فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی

کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی

نسخه الکترونیک کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۲۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی

طی دو دهه اخیر، جامعه‌شناسی فرهنگی به سرعت از یک شاخه فرعی و نسبتاً جزئی در رشته جامعه‌شناسی به یک رویکرد ریشه­دار و شناخته شده در سطح بین­المللی توسعه یافته است. پیشران این توسعه پرشتاب دغدغه­ای فزاینده میان نظریه­پردازان و پژوهشگران درباره فرهنگ به عنوان کانون تمرکزی برای فهم فرایندها و نظام­هایی از روابط بوده است که از طریق آن جوامع سازمان‌دهی می‌شوند. این رویکرد فرهنگی الگوهای جامعه‌شناختی پیشین را که تمایل دارند فرهنگ را صرفاً محصول تجارب ساختاری طبقه، جنسیت، نژاد و از این دست لحاظ کنند، به­واسطه بازنمایی خود فرهنگ به عنوان فاکتوری در خلق و بازنمایی زندگی اجتماعی، به چالش می­کشد. به عنوان بخش مهمی از این رسالت، جامعه‌شناسی فرهنگی همچنین فرهنگ را نه فقط به عنوان بازنمایی تعاریف و ادراکات نخبه­گرایانه از فرهنگ ـ هنر، ادبیات، موسیقی کلاسیک، و از این دست ـ بلکه بیشتر دربردارنده طیف گسترده­ای از رویه­های اجتماعی روزمره و توافقات، از چشم­اندازی پیش­پاافتاده دوباره طرح می‌کند. تأثیر سریع جامعه‌شناسی فرهنگی را می‌توان به­واسطه پیشرفت قابل توجه در راه­اندازی مجموعه­ای از کانون­های پژوهش جامعه‌شناسی فرهنگی ارزیابی نمود. به عنوان مثال، این را می‌توان در تأسیس مرکز جامعه‌شناسی فرهنگی دانشگاه ییل و انتشار مجله بریتانیایی جامعه‌شناسی فرهنگی مشاهده کرد. این فصل مجموعه­ای از تعاریف کلیدی جامعه‌شناسی فرهنگی به همراه توضیحات و ارزیابی­هایی انتقادی از اصول مفهومی کانونی که زیربنای رویکرد جامعه‌شناسی فرهنگی هستند را فراهم آورده است. نقطه عزیمت فصل طرح رابطه جامعه‌شناسی فرهنگی با فرهنگ به عنوان فرایندی پویاست که در روابط فیمابین ساختار و کارگزار شناسایی می­شود، سپس در ادامه به بررسی اهمیت جامعه‌شناسی فرهنگی به عنوان ابزاری که با استفاده از آن هم ارزیابی انتقادی از الگوهای جامعه‌شناختی ریشه­دار و هم ترسیم فهمی جدید با لحاظ کردن نقش فرهنگ در تولید و بازتولید روابط اجتماعی میسر است، پرداخته خواهد شد. کلید این بحث ارائه جامعه‌شناسی فرهنگی به عنوان رویکردی خواهد بود که نمایان­گر ویژگی­هایی است که به لحاظ شخصیتی آن‌را از مطالعات فرهنگی متمایز می­سازد. بنابراین استدلال خواهد شد که اگرچه مطالعات فرهنگی به شکلی مشابه تصویری از فرهنگ به عنوان محصول گفتمان­های «معمول» و رویه­های زندگی روزمره را در نظر دارد، تمایل مطالعات فرهنگی به موضوعات قدرت و تعارض که بر مفروض انگاشتن دسته­بندی­های طبقه، نژاد، جنسیت و از این دست استوار است، این رویکرد را بسیار به گونه­های سنتی نظریه و رویه جامعه­شناسی نزدیک کرده است.

ادامه...

بخشی از کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول. نظریه و روش

 ۱. شروع به نوشتن یک تاریخ برای امروز : فرهنگ و جامعه شناسی

دیوید چِی­نی[۱۵]
«مسئله» فرهنگ
در نیمه دوم قرن بیستم، مطالعه فرهنگ یک نوآوری عمده در سرفصل دروس جامعه شناسی در دانشگاه­ها بود. این تم جدید تنها به رشته جامعه­شناسی منحصر نبود بلکه در تعدادی از حوزه­های مطالعات انسانی از جمله فلسفه، تاریخ هنر و ادبیات انگلیسی و برخی دیگر نیز مورد کاوش قرار گرفته و بازبینی­های اساسی را سبب­ساز شده بود. این عنوان حوزه متمایز خود از مطالعات فرهنگی را نیز بارور کرده بود (Chaney, ۱۹۹۴). (۱) این ایده که تمامی این [تحولات] یک نوآوری­ بوده است ممکن است مهمل به­نظر آید، چرا که فرهنگ حداقل برای یک قرن در کانون توجه علوم انسانی و به­ویژه انسان­شناسی قرار داشته است. بنابراین نیازمندیم که چگونگی و چرایی بازنویسی سرفصل­های جامعه­شناسی به­واسطه عطف توجه به فرهنگ را مورد بررسی قرار دهیم. من معتقدم در عطف توجه به فرهنگ، جامعه­شناسان برنامه جامعه شناختی بنیادینی در شناخت و توصیف مدرنیته را مورد بازبینی قرار داده و توسعه داده­اند. اکنون می­توان مشاهده کرد که این باز­بینی­ها به شروع نگارش تاریخی برای امروز انجامیده است.
یک ایده اولیه می­تواند آن باشد که وجه ممیزه خاص رویکرد­های جدید در توجه آن ها به فرهنگ جوامع پساصنعتی معاصر نهفته است. با این حال، این دلیل به خودی خود، ناکافی است. به شکلی گسترده­تر، ما نیازمندیم که بررسی کنیم چطور فرهنگ در مدرنیته متاخر، روابط اجتماعی میان آنانی که فرهنگ را می­سازند/ یا بر آن حاشیه می زنند و آنانی که مصرف­کننده فرهنگ هستند را تغییر داده است و اینکه آیا تمایز سنتی میان فرهنگ «بالا»[۱۶] و «پایین»[۱۷] دگرگون شده است.
در این فصل، اینجانب در پی کاویدن این مسئله هستم که چطور و چرا، پس از یک قرن کار جامعه­شناختی، فرهنگ به عنوان یک مبحث در بریتانیا «کشف شد»[۱۸]. من از این بخش خاص در تاریخ فرهنگی استفاده خواهم کرد تا مباحث عام­تری از جنس پرسش­های جهانی جامعه­شناختی که می­بایست در مطالعه فرهنگ طرح شوند را آغاز کنم. این پرسش­ها عبارتند از:
چه چیزی فرهنگ را به یک مسئله[۱۹] بدل کرده است؟
و توسط چه کسی و چطور در حال کشف و فهمیده شدن است؟
پاسخ این پرسش­ها به ما کمک خواهد کرد تا دلایل اینکه چرا و به چه شیوه­هایی جامعه­شناسی فرهنگی به کانون سرفصل­های درسی جامعه­شناسی در آغاز قرن بیست و یکم بدل شده است را بفهمیم. در واقع، این به معنی مورد توجه قرار دادن روند چگونگی انطباق کار جامعه­شناختی با تغییرات فرهنگی در مدرنیته متاخر است. این ها و آنچه در این مجموعه برای پرداختن به آن در نظر گرفته شده­اند، به وضوح مسائلی کلیدی هستند. در این فصل، درباره اینکه چطور فرهنگ به مسئله­ای مشخص ـ نه فقط در قالب مطالعات دانشگاهی بلکه در سطح سیاست­ کلان در تغییر اجتماعی و فرهنگی، همین طور در قالب روابط مابین گفتمان­های ناهمگون در مطالعات فرهنگی و گفتمان های کلان در جامعه­شناسی آکادمیک ـ در بریتانیا در خلال دهه­های پنجاه و شصت [میلادی] بدل شد، مطالبی خواهم گفت.
به عنوان یک نکته مقدماتی، درک این مطلب مهم است که از جنبه­های مشخصی، فرهنگ «توده­ها»[۲۰] از نگاه اعضای مهم جمع روشنفکران و رهبران فکری از زمانی که یک فرهنگ عامه شهری جدید پا به عرصه ظهور گذاشت یک مسئله به حساب می­آمده است. تنها با بازگشت به نیمه اول قرن بیستم است که مشاهده می­کنیم فرهنگ، اغلب به عنوان عنصری از مجموعه­ای گسترده­تر از دغدغه­ها نسبت به دانش ایدئولوژیک و شیوه­هایی که به­واسطه آن عقلانیت در دوره­ای از عوام­فریبی توده، به­ویژه در دوره نازیسم، می­توانسته مورد دفاع قرار گرفته و تداوم یابد، در نظر گرفته شده است.
عنصری کانونی در این هراس­ نسبت به ایدئولوژی­های توده­ای این ایده بوده است که گونه­های نوین سرگرمی­ و اطلاعات توده­ای (اصولاً فیلم و رادیو در آن­زمان) به سادگی می­تواند گونه­های سنتی نظم سیاسی و اخلاقی را واژگون سازد. به عنوان مثال در ایالات متحده آمریکا، چنین دغدغه­ای موضوع پژوهشی قرار گرفت که به مطالعات صندوق پین[۲۱] درباره تاثیرات حضور سینمای توده­ای، به­ویژه بر روی جوانان شناخته می­شود. همچنین در بریتانیا، نمونه­ای اثرگذار از این دغدغه­، کتابی با موضوع خطرات ادبیات عامه­پسند بوده است که توسط روشنفکری از کمبریج، کیو دی لیویز[۲۲]، نگاشته شده است (۱۹۳۲; see also Eliot ۱۹۴۸).
این مثال­ها برخی از شیوه­هایی که از طریق آن مجموعه­ای از هراس­ها­ حول مقوله «فرهنگ» اظهار شده است را در این زمان نشان می­دهد. بلافاصله پس از جنگ جهانی اول، در سطح گسترده­ای این احساس به­وجود آمد که جامعه­ای نوین در حال سربرآوردن است و یا اینکه می­بایست ساخته شود. در این روند، این نگرانی وجود داشت که بخش عمده­ای از آنچه درباره­اش به عنوان فرهنگی مشترک میان طبقه حاکم و طبقات پایین­تر رویا­پردازی شده بود، در حال تضعیف شدن باشد. پس بنابراین می توان گفت، فرهنگ به عنوان یک مسئله دیده می­شد، چرا که به­واسطه حضور توده و ذائقه­های توده­ای مورد تهدید قرار می­گرفت. این هراس از پیامدهای تغییر فرهنگی در نیمه دوم قرن بیستم تداوم یافت، اگرچه بخش عمده­ای از کارها در حوزه مطالعات فرهنگی در این دوره در تجلیل از تجربیات مردمی و گونه­های فرهنگی بوده است. فرض گرفتن اینکه هراس به شکلی لغزان با تجلیل جایگزین شده است را می­توان بیشتر به شیوه­ای نسبت داد که طی آن «مسئله» فرهنگ به شکلی ارگانیک هم با گفتمان­های آکادمیک و هم با گفتمان­های جامعه کلان انطباق یافته است.
