فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من یک گربه هستم

کتاب من یک گربه هستم

نسخه الکترونیک کتاب من یک گربه هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۳,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من یک گربه هستم

«ناتسومه سوسه‌کی» از پیشگامان نهضت ادبی ژاپن به‌شمار می‌رود که نویسندگان نام‌آشنایی نظیر یوکیو می‌شیما و هاروکی موراکامی از شیوۀ نگرش و برخورد او به ادبیات داستانی تأثیر پذیرفته و به ستایش آثار او پرداخته‌اند. سوسه‌کی در میان خوانندگان ایرانی با رمان‌های «بوچان» و «کوکو» شناخته شده است. «من یک گربه هستم» نیز به مانند سایر آثار وی، برای انتقاد از کاستی‌های جامعۀ ژاپن و رشد نامتوازن سرمایه‌داری در این کشور از بیانی طنزآلود و گزنده بهره برده است. نویسنده با طرح موضوع خلاقانۀ خود به بررسی اخلاق و فرهنگ طبقۀ متوسط ژاپن می‌پردازد و این وظیفه بر عهدۀ گربه‌ای است که به عنوان قهرمان داستان، خود روایتگر این پیچیدگی‌ها و مناسبات اجتماعی حاکم بر جامعۀ سنت‌گرای ژاپن است.

ادامه...

بخشی از کتاب من یک گربه هستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جلد اول

فصل اول

من یک گربه هستم. چون هنوز اسمی ندارم، نمی دانم که کجا به دنیا آمده ام. تنها چیزی که به یاد دارم، این است که در محلی تاریک و نمدار صدا می کردم که برای نخستین بار انسانی را دیدم. بعدها فهمیدم که این انسان عضو درنده خوترین گونه انسانی است، یک «شوسه ای(۳۵)»؛ یکی از آن دانشجویانی که در برابر غذا و محل زندگی خرده کاری های اطراف خانه را انجام می دهند. شنیده ام که گاه، این گونه ها ما را اسیر می کنند، می پزند و می خورند. اما چون در آن زمان هیچ شناختی از این موجودات نداشتم، زیاد نترسیدم. هنگامی که بر کف دستش به آرامی از زمین جدا می شدم، تنها احساس کردم که در هوا به حرکت در آمده ام. زمانی که به این وضعیّت عادت کردم، به صورتش نگاهی انداختم. این نخستین باری بود که به یک انسان چشم می دوختم. احساس غریبی را که آن زمان در من شکل گرفت، هنوز به یاد دارم. بیش از هر چیز، چهره ای که باید با مو تزیین می یافت، همچون کتری صاف و بی مو بود. از آن روز به بعد، من با گربه های زیادی ملاقات کرده ام، اما هیچگاه با چنین از ریخت افتادگی چهره روبرو نشده ام. مرکز صورت بیش از اندازه بیرون زده بود و گهگاه از سوراخ های موجود بر آن بیرون زدگی دود با بازدم های کوتاه خارج می شد. از همان آغاز، چنین پُک هایی مرا تا اندازه ای به زحمت می انداختند، زیرا مرا به سرفه وا می داشتند. اگرچه تازه فهمیده ام که اینْ دودِ تنباکوی سوخته است که انسان ها دوست دارند آن را استنشاق کنند.
مدّت کوتاهی بر کف دست این موجود نشسته بودم، اما چیزی نگذشت که اوضاع به سرعت تغییر کرد. نمی توانستم بگویم که شوسه ای در حال حرکت بود یا تنها من بودم که حرکت می کردم، امّا به تدریج دچار چنان سرگیجه ای شدم که حالم را بد کرد. درست در همان زمانی که تصوّر می کردم، این سرگیجه مرا خواهد کشت، صدای برخوردی به گوشم رسید و ستاره های بیشماری در برابر چشمانم به رقص در آمدند. تا اینجا را به خاطر دارم، اما هر چه تلاش می کنم، پس از آن چیزی را به یاد نمی آورم.
هنگامی که به خود آمدم، آن موجود رفته بود. زمانی من چند برادر داشتم، امّا اکنون هیچ یک از آن ها در پیرامونم دیده نمی شدند. حتّی مادر عزیزم نیز ناپدید شده بود. از آن گذشته، اکنون بر خلاف گوشه دنجی که زمانی در آن پناه می گرفتم، خود را در مکانی پرنور و آزاردهنده می دیدم. در واقع، این محل به اندازه ای درخشان و نورانی بود که به سختی می توانستم چشمانم را باز نگه دارم. چون می دانستم، یک جای کار ایراد دارد، پس شروع به خزیدن کردم؛ حرکتی که با درد همراه بود. من از بستر کاه بسیار نرم خود ربوده شدم، تنها به این خاطر که با شدّت به میان توده نوک تیز خیزران پرتاب شوم.
با کمی تلاش، توانستم از توده خیزران جدا شوم و پس از خروج از آنْ برکه ای عریض را یافتم که در آن سوی خیزران گسترش یافته بود. در کنار آبگیر نشستم؛ نمی دانستم، چه کنم. هیچ راه چاره ای به ذهنم خطور نکرد. اندکی بعد، به این فکر افتادم که اگر فریاد بزنم، ممکن است شوسه ای برای بردن من باز گردد. چندین بار با صدایی ضعیف ناله کردم، اما هیچ کس پیدایش نشد. چیزی نگذشت که بادی آرام بر سطح برکه وزیدن گرفت و هوا کم کم رو به تاریکی نهاد. به شدّت احساس گرسنگی می کردم. دوست داشتم فریاد بزنم، اما برای انجام چنین کاری بسیار ضعیف بودم. کاری از دست من ساخته نبود. اما چون مصمّم بودم که غذا بیابم، آهسته و آرام برگشتم و از کنار برکه دور شدم. راه رفتن برایم به شدّت عذاب آور شده بود. با این حال، از این کار دست نکشیدم و به هر طریقی که می شد، به خزیدن ادامه دادم، تا این که سرانجام به جایی رسیدم که بینی ام ردّی از حضور انسان را احساس کرد. از شکافی موجود در حصاری از جنس خیزران به درون مِلکی خزیدم، به این امید که با ورود به آنجا چیزی بیابم. بخت با من یار بود، زیرا اگر حصار خیزران در همان نقطه نشکسته بود، من از گرسنگی در کنار جاده جان می دادم. اکنون به درستی این ضرب المثل پی برده ام که هر آنچه قرار بوده است، بشود، روی خواهد داد. تا به امروز نیز، این شکاف به عنوان راهی میان بر برای رفتن به نزد گربه پلنگی همسایه به من کمک کرده است.
