فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اندیشه طلایی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزی که باران می‌بارید

کتاب روزی که باران می‌بارید

نسخه الکترونیک کتاب روزی که باران می‌بارید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روزی که باران می‌بارید

داستانی که هم اکنون خواننده ی آن هستید، نمونه خشم طبیعت و ویران گری اش در زندگی مادی ومعنوی انسانها است دوره گذر از این حوادث سرگیجه ای عمیق برای فرد خواهد داشت داستان درمورد مایار مرد جوان و زحکمتشی که با دستان خالی ولی با دلی پرامید در گذر از این سرنوشت برای رسیدن به اهداف وخواستهایش از هیچ تلاش وکوششی دریغ نمی ورزد.دوراهی عشق وزندگی مسیر زندگی اش را تغییر میدهد و اودر راهی قدم می گذارد که نمی داند شروعش از کجا وپایانش به کجا ختم می شود دو زن در زندگی اش وارد شده اند زنی که مادر فرزندانش است وزنی که آینده اش به او گره خورده است آینده ای که خوشبختی خود وفرزندانش به آن بستگی دارد این رمان در سه فصل تنظیم شده است که هر فصل با یک عنوان در اختیار خوانندگان گرامی قرار می گیرد.

ادامه...

بخشی از کتاب روزی که باران می‌بارید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

داستانی که هم اکنون خواننده ی آن هستید، نمونه خشم طبیعت و ویران گری اش در زندگی مادی ومعنوی انسانها است دوره گذر از این حوادث سرگیجه ای عمیق برای فرد خواهد داشت
داستان درمورد مایار مرد جوان و زحکمتشی که با دستان خالی ولی با دلی پرامید در گذر از این سرنوشت برای رسیدن به اهداف وخواستهایش از هیچ تلاش وکوششی دریغ نمی ورزد.دوراهی عشق وزندگی مسیر زندگی اش را تغییر میدهد و اودر راهی قدم می گذارد که نمی داند شروعش از کجا وپایانش به کجا ختم می شود دو زن در زندگی اش وارد شده اند زنی که مادر فرزندانش است وزنی که آینده اش به او گره خورده است
آینده ای که خوشبختی خود وفرزندانش به آن بستگی دارد
این رمان در سه فصل تنظیم شده است که هر فصل با یک عنوان در اختیار خوانندگان گرامی قرار می گیرد.

مهری عامری پور

نصرت با دست به انباری اشاره کرد. حرف می زد و باز به مرغدانی. طرف دیگر استخر بود و نگاه هر دوی آنها متوجه دورنمای استخر باغ بود. باز نصرت مسیر جوی آب را به مایار تا انتهای باغ با ترکه ای که در دست داشت، نشان داد. هر دو به طرف انباری رفتند. مه روز طرف دیگر پنجره رفت تا آنها را بهتر ببیند.نصرت با مایار داخل شد و لحظه ای بعد مایار بود که گونی مصالح را بیرون می کشید.
صدای مونس، او را به خود آورد:" خانم جان زیاد تو سرمای هوا رو پا وایسادی. بفرمایید این گل گاوزبان رو نوش جان کنید." مه روز آهی کشید و گفت:" برو رخت ها رو که گفتم از صندوق خانه بیرون بیار بده به این بنده خدا." و دوباره به بیرون نگاه کرد. او را می دید. کت کهنه اش را به شاخه ی درخت آویزان کرد. چند حرکت ورزشی انجام داد. مثل این بود که خود را برای مسابقه ای آماده می کند و مسابقه ای هم بود بین فقر و نان شب.
مونس گفت:" آخه از ظهر گذشته. خانم جانم دستور داد برایت خوراک بیارم. لباس ها رو هم ارباب بانو گفت." مایار متوجه شد که خانم جان و ارباب بانو هر دو یک نفر هستند.مونس دوباره گفت:" همین جا زیر طاق ایوون بخور. اگه خیلی سردت شده، واست چند تا چوب آتش بیارم." و رفت به اتاق.
مایار قبل از اینکه چیزی بخورد، همان جا زیر طاق ایوان پیراهن نم دار و کثیفش را از تن بیرون کشید و دو تا پیراهن نیمدار را روی هم پوشید. گرمی و خشکی لباس، احساس آرامش در او به وجود آورد. سینی را پیش کشید. تخم مرغ های نیمرو شده در روغن خوشبو و کاسه ای ماست و کاسه ای شربت به لیمو. لبخندی به لبش آورد.
تکه های نان گندم لقمه های بزرگی می شد و به دهان گرسنه ی مایار فرو می رفت. کم کم نقطه های سفید ناپدید شدند. سرگیجه ی او حالابر طرف شده بود. کاسه ی شربت به لیمو را یک نفس سر کشید.
وقتی مونس برای بردن منقل آتش برگشت، از دیدن مه روز یکه ای خورد و گفت:" وای خانم جان چرا پشت پنجره رو پا وایسادی؟ الانه براتون صندلی می آرم." مه روز همان طور که بیرون را نگاه می کرد، هر چند مایار را نمی دید، گفت:" نمی خواد حالا برایش آتش نبر. بذار با آرامش غذاش رو بخورد." مونس لبخند مرموزی به لب آورد و با صدایی پر ناز و اطوار گفت:" چشم خانم جان. برم واسش چکمه های ساق دار سلیم خان گور به گور شده رو از صندوق بیارم بدم به این بنده خدا. کفش هاش چی بگم. کفش نیست، یه پوستی پاره شده دور پاهاش پر از خاک و گل چسبیده."
مه روز با حالتی متفکر اشاره کرد که مونس به طرف او برود. مونس سری تکان داد و به طرف اتاق صندوق خانه رفت تا چکمه های سلیم خان، شوهر مه روز را که سه سال پیش طلاق نامه اش را به همین عمارت فرستاد، برای مایار ببرد.چقدر او از سلیم خان متنفر بود. هنوز سوزش سیلی هایی را که سلیم خان برای دفاع از خانم جان به او می زد، احساس می کرد.
مایار سینی را روی ایوان گذاشت و دوباره مشغول کار شد. سطلی از ملات پر کرد و مشغول مرمت و بندکشی دیوار انباری شد.مونس چکمه ها و جفتی کفش چرمی در دست گرفته بود تا باز هم از مه روز اجازه بگیرد. با دیدن مه روز که از پشت پنجره تکان نخورده بود، مات و حیران او را نگاه کرد.طاقت نیاورد و خلوت افکار مه روز را به هم زد و گفت:" خانم جان هنوز وایسادی؟ چیه این مرد کهنه پوش چشمت رو گرفته؟لابد تا حالا ندیدی کسی کار عملگی انجام بده. واست سرگرمی شده." مه روز پرده را رها کرد و روی صندلی نشست و با آهی بلند گفت:" نمی دونم مونس، اگه بهت نگم، خفه می شم. تو همیشه محرم راز من بودی. تو خوشی و ناخوشی کنارم، هیچ وقت منو نصیحت نکردی ولی این بار می دونم که با دست می زنی تو صورتت و می گی وای خانم جان! مثل اون وقتا دیگه در برابر کتک هایی که سلیم به من می زد، از من دفاع نمی کنی."
مونس با هول و هراس گفت:" دردت به جونم. حالام هر چی بگی می ذارم تو قلبم، تو این سینه ی تنگم همون جا می مونه. بگو تو دهن شیر برو، می رم. اگه بدونم به اندازه ی پشت ناخنی کسی اذیتت کرده یا پشت سرت لغز خونده، جد و آبادش رو از گور می کشم بیرون. حالا چی شده بگو شاید راه علاجی پیدا بشه."
