فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همرزم بِنِگار تا بماند

کتاب همرزم بِنِگار تا بماند

نسخه الکترونیک کتاب همرزم بِنِگار تا بماند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همرزم بِنِگار تا بماند

در سال‌های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ مدتی بود خبرهای گوناگونی از جبهه‌های غرب توسط پاسداران شهر کنگاور به ما بسیجیان ارائه می‌گردید، یادشان بخیر شهیدان بهروز پیرزادفر- اسدالله زارعی و رضا ودادی که هر سه نفر در برج ۷ سال ۵۹ به شهادت رسیدند در هنگام سرکشی از پست‌های نگهبانی در حاشیه ساختمان سپاه پاسداران از حضور پاسداران در جبهه‌های سرپل ذهاب و گیلان‌غرب می‌گفتند و از رشادت‌هایی که دلاور مردان رزمنده از خود نشان داده مطالبی را عنوان می‌کردند و از طرفی برادر بزرگ‌تر از خودم قباد عبادی و پسردائیم هوشنگ خزایی از جبهه سراب گرم، کوره موش، ارتفاعات بازی دراز، روستای افشار آباد و سر پل ذهاب در سال ۵۹ که افتخار حضور داشتند روایت می‌کردند، همین‌طور، دیگر عزیزان نیز خاطراتی را عنوان می‌نمودند، برادر ولی کولیوند از تیر مستقیم خوردن و مجروح شدن خود در ارتفاعات دانه خشک در منطقه سر پل ذهاب می‌گفت. شهید علی اصغر سلطان آبادی همسایه و دوست صمیمی خانوادگی از دلاور مردی‌هایش در جبهه می‌گفت. همه این موارد انگیزه در من ایجاد کرد و مدتی بعد چنین رقم خورد که چند نفر از دانش‌آموزان همکلاسی تصمیم گرفتیم به جبهه برویم و این خود اول راه بود.

ادامه...

بخشی از کتاب همرزم بِنِگار تا بماند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اولین روز اعزام به جبهه و رضایت پدر و مادر

در سال های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ مدتی بود خبرهای گوناگونی از جبهه های غرب توسط پاسداران شهر کنگاور به ما بسیجیان ارائه می گردید، یادشان بخیر شهیدان بهروز پیرزادفر- اسدالله زارعی و رضا ودادی که هر سه نفر در برج ۷ سال ۵۹ به شهادت رسیدند در هنگام سرکشی از پست های نگهبانی در حاشیه ساختمان سپاه پاسداران از حضور پاسداران در جبهه های سرپل ذهاب و گیلان غرب می گفتند و از رشادت هایی که دلاور مردان رزمنده از خود نشان داده مطالبی را عنوان می کردند و از طرفی برادر بزرگ تر از خودم قباد عبادی و پسردائیم هوشنگ خزایی از جبهه سراب گرم، کوره موش، ارتفاعات بازی دراز، روستای افشار آباد و سر پل ذهاب در سال ۵۹ که افتخار حضور داشتند روایت می کردند، همین طور، دیگر عزیزان نیز خاطراتی را عنوان می نمودند، برادر ولی کولیوند از تیر مستقیم خوردن و مجروح شدن خود در ارتفاعات دانه خشک در منطقه سر پل ذهاب می گفت. شهید علی اصغر سلطان آبادی همسایه و دوست صمیمی خانوادگی از دلاور مردی هایش در جبهه می گفت. همه این موارد انگیزه در من ایجاد کرد و مدتی بعد چنین رقم خورد که چند نفر از دانش آموزان همکلاسی تصمیم گرفتیم به جبهه برویم و این خود اول راه بود. چرا که می بایست در اولین فرصت خانواده را راضی کنیم. من متولد ۱/ ۱۲/ ۱۳۴۵ بودم و با توجه به ارتباط گرمی که با مادرم داشتم طی چند جلسه شروع به صحبت کردن با ایشان درخصوص اعزام به جبهه کردم، و هر بار مادر مهربانم که جانم فدایش می گفت: عزیزم شما هنوز خیلی کم سن و سالی، درس خود را بخوان تا به جایی برسی و به جامعه خدمت کنی؟!
خلاصه هر روز کارم بعد از تعطیلی مدرسه و آمدن به منزل همین بود تا این که یک روز خودم به پدرم گفتم که می خواهم به جبهه بروم، ایشان نیز باز هم با تندی همان حرف های مادرم را تکرار می کرد و می گفت: پسرم هنوز تو بچه ای! به فکر جبهه نباش به فکر درس خواندنت باش؟!
و با تندی می گفت: برادرت قباد رفته بس است...
روزها که به مدرسه می رفتم با دوستانم در مدرسه صحبت می کردیم و آن ها هم با مشکل من روبه رو بودند، تا این که بالاخره تصمیم جدی گرفتیم که بدون اجازه برویم.
یک روز به اعزام نیروی سپاه کنگاور رفتیم و ثبت نام نمودیم ولی گفتند: بعید است با شما موافقت شود و قرار شد ماه آینده در آذر ماه ۱۳۶۰ اعزام شویم و همین امر باعث شد من هر روز با مادرم صحبت کنم تا شاید پدرم را راضی کند و به جبهه بروم ولی باز هم تکرار حرف های گذشته، کمی دلسوزانه تر نصیحت می کرد، وقت درس خواندنه، برای شما وقت زیاد است. بابات راضی نمی شه!
بالاخره روز موعد نزدیک شد، غروب حمام رفته و لباس هایم را تعویض و کوله ای از وسایل مورد نیاز را تهیه کردم و مادر با مشاهده آن گفت: عزیزم بابات اجازه نمی ده.
من نیز با اعتراض گفتم: پس چرا به برادرم اجازه داد؟ ولی به من اجازه نمی ده؟ باز هم مادرم می گفت به قول بابات! شما بچه ای؟ هنوز درس بخوانی بهتر است.
تا این که شب به اتاق خوابم رفتم. کمی دلهره داشتم، با خودم می گفتم: الان است که بابا بیاید و یک کتک مفصل نوش جان کنم. از ترس یکی از کتاب های درسی را در مقابل خود نگه داشته بودم و مثلاً مطالعه می کردم ولی استرس لحظه ای من را رها نمی کرد، موقع خاموشی چراغ و ساعت خواب بود مادرم آمد و گفت: بابا نمی گذاره شما بروید. من نیز با دلهره جواب می دادم که من فردا خیلی زود تا شما بیدار شوید رفتم، و همین طور که مرا ترک می کرد، گفت: هر جایی بروی بابایت تو را برمی گرداند. آن شب تا پاسی از شب خوابم نمی برد ولی راضی هم نبودم که بدون اجازه بروم.
موقع اذان صبح بیدار شدم، یواشکی رفتم درب اتاق مادرم را زدم، ایشان خیلی آرام بیرون آمد و با هم به اتاقم رفتیم و آن جا خیلی آرام می گفت: عزیزم برای شما هنوز زود است به جبهه بروی. بگیر بخواب! من نیز اصرار داشتم که اگر اجازه ندهید بدون اجازه می روم، باز هم تهدید کرد که الان به بابات می گم، در این حین من کوله ام را برداشتم و به دوش انداختم و دست مادر را بوسیدم و وقتی مقداری ایشان را به عقب راندم، تنم به بدنه درب چوبی قدیمی خورد و قرآنی به زمین افتاد و متوجه شدم مادر مظلومم شب هنگام که من خواب بودم قرآنی را در سر درب اتاق گذاشته! و نگران بوده که نکنه در هنگام خواب بیدار نشود و پسرش به جبهه برود و از زیر قرآن رد نشده باشد! و در این هنگام کتاب قرآن و مادرم را مجدداً بوسیدم و گفتم: شما که راضی هستی! پس چرا این قدر مانع رفتن من به جبهه می شوید! به خدا توکل کنید و خدا نگهدار.