تا حدودی، این بدان علت بود که حتی آنانی­که بیشترین هراس را از مدرنیته داشتند دریافته بودند که فرهنگ جوامع پیشاصنعتی سنتی برای مدتی طولانی است که در حال اضمحلال و ناپدید شدن است. به عنوان واکنشی اغلب ملی­گرایانه، جنبشی در کشورهای مختلف برای گردآوری و ثبت موسیقی­ها و آداب و سنن بومی[۲۳] متعلق به جهان در حال اضمحلال شکل گرفته بود (Storey, ۲۰۰۳). این احساس در معرض تهدید بودن فرهنگ ملی متمایز به­واسطه اشکال اولیه­ای از یک فرهنگ توده­ای جهانی از قبیل صنعت فیلم­سازی هالیوود در نیمه اول قرن بیستم تشدید شد. دغدغه «متمدن ساختن» توده­های شهری جدید در جامعه طبقاتی صنعتی، موضوعی تکراری در گفتمان عامه حداقل از زمان اولین جشنواره عمومی ملی ـ نمایشگاه بزرگ ۱۸۵۱م.[۲۴] ـ بوده است. با این حال، اشکال جدید و اهمیت متمایز ناشی از قدرت و سرزندگی فرهنگ عامه که تا حدود زیادی اطراف اشکال سرگرمی­های توده­ای ـ رادیو، سینما و ادبیات عامه و از این دست ـ متمرکز بود، از ابتدای قرن بیستم به این طرف بود که گسترش پیدا کرد. در بریتانیا، احساس نیاز به ارتقاء سطح فرهنگ توده­ها به عنوان نقش کلیدی نهاد رادیو تلویزیون عمومی دیده شد. این ترتیباتی نهادی بود که به واسطه آن امکان دستاوردهای اقتصادی قربانی اهداف ایدئولوژیک می­گشت (Briggs ۱۹۷۰; Scannell ۱۹۹۱).
مجموعه نیروهای سیاسی که بنیان و هژمونی بنگاه سخن­پراکنی بریتانیا (بی بی سی) را در سراسر این دوره حفظ کرده­اند پیچیده­تر از آن است که در اینجا به شکل مناسبی خلاصه شود. با این حال، آن جنبه­ای محوری از معنای خدمات عمومی بود که یک فرهنگ «در حال ترقی» می­بایست در دسترس ـ و در واقع برای ـ مخاطب ملی ساخته شود. قشر­بندی رادیو به بخش­های مخاطب و اخیراً معرفی تلویزیون­ تجاری مبتنی بر تولیدکنندگان محلی اقتدار نخبگان فرهنگی برای شکل دادن به یک سلسله مراتب ذائقه­ها را اصلاح کرد اما به طور جدی با چالش مواجه نکرد (McDonnell, ۱۹۹۱) و به قدرت نهادی بی بی سی می­بایست نفوذ شورای هنر، تاسیس شده بلافاصله پس از جنگ برای گسترش فرهنگ خارج از دژ نخبگان را افزود. در این مجموعه، نقش روشنفکران ـ نه فقط آنهایی که مستقیماً برای بی بی سی کار می­کردند بلکه آنانی­که در دانشگاه­ها و برای صفحات روزنامه­ها و مجلات مشغول بودند ـ اهمیتی کلیدی داشت: نخست، به عنوان شکل­دهندگان به اینکه چگونه فرهنگ ملی در درون خود فهم می شود؛ و دوم به عنوان سازندگان اینکه چطور فرهنگ به شکل کمابیش موثری در دسترس مخاطبان توده­ای ساخته شود. نتیجه می­گیریم که به عنوان یک گام اولیه، فهم ما از «کشف» یک مسئله از فرهنگ می­بایست با قدرت و شخصیت طبقه روشنفکران آغاز شود. یعنی فهمی از تغییرات در معنا و اشکال فرهنگ در دوره معاصر می­بایست بر تغییرات در منزلت، اقتدار، اشتغال و هژمونی نهادی این طبقه روشنفکر استوار شود.
در این میان تعدادی از عوامل مرتبط را می­توان به طور خلاصه مورد اشاره قرار داد. برخی نشانه­ها از نگرش شاخص نخبگان توسط آموزش­های آنانی فراهم شده است که روشنفکری پرنفوذ فرهنگ بریتانیایی را بنیاد نهاده­اند. با نگاهی به گذشته از منظر ممتاز امروزی، ممکن است از اهمیت دپارتمان­های زبان انگلیسی شگفت­زده شویم. حتی در حال حاضر آموزش خواندن متون انگلیسی اساس فرصت­های شغلی برای بسیاری از مفسرین، منتقدین، تولیدکنندگان و کارگردانان فرهنگی محسوب می شود. این بالاخص مرتبط بوده است به بحثی درباره سیاست­ها حول هم تهیه فرهنگ و هم انواع فرهنگ که متاثر از آموزش­های اف.آر. لیویز[۲۵] و مکتبش اهمیت یافته است. لیویز به این درک رسیده بود که دغدغه­مند خیانت استانداردهای فرهنگی در زندگی اجتماعی باشد و بر مرکزیت کیفیت و شیوه­هایی که از طریق آن ادبیات خوب می­تواند صادقانه انعکاس­دهنده تجربه تخیلی باشد، تاکید می­کرد. اگرچه تاکید لیویزی بر اهمیت و قدرت بزرگ ترین متون، بیشتر به سمت نقد تاکیدات پوپولیستی­تر و بلنددامنه­تر در مطالعات فرهنگی کشیده شد، اما مهم است که دو کتاب که در اواخر دهه ۱۹۵۰م. منتشر شد، و متعاقباً دیده شد که در تغییر مسیر دغدغه­ها حول تهیه فرهنگ نقش مهمی داشته­اند (Hoggart ۱۹۵۷; Williams ۱۹۵۸)، هر دو قویاً در چشم­اندازهای لیویزی نگاشته شده­اند. همچنین این نکته مهم است که هر دو نویسنده از یک پس­زمینه طبقه کارگری خودآگاهانه نوشته­اند و خود را به عنوان حاشیه­ای بر مراکز نهادینه شده قدرت فرهنگی در بریتانیا دیده­اند.
در این بخش گشایش فصل، یک تم دوبخشی ارائه می­شود که در سرتاسر متن تکرار و تشدید می­شوند: (۱) این ایده که «کشف» فرهنگ ریشه در ترس­هایی از تبعات چرخش­ به سمت یک فرهنگ توده­­ای دارد؛ و (۲) اهمیت روابط نخبگان فرهنگی با مخاطبان توده­ای. تاثیرات لیویزی بر سیاست­های فرهنگی و دوره­های مناظره فرهنگی، به­ویژه در رابطه با تعهدی مستمر به دفاع از «کیفیت» پراهمیت باقی ماند (Thompson, ۱۹۶۴). به هر حال، در دهه ۱۹۶۰م. این واقعیت تحقق یافت که ارزش­های «فرهنگ بالا» دیگر غیرقابل دفاع و بی­تناسب با فرهنگ فزاینده بازاری شده و مصرف محور احساس شد. تضاد جالبی در اینجا هست؛ به عنوان مثال، در اینکه چطور هنرمندان هنرهای زیبا در اواخر دهه ۱۹۵۰م. و دهه ۱۹۶۰م. به شکل فزاینده­ای از کنوانسیون­های نسبتاً یکنواخت هنرهای زیبای انگلیسی رویگردان شده و برای اولین بار به جست وجو برای پیکرنگاری فرهنگ تبلیغاتی و مردمی عمدتاً در قالب جنبشی که به عنوان هنر پاپ شناخته می­شود پرداختند.
این موضوع که شروع انفجاری در انرژی خلاقه در زمینه­هایی نظیر تبلیغات، مد و رسانه­های جمعی رخ داد نتوانست توجه حتی جدی­ترین محققین ادبی را به خود جلب نکند. از اواخر دهه ۱۹۵۰م. به بعد، آنچه جورج مِلی[۲۶] (۱۹۷۰م.) بعدها به عنوان «شورش به سوی سبک» نامید ـ بالاخص در میان جوانان ـ بروز کرد که بیش از همه مشمول پیشگامی صداها و جنبش­های نوینی بود که با یک موسیقی پاپ جوان­پسند و توده­ای در پیوند بودند (Frith, ۱۹۹۲). آن چشم­انداز فرهنگی را دستخوش تغییر کرد. چرخش در سلسله مراتب و دستور کار فرهنگی با فرو ریختن فوق­العاده انرژی خلاقانه در درون ساخت تلویزیون­ مردمی هم در بی­بی­سی و هم در کمپانی­های تجاری نیز همراه شد. برای اولین بار در دوره حیات مدرن، برای «درخشان­ترین و بهترین» نخبگان فرهنگی کار کردن در رسانه­های جمعی به امری متداول بدل شد. این یعنی در نیمه دوم قرن بیستم، تلویزیون­های توده­ای، خلاقانه­ترین و ارزش­آفرین­ترین حوزه در تولید فرهنگی هم برای روشنفکران نوآور و هم برای مخاطبان توده­ای بوده­اند (Corner, ۱۹۹۱).

مواجهه با تقسیمات فرهنگی
برای بسیاری، ارزیابی مجدد پیش­فرض­های فکری درباره نقش و ماهیت فرهنگ در زندگی مردم عادی در درون این بستر تغییر فرهنگی سریع به یک ضرورت بدل شد. پیش از بحث درباره برخی شیوه­های این ارزیابی مجدد در بریتانیا، ضروری است که اجمالاً نگاهی بر سلسله مراتب مسلط ارزش­های فرهنگی در طول نیمه اول قرن بیستم بیندازیم. علی رغم بسیاری از تعهدات روشنفکران به باوری از وجود یک فرهنگ مشترک در جامعه پیشاصنعتی، روشن است که در واقع یکی از اثرات تغییرات عظیم صنعتی شدن و شهرنشینی توسعه فرهنگ­های متمایز و مجزا بوده است. تلاش قابل ملاحظه­ای متمرکز بر جداسازی فضاها برای استفاده طبقات مختلف شد، از جمله بخش­هایی از یک تفریحگاه ساحلی (و حمل ونقل مورد استفاده برای رسیدن به آن) یا قسمت­­هایی از سالن تئاتر اگر آنها [طبقات مختلف] دارای یک سرگرمی مشترک بودند. در نیمه اول قرن بیستم اشکال نوین سرگرمی­های توده­ای نظیر سینما این تقسیمات طبقاتی را تا حدی اعتلا بخشید، اگرچه تلاش­هایی ـ به­ویژه در سال­های ابتدایی صنعت سینما ـ برای جداسازی سطوح اجتماعی مخاطب وجود داشت. به­طور کلی، به هرحال اشاره به این نکته مهم است که الگوهای کنش فرهنگی آشکارا به­واسطه طبقه و محلیت متمایز می­شد.
