فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده و گدا

کتاب شاهزاده و گدا
اثر مارک تواین

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده و گدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده و گدا

در روزگاران قدیم، پسربچه‌ای در شهر لندن به دنیا آمد که اسمش را تام کنتی گذاشتند. خانواده‌ی تام خیلی فقیر بودند و از پسِ هزینه‌ی بزرگ کردن و تحصیل او برنمی‌آمدند. همان روز، در لندن و در جایی متفاوت، پسربچه‌ی دیگری در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد، خانواده‌ای که فرزندشان را بسیار دوست داشتند. اسم این بچه ادوارد تیودر و پدر او پادشاه انگلستان بود. درواقع همه‌ی مردم انگلستان آن پسر کوچک را دوست داشتند. وقتی او به دنیا آمد، مردم در خیابان‌ها فریاد شادی سر دادند. غریبه‌ها همدیگر را در آغوش کشیدند و اشک شادی ریختند. همه جا موسیقی و جشن برپا شد و مردم به خیابان‌ها آمدند. همه، به‌خصوص شاه هنری، در آرزوی داشتن چنین پسری بودند. گرچه ادوارد دو خواهر بزرگ‌تر داشت، اما او وارث تاج و تخت پدرش می‌شد. روزی او شاه می‌شد.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده و گدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۳: ادوارد به خیابان اوفال کورت می رود

ادوارد اطرافش را نمی شناخت. می دانست که در لندن است اما محله ها را نمی شناخت. به سراغ پلیسی رفت تا وضعیتش را توضیح دهد، اما پلیس او را بچه ی کثیف نامید و از خود دور کرد. ادوارد بیچاره تنها و بی کس بود. گرچه آرزو کرده بود بتواند تنها باشد اما اکنون که آرزویش برآورده شده بود، ترسیده بود.
ناگهان باران شروع شد. شاهزاده ی فقیر و بی خانمان به مسیرش در خیابان ها ادامه داد. ناگهان مردی یقه ی او را گرفت.
مرد گفت: «تا این وقت شب ماندی بیرون؟ حتی یک سکه برای من یا مادرت نیاوردی.»
ادوارد خود را کنار کشید و آزاد کرد و برگشت و روبه روی مرد ایستاد و پرسید: «شما پدر او هستید؟ شما آقای کنتی هستید؟» مرد با تعجب به ادوارد نگاه کرد. پسر ادامه داد: «خدا را شکر که مرا پیدا کردید. حالا می توانیم این مشکل را حل کنیم.»
آقای کنتی گفت: «پدر او؟ پسر، تو از چه حرف می زنی؟ من پدر تو هستم.»
ـ خواهش می کنم. نباید بیشتر از این تاخیر کنیم. من خسته و هلاک و سرمازده هستم. همین حالا مرا نزد پدرم، شاه انگلستان، ببرید.
آقای کنتی با صدای بلند خندید و گفت: «پس سرانجام این اتفاق افتاد. دیوانه شدی. تام ما دیوانه شده.» آقای کنتی می خندید. او از رنج دیگران لذت می برد. سپس گفت: «دیگر کافی است.» و دوباره یقه ی شاهزاده را گرفت و در خیابان او را به دنبال خود کشید.



مرد دیگری به سوی آن ها آمد. ادوارد نتوانست در آن خیابان تاریک او را به خوبی ببیند. فقط دید که آن مرد ردای بلندی بر تن دارد.
مرد گفت: «دست از سر این پسر بردار. اذیتش می کنی.»
آقای کنتی عصبانی شد و گفت: «حق نداری به من بگویی با پسرم چطور رفتار کنم!» غرور او لطمه خورده بود، چون دوست نداشت کسی به او ایراد بگیرد.
مرد گفت: «این پسر کوچک است.»
کنتی خندید: «در کار مردم فضولی نکن.» مرد را هل داد. مرد روی سنگفرش خیابان افتاد.
آقای کنتی شاهزاده را گرفت و در خیابان به دنبال خود کشید. در تمام طول راه تا خانه، ادوارد تقلا کرد و کمک خواست.