از چپ به راست: شهید علی اصغر سلطان آبادی ـ کامران عبادی.

بدون اجازه پدر رفتم ولی پس از اعزام به کرمانشاه ما را به پادگانی بردند نمی دانم کجا بود و من و چند نفر از دوستانم را جدا کردند و گفتند: نمی توانیم شما را اعزام کنیم، خیلی اصرار کردیم نتیجه نداد و همان روز به کنگاور برگشتیم و وقتی به منزل رفتم مادر خوشحال ولی پدر به محض دیدن من سیلی محکمی نثار صورتم کرد و گفت: وقتی می گم بچه ای چرا گوش نمی کنی؟!

عبادی ـ ۹/ ۹/ ۱۳۶۰ کنگاور

تپه المهدی قصر شیرین

در نهایت بعد از گذشت حدود یک سال رضایت پدر عزیزم رو گرفتم و با تعدادی از دانش آموزان و مربیان دبیرستان شریعتی کنگاور به سرپرستی برادر شهید محمدرضا قلی وند مدیر تربیتی مدرسه و برادران شهید مجتبی حیدری، کاظم درویشی و دیگر مربیان تربیتی تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. در آن موقع ۱۶ سال داشتم و از راهنمایی به دبیرستان رفته بودم. برادر قلی وند کلیه هماهنگی های لازم را با اعزام نیرو به عمل آورده و در تاریخ ۲۳/ ۸/ ۶۱ با یک دستگاه اتوبوس به سرپرستی برادر قلی وند راهی منطقه شدیم، ابتدا ما را به اعزام نیروی کرمانشاه و سپس به پادگان الله اکبر اسلام آباد بردند و از آن جا نیز پس از تجهیز کردن نیروها به پادگان ابوذر در سرپل ذهاب انتقال دادند.
دو الی سه روز در پادگان ماندیم و مشغول آموزش نظامی و مقداری نیز ما را نسبت به جبهه ای که قرار بود برویم توجیه نمودند. در آن زمان هنوز تیپ نبی اکرم (ص) باختران تشکیل نشده بود و شهید قلی وند را فرمانده گروه ما معرفی و گفتند: قرار است شما را به تپه ای در قصر شیرین انتقال دهیم و خیلی از نکات امنیتی را به خاطر این که تپه از یک طرف در تیر رس مستقیم دشمن بود و از طرفی دیگر تپه پدافندی مخفی محسوب می شد و می بایست شبانه در سنگرها مستقر شویم توجیه نمودند.
غروب هوا رو به تاریکی می رفت ما را با دو دستگاه تویوتای گِل مال شده به سمت منطقه حرکت دادند و چون جاده سرپل ذهاب به قصرشیرین از طرف غرب و جنوب (ارتفاع آق داغ) کاملاً در تیر راس عراقی ها بود به ناچار راننده با چراغ خاموش و با احتیاط حرکت می کرد، تا این که به قصرشیرین رسیدیم و کمی توقف و سپس به سمت راست در جاده خاکی ادامه مسیر داده، تا قسمتی که جاده خاکی تمام شد و به تپه ای رسیدیم و آهسته و بدون سر و صدا در شب مهتابی ما را پیاده و برادر قلی وند نسبت به تقسیم کردن ما اقدام نمود. من با شهید فریدون خزایی و برادران امین خزایی، فریدون سلیمی، تورج کاظمی و برادر گودینی به یک سنگر رفتیم و مستقر شدیم و در همان شب اول به سنگر نگهبانی رفتیم. سنگرها طوری ایجاد شده بودند که از دید دشمن محفوظ، و فقط شب ها به آن جا می رفتیم، پاس های نگهبانی دو نفره بود و شب ها به دلیل کمی سن دلهره زیادی هم داشتیم، تا پاس بخش جهت سرکشی می آمد روحیه چندان خوبی نداشتیم، شب اول را پشت سرگذاشتیم و چون از قبل توجیه کرده بودند روز به هیچ عنوان نباید روی تپه برویم به ناچار کل روز را در سنگرهای استراحت یا در قسمتی از تپه که دشمن بر روی آن دید نداشت سپری می کردیم.
روز بعد شهید قلی وند فرمودند که برنامه نگهبانی سنگر کمین را برای شما پیش بینی کردم و می بایست تک نفره خیلی آهسته به سنگر کمین بروید و نگهبانی بدهید، در آن سنگر تلفن قورباغه ای وجود داشت و قرار بر این بود که به محض شنیدن و یا دیدن حرکت مشکوکی از دشمن سریعاً اطلاع رسانی کنیم، روزهای اولیه خیلی سخت گذشت و کم کم عادت کردیم و خودمان را پیدا کردیم، ولی باز هم در شب های غیر مهتابی همان دلهره به سراغ مان می آمد.
بالاخره پانزده روز گذشت و مقداری با منطقه آشنا شدیم و کم کم دلهره را از خود دور کردیم و هر روز با روحیه بهتری خدمت می کردیم.
هنگامی که روزها در سنگر کمین مراقب اوضاع بودیم مقداری جلوتر زیر سنگر عراقی ها شعارهایی با خط عربی درشت نوشته بودند، در تپه کناری که ما بودیم شعاری از قبل نوشته بودند "وحدت حریه الاشتراکیه" که شهید قلی وند ترجمه کرد معنی آن خوب بود ولی در زیر سنگر نگهبانی عراقی ها با رنگ و خط درشت نوشته بودند "صدام فخر العرب" بچه رزمنده ها هر کدام به سنگر کمین یا گشت می رفتند این جمله آن ها را عذاب می داد. خلاصه روزها گذشت و ما نیز تقریباً در آن تپه و آتش افروزی دشمن عادت کرده بودیم.
یک روز یکی از بچه ها پیشنهاد کرد که سمت عراقی ها برویم و آن شعار را پاک کنیم!
با توجه به این که می بایست حتماً فرمانده را مطلع نماییم، دو سه نفر به سنگر فرماندهی رفته و این مسئله را با شهید قلی وند در میان گذاشتیم ولی ایشان مخالفت کردند و برنامه منتفی شد، تا این که چند روز بعد مجدداً طرح مسئله نمودیم و این بار با ملایمت کمی سر تکان داد و گفت اگر در شب مهتابی با احتیاط دو سه نفر با فاصله بروید و شناسایی و راه کار ارائه بدهید شاید موافقت کنم، به نظرم برادر مراد رشیدی اولین داوطلب بود. شب مهتابی هماهنگی لازم با فرماندهی و نگهبان به عمل و شناسایی راهکار به سمت سنگر عراقی ها آغاز شد از یک طرف دلهره ی لو رفتن تپه بود و از طرفی دلهره ی احتمال وجود میدان مین. در هر صورت چند شب پیاپی بچه ها دنبال شناسایی مسیر رسیدن به شعار بودند تا این که روزنه ای پیداشد. در مرحله بعد به فکر تهیه رنگ افتادیم و چون دسترسی به رنگ نبود بچه ها گفتند بهتر است برویم و آن را گِل مال کنیم و این مسئله نهایی شد و شهید قلی وند با درایتی که داشت گفت: بچه ها نمی خواد همه را گِل مال کنید فقط مقداری گل ببرید و حرف «ف» را پاک کنید.
شب بعد، این کار با موفقیت انجام شد و «صدام فخر العرب» تبدیل به «صدام خر عرب» شد و در روز بعد بچه هایی که نگهبانی می دادند از این مسئله خوشحال بودند و با روحیه ای مضاعف ادامه خدمت می دادند تا این که یکی از برادران تدارکات مقداری رنگ آورد و مجدداً بچه ها رفتند حرف «ف» را رنگ کردند و دائمی شد بعد از چند روز به محض متوجه شدن عراقی ها کل تپه ما و کناری را زیر آتش شدید خمپاره و توپ قرار دادند و همین امر باعث شد برادر قلی وند به بیرون از سنگر بیاید و با صدای بلند تذکر می داد که! بچه ها به داخل سنگرهایتان بروید! کلی بنده خدا داد زد تا خدای ناخواسته بچه ها آسیب نبینند ولی یک باره متوجه شدیم برادر قلی وند خودش ترکش خورده و با بدن خون آلود به سمت سنگر کوچک بهداری آمد و با روحیه ای خندان گفت: بچه ها! آن قدر اذیت و آزار کردید تا تپه لو رفت و من نیز اولین مجروحیت خود را در جبهه تجربه کردم و در نهایت ماموریت ما در تپه المهدی قصرشیرین نزدیک مرز پرویزخان فعلی به مدت دو ماه و بیست روز یعنی در تاریخ ۱۳/ ۱۱/ ۶۱ در آن محور به پایان رسید.
از همرزمان آن ماموریت می توان:
برادران ناصر تکلو- شهید ابوالقاسم شرکایی- محمد مرادگودینی- برزو دهنوی- محمود الهی- بهزاد دهنوی- غلامحسین روشن- احمد سلطان آبادی- باقر حیدری- جواد قبادی- داریوش خزایی- شهید مسعود کتابی- محمد نقی کوهکن- داریوش سلیمی- مراد رشیدی- شهید کاظم درویشی- شهید مجتبی حیدری- تورج کاظمی- امین خزایی- محمود گودینی- برادر احمدرضا رفعت- فرض الله کرماجانی، برادر چشمه نوشی، سهراب مرآتی، مسعود باقری و هوشنگ خزایی را نام برد.