ورزش توسط اصلاح­طلبان ویکتوریایی و متاخر به عنوان شیوه­ای در اعتلای جنبه­هایی از این فرهنگ­های متمایز و عموماً دوجانبه آنتاگونیستیک ترویج شده است، اما آنجایی که قرار بود اعضای طبقات متمایز در یک تیم بازی کنند عناوین متفاوتی می­گرفتند؛ به عنوان مثال نجیب­زادگان و بازیکنان در کریکت، که از ورودی­های جداگانه­ای برای ورود به زمین بازی استفاده می­کردند. در کل هر چند، ورزش­ها با مرزهای طبقاتی همپوشانی نداشتند اما ورزشی که شما بازی می­کردید نشانه­ای روشن از وابستگی­ طبقاتی شما بود (ویژگی­های هویتی که تا حدودی تا امروز زنده مانده­اند)، اگرچه شناسایی تفاوت­های منطقه­ای نیز در این زمینه مهم است. اتحادیه فوتبال هم از بابت کسانی که آن را بازی می­کردند و هم از بابت کسانی که آن را تماشا می­کردند یک بازی کاملاً طبقه کارگری باقی ماند و واقعاً تنها در دهه ۱۹۶۰م. بود که با بهره­گیری از تلویزیون و و محبوبیت جام جهانی ۱۹۶۶م. کم کم توسط مخاطبان طبقه متوسط، بزرگ­داشته شده و مورد توجه قرار گرفت. در دل این بستر است که این موضوع قابل فهم­تر می­شود که چرا فرهنگ در گفتمان­ جامعه­شناختی عموماً به عنوان شیوه­ای برای توصیف زندگی اجتماعی ترسیم می­شد، به گونه­ای ­که فرهنگ بیشتر برای ارجاع به شیوه­ای کلی از زندگی مورد استفاده قرار می­گرفت تا مجموعه­ای از کنش­ها و ذائقه های فرهنگی (Dennis, Henriques and Slaughter: ۱۹۶۹, see also Williams: ۱۹۵۸).
در این زمینه می­توان اشاره کرد که یکی از شاخص­های تغییر فرهنگی در دهه ۱۹۶۰م. تلاش برای ارائه واقعیتی از زندگی طبقه کارگری در اشکال فرهنگی مختلف بود (به عنوان مثال از طریق فیلم، ادبیات و تلویزیون). تا پیش از آن، اعضای طبقه کارگر در قالب کلیشه­های کمیک یا ترسناک ترسیم می­شدند، به گونه­ای­که به شکل موثری از طریق تصاویری ارباب­منشانه­ در شخصیت­هایی که توسط جورج فورمبی[۲۷یا گریسی فیلدز[۲۸]و[۲۹] بازی می­شد جرح و تعدیل می­شدند. با اینکه این تصاویر اغلب بسیار مردمی و محبوب بودند و ستاره­های مهمی محسوب می­شدند، آن ها واقعیت­های زندگی طبقه کارگر را با احساسات می­آمیختند و در تضاد کامل با فیلم­ها، کتاب­ها، تلویزیون و بازی­های دهه ۱۹۶۰م. قرار داشت که برچسبی ژنریک برای درام­های واقع گرای اجتماعی یا سینک آشپزخانه­ای[۳۰] فراهم می­آورد (see Hill ۱۹۸۶; Elsom ۱۹۷۶; Stead ۱۹۸۹).
کشف فرهنگ به عنوان تم اصلی ما حداقل دارای دو شاخه مجزا اما مرتبط است. نخست یک درک تدریجی توسط نخبگان فرهنگی از اینکه فرهنگ عامه چیزی مبتذل و فاقد شایستگی نیست؛ دوم اینکه حوزه­های شبه­خودمختار و عمیقاً پنهان تجربه عمومی می­بایست در قالب­های خودش مورد آزمون تجربی قرار گیرد. مهم است که این احساس کشف در زمانی محقق شد که ساختارهای بنیادین اجتماعات طبقه کارگری ـ صنایع ذغال سنگ، فولاد، کشتی­سازی، راه آهن و کار در اسکله ـ انقباض شتابنده یا حتی فروپاشی خود را آغاز کرده بودند. اگر برنامه­های گسترده اسکان دوباره و توسعه شهری جدید، به موازات مهاجرت­های حومه­های شهری را نیز در نظر بگیریم، آنگاه می­بینیم که در همان زمانی که اشکال نوین فرهنگ جوانان و مصرف­گرایی و اشکال رسانه­های جمعی در حال ظهور بودند چارچوب­های اجتماعات فرهنگی دستخوش دگرگونی شدند (Hebdige, ۱۹۷۹).
از منظر روشنفکران، می­بایست این طور به نظر می­آمد که هر آنچه سخت و استوار است در حال دود شدن و به هوا رفتن است. اگرچه هنوز جذب نخبگان فرهنگی عمدتاً از صف طبقات متوسط و بالا صورت می­پذیرفت، اما این وضعیت در پاسخ به اولین گام در تغییر تعداد مردمانی که به دانشگاه می­رفتند و تغییرات در میزانی از ساختارها و تم­ها در حال دگرگونی بود. حداقل تا حدودی به عنوان نتیجه این توسعه ها، ماهیت سیاست­ها ـ منبعث از اشکال جدید افراط­گرایی ـ نیز در حال دگرگونی بود. جنبش­های سیاسی تک ـ مسئله­ای برای بسیج پیروان سیاسی جدید سربرآوردند که در چشمگیرترین شکل خود در ارتباط با مخالفت با تسلیحات هسته­ای و متعاقباً جنگ نواستعماری ایالات متحده در ویتنام بودند. این کمپین­ها اشکال متمایزی از مخالفت را پیشگام شدند، نظیر راهپیمایی­ها، تظاهرات توده­ای و نافرمانی مدنی غیرخشونت آمیز (Gitlin ۱۹۹۳; Roszak, ۱۹۷۱).
بنابراین یک فرهنگ سیاسی جدید در مخالفت با اقتدار نهادینه شده در حال گسترش بود و این تا حدودی فرهنگ­های جوانان عمدتاً طبقه کارگری جدید را تکمیل می­کرد. پس یک ضد ـ فرهنگ بیشتر متعلق به طبقه متوسط­­ که در آن میلی در تقلید از جنبش­های هنری اروپایی آوانگارد از اوایل قرن موجود بود، با یک بوهمیانیسم[۳۱] احساسی از ایالات متحده که با اشکال نوین مواد مخدر (دقیق­تر، مواد مخدری که بیشتر در میان طبقه متوسط رواج داشت تا اینکه محدود به محلات کلان­شهرها شود) تقویت شده بود درآمیخت. اگرچه این ضدفرهنگ تا حدی ملهم از نوآوری­های هنر مدرن بود، اما به قوت با فرهنگ مردمی معاصر، دست کم در گروه­های موسیقی بلوز[۳۲] که سبک زندگی جایگزینی را در اواخر دهه ۱۹۶۰م. نمادسازی می­کردند در پیوند بود (Sandbrook, ۲۰۰۶).
فرهنگ سیاسی در این شیوه­ها طی فرایندی از تغییر سریع و بنیادین شکل می گرفت. این فرایند برای کاوش فرهنگ بسیار مهم بود. به این علت که، بیش از آنکه فرهنگ صرفاً به عنوان مجموعه­ای از ملاحظات زیبایی­شناختی از تفاسیر و معانی فهم شود، مسائل جامعه­­شناختی در کانون «پروژه فرهنگی» گسترده­تری تلقی می­شد. این مسائل جامعه­شناختی را می­توان این گونه خلاصه کرد:
۱. چگونه ماهیت نظم اجتماعی قابل درک است؛
۲. چگونه پیامدهای روابط «قدرت، مالکیت و امتیاز» (با استفاده از عبارات ویلیامز) در بسیاری از جنبه­های جامعه بریتانیا به­ویژه در اشکال فرهنگی (و نه فقط در سیاست­های نهادینه شده احزاب و اقتصاد) دنبال می­شده است.
در این زمینه، بازیابی نظریه و تاریخ­نگاری سوسیالیستی توسط تعدادی از نویسندگان و اغلب متمرکز بر بستر بریتانیایی مجله تازه تاسیس بررسی چپ جدید[۳۳]، عنصری کلیدی بود. فرهنگ سیاسی بریتانیا به طور معمول به­واسطه تجربه­گرایی پراگماتیک در رویکرد به خود بالیده است، اما در این زمان چرخش مهمی به سمت اروپا برای الهام گیری نظری رخ داد.
اشکال نوین مبارزات برای رهایی که در ابتدا بالاخص متمرکز بر موقعیت­هایی در ایالات متحده بودند محدوده گسترده­تری را شامل شدند. من در اینجا به جنبش­های قدرت سیاهان[۳۴] و غرور همجنس­گرایان[۳۵] می­اندیشم، اما به سرعت دیده شد که چنین مبارزاتی روایی عمده­ای در اشکال فهم از ستم در بریتانیای معاصر دارا هستند. اهمیت ویژه برای سیاست اجتماعی و مطالعات فرهنگی در ظهور جنبش زنان بود (Thornham ۲۰۰۰; McRobbie ۲۰۰۹; Rowbotham ۲۰۰۱). به عنوان بخش در حال رشد اشکال نوین رادیکالیسم سیاسی، این جنبشی بود برای آزادسازی و تجزیه و تحلیل ستمی که می­رفت تا در کانون اشکال نوین نظریه­پردازی فرهنگی قرار بگیرد.
در بخش بعدی درباره اهمیت اشکال مختلف سیاست­های نوین در تئوریزه کردن فرهنگ در اندیشه جامعه­شناختی بحث خواهد شد. در نتیجه­گیری این بخش، مناسب است اشاره شود که وابستگی متقابل معاصر میان فرهنگ و سیاست دراماتیزه شده است بالاخص به شکلی قدرتمندانه در «رویدادها»ی ماه مه ۱۹۶۸م. پاریس[۳۶] (Willener ۱۹۷۰). در این «نقطه زمانی» که به نظر می­رسید ارائه­گر امکان یک انقلاب فرهنگی باشد، بسیاری از عناصر یک فرهنگ سیاسی در حال تغییر به روشنی آشکار شدند. ایده­های جدید درون این آشوب فکری و سیاسی پیشرفت­های بسیار مهمی را در تئوریزه کردن اشکال فرهنگی بنیاد گذاردند.

فرهنگ و جامعه شناسی
هدف این فصل تا کنون نشان دادن بستر سیاسی و اجتماعی ارزش­های فرهنگی در حال تغییر بوده است. این بخش نوآوری­های نهادی در مطالعه فرهنگ را مورد ملاحظه قرار می­دهد، و اینکه چگونه این ایده­های جدید در رویه­های جامعه­شناختی جای گرفتند. مرکز مطالعات فرهنگی معاصر[۳۷]  (CCCS)در آغاز سال تحصیلی ۱۹۶۴م. در دانشگاه بیرمنگام تاسیس شد. عجیب و نامتناسب نبود که این مرکز وابسته به دپارتمان زبان انگلیسی باشد (در ابتدا ملهم از رهبری ریچارد هوگارت). در حالی که برخی پیوندهای فردی محدود با دپارتمان جامعه­شناسی وجود داشت، ویژگی مسلط اولین کارهای مرکز قویاً در درون چارچوبی از نظریه­پردازی انتقادی و مبتنی بر روش­شناسی نقد ادبی در تطبیق با نقد ایدئولوژی بود. (تاریخ فکری مرکز و مطالعات فرهنگی به شکل کلی­تر در برخی مکتوبات نظیر هارتلی ۲۰۰۳، استریناتی ۱۹۹۵ و تودور ۱۹۹۹م. بحث شده است).
