فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اندیشه طلایی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزی که باران می‌بارید

کتاب روزی که باران می‌بارید
فصل دوم

نسخه الکترونیک کتاب روزی که باران می‌بارید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روزی که باران می‌بارید

داستانی که هم اکنون خواننده ی آن هستید، نمونه خشم طبیعت و ویران گری اش در زندگی مادی ومعنوی انسانها است دوره گذر از این حوادث سرگیجه ای عمیق برای فرد خواهد داشت داستان درمورد مایار مرد جوان و زحکمتشی که با دستان خالی ولی با دلی پرامید در گذر از این سرنوشت برای رسیدن به اهداف وخواستهایش از هیچ تلاش وکوششی دریغ نمی ورزد.دوراهی عشق وزندگی مسیر زندگی اش را تغییر میدهد و اودر راهی قدم می گذارد که نمی داند شروعش از کجا وپایانش به کجا ختم می شود دو زن در زندگی اش وارد شده اند زنی که مادر فرزندانش است وزنی که آینده اش به او گره خورده است آینده ای که خوشبختی خود وفرزندانش به آن بستگی دارد این رمان در سه فصل تنظیم شده است که هر فصل با یک عنوان در اختیار خوانندگان گرامی قرار می گیرد.

ادامه...

بخشی از کتاب روزی که باران می‌بارید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مایار سرش را بالا گرفت گفت رو چشمم.
لبخند مه روز او را باز هم گرم کرده بود. گرم تر از تابستان داغ.
نصرت باز با صدای کل تقی برگشت چند قدم دورتر شد. جواب می داد نه کل تقی شب همون تو طویله باش گاو رو تیمار کن.
مونس گفت: خواهر ارباب بانو اومده چند روزی مهمونه بهتره پیدات نشه! حالا خونه زندگیت همونجاس
مایار هم بتندی گفت از مرحمت ارباب بانو دم مسجد تو کوچه پهنه باغ سردار خونه گرفتم قباله زدم.
مونس گفت: خودم برات پیغوم میدم تا بیای. حالا بیا زودتر اجرت بگیر. لباست دیگه قابل پوشش نیست، برو لباس بخر، دست دلبازی کن و مه روز کیسه ای سکه به طرف مایار برد. باز صدای مونس بگیر نصرت داره میاد و مایار کیسه را با لحظه ای مکث گرفت، اشک باز در چشم مه روز بود. مایار بدون ملاحظه ای گفت جبران مه ی مرحمت ها نیت پاک و روشنت رو جواب میدم. تا نصرت رسید و گفت هان نکنه میخوای شب اینجا چادر بزنی.
مه روز گفت نصرت خان با این بنده خدا مهربانتر باش دیدی چه خدمتی به ما کرد. نصرت لحنش آرام شد و گفت چشم ارباب بانو حالا چقدر اجرت باهاس داد.
مه روز لبخندی زد و از ایوان رفت. مونس گفت اجرت بهش داد. دو تومن! دو تومن!
ارباب بانو گفت بره مطبخ یه دیگ قیمه پلو ببره. جای زحمت امروزش مواظب باش شه روز خانم سر از کار ارباب بانو درنیاره که خوددانی.
اومد در باغ رو واسش باز کرد. نصرت گفت بیا بیا بریم پیش مشق قلی از صبح چیزی نخوردی یه آش داغی بخور یه دیگ پلو قیمه ببر، میدونی پلو چیه، نچ نمیدونی! به گوشت نخورده.
مونس به اتاق رفت مه روز پشت پنجره دور شدن مایار را می دید مایار با عجله کاسه ی آش کشک را به آخر رساند و مش قلی دیگی را که در بقچه ای پیچیده بود به اوداد. از هم صحبتی با مایار دل نمی کند. با او خداحافظی کرد.
مایار از بابت نصرت خیالش آرام بود چرا که او به اتاق خودش و در انتظار رفتن مایار بود.
مایار جلوی ایوان رسید مثل تکه سنگی لحظه ای درنگ کرد. هوا تاریک تر شده بود در سفیدی برف می شد باز هم دید داشت. روبروی پنجره عمارت به درخت تکیه کرد. چشم هایش به پرده های مخملی بود از ورای پرده نور اندکی به چشم او می خورد از سرما هراسی نداشت در انتظار تکان خوردن پرده بود. شاید احساس کرده بود ارباب بانو او را از گوشه پرده زیر نظر داشته.
لحظات به کندی می گذشت مونس باز هم برای بردن سینی چای و پذیرائی به اتاق روی ایوان آمده بود طبق معمول عادت داشت گاه به گاه از پنجره ارسی نگاهی به باغ بیندازد یا خرده نانی برای پرنده ها بریزد. دقت کرد چشم ها تنگ تر و سایه مردی که کنار درخت به پنجره چشم دوخته بود دید او مایار بود. لحظاتی بعد گوشه پرده کنار رفت. از روشنائی اتاق رنگ فیروزه ای را مایار دید. لبخندی زد. گوشه پرده افتاد. مایار بقچه دیگ غذا را برداشت، حالا می فهمید که چرا ارباب بانو به او لطف دارد. تپش قلبش همه چیز را برای او می گفت.
نصرت با دیدن مایار باز هم نق می زد. پس چرا سلانه سلانه می آی مرد ناحسابی منم صبح تا حالا هی اومدم دم طویله و هی خرده فرمایش های مونس را فرمون بردم میخوام کپه مرگم رو بذارم دِ برو دیگه صبح شد.
مایار باز هم با مهربانی از نصرت دلجوئی کرد و نصرت در جواب گفت: امیدی ندارم صبح ببینمت.امشب رو دیگه حقم دارم یه تیکه خوراک سگ ها میشی.
مایار درحالی که بیرون می رفت گفت حرف دلت رو می زنی یا زبونت.
نصرت گفت: هر دو. راضی به مردنت نیستم، دوستت هم ندارم!
مایار گفت: شدی مثل خودم اما من تو رو رفیقم می دونم، یه جورائی مدیونت هستم. نصرت خندید و گفت به امون خدا شازده نورسیده.
مه روز منتظر بود تا شه روز و بچه های بازیگوش او خسته شده و برای خواب به اتاق دیگر بروند. کلفت مه روز دختر کوچک را روی کولش دور اتاق می گرداند تا بخوابد. مونس برای پری ناز قصه ی دختر شاه پریون را میگفت. پسرها هنوز با یکدیگر کشتی می گرفتند و عاقبت مونس که خسته شده بود با صدای بلندتری گفت: ای خدا مرگت بده دختر شاه پریون رو دختر جان بخواب دارم از حال می رم و گریه پری ناز و اعتراض شه روز به مونس، قرار از مونس گرفت با گفتن خانم جان اگه اجازه بدی من برم بخوابم. کمرم درد می کنه یه کمی ناخوشم. شما با شه روز بانو تنها باشید یه کم اختلاط کنید بهتره.
مه روز با صدائی که مایل به رفتن مونس نبود گفت باشه مونس برو بخواب. منو تنها می ذاری.
مونس گفت ای دردت به جونم بلکه اینا بخوابن و من بیام پیشت یه کم درد دل کنیم. یه عالمه حرف تو این سینه وامونده مونده.
مه روز لبخندی زد و گفت منم همین طور.
شه روز از پچ پچ آنها اخم ها را درهم برد و با فریادی بر سر بچه ها بهروز و بهزاد پسرهایش به اتاق دیگر رفت و در را محکم بست.
کلفت شه روز نمی دانست باید کجا بخوابد، و مونس پیش دستی کرد و گفت برو تو اتاق رو ایوان من همین جا می خوابم. یه وقت خانم جانم با من کار داره، دم دستش باشم و لحظه ای رسید که مه روز و مونس تنها ماندند و تنها صدای نجوای آنها بودکه سکوت اتاق را می شکست.
مونس آهسته گفت: خانم جان باید نذری که کردم ادا کنم دیدی گفتم میاد. عاقبت این کار چی می شه خدا می دونه. هر روز مهر این بنده خدا بیشتر تو دل کوچیکت جا باز می کنه. الانه هم اندازه ی یه کوه شده وای خانم جان من هول هراس دارم.
مه روز لبخندی زد و گفت چی کار کنم مونس خودت گفتی کار دله بذار دلت کار خودشو بکنه.
مونس دیدی اونهم مهر من تو دلشه اومده بود تو این هوای سرد، سنگ می ترکه به درخت یخ زده تکیه داده بود. دلش به همون گوشه ی پرده خوش بود. گوشه پرده
مونس اون زن داره. نمی تونه من رو دوست داشته باشه! شاید واسه اینکه من اونو از نکبت کشیدم بیرون میخواد یه جوری از من ممنون باشه. نمیدونه چه جوری نه مونس، شاید منو نخواد. هرچند خواستن و نخواستن اون توفیری نداره.
من کجا، اون کجا.
مونس گفت: وا خانم جان همین امروز که شه روز اونو دید گفت واه واه چه چشم هایی داره. صورتش حُسن یوسف داره. صداشو بیشتر صوت داودی داره تا طبیب دام باشه. یه جوری به من نگاه می کرد انگار می خواست یه حرفی بزنه.
مه روز با نگرانی گفت: راست می گی مونس، شه روز گفت
مونس گفت: آره خانم جان چند بار اومد پشت پنجره هی نگاه می کرد تو باغ وقتی دید از اون خبری نیست یه کم آروم گرفت.
مه روز گفت منکه گفتم شانس ندارم، کی شه روز وسط چله زمستون اومده بود که این دفعه اومده. لابد نصرت خیر ندیده حرفی زده.
