فیدیبو نماینده قانونی نشر خاموش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پاییز پرستوی سفید

کتاب پاییز پرستوی سفید

نسخه الکترونیک کتاب پاییز پرستوی سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پاییز پرستوی سفید

بی‌آن‌که پولی داشته باشم، راه می‌افتم به طرف شهر. آقای عبّاسی تازه کرکرۀ کتاب‌فروشی را بالا کشیده. دستش هنوز به قفلِ در است که سلام می‌کنم. می‌پرسد: - کتابو خوندی؟ - بله. دو‌روزه تمومش کردم. - خوب بود؟ - قشنگ بود. روز دوّم دیدم داره تموم می‌‌شه. از این‌که داشت به این زودی تموم می‌‌شد، غصّه‌م گرفت. به خودم گفتم «ننه که هر روز پول نمی‌ده بری کتاب بخری. روزی ده صفحه بیشتر نخون». حتّی خودمو قسم دادم. ولی نمی‌دونم چی شد که بعدازظهر قسمم یادم رفت. خودم نخواستم که یادم بِره‌ها! ولی یادم رفت. رفتم گلیمو پهن کردم زیرِ لیموشیرینا. دمِ غروب دیدم بیست‌وچهار صفحه خوندم، دوصفحه‌ونیم هم بیشتر نمونده. اون دوصفحه‌ونیمو هم خوندم. بعد نشستم به خودم صدتا بدوبیراه گفتم. آقای عبّاسی می‌‌زند زیر خنده. آن‌قدر که اشک تهِ چشم‌هایش حلقه می‌زند. عینکش را برمی‌‌دارد. با پشتِ دستش مژه‌هایش را پاک می‌‌کند و می‌‌گوید: - سی سالِ پیش، حالِ الانِ تو رو داشتم.

ادامه...
  • ناشر نشر خاموش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پاییز پرستوی سفید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بی آن که پولی داشته باشم، راه می افتم به طرف شهر. آقای عبّاسی تازه کرکره کتاب فروشی را بالا کشیده. دستش هنوز به قفلِ در است که سلام می کنم. می پرسد:
- کتابو خوندی؟
- بله. دو روزه تمومش کردم.
- خوب بود؟
- قشنگ بود. روز دوّم دیدم داره تموم می شه. از این که داشت به این زودی تموم می شد، غصّه م گرفت. به خودم گفتم «ننه که هر روز پول نمی ده بری کتاب بخری. روزی ده صفحه بیشتر نخون». حتّی خودمو قسم دادم. ولی نمی دونم چی شد که بعدازظهر قسمم یادم رفت. خودم نخواستم که یادم بِره ها! ولی یادم رفت. رفتم گلیمو پهن کردم زیرِ لیموشیرینا. دمِ غروب دیدم بیست وچهار صفحه خوندم، دوصفحه ونیم هم بیشتر نمونده. اون دوصفحه ونیمو هم خوندم. بعد نشستم به خودم صدتا بدوبیراه گفتم.
آقای عبّاسی می زند زیر خنده. آن قدر که اشک تهِ چشم هایش حلقه می زند. عینکش را برمی دارد. با پشتِ دستش مژه هایش را پاک می کند و می گوید:
- سی سالِ پیش، حالِ الانِ تو رو داشتم.
هنوز حرفش تمام نشده که آقایی از توی پیاده رو سلام می کند. همراه با او، دختری با مانتوی سفید و روسری آبی که گل های قرمز آجری دارد، وارد کتاب فروشی می شود. دختر هم مثل مرد بالابلند است. نوزده بیست سالی دارد. شاید هم بیشتر. هر چه هست از من پنج شش سالی بزرگ تر است. به آرامی سلام می دهد. آقای عبّاسی می گوید: «سلام دخترم. خوش اومدین». مرد، شلوار لیِ آبی و پیراهن چهارخانه قهوه ای پوشیده. دختر می پرسد:
- گُواشِ خوب چی دارین؟ جنسِ خیلی خوب.
اوّلین بار است که اسم «گُواش» را می شنوم. آقای عبّاسی از قفسه پشت سرش، یک جعبه رنگی چارگوش می آورد. از داخل جعبه چند قوطی چاق و چلّه پلاستیکی به رنگ های مختلف بیرون می کشد.
- این چارده تایی های فرانسوی خیلی خوبن. اصلِ اصل. آقای ظرافت هم که استاد هنره، از همینا می بره.
با شنیدن اسم آقای ظرافت لبخندِ محوی روی لب های دختر می نشیند. بی اختیار و دستپاچه می گویم: «معلّم هنر ما هم هست، آقای ظرافت». دختر نگاهی به من می کند و رو به آقای عبّاسی می گوید:
- مدادشمعی خوب چی دارین؟
اسم مدادشمعی را قبلاً هم شنیده ام. برای یک لحظه شکل یک مداد و یک شمع باریک را توی ذهنم سَرِهم می کنم. آقای عبّاسی جعبه ای کمی بزرگ تر و پهن تر از جعبه های مدادرنگی، روی شیشه می گذارد:
- این هم مدادشمعی اصلِ آلمان.
دختر از داخل جعبه، قابِ پلاستیکی سفیدی را که مدادهای کوتاه و کُلفت رنگی توی آن چیده شده اند، بیرون می کشد. آهسته سرش را تکان می دهد: «اوهوم». مرد می پرسد: «کتاب چی می خواستی؟». دختر ردیفِ کتاب های قفسه روبه رویش را نگاه می کند. خیلی آرام می گوید: «فعلاً چیزی نمی خوام».
اشاره می کنم به ردیفِ دوّمِ قفسه پشت سرش: «سپید دندان. سپید دندانو بخون. خیلی خوبه. دوروزه تمومش می کنی. شاید هم یه روزه». دختر لبخندی می زند و رویش را به طرف قفسه پشت سرش برمی گرداند. خودم را به قفسه می رسانم و کتاب را می دهم دستش. لاک ناخن هایش صورتی است. صورتیِ رنگ پریده. به نقّاشیِ روی جلدِ کتاب نگاهی می اندازد و آن را به آقای عبّاسی می دهد. آقای عبّاسی کتاب و گواش و مدادشمعی را توی پلاستیک می گذارد. مرد، کیفِ چرمی قهوه ای رنگی از جیبِ پشت شلوارش درمی آورد و دوتا دویست تومانیِ نو به آقای عبّاسی می دهد. آقای عبّاسی بقیّه پول را می دهد و در جواب خداحافظی شان می گوید: «در پناهِ خدا. برین به سلامت».
از توی پیاده رو رفتنشان را تماشا می کنم. به طرف تویوتای سفیدی که آن طرف خیابان پارک شده، می روند. دختر زودتر از مرد، درِ سمت شاگرد را باز می کند و سوار می شود. نمی دانم از آن فاصله درست می بینم یا نه، امّا انگار دارد از پشت شیشه برایم دست تکان می دهد. ماشین که راهنما می زند و می خواهد راه بیافتد، شیشه را پایین می کشد. با دستش علامت ۷ را نشان می دهد. برای یک لحظه یادم می آید که توی یک لباس فروشی عکسی از مارادونا دیده بودم که همین طور که داشت می دوید، با انگشت نشانه و وسطی اش علامتِ ۷ را نشان تماشاگرها می داد. نمی دانم باید چه کار کنم. انگشت هایم کنارِ جیب شلوارم به همان شکل درمی آیند. مرد می خندد و برایم بوق می زند. دلم قرص می شود. علامت ۷ را بالای سرم می برم. دختر می خندد و به مرد نگاه می کند. تویوتا راه می افتد. تند می رود به طرفِ سه راه حافظ.
هاج و واج ایستاده ام وسط پیاده رو که آقای عبّاسی صدایم می زند: «بچّه حیدرآبادی!». کتابی به دستم می دهد. به ماهیِ سیاه گِرد و کوچکی که روی جلد کتاب شنا می کند، نگاه می کنم. دُمش را مثل نهنگ پیچ و تاب داده، امّا قیافه زاقارتی دارد. می گویم:
- انگار مالِ بچّه هاست. نه؟
آقای عبّاسی لیوان چای اش را برمی دارد و به طرف درِ مغازه می رود. توی چارچوب در می ایستد و می گوید:
- ببر بخونش. فقط تروتمیز نگهش دار. مواظب باش ورقاش دست خورده نشن. هر وقت برگردوندی، یه کتاب دیگه می گیری. فقط خداوکیلی مواظبش باش! اگه داشتی، برا کرایه هر کتاب پنج تومن بده. اگه نداشتی هم نمی خواد.
کتاب را دو دستی می گیرم و جلوی صورتم می آورم. باورم نمی شود بتوانم با پنج تومان یک کتاب کامل بخوانم. فکرِ این که از حالا می توانم حتّی کتاب های گرانِ قفسه بالا را هم با پنج تومان بخوانم، دلم را می لرزاند. دکمه های بالایی پیراهنم را باز می کنم و کتاب را زیرِ پیراهنم جا می دهم. با خوشحالی می گویم: «دستت درد نکنه آقای عبّاسی!». می پرم روی دوچرخه. ماهیِ سیاهِ کوچولو نزدیک قلبم جا خوش کرده و خوشحال است. تا حیدرآباد را یک نفس رکاب می زنم. به خانه که می رسم، می روم روی رخت خواب های گوشه انباری. آرام ترین جای خانه همین جاست. بالای صفحه دوّم، سمت چپ نوشته: «به یاد صمد؛ دوستِ ازدست رفته بچّه ها». وسط صفحه بعد با خط درشتی نوشته: «قصّه اوّل: ماهی سیاهِ کوچولو».
به آخر قصّه که می رسم، دلم برای ماهی سیاهِ کوچولو کباب می شود. دوباره برمی گردم به صفحه دوّم کتاب و به جمله «دوستِ ازدست رفته بچّه ها» نگاه می کنم. بغض می کنم. هِی گلویم تنگ می شود. دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. نه هرکسی. کسی که کتابی خوانده باشد. کسی که بداند «دوست» یعنی چه و «ازدست رفته» چه درد بزرگی است. دلم آشوب می شود. چیزی انگار می خواهد از سینه ام بیرون بزند. پیشانی ام داغ می شود. یک هو از این حالِ عجیب وغریب می ترسم. به حیاط می روم و آبی به سروصورتم می زنم. ننه پای دیگی که روی آتش هیزم های بَنه گذاشته، دارد بادامِ کوهی شیرین می کند. می پرسد: «چی شده؟ چرا رنگ به روت نداری؟». پشت دستش را می گذارد زیر گلویم:
- انگار تب داری. چی خوردی؟
- هیچی.
- برو تو سایه. پاهاتو بذار تو لگنِ آب. می رم برات خاکشیر بیا رم.
لگن را پُر از آب می کنم و زیر سایه لیموشیرین ها می نشینم. خنکای آب می دود زیر پوستم. چشم های دخترِ سفیدپوش یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شود. عطر خنکی که توی موهای خرمایی اش پیچیده بود، انگار تمام سینه ام را پُر کرده. پیش خودم فکر می کنم مگر می شود آدم از دیدن یک آدم دیگر یا از بوی عطر یک نفرِ دیگر به این روز بیفتد.
ننه با لیوان خاکشیر و قوطی گِرد حلبی برمی گردد. لیوان خاکشیر را دستم می دهد و می رود با انبر دو تا زغال توی قوطی می اندازد. بوی اسفند و گُلپر تمام حیاط را پُر می کند.
***
مثل آدم های خمار از جایم بلند می شوم. می روم روی قالیچه پشم شُتری توی میهمان خانه دراز می کشم. توی حیدرآباد هیچ کس نمی گوید «اتاق پذیرایی». همه می گویند «میهمان خانه». مثل آدمی که پهلوهایش درد می کند، پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و سرم را روی بازوی چپم می گذارم. می ترسم. انگار چیزی وسط سینه ام قایم شده و با زور می خواهد از گلویم بیرون بزند. چیزی تهِ دلم وول می خورد و هی جلوی نفسم را می گیرد. ننه از حیاط صدایم می کند: «بهتر شدی بابام؟». بی رمق جواب می دهم: «خوب شدم». پلک هایم سنگین می شوند و روی هم می افتند. بوی اسفند و روسری آبی که گل های قرمزِ آجری دارد، تمام خانه را پر می کند.
غروب، گیج و منگ از خواب می پرم. انگار به زمین چسبیده ام و نمی توانم از جایم بلند شوم. هنوز چیزی شبیه ترسی سمج و بی دلیل ته دلم را می لرزاند. تابه حال آدم های زیادی را دوست داشته ام و دلم هم برای آدم های زیادی تنگ شده. آدم هایی از زن و مرد و با هر سن و سالی. اما این بار فقط دوست داشتن و دلتنگ شدن نیست. چیزِ ترسناک و ناشناخته ای است. چیزی که به این سادگی ها نمی توان اسمی برایش پیدا کرد.
برای من که اگر تا به حال چیزی را دیوانه وار دوست داشته ام، توپ فوتبالی بوده که جایزه گرفتم، دوست داشتن آدمی مثل او چه معنی دارد؟ دوست داشتنِ دختری شهری که خانه شان هم حتماً مثلِ ماشین شان است. لابد توی اتاق هایشان چیزهایی دارند که من حتّی اسمشان را هم نشنیده ام و حتماً چیزهایی می خورند که من توی خواب هم ندیده ام. اصلاً مگر می شود یک بچّه حیدرآبادی کسی را دوست بدارد که بی هیچ خجالتی لباس های شهری سفید می پوشد و لاکِ صورتی می زند؟ کسی که بدون این که رو بگیرد راست راست توی چشم های آدم نگاه می کند و می خندد. تازه با گواش و مدادشمعی خارجی نقّاشی می کشد و گیس های بلندش از همه عطرهای دنیا خوش بوترند. اصلاً مگر می شود بچّه حیدرآبادی که بیشتر از یک ماه است منتظر مانده که برادرش کفش ورزشی پُکیده اش را دور بیندازد تا او بردارد بپوشدش، کسی را دوست داشته باشد که کفش های ساق دارِ محشر دارد؟
این سوال های بی جواب دارند توی کلّه ام دور می زنند که بابا صدایم می کند. صدا زدنش، صدا زدنِ روزهایی است که کاروکاسبی خوبی داشته. روزهایی که خسته و کوفته بعد از چند روز به خانه می آید و دلش می خواهد دوروبرش بنشینیم تا هفت هشت تا چای، پشت سرهم هورت بکشد و برای مان حرف بزند.
