دائمی و تغییرات پی در پی قرار دارند. با این وجود، دارا بودن یک چارچوب کلی بخصوص و اشکال ویژه ای از سرمایه، به منظور تولید (اگر چه نه به صورت تعیین کننده) حوزه هائی که عاملان در محدوده ی آنها تمایل به حرکت دارند، احتمالات آنها برای حرکت در دیگر حوزه ها، و اختیاراتی برای اقدام که عاملان مستعد پذیرش آنها هستند، سودمند است. بنابراین، چارچوب کلی، سرمایه، و حوزه در یک رابطه ی متقابل عمل می کنند و همزمان که عرصه های دائمی کشمکش و قدرت هستند، به تولید مقررات رفتار گرایش دارند.

۶ -۲. منافع و «راهبردها»

مفاهیم منافع و راهبردها دو عنصر نهایی در نظریه ی فعالیت بوردیو هستند. وی واژه های منافع و راهبردها را به منظور انتقال ظرفیت و محدوده وساطت، که ساختارگرایان آن را نادیده می گیرند، و هم چنین به منظور از نو معرفی کردن این مفاهیم در حیطه ی تحلیل نمادین و فرهنگی، جائی که وی احساس می کند که این مفاهیم به طور زیانباری حضور نداشته اند، اتخاذ می نماید.(۱۴) بوردیو به طرز بسیار چشمگیری، انتقاد قدرتمندی از تلاش هائی که به منظور خارج کردن مفاهیم راهبرد و منفعت از تحلیل فرهنگی صورت می گیرند، را مطرح می کند.
این تاکید بر «منافع» و «راهبرد ها» ممکن است که در نگاه اول، دقیقاً با دیدگاه «سازه انگارانه» که کلیات آن پیشتر به طور خلاصه شرح داده شد، متفاوت به نظر برسد. قطعاً این موضوع جنبه های سازه انگاری در روابط بین المللی ـ جائی که اغلب به درستی و به شدت به چنین مفاهیمی به علت وابستگی آنها به شکل های مختلف اقتصادگرا، عقل گرا، و سودگرایی ـ بدگمان بوده است ـ را به چالش می کشاند. (۱۵) اما، روشی که بوردیو در آن مفاهیم راهبرد و منفعت استفاده می کند مستلزم یک جدایی ضروری از دیدگاه های مرسوم تر می باشد.
وی به نواقص آشکار توضیحات سودگرا و عقل گرا در خصوص تعقیب راهبردی منفعت، به عنوان لازمه ی رد کامل این مفاهیم نمی نگرد. در حقیقت، وی به مفاهیم منفعت و راهبرد ـ در صورتی که به اندازه ی کافی از نو فرمول بندی شده باشند ـ به عنوان اصلی ترین عناصر یک نظریه ی متقاعد کننده در خصوص فعالیت، نگاه می کند. در این عقیده، منافع و راهبردها تنها می توانند در محدوده ی رابطه ی داخلی پیچیده ی چارچوب کلی، حوزه و سرمایه که این مفاهیم در درون آنها موجودیت می یابند درک گردند. تاکید داشتن بر نقش منافع و ارتباط آنها با قوانین، بازگشتی به فرد گرائی عقل گرایانه به وجود نمی آورد؛ چرا که مفاهیم اصلی منفعت و ساختار قوانین، در محدوده ی ساختارهای زمینه ای(۱۶۱) چارچوب کلی و حوزه واقع می شوند. از این رو، وی به بحث و گفتگوی این موضوع می پردازد که چگونه نقش آفرینان می توانند راهبردها را دنبال کرده و منافع را ارتقاء دهند بدون آنکه به طور آگاهانه و یا ابزاری(۱۶۲) از انجام این عمل آگاه باشند، به عبارت دیگر چگونه اتخاذ یک جهت یابی خاص لزوماً نباید یک انتخاب راهبردی سودگرا یا عقل گرا باشد، و اینکه چگونه این موضوع برای عملکرد شکل ها و ساختارهای قدرت از اهمیت برخوردار است.