مونس گفت: وا، نه خانم جان نصرت از کجا میدونه اون بنده خدا میاد نه گمونم نمی شه.
شه روز ناگهان از اتاق بیرون آمد وقتی آندو را کنار هم دید گفت: وا مگه نرفتی بخوابی نشستی با مونس خاطره تعریف می کنی مثل اینکه من خواهرتم و دلتنگ تو. اونوقت با مونس در دل می کنی.
مونس زودتر جواب داد، وا شه روز خانم خُب دارم پاهای خانم جان را می ,الم یه کم ضعف داره کدوم درد دل من کی باشم خانم جان با من راز دل داشته باشه.
کار هر شبیه، خُب مه روز جان می خواستم باهات یه کم حرف بزنم، آخه فرصت نشد و نگاهی به مونس، به او فهماند که باید برود.
شه روز کنار مه روز نشست درحالی که تخمه ها را تندتند می شکست گفت: میگم مه روز این مردکه، همین بیتار رو میگم چند وقته میاد خونه باغ و میره، شکلش بیشتر به ارباب ها بود تا بیتار؟!
مه روز با اخمی گفت: کی، همین که نصرت آورده بود، اون چه می شناسم.
شه روز گفت: دروغ نگو دیدم چطوری نگات می کرد تو هم داشتی قورتش می دادی!
مه روز زد به صورتش و گفت: وا شه روز اومدی آشوب به پا کنی. اگه خان داداش بفهمه باورش میشه، مگه کم واسه من پیغام پس پیغام میاد که حالا بیتار بخوام نکنه خودت گلوت گیر کرده، واسه دختر خواهر شوهرت ملوک. آخه نه که بدبخت ترشیده، تو واسه خودشیرینی پیش هوشنگ خان بدت نمی آد اونو به ریش یکی ببندی.
شه روز لبخندی زد و گفت: مرحبا خوب فهمیدی. جمال که داشت سر و لباسش بد نبود معلومه یه لقمه نون داره خُب چه عیب داره، بیاد ملوک رو بگیره اگه زن داره عیب نداره، میدونی ملوک خودش خونه و مستغلات داره. خُب یه ذره صورتش لک و پیس داره، بجاش پولش از پارو بالا می ره.
مه روز با بی حوصلگی از اینکه به این زودی برای او رقیبی دست و پا شده بود خواب را بهانه کرد و گفت خُبه خُه شه روز همینم مونده برم بیفتم دست پای این مردک. پاشو برو بخواب، پری ناز داره صدات می کنه.
شه روز کاسه تخمه را کنار گذاشت گفت: حالا من یه گوشه میزنم به نصرت خودش شاید جفت و جور کرد.
مه روز گفت خواب دیدی خیره و به اتاق رفت از اضطراب و دلهره تا روی سرش لحاف ساتن را کشید. زیر لحاف اشک هایش بی دریغ روی متکای صورتی لکه هایی به جا می گذاشت.
سفره پهن شده بود و کاسه های سفالی از پلو نیمه لب تا لب، مایار گفت: اشتها ندارم، آش خوردم و به اصرار گل بهار مجبور شد تا کاسه ای هم او بخورد. باز هم اتاق را جارو کرد ظرف ها را شست هیزم در بخاری گذاشت. لباس هایش را شست از میخ آویزان کرد. در تمام این مدت گل بهار از همانجا که نشسته بود نظاره گر بود. باز هم بچه ها را کنار هم خواباند دست گل بهار را با ملایمت مرهم مالید و بست، کاسه ای آب کنار رختخواب گذاشت و گل بهار آماده شد تا برای مایار حرف بزند، چشم های بسته مایار و صدای نفس های منظم او به گل بهار گفت که مایار در خوابی عمیق رفته.
نصرت تکه چوبی به نرده ها می کشید، مونس اشاره کرد چی شده و روی ایوان آمد. دست ها را به طرفین بدنش قفل کرده و درحالی که سرمای صبح گاهی لرزه به تنش انداخته بود گفت: باز چی شده از کی تا حالا هی من باید به تو جواب چیزهایی که نمی دونم راپرتس بدم. خانم جان خلقش تنگ میشه، هی میای چوب به نرده می کشی.
نصرت جلوتر رفت و با صدائی آهسته گفت: خب مونس من باید بدونم این مردک الدنگ واسه چی بیاد. از کجا بدونم اصل نسب داره یا یه ویلون و ناخلفه، می ترسم به ارباب بانو بگم اونوقت خر بیار باقالی بار کن. مونس لحظه ای در فکر رفت باید چه جوابی به نصرت بدهد که شاید قانع شود. و باز مثل همیشه گفت: وا به من چه، تو که نه به باغ می رسی نه به مرغدونی و گاو و گوسفند، این همه محصول ریخت پای درخت ها خوراک خاک شد. حجره ها رو که دیگه خودت بهتر می دونی به خان داداش بگی میره جمع می کنه تو کیسه خودش، چند دفعه ارباب بانو به خان داداش گفت یه باغبون براش جور کنه هرکی هم از ده اربابی میاد یه جوری میگه نه! خب بنده خدا خانم جان باس به قول تو به الدنگ ها اعتماد کنه! خودش فرموده، همچن هم این مردک بی اصل و نسب نیست. پدرش کدخدا بوده و ده ارباب نبوده، رعیت خودشون بودند!
نصرت با ناراحتی گفت: بوده که بوده. خانه زاد جهان عالم که نبوده مگه ندیدی رفته فکل کرده رخت الا پلنگی تن کرده یه کاسه زیر نیم کاسه داره!
مه روز از حالت مونس و نصرت متوجه شد باید بحث مهمی باشد که مونس روی ایوان و هوای سرد مجبور شده با نصرت بیشتر از حد معمول حرف بزند پرده را انداخت و لحظه ای بعد روی ایوان بود.
نصرت با دیدن او سلام کرد و نگاه پرسش گر ارباب بانو از او جواب می خواست. مونس تند تند حرف های نصرت را به مه روز گزارش داد.
مه روز با آرامش رو به نصرت گفت: خودم گفتم رخت نو بپوشه. آدم دست پا داری هست لیاقتش بیشتر از عملگی و آهک پاشی مرغدونیه، مگه دیروز گاو شیرده منو سرپا نکرد. سواد هم داره میخوام بره یه سر و گوشی به حجره ها و دکان آب بده چقدر دخل و مخارج دارن. تو که نمی تونی ما دو تا زن رو تو این باغ تک و تنها بذاری و هر روز بری تیمچه سرکشی کنی. راه به راه می گن کاسبی کساده. واسه خان داداش و شه روز از همون چند تا حجره ته بازار کرور کرور سکه می آرند. تو هم باید راه و کار رو نشونش بدی منکه نمی تونم با یه مرد اجنبی دهن به دهن بشم. غیر از تو هم به کسی اعتماد و اطمینان ندارم که تو باغ باشه، اگه حرفم ناحسابه بگو گوش می کنم و درباره اش فکر می کنم، همیشه تونسی راه رو از چاه تشخیص بدی. حالام ببین چاره کار چیه!
نصرت هم از جملات سرپرست و اینکه تو آدم مدبری هستی احساس غرور کرد و گفت: راستش ارباب بانو یه جورائی منم به این بنده خدا ارادت پیدا کردم زبر و زرنگه. چشم پاکه، اهل زیر کار در رو نیست، فرمایش شما صحیح منم یه چند وقتی خوب زیرنظرش می گیرم اگه دیدم کار درسته، میل شما عمل میشه، اگه دیدم ناتو و آب زیر کاه ست ردش می کنم بره. فقط راه و مکانش از ما دوره، خوف دارم یه وقت حجره ها را جمع کنه بره و من نشونی ازش نداشته باشم.
مونس به حرف آمد نخیر دور نیست، تو خونه حاج سلیمان قماش فروش جا و مکان داره، نزدیک مسجد. خودش نشونی داد. حاج سلیمان قماش فروش هم که همه می شناسن، میگی نه برو پرس و جو کن.
نصرت گفت اِ اِ اِ عجب مرد رندی این، چطور خودش رو تو دل حاج سلیمان جا کرده اونو از کجا میشناسه، نه که زن حاج سلیمان مرده و مردک تنها شده حتمی وردست اون شده و جا و مکان بهش داده. در دنیای تفکر خودش لحظه ای مانده بود.
مه روز گفت خُب اگه حالا خیالت راحت شد پس راه و چاره کار نشون حجره ها رو بهش بده، هر روز دخل رو بیاره و کم کسری دیگه نباشه.
باغ به این پرمحصولی از بی صاحبی داره خشک میشه. مثل تخم مرغ ها که رو هم میگنده و مثل گاو که کم مونده بود تلف شه از روی ایوان به اتاق رفت و مونس به نباش نصرت فهمید بی چون چرا باید مایار را تحمل کند.
مونس استکان کمر باریک چای را روی میز گذاشت و گفت: فدای خانم جانم چرا چرا چشمای آهوی من غم داره را می خوای گریه کنی دردت تو جونم. از بابت نصرت که خیالمون راحت شد واسه چی بازم حیرونی؟
مه روز که کسی جز مونس را نداشت تا از عشق چند روزه اش به مایار حرفی بزند با ناراحتی گفت مونس اگه بگم سینی استکان ها از دستت می افته همه می شکنه پس سینی رو بذار.
مونس بتندی سینی را روی سکو گذاشت روی صندلی نشست دست ها را زیر چانه گذاشت گفت قلبم وایساد چی شده!