- ابریم، های ابریم! پس کجایی بابا؟ تو که اهلِ خوابِ روز نبودی! پاشو بیا ببینم چه خبر داری از این دنیا!
از جایم بلند می شوم. کنار ننه نشسته و دارد برای خودش چایِ زنجبیل می ریزد.
- سلامتی. تو چه خبر؟
- شُکر، برّه جان! خانه خدا آباد! بیست تایی میش خریدم و زدم توی گلّه مهراب. پولی هم از یکی طلبکار بودم که گرفتم. هنوز هوا روزا آتیشه، شبا خنک. باد و بارون که نیست، زمین هم از گرما می سوزه. هُرم آفتاب بیداد می کنه. خدا کنه بارونای اوّلِ پاییز زودتر برکت بشن رو زمین. وگرنه کارِ مردم زاره.
این که بابا تمام مهربانی اش را توی صدایش می ریزد و می گوید «برّه جان»، خیلی هم بی راه نیست. فکر نمی کنم هیچ چیزی قشنگ تر از برّه تازه به دنیاآمده یک میش باشد. میش ها که می زایند، تمام صحرا پر از زندگی می شود. برای آدم هایی که توی صحرا به دنیا آمده اند، هیچ چیز قشنگ تر از صحنه دویدن پُرسروصدای برّه ها به طرفِ گلّه، برای شیرخوردن از پستان میش ها نیست.
ننه چیزی از غش و ضعف رفتن ظهرم نمی گوید. عادت ندارد با گفتنِ کم وزیادهای زندگی مان اوقات بابا را تلخ کند. شاید به خاطرهمین نگفتن هایش است که این قدر از او حساب می بریم. خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم که او از همان بچگی خیلی چیزها می دانسته و هیچ وقت به روی خودش نمی آورده.
با خودم کلنجار می روم که چیزی را که به سرم آمده به ننه بگویم یا نه؟ صدایی آشنا از درونم داد می زند که نه. دست وپایم را گم می کنم. یک هو انگار از دوردست ها صدای بُوْجی با همان کلمه های مخصوص خودش توی گوشم می پیچد: «این جور چیزا رو که نمی شه همه جا جار زد». خوب که فکر می کنم، می بینم راست می گوید. هر کس که از این ماجرا بو ببرد، حتماً کلی لیچار بارم می کند و توی غریب و آشنا جار می زند که این الف بچّه هم پالانش کج شده.
سروصدای پرستوها توی حیاط می پیچد. همیشه دمِ غروب به لانه شان برمی گردند. از همان سالی که این خانه را ساخته ایم، روزهای آخرِ زمستان پیدایشان می شود و تا وسط های پاییز می مانند. لانه شان سوراخی است که پشت خانه ننه عبدی، توی سه کنجِ دیوارِ حیاط، دهان باز کرده. ننه، صدای پرستوها را خیلی دوست دارد. بارها دیده ام که غروب ها می ایستد توی حیاط و همین طور که سیگارش را دود می کند، دور زدن هایشان را بالای سر درخت ها تماشا می کند.
بابا، خدا می داند برای بارِ چندم از ننه می پرسد: «چه خبر؟». ننه حواسش به سروصدای پرستوهاست. با خوشحالی که توی صدایش موج می زند، می گوید: «دیروز بعدازظهر یه پرستوی سفید دیدم. اومد نشست بالای درِ حیاط. گفتم خدا کنه بیاد تو خونه خودمون لونه کنه. قدیما هر وقت پیداشون می شد، پُشت بَندش کلی بارون می اومد. می گفتن بارونو از وسط دریا با خودشون می آرن. یادت هست، یه سال که همین آخرای تابستون اومدن، تمام پاییز و زمستون برف و بارون بود؟». بابا سرش را بالا می آورد و بدون این که چیزی بگوید، دست هایش را رو به آسمان بلند می کند.
نعلبکی چای را به لب می گذارم. دزدکی نگاهی به ننه می اندازم. راست در چشم هایم خیره می شود و سرش را تکان می دهد. اغلب، بعد از دسته گُل به آب دادن های مان، این طور سرش را تکان می دهد. ته دلم خالی می شود. نکند بویی برده باشد؟ نکند توی خواب چیزی گفته باشم و او رازم را فهمیده باشد؟ نکند او هم صدای بُوْجی را که توی گوشم پیچید، شنیده؟ دوباره سری تکان می دهد و می زند زیر خنده. از آن خنده های بُوْجی که زمین وزمان را به خنده وامی دارد و بساطِ غصّه را به هم می زند. بابا باتعجّب نگاهش می کند و زیرِ لب می گوید: «بخند بُوْجی! بخند!». وقت هایی که ننه شبیه پدرش جانوَلَد، می خندد یا حرفی می زند، بابا این طور صدایش می کند. کمی ساکت می شود، امّا دوباره خنده اش می گیرد و به سرفه می افتد. بابا از گوشه چشم نگاهش می کند و شروع می کند به آواز خواندن. سه چهاربار پشتِ سرهم یک دوبیتی محلّی را که هزاربار برایمان خوانده، می خواند. بعد همین که انگار خودش هم حوصله اش سر می رود، می پرسد: «از بُوْجی چه خبر؟».
***
«بُوْجی» همان پدربزرگ مادری مان است. همه از کوچک و بزرگ بُوْجی جانوَلَد صدایش می کنیم. یا بُوْجیِ خالی. تا به حال یک بار هم نشنیده ام که یک نفرمان بگوید باباحاجی یا پدربزرگ. سال هاست که بیشتر گوسفندهایش را فروخته و به حیدرآباد آمده. بُوْجی و بی بی عطری، همراه با خانواده دایی مراد زندگی می کنند. بچّه های دایی مراد در طرفِ چپِ خانه که دو اتاقِ کنارِ هم دارد زندگی می کنند و بُوْجی و بی بی در طرف راست که یک اتاقِ بزرگِ اِل مانند است. درِ خانه بُوْجی که دیواربه دیوار خانه ماست، فقط شب ها بسته است. هروقت که دلمان بخواهد بدون این که در بزنیم وارد خانه می شویم و سراغ اتاق بُوْجی و بی بی عطری می رویم. فرقی هم نمی کند در روز چندبار آنجا رفته باشیم.
هربار که وارد می شویم و می گوییم: «سلام بُوْجی!»، بی بی عطری می بوسدمان و به اندازه ده نفر، قربان صدقه مان می رود. بُوْجی هم می گوید: «سلام برّه جان! از این دنیا چه خبر؟». دنیای ما حیدرآباد است و ایل. اگر خبری داشته باشیم می گوییم. وگرنه فقط می گوییم: «خبرِ خوب؛ سلامتی». اگر بگوییم «خبری نیست» یا «هیچ خبر»، با تعجّب می گوید: «یعنی برّه جان! هیچی نداری برام تعریف کنی؟ مگه می شه؟».
بُوْجی هنوز هم تفنگِ برنو و اسب کَهَر را بهترین رفیقِ یک مرد می داند. بعضی وقت ها که صحبت از تفنگ برنو می شود، می گوید: «برنو که فقط تفنگ نیست. رفیق راهه. رفیقی که می تونی روش قسم بخوری. رفیقی که خیالتو راحت می کنه». بی بی عطری آش های خوشمزه ای درست می کند. توی حیدرآباد به تمام پلوها، چلوها و دمپخت ها می گویند «آش». یعنی به هر چیزی که با برنج درست بشود، آش می گویند. توی همان اتاقشان، اجاق گاز کوچکی دارد با صندوقچه ای پُر از سبزی های خشک و ادویه های رنگارنگ.
بی بی عطری به طور عجیبی خوش بو و تمیز است. روی دست هایش سه چهار خالِ کبود به شکل خشت و گشنیز خالکوبی شده. رگ های سبز و آبی دستش از زیرِ پوست سفیدش پیداست. فرق نمی کند در روز چند بار ببیندت. هر بار، حداقل پنج بار می بوسدت و می پرسد «نون و آب خوردی بی بی جان؟».
نمی دانم بی بی عطری از همان وقتی که به دنیا آمده این طور بوی میخک و آویشن و همه بوهای خوب دنیا را داشته که اسمش را «عطری» گذاشته اند یا نه، اسمش اوّل چیز دیگری بوده و بعدها فهمیده اند که این دخترِ بور و خوش بو را نمی شود چیز دیگری به غیر از عطری صدا زد؟ بیشتر وقت ها، قبای عشایری و چارقدش سفید رنگ است و تِرمه های حاشیه ی دامنِ قِری اش آبی آسمانی یا سبز فیروزه ای . گردن بندِ میخک و مهره های سنجاقِ طلایی که با آن چارقدش را زیر گلو سفت می کند، رنگ های شاد و قشنگی دارند: قرمز، آبی پررنگ، زرد، نارنجی. موهایش همیشه خدا حنا بسته اند. چارقد یزدی اش حریف گیس های بلندش نمی شود. گیس هایی که مثل آبشاری از ابریشم از زیر چارقد تا پایین کمرش پایین می آیند.
بوی عطرِ غذاهایی که می پزد توی کوچه می پیچد. ظهر که می شود، نوه هایی که آن دوروبر هستند مثل قِرقی خودشان را به سفره می رسانند. بیشترِ وقت ها، بعد از این که سفره جمع می شود، بُوْجی داستان های قشنگی تعریف می کند. ماجراهای اسب ها و تفنگ هایش، شکارهایش، جنگ و گریزهایش، دوست هایش و نی زدن هایش. گاهی پشت بندِ این داستان ها، برای مان نی هم می زند.
بعضی وقت ها، وسط نی زدن هایش می گوید: «این مقامِ شترداره. این که حالا می زنم، مقام بیاته...». گاهی هم بعد از چند دهان نی زدن مثلاً می گوید که «نی زنِ بدبخت با این نغمه داشته با دلبرش حرف می زده یا چیزی به کسی می گفته. رمزی می گفته». می پرسیم که «چه رمزی، بُوْجی؟». می خندد و می گوید: «مثلاً می گفته هنوز هم خاطرتو می خوام» یا «دمِ پسین بیا سرِ چشمه». همه می خندیم. بی بی هم می خندد و می گوید: «به حالاش نگاه نکنین. یه شب تو چادرِ خانِ طایفه ی عبدالیوسفی طوری نی زد که نی از وسط تَرَک برداشت. کویتی های لار کلی نوار ازش ضبط کردن».
از بین بچّه های بُوْجی، فقط دایی مراد بلد است نی بزند. وقتی زنش مُرد، چند روز از سرِ شب تا صبح توی حیاط می نشست و نی می زد. خیلی از همسایه ها گوش می کردند. ننه، یواش یواش چیزهایی زمزمه می کرد و اشک می ریخت. می گفت: «مراد داره با فاطمه حرف می زنه. می گه: بچّه ی دوساله گذاشتی رو دستم». من که هر چه گوش می کردم، فقط صدای نی را می شنیدم. صدای نفس های دایی مراد که توی لوله خشک نی می پیچید. نفس هایی که از سینه اش بالا می آمدند و گلوی تنگِ نی را گرم می کردند. گوش تیز می کردم که این حرف هایی را که ننه می گفت، بشنوم. هیچ کلمه ای نمی شنیدم. انگشتِ کوچکم را توی گوشم می چرخاندم و دوباره گوش می دادم. بی فایده بود. بعدها فهمیدم لازم نیست جلوی ننه حتماً با دهان مان چیزی بگوییم تا او حرف هایمان را بشنود.
دو پنجره بزرگ اتاقِ بُوْجی و بی بی، بهار و تابستان به روی باغچه درخت های نارنگی و پرتقالِ حیاط باز است. پاییز و زمستان هم اگر آفتابِ قوّت داری باشد، نمدشان را پشت همین پنجره ها روی بهار خواب حیاط پهن می کنند. چراغ علاءالدینی دارند که بی بی به جز تابستان ها، اغلب غذایش را روی آن درست می کند. همیشه خدا هم کتری بزرگ آب جوشی دارد روی آن غُل می زند. بی بی تقریباً هر دوساعت، یک قوری چای می گذارد. لابلای آن هم گاهی بابونه یا آویشن دم می کند. یا چیزهای دیگر که اسمشان را نمی دانم امّا بوهای خوبی دارند و بعضی وقت ها مزه های خوبی.
وسط اتاق بُوْجی و بی بی درست مثل چادرهای عشایری، رخت خواب ها روی یک چارپایه دراز که به آن «بار» می گوییم، چیده شده اند. روی چمدان های بی بی، نقّاشی هایی از رود و مرغابی های وحشی و جنگل با رنگ های سبز و آبی است. چمدان ها و خرده ریزهای دیگر مثل جوال های آرد و قند و ظرف و ظروف ها همه پشت بارند. بُوْجی تفنگ برنواش را لای بار، وسطِ رخت خواب های پایینی قایم می کند. مردم عشایر همه چیزهای خوبشان را لای بار قایم می کنند. همیشه جای پول، تفنگ و چیزهایی که خیلی خوشمزه باشد، همان جاست.
بُوْجی جمعه ها، صبحِ زود برنو اش را از لای بار در می آورد. با روغنِ میش که غذاهای شان را با آن می پزند، همه جای آن را حسابی روغن کاری می کند. از قنداق گرفته تا لوله و بند و یَراق. بیشترِ صبح های جمعه می روم و کنار گونی که بُوْجی برنو را روی آن روغن کاری می کند، می نشینم. تا کار را تمام نکرده، نمی گذارد به تفنگ دست بزنم. امّا وقتی آن را بست و ماشه اش را امتحان کرد، می گوید: «ها! بگیر! برنو که می گن این نازنینه! برنو! برنوی آلمان».