عبادی
۱۰/ ۱۲/ ۶۱ قصر شیرین



۳۰/ ۸/ ۶۱ قصر شیرین



گروه اعزامی دانش آموزان و مربیان شهرستان کنگاور به جبهه های غرب ۲۳/ ۸/ ۶۱ پادگان ابوذر
با حضور شهیدان محمدرضا قلی وند ـ مجتبی حیدری ـ فریدون خزائی.



منطقه عملیاتی قصرشیرین
از راست به چپ: شهید کاظم درویشی ـ کامران عبادی ـ شهید مسعود کتابی

مقدمه:

به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی و قطع دست استکبار جهانی و منافع آنها در ایران، توطئه ها و فتنه های آنان علیه ایران اسلامی روز به روز گسترش یافت. درچنین شرایطی امام خمینی (ره) در پنجم آذر ماه ۱۳۵۸ فرمان تشکیل بسیج را صادر و فرمودند: مملکتی که ۲۰ میلیون جوان دارد؛ باید ۲۰ میلیون ارتش داشته باشد. سال ها بعد فهمیدم امام (ره) چه عالمانه پیش بینی نمود، که دنیا را شگفت زده و مبهوت نمود، با این حال تشکیل بسیج در نظام اسلامی، یقیناً از برکات و الطاف جلیه خداوند تعالی بود که برملت عزیز و انقلاب اسلامی ایران ارزانی داشته است.
هنوز یک سال از صدور فرمان امام (ره) نگذشته بود که رژیم بعثی عراق با هدف براندازی نظام و تصرف خاک میهن اسلامی و با حمایت استکبار جهانی، علیه ایران دست به حمله همه جانبه زد. در چنین شرایطی بود که اینجانب در سال ۵۹ وارد بسیج شدم و ضمن کسب آموزش های اولیه توسط برادر عسگری جانشین سپاه کنگاور، بصورت افتخاری در کنار پاسداران دلیر خطه کنگاور به فرماندهی برادر اسفندیار بیات شب ها را به نگهبانی و حراست از سپاه و جاده ها و گشت در سطح شهر پرداختیم.
و در آن سال پاسداران جان برکف بصورت نوبتی به جبهه اعزام می شدند و تعدادی از آنان از جمله شهیدان بهروز پیرزادفر، رضا ودادی، رضا و حشمت گودینی و اسدالله زارعی و... به شهادت رسیدند و ما نیز گروهی بسیجی بودیم در کنار چند پاسدار که ماموریت حفظ و حراست از سپاه را برعهده داشتیم، از جمله بسیجیان شهیدان مسعود کتابی و اسماعیل مظاهری، مرحوم امیرقاسمی، جانبازان هوشنگ خزایی و اصغر سیفی و.... حضور فعال داشتند ولی به علت کمی سن نمی توانستد ما را به جبهه اعزام نمایند. در آن سال ها علاقه خیلی زیادی به بسیج پیدا کرده بودیم و به محض این که مدرسه تعطیل می شد مستقیم به سپاه رفته و سری به آن جا می زدیم و در صورت عدم نیاز به منزل می رفتیم و اگر شب نگهبان بودیم مجدداً برمی گشتیم و روزهای تعطیل نیز همین کار را انجام می دادیم.
آقای عسگری با لباس تکاوری و کلاه سبزش طوری بدن ما را ساخته بود که با وجود سن کمی که داشتیم ارتفاعات منطقه را به راحتی صعود نموده و باز هم آموزش پشت سر آموزش، تا جائی که اکثر آموزش های نظامی را آموختیم و در اولین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۹ ما بسیحیان (برادران و خواهران) را مسلح به اسلحه (ام یک) کرده و فرمودند: می خواهیم شما را نیز به رژه در خیابان ببریم لذا شما نیز پشت سرِ پاسداران در خیابان رژه خواهید رفت و در آن روز اولین رژه نظامی در حضور مردم شریف و متدین کنگاور را تجربه کردیم و امروز بعد از گذشت ۳۷ سال اگر بخواهیم مصداق کاملی از ایثار و خلوص و فداکاری و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارائه دهیم، چه کسی سزاوارتر از بسیج و بسیجیان خواهد بود. تا جایی که امام خمینی (ره) بسیج را لشگر مخلص خدا می دانست که دفتر تشکیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین نفر امضاء نموده اند و همواره به خلوص و صفای بسیجیان غبطه می خورد و از خدا می خواست تا با بسیجیانش محشور گرداند، چرا که در این دنیا افتخارش این بود که خود بسیجی است.
در همه این سال ها آرزو داشتم دستم به قلم برود و اصل زوایای تلخ و شیرینی از جنگ، برای ثبت در تاریخ پایداری ملت شجاع ایران اسلامی بنویسم که الحمدالله این توفیق در سالروز آزاد سازی بازی دراز- غرب کشور- در مورخ ۱۰/ ۲/ ۹۵ با نصایح دوستان دست داد تا شما خواننده گرامی از آن بهره مند شوید. اما ذکر چند مطلب در این مقدمه کوتاه ضروری است.

اول این که: آن چه می خوانید خاطراتی است که در حدود ۲۸ تا ۳۴ سال پیش اتفاق افتاده است و ممکن است بعضی خاطرات چند روز از تاریخ واقعی جلوتر یا عقب تر باشد.

دوم این که: کلیه اطلاعات از روی دست نوشته هایی که در دفتر خاطرات مختلفی که در زمان جنگ نوشته بودم گردآوری گردیده و مقداری هم از ذهنم کمک گرفته ام. از این رو خواننده محترم می تواند مطمئن باشد که آن چه در این کتاب می خواند قصه پردازی نیست، بلکه گوشه ای از روایت های واقعی در دوران دفاع مقدس است که هنوز هم تعدادی از رزمندگان آن زمان وجود دارند که اهل استان های کرمانشاه، همدان و کرج هستندکه اکنون دهه چهل و پنجاه عمرشان را با عزت سپری می کنند می توانند موارد را تصدیق نمایند.

سوم این که: در این کتاب چند خاطره کوتاه از هزاران خاطره در دوران دفاع مقدس روایت شده است که انشاء ا... اگر باز هم دست از قلم برندارم شاید تعدادی دیگر را نیز نگارش و در جلد دوم به چاپ رسانم.

چهارم این که: نام این کتاب را «همرزم بنگار تا بماند» نام نهادم تا شاید مشوقی برای دوستان و همرزمان دوران دفاع مقدس باشد که دست به قلم شوند و خاطرات خود را مکتوب کنند تا برای نسل های آینده باقی بماند و با ثبت و نگارش آن ملت شریف ایران بدانند که فرزندان ایران عزیز و خمینی کبیر (ره) چه افتخاراتی برای مملکت خویش به ارمغان آوردند و بدانند که بسیجیان بی توقع، در عرصه های ایثار و مقاومت چه ها که نکردند.

در پایان لازم می دانم از برادر عزیزم حاج قباد نگارنده کتاب "عقبگرد" و فرمانده هان مرکز و حوزه های مقاومت وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و شرکت های تابعه و همکارانم در شرکت ارتباطات سیار ایران که در اردیبهشت سال ۹۵ و سال های قبل از آن، افتخار همراهی آنان جهت بازدید از مناطق جنگی را داشتم و بعضی از این خاطرات را برای آن ها بازگو می نمودم و مرا بر آن داشتند که بالاخره نصایح آنان را گوش کرده تا حداقل خاطرات خود را مکتوب و در راستای زنده نگه داشتن یاد و خاطره آن دوران پر خاطره، تقدیم به روح پر فتوح شهدای مظلوم بسیجی نمایم. قطعاً با توجه به اولین نگارش کتاب، دارای ایرادات و کمی وکاستی های فراوانی خواهد بود و ممکن است مقداری از جزئیات و یا نام عزیزان ایثارگر و شهدای مظلوم از قلم نگارنده افتاده باشد که پیشاپیش از محضرآنان پوزش می طلبم.

کامران عبادی
۱۵/ ۲/ ۱۳۹۵
تهران





تیر خوردن فریدون در عملیات والفجر ۵- چنگوله

با تشکیل تیپ ۲۹ تیپ نبی اکرم (ص) در استان کرمانشاه، اولین یگان عملیاتی غرب کشور در پادگان ابوذر سرپل ذهاب به فرماندهی سردار اسدالله ناصح از برادران دلاور استان خراسان جنوبی و جانشینی سردار شهید ابوالفضل کلهر از برادران دلاور استان کرج (شهرستان شهریار) شروع به فعالیت نمود و اکثر رزمنده های منطقه کنگاور از سال ۱۳۶۲ وقتی به منطقه اعزام می شدند در گردان بدر از تیپ نبی اکرم(ص) به فرماندهی برادر نور خدا سهم الدینی از بچه های زحمت کش شهرستان کنگاور (همشهری و دوست صمیمی) و بعضی ها نیز در گردان خیبر به فرماندهی برادر محمد طالبی استقرار می یافتند، در حال و هوای آن روزها من دیگر رزمنده ای تقریباً ثابت در گردان بدر بودم. با توجه به فعالیت های قبلی که در مناطق داشتیم من و برادران هوشنگ خزایی و شهید فریدون خزایی به عنوان نیروی آزادگردان- پیک- تبلیغات و به قول بعضی از رزمنده ها آچار فرانسه گردان مشغول خدمت بودیم، هر کاری که فرماندهی امر می کرد انجام می دادیم و معمولاً از ساعت ۶ صبح برنامه آمادگی رزمی و آموزش نیرو ها آغاز می شد و گردان های تیپ هر روز آماده تر از روز قبل می شدند. تا این که اوایل بهمن ماه سال ۶۲ برادر نور خدا ما را محرمانه در جریان شرکت گردان در اولین عملیات قرار دادند.
روحیه ما دو چندان شد و تلاش مضاعفی در راستای آمادگی خود به عمل می آوردیم.
حدود ۱۵/ ۱۱/ ۶۲ بود که من و شهید فریدون خزایی با موتور تریلی که در اختیار داشتم به سمت فرماندهی تیپ رفتیم و می خواستیم از برنامه جلسه فرماندهان اطلاع کسب کنیم، مدتی را در انتظار ماندیم، تا این که پیک فرماندهی تیپ را دیدیم و کمی کسب خبر کردیم و به طرف مقر گردان بازگشتیم، چند ساعت بعد برادر نور خدا آمد و گفت: اطلاع رسانی نمایید که امشب به رزم شبانه می رویم. غروب شام مختصری خوردیم و به سمت کوه های کنار پادگان ابوذر حرکت کردیم و از قبل چند نفر از بچه های اطلاعات عملیات مسیر را رفته بودند و ما نیز پشت سر آن ها حرکت می کردیم و وقتی به اولین دره رسیدیم برادر نورخدا با کلت منور کوچولوی خود منوری پرتاپ کرد و ستون گردان زمین گیر شد و پس از دو سه دقیقه منور خاموش و گردان حرکت کرد و تیر بارهای دشمن فرضی و آر پی چی ها به صدا در آمدند و در زیر آتش دستور حرکت دادند و مسیر را تا رسیدن به هدف (فتح سنگرهای فرضی دشمن) ادامه دادیم، خلاصه به همین طریق کارگردان های رزمی همین بود تا این که در مورخ ۲۲/ ۱۱/ ۶۲ برادر نورخدا فرمان آمادگی حرکت گردان را به منطقه ای در حوالی مهران صادر کرد.
یکی دو روز بعد تقریباً متوجه شدیم که عملیات نزدیک است و روز ۲۶/ ۱۱/ ۶۲ گردان ها را به خط کردند و فرمانده گردان ها، نیروهای خود را توجیه می کردند. قبل از این مراحل سردار شهید ابوالفضل کلهر جانشین تیپ برای فرماندهان، منطقه و اهداف عملیات را تشریح کرده بود و فرمانده گردان های عملیاتی کاملاً با منطقه آشنا و جهت اجرای عملیات توجیه عملیاتی گردیده اند.
ساعت ۱۲ ظهر از اردوگاه مهران به طرف چنگوله به راه افتادیم و ساعت ۱ به رودخانه رسیدیم و نماز ظهر و عصر اقامه و سپس ناهار خوردیم و به دستور برادر محمد جعفر یحیوی مسئول تدارکات گردان جیره جنگی ۲۴ ساعته را تحویل گرفتیم برادر شهید مهدی شرع پسند مسئول طرح و عملیات تیپ بود و نیروها را همراهی می کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ غروب به ۸۰۰ متری دشمن رسیدیم و منتظر تاریک شدن هوا بودیم و غروب ساعت ۱۹:۳۰ به حرکت ادامه دادیم تا ساعت ۲۲:۳۰ و یک گروه از برادران به داخل مواضع دشمن نفوذ کرده و گروهی دیگر به کمین دشمن برخورده و به دستور فرماندهان به خاطر لو نرفتن عملیات، گردان مجدداً به اردوگاه بازگشت. رزمنده ها خیلی خسته شده بودند و تا ساعت ۹ صبح به اردوگاه مهران برگشتیم و در همان شب محور سمت چپ عمل کرده بودند ما نیز مجدداً آماده و به خط شدیم و برادر مداح صادق آهنگران به اردوگاه آمد و سرود «ای لشگر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش» را خواند و رزمنده ها هم روحیه بهتری پیدا کردند و قرار شد شب مجدداً حرکت کنیم و شبانه از داخل رودخانه به سمت خط دشمن و به جهت نفوذ به پشت دشمن پیش رویم. در روز ۲۷/ ۱۱/ ۶۲ ساعت ۳ بعدازظهر نیروها را مجدداً سوار ماشین ها کردند و هدف گردان بدر تصرف قله چغا عسگر چنگوله بود هوا که تاریک شد از نقطه رهایی نیروها را حرکت دادند در بین راه بچه ها از همدیگر حلالیت می طلبیدند. تقریباً پاسی از شب گذشته بود و خیلی آرام به صورت ستونی از داخل رودخانه ها و آبرفت های طبیعی به طرف پشت دشمن حرکت می