مه روز لبخندی زد و گفت:" نه، نه دیگه مونس، این درد و غم نو رسیده راه علاجی نداره." باز مونس آهی کشید و گفت:" آخی بمیرم دلت مونده پیش نوه ی گودرز خان. این درد و غم نو رسیده که می گی همینه. واسه اینه که نتونستی بچه بیاری که الهی سلیم گور به گور بشه. الهی شکر که از اون تخم شیطان زاده بچه ات نشد. خب اون شوهر خدابیامرزت، تو خیلی بچه بودی. همش سیزده سالت بود که آقا جان عقد تو و پسر عموت رو بست.سیه روزگار از اسب افتاد، مرد. جایی نرسید که از خودش پشت و پناه برات یادگار بذاره. مگه چند سال زندگی کردی؟ همش سه سال."
مه روز گفت:" مونس درد و غم من این حرف ها نیست واسه همین می گم اگه بدونی پس می افتی." مونس صندلی را کنار کشید، روبروی مه روز دست ها را زیر چانه زد و گفت:" خاک عالم تو سرم. چه دردی چه غمی؟ د جونم رو به لبم رسوندی. الانه که قلبم وایسه." مه روز آهی کشید و گفت:" راستش چشمم تو چشم این مرد کهنه پوش نکبت زده افتاد، دلم ریخت تو سینه ام. می دونی مونس چشم هاش، صداش، نگاهش، قد و بالاش همه نشون از گمشده ی رویای من داشت. همون مردی که همیشه تو فکرهام، تو خواب و خیالاتم می دیدم، همون شاهزاده ای که با اسب سفید تو خیالات هر دختری یکه تازی می کنه. اما شاهزاده ی رویای من، طلسم شده، حالام که پیدا شده، کهنه پوش و درمانده است. دیگه نای حرف زدن نداره چه برسه که بتونه در قلبش رو باز کنه و مهمونی ناخوانده رو راه بده."
مونس به قطره اشک مه روز که روی میز چکید، زل زد. تکانی به خودش داد و گفت:" ای وای مه روز جان. خب دله دیگه. می خوای چی کارش کنی؟ از سینه ات بکنی بندازی بیرون؟ تو همین یکی دو ساعت داری مثل مرغ بال و پر می زنی. واسه اینکه فکر کردی یه دفعه عاشق شدی. الانه که کارش تموم بشه دیگه می ره، اینجا که کاری نیست که بمونه. تو هم از سرت می ره بیرون. حالا یاد گذشته ها افتادی. خیر که تو زندگی با شوهرات ندیدی، واسه همین دل شکسته شدی. منم بهت حق می دم. حسن و جمال این مرد کهنه پوش درمانده، راستش منو هم حیرون کرد. حالا به جاش این چکمه و کفش نیمدار رو بهش می دم یه کمی هم اجرت بیشتر بهش بده تا با دل خوش بره. الانه واست یه چایی دم می ذارم. یه کاسه آجیل هم میارم سرت رو گرم کن. دیگه بهش فکر نکن."
مه روز لبخند تلخی زد و گفت:" حرفات این دفعه به درد من نخورد." خواست به اتاق خودش بره تا در تنهایی به این حس تازه فکر کنه که مونس گفت:" وا خانم جان، پس چرا داری از من حرف می کشی؟ با خودت سر جنگ برداشتی. خب اگه کار دله چی کارش داری بذار دلت کار خودش رو به تمومی برسونه. بعد از عقلت کمک بگیر و منم عقلم رو می ذارم وسط تا چی بشه." مه روز بهت زده مونس را نگاه کرد. مثل این بود که دنبال همین جملات بود تا از زبان مونس بشنود و او را تشویق کند.
مونس دوباره آب دهانش را قورت داد و در حالی که در قوری گل سرخی، برگ های چای خشک را می ریخت، گفت:" خودت کمک کن. مرد خواب و خیالت رو اگه پیدا کردی، طلسم رو بشکن. یه چند روزی اونو بکش تو باغ به بهونه ی کار ببین اصلا آدم لایقی هست، خدا نکرده دزد یا مفت خور نباشه. نمک خور نمکدون شکن نباشه. باباش کیه. اصلا همیشه فقیر بوده یا روزگار زمینش زده. به گمونم آدم اوس و قوس داری اومد. آدم مفت خور و الدنگ نیومد.سر به زیر بود. هیکلش از کار کردن ورزیده بود نه از مفت خوری. دیدی بازوهای تو هم پیچیده داره به جاش شکم آویزون نداره. چه بر و رویی داره. حسن یوسف رو داره. خدا به جای همه چیزا بهش حسن و جمال داده."
مه روز گفت:" وای مونس افتادی رو دور یه ریز داری حرف می زنی. یه خورده دیگه بگذره دل و جگرش رو هم می کشی بیرون." مونس لبخندی زد و گفت:" ا خانم جان مگه بد می گم، حالا باهاس بفهمم زن و بچه داره. عیال واره. ننه بابا داره."
مه روز گفت:" مونس یه حرفی می زنی تو دکان هیچ عطاری پیدا نمی شه. من مه روز دختر ارباب بزرگ یه عمله رو بکشم تو باغ که چی؟ عاشق من بشه بعد هم اونو بشونم پای سفره ی عقد جار بزنم آهای ایل و تبار مه روز جهاندار بیایید، بیایید داماد سومی ارباب بزرگ رو شاباش بدید. نوبرش رو آورده."
مونس گفت:" نمی دونم مه روز جون. آخه من انقده تو رو دوست دارم. نفسم به نفس تو بنده. دلم می خواد تو خوش باشی، راحت باشی، از زندگیت حظ ببری. برام فقیر و پولدار فرقی نداره، چرا نه، خب چرا نه؟ بیا دستی از آستین در بیار یه ذره سر کیسه رو شل کن، ریخت و پاش کن، شاید از این فقیر کهنه پوش یه آدم درس حسابی بیرون اومد.خدا رو چه دیدی؟"
مونس دیگر منتظر جواب مه روز نماند. کمی هم از خشم مه روز ترسیده بود. به بهانه ی دادن کفش و چکمه به مایار رفت تو ایوون.
با رفتن مونس روی ایوان، مه روز به اتاق خودش رفت. می خواست باز هم از پشت پنجره این غم نورسیده را و هیجان همراهش را در دریای تفکرش غرق کند. باز هم مایار در نگاهش بود و مه روز مثل این بود که با هزار چشم، حرکات او را دنبال می کند.
نصرت دوباره پیدایش شد. در انباری را باز کرد. مه روز فهمید که سقف ریخته را نشان می داد. مایار با نصرت حرف می زد که ناگهان نصرت او را کمی به عقب هل داد. با ترکه چند تایی به پا و کمرش زد و کت او را از شاخه ی درخت به طرفش پرت کرد. مه روز با عجله خودش را به مونس رساند و گفت:" مونس، مونس بدو برو تو ایوون. مثل اینکه نصرت خان داره این بدبخت رو بیرون می کنه با ترکه افتاده به جونش."
مونس به سرعت رفت تو ایوون. از همون جا فریاد زد:" آهای نصرت خان واسه چی داد و قال می کنی؟الانه غروب می شه سقف انباری مونده، جوب ها رو که بیل نکشیده." نصرت از همان جا فریاد زد:" می گه امروز گچ نمی شه باهاس یکی دو روز صبر کنیم تا سقف خشک بشه. داره بهونه میاره. فکر کرده ارواح خیکش هر روز بخور بخوره، رخت و لباسه. منم گفتم جون بابات تیشه رو بند کردی حالا حالاها ول کن نیستی تو هم که شکمش رو سیر کردی هم رخت نو بهش دادی. کم مونده یه منقل آتش بیاری تا حیوونکی سردش نشه!"