از نظر بوردیو، به منافع باید به عنوان «چیزی که از لحاظ اجتماعی درون و بوسیله ی ضرورت یک حوزه بوجود می آید» نگریست، دیدگاهی که لازم است از یک دیدگاه اقتصادگرا به وضوح تشخیص داده شود. یک «منفعت» چیزی است که افراد را ترغیب می کند که به تعقیب آن بپردازند. در حالی که این تعریف ممکن است که تکراری به نظر برسد، اما به منظور تاکید بر ماهیت نامشخص این مفهوم به این علت که بارها در معرض نوعی تنزل اقتصادگرایانه قرار گرفته، طراحی شده است. چنین چیزی در قالب یک منفعت کلی یا غیر تاریخی وجود ندارد. بلکه، منافع همواره در محدوده ی حوزه های بخصوصی به وجود می آیند: «منفعت که بدین صورت تعریف می شود محصول مقوله ی خاصی از شرایط اجتماعی است: مانند یک بنای تاریخی، منفعت را جز از طریق دانش تاریخی نمی توان شناخت، یعنی به طریق شهودی، و بدون استنتاج از طبیعت ورای تاریخ» (۸۸: ۱۹۸۷).
بنابراین، لازم است که منافع همواره در فضای حوزه هائی که در محدوده ی آنها بوجود می آیند، مورد ملاحظه قرار گیرند. به نحوی مشابه، به حوزه ها نیز باید برحسب منافعی که به طور متقابل آنها را به ادامه عملکرد وا می دارند، نگریست. از این لحاظ، منفعت در آغاز نوعی شرط عملکرد حوزه است (یک حوزه ی علمی، حوزه ی طراح مد لباس زنانه، و غیره)، تا آنجا که به عنوان چیزی است که «افراد را به حرکت وا می دارد»، آنچه که آنها را به با هم بودن، رقابت و کشمکش با یکدیگر وا می دارد، و همچنین محصول شیوه کارکردی حوزه است. (۸۸: ۱۹۸۷)
در حالیکه یک منفعت تنها در یک حوزه ی بخصوص و از طریق آن ارائه می شود، اما به همان اندازه مهم است که آن حوزه تنها تا زمانی به حیات خود ادامه دهد که افراد در آن «منفعت» داشته باشند، تا زمانی که آنها به بازی کردن بازی ادامه دهند. هنگامی این منفعت، و به تبع آن، حوزه از بین رود؛ این امر سرآغاز یک کاوش و همچنین درخواستی برای آن به منظور بررسی اینکه این فرآیند ها اجتماعی چگونه عمل می کنند، چگونه حوزه ها و منافع جدید به وجود می آیند و اینکه حوزه ها و منافع سابق چگونه از بین رفتند، می باشد. در یک سطح، این دیدگاه گستره ی «منفعت» را بسیار توسعه می دهد، چرا که در این دیدگاه: برخلاف آنچه که اقتصاددانان به منفعت نسبت می دهند و آن را طبیعی، غیر تاریخی یا کلی می دانند، منفعت نوعی سرمایه گذاری در یک بازی است، هر بازی که باشد، سرمایه گذاری شرط ورود به این بازی است و به طور هم زمان بوسیله ی بازی ایجاد و تقویت می شود. بنابراین، به همان اندازه ای که اشکال زیادی از منفعت وجود دارد، به همان اندازه نیز از حوزه ها وجود دارند. (۴۸: ۱۹۹۰)
با عطف به مثالی که پیش تر مورد استفاده قرار گرفت، می توان گفت که دنبال کردن، یک منفعت در حوزه ی دانشگاهی، دنبال کردن منفعتی مختص به آن حوزه است، نه یک نسخه ی نقابدار از یک منفعت به کلی اقتصادگرا. به عنوان مثال، پیگیری تشخیص در حوزه ی دانشگاهی ممکن است به خودی خود یک منفعت باشد. لازم است که راهبردهائی که این منفعت از آنها ناشی می شود، در فضای این حوزه که ویژه ی این منفعت است، مورد بررسی قرار گیرند: برای مثال، یک استاد دانشگاه را در نظر بگیرید که سمتی با دستمزد پائین تر در یک دانشگاه معتبر را بر سمتی پردرآمدتر در موسسه ای با اعتبار کمتر ترجیح می دهد. (۱۶)این امر، در یک سطح، منجر به دیدگاهی اساساً باز در خصوص «منافع» می شود؛ با این وجود، این باز بودن همواره در محدوده ی ساختارهای موجود چارچوب کلی، حوزه و سرمایه شکل می گیرد.

