فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار

کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار

نسخه الکترونیک کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار

کتاب حاضر بخشی از کتاب سیری در سیره نبوی اثر استاد شهید آیت‌اللّه‌ مطهری است که نظر به درخواستهای مکرر علاقه‌مندان آثار آن اسلام‌شناس عظیم‌الشأن به صورت مستقل نیز منتشر می‌شود. این کتاب شامل یک سخنرانی درباره تاریخچه زندگانی پیامبر(ص) به طور خلاصه و با زبان ساده و نیز تحلیل سخنانی چند از آن حضرت، به ضمیمه ترجمه صد سخن از آن بزرگوار می‌باشد. ترجمه صد سخن نیز توسط استاد شهید انجام شده که توضیح چگونگی آن در کتاب سیره نبوی آمده است. سخنرانی مذکور در هفدهم ربیع‌الاول مصادف با زادروز پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع) در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی در حسینیه ارشاد ایراد شده است.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زندگانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمد للّه رب العالمین بارئالخلائق اجمعین و الصلوه والسلام علی عبداللّه و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد و آله الطّیبین الطّاهرین المعصومین. اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم:

لَقَدْ جاءَکمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِکمْ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیکمْ بِالْمُوْمِنینَ رَوفٌ رَحیمٌ(۱).

روز ولادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و همچنین روز ولادت امام ششم امام صادق علیه السلام است. امروز برای ما شیعیان قهرا روزی است که عید مضاعف است چون دو عید است، دو ولادت بزرگ در این روز واقع شده است. ولی یک گلایه از خودمان نمی شود نکرد و آن اینکه با اینکه از نظر ما از آن جهت که مسلمان هستیم این روز روز ولادت پیغمبر اکرم است و از آن جهت که مسلمان شیعه هستیم روز ولادت امام صادق است، ولی ابراز احساساتی که ما مردم شیعه در این روز به خرج می دهیم نه با ابراز احساساتی که مسیحیان در ولادت مسیح به خرج می دهند برابری می کند (و بلکه تناسب هم ندارد) و نه با ابراز احساساتی که دنیای تسنن در همین روزها به مناسبت ولادت رسول اکرم می کند. می دانید که دنیای مسیحیت در ولادت مسیح چندین روز عید رسمی خود را می گیرد به طوری که آثارش در میان ما مسلمین هم ظاهر می شود؛ و دنیای تسنن هم طولانی ترین عیدی که برای خود می گیرد که تقریبا با عید نوروز ما ایرانیها برابری می کند، همان ولادت رسول اکرم است که تعطیل چند روزه دارند و عید چند روزه است. البته آنها روز دوازدهم ربیع الاول یعنی پنج روز قبل از روز هفدهم را که ما عید می گیریم روز ولادت رسول اکرم می دانند، ولی عید آنها از روز دوازدهم شروع می شود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پیدا می کند. آنچه برای ما عید نوروز یعنی یک عید عمومی طولانی است، در دنیای تسنن همان ایام ولادت رسول خداست. ولی در میان ما شیعیان ـ که عرض کردم این گله را از خودمان نمی شود نکرد ـ ولادت رسول خدا می آید و می گذرد و بسیاری از مردم ما احساس نمی کنند که چنین روزی هم بر آنها گذشت. و اگر تنها، مسئله تعطیل رسمی و تعطیل شدن بانکها و بیکار شدن کارمندان اداری نبود، اساسا کوچکترین احساسی در جامعه ما رخ نمی داد، با اینکه عید مضاعف است. حالا اسم این را چه می شود گذاشت، من نمی دانم.
امروز من قصد دارم یک بحث خیلی مختصر درباره تاریخچه رسول اکرم بکنم در حدی که برای جوانان دانش آموز و احیانا بعضی دانشجویان که در این زمینه اطلاعات کمی دارند مفید باشد، بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتی از کلمات رسول اکرم و تفسیر بعضی از سخنان آن بزرگوار.