کردیم و وقتی دشمن متوجه شد منطقه را زیر آتش گرفت و نیروها هم از زیر آتش حرکت می کردند و در حین درگیری به میدان مین رسیدیم و شهید نورکرم خزایی به روی مین رفت و به شهادت رسید و بعد ما به سیم خاردار رسیدیم و لحظه به لحظه درگیری شدیدتر می شد و رزمنده ها الله اکبر گویان و با یا زهرا گفتن به پیشروی خود ادامه می دادند این اولین عملیاتی بود که شرکت می کردیم بچه ها تقریباً زمین گیر شده بودند و فرمانده گردان و گروهان های ابوذر و مقداد و سلمان برادران ولی الله حسین آبادی، منوچهر لرستانی و حاتم صفرآبادی نیز هر کدام به فکر حرکت دادن نیروها به سمت اهداف بودند. در این موقع شهید محمدرضا قلی وند که در آن زمان مسئول ستاد جنگ آموزش و پرورش کنگاور بود به همراه چندین معلم دیگر از جمله شهیدان کاظم درویشی- ملک حسین اسدی - پیرمحمد سجادی فر - مجتبی حیدری و برادران محمد مراد عسگری- محمدآقا عظیمی- - محمدرضا حیدری- غلامرضا گودینی- محمد نقی کوهکن و به گردان آمده بودند و در گروهان ها تقسیم شده و جزء نیروهای با روحیه گردان و عملیاتی محسوب می شدند، در این موقع با مشاهده اکیپ ما گفتند: بچه ها مقداری بریم سمت چپ و از تیر رس تیر بارها خارج شویم گویا دیگه در آن لحظه فرمانده ما شهید قلی وند شده بود و به سمت قله چغا عسگر حرکت کنیم، ایشان در زیر آتش تیر بارها و آرپی چی هفت حرکت کردند و ما نیز با تعدادی از بچه ها از جمله شهید فریدون خزایی با فاصله به صورت نیم خیز حرکت می کردیم، من مقداری عقب تر از فریدون حرکت می کردم تا این که منورهای دشمن آسمان آن جا را روشن کرد و زمین گیر شدیم، بعد از خاموشی کمی حرکت کردم و متوجه شدم شهید فریدون دراز کشیده، حرکتی ندارد، وقتی به بالین او رسیدم دیدم بنده خدا در حال اشهد ان لا اله الله گفتن و پشت سر هم ذکر می گوید، مقداری در زیر آتش دشمن سر او را بلند کردم. و یکباره حالت تهوع گرفت و مقداری بالا آورد و سپس کمی به خود آمد و مجدداً با نور منور متوجه شدم که به صورت ایشان تیر مستقیم خورده و از طرف دیگر تیر صورت او را سوراخ و بیرون رفته و باعث خونریزی به داخل حلق شده که بعد از بالا آوردن، وضع بهتری پیدا کرد و چند عدد باند و گاز استریل که همراه داشتیم در داخل دهانش گذاشت و به زبان کردی گفت: تو به چو مِه تیرو مَغزِم وارده، الاَن کل اُیلَلَه مَه کُشن یعنی (تیر به مغزم خورده و شما بروید الان بچه ها را قتل عام می کنند) و من ادامه مسیر دادم و او را جا گذاشتم.
درگیری از سمت روبه روی دشمن خیلی شدید بود و ما نیز همان طور که شهید قلی وند گفته بود حرکت می کردیم و تا دامنه قله رسیدم و چند نفر از بچه ها آن جا بودند. شهید قلی وند فرمود با احتیاط و فاصله حرکت کنیم. از کنار قله به سمت پشت قله و بالا رفتیم، با درایت ایشان در قسمتی که درگیری کمتر بود حرکت کردیم تا بالای قله و پریدن به داخل کانال عراقی ها که در دور تا دور قله ایجاد کرده بودند، شهید قلی وند فرمودند هر نفر یک قسمت از کانال را نگهبانی بدهید و مواظب باشید تا سنگر به سنگر نارنجک بیاندازیم و پاکسازی کنیم و همین طور به پیشروی خود در کانال ادامه دادیم و از طرف دیگر برادر نورخدا نیز با چند نفر بالا آمده و مشغول پاکسازی سنگرها بودند تا دم دم های صبح قله سقوط کرد و صدای طنین الله اکبر از هر طرف به صدا درآمد و اولین پیروزی را در عملیات تجربه کردیم و هنگام طلوع آفتاب دیدم شهید فریدون با دهان زخمی هم بالا آمد! گفتم چرا به پشت جبهه نرفتی؟ شما مجروح شدی؟
با ایثاری که داشت با زبان لکی گفت: «مِ نِمَ چِم اَرا پِشت جبهه تا کُل اَگرد! یَک به چیم چطور هُمه تنیا بِیلِم؟ مِه که چی یی نوویه تیر گوجر واردمه و بعداً کُل اگرد یَکتری مَچیمن!» یعنی (من به پشت جبهه نمی روم تا همه با هم برگردیم! چطور می شه شما را تنها بگذارم؟ من که چیزیم نشده یک تیر کوچولو خوردم و بعداً همه با هم برمی گردیم!) خدا حفظ کند این جوان عزیز را!!!
روز ۳۰/ ۱۱/ ۶۲ ساعت ۱۰ صبح در جلو خاکریز دشمن بر سر قله های مشرف بر خاکریز و جاده بودیم که پاتک دشمن شروع و آتش تهیه زیادی بر سر رزمندگان اسلام ریختند و با هلی کوپتر و تانک نیز پشتیبانی از پاتک دشمن به عمل می آمد و وقتی یکی از هلی کوپترهای دشمن مورد هدف قرار گرفت و سقوط کرد، رزمنده ها روحیه بهتری پیدا کردند و مشغول دفع پاتک بودند و تا ساعت ۳ بعدازظهر ادامه داشت، و بالاخره با دست پرتوان رزمندگان پاتک دشمن دفع شد و در نهایت در تاریخ ۱/ ۱۲/ ۶۲ نیروهای جایگزین گردان که همان نیروهای طرح لبیک یا خمینی استان کرمانشاه بودند به ما پیوستند و گردان عملیاتی پیروزمندانه به عقب بازگشت.
«شادی روح شهدای عملیات پیروزمند والفجر ۵ صلوات»

اردوگاه مهران
۷/ ۱۲/ ۶۲
خلاصه عملیات والفجر ۵
روز ۲۷/ ۱۱/ ۶۲ ساعت ۱۲ شب عملیات با رمز یا زهرا (س) در منطقه کوهستانی چنگوله حد فاصل شهرهای مهران و دهلران به اجرا در آمد. در این عملیات رزمندگان اسلام متشکل از نیروهای سپاه و بسیج تحت امر قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) عمل نمودند. با عبور از میدان های مین و موانع ایذایی، با حمایت آتش توپخانه خود را به مواضع عراقی ها رسانیده و پس از چند روز نبرد سخت موفق به تصرف اهداف پیش بینی شده شدند. نیروهای سپاه پاسداران در دو مرحله عملیات، در همان ساعات اولیه به اهداف خود رسیده و ده ها کیلومتر مربع از خاک میهن اسلامی را آزاد و جاده بدره- طیب عراق به تسلط نیروهای ایرانی درآمد، همچنین مناطق دیگری از خاک ایران و عراق آزاد شد و نیروهای ایرانی در ۳۵ کیلومتری بزرگراه بغداد- بصره مستقر شدند در مجموع دو مرحله عملیات منطقه ای به گستردگی ۱۱۰ کیلومتر شامل بلندی های «پیزولی» «عباس عظیم» «ارتفاعات چنگوله» و ارتفاعات چغاعسگر آزاد گشت و شماری از اسرای عراقی با جمله های «اَدخیل الخمینی» و «الموت الصدام» خود را تسلیم رزمندگان نمودند.

*مَن صَارَعَ الحَق صَرَعَهُ*
امام علی (ع) درباره غلبه حق بر باطل فرموده است
«هر که با حق در افتاد ورافتاد»



از راست به چپ؛ ایستاده: ۱ـ محمدرضا قلی وند (شهید) ۲ـ جواد قبادی ۳ـ غلامرضا گودینی. نشسته: ۱ـ فریدون خزایی (شهید) ۲ـ کامران عبادی.



سال ۶۱ اعزام نیرو: جمعی از دانش آموزان و مربیان به جبهه با حضور شهیدان کاظم درویشی و فریدون خزایی

مجروح شدن رزمنده ۱۴ ساله اهل صحنه

گردان بدر از تیپ نبی اکرم(ص) در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۳ در ارتفاعات هانی تکلو منطقه چنگوله از توابع مهران ماموریت حفظ و حراست از خط پدافندی منطقه را داشت که در عملیات والفجر ۵ آزاد شده بود و در مورخ ۱۵/ ۲/ ۶۳ برادر رزمنده ای به نام محمدحسین خزایی که ۱۴ سال بیشتر سن نداشت عضو بسیج سپاه پاسداران شهر صحنه در تپه شنی با توجه به ماموریت محوله دفاع از میهن اسلامی را به عنوان یک رزمنده به عهده داشت، حدود ساعت ۵ بعدازظهر به وسیله خمپاره از چند ناحیه بدن مجروح گشت ولی روحیه ای عجیب و فوق العاده عالی داشت، در حالی که خون زیادی از بدن ایشان می رفت با زبان محلی لکی می گفت: «مِه ناراحت نِیم که زخمی بِیمَه، مَتِرسم بِمرم وُ حق ووژِم اَ صدام نَگرم» «من ناراحت نیستم که زخمی شدم، می ترسم بمیرم و حق خودم را از صدام نگیرم» و در ادامه می گفت: من ناراحت از این هستم که دو نفر عراقی را نکشتم بعد خودم بمیرم و مجدداً شروع به یا حسین ـ یا حسین و ذکر گفتن می کرد و داد می زد یاحسین مظلوم حق رزمندگان را از صدام جنایتکار بگیر، ای خدا هر چه زودتر ما را پیروز بگردان، و در نهایت ایشان را به پشت جبهه بیمارستان صحرایی اعزام کردند.
در آن روز کلیه برادرانی که در اورژانس گردان در خط پدافندی بودیم از این نوجوان معصوم درس عبرت گرفتیم و خدا را شکر می کردیم که چه رزمنده هایی به خمینی کبیر لبیک گفته و به یاری اسلام و دفاع میهن برخاستند و برای شفاعت این بسیجی شجاع و ایثارگر دست به دعا شدیم.

* یا من اسمُه دواء و ذکرُه و شفاء*
«شادی روح شهدای مظلوم بسیجی صلوات»

عبادی
۱۶/ ۲/ ۶۳ چنگوله مهران

نظرات کاربران درباره کتاب همرزم بِنِگار تا بماند