مه روز طاقت نیاورد. شال بلند بافتنی را روی سرش انداخت و به ایوان آمد. نصرت با دیدن مه روز، دست و پاشو جمع کرد و نزدیک تر رفت و حرف هایش را تکرار کرد.مه روز گفت:" خودم زیر نظرش داشتم. از کار در رو نیست. چرا با ترکهافتادی به جونش؟ نگفتی سر و کله اش خونین و مالین می شه؟ اگه می خورد تو چشمش جوابگو بودی؟ خب اگه این داره کار می کنه، وقتی می گه سقف باید خشک بشه، حرفش حسابه! اگه تو اوستا بودی، پس چرا این بنده خدا رو آوردی افتادی به جونش؟ که چی بشه؟ من که حوصله ی نق نق تو رو ندارم. بذار به کارش برسه. دیگه ام دست روش بلند نکن." و رو به مایار گفت:" خودت بر می گردی کارو تموم می کنی. هر چند روز که طول بکشه. الانه غروبه. داره تاریک می شه. تو شب نمی شه کار کرد." مایار با صدای پر از تمنا گفت:" چشم ارباب بانو" و باز نگاهش در چشم های میشی مه روز افتاد و ادامه داد:" خب طبله کرده. گچ بکشم بازم آوار می شه. یکی دو روز یه منقل آتش باشه خشک بشه."
نصرت دخالت کرد و گفت:" خب خب بلبل نشو. یکی دو روز، بگو ول کن نیستم. یخ تابستون و آتیش زمستون اومدم از اینجا ببرم." نگاه اخم آلود مه روز، نصرت را ساکت کرد و گفت:" باشه خانم. هر چی شما فرمایش کردید. گفته باشم تو این باد و بارون زمستون این حساب باز کرده خرج سال جد و آبادش رو از اینجا ببره." مه روز بی اعتنا به حرف نصرت گفت:" مرغدونی رو هم تمیز کن آهک بپاش. خیلی وقته تمیز نشده. مرغا مریض می شن" و باز رو به نصرت گفت:" نکنه می خوای هر ورز آدم های رنگ وارنگ بیاری تو باغ راه و چاه یاد خلق خدا بدی؟" نصرت ساکت شد و با اکراه به مایار نگاه می کرد. مایار حرفی نزد و بیل را برداشت و به طرف جوی رفت تا جوی را بیل بکشد و راه آب را باز کند.نصرت رو به مه روز گفت:" چه قدری بهش بدم؟" مه روز گفت:" خودم اجرتش رو می دم. می خوای دوباره داد و قال راه بندازی؟" و به داخل عمارت رفت.
ابر سفیدی دوباره آسمان را سفید کرد. مایار نگاهی به ابرها انداخت و با خودش گفت:" ای بخشکی شانس، حالاست که بارون بزنه! خدا کنه امروز اجرتم رو ارباب بانو بده. نگه برو فردا با هم اجرت بگیر. جواب شکم گرسنه ی بچه هامو چی بدم؟!"
او همیشه با مردان خشن و زورگو روبرو بود. مردان ناخن خشکی که برای دو ریال کمتر اجرت دادن، ناله ی مایار و امثال او را از حلقوم بیرون می کشیدند. سری تکان داد و با دست ها و کمک بیل، راه آب خروجی باغ را با تلاش زیاد باز کرد. نفس عمیقی کشید و چند بارکمرش را که به خاطر دولا بودن درد گرفته بود، به چپ و راست حرکت داد. آب مثل جویی زلال از باغ به باغ دیگر و شاید به فاضلاب کوچه می رفت.
دیگر وقت زیادی نمانده بود که مرغدانی را آهک بزند. به طرف پشت عمارت رفت تا کتش را بپوشد و اگر اجرتی دادند، بگیرد و برود. نصرت باز خودش را به مایار رساند و با نگاهی به جاری بودن آب گفت:" یه کار رو درست تموم کردی." و با تکه چوبی روی نرده ها کشید. مونس باز روی ایوان آمد و با ناراحتی گفت:" باز چی شده؟" نصرت گفت:" هیچی، می خواد بره. نه که قراره فردا بیاد کار رو خلاص کنه، اجرتش رو یکی باهاس بده. من که پولی ندارم!" مونس گفت:" مگه خانم جان نگفت خودم اجرت این بنده خدا رو می دم. الانه خودشو می آرم." نصرت دیگر کاری نداشت جلوتر حرکت کرد و گفت:" مزدت رو گرفتی، زود بیا برو. فردا لنگ ظهر نیایی که راهت نمی دم."
باز مه روز با شال سه گوش بلندش، دامن پشمی سبز رنگ و کفش های چرمی سیاه روی ایوان آمد. نصرت دور شده بود و دیگر آنها را نمی دید. کیف چرمی را باز کرد و نگاهی به مسیر نصرت انداخت و گفت:" بیا. بیا جلوتر" چشم های مه روز، تپش قلب مایار را تندتر کرده بود. احساس کرد این چهره برایش آشناست. سرمای باغ را حس نمی کرد. یادش آمد. چهره ی ملائک نقاشی شده روی دیوارهای قلعه ی نورآباد بود. زمزمه ای با خودش کرد. دستی به طرفش دراز بود و مایار از آنچه می دید، باور نداشت. یک دسته کاغذ رنگی. با خودش گفت اینا که پول نیست. مونس گفت:" بگیر بگیر تا نصرت خان برنگشته. اینا اسکناسه. پول کاغذی. زود باش مثل سکه می مونه." مایار گرفت و مونس گفت:" بذار پر شالت نصرت نبینه."
مایار دلیل این محبت را نمی دانست. یک جفت چشم های میشی با او حرف می زد. موجی از گرمایی که تا به حال احساس نکرده بود، به قلبش وارد می شد. با خودش زمزمه می کرد. من یک پاپتی ویلان که واسه ی نون شبش حاضره زوزه بکشه تا بچه هاش گشنه نخوابن چه به این غلط ها. دیگه من اون مایار روستای سرسبز و آباد نیستم که بتونم حرف ها را از نگاه و چهره ی اهالی بخونم. من مایار بدبخت آواره هستم. نه این جور به من نگاه نکن.
در همین هنگام مونس، خیال مایار را به هم زد و گفت:" چیه؟ باز مثل ترکه ی درخت خشکت زده. می خوای تا شب اینجا سر کنی؟" مه روز می دید که نصرت به آنها نزدیک می شود. فوری به عمارت رفت و مونس گفت:" بیا این بقچه و کفش ها رو بگیر. اگه قدت اندازه ات می شه بپوش. باهاس اندازه ات باشه. جای دست مزدته. نصرت با دیدن لباس ها که از گوشه ی بقچه معلوم بود و چکمه ها گفت:" ای بابا. اینا که بیشتر از سی چهل تومن می ارزه. همون پیرهن بسش بود." مونس با اخمی گفت:" خانم جان داده. به من چه الانه می شنوه میاد یه چیز بهت می گه ها. نگی نگفتی."
نصرت گفت:" بیا، بیا برو که شب نزدیکه تا ما رو از زندگی ساقط نکردی." مایار فهمید که نباید از پولی که گرفته حرفی بزنه. گونی را برداشت، بقچه رو زیر بغل زد و همراه نصرت روانه شد.مه روز بار دیگر پرده را انداخت.
نصرت همین طور که جلوتر می رفت، گفت:" بقچه رو باز کن ببینم چی بهت دادن. اینا اعیون هستند. کمتر از سی چهل تومن لباس نمی پوشن. مایار اکراه داشت و با صدایی از ترس گفت:" جای مزدم دادن. هوا سرده. منم با این یه پیرهن و کت نازک نمی تونم سر کنم. همین حالاش دارم از سرما می لرزم." نصرت بقچه را کشید، کفش ها در دست مایار ماند.