ولادت و دوران کودکی

ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است، گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را، به استثنای شیخ کلینی صاحب کتاب کافی که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت می دانند. رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است؟ در فصل بهار. در السیره الحلبیه می نویسد: «وُلِدَ فی فَصْلِ الرَّبیعِ» در فصل ربیع به دنیا آمد. بعضی از دانشمندان امروز حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزی از ایام ماههای شمسی منطبق می شود، به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق می شود با بیستم آوریل، و بیستم آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین. و قهرا هفدهم ربیع مطابق می شود با پنجم اردیبهشت. پس قدر مسلّم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت. در چه روزی از ایام هفته به دنیا آمده است؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند، اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه. در چه ساعتی از شبانه روز به دنیا آمده اند؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند، در بین الطلوعین.
تاریخچه رسول اکرم تاریخچه عجیبی است. پدر بزرگوارشان عبداللّه بن عبدالمطّلب است. او پسر بسیار رشید و برازنده ای است که حالا داستان آن مسئله نذر ذبحش و این حرفها بماند. عبداللّه جوان، جوانی بود که در همه مکه می درخشید. جوانی بود بسیار زیبا، بسیار رشید، بسیار مودب، بسیار معقول که دختران مکه آرزوی همسری او را داشتند. او با مخدّره آمنه دختر وهب که از فامیل نزدیک آنها به شمار می آید، ازدواج می کند. در حدود چهل روز بیشتر از زفافش نمی گذرد که به عزم مسافرت به شام و سوریه از مکه خارج می شود و ظاهرا سفر، سفر بازرگانی بوده است. در برگشتن به مدینه می آید که خویشاوندان مادر او در آنجا بودند، و در مدینه وفات می کند. عبداللّه در وقتی وفات می کند که پیغمبر اکرم هنوز در رحم مادر است. محمد صلی الله علیه و آله یتیم به دنیا می آید یعنی پدر از سرش رفته است. به رسم آن وقت عرب، برای تربیت کودک لازم می دانستند که بچه را به مرضعه بدهند تا به بادیه ببرد و در آنجا به او شیر بدهد. حلیمه سعدیه (حلیمه، زنی از قبیله بنی سعد) از بادیه به مدینه می آید که آن هم داستان مفصلی دارد. این طفل نصیب او می شود که خود حلیمه و شوهرش داستانها نقل می کنند که از روزی که این کودک پا به خانه ما گذاشت، گویی برکت از زمین و آسمان بر خانه ما می بارید. این کودک تا سن چهارسالگی دور از مادر و دور از جد و خویشاوندان و دور از شهر مکه، در بادیه در میان بادیه نشینان، پیش دایه زندگی می کند. در سن چهار سالگی او را از دایه می گیرند. مادر مهربان، این بچه را در دامن خود می گیرد. حال شما آمنه را در نظر بگیرید: زنی که شوهری محبوب و به اصطلاح شوهر ایده آلی داشته است به نام عبداللّه که آن شبی که با او ازدواج می کند به همه دختران مکه افتخار می کند که این افتخار بزرگ نصیب من شده است، هنوز بچه در رحمش است که این شوهر را از دست می دهد. برای زنی که علاقه وافر به شوهر خود دارد، بدیهی است که بچه برای او یک یادگار بسیار بزرگ از شوهر عزیز و محبوبش است، خصوصا اگر این بچه پسر باشد. آمنه تمام آرزوهای خود در عبداللّه را [ در ] این کودک خردسال می بیند. او هم که دیگر شوهر نمی کند.
جناب عبدالمطّلب پدر بزرگ رسول خدا، علاوه بر آمنه، متکفل این کودک کوچک هم هست. قوم و خویش های آمنه در مدینه بودند. آمنه از عبدالمطلب اجازه می گیرد که سفری برای دیدار خویشاوندانش به مدینه برود و این کودک را هم با خودش ببرد. همراه کنیزی که داشت به نام امّ اَیمن با قافله حرکت می کند. به مدینه می رود و دیدار دوستان را انجام می دهد. (سفری که پیغمبر اکرم در کودکی کرده، همین سفر است که در سن پنج سالگی از مکه به مدینه رفته است.) محمد صلی الله علیه و آله با مادر و کنیز مادر برمی گردد. در بین راه مکه و مدینه، در منزلی به نام «ابواء» که الآن هم هست، مادر او مریض می شود، به تدریج ناتوان می گردد و قدرت حرکت را از دست می دهد. در همان جا وفات می کند. این کودک خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت، به چشم می بیند. مادر را در همان جا دفن می کنند و همراه امّ ایمن، این کنیز بسیار بسیار باوفا ـ که بعدها زن آزاد شده ای بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین را از دست نداد، و آن روایت معروف را حضرت زینب از همین امّ ایمن روایت می کند، و در خانه اهل بیت پیامبر پیرزن مجلّله ای بود ـ به مکه بر می گردد. تقریبا پنجاه سال بعد از این قضیه، حدود سال سوم هجرت بود که پیغمبر اکرم در یکی از سفرها آمد از همین منزل ابواء عبور کند، پایین آمد. اصحاب دیدند پیغمبر بدون اینکه با کسی حرف بزند، به طرفی روانه شد. بعضی در خدمتش رفتند تا ببینند کجا می رود. دیدند رفت و رفت، در نقطه ای نشست و شروع کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو اللّه و... ولی دیدند در تامل عمیقی فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصی دارد و در حالی که با خودش می خوانْد، کم کم اشکهای نازنینش از گوشه چشمانش جاری شد. پرسیدند: یا رسول اللّه ! چرا می گریید؟ فرمود: اینجا قبر مادر من است، پنجاه سال پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم.
عبدالمطلب دیگر بعد از مرگ این مادر، تمام زندگی اش رسول اکرم شده بود، و بعد از مرگ عبداللّه و عروسش آمنه، این کودک را فوق العاده عزیز می داشت و به فرزندانش می گفت که او با دیگران خیلی فرق دارد، او از طرف خدا آینده ای دارد و شما نمی دانید. وقتی که می خواست از دنیا برود، ابوطالب ـ که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان باقیمانده اش بود ـ دید پدرش یک حالت اضطرابی دارد. عبدالمطلب خطاب به ابوطالب گفت: من هیچ نگرانی از مردن ندارم جز یک چیز و آن سرنوشت این کودک است. این کودک را به چه کسی بسپارم؟ آیا تو می پذیری؟ از ناحیه من تعهد می کنی که کفالت او را به عهده بگیری؟ عرض کرد: بله پدر! من قول می دهم، و کرد. بعد از آن، جناب ابوطالب، پدر بزرگوار امیرالمومنین علی علیه السلام متکفل بزرگ کردن پیغمبر اکرم بود.