۷- ۲. راهبردها

این استنباط از منفعت به یک باز تعریف متناظر از ایده ی راهبرد مرتبط است. راهبرد با شیوه هائی که در آنها عاملان منافعشان را دنبال می کنند در ارتباط هستند. با این حال، آنها نیز در محدوده ی فضای چارچوب کلی، سرمایه و حوزه و منافع مربوط به آنها واقع می شوند. مفهوم راهبرد به منظور تاکید بر قابلیت فردی برای کارگزاری، انتخاب و اقدام طراحی شده است. اما، این مفهوم با اینکه واکنشی در مقابل توضیحات ساختارگرا است، به خود آن باید در چارچوب ساختارهای ساخته شده ای که در آنها ظهور می یابد و فعالیت می کند، نگریست. محدوده راهبردهای بالقوه (و در واقع، منافع بالقوه) یک نقش آفرین معین، به وسیله ی عواملی همچون ساختار بازی، شیوه به کارگیری چارچوب کلی، و شکل سرمایه ها تعیین می شود: زیرا این عوامل در ارتباط با تلقی و پیگیری منافع و راهبردها هستند هر چند که در ظاهر تعیین کننده نیستند، حوزه و چارچوب کلی به منظور ایجاد تمایل کردن به سمت مجموعه خاصی از رفتارها با هم کار می کنند، رفتارهائی که منعکس کننده هر دوی این عناصر در جهت یابی اقدام عملی می باشند: ارزیابی عملی از احتمال موفقیت یک اقدام معین در یک موقعیت مشخص، مجموعه کاملی از حکمت، مثل ها، چیزهای پیش پا افتاده، فرایض اخلاقی («که البته برای امثال ما نیست») و، در سطحی عمیقتر، اصول ناخودآگاه خلقیات ـ که محصول یک فرآیند یادگیری احاطه شده بوسیله ی نوع معینی از قواعد عینی می باشد، و رفتار «منطقی» و «غیر منطقی» را برای هر واسطه ی قرار گرفته در معرض آن قواعد مشخص می کند ـ را وارد بازی می کند. (۷۷: ۱۹۷۷)
ذکر سه ویژگی دیگر این بینش از راهبردها حائز اهمیت است. اول اینکه، این تصور از راهبرد «یک ظرفیت همیشگی را برای اختراع ضروری می داند؛ بشرط آنکه سازگار شدن با موقعیت های بی نهایت متفاوت و کاملاً نامتشابه ممکن باشد» (۶۳: ۱۹۹۰).
این بازی فرصت هایی همیشگی برای دستکاری و تغییر کامل راهبرد ها به منظور کسب منافع بیشتر شخصی فراهم می آورد: این به هیچ وجه خطی نیست. دوم اینکه نقش آفرینان می توانند راهبردها را دنبال کنند و منافع را ارتقا دهند؛ بدون آنکه به طور آگاهانه ویا بوسیله ی چیزی از انجام این عمل آگاه باشند. به بیان دقیق تر، این اقدام راهبردی به طور طبیعی، از فعالیت های اصلی پدیدار می شوند، مانند بیانی در خصوص نوعی «احساس کافی برای بازی» که از طریق آن، جهت یابی های چارچوب کلی و ساختارهای حوزه، راهبردهای فعالیت را تولید می کنند؛ که این راهبردها، به نفع خود بازی می کنند بدون آنکه نشان دهند که چنین کاری می کنند، این روش اثربخش است؛ زیرا آنها نتیجه ی یک راهبرد آشکار نیستند.
سوم اینکه، در حالیکه شکل های خاصی از سرمایه (و راهبردها) ممکن است حوزه ی مشخصی را تحت سلطه ی خود بگیرند؛ اما این قلمرو ها نه به طور سربسته و محکم، مهر و موم می شوند و نه به طور دائم ثابت هستند. برعکس، یکی از مهمترین ابعاد کشمکش بر سر یک حوزه در این مورد است که چگونه نقش آفرینان تلاش می کنند نه تنها سرمایه ی خود را افزایش دهند و بیشتر از آن استفاده کنند، بلکه سعی می کنند قدرتشان را در آن حوزه با استفاده از سرمایه ی حوزه های دیگر افزایش دهند. این هم پوشانی حوزه ها و راهبردها را که نقش آفرینان از آن در کشمکش هایشان بر سر حوزه و شکل های سرمایه ای که بر آن حوزه مسلط است استفاده می کنند، در فهم دقیق پیچیدگی فعالیت و همچنین در شناخت راهبردهای خاصی که نقش آفرینان مختلف با توجه به چارچوب کلی خود و شکل های سرمایه ای که دارا هستند اتخاذ می کنند، ضروری است. به عنوان مثال، نقش آفرینان با ارزش گذاری مجدد عناصر یک حوزه ی موجود ممکن است بتوانند به طور موثرتری از سرمایه ای که دارند استفاده نمایند، و بر همین اساس منافعشان را ارتقا دهند.