فوری کفش های پاره را از پا بیرون کشید و چارق چرمی را به پا کرد. کمی گشاد بود اما از کفش های سوراخ خودش بهتر بود. نصرت با نگاهی موذی حرکات مایار را زیر نظر داشت. با دیدن کت سورمه ای با دگمه های بزرگ طلایی و شلوار پشمی و زیر شلواری که از کرک بود، گفت:" هیهات. بدبخت اگه اینا رو بپوشی، اون چکمه ها رو پاهات کنی دیگه کسی بهت کار نمی ده. اگه شانس بیاری و امنیه پس کله ات رو نگیره بندازدت تو هلفدونی!"
مایار دست ها را به هم مالید. از طرفی نصرت درست می گفت. با این لباس ها کسی بهش کار نمی داد. به حرف اومد:"می تونم بفروشم، می رم می فروشم با پولش یه لباس نیمدار می خرم. واسه عیال و خونه ام رخت و لباس و شام شب می گیرم." نصرت با چشمان گشادش که گشادتر شده بود، نگاهی به سر تا پای مایار کرد و مثل این که اولین بار بود او را می بیند، لبخندی زد و دندان های درشتزردش را نشان داد و گفت:" خب من خریدارم. بیست تومن بهت می دم. بگو خدا برکت. نمی خوای ببر بفروش تا بگن دزدی کردی!" مایار نگاهی به طرف عمارت انداخت. نصرت ترس برش داشت و گفت:" اگه راضی نیستی، مال خودت. وردار برو. فردا می ری به مونس می گی مونس صاف می ره می ذاره تو دست ارباب بانو، یه کاری دستمون می دی." مایار ترس نصرت را فهمید و گفت:" نه واسه چی برم خبرچینی کنم. انصاف داشته باش. خودت گفتی سی چهل تومن می ارزه. یه کمی چرب ترش کن، بگم خدا بده برکت."
نصرت باز لبخندی روی لب هایش آمد و گفت:" بترکی! بیست و پنج تومن. تو می تونی بیست و پنج تومنو بشماری. تا انقدر قد کشیدی این همه پول دیده بودی؟ اینم بیشتر به خاطر چکمه ها می دم نه این رخت و لباسا."
مایار به غیرتش برخورد و گفت:" آ عمو کجای کاری؟ من تو روستای خودم باغ و مزرعه و دام و طیور داشتم. پسر کدخدای ده بودم. واسه همین اسم منو مایار گذاشتند، یار همه ی اهالی بودم. باغ انگورم سرکه ی سال شهر رو می داد. زلزله اومد و همه رو تپوند تو هم. چشمه و قنات خشک شد. مرض افتاد. چند تایی که جون به در بردیم، آواره ی این دیار شدیم."
نصرت با تعجب گفت:" ا پس تو اهل نورآباد بودی؟ وصف نورآباد رو خیلی شنیدم. گفتند هیچ کسی زنده نموند. به خاطر مرض هم کسی رو تو شهر راه ندادن. ای داد و بیداد. حالا باشه به تو بیست و پنج تومن می دم. راضی شدی به مونس چیزی نمی گی. آخه خیلی فضوله و سرش واسه ی دردسر درد می کنه." مایار دستش را دراز کرد و گفت:" نقلی نیست. تو که گفتی یه سکه هم پول نداری." نصرت گفت:" کارت به این حرف ها نباشه. وایسا برم واست بیارم." و لحظاتی بعد سکه های یک تومانی و پنج ریالی را یکی یکی تو دست مایار شمرد و گفت:" اینم بیست و پنج تومن. گفتی اسمت مایاره؟ بیشتر به اسم ضعیفه ها میاد تا تو پسر کدخدای نورآباد سابق حالا شده گورآباد! "
مایار سری تکان داد و گفت:" این اسم یه زمانی واسه ی خودش لفظ مردانگی رو داشت. حالا واسه ی ضعیفه ها هم کمه!" و از در باغ بیرون رفت.
عجله داشت تا زودتر خود را به حاشیه ی شهر برساند. از هیجان پول ها گرمش شده بود.دیگر پاهایش از سرما نمی لرزید. آسمان می گفت که شب پاییزی نزدیک شده. افکارش مثل شب های سرد و تاریک روزهای گذشته نبود. آفتابی و روشن بود. با خودش فکر می کرد الانه که رسیدم از دم در می گم آهای آ رجب حلال کن این کرایه ی دو سه ماه عقب افتاده. بعد نون های داغو که تو دستم گرفتم، تعارف می زنم. بفرما، بفرما. آ رجب باز هم آستین هاشو می کشه رو دستاش می گه معلومه کار درست و حسابیه. بهت خورده. یه تیکه از نون می کنه می گم آ رجب خرج آبگوشت چقدی شد؟ لبخندی روی لب هایش بود. گل بهار فردا برو حمام. نه اول برو بازارچه واسه ی دستت مرهم بگیر چند تکه لباس واسه ی نعمت و رحمت بگیر. واسه ی خودت یه گالش بخر. چیه این گالش پوسیده رو پات می کنی. واسه مرجانه خودم یه پیرهن سرخ می خرم. یه چارقد گل دار.
ناگهان صدای غرشی او را هراسان کرد. نگاهش روی ماشین سیاهی که در گل ها مانده بود و غرش می کرد، افتاد و کمی او را ترساند. در همین هنگام در ماشین باز شد و مردی چاق با زحمت بیرون آمد و با دیدن مایار گفت:" آهای بیا یه دست بده کمک کن این اتول تو گل مونده. بیا روستایی. خدا برسونه. یکی دیگه رو، اسیرم کرده. چقده وقته در جا گیر کردم."
مایار گفت:" من باهاس چی کار کنم؟" مرد گفت:" هل بده از گل بیاد بیرون. زیر چرخ سنگ گذاشتم باز نشه. تو هم که نمی تونی. می ری در باغ رو بزنی یکی بیاد کمک بده؟" مایار گفت:" نمی خواد. خودم از پسش بر می آم."
مرد با نگرانی پشت فرمان نشست. مایار به یاد گاری های پر شده از چلیک سرکه و جعبه های خشکبار افتاد. گاهی تو سر بالایی ها گیر می کردند و او یک تنه اسب ها را وادار به حرکت می کرد. کیسه را روی زمین گذاشت. به طرف ماشین رفت. سپر را با دو دست گرفت و راننده گاز داد. ماشین از گل چسبنده آزاد شد و باعث شد دوباره گل ها به شلوار مایار پاشیده شود.
ماشین به جاده ی شنی هدایت شدو باز در باز شد و مرد راننده گفت:" آهای خدا پدر و مادرت رو بیامرزه. چقده اینجا مونده بودم.یه مسلمون پیداش نشد. چه زور بازویی خدا قوت. تو اینجا چی کار می کنی؟ مال کدوم خونه باغی؟ باغبونی یا نوکر؟" مایار با دست، خونه باغ را نشان داد و مرد گفت:" اوهوم، مال باغ ارباب جهان دار هستی. بیا کجا می ری؟ ببرمت. تا آخر این جاده می رم."
مایار گونی را برداشت. مرد شوفر با نگاهی به شلوار مایار گفت:" خیلی کثیف شدی. دیگه به درد نمی خوره. تقصیر منه. چطور با این شلوار می خوای بری؟ برو باغ یه شلوار دیگه پات کن." مایار گفت:" من اینجا عملگی می کردم. رخت و لباس دیگه ای ندارم. فردا باهاس بیام." شوفر لنگ قرمزی روی صندلی انداخت و گفت:" پس بیا یه جایی برسونمت. حالا کجا منزل داری؟"
مایار گفت:" اون طرف، حاشیه نشین هستم. نزدیک کوره پز خونه رب ها." شوفر گفت:" اوووه... تا اینجا با کی اومدی؟ اینا غریبه راه نمی دن. ندیده نشناخته اومدی کارگری؟"مایار حرفی نزد. گونی به دست راهشو گرفت. شوفر گفت:" ا بابا چقدر زود جوش هستی. چرا قهر می کنی مرد. بیا سوار شو، جان داداش بیا سوار شو."