مسافرتها

رسول اکرم به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش ابوطالب، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگی به عنوان عامل تجارت برای زنی بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرتهایی کرده اند. مثلاً به طائف رفته اند، به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند، به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند، ولی در ایام رسالت از جزیره العرب هیچ خارج نشده اند.

شغلها

پیغمبر اکرم چه شغلهایی داشته است؟ جز شبانی و بازرگانی، شغل و کار دیگری را ما از ایشان سراغ نداریم. بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی می کرده اند (حالا این چه راز الهی ای دارد، ما درست نمی دانیم) همچنان که موسی شبانی کرده است. پیغمبر اکرم هم قدر مسلّم این است که شبانی می کرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا می برده است، رعایت می کرده و می چرانیده و بر می گشته است. بازرگانی هم که کرده است. با اینکه یک سفر، سفر اولی بود که خودش به بازرگانی می رفت (فقط یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود) آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب تعجب همگان شد.

سوابق

سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است؟ در میان همه پیغمبران جهان، پیغمبر اکرم یگانه پیغمبری است که تاریخ کاملاً مشخصی دارد. یکی از سوابق بسیار مشخص پیغمبر اکرم این است که اُمّی بود، یعنی مکتب نرفته و درس نخوانده بود که در قرآن هم از این نکته یاد شده است. اکثر مردم آن منطقه در آن زمان امّی بودند. یکی دیگر این است که در همه آن چهل سال قبل از بعثت، در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستی بود، او هرگز بتی را سجده نکرد. البته عده قلیلی (معروف به حُنَفاء) بودند که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشتند ولی نه از اول تا آخر عمرشان، بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار، کار غلطی است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضی از آنها مسیحی شدند. اما پیغمبر اکرم در همه عمرش، از اول کودکی تا آخر، هرگز اعتنایی به بت و سجده بت نکرد. این، یکی از مشخصات ایشان است. و اگر یک بار کوچکترین تواضعی در مقابل بتی کرده بود، در دوره ای که با بتها مبارزه می کرد به او می گفتند: تو خودت بودی که یک روز آمدی اینجا مقابل لات و هُبَل تواضع کردی. نه تنها بتی را سجده نکرد، بلکه در تمام دوران کودکی و جوانی، در مکه که شهر لهو و لعب بود، به این امور آلوده نشد. مکه دو خصوصیت داشت: یکی اینکه مرکز بت پرستی عربستان بود و دیگر اینکه مرکز تجارت و بازرگانی بود و سرمایه داران عرب در مکه خفته بودند و برده داران عرب در مکه بودند. اینها برده ها و کنیزها را خرید و فروش می کردند. در نتیجه مرکز عیش و نوش اعیان و اشراف هم همین شهر بود. انواع لهو و لعب ها، شرابخواریها، نواختنها و رقاصیها [ دایر بود] به طوری که می رفتند کنیزهای سپید و زیبا را از روم (همین شام و سوریه) می خریدند و می آمدند در مکه به اصطلاح عشرتکده درست می کردند و از این عشرتکده ها استفاده مالی می کردند که یکی از چیزهایی که قرآن به خاطر آن سخت به اینها می تازد همین است، می فرماید:

وَ لاتُکرِهوا فَتَیاتِکمْ عَلَی الْبِغاءِ اِنْ اَرَدْنَ تَحَصُّنا(۲).