بگذریم، با وجود آن که توانسته بودم به درون ملک بخزم، اما نمی دانستم، حالا چه کنم. چیزی نگذشت که هوا کاملاً تاریک شد. گرسنه بودم، هوا سرد شده و باران شروع به باریدن کرده بود. دیگر نمی توانستم وقت را تلف کنم. هیچ چاره ای نداشتم جز آن که به هر شکل ممکن خود را به محلی برسانم که در آن لحظه روشن تر و گرم تر به نظر می رسید. در آن زمان خبر نداشتم، درون خانه ای قرار دارم که به من فرصت خواهد داد تا نمونه های دیگری از نوع انسان را ببینم. نخستین کسی که دیدم، «اوسان(۳۶)» بود، خدمتکار زن؛ یکی از اعضای گونه ای به مراتب درنده خوتر از شوسه ای. او به محض این که مرا دید، پس گردنم را گرفت و مرا از خانه بیرون انداخت. با پذیرش این مساله که هیچ امیدی ندارم، بی حرکت دراز کشیدم، چشمانم را بستم و خود را به دست خدا سپردم. اما تحمّل گرسنگی و سرما از توان من خارج بود. با استفاده از لحظه ای غفلت از سوی اوسان یکبار دیگر برای انداختن خود به درون آشپزخانه سینه خیز پیش رفتم، اما بی درنگ به بیرون پرتاب شدم. بازهم سینه خیز پیش رفتم، اما چه سود که این بار نیز بیرون انداخته شدم. به یاد دارم که این جریان چندین بار تکرار شد. از همان زمان به بعد، از این اوسان کینه به دل گرفتم. چند روز بعد، سرانجام توانستم دق دلی ام را خالی کنم، زیرا با ربودن شام اردک ماهیِ ماکروی اوسان با او تسویه حساب کردم. در همان زمانی که چیزی نمانده بود، برای آخرین بار بیرون انداخته شوم، ارباب خانه ناراضی از سروصدا و در پی علّت آن پدیدار شد. خدمتکار مرا بالا گرفت، چهره ام را به سوی ارباب چرخاند و گفت: «این بچه گربه ولگرد مرتّب مزاحم می شود. بیرونش می اندازم، اما باز خودش را به آشپزخانه می رساند.» ارباب در حالی که موهای سیاه زیر دو سوراخ بینی اش را تاب می داد، چهره ام را کمی ورانداز کرد و گفت: «اگر این طور است، بگذار بماند.» سپس برگشت و به درون اتاقش رفت. به نظر می رسید که ارباب آدم کم حرفی باشد. خدمتکار مرا با دلخوری در آشپزخانه انداخت. این گونه بود که من در این خانه ماندگار شدم.
ارباب به ندرت با من روبرو می شود، شنیده ام که آموزگار است. به مجرّد این که از مدرسه به خانه می آید، خود را برای بقیّه روز در اتاق کارش زندانی می کند و به ندرت از آن خارج می شود. ساکنان خانه فکر می کنند که او سخت مشغول کار است. خودش نیز چنین وانمود می کند. اما در واقع، ارباب آن گونه که دیگران تصور می کنند، کار نمی کند. گاه برای سرک کشیدن با نوک پا به اتاق کارش می روم و او را در حالی که چرت می زند، می یابم. اغلب آب از دهانش بر روی کتابی که خواندنش را آغاز کرده، روان است. معده ضعیفی دارد و پوستش به زرد کمرنگ متمایل است؛ پوستی انعطاف ناپذیر و فاقد طراوت و شادابی. با این حال، ارباب یک شکمباره واقعی است. پس از پرخوری برای کمک به هضم غذا مقداری «تاکادیاستاز(۳۷)» مصرف می کند و آنگاه کتابی را باز می کند. چند صفحه ای که می خواند، خواب آلوده می شود و آب دهانش بر روی کتاب سرازیر می گردد. این برنامه هر بعد از ظهر مرتّب و مو به مو اجرا می شود. زمان هایی وجود دارد که حتّی من گربه نیز به این نتیجه می رسم که: «آموزگاران زندگی راحتی دارند. اگر فردْ انسان به دنیا بیابد، بهتر است آموزگار شود. چون اگر بتوان این اندازه خوابید و باز هم آموزگار ماند، خوب، حتّی یگ گربه هم می تواند درس بدهد.» امّا به گفته ارباب، هیچ چیز به سختی زندگی یک آموزگار نیست و هر وقت دوستانش به دیدن او می آیند، لب به شکوِه و شکایت می گشاید.
در طول روزهای نخستین حضورم، من نزد تمام افراد خانه به جز ارباب به شدّت منفور بودم. هیچ کجا مرا نمی خواستند و هیچ کس به من توجّه نمی کرد. این حقیقت که کسی تا به امروز برای من اسمی نگذاشته است، به وضوح نشان می دهد که آنان تا چه حد مرا نادیده گرفته اند. من نیز با تسلیم به چنین وضعی وقتم را تا آنجا که ممکن بوده با اربابم سپری کرده ام؛ کسی که مرا به این خانه راه داده است. هنگام صبح زمانی که او روزنامه می خواند، بر روی زانوانش چمباتمه می زنم. نه به این خاطر که علاقه خاصی به ارباب دارم، بلکه کس دیگری نیست تا به او روی آوَرم. از آن گذشته، با توجه به تجربه های دیگرْ روی ظرف برنج پخته که تا صبح گرم می ماند، روی پاپوش پنبه دوزی شده و شب بیرون از خانه و در ایوان زمانی که هوا خوب است، برای خوابیدن انتخاب کرده ام. امّا آهسته وارد شدن به تخت بچه ها و خوابیدن میان آن ها برای من از همه دلچسب تر است. بچه ها دو تا هستند، یکی پنج و دیگری سه ساله. آن دو در اتاق خودشان و روی یک تخت مشترک می خوابند. من همیشه می توانم جایی میان بدن آن ها بیابم و خود را به نحوی میان آن دو بی سروصدا جا کنم. اما اگر از بخت بد، یکی از بچه ها بیدار شود، آن وقت به دردسر می افتم. آخر این بچه ها اخلاق گندی دارند، به خصوص بچه کوچک تر. آن ها بدون توجه به زمان حتّی در نیمه شب نیز به داد و فریاد می پردازند. فریاد می زنند: «گربه اینجاست!» در این مواقع بیمار عصبیِ مبتلا به سوءهاضمه در اتاق کناری بیدار می شود و به اینجا می شتابد. راستش روز بعد، ارباب پشتم را با خط کش چوبی سیاه و کبود می کند.