مایار سوار شد و باز شوفر گفت:" اگه پول و پله داشتی، می بردمت کهنه فروشی واست یه شلوار نیمدار و یه کت درس حسابی می خریدم. آشنا دارم. این لباس های خودم رو از اونجا خریدم. نیگا نوی نوه." مایار گفت:" خب دارم. خودت منو این ریختی درآوردی. باهاس ببری. من جایی رو بلد نیستم.
شوفر گفت:" دو سه تومن خرج می شه داری؟" مایار گفت:" ها. پنج تومن مزد دو سه روزو دارم." شوفر گفت:" پس رفتیم هم فاله و هم تماشا. منم خونه ام نزدیک همون جاست. بقیه ی راه رو خودت برو." و دنده ی بغل فرمان را حرکتی داد. ماشین زوزه کشان به راهش ادامه داد. مایار گفت:" حالا کجا می ری؟" شوفر گفت:" بازار سید اسماعیل، نشنیدی؟" چنین اسمی به گوشش نخورده بود. حول و حوش خانه ی کاه گلی رفت و آمد به معدن یا کوره ی آجرپزی، در فصل درو به روستاهای اطراف، فرصت نداشت تا به مرکز شهر و اطرافش آمده باشد.

زن با چشم های نگرانش به مرد نگاه کرد. دست های مرد خالی بود. لب ها را به دندان گزید. گفت هیچی. مرد دو زانو نشست و دست هایش را دور زانوان قفل کرد. مثل این بود که با نگاهش با زن حرف می زند.
باز زن طاقت نیاورد و گفت: ببین بچه ها از گشنگی ناله می کنن، اون گوشه کز کردن. سه شبه غیر از نون خشک و آب چیزی نخوردن. به سرفه افتادن. وقتی می بینم نه رختی به تنشونه و نه قوتی تو شکمشون، چطور طاقت بیارم. اشک هایش باز هم روی گونه هایش فرو ریخت.
مرد آهی کشید و گفت:" می بینی گل بهار، بارون امون همه رو بریده. داشتم از سرما می مردم. حالا نم نم شده. گمونم بند اومده. این اتاق زیرزمینی مثل دخمه می مونه. صدای بارش بارون ام به گوشمون نمی آد. فردا، آره فردا جامو عوض می کنم. تو این میدون دست زیاده. تازه، همه شون کار چاق کن دارن، من موندم معطل. راضی شدم بیل تو موال بزنم، چه می شه کرد. منو نبردن.
گل بهار با صدای آهسته و بغض آلود ادامه داد:" برو دست فروشی" مرد کمی جا به جا شد و گفت:" حرفی می زنی! با کدوم دست مایه! یه دیگ مسی قر شده مونده بود که اونم فروختیم این چند روزو سر کردیم. دو ماهه نتونستم کرایه ی همین گور زیر زمینی رو جور کنم، یه جوری میام و میرم که چشمم به رجب صاحبخونه نیفته. حالا وخی، بچه ها رو با همین نون سیر کن، من سیرم. از غصه و خجالت روی تو سیرم، مگه من بی کار و بی عار بودم؟ مثل اینکه یادت رفته یه تنه زمین شخم می زدم، می کاشتم و درو می کردم، رمه داشتم، کلبه ام آباد بود. اجاق زمستون گرم و خنکی آب تابستونم جگرتو حال می داد. من همون مایار هستم، زمونه با من سر جنگ داره. هنوز باور نداره زمین خوردم. بازم داره با من کشتی می گیره.گل بهار با چهره ای در هم از غم گفت:" بسه دیگه. جیگرم خون شد، فردا خدا بزرگه. می گی جامو عوض می کنم. از قدیم گفتن از این ستون به اون ستون فرجه!"
مایار پوستین کهنه را روی سرش کشید، نمی خواست گل بهار اشک های بیچارگی اش را ببیند.
وقتی چشم ها را باز کرد، نمی دانست صبح شده یا هنوز شبه. بدون سر و صدا از جا برخاست. نگاهی به گل بهار و بچه ها که زیر لحاف کهنه به هم چسبیده تا از سرمای اتاق در امان باشند، انداخت. آهسته تر از در خارج شد.
آسمان نه روشن بود و نه تاریک. ابرهای سفید بالای سرش با باد حرکت می کردند. صدای خواندن خروس یادآور صبح بود. سرش را تکان داد! بقیه ی ماه های زمستون چه کار کنم؟ از ناراحتی می خواست فریاد بکشد، همان فریادی که در تعزیه های عزاداری در نقش قمر بنی هاشم از ظلم یزیدیان برای رساندن آب به تشنگان کربلا سر می داد. همیشه به خاطر حسن چهره ی مردانه و یال و کوپال هیکلش، او را در هیبت سقای کربلا نقش می دادند. آهی کشید. صدای در اتاق آقا رجب زبان مایار را قفل کرد. خودش صاحبخانه بود در حالی که آستین ها را روی دست هایش می کشید، گردن درازش، بلندتر به نظر مایار می آمد. با گفتن هیهات ادامه داد:" هی خدا بزرگه یه روز هست یه روز نیست، منم صبرم زیاده. واسه این اتاق زیرزمین نمور نامردیه حرفی از کرایه ی عقب مونده بزنم! تو هم نمی خواد زبونت بند بیاد. صبح شده، حالا کو تا دکان ها تخته بکشند کار و کاسبی سر بگیره. تو داری به این زودی کجا می ری؟"
مایار نگاهش در جستجوی چیزی نامعلوم، زمین را می کاوید. گفت:" شرمنده ی خودت و عیالم هستم، از غصه دارم دق می کنم، آقا رجب من نه که اینطور بودم، خودت قصه ی منو بهتر می دونی. چند شبه بچه هام نون خشک دندون می کشند، جز کاسه ی آبی هیچ جوشانده ای یا غذایی گرم سر اجاقم نیست، دیگه نه روغن چراغ دارم و نه چوبی که واسه ی گرما تو منقل بسوزونم."
رجب که میان در به درد دل او گوش سپرده بود، همان جا گفت:" زندگی همینه گاهی زین به پشت گاهی پشت به زین. تو هم اگه ناامید بشی، همین نون خشکم دیگه نیست تا بچه هات دندون بزنن. برو هر جا که قصد کردی. از دیشب آبگوشت پاچه بار گذاشتم. ظهری واسشون یه کاسه می فرستم."
مایار با لبخند تلخی گفت:" مردونگی می کنی. دستم باز بشه خرجش رو می دم." دیگر حرفی نزد، گونی تیشه و شاقول و ماله را در دست گرفت و بیرون رفت. حس می کرد توان گذشته را ندارد، پاهایش سست شده بود. کمی سرگیجه داشت. دلیلش گرسنگی مداوم او بود.به خودش امیدواری می دا.نه حالم خوب می شه. تو اتاق دود زغال بود. سرم گیج می ره. ابرها سفیدن، از بارون خبری نیست، اما سوز سرما زیادتر از روزهای قبل بود.از ورای لباس نازک و کهنه اش به بدن گرسنه و ضعیفش حمله می کرد. هر چه لباس را محکم تر به خودش می گرفت، باز از درز دیگر سرما وارد می شد.دشمن سرسختی بود و او توان جنگ با این دشمن را نداشت. از کوچه ی باریک که بر اثر باران به باتلاقی شبیه شده بود، به کوچه ی دیگر پیچید. از چند پله بالا رفت، حالا کفش هایش سنگین شده بود و گل و لای چسبیده به کفش ها، قدم هایش را کندتر کرده بود.با قطعه سنگی چند بار مجبور به پاک کردن گل ها از کفش شد تا بتواند تندتر راه برود.