آن بیچاره های بدبخت (کنیزها) می خواستند عفاف خودشان را حفظ کنند، ولی اینها به اجبار این بیچاره ها را وادار به زنا می کردند و در مقابل پولی می گرفتند. خانه های مکه در دو قسمت بود، در بالا و پایین شهر. بالاها را اعیان و اشراف می نشستند و پایینها را غیر اعیان و اشراف. در خانه های اعیان و اشراف همیشه صدای تار و تنبور و بزن و بکوب و بنوش بلند بود. پیغمبر اکرم در تمام عمرش هرگز در هیچ مجلسی از این مجالس دایر مکه شرکت نکرد.
در دوران قبل از رسالت، به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود. او را به نام «محمّد امین» می خواندند. به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند. در بسیاری از کارها به عقل او اتکا می کردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتی بود که پیغمبر اکرم سخت به آنها مشهور بود، به طوری که در زمان رسالت وقتی که فرمود: آیا شما تا کنون از من سخن خلافی شنیده اید، همه گفتند: ابدا، ما تو را به صدق و امانت می شناسیم.
یکی از جریانهایی که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است این است که وقتی خانه خدا را خراب کردند (دیوارهای آن را برداشتند) تا دومرتبه بسازند، حجرالاسود را نیز برداشتند. هنگامی که می خواستند دوباره آن را نصب کنند، این قبیله می گفت من باید نصب کنم، آن قبیله می گفت من باید نصب کنم، و عن قریب بود که زدوخورد شدیدی روی دهد. پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلی ساده ای حل کرد. قضیه، معروف است، دیگر نمی خواهم وقت شما را بگیرم.
مسئله دیگری که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست، مسئله احساس تاییدات الهی است. پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت، از کودکی خودش فرمود. از جمله فرمود: من در کارهای اینها شرکت نمی کردم... گاهی هم احساس می کردم که گویی یک نیروی غیبی مرا تایید می کند. می گوید: من هفت سالم بیشتر نبود. عبداللّه بن جدعان که یکی از اشراف مکه بود، عمارتی می ساخت. بچه های مکه به عنوان کار ذوقی و کمک دادن به او می رفتند از نقطه ای به نقطه دیگر سنگ حمل می کردند. من هم می رفتم همین کار را می کردم. آنها سنگها را در دامنشان می ریختند، دامنشان را بالا می زدند و چون شلوار نداشتند کشف عورت می شد. من یک دفعه تا رفتم سنگ را در دامنم گذاشتم، مثل اینکه احساس کردم که دستی آمد و زد دامن را از دستم انداخت. حس کردم که من نباید این کار را کنم، با اینکه کودکی هفت ساله بودم. امام باقر علیه السلام در روایاتی، و نیز امیرالمومنین در نهج البلاغه این مطلب را کاملاً تایید می کنند:

وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّه ُ بِهِ مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیما اَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلائِکتِهِ، یسْلُک بِهِ طَریقَ الْمَکارِمِ وَ مَحاسِنَ اَخْلاقِ الْعالَمِ(۳).