استفاده بوردیو از مفاهیم اقتصادی (عمداً) در حوزه ی تحلیل فرهنگی ایجاد نزاع می کند. با این وجود، وی از زبان سرمایه، منفعت و راهبرد استفاده می کند تا روش هائی را مورد تاکید قرار دهد که در آنها روابط بین چارچوب کلی و حوزه برای عملکرد فرآیندهای اجتماعی تشخیص و تعقیب منافع در نظر گرفته می شوند؛ منافعی که با فرمول بندی های اقتصادگرایانه ی اقدام سازگاری ندارند اما با این وجود، می توانند به علت شیوه ای که موقعیت های متفاوت و نابرابر نقش آفرینان را در چارچوب یک حوزه، و به همان نسبت نیز قابلیت های متفاوت عمل کردن در چارچوب آن را منعکس می سازند، از لحاظ راهبردی فهمیده شوند. شاید چالشی ترین و بحث برانگیزترین نکته در اینجا ادعای وی مبنی بر اینکه اقدام راهبردی (با وجود اینکه حسابگر است) از یک الگوی محاسبه ی ابزاری عقل گرا پیروی نمی کند، باشد. (۱۷) در عوض، راهبردها می بایست در فضای چارچوب کلی، و در ارتباط با حوزه های مربوط و شکل های قدرت، که در یک موقعیت معین عمل می کنند، فهمیده شود. همانطور که بوردیو اظهار می کند، واژه ی راهبرد ـ که برای حفظ جنبه ی فعال و سازنده ی معمولی ترین انتخاب های مربوط به کشمکش های نمادین زندگی روزمره ضروری است ـ نباید ما را گمراه کند. کارآمدترین راهبردهای تشخیص آنهائی هستند که اصولشان را در انتخاب های عملی، پیش انعکاسی، و نیمه غریزی چارچوب کلی می یابند. (۱۱۵: ۱۹۸۷)
متداول ترین و کارآمدترین راهبردها آنهایی هستند که مبتنی بر یک «احساس»(۱۶۳) ضمنی برای بازی می باشند که صورت هائی «طبیعی»(۱۶۴) واقعی یا واضح از رفتار به نظر می رسند چرا که آنها به طور دقیقی در تطابق با ساختار خود بازی و موقعیت خاص نقش آفرین در محدوده بازی هستند. به این ترتیب،«طبیعی بودن» سبک زندگی غالب (که آنرا بی نظیر می سازد) بی شک محکمترین اساس خود ارزش دهی(۱۶۵) است. در این شرایط، حق انحصار کمیاب ترین و در عین حال عمومی ترین کالاهای فرهنگی: -که از طریق تصاحب سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی اعطا می گردد- توجیه می یابد(۱۱۵: ۱۹۸۷).
ساختار یک حوزه ی بحث، مجموعه ای از انتظارات و وابستگی های مشترک را فراهم می آورد که تامین کننده ی بخش عمده ی نظمی است که زندگی اجتماعی به طور روزمره از خود نشان می دهد. با این وجود، حوزه ها همچنین عرصه های قدرت و رقابت می باشند، و با وجود اینکه نسبتاً پایدارند اما به هیچ وجه ثابت نیستند. عاملان، با اتخاذ راهبردهای ویژه در ارتباط با یک حوزه، می توانند و درصدد اصلاح مواضعشان در برابر آن هستند.
با این وجود، هم این راهبردها و هم شرایطی که این راهبردها تحت آن توسعه می یابند و عمل می کنند، تماماً به وسیله ی فرد تعیین نمی گردند، بلکه بوسیله ی واسطه ی موجود در فضای یک چارچوب کلی خاص، یک حوزه ی اجتماعی، و یک شکل ویژه از سرمایه و توزیع سرمایه در محدوده ی آن حوزه مشخص می شوند.