در حاشیه ی شهر زندگی می کرد. بوی گنداب ها و جوی های پر لجن، او را که در روستای آباد و سرسبز زندگی کرده بود، از شهر متنفر می کرد. کوچه های شیب دار، پله های آجری شکسته. دو سال بود که در حاشیه ی شهر و در همین محله در خانه ی رجب که کاه گلی بود و او در اتاق زیرزمین با خانواده اش روزهای بدبیاری و شب های گرسنه خوابیدن را تجربه می کرد. یکی دو بار او را برای عملگی و کارگری به مرکز شهر برده بودند. او شهر را در همان نقطه می دانست. درشکه و ماشین هم دیده بود و هنوز در حیرت حرکت ماشین های سیاه و سفید بود. مردان و زنانی که لباس های بدون وصله بر تن داشتند.
به میدانی که عمله ها با دورچین کردن سنگ ها درست کرده بودند و روی لبه ی آن برای رفتن به کاری می نشستند، رسیده بود.آنجا دیگر دست زیاد شده بود. رسیدن فصل پاییز و در پی آن زمستان، کار کشاورزی را از رونق اتداخته و حالا آنها که برای مخارج در تنگنا بودند، به امید دست مزدی به همین میدان هجوم می آوردند تا شاید برای کار در کوره ی آجرپزی یا معدن نمک گمارده شوند. وجود سگ های ولگرد هم بلایی دیگر بود. چرا که همه از غروب آفتاب می ترسیدند تا مبادا توسط سگ ها کشته شوند.چرا که با گاری می رفتند و هنگام غروب باید با پای پیاده برمی گشتند. یک بار این تجربه را آزموده بود و کم مانده مورد هجوم سگ های ولگرد قرار بگیرد. او حاضر نبود این تجربه را تکرار کند. ممکن بود دیگر گل بهار(همسرش)، مرجانه و نعمت و رحمت را نبیند و آنها به سرنوشت شوم تر از خودش دچار شوند.
نگاهش را از گاری ها که کارگران را برای کار در معدن و کوره سوار می کردند، گرفت. دست هایش را روی گپه ی آتشی که شعله می کشید، گرفت تا گرم شود.چند نفری دور آتش بودند. یکی از آنها گفت:" چرا تو نمیری؟ مزد خوبی می ده. پنج ریال تا غروب." مایار گفت:" خودت چرا نمی ری؟" مرد با نگاهی منتظر، کمی دورتر را نگاه کرد و گفت:" ما هم می ریم. منتظر سر کارگر خودمون هستیم. اگه بیای، شب دسته جمعی بر می گردیم." مایار شانه ها را بالا انداخت و گفت:" نه من نمیام. می خوام جایی دیگه برم." و از آنها جدا شد.جماعت بی اعتنا دوباره مشغول صحبت شدند و مایار راهش را ادامه داد.
ابرها کمی دورتر رفته بودند. احساس کرد کم کم می تواند نور خورشید را ببیند. پس امروز یک روز آفتابی باید باشد. خدا را شکر. لبخندی به لب آورد. به خیابان پهنی رسید که به مرکز شهر وصل می شد. تا حدودی رفتن به مرکز شهر را بلد بود. از کناره ی خیابان کج و پیاده روی خشت و گلی می رفت. خانه ها با فاصله ی کمتری کنار هم ساخته شده بود.خانه های دو طبقه هم بود. اکثر درهای خانه ها باز بود و گاه با پرده ای از نگاه ها پوشیده شده بود.
کوچه های اطراف خیابان هم بیشتر بود. باز هم خرابه ها و باغ ها به صورت پراکنده تری دیده می شد. سگی دنبالش دم تکان می داد. مایار پوزخندی زد و گفت:" هی حیوون، تو می تونی از آشغال ها، چیزی پیدا کنی و بخوری. برو دنبال روزیت، منم دارم می رم دنبال روزی امروزم. ببینم قسمت من از امروز چیه؟"
حالا آدم ها را بیشتر می دید. هر کس با عجله به طرفی می رفت. لباس ها هم مختلف بود. بعضی ها هنوز قبای بلند و بعضی عبا و لباس دیگری به تن داشتند. شلواری با پاچه های گشاد و پیراهن آستین بلند و جلیقه ای از نمد و چند تایی شلوارهای پاچه تنگ و کت های دکمه درشت با کلاه های پهن در حرکت و رفت و آمد بودند.
خیلی راه آمده بود. به یک چهار راه رسید که ساختمان های بهتر و رنگ و لعاب بیشتری از جاهایی که دیده بود، داشت.یک راه به کوهی می رسید. برف روی کوه را هم می توانست ببیند اما این دورنمای چشمش بود. به طرف کو ه هاخیره بود.
با اینکه پاهایش گزگز می کرد، خیابان را طی کرد. به میدانی رسید. میدان دوم. این میدان با میدان محله ی خودش فرق داشت. چمن های سبز در میدان و درخت های پاییز زده با برگ های زرد و سرخ، گل های سفید داوودی و حوض بزرگی از آب سبز رنگ. دور تا دور میدان روی لبه های سنگی، عده ای ژنده پوش تر از خودش با لباس های وصله خورده و کلاه های نمدی نشسته بودند.
مایار متعجب به ماشین های انگشت شماری که دور میدان گاهی جلوی عابران توقف می کردند و آنهایی که کنار دست شوفر می نشستند، نگاه می کرد. مردان اطراف میدان با نگرانی او را نگاه می کردند. از اینکه یکی به جمعشان اضافه شود، دلخور بودند اما باز هم مایار اعتنایی نداشت و راهی را انتخاب کرد. باز هم در مسیر نگاهش کوه های برفی بودند و می دید که ماشین ها که او به آنها اتول می گفت، بیشتر به همان خیابان می رسند. با خودش فکر می کرد. اگه اینجا شهره پس ما کجا زندگی می کنیم؟ گاریچی ای که ما رو از روستای ویران شده از زلزله آورد، گفت که اینجا شهره. اگه اونجا شهره پس اینجا کجاست؟چرخی باقالی روبرویش در حرکت بود.آب دهانش را فرو برد. چرخ با بخاری که از روی باقالی های نپخته به هوا می رفت، از کنارش گذشت و مرد باقالی فروش هیچ تلاشی برای جلب توجه او نکرد. حدس زد که آسمان جل تر از این مرد شاید آفریده نشده.
مایار با لباس هایی که در تن داشت، خجالت می کشید و بیشتر از پیاده رو و گوشه ها می رفت. آنقدر رفت که صدای اذان را از خانه ها و گلدسته های مسجد شنید. میدانی دیگر را می دید. این میدان کوچک تر از میدان قبلی بود. باز هم دایره ای از سنگ های یک اندازه، چمن های زرد و بوته های خودرو خشک شده. خیابان های شن ریزی که بر اثر رفت و آمد درشکه ها به تکه سنگی ممتد درآمده بودند. خانه های بزرگ و باغ ها توجهش را به خود گرفته بود. می توانست دورنمای خانه باغ ها را از دیوار کوتاه باغ ها ببیند. صدای قار قار کلاغ ها و جیک جیک گنجشکی و شاید آواز سهره های لابلای شاخه های درختان را می شنید اما هرگزاین حجم صدا را جز در روستا در این دو سال نشنیده بود.
یک ماشین سیاه کشیده با لبه هایی که بیشتر شبیه باله ی ماهی بود، از کنارش گذشت و آب گل آلود جمع شده را به سر تا پای مایار پاشید. دلخور در حالی که ماتم گرفته بود و به شانس بدش لعنت می فرستاد، روی سنگ دورچین میدان نشست. ماله را از گونی بیرون آورد و با لبه ی ماله، گل های پاچه ی شلوار و بالاتر را پاک کرد.