امام باقر علیه السلام می فرماید: بودند فرشتگانی الهی که از کودکی او را همراهی می کردند. پیامبر می فرمود: من گاهی سلام می شنیدم، یک کسی به من می گفت السلام علیک یا محمّد! نگاه می کردم، کسی را نمی دیدم. گاهی با خودم فکر می کردم شاید این سنگ یا درخت است که دارد به من سلام می دهد، بعد فهمیدم فرشته الهی بوده که به من سلام می داده است.
از جمله قضایای قبل از رسالت ایشان، به اصطلاح متکلمین «ارهاصات» است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار می آید. رویاهای فوق العاده عجیبی بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش می دیده است. می گوید: من خوابهایی می دیدم که «یاْتی مِثْلُ فَلَقِ الصُّبْحِ» مثل فجر، مثل صبحِ صادق، صادق و مطابق بود؛ اینچنین خوابهای روشن می دیدم. بعضی از رویاها از همان نوع وحی و الهام است، نه هر رویایی، نه رویایی که از معده انسان برمی خیزد، نه رویایی که محصول عقده ها، خیالات و توهمات پیشین است. جزء اولین مراحلی که پیغمبر اکرم برای الهام و وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی می کرد، دیدن رویاهایی بود که به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور می کرد. گاهی خود خواب برای انسان روشن نیست، پراکنده است، و گاهی خواب روشن است ولی تعبیرش صادق نیست. اما گاه خواب در نهایت روشنی است، هیچ ابهام و تاریکی و به اصطلاح آشفتگی ندارد، و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است.
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت، این است که ـ عرض کردیم ـ تا سن بیست و پنج سالگی دوبار به خارج عربستان مسافرت کرد.
پیغمبر فقیر بود، از خودش نداشت یعنی به اصطلاح یک سرمایه دار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود، خوب معلوم است، بلکه به قول نصاب لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود، برای اینکه یک شخص سرمایه داری نبود، خودش شخصا کار می کرد و زندگی می نمود. و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا می کند و به مرحله ای از فکر و افق فکری و احساسات روحی و معنویات می رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها می ماند. تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است. اگرچه این مثال خیلی رسا نیست، ولی مطلب را روشن می کند: شما یک عالم بسیار عالم و بسیار باایمانی را در میان مردمی جاهل و بی ایمان قرار بدهید. ولو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند، او تنهاست؛ یعنی پیوند جسمانی نمی تواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحی در یک افق زندگی می کند و اینها در افق دیگری. گفت: «چندان که نادان را از دانا وحشت است، دانا را صد چندان از نادان نفرت است». پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود، همفکر نداشت. بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است، کودکی را در دو سالگی از پدرش می گیرد و به خانه خودش می آورد. کودک، علی بن ابیطالب است. تا وقتی که به رسالت مبعوث می شود و تنهایی اش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین می رود (یعنی تا حدود دوازده سالگیِ این کودک) مصاحب و همراهش فقط این کودک است؛ یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و همروحی و هم افقی او را داشته باشد، غیر از این کودک نیست. خود علی علیه السلام نقل می کند که من بچه بودم، پیغمبر وقتی به صحرا می رفت مرا روی دوش خود سوار می کرد و می برد.
در بیست و پنج سالگی، معنا خدیجه از او خواستگاری می کند. البته مرد باید خواستگاری کند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است؛ خودش افرادی را تحریک می کند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگاری کند. می آیند، می فرماید: آخر من چیزی ندارم. خلاصه به او می گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او می فهمانند که خدیجه ای که تو می گویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگاری کرده اند و حاضر نشده است، خودش می خواهد. تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ می دهد. عجیب این است: حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال کار بازرگانی نمی رود. تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنّف و دوره عبادتش شروع می شود. آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی ای که او با قوم خودش پیدا کرده است، روز به روز زیادتر می شود. دیگر این مکه و اجتماع مکه، گویی روحش را می خورد. حرکت می کند تنها در کوههای اطراف مکه(۴) راه می رود، تفکر و تدبر می کند. خدا می داند که چه عالمی دارد، ما که نمی توانیم بفهیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنی علی علیه السلام کس دیگر همراه و مصاحب او نیست.
ماه رمضان که می شود، در یکی از همین کوههای اطراف مکه ـ که در شمال شرقی این شهر است و از سلسله کوههای مکه مجزا و مخروطی شکل است ـ به نام کوه «حرا» که بعد از آن دوره آن را جبل النور (کوه نور) نامیدند، خلوت می گزیند. شاید خیلی از شما که به حج مشرّف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غار حرا بروید، و من دو بار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق نصیبم بشود. برای یک آدم متوسط حداقل یک ساعت طول می کشد که از پایین دامنه این کوه به قله آن برسد، و حدود سه ربع هم طول می کشد تا پایین بیاید.
ماه رمضان که می شود اصلاً بکلی مکه را رها می کند و حتی از خدیجه هم دوری می گزیند. یک توشه خیلی مختصر، آبی، نانی با خودش بر می دارد و به کوه حرا می رود و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسی را می فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می گذراند. البته گاهی فقط علی علیه السلام در آنجا حضور داشته و شاید همیشه علی علیه السلام بوده است. این را من الآن نمی دانم. قدر مسلّم این است که گاهی علی علیه السلام بوده است، چون می فرماید:

وَ لَقَدْ جاوَرْتُ رَسولَ اللّه ِ علیه السلام بِحِراءَ حینَ نُزولِ الْوَحْیِ.
آن ساعتی که وحی نزول پیدا کرد من آنجا بودم.