بعد از چنددقیقه تفنگ را از دستم می گیرد و با انگشت های چربش از سر لوله تا قنداق دست می کشد. آن قدر با حوصله و علاقه که انگار دارد گیس های کسی را نوازش می کند. اینجاست که من می دانم باید سوالی بپرسم. همان سوال هایی که همیشه پرسیده ام و پشت بندِ آن ها بُوْجی بهترین داستان هایش را برایم تعریف کرده. می پرسم: «بُوْجی با این، پلنگ هم زده ی؟» یا مثلاً می گویم: «بُوْجی این برنو تو دعوا بهتره یا اِم-یک؟». برنو را می خواباند روی پاهایش. درست مثل مادری که بچّه اش را تنگِ بغلش دراز می کند. بعد، دست های چربش را به سبیل هایش می کشد و کلاه دوره ای اش را برمی دارد. دست می برد توی موهای جوگندمی پرپشتش و کلاه را دوباره روی سرش می گذارد. دلم قرص می شود که الان است که شروع کند به قصه گفتن.
انگار می خواهد برای کلی آدم صحبت کند، شَق ورَق می نشیند و گلویش را صاف می کند. بعد یقه پیراهن و جلیقه اش را مرتب می کند. هیچ وقت او را با لباسی به غیر از کت وشلوارِ راه راهِ سیاه یا شلوار و جلیقه قهوه ای پشمی ندیده ام. نمی دانم اصلاً موقع خواب هم این ها را از تنش در می آورد یا نه؟ همان طور که نمی دانم کی صورتش را اصلاح می کند که همه وقت سه تیغه و مرتّب است.
یک هو چیزی شبیه ناله یا زمزمه ای غریب از گلویش بیرون می آید. مکثی می کند. پلک هایش تکان می خورند و چشم هایش برق می زنند. صدایش خش دار می شود. صدای مردانه ای که تمام ذهنِ آدم را درگیر قصه می کند. صدایی که انگار باید در همه ماجراهای داستان جریان داشته باشد تا یک لحظه هم حواس آن هایی که دارند به قصه گوش می کنند، پرت نشود. سرِ جایم میخکوب می شوم. صحنه ها یکی یکی پیش چشمم ظاهر می شوند: قیافه مردها، چارقد و لباس های رنگارنگ زن ها، اسم تفنگ ها، قطارِ فشنگ ها، ن‍‍‍‍‍ژاد اسب ها.
وسطِ صحنه هایی که بُوْجی به تصویر می کشد، غرق می شوم. پا به دنیایی می گذارم که آرزو می کنم کاش در آن می ماندم و هیچ وقت از آن بیرون نمی افتادم. نمی دانم بُوْجی چه طور آن همه خاطره را توی ذهنش جا داده: اتّفاق ها، آدم ها و حرف هایشان، رنگ و طرح و جنسِ لباس ها، اسب ها، درخت ها، بوته ها، کوه ها، دشت ها، چشمه ها و کلی چیز دیگر.
بی بی، بساط چای را جلویمان می گذارد. بی هیچ حرفی، آرام آرام برای مان چای می ریزد. انگار قانونی وجود دارد که می گوید هیچ کس نباید جُم بخورد تا بُوْجی داستانش را تمام کند. بُوْجی گاهی نگاهش را از من می گیرد و چشم می دوزد به پیشانی بی بی. بی بی سری تکان می دهد. لب هایش بی صدا تکان می خورند. اشک هایش را با گوشه چارقدش پاک می کند.
همیشه در دلِ داستانی که بُوْجی تعریف می کند، داستان های دیگری پیدا می شوند. زیاد پیش می آید که یک هو خاطره ای از ذهن بُوْجی می گذرد و او بی تابِ گفتنش می شود. این طور است که گاه دوساعت یا حتّی بیشتر دارد داستان تعریف می کند و من همچنان سراپا گوشم. گاهی آن قدر می گوید که بالاخره صدایش می گیرد و سرفه های خشک امانش را می برند.
بعضی وقت ها هم خودش قصّه را ناتمام می گذارد. مثل وقت هایی که بغضی سمج راه گلویش را می بندد. وقت هایی که لب هایش تندتند تکان می خورند و پلک هایش روی هم می افتند و من می بینم که چیزی شبیه بلورهای اشک از ته چشم هایش می جوشند. همان وقت هایی که به روی خودش نمی آورد و با لبخندی زورکی می گوید: «خب برّه جان! بقیه شو دفعه دیگه برات می گم».
همیشه همین که قصّه تمام می شود، می روم توی حیاط خانه مان. زیر درخت ها می نشینم و توی ذهنم آن همه تصویر رنگارنگ را دوباره مرور می کنم. گاهی خودم را هم توی قصّه جا می زنم و شاخ و برگ های عجیب وغریب به آن اضافه می کنم. بیشتر وقت ها، می بینم که فایده ندارد و داستان های بُوْجی همان طور که هستند، خیلی قشنگ تر و درست وحسابی ترند.
بعضی وقت ها، دوباره به خانه بُوْجی برمی گردم. می دانم که آن روز، دیگر قصّه ای تعریف نمی کند. امّا می روم که همان طور که دارد به رادیو گوش می دهد یا چُرت می زند، تا می توانم تماشایش کنم و بروم به پنجاه یا شصت سالِ پیش که مردی با گلوله ای توی بازویش، در یک شبِ برف و بارانیِ، تمام صحرا را می گردد تا اسبش را پیدا کند. «مادیانِ نازنین»ش را.
***
تا نزدیک های صبح توی حیاطِ کوچک، زیر لامپِ کم نورِ چسبیده به طاق بیدار می مانم و «قصه های بهرنگ» را می خوانم. لامپی که سیم خیلی کوتاهی دارد و به اندازه تمام عمرش از باد و باران توسری خورده. همه توی حیاطِ بزرگ که به کوچه بُوْجی راه دارد، خوابیده اند. کتاب را می بندم و خودم را به تماشای ستاره ها مشغول می کنم. نسیم ملایم و خنکی توی شاخ و برگ های درخت ها می پیچد. آسمان، مثل تیله ای گِرد و بزرگ، آن قدر زلال است که ردّ ستاره ها را می توان تا تهِ دنیا دنبال کرد. ستاره ای که هوای صبح را یک هو سرد می کند، چشمکی می زند و نفسِ خنکش را روی صورتم می ریزد. نمی دانم کِی چشم هایم گرم خواب می شوند.
هُرم نفس های آفتاب از خواب بیدارم می کند. لابد ننه، وقتِ اذان پتو و بالشی برایم آورده. از این پهلو به آن پهلو می شوم و پتو را روی سرم می کشم. دیگر از ترسِ دیروز خبری نیست. ترس از چه؟ نمی دانم. فقط می دانم که انگار آدم دیگری شده ام. دیگر آن پسربچّه دیروز نیستم. انگار آن پسربچّه، توی پیاده روی همان خیابان ماند. او درست وسطِ همان لحظه دست تکان دادنِ دیروز که چیزِ ناشناخته ای به دلش انداخت، جا ماند و وقتی برمی گشت آدم دیگری شده بود.
می روم جلوی آینه توی میهمان خانه. قیافه ام همان است که بود. دست هایم، صورتم، قَد و قواره ام. هر اتّفاقی بوده، حتماً توی کلّه ام، توی ذهنم یا شاید توی روحم افتاده. مثل این که از آن پسربچّه دیروز که به آن آدم های ندیده و نشناخته، علامت ۷ نشان داد، آدم جدیدی متولّد شده. پسربچّه دیروز انگار یک شبه آدم بزرگ و بالغی شده و با هزار سوالِ بی جواب پا به دنیای دیگری گذاشته.
عجیب است که حتماً نباید سال ها بگذرد تا بزرگ بشوی. گاهی فقط یک بعدازظهر، یک شب کافی است که از دنیای بچّگی پرتت کند بیرون. مطمئنم که دیروز، چیزی در من تمام شد. چیزی به آخر رسید. هِی از خودم می پرسم، یعنی همه آدم ها، دست کم همه آدم هایی که من می شناسم، چنین چیزی را تجربه کرده اند؟ آن هم در یک شبِ پرستاره عجیب وغریب؟ آیا همه مردها این قدر تند و بی خبر از دالان کودکی گریخته اند و پا به دنیای دیگری گذاشته اند؟ بُوْجی، بابا، عمومهراب، آقای نادری، آقای محمودی، مارادونا و حتّی صدام؟ آیا همه آن ها کودکی شان را یک هو توی این طور اتّفاق عجیبی جا گذاشته و بدون این که خودشان بدانند آدم دیگری شده اند؟ یعنی آن ها هم بدون این که حالی شان باشد، پا به دنیای حرف هایی که نمی شود گفت، گذاشته اند؟
این سوال ها را فقط از بُوْجی می شود پرسید. حیف که امروز با دایی مراد رفته سری به ایل بزند و برگردد. بلاتکلیف راه می افتم به طرف بلوار.
زنِ حیدر درِ خانه شان ایستاده. روی دامنِ چین دارِ نارنجی اش، قبای گُلدار تمیز و روشنی پوشیده و سُرمه پررنگِ تروتازه ای به چشم هایش کشیده. گیس های سیاهش از زیرِ چارقد قرمزِ پولک دارش موج برداشته اند و تا پایینِ کمرش آمده اند. انگار چشم به راهِ کسی باشد، هی به سرِ کوچه نگاه می کند. سلام می کنم. با دست اشاره می کند که بروم پیشش: «ها! سلام ابریم! نادر امروز می آد. با عروسِ قشنگم». درست نمی دانم چه باید بگویم. می گویم: «ها، چه خوب!». انگار تازه چیزی یادش آمده باشد، می گوید: «بلدی جلوشون خروس بکشی؟». بی آن که فکر کنم، با خیال راحت می گویم: «ها! همین پریروزا یکی کشتم». این را آن قدر با اطمینان می گویم که خودم هم باورم می شود.
نمی دانم از کِی یکی از خروس های لاری اش را گرفته و زیر صندوقی گذاشته. خروس بال می زند و بی تابی می کند. کاردِ دسته چوبیِ بزرگی که روی صندوق است، تکان می خورد. گوجه سرخِ آبداری از یکی از بوته ها می کَند و به دستم می دهد. انگشت ها و کفِ دستش رنگِ حنا دارند. نارنجیِ کبود. گوجه را با بالِ پیراهنم پاک می کنم. گاز کوچکی به سرش، که مثل پستان بُز کشیده و باریک است، می زنم. چشم های قرمز خروس از لای تخته های صندوق برق می زند. دلم برایش می سوزد.
خدا می داند برای بارِ چندم حیاط و درِ کوچه را جارو می کند و آب می پاشد. گونه هایش از خوشحالی گل انداخته . زیر لب با خودش چیزهایی می خواند. گاهی هم بفهمی نفهمی قِری می اندازد توی کمر و سر و سینه اش.
سرم را زیرِ شیر آب می گیرم. خنکای آب می دود به پوست کلّه ام و شُره می کند توی کمرم. کوچه خلوتِ خلوت است. سه روز بیشتر به بازشدنِ مدرسه ها نمانده. بیشترِ بچّه ها رفته اند گوجه چینی تا بتوانند کفش و لباسِ اوّل مهرشان را بخرند.
پیکانِ سبزرنگی وارد کوچه می شود. زن حیدر می گوید: «بدو، بدو! خروسو بیار». نادر و زنش و یک زن لاغر بندری از ماشین پیاده می شوند. سلام می کنم و تند خروس را جلوی پای نادر می گذارم. درست نمی دانم کارد را باید کجای گردنِ دراز خروس بکِشم. تیغه کارد را چند بار جلو و عقب می برم. هیچ فایده ای ندارد. حتم دارم همه دارند به گردنِ خروس و دست های من نگاه می کنند. انگشت هایم گُر می گیرند و پیشانی ام به عرق می نشیند.
تمام زورم را جمع می کنم توی انگشت هایم و کارد را فشار می دهم. نوکِ کارد می نشیند توی پوستِ زیر گلوی خروس. خون فوّاره می زند بیرون. قطره های گرم و قرمز یکی یکی می نشینند روی دستم و انگشت هایم سِر می شوند. خروس به تقلّا می افتد. یک هو از دستم درمی رود. تا بفهمم چه شده، مثل جن زده ها از کُت وشلوار سفیدِ نادر بالا می رود. باورم نمی شود که انگشت هایم را به این راحتی شُل کردم که خروس دربرود.
پلک که می زنم می بینم که از پاچه های شلوار تا زیر جیبِ پیراهن نادر خونمالی شده. خروس، مثل نعش روی زمین می افتد. لِنگ های استخوانی و بلندش توی هوا سیخ می مانند و صدای ناجوری از گلویش بیرون می زند. دست دراز می کنم تا بگیرمش امّا انگار دوباره جان گرفته باشد، دو سه بار بال می زند. نوک انگشت هایم که به پرهای به هم ریخته دور گردنش می رسد مثل ترّقه از جا می پرد و با کلّه می رود توی پاچه های گلدوزی شده زن بندری. دمپایی و پاچه های شلوار زن بندری غرقِ خون می شود. جیغ زن که به هوا می رود خروس یادش می آید که باید فرار کند.
با سرعت برق می پیچد توی حیاطِ خانه بچّه های صمد. کارد به دست می دوم داخل حیاط. پسرهای صمد با زن و بچّه هایشان توی سایه بهارخواب نشسته اند و دارند چای می خورند. خروس راست می پرد روی بهارخواب و با سر و کلّه خونی می رود وسطِ بساط چایی. آن قدر تند دور سرِ خودش می چرخد و مَعلّق می زند که دیگر شکل و قیافه خروس یا حتّی پرنده دیگری را ندارد. ریختش مثل جانور ناجوری شده که با سرعتی عجیب می چرخد و خون می پاشد. زنها جیغ می کشند و فرار می کنند. تا خروس را بگیریم خون شَتک زده به همه کاشی ها و قالی و حیاط.