با خودش حرف می زدو با هر گله ای ماله را با احتیاط روی شلوارش می کشید تا به خاطر کهنگی از هم وا نرود." چه غلطی کردم تا اینجا اومدم. حالا باید با دست خالی و شکم گشنه تر از صبح با این پاهای لرزان برگردم. که چی؟ به مرجانه بگم بازم امشب مثل دیشب گشنه تر بخواب. کاش می رفتم حمالی می کردم. بهتر بود بازار شهر را نشونی می گرفتم. شنیدم می شه اونجا حمالی کرد."
شاقول از گونی روی زمین سراشیب قل خورد و نگاهش تا کناره ی جوی آن طرف میدان، شاقول را دنبال کرد. گونی را برداشت و رفت تا شاقول را بردارد. شاقول در دستش بود که در چوبی باغ روبرویش باز شد. مردی چاق با لباسی که در تن مردان شهری و اطراف میدان دیده بود، پیدا شد. یک کت بلند دگمه دار و شلواری که در جکمه فرو رفته بودد.کلاه بزرگ گرد پوستی مرد مثل این بود که او را بزرگ تر نشان می داد. مرد که مایار را دید، صدا زد:" آهای،آهای با تو هستم."
مایار هول شد. می خواست بی اعتنا برود که مرد با صدای بلندتری گفت:" اوهوی کجا؟ با توام"مایار با ترسی ناشی از ناآشنایی به خودش اشاره کرد و گفت:" با منی؟"
مرد با همان صدای بلند و لهجه ای عامیانه گفت:" پس با کی هستم؟ تو فقط اینجا هستی." مایار گفت:" چی کار داری؟" مرد گفت:" ببینم این اطراف واسه چی اومدی؟ کارت چیه؟ مال کدوم خونه باغ هستی؟ داری عملگی می کنی یا خیال دیگه تو سرت داری؟" مایار گفت:" ای بابا چه خیالی. عمله ام. آب حوض می کشم، شاخ و برگ هرس می کنم، هر کاری باشه. پی یه لقمه نون واسه عیالم اومدم، فصل بی کاریه و ما هم دست تنگ."
مرد جلوتر آمد و با چشمان گشاد و سیاهش نگاهی به سر تا پای مایار و گونی انداخت و گفت:" خوبه مجبور نیستم هی بیام بیرون سرک بکشم یکی این طرف ها پیداش شه یا میدون شهر بروم. بیا. سقف انباری تپه کرده و ریخته. آب، انباری رو برداشته. راه آب باغ هم گرفته. چند تا بیل بزنی وا می شه. وردست که نداری؟"
مایار با شوقی درونی گفت:" خودم از پس کارها برمیام. مصالح چی می شه؟" مرد گفت:" مصالح هست، آهک و شن و ماسه داریم، آجر پخته هم چند تایی جوره. رو من حساب نکن اگه همه کار رو پای خودت قبول داری، بیا شروع کن اگه نه راهتو بکش برو.می رم میدون دیگه عمله می آرم."
مایار فکر کرد همین مرد باید صاحب کار باشه. فوری گفت:" نه ارباب. خیالت راحت باشه. تا غروب همه ی کارها رو جمع و جور تحویل می دم.آسمون هم آفتاب داره. خب بیام که وقت کاره." مرد با اکراه نگاهی به سر و لباس مایار انداخت و گفت:" بیا چاره ای نیست. تو این هوای قاراش میش کجا برم. همه تون سر و ته یه کرباسید. با این لباسی که تن داری ایها الناس فکر می کنند دیوانه و ولگردی. این چه ریختیه واسه خودت سر هم کردی؟" و او را به دنبال خودش به باغ کشید. مایار گفت:" یه اتول آب گل شده رو ریخت سر تا پام" و آهی کشید. مرد گفت:" حالا چقدری دست مزد می گیری؟" و او را دنبال خودش می کشید." آخه رسم تون اینه که تیشه رو بند کنید. حالا خر رو بیار و باقالی بار کن. ارث اموات هفت پشت تونو می خواین." مایار گفت:" نه ارباب نه، هر چی دادی روی چشم. حالا اول کدوم کار رو شروع کنم؟" مرد گفت:" سقف انباری از هر چی واجب تره. آذوقه ی زمستون اگه آب بیفته دیگه من بدبخت می شم. چند روز دیگه برف هم شروع می شه. کو اسب گاری بره بار و بنشن بیاره. تو این سربالایی و سرپایینی."
اتاقک آجری چند متر آن طرف تر توجه مایار را جلب کرد. دود سفیدی که از دودکش بالا می رفت و بوی گوشت پخته شده در فضای باغ به مشام می رسید، روده هایش را به حرکت درآورده بود. با وجود قار قار کلاغ ها باز هم مایار صدای شکم گرسنه اش را می شنید.در همین هنگام مایار دو زن را در چادر و پیچه، یکی بلندتر و یکی کوتاه و چاق را می دید که به طرفشان می آمدند. مرد جلو دوید و گفت:" اجازه بدید درشکه رو آماده کنم. همین طوری که نمی شه پای پیاده!" و رو به زن کوتاه تر کرد و گفت:" حالا خبر می کردی درشکه رو بیارم کمت می اومد؟"
زن بلند قدتر که روبنده اش را بالا زده بود، با لبخندی گفت:" نه نصرت خان. درشکه لازم نیست. تا باغ گودرز خان می ریم. چسبیده به باغ خودمون. هوا هم خوبه و آفتابی، گفتم کمی گردش کنان بریم چشم روشنی نوه ی گودرز خان. چند روزه عروسش فارغ شده. خوبیت نداره!"
نصرت خان که همان مرد بود، گفت:" ارباب بانو پس خبر نداری دو سه روزه رفتن. می گن مادر بزرگه، یعنی مادربزرگ عروسش رو به قبله بوده واسه همین بعد حموم ده رفتند. حالا باز میل شماست. عیال گودرز خان که هست." در همین وقت زن کوتاه تر گفت:" پس خانم جان دیگه واجب نیست چرا خبر ندادن و رفتن؟ کم حرمتی به خودشون کردن یا نصرت نیومده به شما خبر بده؟" نصرت خان گفت:" چرا بیراه می گی مونس؟ من خودم از دربون باغ شون شنیدم." و مونس گفت:" این کیه آوردی باغ؟ اینم دربون باغ گودرز خانه بهت بخشیده؟" نصرت خان رو به ارباب بانو گفت:" آوردمش سقف و دیوار انباری رو مرمت کنه. راه آب گرفته باز کنه، برگ ها رو جمع کنه و آتیش بزنه. کمرم دیگه یاری نمی ده. تا دو تا بیل می زنم امونم رو می بره چارچنگولی می شم."
مایار که گوشه ای ایستاده بود، حالا سرمای هوا را بیشتر احساس می کرد. لباس های نم دارش کم کم او را به لرزه درآورده بود.همین موقع نصرت خان گفت:" آهای بیا بریم." مایار حالا به زن ها نزدیک تر شده بود و در همان حال با آنها روبرو شد. با شرمی از هراس گفت:" سلام" و نگاهش در چشمان میشی زن افتاد. دو قلب در سینه فرو ریخت. قلب مایار از اینکه ارباب بانو بگوید نه لازم نیست برو و قلب زن با دیدن چشم ها و صورت گیرا و خوش نقش این مرد ژنده پوش با اندامی شکیل و مردانه!