از آن کوه پایین نمی آمد و در آنجا خدای خودش را عبادت می کرد. اینکه چگونه تفکر می کرد، چگونه به خدای خودش عشق می ورزید و چه عوالمی را در آنجا طی می کرد، برای ما قابل تصور نیست. علی علیه السلام در این وقت بچه ای است حداکثر دوازده ساله. در آن ساعتی که بر پیغمبر اکرم وحی نازل می شود، او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگری را دارد طی می کند. هزارها مثل ما اگر در آنجا می بودند، چیزی را در اطراف خود احساس نمی کردند ولی علی علیه السلام یک دگرگونیهایی را احساس می کند. قسمتهای زیادی از عوالم پیغمبر را درک می کرده است، چون می گوید:

وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّهَ الشَّیطانِ حینَ نُزولِ الْوَحْیِ.
من صدای ناله شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم.

مثل شاگرد معنوی که حالات روحی خودش را به استادش عرضه می دارد، به پیغمبر عرض کرد: یا رسول اللّه ! آن ساعتی که وحی داشت بر شما نازل می شد، من صدای ناله این ملعون را شنیدم. فرمود: بلی علی جان! «اِنَّک تَسْمَعُ ما اَسْمَعُ وَ تَری ما اَری الاّ اَنّک لَسْتَ بِنَبِیٍّ»(۵) شاگرد من! تو آنها که من می شنوم می شنوی و آنها که من می بینم می بینی ولی تو پیغمبر نیستی.
این، مختصری بود از قضایای مربوط به قبل از رسالت پیغمبر اکرم که لازم می دیدم برای شما عرض کنم.

سیری در سخنان رسول اکرم

چند سخن از سخنان این شخصیت بزرگوار را برای شما نقل می کنم که خود سخنان پیغمبر معجزه است ـ قرآن که سخن خداست به جای خود ـ مخصوصا با توجه به سوابقی که عرض کردم. کودکی که سرنوشت، او را یتیم قرار داد در وقتی که در رحم مادر بود، و لطیم قرار داد در سن پنج سالگی، دوران شیرخوارگی اش در بادیه گذشته است و در مکه سرزمین اُمّیت و بی سوادی بزرگ شده و زیر دست هیچ معلم و مربی ای کار نکرده است، مسافرتهایش محدود بوده به دو سفر کوچک، آنهم سفر بازرگانی به خارج جزیره العرب، و با هیچ فیلسوفی، حکیمی، دانشمندی برخورد نداشته است، مع ذلک قرآن به زبان او جاری می شود و بر قلب مقدس او نازل می گردد، و بعد هم سخنانی خود او می گوید، و این سخنان آنچنان حکیمانه است که با سخنان تمام حکمای عالم نه تنها برابری می کند بلکه بر آنها برتری دارد. حالا اینکه ما مسلمانها اینقدرها عرضه این کارها را نداریم که سخنان او را جمع کنیم و درست پخش و تشریح نماییم، مسئله دیگری است.
کلمات پیغمبر را در جاهای مختلف نقل کرده اند. من مخصوصا از قدیمترین منابع، قسمتی را نقل می کنم. از قدیمترین منابعی که در دست است یا لااقل من در دست داشته ام کتاب البیان و التبیین جاحظ است. جاحظ در نیمه دوم قرن سوم می زیسته است، یعنی این سخنان تقریبا در نیمه اول قرن سوم نوشته شده است. این کتاب حتی از نظر فرنگیها و مستشرقین جزء کتابهای بسیار معتبر است. اینها سخنانی نیست که بگویید بعدها نقل کرده اند؛ نه، در قرن سوم به صورت یک کتاب درآمده است که البته قبل از قرن سوم هم بوده است چون جاحظ اینها را با سند نقل می کند.
مثلاً شما ببینید در زمینه مسئولیتهای اجتماعی، این شخصیت بزرگ چگونه سخن می گوید؛ می فرماید: مردمی سوار کشتی شدند و دریایی پهناور را طی می کردند. یک نفر را دیدند که دارد جای خودش را نَقْر می کند یعنی سوراخ می کند. یک نفر از اینها نرفت دست او را بگیرد. چون دستش را نگرفتند، آب وارد کشتی شد و همه آنها غرق شدند، و اینچنین است فساد.
توضیح اینکه: یک نفر در جامعه مشغول فساد می شود، مرتکب منکرات می شود. یکی نگاه می کند می گوید به من چه، دیگری می گوید من و او را که در یک قبر دفن نمی کنند. فکر نمی کند که مَثَل جامعه، مَثَل کشتی است. اگر در یک کشتی آب وارد بشود، ولو از جایگاه یک فرد وارد بشود، تنها آن فرد را غرق نمی کند بلکه همه مسافرین را یکجا غرق می کند.
آیا درباره مساوات افراد بنی آدم، سخنی از این بالاتر می توان گفت: «اَلنّاسُ سَواءٌ کاَسْنانِ الْمُشْطِ»(۶). (حال من نمی دانم شانه ای را هم درآورد یا نه). شانه را نگاه کنید، دندانه های آن را ببینید. ببینید آیا یکی از دندانه های آن از دندانه دیگر بلندتر هست؟ نه. انسانها مانند دندانه های شانه برابر یکدیگرند. ببینید در آن محیط و در آن زمان، انسانی اینچنین درباره مساوات انسانها سخن می گوید که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز کسی به این خوبی سخن نگفته است!
در حجّه الوداع فریاد می زند:

اَیهَاالنّاسُ! اِنَّ رَبَّکمْ واحِدٌ وَ اِنَّ اَباکمْ واحِدٌ، کلُّکمْ لاِآدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرابٍ، لافَضْلَ لِعَرَبِیٍّ عَلی عَجَمِیٍّ اِلاّ بِالتَّقْوی(۷).

ایهاالناس! پروردگار همه مردم یکی است، پدر همه مردم یکی است، همه تان فرزند آدم هستید، آدم هم از خاک آفریده شده است. جایی باقی نمی ماند که کسی به نژاد خودش، به نسب خودش، به قومیت خودش و به این جور حرفها افتخار کند. همه از خاک هستیم، خاک که افتخار ندارد. پس افتخار به فضیلتهای روحی و معنوی است، به تقواست. ملاک فضیلت فقط تقواست و غیر از این چیز دیگری نیست.
این حدیث را که از رسول اکرم است، از کافی نقل می کنم:

ثَلاثٌ لایغِلُّ عَلَیهِنَّ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ: اِخْلاصُ الْعَمَلِ لِلّهِ وَ النَّصیحَهُ لاَِئِمَّهِ الْمُسْلِمینَ وَ اللُّزومُ لِجَماعَتِهِمْ(۸).
سه چیز است که هرگز دل مومن نسبت به آنها جز اخلاص، چیز دیگری نمی ورزد (یعنی در آن سه چیز محال است خیانت کند): یکی اخلاص عمل برای خدا. (یک مومن در عملش ریا نمی ورزد.) دیگر، خیرخواهی برای پیشوایان واقعی مسلمین (یعنی خیرخواهی در جهت خیر مسلمین، ارشاد و هدایت پیشوایان در جهت خیر مسلمین). سوم مسئله وحدت و اتفاق مسلمین (یعنی نفاق نورزیدن، شقّ عصای مسلمین نکردن، جماعت مسلمین را متفرق نکردن).

این جمله ها را مکرر شنیده اید:

کلُّکمْ راعٍ وَ کلُّکمْ مَسْوولٌ عَنْ رَعِیتِهِ(۹).
اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمونَ مِنْ لِسانِهِ وَ یدِهِ(۱۰).
لَنْ تُقَدَّسَ اُمَّهٌ حَتّی یوْخَذَ لِلضَّعیفِ فیها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیرَ مُتَتَعْتِعٍ(۱۱).
هیچ ملتی به مقام قداست نمی رسد مگر آنگاه که افراد ضعیفش بتوانند حقوقشان را از اقویا بدون لکنت زبان مطالبه کنند.

ببینید سیرت چیست و چه می کند؟! اصحابش نقل کرده اند که در دوره رسالت، در سفری خدمتشان بودیم. در منزلی پایین آمده بودیم و قرار بود که در آنجا غذایی تهیه شود. گوسفندی آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح کنند و از گوشت آن مثلاً آبگوشتی بسازند و تغذیه کنند. یکی از اصحاب به دیگران می گوید سر بریدن گوسفند با من، دیگری می گوید پوست کندن آن با من، سومی مثلاً می گوید پخت آن با من و... پیغمبر اکرم می فرماید جمع کردن هیزم از صحرا با من. اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه ! ما خودمان افتخار این خدمت را داریم، شما سرجای خودتان بنشینید، ما خودمان همه کارها را انجام می دهیم. فرمود: بله، می دانم، من نگفتم که شما انجام نمی دهید ولی مطلب چیز دیگری است. بعد جمله ای گفت، فرمود:

اِنَّ اللّه َ یکرَهُ مِنْ عَبْدِهِ اَنْ یراهُ مُتَمَیزا بَینَ اَصْحابِهِ(۱۲).
خدا دوست نمی دارد که بنده ای را در میان بندگان دیگر ببیند که برای خود امتیاز قائل شده است.