می­توان به خوبی استدلال شود که نه تنها چرخش اولیه به سمت فرهنگ خارج از سرفصل­های درسی جامعه­شناسی، بلکه تا حد قابل ملاحظه­ای در مخالفت با گفتمان مسلط در جامعه­شناسی رخ داد. اگرچه مهم است توجه شود که تعدادی از پروژه­های شبه­قوم­نگارانه توسط دانشجویان فارغ­التحصیل و همکاران پژوهشی وابسته به مرکز منابع مهمی را برای نظریه جامعه­شناسی فراهم آوردند (see, inter alia, Willis ۱۹۷۸; McRobbie ۱۹۹۱; Hall and Jefferson ۱۹۷۶). نکته مهم که باید به آن تاکید شود این است که اشکال و صورتبندی­های فرهنگی جامعه معاصر که توسط آنهایی که موضوعات اصلی جدید را ترسیم می­کردند «کاوش» شده بود اساساً به عنوان موضوعاتی در نقد ایدئولوژی دیده می­شد (بالاخص تحت رهبری استوارت هال). بسیاری از کسانی که مطالعات فرهنگی را ترسیم می­نمودند احساس می­کردند که جامعه­شناسی عمیقاً در رهاسازی خود از سیطره ایدئولوژیک یک نظم اجتماعی سرکوبگر شکست خورده است. این یعنی روابط بین یک جامعه­شناسی توسعه یافته و تم­های نوظهور مطالعات فرهنگی طیفی از شور هیجانی تا بدبینی متقابل را پوشش می­داد. جنبه­های هر یک از اهداف این طیف به نوبه خود مورد ملاحظه قرار خواهد گرفت.
ما با نگاهی به واکنش­های مثبت­تر به نوآوری­های فرهنگی آغاز می­کنیم. فرمولاسیون نسبتاً ناشیانه «جامعه­شناسی به مثابه دانشی توسعه یافته» مورد استفاده قرار گرفته است زیرا جامعه­شناسی بریتانیایی در این زمان در روندی از تغییر پرشتاب قرار داشت. نخست اینکه، بسیاری از جوان­ترها در تحصیلات آموزش عالی مشارکت می کردند، پس دانشگاه­ها با تاسیس دپارتمان­های جدید گسترش می­یافتند. دوم اینکه، جوانان در رشته­هایی از تحصیل مشغول به فعالیت می­شدند که نسبت به تغییرات در فرهنگ سیاسی معاصر بسیار ایمن مانده بود. بسیاری فعالانه در اشکال جدید رادیکالیسم درگیر شدند و این منافع و تعهدات در شیوه­های نوین تدریس و به موازات آن در تاکیدات و اضافات در سرفصل­های درسی مصوب تجلی یافت. به عنوان مثال، مطالعه جرم و رفتار مجرمانه از تاکید بر کنترل به دغدغه بیشتر نسبت به انحراف و دیگر اشکال کنش اجتماعی تجاوزگرانه تغییر جهت داد. این تغییر موضع پیوندهایی قوی با رویکردی بیشتر فرهنگی­ داشت، نه فقط با بازنمایی­هایی از «بی­نظمی»
(Cohen ۱۹۸۵). نوآوری­های مشابه دیگری در چشم­انداز حوزه­هایی نظیر آموزش، خانواده، جامعه­شناسی سیاسی و نظریه­پردازی اجتماعی نیز وجود داشت. مهمتر از همه، توسعه بعدی در جنسیت به عنوان منبع تحلیلی کلیدی برای مطالعه نظم اجتماعی، به همراه توسعه مطالعات زنان به عنوان پایگاهی برای پژوهش و نظریه­پردازی زنان در حق خودشان، پیامدهای مهمی برای سرفصل­های جامعه­شناسی داشت (Shiach ۱۹۹۹; O’Sullivan ۱۹۸۲).
پس از آن، فرصت­های بسیاری تاکید بر فرهنگ برای سازگار ساختن آن با سایر تم­های جامعه­شناسی معاصر به­وجود آمد. جای تعجب نیست که از اواخر دهه ۱۹۶۰م. انتصاباتی برای ایجاد درس فرهنگ در دپارتمان­های جامعه­شناسی رخ داد. تنوع نظر بسیاری در چگونگی تفسیر چنین موقعیت­هایی وجود داشت؛ به عنوان مثال، از تعهدی به نظریه­پردازی در مطالعات فرهنگی، مطالعات فیلم و به­طور کلی فرهنگ عامه گرفته، تا دغدغه­های سنتی­تر در مورد جامعه­شناسی هنر و ادبیات (میزانی که شکل و محتوا ـ بالاخص در هنرهای عالی ـ می­تواند از چشم­اندازهای جامعه­شناختی تفسیر شود). تعدادی از نوآوری­ها در کارهایی مرتبط نیز رخ داد، که شکل­دهی دوباره به سرفصل های دانشگاهی در طیفی از رشته­ها را تداوم بخشید. این ها مطالعات در موسیقی محلی و مردمی، اوقات فراغت و سرگرمی، ارتباطات جمعی و فرهنگ مصرف و مد را شامل می­شدند. چنین تنوعی در عناوین، تنوعی در سبک­های کار را نیز معادل خود تولید کرد، از مطالعه صرفاً نظری گرفته تا گونه­های متنوع مطالعه تجربی؛ به هرحال، البته که بزرگ ترین منفعت متوجه عرصه نظریه اجتماعی بود (عنوان مجله اثرگذار نظریه، فرهنگ و جامعه[۳۸]، تاسیس شده در ۱۹۸۲م. این منافع متداخل را بسیار آشکارا در خود جای داده است).
در مواجهه با ناکارآمدی­های بدیهی در رژیم­های سرکوبگر دولت­های کمونیستی خود ـ سبک­بخش و در تقارن با سازش­های دچار لکنت جنبش­های دموکراتیک اجتماعی در اروپای غربی، جای تعجب نیست آنانی­که در محیطی رادیکالیزه گرفتار شده­اند احساس کنند که به ایده­هایی جدید در مورد چگونگی ادامه راه نیاز دارند. البته نباید جای تعجب­ باشد که در گسترش پرشتاب دپارتمان­های جامعه­شناسی در دهه ۱۹۷۰م. سرفصل­های درسی نظریه اجتماعی به ورای رویکردهای مسلط پیشین در نظریه اجتماعی آمریکایی نقل مکان کند. این گسترش افق­ها تا حد زیادی مدیون ترجمه و انتشار به زبان انگلیسی آثار طیفی از نویسندگان بود که به سرعت می­رفتند تا در کانون توجه کسانی قرار گیرند که در حوزه­های مطالعات فرهنگی و جامعه­شناسی کار می کردند. به جای مرور این فهرست منابع عظیم، کافی است بگوییم که در دهه ۱۹۷۰م. کار نویسندگانی متنوع (و نه به یک میزان از اهمیت) نظیر فوکو[۳۹]، بارتز[۴۰]، الیاس[۴۱]، زیمل[۴۲]، بنیامین[۴۳]، آدورنو[۴۴]، بوردیو[۴۵]، هابرماس[۴۶] و برشت[۴۷]، و نیز برخی دیگر، یا برای اولین بار به انگلیسی منتشر شد و یا مجموعه آثارشان گسترش یافت.
یک از اثرات این مجموعه کارها، بالاخص در بستری از منفعتی احیاشده و کاری دوباره بر سنت مارکسیستی، آن بود که جامعه­شناسان کلاً کارهایشان را از رویکردهای آمریکایی به سمت اندیشه اجتماعی اروپایی جهت­دهی دوباره دادند. جامعه­شناسان به شکل فزاینده­ای خود را درگیر نقدی هنجاری از جامعه سرمایه­داری متاخر در قالب تجزیه و تحلیلی تجربی دیدند و ذیل این موضع احساسی قوی از پیوندی مشترک بین دانشجو و استاد وجود داشت، تا حدی که گاهی به طرد «ناباوران» می­­انجامید. احساسی از یک زمینه مشترک میان آنانی­­که به موضوعات در نظریه فرهنگی و نظریه اجتماعی می­پرداختند عموماً ـ نیز مبتنی بر تعهدی مشترک به اندیشه اجتماعی اروپایی ـ به واسطه ظهور مجموعه متنوعی از آثار که آزادانه متاثر از مفاهیم جامعه پست مدرن و پست مدرنیسم بودند شدت یافت (Harvey ۱۹۸۹; Seidman ۱۹۹۴; Owen ۱۹۹۷).
در حالی که از جنبه­هایی مشخص تاکید بر فرهنگ معاصر در کارهای جامعه شناختی با سایر تغییرات و توسعه­ها در رشته سازگار و همراه بود، در همان زمان بسیاری از کارها در جامعه­شناسی بودند که مطالعات فرهنگی را چون غوغویی در لانه می­دیدند[۴۸]. این امر واکنش دوم و منفی­تر به چرخش فرهنگی را بنیاد می­گذارد. در میان صفوف این خط گسترده از دپارتمان­های جامعه­شناسی که احتمالاً متخصصان سیاست اجتماعی ـ شاید جرم­شناسان یا حتی انسان­شناسان به همراه متخصصان جامعه­شناسی سنتی­تر ـ را شامل می­شد، حجم قابل ملاحظه­ای از بی­اعتمادی و حتی انزجار از آنچه به عنوان فریبندگی و زرق و برق مطالعات فرهنگی مد روز دیده می­شد وجود داشت.
این می­تواند به ترکیبی از نگرش­ها مربوط باشد. نخست اینکه، جامعه­شناسی بریتانیایی تا حد زیادی متاثر از سنت­های قدرتمندی در تعهد به بهبود اجتماعی (یا به شکل کنایه­آمیزتری، مهندسی اجتماعی) بود. دوم اینکه، بدبینی بسیاری نسبت به فقدان دقت روش­شناختی نزد نظریه­پردازان فرهنگی وجود داشت. این نگرش­ها در قالب بدبینی به روایی عنوان فرهنگ بیان می­شد؛ یک بدبینی تقویت شده به­واسطه برجستگی بیشتر فلسفه به عنوان بستر پیوند نظریه­پردازان اجتماعی و آنانی­که در حوزه مطالعات فرهنگی کار می­کردند. فلسفه انگلیسی برای حداقل یک قرن به قدری استریل بود که جریان­های فلسفی جدید (به­ویژه از اروپا) بسیار مورد استقبال واقع شدند، اما اغلب هم در مشی و هم در واژه­شناسی با حساسیت­های جامعه­شناسی متعارف بیگانه به­نظر رسیدند. بدبینی بی­شک به­واسطه همراهی متعاقب تم­های فرهنگی با ایده­های پست مدرن نیز اوج گرفت، به همراه این پیش­فرض که این امر متضمن نسبی­گرایی مهارناشدنی است.
برای بسیاری، به نظر می­رسید که دغدغه جدید نسبت به مقوله فرهنگ به عنوان یک موضوع جامعه­شناختی شخصیت رویکرد جامعه­شناسی را به چالش بکشد. از آنجاکه علائق اصلی «فرهنگ­گرایان» به معنا، ایدئولوژی و پس­زمینه­ای از خوانش انتقادی بود، به نظر می­رسید که مشکل موضع کانونی می­بایست در کل ناشی از ویژگی بازنمایی اشکال فرهنگی و گفتمان اجتماعی باشد. اگرچه من اظهار داشته­ام که تعهد به واسازی نظم اجتماعی و روابط مرتبط میان قدرت و امتیاز در کانون پروژه فرهنگی قرار دارند، اما از نظر بسیاری در جامعه­شناسی دشوار بود که ببینند این اهداف در خوانش اشکال فرهنگی ـ حتی خوانش انتقادی ـ محقق شوند. تاکید بر بازنمایی، با پیامد متعاقبش که «هر آنچه به عنوان دانش پذیرفته شود» در جامعه می­تواند موضوع خوانشی انتقادی باشد، نمی­بایست برای آنانی­که با کار در جامعه­شناسی دانش آشنا هستند تعجب­آور بوده باشد. با این حال، بخش بزرگی از حوزه جامعه­شناسی اثبات کرد که تعهدی لجوجانه به واقعیت ملموس ـ در واقع خود پیدا ـ در جهان اجتماعی دارد، بنابراین یافتن بازنمایی­های بازتابی و واسازانه را در بهترین حالت مشوش و در بدترین حالت مایه انحراف می­داند.