یک نمونه ی شایان توجه در خصوص این مضمون، در تحلیل حوزه ی هنر معاصر بوردیو یافت می شود. از دیدگاه وی، یکی از ویژگی های بارز نوگرائی هنری این است که مدعی پیشگامی در سبک هنری است ـ تکان دادن، و کنار زدن مرزهای سنت و مقبولیت به نام خود هنر، شکل مهمی از سرمایه و راهبردی برای موفقیت در حوزه ی زیبائی شناسی نوگرائی است. در حالی که ضد ثبات بودن، نادیده گرفتن سنّت ها و به استهزاء گرفتن تایید عمومی و موفقیت پولی، به طرزی متناقض، نوعی ویژگی ذاتی حوزه ی هنر معاصر است. بنابراین، ضد ابزاری (از لحاظ راهبردی) بودن یکی از دیرینه ترین راهبردها و سنت های حوزه ی هنر معاصر است ـ یک راهبرد با حداکثر منفعت که تنها در محدوده ی یک حوزه ی ساختار یافته که از طریق اشکال خاصی از سرمایه مشخص می شود، معنا می دهد (اما واقعاً معنا دارد). البته، تناقض اینجاست که هر چه یک هنرمند در این راهبرد، بیشتر موفق شود، به میزان بیشتری نیز معروف شدن و موفقیت تجاری و به همین ترتیب صاحب جایگاه شدن در محدوده ی یک حوزه ی سنت گرایی را به مخاطره می اندازد، زیرا این جایگاه از برخی جنبه ها (فرهنگی ـ نمادین) آنها را خلع سلاح و در جنبه های دیگر (اقتصادی) توانمند و موفق می سازد.
همزمان، این توزیع ها ثابت نیستند، و حوزه قادر به تولید راهبردهای معکوس نیست. بوردیو این امکان را از طریق مطالعه ی عمیق موفقیت اندی وارول(۱۶۶) توضیح می دهد. وی استدلال می نماید که وارول در استفاده از ساختار پیشگام(۱۶۷) حوزه در سبکی جدید موفق شد. وارول با اعتنا کردن به رابطه و تنش بین هنر و تجارت که بوجود آورنده «حوزه ی» هنر معاصر است، و همچنین با تجاری کردن هنر خویش به طور عمدی و مصرانه، توانست تعریف پیشین پیشگام را منسوخ شده اعلام نماید. در واقع، وی با بررسی تجاری سازی هنر به صورتی جامع و عمیق، خود رابه عنوان پیشگام، به عنوان هنرمندی که تعریف رایج هنر و تجارت (تعریف رایج هنر به عنوان یک امر اساساً ضد تجاری و ضد فرهنگی) را از اساس رد کرد، باز شناسی نمود؛ و بدین ترتیب خود را هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ نمادین در بالاترین مقام قرار داد. در حقیقت، وارول برای مدت کوتاهی، با منسوخ و خارج از رده خواندن ضد تجاری گرایی(۱۶۸) که در آن هنگام رواج داشت، خود را به عنوان پیشگام مطرح نمود.
از نظر بوردیو این حرکت، روش هائی که در آن راهبردها خلاق هستند، و اینکه چگونه نقش آفرینان می توانند از منابع حوزه به منظور ارزیابی مجدد آن حوزه استفاده کنند و از این طریق منافعشان را تامین کرده و سرمایه شان را در محدوده ی آن حوزه افزایش دهند، را روشن می سازد. برخلاف آنچه که به نظر می رسد، راهبردها و منافع به هیچ وجه در حوزه ی هنر غایب نیستند. در حقیقت، فقدان ظاهری آنها بخشی از ساختار راهبردی حوزه است. ادراک های ابزاری مادی گرا از راهبرد، حوزه ی هنری را به خوبی به ما نمی شناسانند، و آن را به صورت «غیر عقلانی»، «ذهنی»، یا «رمانتیک» توصیف می کنند. آنها هم چنین در درک اینکه ادراک مادی گرا در خصوص راهبرد و اقدام، خود بخش های اصلی حوزه ی راهبرد هنری هستند، ناکام می مانند؛ و تضاد هائی ارائه می دهند که به استناد آنها (به عنوان مثال) شکل های مادی گرایانه ی هنرهای «مقبول» در تضاد با دنیای متعالی و «قانون شکن» هنر «حقیقی»، قرار می گیرند. از این رو، طبق این دیدگاه، ایده ی (و راهبردهای) نفع شخصی مادی یکی از شرایطی است که به هنر معاصر اجاره می دهد تا ظهور یابد و خود را به صورت «بی میل» و جدا از چنین علائق و دلبستگی های دنیوی نشان دهد.