مه روز لبخند تلخی زد و گفت واسه این بنده خدا مدعی پیدا شده شه روز میگه بیا دختر خواهر شوهرم ملوک رو ببنده به ریش عطا. خواهر شوهر پیر دخترش رو، میگه بجاش ملک و آب داره میترسم به گوش عطا برسه یه وقت هوا ورش داره.
مونس با تعجب گفت عطا کیه پس چرا من نمی شناسمش. خب بده، به ما چه
مه روز گفت: اون همون بنده خا اسمش رو من گذاشتم عطا. میدونی چرا، چون خدا اونو به من هدیه داده. خدا واسه دل تنگ من یه مونس دیگه مثل تو سر راهم قرار داده.
مونس خندید و گفت ای مه روز جان دردت تو جونم عجب اسم با مسمائی راستی که حرفت مثل زلال آب به جگر آدم حال می ده، نه خانم جان عطا از اون مردها نیست، دیدی خانم جان تو برف وایساده بود تو سرمای غروب چشم داشت به گوشه مخملی پرده.
اِ خانم جان خیال کردی میخواد ببینه رنگ پرده چیه. نخیر میخواست بفهمه چه صدائی غیر صداهای بچه های شه روز و من به گوشش می رسه
مه روز گفت خب چه صدائی به گوشش رسید
مونس باز خندید و گفت صدای قلب شما. تاپ تاپ تاپ
ای مرد بینوا که تو سرما وایستادی. منم یه جورائی سردمه دارم می لرزم از محبت تو که به دلم افتاده میلرزم. اینو شنید و رفت.
مه روز مثل مونس خندید یه استکان چای را با لبخندی که به لب داشت سرکشید.
گل بهار درحالی که لقمه ی بزرگی بدهان می برد گفت هان چته پس چرا نمی خوری؟
مایار با تکه پارچه ای دور دهان نعمت را پاک کرد و گفت اینا نمی تونن پلو بخورن ریخت و پاش می کنن سیر بشن منم می خورم.
گل بهار لقمه را با جرعه ای آب قورت داد و گفت نه یه چند دیگه اته، تو اون شوهر چند روز پیش من نیستی همش تو فکری، تو چشات می بینم بگو چی شده دلت می لرزه از کار بیکارت کنه هرچی داده پس بگیره دوباره ویلان بشیم بهت گفته باشم اگه شده برم تو خاک و خل آبادی ویران شده بشینم بجای قناری رو ایوون جغد بخونه دیگه تو شهر نمی مونیم.
مایار وحشت و نگرانی گل بهار را با هملا وجودش می فهمید، می دانست نزدیک سه سال بدترین روزگار را گذرانده وحالا باور ندارد که به آسایش همیشگی رسیده باشد. ناچار کیسه های سکه را از شال کمرش بیرون آورد همانجا در کنار گل بهار با صدای جرینگ جرینگ سکه های فنری ریخت، با نگاهی خندان گفت بازم دلواپس گشنگی ویلانی هستی ببین اینارو اربابم داده، هیچوقت هم پس نمی گیره و رفت بطرف تخته های جادرگاهی باقی مانده سکه ها را بیرون کشید و باز هم روی بقیه ی سکه ها ریخت اینم بقیه سکه ها همه رو پیش خودت نگه دار، تو امانت دار من باش مثل اون موقع که تو آبادی بودیم.
گل بهار باور نداشت چند بار سکه ها را روی هم ریخت با صدائی لرزان گفت ارواح روح پدر و مادرت از کجا آوردی، مایار خواست حرفی بزند
گل بهار با صدای بلندتری گفت شاید اون روز که رفتی عملگی اربابت مرده باشه و تو..... تو اینا رو ورداشتی!
مایار با خشمی در چهره گفت ای زن مُخت پوک شده کی تا حالا لقمه حروم تو دهنتون گذاشتم که این دفعه دوم باشه،
باز گل بهار با صدای فریاد مانندی گفت اوهون کدوم شیر پاک خورده به تو یه لاقبا شندره پوش سکه میده کرورکرور لابدی واسه همین سر و کله صفا دادی یه خواهر آبله رو یا دختر زنگی ترشیده پنجاه شصت ساله داره میخواد به ریشت بند کنه، نخواستم وخی ببر بده به خودش
مایار مثل گل بهار فریاد کشید بچه ها ترسان و گریان به گوشه ای کز کردند. گفت به ارواح پدر و مادرم به روح امواتم اگه نه خواهر ترشیده داشته باشه نه دختر اصلن اون زن نداره که کسی رو داشته باشه. وقتی فهمید پسر کدخدا بودم باغ و مزرعه و آب داشتم دلش به رحم اومد نخواست شندره پوش باشم بجای پیشکارش که دیگه جون کار کردن نداره از سواد من گفت پیشکارم شو برو سرگوش به حجره ها آب بده دخل و مخارج حساب کن واسه همین نزدیک خودش خونه بهمون داد. واسه همین حالا میگی دروغه وخی ببرمنت خودت بپرس.
گل بهار ساکت شد. شوهرش شاهنامه می خواند، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد مثل اینکه حق با مایار بود. رام شد آرام گفت خب چه خاکی بسرم بریزم شک ورم داشت مگه من غیر تو سایه سر دیگه ای دارم. حالا بیا آهای مرجانه بیاین ننه نونتونو بخورین.
مایار اخم را درهم کرد و گفت دفعه آخرت باشه به من شک ببندی. اگه نه تو اینور و من اونور
گل بهار بی اعتنا به تهدید شوهر گفت سکه ها رو بریز تو کیسه، شامتو خوردی دستمو مرهم بزن، بچه ها رو بخوابون و سکه ها را در کیسه ریخت و در میان متکا پنهان کرد لبخندی زد و به متکا تکیه داد، مایار چند تومان از سکه ها را در دست داشت گفت صبح برم رخت و لباس جور کنم، اینا بوی پهن میدن. بشورم بلکی تا صبح دم آتش خشک شه. اربابم گفته رخت و لباس خوب داشته باشی.
صبح لباس ها خشک شده بود اما شلوار کوتاهتر از حد معمول و ساق پایش به اندازه یک وجب بیرون بود. غم این به دلش چنگ می زد. لاعلاج شلوار را نگاه می کرد. گل بهار چشم ها را باز کرد و گفت رخت دیگه ای نداری. الانه واست چاره می کنم. شلوار رو دربیار.
مایار شلوار را به گل بهار داد و لحظه ای بعد مجبور شد کمر پهن شلوار را جدا کند. گل بهار با اندازه ای که مایار جدا کرده بود دم پای شلوار را تا روی قوزک تکه ای انداخت و باز مایار مجبور شد ایستاده تا گل بهار کمر بدون دگمه را به پیرهن او دورتا دور بدوزد. حالا لبخندی به لب های مایار بود. ابتکار گل بهار او را روانه لاله زار کرد. همان ارزان فروشی
باز هم ویلان خرید رخت و لباس بود. چه دوره زمونه ای شده، شهری بودن هم واسه خودش دنیای دیگه ای داره. موندم معطل شکم خودمونو سیر کنم یا هی تومن و قرون بدم رخت بخرم. اونوم هنوز نپوشیده نیم گز آب می ره،
شوفر تاکسی خنده صدا داری کرد و گفت، آره عمو رفتی گاو و گوسفند چند وجب زمین فروختی اومدی شهر مثل گنجشک های آبادی بپری، فکر نکردی همین چند تا شاپرت هم می شکنه باهاس برگردی بری خوشه چینی!
پس از کجا تومن ریال داری ارث پدری بهت رسیده یا گنج پیدا کردی، مایار با دلهره گفت، زمین و دام داشتم، رد کردم. دیگه دلم تو روستا نیافتاد. اومدم حیرون شهر شدم. ننه و بابام مردن تنها شدم.
شوفر قانع شده و یک خدابیامرزه گفت رو به مایار برو سبزه میدان اونجا از شیر مرغ و جون آدمیزاد هست هرچه بخوای دم دستته لاله زار مال ژیگول هاس، رخت و لباس از فرنگ میارن و شازده ها میرزا فشم شم آ می ÷رن نه من تو که آه مون سودای ناله مونه ا
مایار با خوشی گفت پس جون داداش منو ببر واست توفیری که نداره
شوفر فکری کرد گفت نه توفیر نداره تازه مسافر بیشتره و لحظاتی بعد سبزه میدان بود و گاری ها و چرخ دستی باز هم حمالی و سر و صدای خاص بازار مردانی با شلوارهای سیاه پاچه های گشاد که دور پاهایشان مثل بادکنک بود. کلاه های نمدی و جلیقه های سیاه. قباهای کهنه و شال هایی که روی کمر بسته بودند، فکر می کرد این لباس ها چقدر بی ریخت زشت بنظر می رسد. اندام های مردانه و ورزیده آنها مثل درختی در وزش باد به چشم نمی آید. به افکارش لبخندی زد، مثل خودم. حالا مایار کارت به جائی رسیده که دیگران برایت زشت جلوه می کنند.
وارد دهانه بازار شد. هرچه در طول زندگی ندیده بود می دید. کلاه آویزدار قرمز و آبی، زرگری ها که برق طلاها هر بیننده ای را میخکوب می کرد. انگشتری با نگین فیروزه لحظه ای نگاهش را خیره کرد. آخ کاش این انگشتری را می خریدم برای!....... دستش را در برابر دیدگانش حرکت داد. نمی خواست بگوید برای ارباب بانو به زبانش هم گل بهار نیامد. به طرف دیگر رفت و آنچه می خواست توانست ببیند. حجره های بزرگ از هر نوع و رنگ لباس زنانه و مردانه به حجره لباس های مردانه رفت. با این شلوار وصله پینه نمی توانست به خانه باغ و در حضور ارباب بانو برود.
این بار فروشنده نه گفت برو و نه گفت برای تو لباس ندارم با خوشحالی او را دعوت به داخل کرد. از همان ابتدا شروع به تعریف از لباس ها و جنس کت ها و شلوارها کرد.
این لباس ها را فرنگی ها باب کردند. کت و شلوار با پیرهن یقه آهاری یه جلیقه روش بپوش با این پالتو می تونی بیشتر از سرمای زمستان در امان باشی. کلاه شاپو باب روزه جنس ماهونی، به قیافه ات خیلی میاد حیف این هیکل مردونه نیست این لباس رنگ و رو رفته کشیدی به قدش!
مایار توضیح داد که چند روز بیشتر نیست این لباس رو خریدم اما با یه شور آب رفت و لاعلاج شدم.
مرد فروشنده با قد کوتاهش قلاب را بدست گرفت سه رنگ کت شلوار از میله ای پا ئین آورد با چالاکی که از او بعید بود پائین پرید. باز شروع به تعریف کرد. کت شلوار سرمه ای، قهوه ای اینم مشکی بیشتر به درد دامادها می خوره. فاستونی انگلیسی درجه یک اینم قهوه ای ماهوتی، مرگ نداره بشور لگد مال کن اندازه یه گندم کوچیک نمی شه، قیمتی هم نداره. پیرهن و جلیقه اش رو واست جور می کنم.
در همین هنگام زنی که گذر زمان چهره اش را زودتر پرچین کرده بود وارد شد فروشنده به طرفش رفت و گفت جان پسرت بزار کاسبی کنم یه مشتری اول روز رو بیزار از خرید نکن اگه نتونم چند لباس بفروشم واله و بالله منم از نون خوردن می افتم، تو که اوسامو می شناسی حالاس که سربرسه تو رو ببینه منو پرت می کنه بیرون سر سیاه زمستون زن و بچه ام میشن ویلون کوچه ها
زن با گریه گفت، رمضون مگه نگفتی یه جائی می فرستمت کلفتی رخت شوئی چند روزه عروسم از خونه منو بیرون کرده میگه خودمون نون نداریم، تو هم که کاری واسم سرا نجوم ندادی. منم جائی ندارم، امشب ام بذار بیام آهسته یه گوشه دکان بخوابم، تا صبح، دیشب کم مونده از سرما یخ بزنم کنج بازار پنهون شدم گزمه ها نفهمیدند امشبو چیکار کنم.
مایار به این صحبت گوش می داد باز رمضون با صدای آهسته تری گفت به پیر به پیغمبر هرکجا رو می شناختم سفارش دادم. گفتم دلالی رو خودم میرم هنوز خبری نشده مگه بد کردم. ده سال گوشه خونه سالارخان خوردی و خوابیدی حالا از بخت سیاهت به سرشون زد برن فرنگ یه چند روز دندون رو جیگر بذار درست میشه.
مایار طاقت نیاورد و گفت خب این ننه رو بفرست وردست عیال من اگه می شناسی و زن دست و دل پاکیه من به ضمانت تو می برم خانه خودم بغض زن باز شد به طرف مایار گفت بخدا تا آخر عمر دعات می کنم. از هرکی می خوای پرس و جو کن بگو صبری کیه هزار تا هنر دارم.
آشپزی، بافتنی، خیاطی، گلدوزی واست رخت میشورم انگاری همین حالا خریدی، زندگی اعیون رو دیدم و تو دم دستگاشون گیسمو سفید کردم، همه چی بلدتم. همه چی
رمضون نگاهی به مایار و نگاهی به صبری حیران مانده بود. عاقبت باورش شد که گوش هایش درست شنیده رو به مایار گفت اگه حرف زیادی نمی زنم از خرید پاپس نمی کشی راستی راستی میگی، مگه وسع ات می رسه...
مایار گفت حالا بیا این لباس ها رو اندازه کنم بپوشم این ننه با من، خونه ام تو میدون درختیه!انقده اتاق داره که شب گوشه پستو این دکان نخوابه!
لحظاتی بعد مایار با همان دو دست کت و شلوار و پیرهن کلاه همراه صبری از حجره بیرون آمد و رمضون تا بیرون حجره آن ها را بدرقه کرد. چادر ننه صبری تو ذوق مایار خورده بود درحالی که کت و شلوار قهوه ای شالی دور گردن او را به مردی متشخص به چشم می آورد همراه او به حجره لباس زنانه رفت.
نگاهش روی پیرهنی با رنگ فیروزه ای براق فروشنده با خنده ای مهربان گفت عجب حُسن سلیقه ای مثل رنگ آسمون بهاره
فوری از میخ پائین آورد خوب نگاه کن جنس تافته جون میده واسه مجلس زنونه! ها اون پیرهن دخترونه رو می خوای رو چشمم عروس بشه انشاءالله فروشنده به مایار مهلت نمی داد ابراز سلیقه کند با نگاه او و به اختیار خودش هر لباسی که در نگاه مایار بود روبرویش قرار می داد. مایار لبخندی زد و گفت ای بابا تو که بهتر از من میدونی کی چی می خواد و چی می پوشه.
فروشنده درحالی که می خندید گفت حالا اگه قد و اندازه اش میزون هست تا بزنم و با تردید یه نگاهی به ننه صبری که گوشه ای چادر کهنه اش را محکم روی صورتش گرفته بود گفت آی باجی کله صبحی کاسبی جا نیافتاده اومدی که چی! برو رد کارت
مایار با دست به ننه صبری اشاره کرد و به فروشنده گفت کارت نباشه من گفتم ردم بیاد می خوام ببرمش وردست عیالم
چشم های فروشنده گرد شد دستی به ریش هایش کشید و گفت مگه شناخت داری اینا گدا هستن یه وقت خونه زندگیت میدن به باد فنا
ننه صبری طاقت نیاورد و با صدای پرکینه گفت: ای مرد بهتون زن من صبری ام، جور روزگار بدبختم کرد. یادت نمی آد با زن اربابم بقچه بقچه از همین حجره رخت و لباس می بردیم.
فروشنده از تا زدن لباس ها بازماند و با حسرت گفت ای داد و بیداد تو چرا اینقده شندره پندره شدی کو اون جاه و حشمت خودت کلفت داشتی رخت هار و رو سر کلفت می ذاشتی!
ننه صبری آهی کشید و گفت اربابم رفت همه میدونن دو سال آزگاره دربدرم. این جوون مرد با ضمانت رمضون دلش رحم اومد دارم دوباره میرم کلفتی آره؛ میرم تا تو پستوها و کنج خرابه ها نپوسم.
باز فروشنده مشغول به کار شد و گفت ای جوون مرد منم ضمانت می دم شاید بیشتر بازار و کاسب ها بشناسنش، واسه خودش بروو بیائی داشت پس چرا به من نگفتی میفرستادم خونه میرزا عباس، زنش زمین گیر شده حالا دیگه گذشت.
مایار چادر و پیچه گرفت به گفته ی ننه صبری جوراب و دامن پشمی. مجبور شد با زهم از سکه ها دل بکند با خودش فکر می کرد یه رخت واسه این بدبخت بگیرم و عاقبت باز هم خرید کرد به ننه صبری حرفی نزد میدانست گل بهار پیرهن سبز گلدار و نیم تنه پشمی سرمه ای را به ننه صبری می دهد. رنگی که هیچوقت علاقه نداشت.
ننه صبری مثل این بود که روی زمین صاف و خشک راه می رود، مثل یک جوان فرز و چابک همراه مایار از کوچه پهن شیب دار باغ سرداری قدم برمی داشت و به نگرانی مایار که پی درپی سفارش می کرد نخوری زمین می گفت نه ننه نترس من استخوون سبکم زمین نمی خورم. مایار کلید را چرخاند و به طرف ایوان رفت در را باز کرد و از همانجا گفت آهای گل بهار برات وردست آوردم و ننه صبری پشت مایار وارد شد. بقچه لباس را کنار در ورودی گذاشت. گل بهار همانجا که صبح نشسته بود روی تشک پشمی با چشمانی تعجب زده گفت مگه خودمون کم سرنون خور داریم که رفتی این پیرزن مُردنی رو برام سوغات آوردی ردش کن بره، دست برد از دیگ کوچک کنار دستش تکه ای نان برداشت گفت بیا نانت رو بخور برو اینجا کاری نیست که تو وردستم بشی
مایار دل شکسته رو به ننه صبری گفت ننه به دل نگیر الانه باهاش سبک سنگین می کنم. بقچه لباس رو برداشت نزدیک گل بهار روی پا نشست، بیا ببین دیگه واسه نون خور اضافی دلواپس نباش، سه تا پیرهن نه چارتا پیرهن چارقد چادر و جوراب پشمی واسه همتون خریدم بیا بابا مرجانه اینم یه پیرهن آستین پفی پشمی قرمز با این جوراب ها اینم شلوار و کت و گیوه واسه نعمت و رحمت.
با دیدن پیرهن تافته آبی فریاد شادی گل بهار شوق او را نشان می داد و عاقبت پیرهن سبز با گل های آبی تیره در دست هایش اخم ابروان او را پائین تر آورد رو به مایار گفت این رنگ که به رخسار من نمی آد، بیا. اسمت چیه ننه جان مال تو. ننه صبری پذیرفته شد مایار از روی دو زانو بلند شد با لبخندی گفت بیا ننه صبری گل بهار یه قلبی داره مثل آب چشمه پاک و روشن حالا تا بری یه آبی به دست و صورتت بزنی یه لقمه نون سر سفره بذار آبگوشت رو اجاق رو سهم کن
باهاس برم سبزه میدون خونه لخته دو تا قالیچه و ی کم خرت پرت لازم داریم. باهاس یکی از اتاق هارو اسباب کنم تا تو هم جائی واسه خوابیدن داشته باشی.
گل بهار گفت مایار می خوای اتاق فرش کنی واسه این خب همین پائین در بخوابه.
مایار گفت نه گل بهار واسه خودمون اسباب می کنم ننه صبری همین جا با بچه ها بخوابه. مثل روستا، یادت رفت! و آهی کشید.
گل بهار با شوقی دوباره نگاهی مهربون به مایار داشت و گفت چقدر شکل خان و ارباب ها شدی. منم با این پیرهن آبی شکل زن خان و ارباب ها میشم مگه نه
مایار سری تکان داد. مرجانه را در پیرهن پشمی قرمز در آغوش کشید.

مونس، مونس، کجائی از پشت پنجره دست بردار. گفتم دیگه نمی آد.
امروز چهار روزه رفته.
مونس برو تو باغ، برو از نصرت پرس وجو کن، شاید تو باغ راهش نداده،
نه برو پیش مش قلی شاید داره ناشتائی می خوره!
مونس جلوی تخت مه روز نشست، دست های مه روز را به لب برد و بوسه ای روی دست هایش زد و گفت قربون اون شکل مثل ماهت برم. اگه بازم نیاد میرم خودم پی اش می گردم، اگه شده همه ی خونه های کاه گلی حاشیه شهر رو یکی یکی بگردم پیداش می کنم. خرکشش می کنم میارم تا جواب این نمک کوری رو بده.
مه روز آهی کشید و گفت چه اسمی روی من گذاشتند مه روز، مه روز، اما باید اسم منو سیه روز می گذاشتند، چه زندگی شومی دنبال منه، چه خیری بردم.
هیچ کدوم از شوهرهامو دوست نداشتم. نه پسر عمو نه سلیم شیطون صفت رو.
مونس، میدونم از حرف هام خسته شدی. تو این چند روز بار صدم که بازم دارم حرفای تکراری رو دوباره واست میگم، اون مرد، چشم هاش یک دنیا حرف داشت نگاهش مثل آب زلال بود. مهربون بود، اصلا شعر و غزل تو نگاهش بود. صداش تو گلوش خفه شده بود. گفتی زلزله زندگیشو آوار کرده، مگه نگفتی؟ باغ و مزرعه داشته پسر کدخدا بوده
مونس دلش رو نگفتی آره دل زنش تو سینه اش مونده، نه هیچوقت منو تو دلش راه نمیده. آهی کشید و باز آهی دیگر. باز همه قطره های اشک بود و مونس گفت دیگه صبرم سر اومد. اگه از آسمون سنگ بباره میرم سقاخونه نذرم رو ادا کنم. خانم جون حاجت گرفتم یه دیگ آش نذر فقرا کنی. میزارم تو درشکه میبرم دم امامزاده. نه که بگی ببرم باغ گودرزخان، حشمت خان نه واسه شه روز می فرستم نه خان داداش همشو میدم به فقیر فقرا و رفت تا چادر و پیچه کنه به سقاخانه برود تنها راه نجات از غم و غصه مه روز همین شمع نذر کردن بود و مونس باور داشت که باید ادای نذر کند.
مه روزبازم روز پشت پنجره رفت گوشه پرده را کنار زد و از همانجا باز هم گنجشکها و کلاغ ها بودند. باز همه پرواز کبوترها و قمری های تنبل، از آفتاب کمرنگ زمستانی باز هم خبری نبود. ابر بود آسمان گرفته بود. مه روز با خودش زمزمه می کرد. شدم مثل جغد فرق اینجا با ویرانه چیه، بگو مه روز اینها هم ویرانه ای از امید و آرزوی منه، منم مرثیه خوان این ویرانه ی امید شدم. دستمالی حریر در دست دور انگشتانش می پیچید. میخواست اشک هایش ببارد. آنقدر تا دل بیقرارش آرام بگیرد اما مجبور شد اشک هایش را با دستمال حریرش پاک کند، مونس با عجله و احتیاط به طرف عمارت می آمد، آه خدا، آمده کهنه پوش من، برگشته و بطرف در رفت تا مونس مجبور به انتظار برای باز کردن در نباشد. مونس مه روز را با لبخندی در چارچوب در دید. نفس نفس می زد و به داخل آمد و گفت خانم جان، همین الانه شه روز خانم با بچه هاش و کلفتش دارن میان عمارت. نشد برم سقاخانه، حالا چیکار کنیم.
مه روز در را رها کرد و با حالتی عصبی و چهره ای غمگین روی تخت نشست از شدت هیجان خبر ناخوشایند آمدن خواهرش می لرزید و با صدای تالاپ تالاپ پاهای عجول تسلیم شد. لبخندی به لب آورد و به پیشواز تنها خواهرش و شاید دشمن تنی خودش برود.
باز هم آ کریم بود آهای رفیق روستائی کجا با این همه فکر و خیال نمیگی یه پارو برف بیفته روسرت، حواست کجاست، هی بوق می زنم سوت می زنم.
مایار متعجب از اینکه آکریم را ندیده و صدای بوق او را نشنیده با شرمندگی سلام کرد و گفت آکریم موندم تو کارم، نمیدونم باهاس کجا ببرم، سرگردون شدم.
آکریم از همان شیشه درحالی که سرمای هوا را به خوبی در چهره اش می شد فهمید گفت کجای می خوای بری؟ بگو نشونی بدم یا اگه پول پله داری ببرمت.
مایار اشاره به مردی که لباس قهوه ای به تن داشت کرد و گفت موندم حیرون اینا این لباس ها رو از کدوم درزی می خرند و تن می کنند.
کریم خندید و گفت همین! به کار تو چی می خوره میخوای جاشو یادبگیری لاله زار یا نه خیالات دیگه تو سر داری و بهانه می کنی.
مایار از ترس اینکه کریم فکر او را خوانده باشد گفت نه چه خیالاتی!
و کریم که او را دعوت به سوار شدن می کردگفت ای بری یه پیک بزنی یه استکان بالا بندازی. خوب شهری شدی، نه مثل اینکه رخت و لباس کله ات رو داغ کرده نه بابا رفیق روستائی تورو که تو کافه این ریختی راه نمیدن.
مایار کنار دست کریم نشست گفت واسه چی استکان بالا بندازم خب همه جا قهوه خونه هست میرم قهوه خونه یه استکان جائی می خورم، واسه چی پیک بزنم، پیک همیشه خبر می آره زدن نداره، چی برسه خبر خوش بیاره مثل پرستوها، خبر بهار رو می آرن و از سر نو کشت و کار
کریم نگاه عاقل اندر سفیه به مایار انداخت درحال یکه مواظب عابری بود با بوق بلند شیپوری از کنارش گذشت گفت، یا خودن رو به اون راه می زنی رفیق یا منو پشت کوهی فرض می کنی، من چی میگم تو چی تحویل می دی. خب بگو میرم لاله زار، سه ریال میشه نگو نگفتی اگه یه کتک سیر خوردی جاهلا مشت و مالت دادن از من دلخور نشی، من بچه ناف تهرونم.
مایار فهمیده بود کجا دنبال لباس دلخواهش برود خندید گفت مثل اینکه منو دست کم گرفتی، چی فکر کردی شاخ گاو نر رو که می گرفتم از جاش نمی تونست جم بخوره جاهل کشک کی باشه. مشت مال ام مال دلاک حمامه. یه ریال بزاری کف دستش پاهاتو می بوسه! چرا وسط کوچه بازار منو مشت مال بده. ها
کریم پشت هم می گفت ای ای ای ای، خودتی، حرف های بی سر و ته کریم با پیاده شدن مایار تموم شد و نگاه مایار دور شدن او را دنبال کرد. خیابان دراز و بی انتهای لاله زار روبروش قدم های مایار را پذیرا می شد. تابلوهای رنگ روغنی، چراغ های پایه بلند با رنگ های سرخ و آبی، برف آب شده زیر پای عابران و درشکه ها سنگ فرش بودن خیابان را نشان می داد. گردن او سرش را به هر طرف می چرخاند، دهانش باز مانده بود و هرم بخار مثل دودکش بخاری هوای نفس او را به فضا می فرستاد. تا به حال این همه دکان با درهای شیشه ای ندیده بود. با خودش فکر می کرد اینجا دیگه کجاست دوساله و اندی تو این شهر بودم، شهر که نه تو قبرهای شهر بودم. چه خوش خیال بودم من! پارچه فروشی که پارچه ای زربفت از پشت شیشه های بزرگ به چشم می خورد از نخی آویزان بود. آخ این پارچه گلدار نخ طلایی واسه مرجانه با آستین پفی دامن چین واچین، دوطبقه رو هم باشد. لحظه ای مرجانه را در لباسی که با ذهنش دوخته بود تصور کرد. اونجارو نگاه کن، طاقه های پارچه و کت و شلواری در اندامی مردانه از پشت شیشه نشان می داد که اینجا هم برای مردان رخ تو لباس می دوزد. عابرانی که در آن خیابان می دید بیشتر از همان لباس در تن داشتند بی اختیار در چوبی با شیشه های چهارخانه رنگی را باز کرد. زنگوله ای بالای در به صدا درآمد مردی که پشت میزی درحال دوخت پارچه ای بود با دیدن او گفت عمو برو پی کارت شاگرد نمی خوام.