تلاش برای پل زدن بر روی خلیج میان نگرش­های مثبت و منفی به رویکردهای فرهنگی را می­توان در مجموعه­ مقالات اولین همایش ملی انجمن جامعه­شناسی بریتانیا (۱۹۷۸م)، با تمرکز بر فرهنگ، یافت (Barrett et al, ۱۹۷۹). برگزارکنندگان همایش خود را گشایندگان قلمرویی جدید می­دیدند: «با توجه به نبود موجودیت مجازی هیچ گونه جامعه­شناسی فرهنگ، ما با حوزه­ای مواجه ایم که تا حد زیادی ترسیم­ناشده بوده است» (Barrett et al, ۱۹۷۹: ۹). (۳) در عمل هر چند، تازگی این موقعیت از نگاه این نویسندگان در حمایت از جبرگرایی جامعه­شناختی سنتی­تر مورد غفلت قرار گرفت.
بنابراین رویکرد آن ها برخورد با بازنمایی­های عملکرد فرهنگی به عنوان چیزی ذاتاً پی­پدیدارانه[۴۹] بود ـ یعنی چیزی که توسط نیروهایی «خارج» از عملکرد فرهنگی تعیین می­شود. چنین رویکردی بر روی معرفت­شناسی «واقعیت» مادی و «توهم» بازنمایی قفل می­شود. از قدرت تکوینی روایت­ها در معنادار ساختن تجربه غفلت می ورزد ـ یعنی بدل شدن به شیوه­هایی از عملکرد اجتماعی که فهم بازیگران از معنا و امکان را قاب بندی کرده و شکل می­دهند. دوم اینکه، یک رویکرد پی­پدیدارانه بهره گیرندگان از بازنمایی ـ مخاطبان، مصرف­کنندگان و از این دست ـ را به عنوان ساده­لوحان فرهنگی منفعل عملاً کنار می­گذارد. در خلال سال­هایی که این همایش دنبال شده، حجم انبوهی از کارها حول این موضوع انجام شده است که چطور مخاطبان به شکل موثری با بازنمایی­ها برای معنابخشی به آن ها تعامل می­کنند (Morley, ۱۹۹۲). در حالی که می­توان پیش­تر رفت و نقد جامعه­شناختی واژگون کننده تری از ارزیابی فرهنگ ارائه کرد به گونه­ای که جبر بازنمایی بالاتر از همه چیز مورد تاکید قرار گیرد. در این نقد، ویژگی های کلیدی شخصیت بازنمایی در مدرنیته که همواره مورد غفلت واقع شده است نجات می­یابد. سه تم در این نقد به شکل مختصر در ادامه ترسیم می­شود.
نخست اینکه، یک شاخه پردوام در فرهنگ مدرنیته آن است که بازنمایی مهم معمولاً در پی فرار از صریح بودن یا بی­اندازه شفاف تعیین یافتن توسط آن چیزی بوده است که آن را باز­می­نماید (Eagleton, ۲۰۰۸). واژگان، تصاویر، فیلم­ها، اصوات و ساختمان­های ما، به درجات متفاوتی، توهماتی انتزاعی از واقعیت جهانی هستند که در آن زندگی می­کنیم. در این قدرت بازنمایی بسیاری نهفته است، اما آن مستلزم بازفرجامی ذاتی در تفسیر نیز هست. تم دوم خودپیدایی در یک فرهنگ نمایش است. از آنجا که جهان روزبه­روز مدرن­تر شده است، توهمات و نمایش­های سرگرم­کننده و اقناع­کننده از پایگاه­های تخصصی نظیر تئاتر و سینما خارج شده و در سطح جهانی ارائه می­شوند و بنابراین در تمامی جنبه­های زندگی جاری هستند. به شیوه­های موثری، فرهنگ به پایگاهی برای چیزی فراتر از بازنمایی زندگی اجتماعی بدل شده است (Chaney ۱۹۹۴: ch. ۵). سوم اینکه، یک رویکرد پی­پدیدارانه فرض می­گیرد که آنجا «یک واقعیت» موجود است، که به هر روی پیش از شیوه­ای که آن را بازنمایی می­کند وجود دارد (یعنی واقعیت مقدم بر بازنمایی واقعیت است)؛ در حالی که در بسیاری از موارد آنچه ما واقعیت تصورش می­کنیم متکی به شیوه­ای است که ارائه یا بازنمایی می­شود. بنابراین اکتساب ما از واقعیت از طریق شیوه­هایی که ما می­توانیم یک پیکرنگاری از زندگی اجتماعی را بازنمایی، روایت، تبیین و دراماتیزه کنیم دوبله شده یا بازتابی ساخته شده است (Chaney ۱۹۹۶: ۲۰۰۲).
این نقدها مبتنی بر محاسبه­ای از بازنمایی در فرهنگ هستند که در آن بازنمایی به شکل دادن به جهان معنا کمک می­کند و همزمان توسط روابط اجتماعی آن جهان شکل می­گیرد و تعیین می­شود. در نگارش تاریخی برای امروز ـ که تفسیری است از فرایند اجتماعی و تغییر فرهنگی که در حال رخداد است ـ ما نیازمندیم که هم از محدودیت­ها و هم از امکانات برای کنش و فهم آگاه باشیم.
باید روشن شود که در چرخش به سمت مطالعه فرهنگ، جامعه­شناسی در گذشته به ویژگی مدرنیته مشغول بوده است. این یک مد خودسرانه در یک دوره مشخص نبوده است بلکه بیشتر تجلی نزاعی پیچیده بر سر این بوده است که چه کسی می­تواند تاریخ امروز را بنویسد و به چه شیوه­هایی. مدرنیته یک پدیده تاریخی است و بنابراین در طول زمان تغییر خواهد کرد. مدرنیسم به عنوان جنبشی برای آرمان­هایی مشخص در بازنمایی مدرنیته ممکن است به خوبی مورد بررسی قرار گرفته باشد، اما مشکلات همراه و دستاوردهای مدرنیسم مطرود نبوده­اند. ادبیاتی گسترده درباره اینکه چطور فرهنگ تغییر کرده و می­کند وجود دارد (Clark, ۱۹۹۹)، اما راه­هایی که ما از طریق آن این تغییرات را می­شناسیم، توضیح می­دهیم و تفسیر می­کنیم نشان می­دهد که آن ها بی­معنا نیستند. ممکن است یکی از سودمندترین راه­های آغاز گشودن ویژگی تغییر اخیر از طریق شناسایی این امر باشد که چون فرهنگ معاصر، منزلت، اقتدار و شخصیت اجتماعی روشنفکران ـ گروهی که به طور خاص مسئولیت تولید و تفسیر فرهنگ را بر عهده داشته­اند ـ را تغییر داده است، آن گروه نیز تغییر کرده است (Bauman, ۱۹۸۷).

۲. تعریف جامعه شناسی فرهنگی

اهداف آموزشی
* بررسی ریشه­های جامعه شناسی فرهنگی و تاثیر چرخش فرهنگی بر پیشرفت آن.
* فهم جامعه­شناسی فرهنگی به عنوان حوزه­ای پژوهشی متمایز از مطالعات فرهنگی.
* ملاحظه تمایزها میان رویکرد آمریکایی و رویکرد بریتانیایی نسبت به جامعه شناسی فرهنگی.
* درک پیشرفت مداوم جامعه شناسی فرهنگی در بستری بین­المللی.
مقدمه
طی دو دهه اخیر، جامعه شناسی فرهنگی به سرعت از یک شاخه فرعی و نسبتاً جزئی در رشته جامعه شناسی به یک رویکرد ریشه­دار و شناخته شده در سطح بین­المللی توسعه یافته است. پیشران این توسعه پرشتاب دغدغه­ای فزاینده میان نظریه­پردازان و پژوهشگران درباره فرهنگ به عنوان کانون تمرکزی برای فهم فرایندها و نظام­هایی از روابط بوده است که از طریق آن جوامع سازمان دهی می شوند. این رویکرد فرهنگی الگوهای جامعه شناختی پیشین را که تمایل دارند فرهنگ را صرفاً محصول تجارب ساختاری طبقه، جنسیت، نژاد و از این دست لحاظ کنند، به­واسطه بازنمایی خود فرهنگ به عنوان فاکتوری در خلق و بازنمایی زندگی اجتماعی، به چالش می­کشد. به عنوان بخش مهمی از این رسالت، جامعه شناسی فرهنگی همچنین فرهنگ را نه فقط به عنوان بازنمایی تعاریف و ادراکات نخبه­گرایانه از فرهنگ ـ هنر، ادبیات، موسیقی کلاسیک، و از این دست ـ بلکه بیشتر دربردارنده طیف گسترده­ای از رویه­های اجتماعی روزمره و توافقات، از چشم­اندازی پیش­پاافتاده دوباره طرح می کند. تاثیر سریع جامعه شناسی فرهنگی را می توان به­واسطه پیشرفت قابل توجه در راه­اندازی مجموعه­ای از کانون­های پژوهش جامعه شناسی فرهنگی ارزیابی نمود. به عنوان مثال، این را می توان در تاسیس مرکز جامعه شناسی فرهنگی دانشگاه ییل[۵۹] (تاسیس شده در ۲۰۰۴م) و انتشار مجله بریتانیایی جامعه شناسی فرهنگی (منتشر شده از ۲۰۰۷م) مشاهده کرد.
این فصل مجموعه­ای از تعاریف کلیدی جامعه شناسی فرهنگی به همراه توضیحات و ارزیابی­هایی انتقادی از اصول مفهومی کانونی که زیربنای رویکرد جامعه شناسی فرهنگی هستند را فراهم آورده است. نقطه عزیمت فصل طرح رابطه جامعه شناسی فرهنگی با فرهنگ به عنوان فرایندی پویاست که در روابط فیمابین ساختار و کارگزار شناسایی می­شود، سپس در ادامه به بررسی اهمیت جامعه شناسی فرهنگی به عنوان ابزاری که با استفاده از آن هم ارزیابی انتقادی از الگوهای جامعه شناختی ریشه­دار و هم ترسیم فهمی جدید با لحاظ کردن نقش فرهنگ در تولید و بازتولید روابط اجتماعی میسر است، پرداخته خواهد شد. کلید این بحث ارائه جامعه شناسی فرهنگی به عنوان رویکردی خواهد بود که نمایان­گر ویژگی­هایی است که به لحاظ شخصیتی آن را از مطالعات فرهنگی متمایز می­سازد. بنابراین استدلال خواهد شد که اگرچه مطالعات فرهنگی به شکلی مشابه تصویری از فرهنگ به عنوان محصول گفتمان­های «معمول» و رویه­های زندگی روزمره را در نظر دارد، تمایل مطالعات فرهنگی به موضوعات قدرت و تعارض که بر مفروض انگاشتن دسته­بندی­های طبقه، نژاد، جنسیت و از این دست استوار است، این رویکرد را بسیار به گونه­های سنتی نظریه و رویه جامعه­شناسی نزدیک کرده است. برای جامعه شناسی فرهنگی، موضوعات قدرت، تعارض و کشمکش، از آنجا که بافت فرهنگی جامعه را شکل می­دهند، به عنوان محصول طیف متنوعی از گفتمان­ها و حساسیت­های ایدئولوژیک و از منظر زیبایی شناختی شکل­یافته که در آن طبقه، جنسیت، نژاد و دیگر مفصل­بندی­های هویت به شکلی بازاندیشانه برساخته و مفصل­بندی می­شوند، از نو طرح می­شوند.

نتیجه­گیری
می­بایست روشن کنم که دغدغه اصلی در برخی جنبه­ها متوجه این بوده است که چگونه سرفصل­های جامعه­شناسی در واکنش به چرخش فرهنگی تغییر کرده و توسعه یافته است و چگونه فرایندهای پردوام تغییر، چالش­های بیشتری را در فهم ویژگی­های فرهنگ معاصر و اشکال جهان اجتماعی ارائه خواهد نمود. امیدوارم نشان داده باشم که تغییر فرهنگی جوهری که تمامی آن دغدغه­ها متوجه آن بوده است هر آن چیزی است که در ظهور یک فرهنگ توده­ای درگیر شده است. پیامد کشف فرهنگ برای جامعه شناسی دانشگاهی آن بود که موضوع شخصیت مدرنیته را قویاً در قلب دل مشغولی جامعه­شناختی جای داد. این استدلالی کاملاً عقلانی است اگر بگویم که معنا و پیامدهای مدرنیته مسئله کلیدی جامعه­شناسی برای و از زمان «بنیان­گذاران» آن بوده است؛ اغلب اوقات اگرچه، رویه جامعه­شناسی برای مدیریت نظم اجتماعی تحت فشار بوده یا هدایت شده است. موضوعات جامعه­شناسی فرهنگی ما را ملزم می­نماید به جای ملاحظه شیوه­هایی که از طریق آن نظم اجتماعی برای هواداران جدید تجربه مدرن معنادار شده یا می­شود، تاریخی برای امروز بنویسیم. تنها در پرتو این بازتاب هاست که ما می­توانیم شرایط آن نظم را به چالش طلبیده و تغییر دهیم.
پی نوشت ها
۱. در کتابی که در اینجا به آن ارجاع شده است، من ظهور فرهنگ را در کانونی متمایز در قالب یک «چرخش فرهنگی» توصیف کردم، با برقراری تجانس در استفاده از عبارت «چرخش زبان­شناختی» که اشاره دارد به کانونی متمایز در مطالعات زبان شناختی که پیش­تر در قرن بیستم رخ داده بود.
۲. پیشرفت­های بعدی در این زمینه نظیر جامعه­شناسی بدن و زندگی روزمره کاوش هایی در تم­های مورد غفلت قرار گرفته­ در رویکرد جامعه­شناسی بود که می تواند تا حد زیادی به تاثیر کشف فرهنگ نسبت داده شود.
۳. اثر ویلیامز (۱۹۸۰م). جالب است هم به خاطر آنچه در این اثر درباره زمان می­گوید و هم به خاطر روشن ساختن اینکه ویلیامز در طی بیست سال از زمانی که شروع به شکل دادن به «کشف فرهنگ» نمود چه میزان حرکت داشته است. همچنین بنگرید به ایگلتون (۱۹۸۹م).
۴. این دیدگاه کنونی که ساختارهای طبقاتی در حال از دست دادن استحکام خود هستند توسط هارولد مک­میلان بعد از اینکه به عنوان نخست وزیر در ۱۹۵۹م. انتخاب شد ابراز شد، وقتی که وی درباره وضعیت کنونی ملت به ملکه می­نوشت: «دلگرم­کننده­ترین ویژگی انتخابات... این تصور قوی بود که در من شکل گرفته است مبنی بر اینکه اتباع علیاحضرت نمی­خواهند به خود اجازه دهند که به طبقات یا قبایل متخاصم سرشار از دشمنی موروثی علیه یکدیگر تقسیم شوند. این ساختار اجتماعی دچار فروپاشی جدی است». (Quoted in Hennessy, ۲۰۰۶: ۱)
۵. اخیراً رز مک­کیبین (۲۰۰۸م) نیز در پی تبیین این گرایش بوده است: «در مشی اجتماعی­اش بریتانیا به سرعت به یک جامعه بسیار دموکراتیک بدل شده است. اشکال کهن احترام و تفاوت وابسته به سلسله مراتب سنتی در مجموع از بین نرفته است، اما عمیقاً تضعیف شده است. مبادلات روزانه در زندگی بریتانیایی هم­اکنون بسیار شبیه آمریکای شمالی یا استرالیاست.» با این حال، وی خاطر نشان می­کند: «بریتانیا امروز جامعه­ای بسیار نابرابرتر و دارای تحرک اجتماعی پایین­تری نسبت به سی سال پیش است.» (McKibbin, ۲۰۰۸: ۲۲)
یادداشت ها
[۱۵]. David Chaney
[۱۶]. High
[۱۷]. Low
[۱۸]. Discovered
[۱۹]. Problematic
[۲۰]. Masses
[۲۱]. Payne Fund Studies
[۲۲]. Q.D. Leavis
[۲۳]. Folk
[۲۴]. «نمایشگاه بزرگ محصولات صنعتی تمامی ملل» که نمایشگاه کریستال پالاس نیز نامیده شده است، اولین نمایشگاه از نوع خود بوده است که از اول ماه می تا پانزدهم ماه اکتبر ۱۸۵۱م. در هایدپارک لندن برگزار شد. این نمایشگاه با تلاش پرنس آلبرت همسر ملکه ویکتوریا سازماندهی و برنامه ریزی شد و اولین نمونه از این قبیل نمایشگاه­های بین المللی بود که به عرضه و معرفی محصولات فرهنگی و صنعتی ملل اختصاص داشت و البته در قرن نوزدهم بسیار نیز مورد توجه عمومی قرار گرفت. [مترجم]
[۲۵]. F.R. Leavis
[۲۶]. George Melly
[۲۷]. George Formby
[۲۸]. Gracie Fields
[۲۹]. فورمبی و فیلدز، بازیگران و خوانندگان انگلیسی که عمر هنری آنها از نیمه اول قرن تا میانه نیمه دوم قرن بیستم تداوم یافت. (مترجم)
[۳۰]. kitchen sink dramas: اصطلاحی برای توصیف یک جنبش فرهنگی بریتانیا در اواخر ۱۹۵۰ و اوایل ۱۹۶۰م. در تئاتر، هنر، رمان، فیلم و نمایش تلویزیونی است. این سبک رئالیسم اجتماعی، که اغلب شرایط خانوادگی و داخلی طبقه کارگر بریتانیایی و زندگی در خانه­های اجاره­ای و تنگ را تصویر می­کند به بررسی مسائل اجتماعی و مجادلات سیاسی این طبقه در جامعه بریتانیا می پردازد. (مترجم)
[۳۱]. Bohemianism: بوهمیانیسم تمرین یک شیوه زندگی غیرمتداول است که اغلب توسط مشارکت مردم همفکر شامل حرفه های موسیقیایی، هنری یا ادبی همراه پیوندهای معدودی صورت می پذیرد. پیروان این مکتب، به زندگی آزاد و رها از قیود و قوانین رایج در دنیا اعتقاد دارند و در واقع، مرز خاصی برای کارهایشان در زندگی در نظر نمی گیرند. (مترجم)
[۳۲] . موسیقی بلوز گونه­ای از موسیقی ساز و آوازی است که ریشه در آوازهای محلی، سرودهای دسته جمعی و همخوانی­های هنگام کار دارد که سرچشمه­های آن به موسیقی نواحی غرب آفریقا بازمی­گردد. زادگاه رسمی این سبک شهر ممفیس شناخته می­شود. بسیاری این نظر را دارند که ریشه این سبک به آوازهایی بازمی­گردد که بردگان سیاه­پوست در هنگام کار در مزارع پنبه همخوانی می کرده اند؛ بزرگان این سبک در قرن بیستم نیز سیاهان بوده­اند. علت این نامگذاری آن بوده است که پیشگامان این سبک آوازی آن را با لحنی غم آلود و سوزناک اجرا می­کرده­اند و یکی از معانی blue در انگلیسی غم است. [مترجم]
[۳۳]. New Left Review: مجله­ای که توسط روشنفکران چپ و عمدتاً مارکسیست از جمله: ای پی تامپسون، چارلز تیلور، آلسدر مک اینتایر، رافائل ساموئل و ایساک داچر در ۱۹۶۰م. در بریتانیا تاسیس و تا کنون منتشر شده است. (مترجم)
[۳۴]. Black Power: یک شعار سیاسی و نامی برای مجموعه­ای از ایدئولوژی­های مرتبط و متنوع به هدف کسب خودمختاری برای سیاهان آفریقایی تبار است که در ایالات متحده توسط آمریکاییان آفریقایی تبار به کار برده شده است. این جنبش در اواخر دهه ۱۹۶۰ تا اوایل دهه ۱۹۷۰م. در اوج بوده است. قدرت سیاهان بیانگر طیفی از اهداف سیاسی است از مقابله با ستم نژادی گرفته تا استقرار نهادهای اجتماعی و اقتصاد خودکفا. عبارت قدرت سیاهان نام کتابی بود که در ۱۹۵۴م. توسط ریچارد رایت، نگاشته و منتشر شد. اما اولین بار استوکلی کارل مایکل یا همان قوامم توره و ویلی ریکس یا همان موکاسا دادا به عنوان بنیانگذاران این جنبش بودند که این عبارت را در معنای سیاسی خود به کار بردند. (مترجم)
[۳۵]. Gay Pride: جنبشی مدنی در حمایت از حقوق انواع همجنس­گرایان که از دهه ۱۹۶۰م. در آمریکا آغاز شد و به سایر کشورها گسترش یافت. از آنجا که در افکار عمومی و فرهنگ مسلط جامعه آمریکایی در دهه­های ۵۰ و ۶۰ همجنس­گرایی مایه شرمندگی محسوب می­شد فعالین این جنبش از عبارت غرور در مقابل شرمندگی استفاده کردند تا با به چالش کشیدن نظام ارزش­گذاری فرهنگی گفتمان مسلط راه را برای استیفای حقوق و آزادی­های همجنس­گرایان هموار سازند. فرانک کامنی، در ۱۹۶۸ متاثر از شعار کارل­مایکل در جنبش حمایت از حقوق سیاهان ـ «سیاه زیباست» ـ و شعار «همجنس­گرا خوب است» را مطرح کرد. (مترجم)
[۳۶]. اشاره دارد به حوادثی که طی چهار هفته در ماه مه ۱۹۶۸م. در فرانسه رخ داد. اعتراضی که از یک گروه دانشجویی در سوربن آغاز شد و به کل جامعه فرانسه سرایت کرد. اگر چه این آشوب به عنوان یک انقلاب شناخته نشده اما تاثیر عمیقی بر ابعاد گوناگون جامعه فرانسه بر جای گذاشته است. (مترجم)
[۳۷]. Centre for Contemporary Cultural Studies
[۳۸]. Theory, Culture & Society
[۳۹].Foucault
[۴۰]. Barthes
[۴۱]. Elias
[۴۲]. Simmel
[۴۳]. Benjamin
[۴۴]. Adorno
[۴۵]. Bourdieu
[۴۶]. Habermas
[۴۷]. Brecht
[۴۸]. ضرب­المثلی است که در مورد کسی به­کار می­رود که بخشی از یک گروه است اما با آنان متفاوت بوده و مورد علاقه و مهر آنان قرار ندارد. (مترجم)
[۴۹]. Epiphenomenal
[۵۰]. Toffs در اصطلاح انگلیسی زبانان کلیشه­ای موهن است که در مورد کسانی به­کار می­رود که از پس­زمینه­ای اشرافی بهره­مندند و به طبقه مرفه تعلق دارند و این در ویژگی­های ظاهری آنان از جمله لحن و پوشش آنها نمودار است. (مترجم)
[۵۱]. Pink Floyd: یک گروه موسیقی راک انگلیسی است که در لندن بنیان نهاده شد. این گروه یکی از تاثیرگذارترین گروه های موسیقی راک انگلیسی است که توانست با موسیقی پراگرسیو و سایکدلیک، اشعار فلسفی، استفاده از تجربیات صوتی و خلق اجراهای زنده استادانه، به موفقیت بین المللی دست یابد و به یکی از محبوب ترین و تاثیرگذارترین گروه های موسیقی عامه پسند تبدیل شود. پینک فلوید، در سال ۱۹۶۵م. توسط دانشجویان سابق، سید برت، نیک میسن، راجر واترز و ریچارد رایت، تشکیل شد.