جلال کارد را از دستم می گیرد. زیر لب غُر می زند: «خیرِ سرمون داشتیم چایی می خوردیم». لبِ باغچه، کارِ خروس را تمام می کند. زنِ حیدر به زور جلوی خودش را می گیرد که نخندد. همین طور که سرش را مثل آدم هایی که ناراحتند تکان می دهد، از گوشه چشم به پاچه های شلوارِ زن بندری نگاه می کند و لُپ های بزرگ و چشم هایش پر از خنده می شوند. همین که دارد از خانه صمد بیرون می آید، پشت بازویم را نیشگون می گیرد و می گوید: «خاک تو سرت، ابریم! آبرومونو بردی!». گمان نمی کنم آبرویش را برده باشم. چشمکی که می زند پُر از حرف هایی مثل «خوب کردی، دلم خنک شد» است.
برای این که چشمم به چشم نادر نیافتد، با دست ها و لباس های خونی می دوم به طرف بلوار.
***
بلوار تا وسط های پاییز محلِ اصلی زندگی بچّه های حیدرآباد است. همان طور که کوچه ها محل اصلی زندگی زن های حیدرآبادند. همه جمع می شوند دم درِ یکی از خانه ها و سبزی پاک می کنند، آرد اَلَک می کنند و یا لباس های نیمدار را رُفو می کنند. اگر هیچ یک از این کارها نباشد، پشم می ریسند. حتّی خیلی ها پیک نیک های چِرک و زنگارگرفته شان را هم می آورند توی کوچه و همین طور که با بقیه کِرکِر می خندند، چیزی می پزند. غذاهای من درآوردی که از قاطی کردن هر چیزی که دم دستشان بیاید، درست می شود.
مردها هم اگر حیدرآباد باشند، جمع می شوند پایین بلوار یا جلوی درِ شرکت عشایری. زود آتشی می گیرانند. تا چای شان دم بکشد، هر کدام سه چهار نخ سیگار دود می کنند و طوری از حال هم می پرسند که انگار چند سال است هم دیگر را ندیده اند. لابلای حرف هایشان هزار بار می گویند که از این چاردیواری ها بیزارند. غُر می زنند که دیوارها خُلقشان را تنگ می کنند. وقتی هم می خواهند به طرف خانه هایشان راه بیفتند، سرشان را تکان می دهند و می گویند «کاش می شد یه روز خونه ها رو خراب می کردیم و جاش همون سیاه چادرامونو می زدیم».
بلوار، خیابان پردرختی است که به درِ اصلی جایی می رسد که یک موقعی قرار بوده دانشگاه بزرگی باشد توی حومه شهر. هر کس را بیرون از مدرسه بخواهی پیدا کنی، به غیر از وقت هایی که توی خانه شان سر سفره نشسته یا خوابیده، یا توی بلوار است یا بچّه هایی که توی بلوار می پلکند، از او خبری دارند.
برای بچّه ها، بلوار خانه دوّم است. یا حتّی خانه اوّل. خیابانی که بی خود و بی جهت کنارِ حیدرآباد افتاده و مثل یک آهن ربای قوی بچّه ها را از دلِ خانه ها بیرون می کشد. بچّه ها همیشه خدا گُلّه گُلّه آنجا جمعند. بسته به هر فصلی که باشد، سرگرمی های توی بلوار فرق می کند. تابستان ها، خیلی ها اگر سرِ کار عَملگی، چوپانی یا کشاورزی نباشند، از صبح تا شب آنجایند. صبح ها بساط چوق کِلی که همان «چوب و پُل» بچّه شهری هاست، هفت سنگ و یا گلوله بازی که همان «تیله بازی» بچّه شهری هاست به راه است. بلوار هیچ وقت خالیِ خالی نمی ماند. ظهر که می شود خیلی ها به خانه می روند. بعضی ها هم نه. آن ها همان ظهر هم نانی را که از نانوایی اردوگاه خریده اند همان جا می لمبانند و زیر درخت ها دراز می کشند و می خوابند.
از بعدازظهر تا شب که لامپ ها روشن می شوند هفت هشت گروه فوتبال بازی می کنند. گُلِ بزرگ توی زمین های خاکی پشت کانال و گُل کوچک قدم به قدم از بالای بلوار تا روبه روی خرابه. تنها گروهی که همیشه توپ درست وحسابی و گلِ کوچک آهنی دارند، دارودسته شهرام پسرِ کمال کویتی است. هاتف که همسایه شان است همیشه می گوید: «پول باباش از پارو بالا می ره. نصف مغازه های کویت مالِ خودشونه». شهرام از ما خیلی خوشش نمی آید. شاید به همین خاطر است که هِی می رود از پاساژ خیابان جهرمی چیز می خرد و به زور توانسته دوسه تا دوستِ شهری پیدا کند.
بچّه های کوچک را هیچ گروهی برای بازی قبول نمی کند: «اگر تو دست و پای ما خوردین زمین و ریغتون دراومد، کی می خواد جواب بده؟ برین گم شین تو زمینِ ریغوا بازی کنین. یا اصلاً برین پوست بازی!». آن ها هم خیلی پاپِی نمی شوند. بعضی وقت ها توپی جور می کنند و می روند توی زمین ریغوها، یعنی زمین بچّه های زیرِ ده سال. گاهی هم می روند پوست بازی. تمام کوچه ها را می گردند و پوست های هندوانه و خربزه هایی را که مردم توی دَلّه های آشغال ریخته اند یا دمِ در گذاشته اند که هر کس خواست برای مرغ ها یا گوسفندهایش ببرد، جمع می کنند و می آورند توی خرابه کنار زمین های خاکی. گاهی هم انارهای آب لمپوشده یا میوه های گندیده دیگری پیدا می کنند.
خرابه البتّه یک قلعه قدیمی متروکه نیست. ساختمان آجری بزرگی است که اوّل قرار بوده ادار ه ای باشد. ولی بعد انگار وقتی دیوارهایش را بالا برده اند با خودشان گفته اند جایش اینجا کنار حیدرآباد خیلی خوب نیست. بی خیال شده اند و ولش کرده اند به امان خدا.
بچّه ریغوها اوّل میوه های خراب و پوست ها را تکّه تکّه می کنند. بعد دو تیم می شوند و در اتاق ها و گوشه و کنارِ خرابه سنگر می گیرند. هم دیگر را آن قدر با میوه ها و تکّه های پوست هندوانه و خربزه می زنند تا لباس های شان رنگِ لجن می شود و خودشان بوی سمور می گیرند. وقتی دارند به خانه می روند، سروکلّه شان از آب گندیده و تکّه های لزجِ میوه ها برق می زند.
سرِشب مادرها از میوه چینی و پدرها از کارگری برمی گردند. توی اکثرِ خانه ها پخت و پزی هست. بعضی ها دیگر نمی آیند بلوار. می خوابند یا سرگرمی دیگری پیدا می کنند. مثلاً جمع می شوند روی یکی از پشت بام ها که بلندتر است و هِی با موج رادیو وَر می روند و با صدای ترانه های پاکستانی و هندی که یک کلمه از آن ها را هم نمی فهمند هلهله می کشند و می رقصند. آن ها هم که تجدید آورده یا مردود شده اند، چپ و راست توسری می خورند و اَلَکی کتابی جلویشان باز می کنند.
امّا بعضی ها همین که شکمشان سیر شد دوباره به بلوار می آیند. ساعتی که از شب گذشت، نورِ لامپ های شیری پرقوّت تر می شود و جیرجیرک ها شروع می کنند به خواندن. زنجره ها، پشه کورک ها و پشه پابلندها خودشان را مثل دیوانه ها به لامپ ها می زنند. هِی بال هایشان می سوزد و مثلِ گردوغبارِ خاکستر پایین می ریزند.
روی چمن ها دراز می کشیم و آسمان را تماشا می کنیم. ستاره ها آن قدر روشن و نزدیک اند که خیال می کنی شاید اگر خانه ای ده طبقه توی حیدرآباد بود، می شد از پشت بامِ آن به آسمان دست زد. هاتف آن قدر لودگی می کند و جُک های بی مزه می گوید که حوصله مان سر می رود. آوازخواندن های مسخره و صداهای عجیب وغریبی که از خودش درمی آورد خیلی بهترند: صدای خری که خوشحال است، صدای گوسفندی که برّه اش بازیگوشی می کند و از گلّه جا می ماند، صدای سگی که یک پیرزن چاق توی تاریکی روی دمش پا گذاشته، صدای گربه ای که گوشه انباری گیر افتاده و.... گاهی چادرِ سفیدِ مادربزرگش را از خانه می آورد و هر وقت نور ماشینی از سر بلوار پیدا شد، پشتِ درختی قایم می شود. همین که ماشین نزدیک شد مثل جِن می پرد جلوی ماشین. بعضی راننده ها بوق می زنند و می خندند. بعضی ها هم ترمز می کنند، فحشی می دهند و می روند. تک وتوک هم پیاده می شوند و می دوند به طرف مان. با بی عاری می خندیم و به طرف کوچه ها فرار می کنیم.
البته همه روزهای تابستان و پاییز هم این طور نیست. به خصوص آخرهای تابستان، اگر کاری جور شد، می رویم. آن هایی که هنوز تاب وتوانِ عملگی ندارند، دستفروشی می کنند. خیلی های مان بستنی مِهر می فروشیم. عموی مجید گفته توی شهرهای دیگر اسم های دیگری دارد: «بستنی آلاسکا»، «بستنی یخی» و.... به نظرم، آن اسم ها من درآوردی و اَلَکی است و از اوّل همین «بستنی مهر» درست بوده. تازه از کجا معلوم که اصلاً در شهرهای دیگر از این بستنی ها باشد؟
بستنی مهرها را از جنگ زده ها می خریم. جنگ زده ها خوزستانی هستند. بیشترشان آبادانی اند و در زمان جنگ به فسا آمده اند. دولت به مرور برای شان خانه هایی از بلوک های سیمانی ساخته. همه به محلّه شان «اردوگاه» می گویند. بعد از جنگ، اغلب شان توی اردوگاه مانده اند و به خوزستان برنگشته اند. بیشترِ بچّه اردوگاهی ها سیاه اند و موهای وزوزی دارند. شاید به خاطرهمین است که خوب فوتبال بازی می کنند. شاید هم به خاطر این که اکثرشان مثل «پِله برزیلی» گردن های دراز و ساق های کشیده ای دارند. لامصّب ها هرچه بیشتر عرق می کنند، دریبل های بهتری می زنند و تندتر می دوند. به خصوص ممدو و عبید که وقتی پاهای سیاهشان قاطی توپ شد، هفت نفر هم توی دروازه بایستند، چاره نمی شود. آن وقت است که ما بچّه حیدرآبادی ها پوست کُلُفت بازی درمی آوریم و بازی را به دعوا می کشیم. آن ها بیشترِ وقت ها کوتاه می آیند و با لب ولوچه های آویزان با ما دست می دهند و می روند.
بین ما و اردوگاهی ها چیزی هست که انگار ما را شبیه هم می کند. برای شهری ها، هم ما و هم آ ن ها میهمان های ناخوانده هستیم. شاید اصلاً به همین خاطر هم هست که با این که رنگ پوستِ بیشترشان مثل زغال است و موهای وزوزیشان مثل سیم های فِرچه کارگاه حرفه و فنِ مدرسه زبر و کلفت است، خیلی با هم دوست هستیم. شاید هم به خاطر این که همه مان از خانه های اصلی مان دور شده ایم. آن ها به خاطر جنگ از روستاهای آبادان و خرمشهر فرار کرده اند و آمده اند فسا. ما هم به خاطر از بین رفتن صحراها و دشت های مان آمده ایم به حاشیه شهر.
همین پارسال بود که ساخت وسازهایی که به اسم فازهای جدید کردند، دو تا از چشمه های بیایان های بالای شهر را بلعید. ایل که از گرمسیر برمی گشت یک هو دیدیم که چشمه ها رفته اند زیر شهرک جدیدی که آدم های شهری ساخته اند. هیچ کس از خودش نپرسیده بود که مثلاً اینجا محلّ عبور ایل است و گوسفندهای فلک زده که نمی توانند بروند از آب سردکن رو به روی درِ کلانتری آب بخورند! هیچ کس به فکر نبود که سگ های بدبخت ایل که زیر تیغ آفتاب لَه لَه می زنند، نمی توانند بروند توی حمّام وسطِ بازار آب تنی کنند!
اردوگاهی ها حتماً هرروز دل شان برای رودخانه ها و نخل های شان تنگ می شود. همان طور که ما هر روز دل مان برای دشت ها و کوه ها و چشمه های مان تنگ می شود . لابد به همین خاطر هم هست که آن ها تا می توانند ماهی و سمبوسه می خورند. ما هم هرطور شده کاری می کنیم که بوی میخکش و آویشن و نان تیری از خانه های مان نرود.
صبح زود، آفتاب نزده بیدار می شویم. کُلمَن هایمان را که دیشب شسته ایم و وارونه توی حیاط گذاشته ایم، برمی داریم و دست و رو نشُسته از خانه می زنیم بیرون. اگر دیر برویم بستنی مهر گیرمان نمی آید.
اردوگاهی ها توی جایَخی برفک زده بالای یخچال هایشان بستنی مهر درست می کنند. هر کدام شان بیشتر از صد تا نمی توانند درست کنند. لیوان های رویی کوچکی دارند که پر از آب و شکر و مواد رنگی می کنند. بعد یکی از این چوب هایی که دکترها موقعِ سرماخوردگی می چپانند ته گلویمان، می گذارند توی لیوان ها و آن ها را روی سر هم می چینند تا یخ ببندند. بعضی های شان را هم شیری درست می کنند. با شیرخشک و شکر و آب که خیلی طرفدار ندارند ولی گاهی پیرزنی پیدا می شود که فقط از آن ها می خواهد.
زن های اردوگاهی، بستنی ها را داخلِ سبدهای حصیری به حیاط ها می آورند و زیر آبِ لوله از لیوان ها جدایشان می کنند. بستنی ها را تندتند می شمارند و داخل کلمن ها می اندازند. هر کدام را دانه ای دوتومان می خریم. چندتایی هم اضافه می دهند و صدبار می گویند که یادمان باشد فردا زودتر بیاییم. قربان صدقه مان می روند که اگر بهداشت گرفتمان، نگوییم از خانه ی آن ها خریده ایم: «حبیبی! اگه بهداشت گرفت، واللّه نگو از این بیت گرفتش! فی امان اللّه... فی امان اللّه».