مایار گفت: سلام علیکم، کار نمی خوام یه رخت مثل همون که پشت شیشه گذاشتی میخوام.
مرد خیاط همانطور که سوزن را از میان پارچه ی تیره رد می کرد گفت رخت نو تن تمیز و شسته می خواد. یقه پیرهنت یه من چرک نشسته، کثیفه پس باید اول بری حمام. برو، من لباس واسه تو ندارم. لباس نو، سکه می خواد برو کهنه فروشی یه رختی گیرت میاد. مایار سرافکنده بیرون آمد. رنگش به زردی نشسته بود. اطرافش را بدقت بیشتری نگاه کرد. عابران همگی مرد بودند، پیر و جوان لباس های صاف و مرتب از کنارش یا روبرویش عبور می کردند. بعضی ها موها را به یک طرف و بعضی به بالا برده بودند و کلاه های لبه پهن روی سر مردان دیگر شالی به گردن که دنباله آن تا روی کمر لباس آویزان بود. بوی عطری از آنجا به مشام می رسید.
جلوی یک در که با پله هائی به زیر ساختمان دو طبقه وصل بود مردی با لباس آبی تیره و کمربند و کلاه لبه دار قرمز ایستاده بود. گاهی برای کسانی که میخواستند به زیرزمین بروند تعظیم می کرد. بالای سردر نورهای قرمز و آبی چشمک می زد. مثل ملیله های لباس زن های روستا.
لباس مرد با دگمه های بزرگ طلائی زیبا جلوه می کرد رفت جلو تا خواست حرفی بزند مرد دربان گفت زود برو پی کارت تو کافه با این ریخت و شکل جائی نداری برو عمو برو ولایت خودت.
مایار گفت هی عمو خودتی کافه دیگه کدومه گور و؟؟؟؟؟ هست و نگاهش روی شلوار کهنه و کت بی قواره اش می گشت. درشکه های این خیابان هم با درشکه هایی که سوار شده بود تفاوت داشت کهروک بلندتر و سیاه براق اسب هائی که با یراق منگوله آراسته شده بودند، سردی هوا باعث شده بود که عابران با سرعت بیشتری از کنارش بگذرد. این همه آدم بیکار اینجا چی کار دارند. مردی با لباس کثیف گوشه ای افتاده بود و بلند بلند حرف می زد شیشه ای در دست داشت و گاه بگاه فریادی می کشید. مایار رفت جلو و گفت آی عمو رو زمین یخ بسته تو این هوا چرا افتادی، داد می زنی وخی اگه کمرت درد می کنه یا پات پیچ خورده دستتو بنداز گردنم ببرم خانه ات مثل این که حال خوشی نداری، وخی وخی کمکت بدم.
جوانی که کلاه لبه دار و پالتویی تا زیر زانو داشت و کیفی زیر بغل به شانه ی مایار دستی زد و گفت، روستائی برو سر به سرش نذار مسته یه وقت شیشه رو می زنه تو سر و کله ات و رفت.
مایار فهمید چرا مرد بی اختیار شده و فریاد می زنه زیر لب گفت آخه که مرگت از راه برسه. بی غیرت بی آبرو و به راهش ادامه داد.
مایار با دیدن خودش در آینه روی در دکانی یکه خورد. ریش های سیاه درهم، موهایی که از زیر کلاه بیرون زده تا نزدیک شانه هایش ژولیده در هم فرو رفته بود. از زیر یقه نیم تنه پشمی پیراهن او نشان می داد که مدت هاست رنگ آب بخودش ندیده. از خودش بدش آمد. چطوری گل بهار این ریخت شکل منو که بیشتر به غارنشین ها شدم می بینه و حرف نمی زنه. کم کم مهر و محبت من از دلش میره! از کجا شروع کنم، تو روستا مایار هر دو روز در تابستان با آب آبشار کوچکی که از دل کوه رودخانه ای روان می کرد، خود را شستشو می داد و در زمستان از خزینه آب گرم حمام کوچک روستا به آب می زد. بوی عطر گل یاس که به بدن می مالید همیشه رایحه ای خوشبو؟؟؟؟؟ بجا می گذاشت.
صدای زدن دست های بر هم و فریاد حراج کردم آتش زدم به مالم، توجه اش را جلب کرد. در باز بود و با گفتن سلام علیکم ادامه داد، اون اون کت بلند شلوار کمردار اندازه ی من اگه هست می خوام. پیرهن آبی خط دار با یه جوراب پشمی تو بساط می بینم.
فروشنده باز هم فریاد می زد و مشتری جلب می کرد رو به مایار گفت: کت رو بزن کنار، اندازه ی شلوار و کمرت رو ببینم، اینا واست چند تومن و ریال آب می خوره. با دیدن دور کمر او یک کت دگمه دار سرمه ای و شلواری از جالباسی بیرون کشید و روی لباس از کمر تا روی کفش های مایار اندازه گرفت خوبه قد خودته. این ام یه پیرهن گرم و پشمی، یه جلیقه بدم جور جور میشه، چی می گی عمو بدم ببری؟ میشه هشت تومن اونم پنج قرون واسه حراجی ازت نمی گیرم بدم ببری؟
مایار اشاره کرد و پشت به فروشنده که عادت روستائی ها برای بیرون آوردن سکه ها از لای شال و لیفه شلوار داشت سکه ها را بیرون آورد.
فروشنده لباس ها را با گفتن مبارک باشه لابه لای کاغذ زردی پیچید به دست او داد. سکه ها را شمرد و لبخندی از رضایت بر لب آورد.
مایار با کمی مِن من گفت مرد خیر ببینی می شه بگی حمام کجاست من غریبم.
فروشنده که منتظر بود خودش به او پیشنهاد یک حمام گرم را در زمستان یخی بدهد گفت صاف جلو شکمت رو بگیر برو جلو چارراه رسیدی دست چپ گرمابه بالنگ نشون میده منتظرته تا یه صفائی به سر و تنت بده،
کنارش سلمانی آقا تقی با پنج ریال موهاتو فکل می کنه و روغن می ماله. میشی عینهو آرتیست تیاتر، اگه چند تومن داشتی بهت یه شال کلاه می دادم که دیگه هرکی چشمش به جمالت بیفته فکر کنه از ناف تهرون اومدی، حیف این شکل و قیافه ات نیست مثل آدمک جالیز شدی،
مایار باز هم سکه ها را داد و شال سیاه بلندی و کلاه را خریدار شد. هنوز هم سکه داشت شمرد. پنج تومن بود. سکه های اضافی را زیر تخته های گنجه پنهان کرده بود. فروشنده باز هم فریاد حراج حراج آتش زدم به مالم را سر داد و مایار بدون حرفی به فروشنده باز هم دل شکسته رفت تا در حمام شستشوئی کند.
آقا تقی مایار را روی پشتی صندلی تکیه داد. با تق تق انبری دندانه دار موها را مثل پشم گوسفند ها در بهار می زدند روی زمین آجری مغازه می ریخت و هر بار کارش را تحسین می کرد. چند بار با شانه موها را بالا و پائین کرد. فرق باز کرد. یک طرف زد و عاقبت راضی از کارش صورت او را با کفی و فرچه ای یکدست سفید کرد و به گفته مایار ریش او را تیغ نینداخت شانه ای کوچک باز در موهایش رفت و آتقی کمی عقب و جلو رفت نگاه کرد آینه را به دست مایار داد.
مایار با دیدن چهره آرایش موهایش که به یک طرف مثل مخملی سیاه روی صورت خوش نقشش خوابیده بود و پیرهن و کت سرمه ای و آبی خود را از همه ی مردانی که در لاله زار دیده بود یک سر و گردن بهتر دید، لبخندی از رضایت زد و سکه در جعبه استاد سلمانی را هم خشنود کرد. گفت دیگه جایی نرو، مخصوص سلمانی های چای دارچین، حیف این شکل و قیافه ات نیست شدی عینهو سیاوش شاهنومه، با فش فش لاستیکی روی سر و صورتش عطر پاشید و گفت برو امون خدا.
مایار بقچه لباس کهنه هایش را زیر بغل زد. لبه کلاه را کمی پائین تر کشید و دست دیگر را در جیب فرو کرد و تند تند در بعد از ظهر یک روز دیگر ابری و سرد زمستان رفت تا به خانه برسد. با کلیدی که داشت وارد شد و به طرف در رفت چند بار در را تکان داد و مرجانه در را روی پدر باز کرد. مایار از شدت سرما در را فوری پشت سرش بست و درحالی که می ؛فت چقده سرده این هوا لامصب مخ ام یخ بسته با چهره گل بهار که دهانش از تعجب و؟؟؟؟؟ بازمانده بود روبرو شد.
گل بهار با وحشت خودش را کنار کشید و فریاد زد تو کی هستی، ای هوار ای مردم بدادم برسید.
مایار گفت چته زن منم! شوهرت انقدر عوض شدم تو منو نشناختی بابا منم.
مرجانه خودش را به آغوش پدر انداخت و پسرها به طرف او دویدند هرکدام یک دست او را گرفته بودند.