من اگر اینجا بنشینم و فقط شما بروید کار کنید، پس برای خودم نسبت به شما امتیاز قائل شده ام. خدا دوست ندارد که بنده ای خودش را به چنین وضعی در بیاورد(۱۳). ببینید چقدر عمیق است!
این مسئله به اصطلاح امروز «اعتماد به نفس» در مقابل اعتماد به انسانهای دیگر، حرف درستی است، البته نه در مقابل اعتماد به خدا. اعتماد به نفس سخن بسیار درستی است؛ یعنی اتّکال به انسان دیگر نداشتن، کار خود را تا جایی که ممکن است خود انجام دادن و از احدی تقاضا نکردن.
ببینید این تربیتها چقدر عالی است! این «بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ الاَْخْلاق» معنی اش چیست؟ باز اصحابش نقل کرده اند(۱۴) که در یکی از مسافرتها در منزلی فرود آمدیم. همه متفرق شدند برای اینکه تجدید وضویی کنند و آماده نماز بشوند. دیدیم که پیغمبر اکرم بعد از آنکه از مرکب پایین آمد، طرفی را گرفت و رفت. مقداری که دور شد، ناگهان برگشت. اصحاب با خود فکر می کنند که پیغمبر برای چه بازگشت؟ آیا از تصمیم اینکه امروز اینجا بمانیم منصرف شده است؟ همه منتظرند ببینند آیا فرمان می دهد که حرکت کنید برویم. ولی می بینند پیامبر چیزی نمی گوید. تا به مرکبش می رسد. بعد، از آن خورجین یا توبره روی آن، زانوبند شتر را در می آورد، زانوی شترش را می بندد و دوباره به همان طرف راه می افتد. اصحاب با تعجب گفتند: پیامبر برای چنین کاری آمد؟! این که کار کوچکی بود! اگر از آنجا صدا می زد: آی فلان کس! برو زانوی شتر مرا ببند، همه با سر می دویدند. گفتند: یا رسول اللّه ! می خواستید به ما امر بفرمایید. به هرکدام ما امر می فرمودید، با کمال افتخار این کار را انجام می داد. ببینید سخن، در چه موقع و در چه محل و چقدر عالی است! فرمود: «لا یسْتَعِنْ اَحَدُکمْ مِنْ غَیرِهِ وَلَوْ بِقُضْمَهٍ مِنْ سِواک» تا می توانید در کارها از دیگران کمک نگیرید ولو برای خواستن یک مسواک. آن کاری را که خودت می توانی انجام بدهی، خودت انجام بده. نمی گوید کمک نگیر و از دیگران استمداد نکن ولو در کاری که نمی توانی انجام بدهی؛ نه، آنجا جای استمداد است.
اگر کسی این توفیق را پیدا کند که سخنان رسول اکرم را از متون کتب معتبر جمع آوری کند، و هم توفیق پیدا کند که سیره پیغمبر اکرم را به سبک سیره تحلیلی از روی مدارک معتبر جمع و تجزیه و تحلیل کند، آن وقت معلوم می شود که در همه جهان شخصیتی مانند این شخص بزرگوار ظهور نکرده است. تمام وجود پیغمبر اعجاز است؛ نه فقط قرآنش اعجاز است بلکه تمام وجودش اعجاز است. عرایض خودم را با چند کلمه دعا خاتمه می دهم:

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللّه ...
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان. انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهای ما بتابان. ما را شناسای ذات مقدس خودت قرار بده. ما را شناسای پیغمبر بزرگوارت قرار بده. انوار محبت پیغمبر اکرمت را در دلهای همه ما قرار بده. انوار محبت و معرفت اهل بیت پیغمبر را در دلهای همه ما قرار بده. ما را آشنا با سیرت پیغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده. ما را قدردان اسلام و قرآن و این وجودات مقدسه بفرما. اموات ما را مشمول عنایات و رحمت خودت بفرما.
و عجّل فی فرج مولانا صاحب الزمان.



نظرات کاربران درباره کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار