فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هزار و یک شب

کتاب هزار و یک شب

نسخه الکترونیک کتاب هزار و یک شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هزار و یک شب

در زمان‌های بسیار دور، دو شاه بزرگ زندگی می‌کردند که برادر بودند. نام یکی از آن‌ها شهریار و دیگری شاه‌زمان بود. آوازه و وسعت فرمانروایی شهریار، برادر بزرگ‌تر، تا دوردست‌ها رسیده بود. روزی شهریار دلتنگ برادرش شد و از وزیر اعظمش خواست شاه‌زمان را نزد او بیاورد. وقتی شاه‌زمان رسید، دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند و تمام روز را با هم گذراندند و شهریار آن‌قدر از دیدار او خوشحال بود که متوجه رنگ‌پریدگی و ناراحتی برادرش نشد. روزها می‌گذشت و حال شاه‌زمان بدتر و بدتر می‌شد. شهریار فکر می‌کرد شاه‌زمان دلتنگ خانه‌اش است اما اوضاع بدتر از این‌ها بود. بعد از گذشت ده روز، شاه‌زمان زبان باز کرد و دلیل بدحالی‌اش را به شهریار گفت. او گفت همسرش با ترک او قلبش را شکسته است. او داستان خیانت همسرش را برای شهریار تعریف کرد؛ شاه بزرگ آن‌چه را با گوش‌هایش شنید، نمی‌توانست باور کند. او پس از شنیدن این ماجرا چنان عصبانی شد که عقل و شعورش را از دست داد و به این نتیجه رسید که به هیچ زنی نمی‌توان اعتماد کرد و تصمیم وحشتناکی گرفت؛ شهریار به وزیر اعظمش دستور داد همسری برایش انتخاب کند. با این شرط که آن زن تنها یک شب همسرش باشد و سپس او را بکشد. او می‌خواست این کار را آن‌قدر انجام دهد تا هیچ زنی در قلمرویش نماند.

ادامه...

بخشی از کتاب هزار و یک شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 

فصل ۲:حکایت مرد بازرگان و همسرش

شب اول

شاه سعادتمند و خردمندم، می گویند روزی بازرگانی تصمیم گرفت برای دیدن سرزمینی دور، عازم سفر شود. او بقچه اش را پر از نان و خرما کرد و سوار بر اسبش شد و شب های زیادی زیر چتر حمایت خداوند در سفر بود تا به مقصد رسید. پس از دیدن آن جا به طرف خانه اش برگشت. سه روز رفت و در چهارمین روز، به باغی رسید و رفت تا در زیر سایه ی درختان آن استراحت کند. زیر یک درخت گردو و در کنار نهر آبی نشست، چند تکه ای نان و خرما درآورد و مشغول خوردن شد و هسته های خرما را به این طرف و آن طرف انداخت تا سیر شد. بعد بلند شد و از خدا تشکر کرد.
هنوز دعای او تمام نشده بود که دیو پیری را شمشیر به دست روبه روی خود دید که پاهایش روی زمین و سرش در میان ابرها بود. دیو فریاد کشید: «بلند شو! باید تو را با این شمشیر بکشم، درست همان طور که تو پسر مرا کشته ای.»
بازرگان ترسید و گفت: «به خدا من پسرت را نکشته ام. چگونه ممکن است؟»
دیو گفت: «مگر تو ننشستی و از بقچه ات خرما درنیاوردی و نخوردی و هسته هایش را به اطراف پرت نکردی؟»
بازرگان گفت: «بله، این کار را کرده ام.»
دیو گفت: «وقتی هسته ها را پرت می کردی، یکی از آن ها به پسر من خورد که داشت از این جا رد می شد و او را کشت. حالا من باید با این شمشیر تو را بکشم.»
بازرگان گفت: «تو را به خدا مرا نکش.» اما دیو گفت: «به خدا تو را خواهم کشت؛ چون تو پسر مرا کشتی.» بازرگان گفت: «از قصد نبوده، لطفاً مرا ببخش.» دیو گفت: «باید تو را بکشم.» سپس او را گرفت و به زمین زد.
بازرگان یاد همسر و فرزندانش افتاد و گریه کرد. دیو شمشیرش را بلند کرد و در حالی که بازرگان خیس از اشک بود، گفت: «خدایا خودت به فریادم برس.»

در همین هنگام سپیده سر زد و شهرزاد سکوت کرد و شاه را در عطش شنیدن بقیه ی ماجرا گذاشت. دینارزاد گفت: «چه داستان عجیب و زیبایی!» شهرزاد پاسخ داد: «در مقایسه با چیزی که فردا برایتان خواهم گفت، چیزی نیست. البته اگر شاه اجازه بدهند تا فردا زنده بمانم، این داستان بهتر و سرگرم کننده تر می شود.» شاه به خودش گفت: «باقی داستان را می شنوم و سپس او را می کشم.»

شب دوم

فردای آن روز شاه شهریار روزی پرمشغله داشت و شب هنگام نزد شهرزاد آمد. دینارزاد به خواهرش گفت: «خواهر، اگر خوابت نمی آید، یکی از داستان های کوتاه و زیبایت را برایمان بگو.» شاه اضافه کرد: «بهتر است امشب داستان مرد بازرگان و دیو تمام شود.» شهرزاد گفت: «با کمال میل سرورم، شاه محبوبم.»
شاه خردمند و سعادتمندم، می گویند:

وقتی دیو شمشیرش را بالا برد که بازرگان را بکشد، بازرگان به او التماس کرد: «لطفاً قبل از این که مرا بکشی اجازه بده با زن و بچه هایم خداحافظی کنم.» دیو گفت: «به خدا قسم می خوری که اگر بگذارم بروی، یک سال بعد برگردی این جا؟» بازرگان گفت: «بله، قسم می خورم.»
بازرگان قسم خورد و دیو به او اجازه رفتن داد. سپس آن مرد سوار اسبش شد و به سوی خانه اش رفت. وقتی به خانه اش رسید، گریه کرد. همسرش پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ چرا گریه می کنی در حالی که باید شاد باشیم و برگشتن تو را جشن بگیریم؟»
بازرگان پاسخ داد: «وقتی فقط یک سال دیگر زنده ام، چرا گریه نکنم؟» سپس تمام ماجرای خودش و دیو را تعریف کرد.
خانواده اش با شنیدن داستان او مشغول گریه و زاری شدند. بچه ها دور پدرشان جمع شدند و روز بسیار سختی را در کنار همدیگر گذراندند. تمام طول سال نیز به همین طریق گذشت. بعد بازرگان از خانواده اش خداحافظی کرد. پسرانش او را در آغوش گرفتند، دخترانش گریه کردند و همسرش شیون سر داد. بازرگان به آن ها گفت: «بچه های من، این خواست خداست.» سپس سوار اسبش شد و رفت تا به آن باغ رسید.
او همان جایی نشست که خرماها را خورده بود و با چشمان گریان منتظر دیو شد. همین طور که منتظر بود، پیرمردی که با دو سگ از آن جا می گذشت، او را دید و نزدیک آمد و سلام کرد. بازرگان جواب سلام او را داد. پیرمرد پرسید: «چرا این جا نشسته ای؟ این جا پر از دیو و غول و بدبختی است. این باغ طلسم شده است و غیر از غم چیزی ندارد.»
بازرگان همه چیز را برای پیرمرد تعریف کرد. پیرمرد از قصه ی او حیرت کرد و گفت: «این که سر قولت مانده و برگشته ای، نشانه ی شجاعت توست. تا وقتی نبینم چه اتفاقی برای دیو می افتد، از این جا نمی روم.» سپس کنارش نشست و مشغول صحبت با هم شدند.

اما سپیده سر زد و شهرزاد سکوت کرد. دینارزاد به خواهرش گفت: «چه داستان عجیب و زیبایی.» شهرزاد پاسخ داد: «چیزی که فردا شب برایتان تعریف خواهم کرد، بهتر و سرگرم کننده تر است.

شب سوم

شب بعد دینارزاد به خواهرش گفت: «خواهر، اگر خوابت نمی آید، لطفاً داستانی کوتاه و زیبا برایمان بگو.» شاه اضافه کرد: «بهتر است امشب این داستان مرد بازرگان تمام شود.» شهرزاد گفت: «هر طور امر بفرمایید.»

پادشاه سعادتمند، شنیده ام بازرگان با مرد رهگذر و دو سگ سیاهش نشسته بودند و حرف می زدند که گرد و خاک عظیمی بلند شد و غولی بزرگ، شمشیر در دست ظاهر شد و رو به بازرگان گفت: «برای مرگ آماده باش.» بازرگان و پیرمرد گریه کردند.
پیرمرد رهگذر با سگ های سیاهش به دیو نزدیک شد و گفت: «اگر بگویم برای خودم و این دو سگ همراهم چه اتفاقی افتاده و داستان من از داستان تو و این بازرگان عجیب تر و جالب تر بود، قول می دهی بازرگان را آزاد کنی؟»
دیو جواب داد: «باشد.»
بنابراین پیرمرد داستان خودش را گفت:
این دو سگ که همراه من هستند، با من برادرند. وقتی پدرمان مرد، دارایی اش بین ما سه پسر به طور مساوی تقسیم شد. هر یک از ما با سهم خود مغازه ای خریدیم. برادر بزرگ ترم، یکی از این دو سگ، سهمش از مغازه را خیلی زود فروخت و برای سفری تجاری راهی دریا شد. یک سال تمام گذشت و روزی گدایی در مغازه آمد.
او گفت: «مرا می شناسی؟» وقتی با دقت نگاهش کردم، دیدم برادر بزرگ ترم است. او را در آغوش گرفتم و به داخل مغازه بردم و ماجرا را پرسیدم.
جواب داد: «تمام سرمایه ام را از دست داده ام.»
او را به خانه ام بردم و نیمی از دارایی ام را به او دادم و گفتم: «با این پول زندگی ات را بکن، چنان که هرگز چنین اتفاقی نیفتاده.» با خوشحالی پول را گرفت و مغازه ی دیگری باز کرد. کمی بعد برادر دیگرمان، آن یکی سگ، تصمیم گرفت راهی سفر تجاری شود. تلاش کردیم او را منصرف کنیم اما گوش نکرد. یک سال بعد او مثل برادرمان برگشت. به او گفتم: «برادر، مگر نگفته بودم به این سفر نروی؟» او گریه کنان گفت: «برادر همه چیزم را از دست داده ام.»
او را به خانه ام بردم. بعد از این که غذایی خوردیم، گفتم تمام ثروتم را به طور مساوی با او تقسیم می کنم. او مغازه دیگری باز کرد و مدتی هر سه در کنار هم مشغول کار بودیم. اما بالاخره هر دو برادرم از من خواستند با آن ها عازم یک سفر تجاری شوم. من جواب منفی دادم و پرسیدم: « آیا از ماجراهای گذشته درس نگرفته اید؟»
آن ها از سفر منصرف شدند و ۶ سال در مغازه هایمان مشغول خرید و فروش بودیم. اما آن ها هر سال از من می خواستند با آن ها به سفری دریایی بروم و سرانجام گفتم: «برادران، حاضرم با شما به این سفر بیایم. شما چه قدر پول دارید؟»
آن ها تمام پولشان را به باد داده بودند اما مغازه ی من رشد کرده بود. پولم را به دو قسمت تقسیم کردم. یک قسمتش را بین هر سه نفرمان تقسیم و بقیه اش را در زمین پنهان کردم برای روزی که اتفاقی برایم بیفتد. آن ها گفتند: «چه فکر خوبی.»
بعد مغازه را بستم، مقداری کالای تجاری خریدیم، یک کشتی اجاره کردیم، راهی سفر دریا شدیم و یک ماه تمام شب و روز رفتیم.

در همین هنگام سپیده سر زد و شهرزاد سکوت کرد. دینارزاد به او گفت: «چه داستان عجیب و زیبایی بود.» شهرزاد پاسخ داد: «اگر خداوند بزرگ به من یک روز دیگر عمر بدهد، فردا شب داستان عجیب تری را خواهم گفت.»

شب چهارم

شب بعد، دینارزاد به خواهرش گفت: «خواهر، اگر خوابت نمی آید، لطفاً یکی از قصه های کوتاه و زیبایت را برایمان بگو.» شاه اضافه کرد: «بهتر است امشب داستان مرد بازرگان تمام شود. چون مشتاق شنیدنش هستم.» شهرزاد پاسخ داد: «هرطور امر بفرمایید.»

شاه سعادتمندم، شنیده ام پیرمرد رهگذر داستانش را برای دیو این گونه ادامه داد:
من و برادرانم یک ماه در کشتی و روی آب های شور بودیم تا به یک بندر رسیدیم. وارد شهر و مشغول فروختن کالاهای خود و خریدن چیزهایی شدیم تا به کشتی مان ببریم. هنگامی که در ساحل قدم می زدم، با زنی ژنده پوش روبه رو شدم. او دستم را بوسید و گفت: «سرورم لطفی در حق من بکنید و مطمئن باشید لطف شما را جبران خواهم کرد.» جواب دادم: «هر کاری بخواهی انجام می دهم بدون این که انتظار جبران داشته باشم.» زن گفت: «سرورم با من ازدواج کنید و مرا با کشتی خود از این جا ببرید.»
دلم به حالش سوخت و پیشنهادش را قبول کردم. برایش لباس زیبایی خریدم و ازدواج کردیم. سپس او را سوار کشتی کردم و راه افتادیم. او را دوست داشتم و شب و روز در کنارش بودم و به برادرانم توجهی نکردم.
برادرانم به من حسادت کردند و نقشه ی قتلم را کشیدند. منتظر ماندند تا ما بخوابیم، سپس هر دوی ما را به دریا انداختند.
بیدار شدیم و همسرم به خودش آمد و شناکنان مرا با خودش از دریا به سمت جزیره ای برد. صبح همسرم گفت: «شوهرم، لطف تو را جبران کردم، از غرق شدن نجاتت دادم. آن روز که تو را در ساحل دیدم، به تو علاقه مند شدم و با لباس مبدل آمدم و تو عشق مرا پذیرفتی. اینک باید برادران تو را بکشم.»
از شنیدن حرفش خیلی تعجب کردم و از او برای نجات جانم تشکر کردم و همه ماجراهایی را به او گفتم که بعد از فوت پدرم برای من و برادرانم اتفاق افتاده بود. وقتی داستانم را شنید، خیلی خشمگین شد و گفت: «من اکنون پرواز می کنم و کشتی شان را غرق می کنم.»



گفتم: «محض رضای خدا این کار را نکن. هر چه باشد، آن ها با من برادرند.» موفق شدم او را قانع کنم. او با من پرواز کرد و مرا روی سقف خانه ام نشاند. پایین رفتم و پول هایی که مخفی کرده بودم، برداشتم و مغازه ام را دوباره به راه انداختم.
وقتی آن شب به خانه ام رفتم، دیدم این دو سگ جلوی خانه بسته شده اند. به محض دیدنم آمدند و شروع کردند به گریه و زاری و مالیدن خودشان به پاهای من. ناگهان همسرم گفت: «این ها برادران تو هستند و ۱۰ سال همین طور می مانند و سپس به شکل اول برمی گردند. بعد به من گفت او را کجا می توانم پیدا کنم و رفت.
اینک ۱۰ سال از آن ماجرا می گذرد و من و برادرانم عازم جایی بودیم که همسرم آن جاست؛ در راه این مرد بیچاره را دیدیم. وقتی از او ماجرا را پرسیدم، گفت به این جا آمده تا تو او را بکشی و من قول دادم تا پایان ماجرا تنهایش نگذارم و ببینم چه اتفاقی بین شما می افتد. این داستان من بود. به نظر تو حیرت انگیز نیست؟»
دیو گفت: «به راستی که ماجرای تو عجیب و جالب بود. تو پیروز شدی و من از جان این مرد می گذرم.» سپس دیو به مرد اجازه داد که برود. بازرگان از پیرمرد تشکر کرد و پیرمرد برای آزادی اش به او تبریک گفت. بازرگان نزد خانواده اش برگشت و تا آخر عمر، سال های سال با خانواده اش زندگی کرد.

در این هنگام سپیده سر زد و شهرزاد سکوت کرد. دینارزاد به او گفت: «خواهر، چه داستان عجیب و زیبایی.» شهرزاد پاسخ داد: «فردا شب داستان مرد ماهیگیر را برایتان خواهم گفت که بسیار جذاب تر از این است.»

فصل ۱: داستان شاه شهریار و شهرزاد

در زمان های بسیار دور، دو شاه بزرگ زندگی می کردند که برادر بودند. نام یکی از آن ها شهریار و دیگری شاه زمان بود. آوازه و وسعت فرمانروایی شهریار، برادر بزرگ تر، تا دوردست ها رسیده بود.
روزی شهریار دلتنگ برادرش شد و از وزیر اعظمش خواست شاه زمان را نزد او بیاورد. وقتی شاه زمان رسید، دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند و تمام روز را با هم گذراندند و شهریار آن قدر از دیدار او خوشحال بود که متوجه رنگ پریدگی و ناراحتی برادرش نشد.
روزها می گذشت و حال شاه زمان بدتر و بدتر می شد. شهریار فکر می کرد شاه زمان دلتنگ خانه اش است اما اوضاع بدتر از این ها بود. بعد از گذشت ده روز، شاه زمان زبان باز کرد و دلیل بدحالی اش را به شهریار گفت. او گفت همسرش با ترک او قلبش را شکسته است. او داستان خیانت همسرش را برای شهریار تعریف کرد؛ شاه بزرگ آن چه را با گوش هایش شنید، نمی توانست باور کند. او پس از شنیدن این ماجرا چنان عصبانی شد که عقل و شعورش را از دست داد و به این نتیجه رسید که به هیچ زنی نمی توان اعتماد کرد و تصمیم وحشتناکی گرفت؛ شهریار به وزیر اعظمش دستور داد همسری برایش انتخاب کند. با این شرط که آن زن تنها یک شب همسرش باشد و سپس او را بکشد. او می خواست این کار را آن قدر انجام دهد تا هیچ زنی در قلمرویش نماند.



وزیر اعظم دو دختر به نام های شهرزاد و دینارزاد داشت. شهرزاد، دختر بزرگ تر، کتاب های زیادی خوانده و بسیار باهوش بود. وقتی شهرزاد از تصمیم شاه خبردار شد، به پدرش گفت: «می خواهم امشب مرا به عقد شهریار درآوری تا شاید بتوانم زنان سرزمینم را نجات بدهم یا مثل بقیه بمیرم.»
وزیر از شنیدن حرف دخترش به شدت عصبانی شد و ازدواج او را با شاه ممنوع کرد. آن ها مدت زیادی با هم بحث کردند، اما شهرزاد تصمیم خود را گرفته بود. وزیر دخترش را نزد شاه فرستاد و دعا کرد: «خداوند تو را از من نگیرد.»
شهرزاد خیلی خوشحال شد و پس از آماده کردن لوازم مورد نیازش پیش خواهرش دینارزاد رفت و گفت: «خواهر، خوب به حرفم گوش کن. وقتی پیش شاه هستم، کسی را دنبالت می فرستم. وقتی پیش ما آمدی بگو: «شهرزاد اگر خوابت نمی آید، یک داستان برایمان تعریف کن.» با این کار شاه به من اجازه می دهد که بروم و می توانیم جان مردم سرزمینمان را نجات بدهیم. به نقشه ام اعتماد کن.»
دینارزاد جواب داد: «بسیار خب.»
آن شب، شهرزاد نزد شهریار رفت و به عقد او درآمد. ولی وقتی شهریار به بستر رفت، شهرزاد گریه کرد. شاه دلیل گریه اش را پرسید و شهرزاد جواب داد: «خواهری دارم که می خواهم از او خداحافظی کنم.»
شاه کسی را به دنبال خواهر شهرزاد فرستاد. دینارزاد آمد و پای تخت آن ها نشست و گفت: «خواهر جان اگر خوابت نمی آید، یکی از آن داستان های کوتاه و زیبایت را تعریف کن تا شب بگذرد، چون می ترسم بدون تو باشم.»
شهرزاد رو به شاه کرد و گفت: «اجازه می دهید داستانی بگویم.» شاه پاسخ داد: «بله.» و شهرزاد بسیار خوشحال شد و گفت:

نظرات کاربران درباره کتاب هزار و یک شب