آن گونه که من با انسان ها زندگی می کنم، هر قدر بیشتر آنان را می بینم، بیشتر به این نتیجه می رسم که خودخواه هستند، به خصوص این بچه ها. جای خوابم را به هم می ریزند. هر زمان که خوششان بیاید، وارونه آویزانم می کنند، پاکت کاغذی به سرم می کشند و مرا به درون اجاق فرو می کنند. افزون بر این، اگر من کوچک ترین شیطنتی را مرتکب شوم، تمام اهل خانه در تعقیب و آزارم متّحد می شوند. چند روز پیش، هنگامی که بر حسب تصادف ناخن پنجه هایم را با کفپوش حصیری تیز می کردم، خانم خانه بی دلیل چنان از دست من به خشم آمد که اکنون با اکراه بسیار اجازه می دهد به اتاق کفپوش شده وارد شوم. با آن که بر کف چوبی آشپزخانه از سرما می لرزم، اما او بیرحمانه به من اعتنایی نمی کند. «میس بلانش(۳۸)» گربه سفیدی که روبروی ما زندگی می کند و من او را بسیار تحسین می کنم، هر وقت که مرا می بیند، می گوید که هیچ موجودی به اندازه انسان سنگدل و بیرحم نیست. چند روز پیش، او چهار بچه زیبا به دنیا آورد. اما سه روز بعد، شوسه ای خانه شان هر چهار نوزاد را برداشت و به درون استخر حیاط پشت خانه انداخت. میس بلانش پس از آن که گزارش کاملی از این رویداد را با اشک و زاری بیان کرد، به من اطمینان داد که برای حفظ و بقای رابطه عاطفی افراد درون خانواده و بهره مندی از یک زندگیِ خانوادگی دلپذیر، ما یعنی نژاد گربه باید درگیر جنگی تمام عیار با انسان ها شویم؛ ما جز محو آنان از صفحه روزگار چاره دیگری نداریم. به نظر من، این پیشنهاد خردمندانه ای است. هم چنین، گربه نر سه رنگی که در خانه کناری زندگی می کند، از این که انسان ها ماهیت و جوهره حق مالکیّت را درک نمی کنند، بسیار خشمگین است. در میان ما این اصل بدیهی قلمداد می گردد که هر کس نخستین بار چیزی را بیابد، خواه سر ماهی ساردینِ خشک شده باشد و یا شکم شاه ماهی خاکستری، این حقّ را دارد که آن را بخورد و اگر این قانون نادیده گرفته شود، می تواند به خشونت متوسل گردد. اما به نظر می رسد، انسان ها حق مالکیّت را درک نمی کنند. هر زمان که ما برای خوردن به چیز مناسبی دست می یابیم، آنان همیشه و بدون استثنا سر می رسند و آن را از ما می ربایند. آن ها با تکیه بر نیروی بدنیشان اشیایی را از ما با خونسردی به سرقت می برند که خوردن آن ها حقّ ماست. میس بلانش در خانه یک نظامی زندگی می کند و ارباب گربه نر یک حقوقدان است. اما چون من در منزل یک آموزگار به سر می برم، با مسایلی از این دست راحت تر برخورد می کنم. به نظر من، زندگی مادامی که فرد بتواند با آن کنار بیاید، نامعقول و بی حساب نیست. زیرا به طور حتم، حتّی انسان ها نیز تا ابد در اوج و شکوفایی به سر نخواهند برد. من فکر می کنم، بهتر آن است که سروری گربه ها را با شکیبایی انتظار بکشیم.
صحبت از خودخواهی شد، به یادم آمد که ارباب یکبار به دلیل همین نقص دست به کار احمقانه ای زد؛ من همه چیز را درباره آن به شما خواهم گفت. پیش از هر چیز، باید بدانید که اربابم در هیچ کاری از استعدادی بیش از حدّ معمول برخوردار نیست. اما با این حال، او نمی تواند از تلاش برای انجام هر کار و هر چیزی دست بردارد. همیشه «هایکو» می نویسد و آن را به «کوکو(۳۹)» اهدا می کند. اشعار سبک نو را به «مورنینگ استار» می فرستد. تواناییش را در نثر زبان انگلیسی با اشتباهات فاحش امتحان می کند. به تیراندازی با کمان علاقه دارد. در خواندن متون نمایشی «نو(۴۰)» آموزش می بیند و گاه تمام توان خود را برای بیرون کشیدن اصوات هولناک از ویولن صرف می کند. اما متاسّفانه باید گفت که هیچ یک از این فعالیّت ها به نتیجه قابل توجّهی منجر نشده است. با این حال، اگرچه ارباب از سوءهاضمه رنج می برد، اما به محض این که به انجام برنامه ای مبادرت می ورزد، به آن دقّت و توجّه بسیاری می کند؛ یکبار ارباب هنگام خواندن آواز در دستشویی به خودش لقب «استادِ آبریزگاه(۴۱)» را داد. اگرچه این برای ارباب هیچ مهم نیست و هنوز صدای آواز او از آنجا شنیده می شود که «من تایرانو مونه موری(۴۲) هستم». همه می گویند: «باز هم مونه موری شروع کرد» و به این مسخره بازی ها زیر لب می خندند. دلیل آن را نمی دانم، اما یک روز آفتابی (روز پرداخت حقوق، تقریباً چهار هفته پس از اقامت من)، اربابم با بسته ای بزرگ در زیر بغل شتابزده به خانه آمد. دوست داشتم بدانم، چه خریده است. معلوم شد که جعبه آبرنگ، قلم مو و مقداری کاغذ مخصوص «واتمن(۴۳)» بوده است. گویا نوشتن هایکو و خواندن آواز سده میانه به سود نقاشی آبرنگ رها شده بود. همان گونه که انتظار می رفت، از روز بعد و هر روز برای زمانی دراز، ارباب در اتاق کارش به جز کشیدن نقاشی هیچ کار دیگری نمی کرد. او حتی از خواب بعد از ظهر خود نیز گذشت. با این حال، شخص با نگاه کردن به حاصل کار نمی توانست بگوید که ارباب چه کشیده است. احتمالاً خود او نیز از کارش سر در نیاورده بود. زیرا یک روز، هنگامی که دوست صاحب نظرش در مسایل هنری به دیدن ارباب آمده بود، من گفتگوی زیر را شنیدم: «می دانی، این کار تا چه حد سخت است؟ وقتی آدم فرد دیگری را در حال نقاشی می بیند، چندان سخت به نظر نمی رسد. اما تا زمانی که قلم مو به دست نگرفته ای، نمی دانی که این کار تا چه اندازه مشکل است» این سخن را ارباب بزرگوار من گفت و حقیقت داشت.
دوست ارباب که از بالای عینک دورطلایش به اونگاه می کرد، اظهار داشت: «کاملاً طبیعی است که فرد در همان لحظه ای که تازه به این کار دست می زند، خیلی خوب نمی کشد. از آن گذشته، در خانه و تنها به یاری نیروی تخیل نمی توان نقاشی کرد. استاد ایتالیایی، «آندره آ دل سارتو(۴۴)» می گوید که اگر دوست دارید پرده ای را نقاشی کنید، همیشه طبیعت را آن گونه که هست، به تصویر بکشید؛ در آسمان ستارگان، بر روی زمین شبنم درخشان، پرندگان در پرواز و جانوران در حال گریز. درون برکه ماهی قرمز و بر شاخ درختِ کهنسالْ زاغ. طبیعت خود پرده زنده عظیمی است. می فهمی؟ اگر دوست داری پرده ای تماشایی را بکشی، چرا از طراحی مقدماتی شروع نمی کنی؟»
«آه، آندره آ دل سارتو این را گفته؟ من نمی دانستم. حالا که فکرش را می کنم، کاملاً درست است. واقعاً حقیقت دارد.» ارباب به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود. من لبخندی تمسخرآمیز را در پس عینک دور طلا مشاهده کردم.
روز بعد، هنگامی که من طبق معمول به چرتی دلپذیر فرو رفته بودم، ارباب از اتاق کارش خارج شد (در جای خود، عملی غیر عادی) و خود را در پشت سر من به کاری مشغول ساخت. درست در همین لحظه، من بر حسب تصادف از خواب بیدار شدم و چون می خواستم بدانم، چه نقشه ای در سر دارد، چشمانم را تنها به اندازه شکافی به عرض یک دهم اینچ باز کردم. در آن سو، ارباب خود را برای تبدیل به آندره آ دل سارتوی دیگری هلاک کرده بود. جز خنده چاره دیگری نداشتم. ارباب طراحی از مرا آغاز کرده بود، تنها به این خاطر که دوستش او را دست انداخته بود. من به اندازه کافی خوابیده بودم و برای خمیازه کشیدن آرام و قرار نداشتم. اما با دیدن ارباب که با جدیت بسیار طراحی می کرد، جرات حرکت نداشتم. از این رو، با حالتی حاکی از تسلیم و رضا همه چیز را تحمل کردم. او پس از کشیدن طرحی کلی از من به کشیدن چهره پرداخت. با در نظر گرفتن گربه ها به عنوان اثری هنری، اعتراف می کنم که به هیچ وجه موجود کم نظیری نیستم. بدون شک، چنین فکری نیز نمی کنم که اندام، موی نرم و ظریفِ بدن و اجزای صورتم از گربه های دیگر بهتر باشد. اما هر اندازه هم که زشت باشم، هیچ شباهت قابل تصوری میان خودم وموجود غریبی که اربابم خلق می کرد، وجود نداشت. پیش از هر چیز، رنگ آمیزی اشتباه بود. موی بدن من همچون موی گربه ای ایرانی طرح هایی همچون پوست لاک پشت بر بستری به رنگ خاکستری کمرنگ متمایل به زرد را داراست. این واقعیتی است که جای بحث ندارد. با این حال، رنگی که اربابم به کار برده بود، نه زرد بود؛ نه سیاه، نه خاکستری بود ونه قهوه ای و نه حتی ترکیبی از این چهار رنگ مشخص. تنها می توان گفت که رنگ به کار رفته یک جور رنگ بود. افزون بر این و با کمال تعجب، صورتم چشم نداشت. چنین فقدانی را می توان این گونه توجیه کرد که طرحْ شمایی از گربه ای در حال خواب است. با این همه، چون هیچ نشانی از محل چشم بر روی طرح دیده نمی شد، به هیچ وجه مشخص نبود که این طرح به گربه ای در خواب تعلق دارد یا گربه ای کور. در دل با خود گفتم که این اتفاق هیچگاه برای کسی روی نخواهد داد، حتی برای آندره آ دل سارتو. با این حال، نمی توانستم در برابر اراده خلل ناپذیر اربابم لب به تحسین نگشایم. اگر تنها به اختیار من بود، حاضر بودم ژست خود را برای او با میل و رغبت حفظ کنم، اما طبیعت مدتی بود که مرا به خود فرا می خواند. عضلات بدنم سوزن سوزن می شدند. هنگامی که سوزش به جایی رسید که دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم، ناچار شدم آزادیم را طلب کنم. پنجه های جلو را در برابرم کاملاً دراز کردم، گردن را بافشار به سمت جلو و پایین راندم و با دهانی همچو غار خمیازه کشیدم. پس از انجام تمام این کارها دیگر دلیلی وجود نداشت که بی حرکت باقی بمانم. به هر حال، طرح ارباب خراب شده بود، پس من می توانستم سلانه سلانه به حیاط پشتی بروم و به کارم برسم. تحت تاثیر این افکار به حرکت در آمدم تا از آنجا به آهستگی دور شوم. بی درنگ صدای فریاد بلند اربابم که ترکیبی از خشم و ناامیدی بود، به گوشم رسید: «ابله!» او وقتی که به کسی ناسزا می گفت، همیشه عادت داشت عبارت «ابله!»را به کار بَرَد. چاره ای نداشت، چون ناسزای دیگری را بلد نبود. اما ابله خواندن من بدین گونه ناروا و تا اندازه ای گستاخانه بود. تازه تا همین لحظه نیز، من بردبار و صبور بودم. بدون شک، اگر ارباب عادت داشت، هنگامی که به پشتش می پریدم، دست کم رضایت خاطر اندکی نشان دهد، دشنام های او را صبورانه تحمل می کردم. اما تحمل ابله خوانده شدن از سوی کسی که حتی یکبار بزرگوارانه در حق من لطفی نکرده است، تنها به این خاطر که برخاسته ام تا برای ادرار کردن بروم، کمی دشوار است. حقیقت امر این است که خودخواهی بی اندازه انسان ها به خاطر نیروی جسمانیشان آنان را مغرور کرده است. اگر موجوداتی نیرومندتر از انسان بر روی زمین پدیدار شوند و آن ها تهدید کنند، واقعاً معلوم نیست که عاقبت گستاخی و وقاحت احمقانه شان آنان را به کجا خواهد کشاند.
فرد می تواند این اندازه از گستاخی را تحمل کند، اما من گزارشی درباره بی لیاقتی انسان ها شنیده ام که بارها زشت تر و تاسف بارتر از آن است.
در پشت خانه ام، مزرعه کوچکی از چای قرار دارد؛ چیزی حدود شش یارد مربع. با وجود آن که به هیچ وجه بزرگ نیست، اما جای آفتابگیر تمیز و دلچسبی است. من بر طبق عادت هر زمان که به تجدید روحیه نیاز دارم، به عنوان مثال، زمانی که بچه ها آنقدر سروصدا می کنند که نمی توانم در آرامش چرت بزنم و یا هنگامی که بی حوصلگی هضم غذایم را مختل کرده است، به آنجا می روم. یک روز، یک روز گرم پاییزی(۴۵) ساعت دو بعد از ظهر، از چرت دلپذیر بعد از ناهار بیدار شدم و برای نرمشْ قدم زنان به مزرعه چای رفتم. همچنان که در پای ریشه گیاهان چای پی در پی بو می کشیدم و پیش می رفتم، در انتهای غربی مزرعه به حصاری از چوب سرو رسیدم. در آنجا گربه ای عظیم را یافتم که بر بستری از گل های داوودی پژمرده به خوابی عمیق فرو رفته و وزن بدنش آن ها را له کرده بود. به نظر نمی رسید که او نزدیک شدن مرا دریافته باشد. شاید هم فهمیده بود، اما اهمیتی نمی داد. به هر حال، او آنجا دراز کشیده بود و با صدای بلند خُرخُر می کرد. من از جسارتی که به او، یعنی یک حریم شکن، اجازه داده بود تا در باغ فرد دیگری چنین آسوده به خواب رود، حیرت کرده بودم. گربه یک دست سیاهی بود. خورشید اوایل بعدازظهر درخشان ترین اشعه خود را بر بدن او فرو می ریخت و به نظر می رسید، گویی شعله هایی نامریی از موی ظریف و براقِ بدنش زبانه می کشند. جثه ای عظیم داشت؛ می توان گفت، جثه امپراتور قلمرو گربه ها. او به راحتی دو برابر من هیکل داشت. سرشار از تحسین و کنجکاوی خودم را کاملاً از یاد برده و مسحور و مجذوب در برابر او ایستاده بودم. امواج نسیم ملایمِ این روز گرمِ پاییزی شاخه ای از درخت آفتاب گیرچتر سلطان را که بر فراز حصار ساخته شده از چوب سرو خودنمایی می کرد، با آرامی به حرکت در آورد و چند برگ را به نرمی بر بستر گل های داوودی لگدمال شده فرو ریخت. امپراتور ناگهان چشمان گردِ درشتش را باز کرد. من آن لحظه را تا به امروز به خاطر دارم. درخشش چشمان او بسیار زیباتر از ماده کهربای کدری بود که انسان ها آن را بی اندازه باارزش می دانند. امپراتور بی حرکت باقی ماند. او در همان حال که نور نافذ تابانده شده از چشمانش را بر پیشانی کوتاه من متوجه ساخته بود، گفت: «معلومَس، تو کی هسی؟»
به نظر من، این نوع سخن گفتن کمی دور از شان یک امپراتور بود. اما به خاطر صدایی که بم بود و سرشار از قدرتی که می توانست یک «بول داگ(۴۶)» را متوقف سازد، از ترس مبهوت و بی حرکت باقی ماندم. اما از آنجا که فکر می کردم، اگر رعایت ادب و احترام را به جا نیاورم، به دردسر خواهم افتاد، با لحنی سرد و تا آنجا که می توانستم با خویشتن داری پاسخ دادم: «آقا، من یک گربه هستم. اما هنوز اسمی ندارم.» قلب من در آن لحظه بسیار تندتر از حد معمول می تپید.
امپراتور با لحنی حاکی از تحقیر بسیار اظهار داشت: «تو... یک گربه؟! عجب! لعنت! بگذریم. کجا داری برا خودت می گردی؟» به نظر من، این گربه بسیار بی ادبانه حرف می زد.
«من اینجا زندگی می کنم؛ در خانه آموزگار.»
«چی؟ حدس می زدم. بدجوری لاغر و مردنی هسی!» مثل یک امپراتور واقعی با شور و هیجان فراوان حرف می زد.
آن گونه که از سخن گفتن امپراتور پیدا بود، نمی توانست از پیشینه آبرومندی برخوردار باشد. از طرف دیگر، خوب تغذیه شده و بسیار خوشبخت به نظر می رسید؛ نسبتاً چاق با پوست براقِ چرب. ناچار بودم از او سوال کنم:
«خوب، شما، شما کی هستید؟»
«من گربه سیاه ریکشا هستم.»
او آمرانه و تا اندازه ای مغرورانه پاسخ داد. زیرا گربه سیاه ریکشا همان گونه که از افراد بزرگ شده در گاراژ ریکشا انتظار می رفت، در محله به عنوان فردی واقعاً بی نزاکت شهرت داشت. او پرطاقت اما بسیار بی فرهنگ بود. از این رو، تعداد کمی از ما با گربه سیاه ریکشا معاشرت داشتند و سیاست مشترک ما این بود که از او با احترام دوری کنیم. در نتیجه، هنگامی که اسمش را شنیدم، احساس دلشوره کرده و راحت نبودم، اما از او نیز بدم آمد. بر این اساس و برای آن که ثابت کنم، تا چه حد بیسواد است، با این پرسش که «به نظر تو کدامیک بهتر هستند، صاحب ریکشا یا یک آموزگار؟ گفتگو را دنبال کردم.
«خب، معلومه، صاحب ریکشا. اون قوی تره. یه نگا به اربابت بنداز. یه مشت گوشت و اُستخونه.»
«از آنجا که تو گربه صاحب ریکشا هستی، طبیعی است که خیلی قوی باشی. می بینم که افراد در خانواده شما خوب غذا می خورند.»
«خب راسش، تا اون جا که به من مربوطه، هر جا که برم، از نظر غذای عالی هیچ وخت کم نمی یارم. تو هم به جای این که تو یه مزرعه چای پرسه بزنی، چرا همراه من نمیای؟ ظرف یه ماه اون قدر چاق میشی که هیشکی تو رو نمی شناسه.»
«به وقتش می آیم تا به شما ملحق شوَم. اما به نظر من، خانه آموزگار بزرگتر از خانه رییس تو باشد.»
«بیشعور! خونه هر قدرم بزرگ باشه، به پر کردن شکم خالی کمکی نمی کنه.»
گربه سیاه بسیار خشمگین به نظر می رسید. او پس از آن که گوش هایش را وحشیانه کشید؛ گوش هایی که به نوک تیز ساقه های کج بریده شده خیزران شباهت داشتند، غرغرکنان دور شد. بدین گونه بود که من نخستین بار با گربه سیاه ریکشا آشنا شدم و از آن روز به بعد، بارها با وی برخورد کرده ام. هر زمان که با هم ملاقات می کنیم، او همان گونه که از یک گربه صاحب ریکشا انتظار می رود، حرف های گنده می زند. اما آن اتفاق تاسف باری که پیش تر نقل کردم، داستانی بود که او به من گفت.
یک روز، گربه سیاه و من طبق معمول در مزرعه چای دراز کشیده بودیم و آفتاب می گرفتیم. ما از هر دری حرف می زدیم و او پس از آن که لاف و گزاف های همیشگیش را تکرار کرد، انگار همه آن ها را برای بار اول می گوید، از من پرسید: «تا حالا چن تا موش گرفتی؟»
با آن که به خود می بالم که اطلاعات عمومیم وسیع تر و پربارتر از «گربه سیاه» است، اما با کمال میل می پذیرم که نیروی بدنی و شهامت من در مقایسه با او هیچ است. با این وجود، طبیعی بود که پرسش صریح و بی پرده اش مرا تا اندازه ای مشوش سازد. اما حقیقتْ حقیقت است و فرد باید آن را بپذیرد. از این رو، پاسخ دادم: «راستش، اگرچه من همیشه در فکر گرفتن آن هستم، اما هنوز چیزی نگرفته ام.»
گربه سیاه در حالی که سبیل های بلند صافی که از گِرد پوزه اش بیرون زده بودند، تکان می خوردند، بی اندازه خندید. او همچون تمام لاف زن های دیگر از نظر عقلی مشکل داشت. مادامی که با دقت گوش می دادم و وانمود می کردم که تحت تاثیر رفتار خودنمایانه اش قرار گرفته ام، کم و بیش گربه قابل مهاری بود. به زودی، پس از آشنایی با وی، از این روش برای اداره اش استفاده کردم. از این رو، در این موقعیت خاص نیز فکر کردم که عاقلانه نباشد، موقعیتم را با تلاش برای دفاع از خود بیشتر به خطر اندازم و سنجیده تر خواهد بود که با ترغیب وی به لاف زدن درباره موفقیت هایش از طرح این مساله طفره روم. بدین خاطر بدون هیچ هیاهویی با بیان این مطلب که «آن طور که از سن شما پیداست، باید موش های بیشماری شکار کرده باشید» در صدد فریب او بر آمدم. همان طور که انتظار می رفت، گربه سیاه با شور و شوق به دام افتاد.
پاسخ پیروزمندانه گربه سیاه این بود: «راسش، نه خیلی زیاد. باید سی چل تایی گرفته باشم» او ادامه داد: «من هر وخت که بشه، می تونم به تنهایی با صد یا دِویس موش دست و پنجه نرم کنم. اما راسو را، نه. فقد اونو نمی تونم بگیرم. یه بار یه راسو منو به بد دردسری انداخت...»
من با تظاهر به بی اطلاعی ابراز داشتم: «واقعاً، انداخت؟»
چشمان درشت گربه سیاه پلک زدند، اما او حرفش را قطع نکرد.
«... سال گذشته بود. روز گردگیری عمومی خونه ها. هنگامی که اربابم با یه کیسه آهک زیر تخته های کف اتاق سینه خیز پیش می رفت، یه دفه راسوی کثیفِ بزرگی با سرعت بیرون اومد...»
من وانمود کردم که تحت تاثیر قرار گرفته ام: «واقعاً؟!»
«...با خودم گفتم: مگه راسو چیه؟ فقد یه ذره از موش بزرگ تره. پس هیجان زده سر به دنبالش گذاشتم و عاقبت تو یه جوی آب گیرش انداختم.»
من او را تحسین کردم: «این که عالیست.»