مونس باز دهانش را باز کرد و گفت:" وا خانم جان این بدبخت با این لباسای خیس که خودش داره از پا درمیآد چطوری می خواد کار کنه؟" نگاهش را به خانم جانش انداخت و ناگهان سرخی گونه های خانم، او را به فکر فرو برد. چشم های خانم جان روی چهره ی مایار پلک نمی زد. صورت گرد و چانه ی مردانه، چشم های کشیده با ردیفی از مژه های سیاه زیر دو ابروی منحنی، ته ریش سیاه مرد که چهره اش را مهربان تر نشان می داد. هیکل ورزیده و قد بلندش، موهای سیاهش که از زیر کلاه کشی سوراخ، جوانی مرد را به رخ می کشید.
فقر و گرسنگی این دو سال، روح مایار را رنجانده بود اما در اندام شکیل و چهره ی جذابش هنوز نتوانسته بود رخنه کند.
مونس گفت:" اوا خانم جان. خانم جان بنده خدا خشکش زده یا بفرمایید بره سر کارش یا اینکه راهی بشه بره. نصرت خان هم سری تکان داد و گفت:" آخه مرد این چه ریختیه واسه ی خودت ساختی؟ ارباب بانو رو ترسوندی."
ناگهان زن که نامش مه روز بود، تکانی خورد و گفت:" چی می گی نصرت خان؟ واسه چی بترسم؟ پس تو اینجا چه کاره ای که من بترسم. باشه بره سر کارش.مرغدونی رو هم آهک بپاشه. مش قلی گفته ممکنه مرغا مریض بشن." و مایار با امیدی دوباره گفت:" چشم رو چشمم" نصرت گفت:" حالا چقدری اجرت می خوای؟" باز مه روز فرصتی برای ماندن به دست آورد. مایار با اکراه گفت:" هر چی کرمتون باشه." نصرت گفت:" ای بابا. پیش ارباب بانو بگو. من باید حساب پس بدم" مه روز گفت:" نمی خواد. خودم یه چیزی می دم بده بهش، یه رخت و لباس آقا جانم رو بده بپوشه. گناه داره!"
مونس در ادامه ی حرف ارباب بانو گفت:" آره بنده خدا با این لباس ها خودش هم مثل بید لرزون داره می لرزه." مه روز کاری نداشت و گفت:" بریم عمارت. باشه وعده ی دیگه می ریم دیدنشون.یه رخت و لباسی بده این بنده خدا بپوشه. این طوری که می میره خونش می افته گردن ما!" مونس گفت:" هر چی شما بفرمایید. آهای نصرت خان بیا دم ایوون رخت بدم بده این بنده خدا." و در حالی که شانه به شانه ی مه روز به طرف عمارت می رفت، گفت:" خانم جان جسارت نباشه چرا رنگ و روتون سرخ و سفید شد؟ خدای نکرده از دیدن این لندهور هول کردید یا دلتون رحم اومد؟" مه روز با نگاهی رمزآلود و چهره ای غمگین آهی کشید و گفت:"نه مونس به خاطر چیز دیگه ای رنگ و روم سرخ و سفید شد. دلم واسش سوخت. یاد آقا جانم افتادم که گفت لباسای منو بعد از مرگم بدید به فقیرترین کسی که دیدید. دوست ندارم تن دربون و نوکر بشه. یاد آقا جونم افتادم و این مرد لندهور شاید فقیرترین آدمی بود که من دیدم. مگه نه مونس؟"
مونس لبخندی زد و گفت:" دردت به جونم مه روز. راست می گی آخه شما هر کی رو تا حالا دیدیدخان زاده بوده.کلاه و جبه و قبا و کت فرنگی تن پوشش بوده.با عمله و اکره هم که کاری ندارید.واسه همین این بدبخت به چشمت فقیرترین آدم اومده! شایدم لباس عملگی بوده که پوشیده و اتول گل مالی ش کرده!خانم جان اما یه چیزی بگم. چه صورت مردونه و دل نشینی داشت! انگار یه نقاش اونو کشیده. یه دفعه فکرم رسید حسن یوسف رو داره.اگه یه لباس خوب بپوشه و یه کلاه درست حسابی بذاره سرش، شکل آدم حسابی ها می شه. چه قد و بالایی، انگار صد ساله کشتی می گیره. مثل رستم دستان بود." مه روز لبخندی زد و گفت:" مونس تو کی رستم دستان رو دیدی که من خبر ندارم؟"
مونس با حاضر جوابی گفت:" ا خانم جان خب دارم مثال می زنم دیگه، حالا باشه می رم رخت های آقا جان خدا بیامرز رو از پستو بیرون می کشم."
به عمارت رسیده بودند. مه روز برگشت و این بار مایار و نصرت خان را ندید. آنها پشت ساختمان رفته بودند. مه روز گفت:" مونس از ظهر گذشته. ما که ناهار خوردیم. ببین چیزی مونده بده این بنده خدا بخوره اگه نه، چند تا تخم مرغ نیمرو کن. به نظرم خیلی گشنه اومد." مونس گفت:" چشم خانم جان. هر چی شما بگید من رو چشمم می ذارم. یه دنیاس واسه من یه خانم جان.مه روز الهی که بلا گردونت بشم. یه حرفی از چشات به دلم برات شد. نه خانم جان" مه روز با نگاهی شاد و اخم های درهم گفت:" وای مونس. خدا تو رو نکشه، آبروم رفت چی داری واسه ی خودت بلغور می کنی؟ چی به دلت که الهی صد سال تاپ تاپ کنه، برات شده؟"
مونس مخده ها را روی تخت روبروی بخاری دیواری پشت مه روز گذاشت، کاسه ای چینی از کتری کنار بخاری گل گاو زبان ریخت، تکه ای نبات با انبری کوچک نقره ای در کاسه انداخت و در حالی که با قاشق هم می زد گفت:" بخور خانم جان. می ترسم بچایی. نه که هوا سرد بود یه خورده رو پا وایسادی.بفرمایید" و به دست مه روز داد و ادامه داد:" جونم برات بگه خانم جون، من تو رو هم پای مادر خدا بیامرزت که الهی نور به قبرش بباره بزرگ کردم. سی و سه ساله نگام به قد و بالات بود تا مثل یه نهال رشد کردی و شاخ و برگ گرفتی، شدی سایه بون سر من. من که تو دنیا حالا فقط شما رو دارم که نور چشم من هستی و خدا رو. این موها رو تو آسیاب که سفید نمی کنم. تو همین باغ و عمارت داره تک و توک سفید می شه." مه روز جرعه ای سر کشید و با نگاهی پرسش گر گفت:" چیه مونس؟ یه دفعه بلبل شدی. نکنه چشمت این عمله ی فلک زده رو گرفته؟" و نیشخندی زد.
مونس در حالی که دامنش را اطرافش جمع می کرد، گفت:" نه خیر دل شما بود که افتاد تو سینه ات. صداشو شنیدم. می گی نه چرا مات زده شده بودی؟ مونس بمیره یاد اون جوون، پسر پیشکار آقا جان افتادم. مثل سیبی بود که از وسط دو نیم شده باشه.خدا خان داداشت رو خیر بده، چقدر اونو اذیت کرد و آخر پیشکار از ظلم خان داداشت دق کرد و مرد. پسرشو آواره کرد." مه روز با ناراحتی گفت:"داری چی می گی؟ مایه ی خجالته، شرم آوره! یاد گذشته ها، دلم رو آتیش می زنه. زندگی من همیشه با زور و اجبار بوده. من زن تو اندرونی هستم نه یک انسان که از خودش فکر داره. شعور داره! منتظر یه فرصت هستم تا انتقام سال ها خفت و خواری رو با اینکه واسه ی خودم کسی هستم هیچ کس نیستم، از همه بگیرم." مونس سکوت کرد و آهی کشید.
مه روز پشت پنجره ی اتاق رفت. دلیل هیجانش را نمی دانست بی اختیار شده بود. گوشه ی پرده را کنار زد. نصرت و کارگر تازه وارد در میدان دید او بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب روزی که باران می‌بارید