زل می زنیم به چانه و پیشانی های خالکوبی شده شان. خال های شان رنگ های قشنگی دارند: سبز، آبیِ نفتی، سیاه و سورمه ای. چون از لهجه شان خوش مان می آید خودمان را به آن راه می زنیم که درست نمی فهمیم چه می گویند. دل مان می خواهد بیشتر حرف بزنند. نمی دانم از کجا، شاید از لباس ها و سرمه چشم های شان می فهمیم که آن ها هم مثل مادرهای خودمان بعضی وقت ها که تنهایند گریه می کنند. دل مان می خواهد موقع رفتن، مثل زن های اقواممان ما را ببوسند تا ببینیم همان بوها را می دهند یا نه. همیشه یکی از بچّه های شان دم در می ایستد تا اگر سروکلّه ی ماشینِ سفیدِ بهداشت پیدا شد، سوت بزند. او معلوم می کند که کِی از خانه بیرون برویم. وقتی هم اوّلِ صبح در می زنیم، چند تای مان را با هم راه می دهد داخل و فالگوش پشت در می ایستد.
با کلمن هایمان می ریزیم توی خیابان های شهر. بیشترِ فروش مان منطقه های عشایری و کارگری مثل حیدرآباد و مهدیه و کمال آباد است. یا جاهایی که بنّا و عمله ها دارند خانه می سازند یا قیرگونی می کنند. خانه های زیادی هستند که هنوز یخچال ندارند. آن ها هم خوب می خرند. این طور جاهایی است که بعضی از بچّه ها تا چهارتومان هم می فروشند. من و علی امّا هیچ وقت بیشتر از سه تومان نمی فروشیم. ننه می گوید «این جوری برکتش بیشتره». علی که خیلی دل نازک است، گاهی بستنی های خودش را به دو تومان هم می فروشد.
زن ها و دخترها با کِرکِرِخنده از روی دارِ قالی ها بلند می شوند و می آیند سراغ کلمن های مان. سرِ انتخابِ رنگ ها سربه سرِ هم دیگر می گذارند و برای هم شکلک درمی آورند. بعضی هایشان با بستنی های قرمز به هم علامت هایی می دهند که ما سردرنمی آوریم ولی خودشان از خنده روده بر می شوند. اصرار دارند خودشان بستنی بردارند. روی بیشتر انگشت هایشان چسبِ زخم خورده. برای همین دل مان می سوزد و اجازه می دهیم دست بکنند توی کلمن.
فاطی که بابایش از داربست بنّایی افتاده و فلج شده هم همراه من و علی می آید. مادرش هزاربار سفارش می کند که زودتر برگردیم. دو سه سال پیش نمی دانستم چرا فاطی تابستان ها لباس های پسرانه می پوشد و موهایش را هم از تَه می تراشد. حالا می دانم که می خواهد قیافه اش مثل ما پسرها باشد و بتواند بستنی مهر بفروشد. کم حرف می زند. گاهی اصلاً حرف نمی زند. اگر توی خانه و مدرسه هم این طور باشد، شاید توی تمام زندگی اش کُلاً هزار کلمه حرف نزده باشد. چشم هایش آن قدر درشتند که انگار تمام صورتش را گرفته اند. همیشه خدا عجله دارد که زودتر بستنی ها را بفروشیم و برگردیم. وقتی می خواهد چیزی بگوید انگار زور می زند که صدایش کُلفت باشد. مادرش گفته عید که شد، گوش هایش را سوراخ می کند و برایش گوشواره می خرد.
تا نزدیک های ظهر بستنی ها ی مان را می فروشیم. آخرین بستنی را همیشه خودمان می خوریم. بعد، آبِ رنگارنگی را که جمع شده تهِ کلمن ها سر می کشیم. اگر زن ها و دخترهایی که قالی می بافند زیاد دست کرده باشند توی کلمن، آبِ رنگی بوی گوسفند می دهد. هر جا شد توی سایه ای می نشینیم و پول های مان را می شماریم. همیشه دوبار می شماریم که مبادا اشتباه کرده باشیم. بعضی وقت ها از حسابی که کرده ایم بیشتر است. بعضی وقت ها کمتر. سودِ بستنی فروختن مان را به ننه می دهیم که به قول خودش برای مان نگه دارد. مایه پول مان را هم پشتِ یکی از قاب عکس های روی طاقچه می گذاریم برای فردا صبح.
***
می روم سراغِ بُوْجی. نمی خواهم چیزی را که به سَرم آمده برایش تعریف کنم. نمی خواهم بگویم وسط این ماجرا، صدای او هم پیچید توی گوشم. نمی خواهم بگویم که اصلاً نترسیدم که صدایش چند بار پشتِ سرهم توی ذهنم تکرار شد. که اگر صدای هر آدم دیگری بود، حتماً می ترسیدم و فکر می کردم دیوانه شده ام. جرات نمی کنم به بُوْجی هم چیزی بگویم. ولی مطمئنم حتّی اگر تمام این ماجرای عجیب را برایش تعریف کنم، حتی اگر با آب و تابِ بیشتری قصّه ببافم، تعجّب نمی کند. او به قول خودش هیچ وقت از چیزهایی که به سرِ آدم ها می آید، تعجّب نمی کند.
در سایه دیوار بهارخواب روی نمدِ حنایی رنگش نشسته و دارد رادیو گوش می کند. سلام می کنم. سرش را با لبخندی به طرفم می گرداند:
- سلام برّه جان! دیر اومدی امروز. وقتِ ناشتا منتظرت بودم. خوبی؟ روبه راهی؟
وقتی می گوید «خوبی؟»، دلم می خواهد کنارش بنشینم و همه ماجرا را برایش تعریف کنم.
- خوبم بُوْجی. دارم کتاب می خونم.
- بارک اللّه برّه جان! چه کتابی؟
- «قصّه های بهرنگ». نویسنده ش انگار مُرده. چون اوّلِ کتاب نوشتن «به یاد دوستِ ازدست رفته بچّه ها».
- ای داد! دارِ دنیا همینه. البتّه حیف از آدمای کتاب نویس که بمیرن. ولی خب، پیمونه که پُر شد دیگه چه فرقی می کنه کی هستی و چی کارا کردی. شیرِ نر هم که باشی، باید زانو تا کنی و بری پی کارت. خب، بگو ببینم، این کتابی که می گی شعر هم داره یا نه؟
- نه بُوْجی. فقط قصّه داره. قصّه هاش قشنگن. قصّه اولش درباره یه ماهی سیاهِ کوچیکه. یه شب هر کاری می کنه خوابش نمی بره. هی با خودش فکر می کنه و دلش می خواد از خونه شون که یه چشمه یه وجبیه، بزنه بیرون و بِره برسه به دریا. راه می افته و می ره به طرف دریا. تو راه کلی دوست پیدا می کنه.

به غیر از نام افراد خانواده خودم، تمامی اسامی آدم های داستان خیالی است.
ا. س. ک

با پشت انگشت ها زیر چانه اش را می خاراند. کمی مکث می کند و بعد با رضایتی که ته چشم هایش موج می زند، می گوید:
- به به! قصّه ش قشنگ بوده! قصّه ش بامعنی بوده. قصّه گفتن هم یه روالی داره. حساب و کتابی داره. کارِ هر کسی نیست. این آدمی که گفتی، معلومه روالِ کار دستش بوده. معلومه کاربَلد بوده. تو خودت هم باید یه روزی بری دنبالِ جاهای بزرگ تر. بری به شهرای بزرگ. به مملکتای بزرگ. مثلِ همین ماهی بگردی دنبال دریا. دنبالِ رفیق. رفیقای خوب.
دوباره مکث می کند. انگار لابلای خاطره هایش دنبال چیزی می گردد. آهی می کشد:
- آخ از رفیقِ خوب! آخ از هم صحبتِ داغ ازدل بردار! رفیق خوب که گیرت اومد بزن به دریا! رفیق خوب راهو کوتاه می کنه. دریا هم که دیگه نگو! آدم که به دریا بزنه، ترسش می ریزه. از قدیم هم گفتن تا کسی به دریا نزنه، نهنگ نمی شه. ای داد! قصّه خوبی گفته بابا! خوب!
با حرف های بُوْجی نورِ امیدی ته دلم روشن می شود. نمی دانم حالا که کار به اینجا کشید، ماجرا را برایش تعریف کنم یا نه؟ زل می زنم به تکّه ابری که شبیه یک نهنگ بزرگ توی دریای آسمان غوطه ور است. بُوْجی تسبیحش را از جیب بغلِ جلیقه اش در می آورد. شروع می کند به گرداندن دانه های درشت و آبی رنگ تسبیح. کمی دِل دِل می کنم و می پرسم:
- بُوْجی اگه آدم مثلاً چیزیو دوست داشته باشه و بخواد بِره دنبالش... بخواد بره دنبالش ولی بترسه همه مسخره ش کنن، بترسه از این که خنده زارِ مردم بشه، باید چه کار کنه؟
- هوم! نباید بترسه! آدمی که بترسه خودشو مفت می فروشه. مفت! اون چیزی رو هم که دوست داره پای مال می کنه. اگه دلت چیزیو خواست، خب، برو دنبالش. آدم که همیشه فرصت نداره بِره دنبال چیزی که خاطرشو می خواد.
دلم به تپش می افتد. این طور که بُوْجی دارد حرف می زند، لابد بو برده که چه می خواهم بگویم. اصلاً همان وقت که صدایش پیچید توی گوشم باید می فهمیدم که او از این ماجرا خبردار شده. دستپاچه می گویم:
- اگر سخت باشه، چی؟
صدایش بالا می رود:
- سخت؟ جَوون مثل تو ظلمه که از سختی حرف بزنه. دلت باید دریا باشه، پسر! همیشه آدم جَوون نیست که پاشنه گیوه شو بکشه و بِره دنبال کارش، بارش، یارش.
کلمه «یار» را که می گوید، نگاهش را به چشم هایم می دوزد. بعد یک هو می خندد. از آن خنده هایی که سر و گردن و نیم تنه اش را به عقب خم می کند. از آن خنده های جانوَلدی. خنده اش را که کوتاه می کند، دستی به سبیل های پُرپشتش می کشد و انگار بخواهد راز مهمی را توی گوشم بگوید، سرش را نزدیک تر می آورد:
- خدا مثلِ تو رو آفریده که بری دنبالِ چیزایی که دوست داری. دنبالِ کارایی که از دست تو می آد و خیلیا نمی تونن. تو بچّه قابلی هستی. اگه از حالا بترسی، اگر از حالا هِی بشینی و حساب وکتاب کنی، اگه بخوای هِی دنبالِ حرف این واون بری که نمی شه. دل داشته باش، پسر! به سن و سال من که رسیدی، هِی می نشینی غصه کارایی که نکرد ی رو می خوری. حواست هست دارم چی می گم؟ به سن من که رسیدی، هِی به خودت بد و بیراه می گی که ای داد! چرا فلان جا نرفتم؟ چرا روبه روی فلانی ترس بَرم داشت و عقب کشیدم؟ چرا به وقتِ خودش، فلان کارو نکردم، فلان حرفو نزدم؟
آهی می کشد. دو سه دقیقه ای هیچ نمی گوید. بعد انگار چیزی را ته دهانش مَزمزه می کند و می گوید:
- پشیمونی کارای نکرده، دل آدمو خون می کنه. آدمو پیر می کنه. پشیمونیِ راه های نرفته آدمو خورد و خمیر می کنه. نترس! هر وقت هم ترس بَرت داشت و غُصه ت گرفت، ترس و غصه رو تو همون نطفه هلاک کن.
صدایش یک هو خَش برمی دارد:
- غمِ لامصب که قانع نیست! سیری نداره که. همین که به دلت راهش دادی، می آد و بیتوته می کنه. بعد تا به خودت بیای، می بینی تمام سینه تو پُر کرده از دودِ سیاه. می بینی خونه خرابت کرده. هی آتیش بگیره خونه غم!
***
آقای عبّاسی هنوز نیامده. دوچرخه را به درخت توت کنار پیاده رو تکیه می دهم. جلوی مغازه می نشینم و برای چندمین بار شروع می کنم به خواندن آخرین جمله های قصه «ماهی سیاه کوچولو».
آقای عبّاسی با موتور از «خیابان کجو»، «دل تو دل» را دور می زند و می پیچد توی حافظ. مردم حق داشته اند اسم این خیابان را بگذارند «کجو». این طور خیابان کوتاهی که انگار بی دلیل وسط کمرش را شکانده اند و شکل یک هشت گشاد پیدا کرده، چه اسم دیگری می تواند داشته باشد؟
البتّه مردم فسا کلاً برای اسم گذاشتن روی خیابان ها و میدان ها خیلی عقلشان کار می کند. مثلاً، خیلی خوب به دو میدانِ سه گوشی که شهرداری خواسته با طرحی جدید درستشان کند، می گویند «فلکه دل تو دل». جوان ها انگار این اسم را خیلی دوست دارند. آدم آن را روزی صدبار می شنود. حتّی توی حرف هایی که اصلاً ربطی هم به این میدان ندارد. بعضی ها اسمِ «دل تو دل» را چنان با آب وتاب تلفّظ می کنند که انگار آنجا چیزی بیشتر از دوتا میدانِ کوچکِ سه گوش کنار هم افتاده .