«به هیچ وجه. راسو به عنوان آخرین چاره دمش رو بالا آورد و بوی گندی از خودش پخش کرد. اوف! چه بویی! از اون موقع به بعد، هر وخت که راسویی رو می بینم، حالم بد می شود» در این لحظه، او یکی از پنجه های جلوییش را بالا برد و آن را دو سه بار به پوزه اش کشید، گویی از بوی تعفن سال قبل هنوز رنج می بَرَد.
دلم برایش سوخت و در تلاش برای دلداری او گفتم: «اما نوبت به موش ها که می رسد، انتظار دارم که شما با یک نگاه خواب آور آن ها را بر جا میخکوب کنید. به نظر من، علت آن است که شما موش گیر محشری هستید؛ گربه ای که از خوردن موش های زیاد خوب تغذیه شده، حسابی پروار گشته و از رنگ و روی بسیار خوبی برخوردار شده است.»
با وجود آن که این سخن را برای تملق گربه سیاه گفتم، اما با کمال شگفتی، تاثیری خلاف آن داشت. گربه سیاه که آشکارا غمگین و ناراحت به نظر می رسید، با آهی عمیق پاسخ داد:
«وختی فکرش رو می کنم، واقعاً ناامیدکننده اس. هر قدر هم برای گرفتن موش جون بکنی... تو این دنیای بزرگ هیچ موجودی پست تر از انسان وجود نداره. هر موشی که بگیرم، اونا مصادره می کنن و به نزدیک ترین اتاقک محل استقرار پلیس می برن. از اون جا که پلیس نمی دونه، کی موشا رو گرفته، به هرکی که اونا رو بیاره، دونه ای یه سِن میده. به عنوان مثال، ارباب تنها از دسترنج من حدود سی سِن به دست آورده، اما هیچ وخت منو به یه وعده غذای حسابی مهمون نکرده. واضح تر بگویم، انسان ها همه ذاتاً دزد هسن!»
اگرچه گربه سیاه به هیچ وجه فرد باهوشی نیست، اما در این نتیجه گیری نمی توان او را مقصر دانست. اندک اندک خشم وجود گربه سیاه را فرا می گرفت و مو بر پشتش راست می ایستاد. من که از صحبت و واکنش های او تا اندازه ای نگران بودم، بهانه ای آوردم و به خانه برگشتم. اما از آن زمان به بعد، تصمیم گرفته ام که موش نگیرم. هم چنین، دعوت گربه سیاه را برای همراهی او در به اجرا در آوردن شکارهای لذید را نپذیرفتم. من زندگی بی دردسر را ترجیح می دهم و تردیدی نیست که خوابیدن از تعقیب لقمه های لذیذ آسان تر است. به نظر می رسد که گربه ها با زندگی در خانه آموزگاران ویژگی های آنان را به دست می آورند و من باید خیلی مراقب باشم، مبادا یکی از همین روزها سوء هاضمه نگیرم! حرف آموزگاران شد، به یادم آمد که این اواخر، اربابم ظاهراً به ناتوانی خود در نقش یک نقاش آبرنگ پی برده است؛ زیرا در دفتر خاطرت او در زیر تاریخ اول دسامبر سخنان زیر خودنمایی می کند:

«در گردهمایی امروز، برای نخستین بار با مردی ملاقات کردم که از او در اینجا نامی نمی برم. می گویند که زندگی بی بندوبارانه ای داشته است. در واقع، او بیشتر به مردی دنیا دیده شباهت دارد. از آنجا که زنان این تیپ افراد را دوست دارند، درست تر آن است که بگوییم وی را به این نوع زندگی مجبور ساخته اند، تا این که او بی بندوبارانه زندگی کرده باشد. می گویند که همسرش در اصل یک گیشا بوده است. آدم به او حسودیش می شود. در اغلب مواقع، کسانی که از افراد عیاش ایراد می گیرند، همان هایی هستند که قادر به شهوت رانی نیستند. هم چنین، بسیاری از افرادی که خود را عیاش می پندارند، به همان نسبت قادر به شهوت رانی نیستند. چنین افرادی برای زندگی بی بندوبارانه تحت فشار نیستند، بلکه به میل و خواست خود چنین می کنند، همانند من در مساله نقاشی آبرنگ. این گونه از فریب خوردگان اطمینان کامل دارند که تنها آنان انسان های جهان دیده واقعی هستند. اگر قرار بر این باشد که یک مرد بتواند با نوشیدن ساکی در رستوران و یا حضور فراوان در خانه فساد فردی جهان دیده گردد، آن وقت می توان نتیجه گرفت که من نیز قادر هستم در نقاشیِ آبرنگ اسم و رسمی به هم بزنم. این فکر که بهتر بود نقاشی های آبرنگ من هیچگاه کشیده نمی شدند، مرا به این نتیجه می رساند که در واقع، یک دهاتی بی سواد بر چنین مردان باتجربه اما ابلهی برتری دارند.»

اظهارات ارباب درباره آدم های باتجربه برای من تا اندازه ای غیر قابل توجیه بودند. به ویژه، اعتراف به حسادتش نسبت به همسر آن که به عنوان گیشا کار کرده بود، برای یک آموزگار بسیار احمقانه و بی ارزش به نظر می رسید. با این حال، ارزیابی او درباره ارزش نقاشی آبرنگ خودش کاملاً به جا و وارد بود. در واقع، ارباب من قاضی بسیار خوبی برای شخصیت خویش است، اما هنوز در حفظ غرور و تکبرش موفق عمل می کند. سه روز بعد، او در دفتر خاطراتش نوشت:

«شب گذشته، خواب دیدم که فردی یکی از نقاشی های آبرنگ مرا که بی ارزش می دانستم و آن را به کناری انداخته بودم، برداشته است. این شخص در رویای من نقاشی را در قابی باشکوه گذاشته و آن را بر سر دری آویخته بود. هنگامی که به اثر قاب شده ام خیره نگاه می کردم، دریافتم که یکباره به هنرمندی واقعی تبدیل شده ام. احساس بسیار دلپذیری داشتم. روزهای متمادی به این اثرم خیره نگاه می کردم و خوشحال بودم از این که این نقاشی یک شاهکار است. سپیده دمید و من بیدار شدم. در نور خورشید صبحگاهی بار دیگر آشکار شد که تابلو به همان فلاکت زمانی است که آن را کشیده بودم.»