گل بهار دستش را روی قلبش گذاشت گفت ارواح پدرم گفتم کی اومده. با شک درحالی که چشم هایش را تنگ تر کرده بود گفت ها، خوشم باشه رخت نو، زلف تاب داده، تنبون نو پاکشیدی، حالا خودت ارباب شدی کی دیگه بهت کار وا می ذاره، بازم برگردیم به همون اتاق گورستونی دود ذغال بخوریم و یه گوشه کز کنیم تا این رخت لباس دوباره بپوسه.
مایار کت را از تن بیرون آورد و کنار بخاری نشست، یک پا را دراز کرد و با صدای آرام و بر محبت گفت نه گل بهار اربابم بهم گفته اینطور رخت تن کنی فهمید من یه کوره سواد دارم گفت میخوام کار بهتر بهت وا بذارم. اگه نه منکه از این غلط ها نمی کردم. حالا بده از ریخت پشت کوهی ها و غربتی ها شدم شکل آدم، اگه مثل دیروز باشم نه کار بهم میده نه دیگه میزاره تو و بچه ها تو این خونه باشید. گل بهار نمیدونی چقدر مال و منال داره همه روستائی که ما زندگی می کردیم قد باغ خونه شه! حالا یه لقمه نون بیار از گشنگی چشمم سیاهی می ره.
مرجانه یه چکه آب واسه بابات بیار گلوم خشک شده از صبح تا حالا قوتی به ذهنم نرسید.
گل بهار سفره را پیش کشید و دیگی که کنار بخاری بود سر سفره گذاشت. سیب زمینی آب پز بود. نمک را روی سیب زمینی ریخت! گوشت کوب را بدست مایار داد کمی روغن روی سیب زمینی ریخت.
مایار گفت همین. منکه تخم مرغ گرفتم،؟؟؟؟؟ و گندم بود یه هلیم نخود بار می ذاشتی.
گل بهار گفت هلیم گوشت میخواد منکه راه به جائی ندارم برم چندی بخرم،
مایار حرفی نزد و همگی مشغول خوردن سیب زمینی روغن زده شدند نگاهی به اطراف اتاق انداخت همه ی وسایل همان گوشه کپه بود ظرف های سفالی گوشه دیگر پوست سیب زمینی کناری ریخته بود. و همان چند تکه لباس بچه ها در اطراف ولو بود.
گل بهار متوجه نگاه مایار شد و درحالی ک کاسه دوغ را سرمی کشید گفت: من که نمی تونم با این دستم کار کنم، درد اشکم رو درمیاره
مایار گفت: عیب نداره، خودم ریخت و پاش هارو جمع و جور می کنم. بعد از خوردن شام ساده مایار تشت آب گرم را در گوشه اتاق گذاشت با باقی مانده صابون حمام پیرهن هایش را تا جایی که می شد مشت زد و به حیاط برد و در میان آب یخ سرد حوض زیر یخ ها آب کشید. باز هم دست هایش مثل لبو سرخ شده بود. کنار بخاری از میخ آویزان کرد تا بتواند باز هم از لباس ها استفاده کند.
گل بهار با بغض در گلو گفت حالا تو رخت شور واشور داری من چی، همین یه تا پیرهن. مایار لبخندی زد و گفت واسه تو مخرم
باز هم صبح مایار مثل کدبانوئی بچه ها را لقمه لقمه نان و حلوا خوراند گل بهار هنوز میان رختخواب خوابیده بود.؟؟؟؟ هم گفت که سیر شده و باز بچه ها کنار مادر زیر لحاف رفتند. گل بهار باز هم ناله ای کرد مثل این بود که می خواست مایار را در نگرانی قرار دهد دستم درد می کنه، مرهم بمال، کوزه رو آب کن. کتری رو کنار اجاق بزار، نان هم نداریم. یه کم آرد خمیر کن ظهر خودم رو سینی نان می پزم نه که نمی تونم خمیر ورز بدم، دستم نمی زاره، مایار همه کارهایی که گل بهار گفته بود انجام داد و دیگ کوچک روی سه پایه بخاری برای ظهر آن ها عدس ها را می پخت درحالی که در را می بست گفت یه وقت تو حیاط نیاین، می خورید زمین سروکله تون می شکنه در رو کسی باز نکنیدها، من غروبی برمی گردم.
پشت در خونه باغ احساس می کرد از خودش خجالت می کشد. با این سر و ریخست و لباس های نو هرچند ارزان می ترسید مبادا کارش را از دست بدهد. نصرت بلای جانش شده بود. هوا باز هم ابری بود. برای اولین بار آرزو می کرد برف ببارد تا بتواند باز هم به بام عمارت ارباب بانو برود. شاید باز هم مثل نفسی نزدیک به خودش او را ببیند، چشم های مخملی ارباب بانو، چارقد بلند و رنگارنگش مثل باغ گل در بهار بود. کوبه های در باغ را بی اختیار می زد. ارباب بانو بیداره چون نصرت داره تو اتاقش چرت بیکاری می زنه، باهاس تکلیف خودم رو بدونم یا همون عمله چند روز پیش باقی می مونم یا اینکه ارباب بانو منو به کار دیگه ای سرگرم می کنه، شاید میخواد سورچی درشکه باشم، یا برم حساب کتاب از جاهائی که نمی دونم جمع کنم. این خونه باغ کلی محصول داره. مثل تخم مرغ ها.
صدای نصرت به گوش او می رسید، کیه، کیه اومدم صبر داشته باش زمین یخ زده یه وقت می سورم، با دیدن مایار چشم هایش گشادتر شد. سرتاپای مایار را برانداز کرد. مایار دست ها را بهم می مالید با نگاهی نگران منتظر ورود به باغ بود.
نصرت گفت: به به کارم کجا رسیده. خَرم قبا پوشیده. حالا از کجا رسیده نمی دونم!!! شندر پوش، ناجنس مگه نگفتی اگه بهم رخت و لباس بدن میدم بتو، بدکردم یه لقمه نون تو سفره ات گذاشتم اینه جواب مردونگی من، حالا سرو کله صفا دادی. چی خیال تو سرت داری. گمشو. راهتو بگیر از جلو چشمام دور شو تا نزدم شل و پلت نکردم.
در را محکم روی مایار بست.
مایار با بعض و گریه ای در گلو هرچه از پشت در التماس کرد نصرت خانی نبود تا التماس هایش را بشنود. ناچار کنار درختی بیرون باغ نشست دست ها را دور زانوان قفل کرد. سرد بود و نمی توانست مدت زیادی در سرمای صفر انتظار بکشد، با نگاهی اطراف چوب های شکسته جمع کرد و تلی از هیزم روی هم گذاشت باید آتش شعله ور می کرد و انتظار می کشید، آنقدر تا شاید نصرت از باغ بیرون بیاید. برای کبریت باید اطراف میدان انتظار می کشید. شاید تاکسی یا اتویی دیگر ببیند. خود آکریم گفت صبح باهاس موتور رو گرم کرد.
تاکسی را دید. سوتی کشید اطراف تاکسی رفت با دادن سکه ای کبریت گرفت. دودی از شعله ور بودن آتش مثل ابری به باغ سایه انداخته بود. بوی چوب سوخته و ابر سفیدی در فضای باغ نصرت را وادار کرد تا سرکی به بیرون باغ بکشد شاید درختی آتش زدن و شعله کشیده به باغ سرایت کند. به چپ و راست نگاه کرد چشمش به مایار افتاد که کنار آتش ها دست ها را گرم می کرد. به طرف او رفت با چکمه ای که به پا داشت لگدی به آتش زد و چوب های نیم سوخته را به اطراف انداخت.
مایار از جا برخاست و گفت: مومن چرا دشمنی دارد. من که سرخود نیامدم، ارباب بانو امر داده گفت دست هات که پوست انداخت برگرد بیا. منم اینجا تحصن می کنم تا یکی به گوش ارباب بانو برسونه. فردائی نگه نمک خورد و نمک کور بودم. نصرت تا آخر حرف های مایار را خواند و گفت بعد چی، پدر پدر منو از گور میکشه بیرون، پاشو پاشو بیا دم باغ ارباب بانو مهمون داره. خواهرش چهارتا بچه هاش اومدن، می برمت پشت ساختمون اگه اذن داد می مونی اگه نه میری جائی که عرب نی انداخت.
مایار همراه نصرت تا ایوان کوچک رفت. نصرت تکه چوبی به نرده ها کشید چند بار گفت آهای آهای یکی بیاد اما مونس آنها را دیده بود به بهانه ای به اتاق تالاری رفت و گلاب پاش بلوری را با تندی از دست بهروز پسر شه روز گرفت و به دنبال پری ناز سر گذاشت درحالی که می گفت قربون اون قد و بالای قلمی ات مونس بره، بده من اون سرمه دان خاله مه روز جونته، میفته سرمه می ریزه، رو فرش و سرمه دان را از دست پری ناز قاپید. شه روز یه لنگه ابرو را بالا انداخت و با حالتی قهر گفت وا می بینی مه روز مثل عقاب سر پی پچه های من گذاشته یه چیزی بهش بگو. مه روز با بی حوصلگی گفت: مونس دست بردار و ناگهان چشمکی که مونس به او زد مه روز را بی تاب کرد.
مونس گفت: وا خانم جان من از کت و کول می افتم فرش رو بسابم مگه دفعه پیش دوات رو نریختن رو فرش خدا رو خوش نمی آد و اشاره ای دیگر به مه روز او را وادار کرد مثل عروسکی خیمه شب بازی به اتاق روی ایوان بیاید.