شهرداری به خیال خودش بارها اسم اصلی این میدان را با تابلوهایی که هی اندازه های شان بزرگ و بزرگ تر می شود، به مردم گوشزد کرده. امّا من تابه حال حتی یک نفر را هم ندیده ام که آن اسم ها را موقع تاکسی گرفتن داد بزند یا موقع آدرس دادن به طرف بگوید. درست مثل «فلکه چه کنم» که همین پارسال بالای شهر ساخته اند. هر آدم عاقلی قبول دارد که برای این سه چهار میدان کوچک پنج شش ضلعی که مثل تکه های کوزه ای هستند که از دست کسی افتاده و روی زمین پخش وپلا شده، هیچ اسمی بهتر از «فلکه چه کنم» نمی شود پیدا کرد. همین که راننده ای به این میدان های کج وکوله کنارِ هم می رسد نمی داند باید چه کار کند. تقریباً همه گیج می شوند که باید دورِ کدام میدان را دور بزنند، از وسطِ کدام ها بروند و یا از کدام سمت بپیچند. زیاد پیش می آید که راننده ای چند بار در جهت های مختلف این چندضلعی ها را دور می زند تا بالاخره وارد خیابانی که می خواسته می شود. آن هایی که بی معطّلی و بدون دردسر به سمتی که می خواهند، می پیچند آنقدر خوشحال می شوند که انگار سخت ترین معمّای دنیا را حل کرده اند. بعضی از آن ها وقتی داخلِ خیابان می پیچند، برمی گردند و با پوزخند به «فلکه چه کنم» نگاهی می کنند و انگار با خوشحالی با خودشان می گویند: «عجب حالتو گرفتما! فلکه گیج!».
آقای عبّاسی با موتور می آید توی پیاده رو. قبلاً توی یکی از همین اداره هایی کار می کرده که نمی شود درست فهمید که دقیقاً برای چه کاری درست شده اند. فرق شان را هم آدم هیچ وقت نمی فهمد: مالیات؟ دارایی؟ ثبت؟ عوارض؟ شهرسازی؟ نوسازی؟. نمی دانم. یک جایی مثل همین ها. از شش سال پیش که بازنشسته شده، این کتاب فروشی را راه انداخته. موتور را رو به روی مغازه، زیر سایه توت پارک می کند. در جواب سلامم می گوید:
- سلام حیدرآبادی کتاب خون! به این زودی «قصّه های صمد» رو خوندی؟
- بله. خیلی قشنگ بود.
کِرکِره مغازه را بالا می دهد. بسم الله می گوید. قفلِ درِ شیشه دارِ زرد و قرمز مغازه را باز می کند و پا به مغازه می گذارد. نگاهی به جلد و داخل کتاب می اندازد و می گذاردش لای کتاب های توی قفسه.
- یکی از قصّه هاش رو برا پدربزرگم تعریف کردم. گفت: معلومه آدمِ واردی بوده که به این خوبی قصّه نوشته.
- آفرین به پدربزرگت! راست گفته. صمد معلّم بزرگی بود. کتابای خوبی هم نوشت. حیف که زود کارش رو ساختن. رژیم شاه سرش رو زیرِ آب کرد. بیست ونه سال هم بیشتر نداشت. توی رود اَرَس غرق شد.
مکثی می کند و با آهِ کِش داری می گوید:
- بی انصافا!
معلّم بیست ونه ساله ای را تصوّر می کنم که کتاب می نویسد. بچّه ها را هم کتک نمی زند. یک روز، یک مشت آدم نامرد سرش را می کنند توی یک گونی و می برند می اندازندش وسطِ آب های گل آلودِ رودخانه. قیافه معلّمی جلوی چشم هایم می آید که میان موج ها دست وپا می زند و فریاد می کشد. آن ها هم به جای این که نجاتش بدهند، ایستاده اند کنار رودخانه. هِی سیگار می کشند و می خندند. لثه های بادکرده شان از دهانشان بیرون زده و دندان های زرد و کثیف شان تن آدم را می لرزاند. می پرسم:
- چرا خفه ش کردن؟
- چون کتاب می نوشت. چون معلّم دلسوزی بود. چون باسواد بود.
از تعجّب هاج وواج می مانم و فکر می کنم حتماً آقای عبّاسی شوخی اش گرفته. نگاه می کنم که شاید نشانه های لیچارگفتن را توی صورتش ببینم. برعکس، می بینم که قیافه اش خیلی هم جدی است. با دودلی می پرسم:
- یعنی هر کی معلّم خوبی بود و کتاب می نوشت، خفه ش می کردن؟
بعد با خودم می گویم «بعضی از معلّمای ما رو باید بگیرن خفه کنن که به جای کتاب نوشتن برا بچّه ها هر روز با تَرکه می افتن به جونمون و سیاهمون می کنن». خنده بی رمقی می دود به صورت آقای عبّاسی:
- نه. صمد یه معلّمِ مبارز بود.
- تفنگ داشت؟
این بار بیشتر می خندد و طوری نگاهم می کند که خودم هم می فهمم سوال هایم خیلی پَرت است.
- نه. با کتاباش مبارزه می کرد. با چیزایی که به دیگرون یاد می داد. با فکرش. با قلمش. جنگیدن که فقط با تفنگ نیست.
- کی انداختش وسطِ رودخونه؟
- کسی ننداختش تو رودخونه. رفته بود شنا و غرق شد. بعداً معلوم شد ساواک دست داشته تو این کار. می دونی ساواک یعنی چی؟
- نه. همون آدمای بد که انداختنش تو آب؟
یک هو صدای آقای عبّاسی بالا می رود:
- تو چرا گوش نمی کنی؟ من دارم می گم کسی اونو ننداخت تو آب، بعد هی تو می گی...! لا اله الا اللّه! خدا لعنت شون کنه. هر چی آدم درست و حسابی بود می گرفتن و سر به نیست می کردن.
- مگه مرض داشتن آدمای خوبو می کشتن؟
- بله! کارشون بود دیگه. پول بهشون می دادن برا همین کارا.
انگار از سوال های بی ربط من حوصله اش سرمی رود. دستمالی برمی دارد و می رود شیرِ آبِ کنارِ جوی پیاده رو را باز می کند. زل می زند به آبی که از لوله می پاشد به لبه جوی. بعد یک هو سرش را تکان می دهد. دستمال را نیم خیس می کند و به دستم می دهد.
- بگیر قفسه ها رو تمیز کن. روغنِ موتورو عوض می کنم و زود برمی گردم.
کلیدهایش را از روی میز کوچک گوشه مغازه برمی دارد. می پرسم:
- کی بهشون پول می داد که آقامعلّمو خفه کنن؟
زیر لب نُچی می گوید. دوباره با خودش فکر می کند و همین طور که از در بیرون می رود، می گوید:
- بعداً برات می گم.
وقتی برمی گردد، می بیند تمام قفسه ها را کهنه کشیده ام و دارم کفِ مغازه را جارو می کنم. می رود پشت میز می نشیند. دفتر درازی را از توی کِشو برمی دارد. مشغول حساب وکتاب می شود. با ماشین حساب چیزهایی را جمع می زند و توی دفتر می نویسد. می پرسد:
- کسی نیومد؟ خبری نبود؟
- چرا. زنی اومد برا پسرش دفتر نقّاشی فیلی خرید. برچسبِ قیمتش بیست و پنج تومن بود. من هم همون قدر حساب کردم. دو تا خرید. پولش رو گذاشتم تو کشو.
- آفرین! اوّلین باره چیز می فروشی؟
- نه. قبلاً هم کلی چیز فروخته م: گوسفند، کنگر، آویشن، دواهای کوهی، بستنی مهر تو کُلمَن.
- عجب!
«عجب» را کش دار و با خنده می گوید. مشغول خواندن روزنامه می شود. وقتی رفته بود دنبال تعویضِ روغنِ موتور، کلی با خودم کلنجار رفتم که چه طور درباره مرد و دختری که دیروز مداد شمعی و گواش خریدند، سوال کنم. حالا همین که گفت «عجب»، یک هو یاد حرف های بُوْجی افتادم: «عجب! تو آدمِ قابلی هستی! هر وقت خواستی بزنی به راه، دِل دِل نکن! راه رو پا می ره، ولی چشم می ترسه. نترس. نترس و راه بیفت. همین که راه افتادی، ترست هم می ریزه». خاکروبه را می برم خالی می کنم توی سطلِ آشغالِ کنار درخت. همین که برمی گردم، می پرسم:
- راستی، اون بابا و دختری که دیروز اومدن وسایل نقّاشی خریدن، همیشه از شما چیز می خرن؟
نگاهش را از روزنامه برمی دارد. انگار توی ذهنش دنبال آن ها می گردد. برای یک لحظه دلم هُرّی می ریزد پایین. چیزی شبیه تعجّب، شبیه همان حسی که این طور موقع ها توی صورتِ پدرها می دود، تمام صورتش را پر می کند.
- نه. نمی شناختم شون. شاید تازه اومدن فسا. شاید هم مسافر بودن.
می ترسم پاپی بشود که چرا این را پرسیدم. یا مثلاً بگوید «اصلاً چه ربطی به تو داره؟». چیزی نمی گوید. حتّی اگر این طور فکری هم کرده باشد، اصلاً به روی خودش نمی آورد.
- خب، امروز چی می خوای ببری؟
فکرنکرده، با کمی خجالت می گویم:
- شعر. دلم می خواد شعر بخونم. شعرای کتاب فارسی مونو خیلی دوست دارم. هر کدومشونو چند بار خوندم.
از جایش بلند می شود و می آید به طرفِ ردیفِ کتاب های شعر. کتاب قطوری را که جلد سفید و آبی دارد، بیرون می کشد.
- فریدون مُشیریو خودم هم خیلی دوست دارم. از شاعرای جدیده. شعرای ساده و خوبی داره. شعرِ «بی تو مهتاب» رو شنیدی؟
- نه.
- از همین آقای مشیریه. شعراشو بخون. اگه مشکلی هم داشتی، بیا بپرس.
توی راه از خودم می پرسم که چرا یک هو دلم خواست شعر بخوانم. من که همیشه داستان را بیشتر دوست داشتم. به حیدرآباد که می رسم، به خانه نمی روم. می روم بلوار. روی چمن ها به یکی از درخت های نارنج تکیه می دهم. کمی بالاتر از جایی که پیرمردها هنوز عصر نشده دور هم جمع می شوند و با هم گپ می زنند.
روی جلدِ کتاب، عکسی از یک ساحل و چند مرغ دریایی است که تا پشت جلد آمده . کتاب را باز می کنم. دلم می خواهد دنبال شعری که آقای عبّاسی گفت، بگردم. اوّلین صفحه را که باز می کنم، شعر کوچکی می آید که با این کلمه ها شروع می شود:
«تنها دلیل من که خدا هست و
این جهان زیباست،
لبخندِ چشم توست...».
نمی توانم از خواندن و دوباره خواندنش دست بکشم. چقدر این کلمه ها صمیمی اند. تعجّب می کنم که چه طور می شود با کلمه های ساده ای مثل این ها چیزی به این قشنگی گفت. چیزی که با همان کلمه های معمولی ساخته شده امّا با همه حرف هایی که آدم هر روز از زبان این و آن می شنود، فرق دارد. چیزی که ناب و عجیب است و انگار از یک دنیای دیگر آمده.
نمی توانم جلوی خیالم را بگیرم که هِی دنبالِ «لبخند چشمِ» آن غریبه نرود. ده بار یا شاید هم بیشتر شعر را می خوانم. آن قدر که حفظم می شود. دوباره انگار آن اتّفاقِ عجیب، آن حسِ ناشناخته دیروز به سراغم می آید. چیزی وسط سینه ام می لرزد. نمی دانم اسمش چیست: روح؟ جان؟ دل؟ نمی دانم.
همین یک شعر کافی است که بفهمم که شعر و تنها شعر است که می تواند کمی از آن حال و هوا را بگوید. کمی از آن چیزی را که به سرِ آدم می آید، توضیح بدهد. حالا می فهمم که چرا کریم، با این که هیچ اهل درس و کتاب و این حرف ها نبود، وقتی به قول خودش عاشق مرضیه شده بود، دربه در دنبال شعر می گشت.
سه تا نوارِ ترانه خریده بود و به صابر گفته بود از روی کتاب های بابایش چند تا شعر سوزناک و قشنگ بنویسد و برایش بیاورد. بعدها یک پوستر و چند تا عکس هندی هم گیر آورده بود که جرات نمی کرد به دیوار بزندشان. آقای رحمتی گفته بود «اگه زدی، این خونه دیگه نماز نداره و قلمای پاتو می شکنم».
توی قابلمه آب جوش می ریخت و روی پاچه های شلوار و خط های پیراهن زردش می کشید که چروک هایشان باز بشود. من و مجید خیلی از این چیزها سر در نمی آوردیم. کاری هم به کارش نداشتیم. بعضی از غروب ها موتورِ آقای رحمتی را می آورد و سه نفری سوار می شدیم و می رفتیم از کوچه مرضیه با گاز رد می شدیم.
آن قدر تند می رفت که من و مجید هول برمان می داشت که الان است که بزندمان زمین. زورمان را جمع می کردیم توی انگشت هایمان و مثل کَنه می چسبیدیم به زین موتور. امّا ته دل مان از این ماجراجویی خوشمان می آمد. همین که می دیدیم کریم از دیدن مرضیه خوشحال است، ما هم خوشحال می شدیم. البتّه نمی دانم اسمش را می شود گذاشت «دیدن» یا نه؟ چون که آن قدر گاز می داد که هر چه دقت می کردیم آن «چشمای سیاه و مژه های بلند» را که همیشه می گفت، نمی دیدیم.
تا این که یک روز که از کوچه مرضیه رد می شدم، نشسته بود دمِ در و داشت مشق می نوشت. کلاس دوّم ابتدایی بود و سه تا خواهر قدونیم قد داشت. چشم ها و مژ ه هایش همان طور بودند که کریم می گفت.
حق با کریم بود. او هم نمی توانست آن چیزی را که به سرش آمده بود با کلمه های دمِ دستی معمولی، با جمله های عادی بگوید. انگار فقط شاعرها می توانستند حرف های دلِ کریم را بگویند.
***
فقط یک روزِ دیگر به اوّل مهر مانده. بابا پشم هایی را که امسال از عشایرِ «میانجنگل» خریده با کامیون به شیراز برده. از آنجا یک تلویزیون رنگی کوچک خریده و با خودش آورده. کسی هنوز توی حیدرآباد تلویزیون رنگی ندارد. باقر می رود از شهر یک آنتن مخصوص تلویزیون رنگی و چند متر سیم می خرد. همه مان ذوق زده شده ایم. ننه اسفند دود می کند. قشنگ ترین پارچه شرابه دارش را از یخدان بیرون می آورد و روی صندوقِ چای گلابی پهن می کند. تلویزیون را می گذاریم روی صندوق.