اینک، آنچه که پنهان می ماند این حقیقت است که بی میلی، خود یک راهبرد، شکلی از سرمایه و قدرت است و روی هم رفته، در محدوده و ساختار حوزه ی هنری عمل می کند. همانطور که من در دو فصل آینده به بحث و گفتگو خواهم پرداخت، ایده ی یک راهبرد «بی طرفی» به هیچ وجه، به حوزه ی هنری محدود نمی شود: این راهبرد نقش قدرتمندی در سیاست های امنیتی اخیر ایفا کرده است.
بوردیو استدلال می نماید که با این اوصاف، این امکان وجود دارد که بتوان از تضادهای مرسوم واسطه و ساختار، تسلط ساختارگرایانه ی واسطه از طریق قوانین ساختار ـ «اصول قانون پرستی» ذهن گرایانه که واسطه ها را الزاماً پیروی کنندگان قوانین اجتماعی مقرر می داند ـ و ذهن گرائی خودجوش که در تلاش است تا انتخاب و اراده ای کاملاً مبهم را تصویر نماید فراتر رفت. به علاوه، این امکان برای ما فراهم می آید که به ایده ی «مادی گرای سالم»(۱۶۹) (که وی به وبر نسبت می دهد) مبنی بر اینکه «عاملان اجتماعی هنگامی از قانون پیروی می کنند که اطاعت کردن آنها بیشتر از اطاعت نکردنشان برای آنها سود داشته باشد» متکی باشیم، و این سوال را بپرسیم که «یک قانون تحت چه شرایطی می تواند عملیاتی باشد» (۷۶: ۱۹۹۰). اما درک هر کدام از این ها بدین معناست که ما باید ادراک مرسوم عقل گرا و مادی گرای عاملان و ساختارها، راهبردها و منافع را نادیده بگیریم، و پویائی های قلمروهای خاص اجتماعی را از طریق تحلیلی از روش هائی که در آنها این پویائی ها به عنوان انواع خاصی از حوزه ها مطرح می شوند و در ارتباط با انواع بخصوصی از چارچوب کلی و اشکال سرمایه عمل می کنند، مورد بررسی قرار دهیم.
حوزه ی فرهنگی امنیت و امنیت به عنوان یک حوزه ی فرهنگی یکی از جالب ترین مسائل در خصوص امنیت ـ هم در قالب یک حوزه ی تحلیلی و هم یک مباحثه ی سیاسی ـ در دوران پس از جنگ سرد، مساله ی اهمیت «فرهنگ» بوده است. نفوذ فرهنگ در مباحثه ی امنیتی به هیچ وجه موضوع تازه ای نبود. در واقع، همانطور که من در فصل قبل درصدد نشان دادن این موضوع بودم، حتی فقدان ظاهری فرهنگ در ادراک معاصر مادی گرا و عقل گرا در خصوص امنیت می تواند در قالب اصطلاحات فرهنگی توضیح داده شود، و یقیناً جنگ سرد در ادعاها و لفاظی های فرهنگی و حتی تمدنی کمبود نداشت(کلین، ۱۹۹۲).