مونس به ایوان رفت تا مه روز با آرامش مایار را نگاه کند. با دیدن مایار و اعتراض نصرت به آمدنش مونس گفت وا خانم جان فرموده بود به من و تو چه، که رو حرف ارباب بانو حرف بزنیم.
نصرت گفت: خب حالا تکلیف چیه، مگه میشه با آمدن دختر خان دست به سیاه و سفید زد.
مونس گفت تو برو، اینم اینجا وایسته تا خانم جان بگه امروز باهاس چه کار کنه. مونس مایار را در انتظار گذاشت و به اتاق رفت نصرت کمی دست دست کرد و با بی حوصلگی گفت اگه کاری نداشت که نداره زود بیا برو. اگه کاری داشت میای به من می گی بعد کارت رو شروع می کنی.
صدای آهای نصرت هو بداد برس گاو داره تلف می شه.
نگاه ها را به عقب برگرداند. نصرت با ترس فریاد زد چی شده کل تقی گاو که دیروز خوب بود، و به طرف کل تقی که پشت سر هم فریاد می زد دوید. مایار هم منتظر نشد و به دنبال نصرت رفت. مونس که روی ایوان برای جواب برگشته بود با شنیدن این مکالمه دست ها را روی هم زد و گفت وای، خاک عالم و دوباره رفت تا خبر ناخوشی گاو را به خانم جان بدهد.
نصرت با کل تقی صحبت می کرد و مایار کنارش نفس زنان می شنید. کل تقی می گفت هرچه بلد بودم و تو آستین داشتم از شو ریختم رو دایره افاغه نکرد افتاده یه وری داره ناله می کنه.
نصرت با صدای فریادی گفت: ارباب بانو پدرتو درمی آره میخوری می خوابی چطور نفهمیدی که گاو شیرده ناخوش شده چی به خوردش دادی و با کف دست تو سینه کل تقی کوبید رو به مایار گفت تو چی می گی الدنگ نخود آش شدی در همین موقع دربین این داد و فریاد صدای مه روز آنها را ساکت کرد. مایار سلامی کرد و نصرت نمی دانست چه بگوید.
کل تقی با دیدن مه روز زد زیر گریه و گفت: ارباب بانو من از شو تا حالا چشم رو هم نذاشتم قوت به لبم نرسید. زبیده و پسرهام پا به پای من هرکاری از دستمون بر اومد کم نذاشتیم گاو داره ناله می کنه.
مه روز با شال بلند فیروزه ای که از سرتا پایش را مثل عبائی پوشانده بود و در میان برف سفید مثل نگین آبی می درخشید با صدائی که به خوبی نگرانی را نشان می داد گفت خب می رفتی از مهتر گودرز پرس جو می کردی! شاید کمکی بشه. کل تقی گفت روانه کردم، گفتند رفته ولایت خودش ننه اش رو به قبله بوده.
مونس رو به نصرت گفت فقط بخور و تو اتاقت چرت بزن یه وقت به خودت میائی که دیگه هیچی تو این باغ نمونده باشه. مثل درخت های اونور که همه رو خشکوندی.
مه روز نالید گفت: پس نزارید حیوون زجر بکشه.
مایار درحالی که زمین را نگاه می کرد با صدای لرزانی گفت: اگه اجازه بفرمائید من یه سررشته ای از دام دارم. شاید تونستم حیوون رو درمون کنم. آخه خودم گاو و گوسفند داشتم. نصرت با لحنی عصبی گفت: آخه تو چه کار بلدی هنوز نتونستی یه گل بمالی سقف انباری حالا بیتار دام شدی، ارباب بانو دیگه کاری نمونده راهیش کنم بره.
مه روز بی اعتنا به نصرت به مایار گفت خب بنده خدا حیوون که داره تلف میشه برو با کل تقی اگه کاری از دستت برمی آد انجام بده.
و درحالی که مونس کنارش او را دلداری می داد به طرف عمارت رفت.
نصرت با زهم با نیش کنایه گفت خب بفرما بیت و عمله دیروز واسه خودت هر روز سر می ذاری تو باغ یه کاری جور می کنی. هم چین بدشانس نیستی ابر و باد و مه و خورشید همگی دست بهم دادن تا تو آخرش بشی ارباب همین باغ برو پی کل تقی
کل تقی با دیدن رخت لباس سر و شکل مایار و ناشناس بودن این مرد گفت این دیگه خود بیتاره و اعتماد کرد و تا رفتن به طویله مشکل گاو را برای او باز تعریف می کرد.
هرچه مایار گفت کل تقی آورد جوشاند گلوله کرد گرم کرد سرد کرد و عاقبت غروب بود که گاو از ناله افتاد روی پا بلند شد به طرف آخور رفت علوفه خشک و گل گاوزبان که مایار جدا کرده بود خوراک او شد.
مایار با لباس های نونوارش باز هم مثل کهنه پوش شده بود. سرتاپای لباس کثیف بود و بوی پهن از او به مشام می خورد. خسته روی تکه چوبی نشست او هم مثل کل تقی هیچی نخورده بود. حتی غذائی که مش قل فرستاده بود سرد و از دهن افتاده بود. گلوی مایار خشک شده بود اما شادی سلامت گاو لبخندی به لب او آورده و نصرت که برای چندمین بار به طویله برای خبردار شدن آمده بود، با دیدن گاو که درحال خوردن بود نگاه تحسین آمیزی به مایار انداخت و گفت: به مثل اینکه چیزی بارت هست کل تقی دهان گشادش که با دماغ بزرگش و سرکچل او هماهنگی داشت گفت: نصرت خان من که امیدی به موندن حیوون نداشتم بی برو برگرد تلف شده بود گفتم این بیتار باهاس باشه الحق که حرف نداره، صبح تا حالا عرق ریخت با دست تا ته حلق حیوون جوشونده ریخت من که از پس کار این حیوون برنمی اومدم دست مریزاد داره.
نصرت گفت: خبه خبه حالا زیاد واسش هندونه قاچ نکن. این داره خودشیرینی می کنه! میدونم قاپ ارباب بانو رو دزدیده امروز فرداس که جای من بشینه زهی خیال باطل حالا پاشو پاشو دیگه کارت تمومه شب شده باهاس تا اونور شهر بری، اگه سگ ولگردا بذارن جون سالم بدر ببری.
مایار لبخندی زد و ازجا برخاست، مونس که نگرانت ر از نصرت بود از پشت در طویله گفت آهای آهای کل تقی چرا به ارباب بانو خبر نمی دی چی شد؟
نصرت با مایار با هم بیرون آمدند گفت الحمدلله گاو سلامت شد روپا وایساده و خطر گذشت سر تو آخور داره.
مونس خوشحال گفت: پس برم به ارباب بانو مشتلق بدم. و نصرت ومایار به دنبال مونس به طرف ایوان رفتند.
باز هم نگین فیروزه ای در ایوان بود و شه روز هم کنارش درحالی که با چشمانی در شک به مایار نگاه می کرد گفت از کی تا حالا این لندهور اومده خان داداش خبر نداره که؟
نصرت ترسید و گفت: نه ارباب بانو بیتار اومده نه که گاو ناخوش بود اومده بود سروقت حیوون تونست کاری به سرانجوم برسونه.
مه روز ساکت بود و با نگاهش از مایار تشکر می کرد. لبخند محوی روی لبانش بود. مایار به خوبی این محبت را احساس می کرد و شه روز با شنیدن دروغ های نصرت قانع شد. سرما و فریاد بچه ها دیگر به او اجازه ماندن روی ایوان نداد.
نصرت گفت: گفتم! مونس گفتم! این غریبه س واسمون دردسر درست می کنه.
مونس باز هم گفت: به من چه مگه من ارباب این باغ و دم دستگاه هستم. منم مثل تو یه نون خورم. نه خانم جان.
مه روز گفت: مرحبا، این گاو شیرده بود. دیدی که واسم خیلی ارزش داره از نژاد خوبیه، از امروز به بعد همه کارهای این باغ و اصطبل و طویله و هرچی که اینجا هست بهت وا می ذارم. میتونی درخت های میوه رو بشماری و حساب کنی کدوم بار میده و کدوم خشکیده گل و باغچه رو پیوند زدن،؟؟؟؟ آبی استخر هرچی که هست.
نصرت دیگه دل و دماغ نداره، حق داره دست تنهاست، باید کمکش باشی، چی میگی نصرت، تو جای خودت رو داری، همون نصرت امین من هستی، تو این چند سال من بخاطر غیرت تو، تو این باغ موندم. غیر از این بود میرفتم خنه خان داداشم که منو رو تخم چشم می ذاشت. نصرت بادی به غبغب انداخت گفت: ارباب انو من کی باشم رو حرف حساب شما حرفی بزنم. این شاهرگم مال شماست، حرفی نیست. حالا چقدر سالانه بهش اجرت بدیم. محصول باغ آفت زده و درآمد کم شده. حجره ها که درست و درمون حساب پس نمی دن.
باز هم مه روز مایار را که سر به زیر انداخته بود نگاه کرد و گفت: این بنده خدا سواد داره. میتونه حساب کتاب کنه اگه خودش بخواد حساب و کتاب حجره ها رو می سپارم بهش خودش باید به اعتماد ما نبش نزنه. چی میگی بنده خدا از پس همه ی این کارها برمی آی، اگه می تونی نامه مهر کنم معرف باشی.
نصرت با حیرت مایار را نگاه می کرد و گت خُب جواب بده. نگفتم ذغال زمستون و یخ تابستونتو اومدی از اینجا ببری!

نظرات کاربران درباره کتاب روزی که باران می‌بارید