فصل ۴: ماجراهای تام پس از رفتن ادوارد

تام کنتی که در اتاق شاهزاده تنها مانده بود، متوجه شد که چیزهای سرگرم کننده ی زیادی برایش آن جاست. مدتی طولانی در آینه به خود نگاه کرد. ابتدا به چپ و بعد به راست چرخید. به تقلید از شاهزاده قدم زد. در حالی که راه می رفت، به عقب نگریست تا خودش را در آینه ببیند. تام در ذهنش فرض کرد که اتاق پر از اشراف و درباریان است. او با تک تک آن ها درباره ی موضوعاتی مهم حرف زد. وقتی آن اشراف تخیلی در برابرش تعظیم کردند، دستش را تکان داد و از آن ها خواست صاف بایستند. سعی کرد حرکت دست شاهزاده را تقلید کند.
سرانجام تام متوجه شد که از خیلی وقت پیش شاهزاده رفته است. کم کم علاقه اش برای برداشتن اشیا و نگاه کردن به آن ها را از دست داد. کم کم نگران و پریشان شد. اگر کسی می آمد و او را در لباس شاهزاده می دید، چه اتفاقی می افتاد؟ تقلید از کارهای یک شاهزاده یا ولیعهد چه مجازاتی داشت؟
تام پاورچین به کنار در رفت و آن را آهسته باز کرد. به راهرو نگاه کرد. شش خدمتکاری که روی صندلی نشسته بودند، از جا پریدند. یکی از آن ها پرسید: «قربان، چه کاری می توانیم برایتان انجام دهیم؟»
تام با سرعت به درون اتاق برگشت و در را بست. با خود گفت: «آن ها مسخره ام می کنند. حالا نگهبانان را می آورند این جا. و مشغول قدم زدن در اتاق شد.
در همان لحظه در اتاق باز شد و خدمتکاری اعلام کرد: «بانو جین گری.» دختری جوان با لباسی زیبا وارد اتاق شد. او سریع به سوی تام رفت، اما با دیدن حالت چهره ی تام ایستاد.
بانو جین پرسید: «سرورم، آیا حالتان خوب است؟»
حرف زدن برای تام سخت بود. نهایت تلاش خود را کرد تا توانست به زحمت بگوید: «اوه، خواهش می کنم، باید به من کمک کنید. من عالیجناب نیستم. من شاهزاده نیستم. اسم من تام کنتی است و اشتباهی این جا هستم. من و شاهزاده لباسمان را عوض کردیم. می خواستیم فقط چند دقیقه این کار را بکنیم، اما نمی دانم او کجا رفته است. مدت ها قبل باید برمی گشت.»
اکنون تام جلوی بانو جین زانو زده بود. او دست هایش را در هم قلاب کرد و با التماس از او خواست حرف هایش را باور کند.
بانو جین با حیرت گفت: «سرورم، زانو زده اید؟ قربان، این کار پذیرفتنی نیست.» و برگشت و از اتاق بیرون دوید.
تام مضطرب بود. با چشمانی اشک آلود روی زمین نشست و گفت: «دیگر امیدی نیست. حالا بی تردید مرا به زندان می فرستند.»
در همین هنگام بقیه ی ساکنان قصر نیز نگران و پریشان شدند. شایعه ای با سرعت پخش شد. گفته می شد شاهزاده دیوانه شده و گمان می کند شخص دیگری است و بانو جین را نشناخته است. او چطور می توانست دختری را که در تمام عمرش می شناخت، اکنون نشناسد؟ پدر آن دختر دوست صمیمی شاه بود و بچه های این دو اوقات زیادی را با هم می گذراندند. شاه از مدتی پیش بیمار بود و اکنون در اتاقش استراحت می کرد. وقتی شایعه ی دیوانگی شاهزاده به گوش او رسید، دستور داد پسرش را به نزدش ببرند.
تام بیچاره را از اتاق شاهزاده بیرون بردند. او در میان تعداد زیادی از خدمتکاران، پزشکان و درباریان در راهروهایی طولانی راه رفت. وحشت زده بود. نمی دانست چه چیز در انتظارش است. بی تردید شاه با یک نگاه می فهمید که او شاهزاده نیست.
چیزی نگذشت که تام در اتاقی گرم و زیبا ایستاد. مردی تنومند و کمی چاق که ریش هم داشت، نزدیک شومینه روی کاناپه ای خوابیده بود. او چهره ای جدی و اخمو داشت. بیشتر افراد از او می ترسیدند، اما وقتی او با پسرش حرف زد، صدایش آرام و مهربان بود.
شاه هنری پرسید: «حالت چطور است، پسرم؟ تو بانو جین را خیلی ترساندی.»
تام با لکنت گفت: «ش شما شاه هستید؟ پس کار من تمام است.» و سر تکان داد.
شاه آهی کشید و گفت: «آه، ادوارد، پسرم. امیدوارم شایعه ها درست نباشند. اما می بینم که حالت خوب نیست. بیا جلو، پسرم.» هنری به آرامی صورت پسر را بین دست هایش گرفت و پرسید: «تو پدر خودت را نمی شناسی؟» شاه با دقت به او نگاه کرد و افزود: «اگر مرا نشناسی قلبم می شکند.»
تام پاسخ داد: «به گمانم شما شاه من هستید.»
شاه احساس کرد که پسر می لرزد. او گفت: «خواهش می کنم نترس. این جا هیچ کس به تو آسیبی نمی رساند.»
ـ قربان، خواهش می کنم. باید حرفم را باور کنید. من راست می گویم. من شاهزاده ادوارد نیستم. اسم من تام کنتی است و گدایی از خیابان اوفال کورت هستم. من اشتباهی این جا هستم. من نمی دانم شاهزاده ادوارد الان کجاست.
تام به گریه افتاد و ادامه داد: «من نمی خواهم به زندان بروم! خواهش می کنم! من فقط می خواهم به خانه ام برگردم پیش خانواده و دوستانم!»
شاه هنری پرسید: «زندان؟ پسر شیرین و بیچاره ی من! تو به زندان نمی روی. چرا به چنین چیزی فکر کردی؟ چرا باید تو را تنبیه کنم؟ تو آزادی که هر کاری که می خواهی، انجام دهی. فهمیدی؟»
تام با هیجان پرسید: «پس آزادم و می توانم بروم؟»
شاه هنری گفت: «هر وقت که دلت بخواهد، می توانی بروی. البته دلم می خواهد چند دقیقه بیشتر این جا بمانی.» سپس به تام زل زد و پرسید: «کجا می خواهی بروی؟»
ـ می خواهم به خانه ام برگردم. دوستان و خانواده ام در اوفال کورت حالا دنبالم می گردند.
تام از این که مشکلش به زودی حل می شد، هیجان زده و خوشحال بود.
شاه سرش را پایین انداخت و گفت: «پسر من دیوانه شده است. خدا به ما کمک کند، ولیعهد انگلستان دیوانه شده است. او نمی داند کیست.»
شاه به پزشکان و درباریانی که در اتاق بودند، نگاه کرد. همه نگران به نظر می رسیدند. او گفت: «همین حالا به همه ی شما می گویم، فرقی نمی کند که پسرم سالم باشد یا دیوانه، روزی او شاه انگلستان خواهد شد.»
مشاور ارشد شاه یک قدم جلو رفت. اسم او لرد هرتفورد بود. او در کارها به شاه هنری کمک می کرد. همیشه در کنارش بود. او گفت: «اراده و خواسته ی شاه، قانون است.» و در مقابل شاه و تام تعظیم کرد.
شاه نفس عمیقی کشید و گفت: «حالا باید استراحت کنم.» و سرش را بر بالش گذاشت و گفت: «ادوارد، پسرم، با عمو هرتفورد برو. وقتی کمی حالم بهتر شد، به دیدنم بیا.»
لرد هرتفورد تام را به بیرون راهنمایی کرد. تام از راهروها گذشت و دوباره به اتاق شاهزاده برگشت. تام سال ها زندگی در چنین قصری را در رویاهایش تصور کرده بود، اما رویایش اکنون به کابوس تبدیل شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده و گدا