با وجود این، اهمیت یافتن و توجه به رابطه ی بین فرهنگ و امنیت، در پی جنگ سرد چشگیر می باشد و نشانگر این است که اتفاق تازه ای در حال وقوع است. من با استفاده از مفاهیم بوردیو بیان می دارم که عناصر مهم سیاست های بین المللی از اواخر دهه ی ۱۹۸۰ تا به امروز، مستلزم یک پیکربندی مجدد از «حوزه ی» امنیت بوده است. در این ارزیابی مجدد، قدرت نظامی و مادی همچنان از اهمیت برخوردار بوده است، اما در چارچوب یک حوزه ی گسترده تر، که ممکن است «حوزه ی فرهنگی امنیت» نامیده شود، از نو جای داده شده است. در مرکز این فرآیند یک پیکربندی مجدد از حوزه ی امنیت با تمرکزی مداوم بر عوامل مادی و نظامی به سمت شکل های نمادین و فرهنگی سرمایه، قرار داشت. سرمایه ی فرهنگی از تشخیص دارا بودن کالاهای فرهنگی پدیدار می شود، ضمن اینکه سرمایه ی نمادین مخزنی از نظام های نمادین و ساختارهای استنباط و طبقه بندی، ارزیابی و درک است که می توانند به عنوان منابعی برای این سرمایه مورد استفاده قرار گیرند. بر این اساس، دارا بودن قدرت فرهنگی (از ادعاهای مربوط به تخصص و دانش ناشی می شود) و نیز قدرت نمادین (جایگاه و اقتدار تشخیص داده شده) یک ترکیب فوق العاده قدرتمند است. با تعریف امنیت حسب شکل های فرهنگ، که خود محصول زایای چارچوب کلی رایج در سازمان های امنیتی غربی است، حوزه ی امنیت به حوزه ای تبدیل شد که درآن شکل های فرهنگی و نمادین سرمایه ضرورت می یابند ـ حوزه ای که در آن این اشکال سرمایه به طرز سلطه طلبانه ای توسط کشورها، جوامع، و سازمان های امنیتی غربی تصاحب شدند.
طبق این دیدگاه، سقوط جنگ سرد مستلزم تغییری در حوزه فعالیت های امنیتی و بهره برداری از مجموعه ی جدیدی از احتمالات زایائی بود که از پیش درون چارچوب کلی نقش آفرینان و سازمان های امنیتی قرار داشتند، و از لحاظ راهبردی به منظور تاثیر گذاشتن بر توزیع سرمایه و ساختار حوزه به کار برده شدند. «بازی» پیشین مربوط به توازن و محاسبه ی راهبردی نظامی بوسیله ی تعیین ارزش حوزه ی فرهنگی کم ارزش شد. بواسطه درخواستی برای مرکزیت فرهنگ در فضای امنیتی جدید ـ با استناد به موفقیت فرهنگ غربی، عمومیت آرمان ها، ارزش ها و سازمان های لیبرال، و حتی پایان تاریخ ـ مجموعه ی جدیدی از روابط قدرتی و مشارکت در بکارگیری قدرت بوسیله آنهایی که می توانند مدعی پوشش فرهنگی جدید باشند، به بخشی از یک «راهبرد» جدید تبدیل شد. افزایش نقش فرهنگ نشانگر تغییری در روابط قدرت است - در حوزه ای که از طریق آن، شکل های خاصی از قدرت شناسایی و اجرا می شوند- اما نشان دهنده ی عقب نشینی یا فقدان قدرت نمی باشد.
من در دو فصل بعدی، این حوزه فرهنگی و شماری از راهبردهای وابسته به آن، منافع، و شکل های قدرت را، از طریق بررسی دو مضمون گسترده تر مورد بررسی قرار می دهم: ایده ی صلح دموکراتیک، و تکامل سریع ناتو پس از جنگ سرد. ایده ی صلح دموکراتیک به سرعت به یکی از گفتمان های سیاسی و فکری رایج دهه ی ۱۹۹۰ تبدیل شد، و تاثیر چشمگیری از خود به جای گذاشت ـ همانطور که برخی از توجیهات مربوط به جنگ در عراق و جهت یابی های اخیر سیاست خارجی آمریکا، این امر را به وضح نشان می دهد. اگر چه منبع مناظرات جدی دانشگاهی، مربوط به وضعیت تحلیلی و اعتبار تجربی صلح دموکراتیک است؛ اما این ایده از بسیاری از جهات به عنوان یک فعالیت سیاسی جالب تر است تا به عنوان یک ادعای تجربی، در واقع، به صلح دموکراتیک می توان به عنوان یک عنصر در چارچوب یک راهبرد گسترده ی قدرت فرهنگی طی دوره ی اوج آن، نگریست؛ ویا همچنین به عنوان بخشی از فرآیندی که به موجب آن؛ غرب ادعای ارائه ی ارزش های دموکراتیک را به خود اختصاص داد، و صلح طلبی ذاتی خود را قاطعانه ابراز نمود. به طور خلاصه، ایده ی صلح دموکراتیک این امکان را فراهم آورد که درگیری نظامی جنگ سرد به کشمکشی فرهنگی تبدیل شود، و به این ترتیب در بکارگیری راهبردهای ویژه و اشکال قدرت فرهنگی مشارکت نمود.
در یک شیوه مشابه، تمرکز بر روی راهبرد فرهنگی امنیت در پی جنگ سرد یکی از برجسته ترین و غالباً بحث برانگیزترین تحولات دهه ی ۱۹۹۰ را روشن ساخت: مرکزیت مداوم ناتو. علی رغم پیش بینی های گسترده مبنی بر اینکه ناتو احتمالاً با کاهش مناقشات شرق و غرب از بین می رود، این اتحادیه اروپا طی دهه ی ۱۹۹۰ دوام آورد و توسعه نیز یافت. تا اندازه ای، تداوم شگفت آور و تکامل ناتو را می توان بوسیله ی نقش اساسی آن در تولید و بکارگیری قدرت نمادین، هم در داخل و هم در خارج از اتحادیه، توضیح داد. ناتو به عنوان جایگاهی از قدرت و سرمایه ی نمادین و فرهنگی انباشته شده، یک مکان نهادی مهم در مرزبندی منطق فرهنگی جدیدی از امنیت بود؛ یک تغییر و تحول، که از چارچوب کلی اعضای سازمان سرچشمه گرفت. این اتحادیه مجمع قدرتمند واحدی را فراهم کرد که در آن، وضعیت جدید می توانست تعریف گردد، سیاست ها رسماً اعلام و نیروها بسیج شدند. بدین ترتیب، ناتو منافع سازمانی خود را با تداوم، و منافع اعضایش را با حفظ اتحاد و سازگاری با محیط امنیتی جدید تامین نمود. به علاوه، تداوم آن، منبعی قابل ملاحظه از قدرت نمادین را برای اعضایش فراهم آورد، دستاویزی که از طریق آن توانستند قدرت راهبرد فرهنگی شان را بر آنهایی که خارج از اتحادیه بودند اعمال کنند.

جمع بندی

من ادعا نمی کنم که رویه ی من در خصوص این موضوعات جامع است؛ حتی این مضامین نسبتاً محدود، مسائلی بسیار بیشتر از آنچه که من احتمالاً می توانم در اینجا مطرح نمایم را در برمی گیرند؛ و بدیهی است که مسائل بسیار بیشتری مربوط به تکامل امنیت پس از جنگ سرد، و حتی مربوط به حوزه ی فرهنگی امنیت، نسبت به آنچه که یک تحقیق واحد می تواند منتقل نماید وجود دارد. من در اینجا، عمداً از یک دیدگاه خلاصه شده درباره نظریه ی فعالیت بوردیو و بویژه درباره ی تشکیل حوزه استفاده می کنم، و سعی در توضیح دادن فرآیندهای جزئی، شکاف ها و تنش های درگیر در این فعالیت ها ندارم. به علاوه، شکی نیست که تمرکز کردن بر قلمروهای نمادین و فرهنگی به تنهائی، در مجموع تنها دید ناقصی از حوزه، نقش آفرینان ساختار دهنده آن، منافع، و شکل های قدرت را در اختیار ما قرار می دهد. قلمرو مادی، هم برحسب سرمایه ی مالی و هم برحسب سازمان ها (انگیزه های کمک، انگیزه های دستیابی به نواحی تجاری یا مدیریت مالی، نفوذ سایر نقش آفرینان ـ بویژه اتحادیه ی اروپا، و همچنین صندوق بین المللی پول، بانک جهانی، EBRD، و سازمان های مالی خصوصی)، همچنین تسلط قدرت نظامی مادی ـ لازم است که در هر تحلیل حوزه ای تام، به عنوان شاخص در نظر گرفته شود. بنابراین محدود کردن تمرکز به شکل های قدرت فرهنگی و راهبرد فرهنگی، خود نیازمند این است که به عنوان یک راهبرد قلمداد گردد؛ راهبردی که به منظور مشخص کردن موضوعات و پویائی هائی که در حوزه اصلی تر هستند، و هم چنین به منظور تشریح بینش هائی که ممکن است براساس الهام بوردیو تولید شوند، طراحی گردیده است.

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ نرم فرهنگی