[۵۲]. Costa Brava: منطقه­ای ساحلی و تفریحی در شمال اسپانیا.
[۵۳]. Marks&Spencer
[۵۴]. Harvey Nichols
[۵۵]. هر دو از فروشگاه­های بزرگ و مشهور هستند که شعبه اصلی آنها در شهر لندن است. اما هاروی نیکولز، به نسبت مارکزانداسپنسر کالاهای لوکس­تر و گران­تری ارائه می­کند که تبعاً مشتریانش نیز بسته به توانایی اقتصادی­شان بیشتر از طبقات فرادست جامعه بریتانیا محسوب می­شوند. (مترجم)
[۵۶]. Status
[۵۷]. Mockney
[۵۸]. Estuarial

تغییر فرهنگی
چرخش به سمت فرهنگ به عنوان یک سرفصل جامعه­شناختی به بازبینی بنیادین پروژه جامعه­شناسی و روش­شناسی­های مرتبط منجر شد. مشغولیت جامعه­شناختی به ماهیت بازنمایی فرهنگی ـ یعنی تمامی راه­هایی که ما از طریق آن درباره خود حرف می­زنیم، خود را تصویر کرده و درک می­کنیم ـ مستلزم علاقه­ای به چگونگی نگارش تاریخی برای امروز ـ یا به بیان ساده­تر، چگونگی نگارش درباره تغییر فرهنگی است. در این بخش، برخی پیشرفت­های کنونی در تمی که در سرتاسر این فصل جاری بود ـ روابط متقابل ذائقه عامه و فرهنگ نخبگان اجتماعی و روشنفکری ـ مورد بحث قرار خواهد گرفت.
شیوه تغییر متوجه روابط ذائقه عامه با سنت­های فرهنگ نخبگان است. صحبت بر سر این نیست که سلسله مراتب فرهنگی از بین خواهند رفت، یا حتی این فرضیه کمتر محتمل که سلسله مراتب اجتماعی از بین رفته­اند، بلکه تداوم آن ها به­واسطه نمودی از روزمرگی­های فرهنگی پوشانده شده است. این امر دو شکل عمده دارد: نخست اینکه، مرزهای ممیزه سلسله مراتب طبقاتی ذائقه، علی­الظاهر انکار می­شود؛ و دوم اینکه، ذائقه مردم عادی نه فقط نادیده گرفته نمی­شود، بلکه علی­الظاهر تجلیل نیز می­گردد. این شیوه­های پوپولیسم تحت عنوان ـ کنایه­آمیز ـ دموکراسی­سازی رادیکال شناسایی خواهند شد.
برای شروع می­بایست نکاتی که هم اکنون در ارتباط با تفکیک طبقه ـ محور ذائقه فرهنگی صورت پذیرفته پیش از دوران مدرن مطرح است را یادآور شویم. اگرچه ویژگی­های فرهنگ عامه به میزان فوق­العاده­ای در نیمه اول قرن بیستم تغییر کرد، اما با حفظ مونوپولی موثری در فرهنگ بالا و تبعیض­ها در ذائقه خوب توسط طبقات متوسط و بالای جامعه، فرهنگ­های طبقاتی عمدتاً متمایز باقی ماندند. از چشم­انداز استانداردهای نخبگان، فرهنگ عامه چیزی مبتذل، کلیشه­ای، فاقد حساسیت و متکی بر تاثیرات نمایشی به جای اکتشافی ظریف از شخصیت بود. مسئولیت اولیه نهادهای نخبگان نظیر دانشگاه­ها این بود که دفاع از استانداردهای فرهنگی را درک کنند و آنجایی­که میسر بود به برجسته­سازی آن ها کمک کنند و آن ها را برای کسانی که کمتر ممتازند قابل دسترسی نمایند. همچنین اشاره شده است که اقتدار این استانداردها و اعتماد به نفس نخبگان در سال­های پس از جنگ دوم جهانی به تدریج کاهش یافته است.
فرهنگ عامه در دهه ۱۹۶۰م. شروع به خروج از زاغه نشینی خود کرد و سلسله مراتب ذائقه به شکل قابل ملاحظه­ای پیچیده­تر شد. یک راه نشان دادن این نکته این است که بگوییم زمانی که «آقامنش­ها»[۵۰] در ابتدای قرن بیستم از سالن­های موسیقی استقبال ­کردند، خودآگاهانه در آن وقت­گذرانی می­کردند و از ابتذال ذائقه عامه لذت می­بردند. زمانی که مردان جوان در مدرسه هنر (یا مدارس خصوصی) شکل دادن به گروه­های موسیقی راک (نظیر پینک فلوید[۵۱]) را آغاز کردند، از ذائقه عامه تقلید نمودند ـ اما اکنون مد روز حتی آوانگارد محسوب می­شوند. قلمرو دیگری که در آن مرزهای میان فرهنگ­های طبقاتی کمرنگ شد حوزه مخاطبان تلویزیونی بود. تلویزیون برای اولین بار در دهه ۱۹۶۰م. به یک رسانه جمعی تبدیل شد، به گونه­ای که پوشش آن در سطح ملی گسترش یافت و دستگاه­های پخش آن برای خرید بسیار ارزان شد. هنوز پیش­فرض­هایی از یک دسته­بندی ذائقه وجود داشت، از جمله تمایز بین بی­بی­سی (۳) و سایر کانال­ها، اما جریان اصلی تلویزیون نوآورانه و مد روز شد. یا کسی می­تواند اشاره کند به گسترش گذران تعطیلات در خارج از انگلستان که در این زمان با نوآوری­ها در حمل و نقل نظیر مسافرت هوایی ارزان که جهانگردی عمومی را ممکن ساخت (Rojek and Urry, ۱۹۹۷). به­طور کلی، با گسترش وسیع فرهنگ مصرف و فرهنگ جوانان به عنوان دیگ ریخته­گری ناهمگن برای سبک­های زندگی نوین، مد خود به مد روز بدل شده است. (۴)
البته، لازم به تاکید است که تبعیض­ها در ذائقه بالقوه به عنوان شاخص تعهدات طبقاتی باقی ماند. تعطیلات در کاستابراوا[۵۲] معادل تعطیلات در کلبه­ای در حومه فرانسه نیست و همینطور خرید از مارکزانداسپنسر[۵۳] مشابه خرید از هاروی نیکولز[۵۴] نیست[۵۵]. در جامعه­ای که به­واسطه نابرابری در طبقه و منزلت[۵۶] ساختار یافت، چنین تمایزاتی برای حفظ بافت اجتماعی ضروری است (قدرت و تداوم تبعیض­های طبقه­محور به قوی­ترین شکل در مطالعه بوردیو درباره ذائقه اثبات شده است، همچنین نگاه کنید به: Bennett et al, ۲۰۰۹). در این میان مهم است که بدانیم هنرهای عالی نظیر اپرا، رمان ادبی و هنرهای انتزاعی، منزلت ممتاز خود را حفظ کردند و به­طور قطعی به روی مخاطبان عامه گشوده نشدند.
با این وجود آن گزاره صادق می­ماند که قلمرو چشم­انداز فرهنگی در سطح قابل توجهی به سمت پذیرش گسترده­تری شروع به تغییر کرد به گونه­ای که اشکال و سبک های فرهنگ عامه دیگر تنها توسط نخبگان اجتماعی پدرمآبانه تعیین نشدند. در تمامی انحاء، افکار عمومی توده­ها مداوماً پیگیری شده و علی­الظاهر وزن برابری با به اصطلاح افکار عمومی کارشناسان یافتند. به عنوان بخشی از این چرخش در رویکرد، تفاسیر دانشگاهی از فرهنگ دیگر محدود به هنرهای عالی در زمینه­هایی نظیر تاریخ، نقد ادبی و مکاتب موسیقی نماندند. مطالعات فیلم، موسیقی پاپ، مطالعات رسانه و اوقات فراغت توده­ها ـ البته تدریجاً ـ به حوزه­های قابل توجه برای مطالعه آکادمیک بدل شدند.
در پس یک جریان پوپولیستی قوی پیشرفتی حاصل شد که در آن جنبه­هایی از امتیازات نخبگان مسلط به شکل فزاینده­ای زیر سوال رفت. این جریان محدود به سلسله ­مراتب فرهنگی نبود اما به بخشی از یک جو اجتماعی عمومی بدل شد. به عنوان مثال، انقلاب تاچری فقط حمله­ای به خدمات عمومی یا استقلال حرفه­ای نبود، بلکه به کنار زدن اشراف زمین­دار از موقعیت برتر در سیاست­های محافظه­کارانه را نیز شامل می­شد. میراث­داران سیاسی مارگارت تاچر ـ علی­الخصوص تونی بلر ـ تلاش کرده­اند که پس­زمینه­های ممتازشان را با تکیه بر لهجه­های «لندنی»[۵۷] یا «جنوب رودخانه­ای»[۵۸]، و دروغ گفتن درباره علاقه دوران کودکی به فوتبال محلی بپوشانند. در کل، شکل خطاب در زندگی اجتماعی از آنجاکه مردمی بودن استاندارد شده است تغییر کرده است و از نشانه­های آموزش یا امتیاز اجتناب می­شود. حتی ملکه نیز لحن از بالا به پایین خود را تغییر داده است. لحن گفتمان عمومی در بی ­بی ­سی، به عنوان نگهبان یک فرهنگ ملی، به شکل قابل ملاحظه­ای وسعت یافته و مردمی­تر شده است. حتی آنچه موسوم به روزنامه­های صفحه بزرگ یا کیفی بود عموماً به سایز نیم قطع کوچک شده و با اشکال پوپولیستی­تر در ارائه و موضوع انطباق یافته است.