از این که دیگر می توانیم پیراهن مارادونا، لباس های داور و پرچم کمک داور را به رنگ خودشان ببینیم، خیلی خوشحالیم. باقر از دوست های شهری اش درباره وصل کردنِ آنتن تلویزیون رنگی پرس وجو کرده. مثلِ مهندسی که سال ها کارش همین بوده، سیم آنتن جدید را پشت تلویزیون می زند و به پشت بام می رود. همه مان رو به روی تلویزیون نشسته ایم. تصویر لرزان و سیاه وسفیدِ جانور عجیب وغریبی از پایین صفحه بالا می آید و غیب می شود. می ترسیم که نکند رنگی در کار نباشد و داد می زنیم: «رنگ نداره... رنگ نداره!». بالاخره تصویر صاف می شود. جنگلی سرسبز روی صفحه می آید. همه مان از خوشحالی جیغ می کشیم. بابا از این که می بیند ذوق می کنیم، پوزخند می زند و از خانه می رود بیرون.
همه منتظریم ببینیم امشب که مرادبیگ پخش می شود، چشم های خاله لیلا، اسب مرادبیگ، کلاه حسام بیگ و خیلی چیزهای دیگر واقعاً چه رنگی هستند. از همان غروب، تلویزیون را روشن می کنیم که مبادا یک وقت زودتر شروع بشود و حواسمان نباشد. بعدازظهر ننه به خانه خاله ها رفته و بهشان گفته که برای تماشای مرادبیگِ رنگی بیایند.
ساعت هفت که می شود سی نفری به خانه مان آمده اند. به شوهرخاله ها و شوهرعمّه ها می گوییم دایی، عمو یا هردو. این دایی و عمو گفتن مان هم حساب و کتابی ندارد. هر کدام مان به روش خودمان تشخیص می دهیم که چه صدای شان کنیم. اگر شبیه خانواده مادری باشند، می شوند دایی و اگر اخلاقشان یا حتّی قیافه ی شان شبیه خانواده پدری باشد، می شوند عمو. زیاد پیش می آید که شوهر یکی از خاله ها برای من دایی است و برای علی یا باقر، عمو.
ننه برای بارِ چهارم چای می آورد و زیرسیگاری ها را خالی می کند. بُوْجی جانوَلد از نو چپقش را می گیراند. بالاخره مجری لاغر ریشویی می آید روی صفحه و می گوید که «شما را به دیدنِ سریالِ روزی روزگاری دعوت می کنیم». علی با تعجّب می گوید: «اِه... پس یعنی مرادبیگ رو نمی ذاره؟». باقر می زند پسِ گردنش: «مگه خِرِفت شدی؟ روزی روزگاری همون مرادبیگه». خیالِ علی راحت می شود. دهانش تقریباً تا زیر گوش هایش به خنده مسخره ای باز می شود.
آهنگ سازونقاره شروع می شود و اسبِ سفیدِ مرادبیگ می دود روی صفحه. یک هو می بینیم که اسب، واقعاً سفیدِ تک خال بوده و یال و دمش را هم حسابی حنا بسته اند. بُوْجی جانوَلد آه می کشد: «هِی بنازمت!».
فیلم که شروع می شود، یادمان می رود که از اوّل می خواستیم به رنگ ها توجّه کنیم. از دیدن خاله لیلا و مرادبیگ و لباس ها و صحرا ها و اسب ها و حرف ها ذوق زده می شویم. لحظه ای نیست که آفرینی از دهان دایی مراد، دایی اللّه قلی و یا بُوْجی جانوَلد و دیگران بیرون نیاید: «شیرِ ننه ت حلالت.... بنازم نَفَست رو... هِی ماده شیر... هِی شیره زن...». مرادبیگ که تمام می شود، سینی چای دوباره می آید و بساطِ حرف ها و آفرین گفتن ها هم گرم می شود. همه دنیایی حرف برای گفتن دارند. کلی خاطره خنده دار سرهم می کنند و بی حساب وکتاب می خندند. بعد یک هو میان خنده هایشان بغض می کنند. پشت دستشان می زنند و سر تکان می دهند. با حسرت ماجراهای زندگی خودشان را با صحنه های فیلم قاطی می کنند و با دادوبیداد توی حرف هم می پرند. آخرِکار هم شخصیّت های فیلم را با خودشان یا با آدم هایی که دوروبرشان بوده اند، مقایسه می کنند و با دلتنگی از آن ها یاد می کنند. گاهی هم درباره آن آدم ها از هم سوال می پرسند و از جواب های هم دیگر تعجّب می کنند.
عجیب است که بُوْجی جانوَلد ساکت است. فقط گوش می کند و هی به چپقش پُک می زند. گاهی هم سرش را تکان می دهد و حرف های بقیه را تایید می کند. شاید دو ساعت بیشتر است که همه دارند حرف می زنند و او ساکت است. یک هو به حرف می آید: «آخ از اون آدما...آخ از اون روزگارا!». فقط همین را می گوید. بلند می شود و می رود.
همه با چشم هایی که برق می زنند، رفتنش را تماشا می کنند. تازگی ها به خاطر تکّه ای از یک گلوله که از جوانی توی پایش مانده، عصابه دست شده. بعد از او بقیه فامیل یکی یکی بلند می شوند. با این که خیلی از خانه های کوچه مان در ندارند و بچّه ها توی هر خانه ای دل شان خواست، می پلکند، باز هم هلاکِ این دورِهم جمع شدن ها هستیم. جمع هایی که همه مان -همه بچّه های بُوْجی جانوَلد- مثل خرماهای توی کارتن، تنگِ هم می نشینیم و به هم می چسبیم و لپ هایمان گُل می اندازند.
همان جا رو به روی تلویزیون دراز می کشم. ننه پتویی رویم می اندازد و می رود. لابد به پشم ریسی توی حیاط. تا سیگاری بکشد و با خودش لالایی های قدیمی را زمزمه کند و از کُپّه پشمی که کنار دستش می گذارد تا دمدمه های صبح دوسه پَرّه بریسد.
***
مدرسه مان از امروز شروع شد. آقای نادری همین روزِ اوّل سه چهار صفحه تمرین داد. تمرین ها را می نویسم و از خانه می زنم بیرون. دمِ غروب است. شوتی ها یکی یکی پیدای شان می شود. اغلب نیسان اند، تک وتوک هم مزدا و تویوتا. شوتی ها تند می روند، از راست سبقت می گیرند و هیچ وقت بوق نمی زنند. همیشه آن قدر تند می روند که انگار جایی آتش گرفته و دارند با سرعت وحشتناکی می روند که خاموشش کنند. یا انگار سگ هاری گذاشته دنبال شان.
زن ها چادرهای شان را به کمرشان گره می زنند و جَلد و تند از روی سپر سوار شوتی ها می شوند. همان طور که تمام صبح های تابستان، زنبیل به دست، می پریدند پشتِ ماشین های قراضه مزرعه دارهای اطراف شهر. پاییز که می آید، دیگر گوجه و بادمجان و هندوانه زیادی برای چیدن نیست. به همین خاطر، دمِ غروب با شوتی ها به بندر می روند و فردا با کارتن های سیگار یا بقچه های پُر از کفش، پاکت های چای خارجی، پارچه های نم کشیده ته لنجی و هزار خِرت وپِرت گمرکی نداده دیگر برمی گردند.
می آیم دمِ در تا رفتن شان را تماشا کنم. مادرِ توماج و خواهرهایش همیشه می روند. چندبار هم توماج را برده اند و او هم هر بار یک نصفه کارتنِ وینستون از پشت پاسگاه رد کرده و پانصدتومان گرفته.
توماج نانی را لوله کرده و گاز می زند. خاله اش آخرین نفری است که سوار می شود. پنج سالی می شود که شوهرش از حیدرآباد رفته و معلوم نیست کجا گم وگور شده. هیچ کس خبری از او ندارد. به توماج سفارش می کند که شب به بچّه هایش سر بزند و مرغ ها را توی لانه بکند.
شوتی ها راه می افتند. تند می روند. غبارِ پشتِ لاستیک های شان توی آسمان غروب گم می شود. بِلاتکلیف ایستاده ایم که کم کم سروکلّه مایلرهایی که برای کارخانه، چغندر می آورند، پیدا می شود. سرِشب می روند به طرف کارخانه که توی صف بایستند و صبحِ زود بارشان را تحویل بدهند. اوّلی تند می رود و توماج نمی تواند از پشت به آن بچسبد.
منتظر دوّمی می مانیم. نیم ساعتی می شود تا بیاید. حتّی خودمان هم درست نمی بینیم که توماج از کجای تاریکی مثل شبحی می چسبد پشت کامیون و خودش را بالا می کشد. سایه اش بالای چغندرها می لرزد. چهارپنج تا چغندر پایین می افتد. چغندرها را مثل برق از روی زمین جمع می کنیم. راننده ترمز می کند. آن قدر دور شده ایم که فحش هایش را نمی شنویم. توماج معلوم نیست از کجای تاریکی می سُرد بیرون. پوزخندی می زند، تفی می اندازد روی زمین و بزرگ ترین چغندر را مثلِ لاشه خرگوشی که شکار کرده باشد، برمی دارد و می رود.
***
حیدرآباد دیواربه دیوارِ کارخانه قند است. بیشتر شبیه روستایی است که خودش را به زور به دیوارهای پشتِ کارخانه چسبانده.
صبح ها با صدای بوقِ کارخانه از خواب می پریم. با این که چندسالی است حیدرآباد آویزانِ شهر شده و یکی از محلّه های آن به حساب می آید، هنوز هم همه مرغ و خروس نگه می دارند. خیلی ها گوسفند دارند. بعضی ها هم خر و قاطر دارند و تک وتوک هم سگ. صدای بوق اوّلِ کارخانه که بلند می شود، حیوان ها با هم شروع می کنند به سروصدا. صداهای شان اوّل مثل همهمه ای ناشناخته است. بعد یک هو با صدای بوق دوّم کارخانه قاطی می شود و آدم خیال می کند الان است که قیامت بشود.
صدای بوق دوّم می پیچد توی گوشم. ننه، تُنگ به دست، بالای سرمان داد می زند: «یکی تون بِره آش بخره، بلند بشین! خوابِ مرگتون زده؟ ها؟». تُنگ پلاستیکی سبز رنگ را از دستش می گیرم و پا به کوچه می گذارم. کارگرهایی که شیفت شب بوده اند دارند به خانه هایشان برمی گردند. بعضی ها پیاده می آیند. بعضی ها هم دوچرخه دارند. مثلِ نگهدار که بعد از بیست سال دوچرخه سوارشدن هنوز طوری کج وکوله می رود که آدم خداخدا می کند زودتر بیاید رد بشود و یک وقت نزند همه چیز را خورد و خاکشیر کند. از همان بالای حیدرآباد برای همه دست تکان می دهد و تندتند رکاب می زند. همه از جلوی دوچرخه اش فرار می کنند.
توی کاسه های رویی کوچک، آش مان را می خوریم. لباس های مان را می پوشیم و می زنیم بیرون. همه مان با هم می رویم. دسته دسته سر کوچه ها جمع می شویم و بعد با هم راه می افتیم به طرف مدرسه. کسی تنها نمی رود. حتی اگر روزهای دعوا با بچّه های زیرِ دیوار کارخانه نباشد.
هیچ کدام مان کیف نداریم. حتّی آن هایی که پولِ خریدن این طور چیزها را دارند، کیف را برای مدرسه راهنمایی چیز ناجوری می دانند. بچّه های ابتدایی خیلی دل شان می خواهد زود بیایند راهنمایی تا دیگر مثل بچّه مدرسه ای های زاقارت کیف دست شان نباشد و خودکاری هم اگر داشتند بگذارند توی جیب شان. شلوارهای مان اکثراً کوتاه شده شلوارهای برادر و خواهرهای بزرگ ترمان است و کفش های مان همان گیوه های تابستان یا کفش های کهنه بزرگ ترهاست. درعوض، اکثرمان پیراهن های زرد، نارنجی و بنفشی پوشیده ایم که این روزهای اوّل مهر توی شهر مُد شده. پیراهن هایی که از پارچه های نرمی دوخته شده اند و روی بازوی شان پلاکِ طلایی بیضی شکلی چسبیده که روی آن به خارجی چیزهایی نوشته.
ناظمِ مدرسه، آقای شریفی مثل خیلی از روزها به چارچوبِ درِ مدرسه تکیه داده. از دور که می بینیمش، خودمان را جمع وجور می کنیم و دست از لودگی برمی داریم. بی اختیار روی سرمان دست می کشیم و دورِ دهان مان را پاک می کنیم. موهای مان کوتاه است ولی ناخن های مان را خدا می داند از کی نگرفته ایم. رسیده ونرسیده سلام می کنیم و سرمان را پایین می اندازیم. جواب سلام مان را نمی دهد و با نوک شلنگی که همیشه خدا توی دستش دارد اشاره می کند که بایستیم.
به صابر که بابایش معلّم است و بچّه ها اسمش را گذاشته اند «بهداشتی»، اشاره می کند که می تواند برود. درست از همان روزی که خالد دستش را گاز گرفت و او با گریه گفت که باید برود آمپول بزند تا کزاز نگیرد، بدون این که کسی چیزی بگوید، خودبه خود اسمش شد «بهداشتی». صابر جرات نمی کند از جلوی آقای شریفی رد بشود. آقای شریفی این بار با تَشر به او می گوید که می تواند برود. صابر هم یقه ژاکت خاکستری اش را که تابستان و زمستان می پوشد، صاف می کند، خنده زشتی تحویل ما می دهد و وارد مدرسه می شود. خنده آدمی که انگار بهترین جایزه بانک ملّی فسا را برنده شده. صدبار خواسته ام از او بپرسم که او چه طور ژاکتش را همیشه این قدر تروتمیز نگه می دارد.