در یکی از کتاب­های اخیر (Chaney, ۲۰۰۲)، این جریان را در عنوان دموکراسی­سازی رادیکال خلاصه نموده­ام. منظور این عبارت این است که اگرچه بریتانیا رسماً از اوایل قرن بیستم به یک دموکراسی مردمی بدل شده است، اما ساختارها و امتیازات سلسله ­مراتب اجتماعی به تفوق خود بر نهادهای زندگی اجتماعی، از جمله حقوق، بهداشت، آموزش و سیاست ادامه دادند. در سال­های آخر قرن بیستم، جریان پوپولیستی مدعی تکمیل انقلاب ناتمام تغییرات دموکراتیک و به تبع آن مفهوم رادیکالش شد. در این جریان، فرض بر این است که همه ایده­ها ارزشی برابر دارند و اقتدار تخصص تا حد زیادی اعتبار خود را از دست می­دهد.
با این وجود، البته پذیرفتنی است ـ اگرچه برخی آن را تعجب­آور می­دانند ـ که دموکراسی­سازی در لحن، تنها در خدمت پوشاندن استمرار نابرابری­های اجتماعی و فرهنگی بوده است. نه تنها بریتانیا جامعه برابرتری نشده است، بلکه با تعمیق تفاوت­ در استانداردهای زندگی بین گروه­های اجتماعی عملاً برابری کمتر نیز شده است. بنابراین استفاده من از عبارت «دموکراسی­سازی رادیکال» معنایی کنایه­آمیز دارد و برای توجه مستقیم دادن به این امر است که چطور و چرا یک روحیه پوپولیستی به عنوان یک ایدئولوژی عمل می­کند به شیوه­ای که توهم انتخاب نابرابری­های جامعه امروزین را پنهان نماید.(۵)
در حالی که پژوهش انتقادی درباره ویژگی و کارکرد پوپولیسم نمی­بایست به حوزه فرهنگ محدود شود، اما این عرصه­ای است که پوپولیسم در آن رواج بیشتری یافته است. شخصیت در حال تغییر فرهنگ به طور خاص هم به جایگاه و ویژگی روشنفکران و تولیدکنندگان خلاق مرتبط است و هم به ماهیت موضوعات فرهنگی. پیامدهای تغییر در تولید و بازاریابی فرهنگ برای فعالان خلاق چه بوده است؟ تولید فرهنگ برای مخاطب توده­ای همواره مستلزم شیوه­های متمایز در صنعتی­سازی بوده است (Power and Scott ۲۰۰۴; Hesmondhalgh, ۲۰۰۲).
به طور معمول، صنایع فرهنگی تا حد ممکن در پی عقلانی­سازی فرایندهای توزیع هستند، درحالی که برای واحدهای تولید میزان بالایی از استقلال و غیررسمی بودن را در راستای تسهیل نوآوری و خلاقیت قائل می­شوند.
یکی از راه­هایی که ممکن است از طریق آن اشکال تغییر نشان داده شود، لحاظ نمودن نقش­ها و کارکردهای در حال تغییر در همراهی با تکنولوژی­های جدید است. به عنوان مثال، اغلب اظهار شده است که کارکرد «اخبار» روزنامه­ها به­واسطه گسترش نقش کانال­های خبری رادیو و تلویزیون و نیز دسترسی خبری در پایگاه­های اینترنتی تغییر کرده است. روزنامه­ها مجبور شده­اند که از تکیه بر اخبار فوری فاصله بگیرند ـ صرف نظر از تکه­های موردی از روزنامه­نگاری تحقیقی، که به شکل فزاینده­ای با اتکای بیشتر بر منابع سازمانی به استثنا بدل می­شوند (Davies, ۲۰۰۸) ـ و به سمت استفاده­ای بسیار گسترده تر از ستون­نویسانی متمایل شوند که درباره مسائل عمومی تفسیر می نویسند و یا بر اخبار سرگرمی بالاخص فعالیت­های مشاهیر و ستارگان ورزشی متمرکز شوند. جالب اینکه، نقش کاهش یافته آن ها در تولید اخبار به نظر می­رسد با تاثیر بیشتری بر شکل­دهی به اخبار همراه شده است، چنان که اکنون سیاست­مداران بیش از گذشته تحت تاثیر دستور کار روزنامه­ها قرار دارند. با این حال، حتی این مفهوم از روزنامه­نگاری به عنوان یک رسانه مکتوب در سایه سقوط درآمد تبلیغات برای ماندگاری با دشواری روبه روست، و با افزایش استفاده روزنامه­ها از قالب پایگاه اینترنتی و ظهور عرصه وبلاگ­ها در حال تغییر است. بنابراین ممکن است که روزنامه­های آینده بیشتر به عنوان دروازه عبور یا مجموعه پرتال­هایی برای منابع خبری یا تفسیرهای تخصصی­تر کارکرد داشته باشند.
روشن است که، این مجموعه تغییرات پیامدهای عمده­ای را نه فقط برای ستون نویسان، روزنامه­نگاران و دیگر نقش­های عمومی در تولید اخبار، بلکه برای ویژگی­های گفتمان عمومی در پی داشته است. الگوی سنتی حوزه عمومی تمرکز اندکی بر منابع شهری منشعب از دروازه­بانان و سایر موثران بر مخاطبان توده­ای داشته است. فارغ از اینکه آیا چنین ایده­هایی درباره توده­ای بودن همواره موجه بوده اند یا نه، تغییرات در سازمان تولید و بازاریابی فرهنگ که تا حدودی ناشی از پیشرفت­های تکنولوژیک بوده است این معنا را دارد که مخاطبان دیگر توده­هایی با احساس مشابه نیستند. به شکل فزاینده­ای به نظر می­رسد که مفاهیم قدیمی «نمایش» ـ خواه فیلم، کتاب، رویدادهای ورزشی یا نمایش هنری باشد ـ که موضوع توجه جمعی است در حال جایگزین شدن است.
به شکل سنتی، منابع نمایش­ها توسط پرداخت مخاطبان در قالب یک هزینه پذیرش تامین می­شد. در دوره تولید انبوه، این الگو می­توانست حفظ شود درحالی که این امکان نیز وجود داشت که به اعضای مخاطب کپی­های شخصی از یک کالای فرهنگی فروخته شود. روزنامه­ها و تلویزیون یک الگوی جایگزین را توسعه دادند که در آن کالا یارانه­ای رایگان بود، اما از طریق اراده تبلیغات­کنندگان به پرداخت برای حق بازاریابی کالایشان تامین می­شد. در هر دو شکل، به هر حال، تمایز کالای فرهنگی فروخته شده مشمول مفهومی از حق مالکیت معنوی بود به گونه­ای که مالکیت کالا معمولاً به عامل توزیع منحصر می شد. اکنون هر دوی این الگوها در حال تضعیف شدن هستند؛ از یک طرف، به علت اینکه کالا (به عنوان مثال یک کتاب یا یک موسیقی یا یک فیلم) می­تواند آنلاین در دسترس باشد و کپی کردن از طریق دانلود قابل کنترل نیست و از طرف دیگر، به علت اینکه کالا به عنوان یک رویداد مجرد امکان موجودیت ندارد بلکه به شکلی مشابه در تعداد متنوعی از سایت­ها ارائه می­شود. نتیجتاً این بدان معناست که حق مالکیت معنوی شدیداً به چالش گرفته شده است و از نظر برخی مفسرین، در حال تبدیل شدن به موضوعی بی­ربط است.
اهمیت مفهوم حقوقی مالکیت معنوی آن است که تولیدی فرهنگی را به کالایی بازاری بدل می­کند. از این حیث شخصیت کار فرهنگی در اروپا حداقل از رنسانس تا قرن نوزدهم را بسترسازی کرده است. از آنجا که مفهوم هنرمند از مفهوم کالای دارای ارزشی که خرید و فروش شود قابل تفکیک نیست، اگر مفهوم حق مالکیت معنوی ـ و بالتبع شیء دارای ارزش انحصاری ـ در حال تغییر یافتن است، پس تشخص تالیف نیز در حال تغییر است. به شکل سنتی مفهوم تالیف فردی در عرصه هنرهای عالی بسیار مهم­تر بوده است، جایی­که ارزش ـ هم بازاری و هم زیبایی­شناختی ـ معمولاً بسیار وابسته به اسناد به مولفی خاص بوده است. از این رو دست­نوشته­های حاشیه­ای و غیر مهم می­تواند ارزش ویژه­ای بیابد اگر بتواند کار یک فرد دارای منزلت بالا را نشان دهد. بنابراین ساختارشکنی تالیف احتمالاً تزویر خاص گفتمان­های زیبایی­شناسانه و بازاری را اثبات می­نماید.
یک راه حل برای مسئله کالاهای فرهنگی فروختنی زمانی که در قالب دیجیتالی تولید می­شود که می­تواند به سرعت و بی اندازه و به شکلی غیر قابل کنترل کپی شود، رها کردن «کالا» به عنوان شیئی که فروخته می­شود بوده است. در این رویکرد، شیء ـ به عنوان مثال، نسخه ضبط­ شده از یک اجرای گروهی مجموعه­ای از آهنگ­ها ـ رایگان یا با مبلغی اسمی داده می­شود با این توقع که درآمدهای جانبی به­واسطه همراهی کالاهای شبه ـ متنی نظیر اجراهای زندگی توسط گروه یا فروش لباس­های امضا شده کسب شود. این اشکال جدید بازاریابی مستلزم حجم قابل ملاحظه­ای از خلاقیت در بخشی از آن فرهنگ فروش است، و به وضوح بسیاری از سازمان­ها به رها کردن کامل مفهوم سنتی «کار هنری» به عنوان چیزی که فروخته می­شود بی­میل هستند. به طور کلی، به نظر می­رسد که «کالاهای فرهنگی» بافتاری یا مکمل در تاثیرات اجتماعی­­شان اهمیت بیشتری می­یابند.
یک نمونه جالب توسط راه­هایی که از طریق آن موضوعات فرهنگی سطح بالا در طرح­های بازتولید فرهنگی و اجتماعی به عنوان عواملی مهم شناخته شده­اند فراهم شده است. تعدادی از اماکن دور از انتظار ـ نظیر مرکز بالتیک، سالن کنسرت سیج و فرشته شمال همگی در ساحل جنوبی رود تاین در بریتانیا ـ دریافته­اند که سرمایه­گذاری در کارهای توسعه فرهنگی دارای پرستیژ به شکل بسیار موثری پیشرفت­های خانگی جدید و به طور کل تغییرات اساسی در ویژگی­ها و هویت یک دوره را باعث می­شود. در بخشی، این پیشرفت­ها از طریق جذب توریست داخلی و بین­المللی عمل می­کند، مانند نمونه موزه گوگنهایم در بیلبائو یا گالری تیت مدرن در جنوب لندن و در بخشی از طریق تغییر معنای یک مکان عمل می­کند. در این موقعیت­ها، فرهنگی که تولید می­شود کمتر درباره کارهای فردی ـ در واقع، محتوای موزه­ها و گالری­ها اغلب انصافاً نامربوط به نظر می­رسند ـ و بیشتر مدعی هویتی متمایز از درون شهر اروپایی با وجه تسمیه فرهنگی است.

نظرات کاربران درباره کتاب مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی فرهنگی