آقای شریفی دوباره سراندرپای مان را ورانداز می کند. سرش را تکان می دهد و دستش می رود توی جیب شلوارِ کِرِمی رنگِ گشادش. انبردستِ دسته قرمز کثیفی بیرون می آید. هول برمان می دارد که امروز می خواهد چه به سرمان بیاورد. گوش توماج را می گیرد و می کشد طرف خودش: «پیرهنِ درجه دار می خری، ها؟ به جای این قِرطی بازیا به فکرِ بابای بدبختت باش که...». توماج تقلّا می کند که گوشش را از میان انگشت های گوشتی و کُلفت آقای شریفی خلاص کند. انگشت های آقای شریفی مثل گیره کارگاهِ حرفه وفن مدرسه، گوشش را محکم گرفته اند. توماج، ناامید به انبردست نگاه می کند. انبردست مثل تمساحی که می خواهد گردن گاومیشی را بگیرد، سُر می خورد روی بازویش. پلاک با صدای سرِ نوشابه ای که روی زمین می افتد، پرت می شود جلوی پایش. جای پَرچ های کنده شده ی پلاک، دو پارگیِ ناجور به جا می ماند.
انگار که دستش را سوراخ کرده باشند هی به بازویش دست می کشد و لب هایش را می گزد. خم می شود تا پلاک را از روی زمین بردارد که آقای شریفی نهیب می زند: «هوی گراز!». اشک در چشم های توماج حلقه می زند. پیراهنش دیگر اصلاً شبیه لباس های خارجی نیست. راه می افتد به طرف بچّه هایی که تهِ حیاطِ مدرسه جمع شده اند. دلم برایش می سوزد. هر وقت که گیر می افتد با آن لُپ های سرمازده و لب هایی که از خشکی تَرَک خورده اند، شبیه دخترهای برنامه کودک می شود. همان هایی که خارجی اند و لپ های قرمزِ قشنگی دارند.
نوبت من که می شود آقای شریفی می گوید: «خدا از روی زمین برت داره. خجالت نمی کشی؟» و بعد رو به بقیه می گوید: «دفعه دیگه با همین انبردست...». حرفش را تمام نمی کند. زیر لب چیزی شبیه «لا اله الا اللّه» می گوید. فکرِ این که بخواهند یک روز توی مدرسه به صف مان کنند، شلوارهای مان را بکشند پایین و با انبردست آن کار را به سرمان بیاورند، به خنده ام می اندازد. پُکّی می زنم زیر خنده. بقیه هم زیرجُلکی می خندند. آقای شریفی از کوره در می رود و با انبردست به شانه ام می کوبد. درد می دود توی کمرم و برق از چشم هایم می پرد. خودم را می زنم به پوست کلفتی. دوباره می خندم. دهان انبردست که پلاک روی بازویم را گاز می گیرد، انگشت هایم بی اختیار می چسبند روی زیپِ شلوارم.
بچّه ها از آن طرفِ حیاط، مراسم کَندن پلاک ها را تماشا می کنند و می خندند. پلاک هر کدام مان که کنده می شود یک هوی بلند می کشند و کف می زنند. قاطی آن ها که می شویم می بینیم که آقای شریفی پلاکِ تمام پلاک دارها را با انبردست درآورده. بیشتر آن هایی که قبل از ما پلاک شان کنده شده ، روی بازوهای شان بدجوری جر خورده. خیلی خیلی بدتر از روی بازوهای ما. انگار خرسی چنگ انداخته باشد به بازوی شان. یا گرازی دندان های بدقواره اش را فرو کرده باشد توی دست شان. لابد آقای شریفی اوّلِ کار، انبردستِ خوبی نداشته یا هنوز خوب وارد نبوده پَرچ ها را درست دربیاورد.
***
علی کاردی برداشته و دارد لای شاخ وبرگ درخت ها می گردد تا هر لیموشیرینی را که کمی زرد شده، بچیند و بخورد. دو سال از من کوچک تر است. تازه آبی زیر پوستش دویده و دارد چاق وچلّه می شود. ننه صدایش می زند و علی مثل همیشه دیر جواب می دهد. خیلی دیر. بعضی وقت ها هم که اصلاً یادش می رود جواب بدهد. ننه صدایش را بالا می برد: «هوی علی ! قدِ یه ملخ بودی که بزرگت کردم. بیا برو سبزی بگیر». خواهر، برادرهای بزرگ ترمان هم گاهی ملخ بودنش را با کلی توضیح و خاطره تایید می کنند.
آدمِ حوصله داری است. البتّه نمی دانم اسمش را می شود حوصله گذاشت یا اصلاً این چیز دیگری است که او دارد. مثلاً گاهی قرار است برود سبزی بگیرد و بیاورد برای شام. توی راه صدای سازونقاره عروسی می شنود و مثل گوسفندی که هر کارش کنی آخر به طرف آخور می دود، خودش را به عروسی خانه می رساند. یا وسطِ راه، برای تماشای بساطِ معرکه گیری آن قدر می ایستد که ماستِ مغازه نوراللّه تمام می شود و دست ِخالی به خانه برمی گردد. گاهی هم توی راه، یکی مثل خودش را پیدا می کند و آن قدر با هم حرف می زنند که اصل قضیه یادش می رود. این وقت هاست که من باید ردّش را بگیرم و بروم با پس گردنی یادش بیاورم که مثلاً پیش از ظهر قرار بوده برود سیب زمینی بخرد. توی خانه هم تقریباً همین طور است. داریم کولر را روغن کاری می کنیم و می گوییم که برود پایین پیچ گوشتی بیاورد. می رود. ولی وسط هال می بیند که تلویزیون دارد مسابقه موتوری ها را پخش می کند. می ایستد به تماشا و بعد بی خیال می نشیند جلوی تلویزیون. ما از آن بالا هِی صدا می زنیم امّا خبری از علی نیست. بابا می گوید: «ننه ت راست می گه. هرکی از علی حامله بشه، دوسه سال طول می کشه تا بزاد!».
با همه این حرف ها، تقریباً تمام کارهای خانه را علی انجام می دهد. به قول همه، بچّه فرمان بَر و عاقل وسنگینِ خانه ماست. راست می گویند. حرف شنو و صبور و دل نازک است. البتّه گاهی هم ادا درمی آورد و بی خود و بی جهت برای من بساطِ توپ و تَشر یا کتک درست می کند. همه بیشتر از من دوستش دارند. نه اینکه ته تغاری است و از این مسخره بازی ها. نه. کلاً نسبت به من آدم تر است. نه کاری به کار کسی دارد، نه کسی را اذیّت می کند و نه دنبال شَر می گردد. سرش اغلب گرمِ کارهای خودش است. برعکسِ من که به همه چیز کار دارم و از هیچ چیز هم راضی نیستم.
بعضی وقت ها، همین که ننه جمله «قد یه ملخ بودی» را می گوید، بسته به این که سرحال باشد یا نه، لبخندی می زند یا آهی می کشد. اگر لبخند زد، از او می خواهیم که ماجرای به دنیا آمدن علی را برای مان تعریف کند. خیلی وقت ها می گوید: «حوصله ندارم. چند بار براتون بگم. مگه مغزِ خر خوردین؟! همین پریروزا براتون گفتم». می خندیم و می دانیم که خودش هم خیلی دلش می خواهد دوباره برای مان تعریف کند. همیشه اوّل، ماجرای بدقِلقی علی توی شکمش و با پا آمدنش را می گوید. لاغری و زاقارت بودنش را با کلمه هایی تعریف می کند که با شنیدن شان از خنده ریسه می رویم. خیلی وقت ها حرفِ قابله را تکرار می کند که گفته بوده: «اگه این بچّه زنده موند و بزرگ شد، جای طوبی تو بهشتِ خداست». همیشه این را که می گوید به علی نگاه می کنم و خوشحال می شوم که زنده مانده و بزرگ شده. هم به خاطر این که ننه به بهشت برود و هم به خاطر این که مثل همیشه هر وقت پول یا خوراکی گیرش آمد با من نصف کند.
ماجرای علی که تمام می شود، نوبت به قصه به دنیا آمدن من می رسد و بعد به ترتیب داستان به دنیاآمدنِ یازده خواهر و برادر دیگرمان. وقتی ننه به داستان دو دختری می رسد که خیلی «قشنگ و قابِل» بوده اند و در آن «سالِ سیاه» با اکثر بچه های ایل مریض شده و مرده اند، چشم هایش پُر از اشک می شوند. کلمه هایش به طور عجیبی آهنگ پیدا می کنند و حرف هایش مثل نوحه خوانی می شوند.
از بین این ماجراها، قصه به دنیاآمدن ایاز و عبّاس را از همه بیشتر دوست داریم. اوّلی را به خاطر این که در یک شب تاریک و طوفانی بوده و ننه هم که تازه عروسِ سیزده ساله ای بوده، بچّه را به تنهایی به دنیا می آورد. بابا، دنبالِ چندتا میشِ گم شده رفته بوده و وقتی به سیاه چادرِ دورافتاده ی شان برمی گردد، صدای بچّه را می شنود و چندتا تیر هوا می کند که دیوِ آل نتواند جگر ننه را بخورد.
داستانِ به دنیاآمدنِ عبّاس را هم خیلی دوست داریم. موقعِ کوچ ایل بوده و ننه سوارِ بر خر، شکمش درد می گیرد. پیاده اش می کنند. عبّاس به دنیا می آید. خودِ ننه هم ماجرای به دنیاآمدنِ عبّاس را خیلی دوست دارد. به همین خاطر، چندتا از داستان های بچگی هایش را هم تعریف می کند. مثلاً ماجرای آن شب زمستانی که عبّاس تب ناجوری می کند و ازحال می رود. ننه هرچه دوا و درمان می کند، فایده ندارد. بچّه را در جاجیمی می پیچد و نیمه شب، تنهای تنها راه می افتد. بابا پیش چندتا بچّه قدونیم قد دیگر می ماند. ننه تمام مسیر را می دود. گریه می کند و می دود. از هیچ چیز نمی ترسد جز این که بلایی سر عبّاسش بیاید. گریه می کند و «ابوالفضل العباس» را قسم می دهد: «دخیل ابالفضل، دخیل علمدار...!». دوسه بار به زمین می افتد. دستش را سپرِ عبّاس می کند. ابرهای سیاه، جلوی ماه را گرفته اند. نمی داند مسیر را درست آمده یا نه. نوری تهِ آسمان می بیند. به دلش می افتد که روستا از همان طرف است. خاری از کناره کفشِ لاستیکی به پایش رفته. حتّی برای بیرون آوردن خار نمی ایستد. صدای پارس سگ ها نزدیک تر می شود. راه را درست آمده. پاسگاهِ روستا ماشین دارد. آن ها حتماً بچه اش را به درمانگاه می رسانند. آسمان می غرّد. رعد و برق، چپ و راست آسمان را آتش می زند. گوشه آسمان پاره می شود و باران مثل رودخانه ای که از آسمان سرازیر شده، روی زمین می ریزد. امیدِ ننه ناامید می شود، وقتی می بیند که ماشین پاسگاه را برده اند شهر، برای عروسی دخترِ سرهنگ.
نفس های بچّه ضعیف وضعیف تر می شود. تنش امّا هنوز گرم است. پاهای ننه سست می شود. تا اوّلین روستایی که درمانگاه دارد، کلی راه است. چه خاکی به سرش بریزد؟
خرّم، معلّمِ دِه سراسیمه از چادرش بیرون می آید. دوچرخه ای دارد. از آن انگلیسی های قدیمی. بچّه را روی سینه ننه می بندد و او را جلوی دوچرخه می نشاند. تندتند رکاب می زند. بعضی جاهای راه را آب برده. خّرم پیاده می شود و دوچرخه را از بریدگی های آب راه ها رد می کند. صدای نفسِ بچّه نمی آید. ننه ضجّه می زند. خرّم میان بُر می رود. با تمام توان میان بوته های گَوَن و جوخار رکاب می زند. پاهایشان را خارها می گزند و می دَرند. آن قدر که وقتی به درمانگاه می رسند، بهیارِ سپاهِ بهداشت با دیدن ردِّ خونی که از کفش های پلاستیکی به جا می ماند، فکر می کند پاهای زن را جانوری زخمی کرده و برای این به درمانگاه آمده اند.
عبّاس می ماند. ننه همیشه می گوید: «خوب شد که عبّاسم ماند». راست می گوید. حتّی من و علی که گاهی کتک های درست وحسابی از او می خوریم، ته دل مان دوستش داریم. این را به ننه می گوییم. لبخند می زند و پلک هایش را یکی دودقیقه ای روی هم می گذارد. وقتی چشم هایش را باز می کند، مژه هایش تر شده اند.
داستان های ننه را خیلی بیشتر از برنامه های تلویزیون دوست داریم. البتّه فقط ننه نیست که خوب بلد است از این قصه ها برای مان بگوید. بابا هم خوب تعریف می کند. ولی بیشتر دوست دارد جاهایی که از «شاهنامه» یا «شاه نعمت اللّه» یا «بیژن و منیژه» را از حفظ دارد برای مان بخواند. ما امّا بیشتر دوست داریم مثل بُوْجی جانوَلد از ماجراهای تفنگ چی ها و یاغی ها برایمان بگوید. از آدم هایی که توی ایل خودمان بوده اند. از بابای خودش که ردّ دزدها را روی تخته سنگ ها هم پیدا می کرده و چشمه ای توی کوه ها و دشت ها نبوده که از آن آب نخورده باشد.
***
برای بار سوّم شعرهای کتاب را می خوانم. پشت همه این کلمه ها، لبخندِ دخترِ روسری آبی را می بینم. لبخندی که انگار تَروتازه ترین لبخند جهان است. این چند روز هرجا بوده ام و هرکاری کرده ام، آن چشم ها را با خودم به این طرف و آن طرف برده ام. چشم هایی که انگار بچّه بازیگوشی ته آن ها می خندد. هر چه بیشتر شعر می خوانم، حس می کنم بیشتر در آن نگاهِ عجیب و غریب گیر افتاده ام، در آن لبخندِ پر رمز و راز زندانی شده ام.

نظرات کاربران درباره کتاب پاییز پرستوی سفید