به نظر می رسد که ارباب حتی در رویاهایش نیز افسوس آثار آبرنگش را می خورد. کسانی که بار پشیمانی و تاسف را می پذیرند، خواه نسبت به آثار کشیده شده با آبرنگ باشد و یا هر چیز دیگر، از خمیر مایه ای که انسان های دنیا دیده از آن ساخته شده اند، بی بهره هستند.
یک روز پس از آن که ارباب درباره نقاشیش خواب دید، همان هنرشناس با عینک دور طلا به او سر زد؛ او مدت ها بود که به دیدار ارباب نیامده بود. هنر شناس به مجرد آن که نشست، پرسید: «راستی، نقاشی چطور پیش می رود؟»
ارباب من حالتی بی تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد: «من توصیه شما را به کار بردم و اکنون سرگرم طراحی هستم. باید اذعان کنم، زمانی که فرد طرحی را می کشد، به اشکالی از اشیاء و تغییرات ظریفی از رنگ پی می برد که تا بدان زمان مورد توجه او قرار نمی گرفتند. به گمان من، طراحی در غرب تنها در نتیجه تاکیدی که (از نظر تاریخی) همیشه بر ضرورت آن قرار داده شده، تا بدین حدِ چشمگیر رشد کرده است؛ دقیقاً همان گونه که زمانی آندره آ دل سارتو اظهار داشته است.» ارباب بدون حتی اشاره ای به سخنان بیان شده در دفتر خاطراتْ با حالتی تاییدآمیز از آندره آ دل سارتو صحبت کرد.
هنرشناس سر خود را خاراند و لبخندزنان اظهار داشت: «حقیقت این است که عبارت بیان شده به نام دل سارتو ساخته خود من بود.»
ارباب من که هنوز نمی توانست حقه ای را که موجب شده بود، او دست به کار احمقانه ای بزند، درک کند، پرسید: «چی بود؟»
هنرشناس که از وضعیت ایجاد شده به وجد آمده و از خنده ریسه رفته بود، گفت: «راستش، تمام آن حرف های گفته شده درباره دل سارتو که تو آن ها را این همه تحسین می کنی، از خودم ساخته بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم که آن ها را جدی بگیری.»
من گفتگوی آن دو را به طور اتفاقی از جایی روی ایوان شنیدم و در این فکر بودم که امروز چه یادداشتی در دفتر خاطرات وارد می شود. این هنرشناس از آن گونه افرادی به حساب می آمد که تنها لذتشان فریب دادن دیگران با گفتگوهایی است که به طور کامل از سخنان نادرست تشکیل شده است. به نظر می رسید که او به تاثیری که چرندیاتش درباره آندره آ دل سارتو می توانست بر احساسات ارباب من داشته باشد، فکر نمی کرد. زیرا مغرورانه به سخنان بیهوده اش ادامه داد: «گاه من مطلب چرندی را از خود می سازم که دیگران آن را جدی می گیرند؛ سخنانی که شور و هیجانی زیباشناسانه از وضعیتی خنده آور را ایجاد می کنند که برایم جالب است. چند روز پیش، به یک دانشجوی دوره لیسانس گفتم که «نیکلاس نیکلبی(۴۷)» به «گیبون(۴۸)» پیشنهاد کرده بود تا در نگارش شاهکارش، «تاریخ انقلاب فرانسه»، از زبان فرانسه استفاده نکند و گیبون را متقاعد ساخته بود تا آن را به زبان انگلیسی منتشر کند. از آنجا که این دانشجوی دوره لیسانس حافظه نسبتاً خوبی دارد، شنیدن این مطلب خالی از لطف نیست که او آنچه را که من گفته بودم، دقیقاً و با لحنی کاملاً جدی در جلسه انجمن ادبیات ژاپن بیان کرده و بد نیست بدانی که حدود یک صد نفر شنونده حضور داشته و همه آن ها با هیجان بسیار به یاوه گویی او گوش داده بودند! حالا، این را گوش کن. چند روز پیش، من در جمع چند ادیب حضور داشتم. برحسب تصادف یکی از آن ها از «تئوفانو» رمان تاریخی «آینس وُرس(۴۹)» از جنگ های صلیبی صحبت به میان آورد. من از فرصت استفاده کردم و گفتم که این رمان - رساله رمانتیکِ بسیار برجسته ای است و اضافه کردم که توصیف مرگ قهرمان زن داستان اوج قدرت نمایی تخیل انسانی است. مردی که در برابر من نشسته و تا آن زمان عبارت «من نمی دانم» را بر زبان نرانده بود، بی درنگ پاسخ داد که به راستی، عبارات این بخش از رمان از نثری بسیار شیوا برخوردار است. از این سخن پی بردم که او مانند من آن کتاب را نخوانده است.»
ارباب بینوای سوءهاضمه ای من با چشمانی گرد شده پرسید: «باشد، قبول. اما، اگر فرد دیگری کتاب را خوانده بود، چه کار می کردی؟» ظاهراً ارباب من نه درباره نادرستی این حرکت فریبکارانه، بلکه از احساس سراسیمگی و دستپاچگی ای که ممکن است از برملا شدن یک دروغ به وجود آید، ناراحت به نظر می رسید.
این پرسش به هیچ وجه هنرشناس را سراسیمه نکرد: «خوب، اگر این اتفاق بیفتد، می گویم که در عنوان و یا چیزی مثل آن اشتباه کرده ام.» و بار دیگر بدون هیچ نگرانی خنده وجودش را فرا گرفت. با وجود آن که چهره او به عینکی دورطلا مزین شده بود، اما سرشت وی به شکلی باورنکردنی به گربه سیاه ریکشا شباهت داشت. ارباب من چیزی نگفت. او تنها حلقه های دود را از دهان خارج می ساخت؛ گویی به فقدان چنین وقاحتی در وجود خویش اعتراف داشت.
هنرشناس که به نظر می رسید، برق دیدگانش با ارباب چنین می گوید: «پس تو که جای خود داری، تعجبی ندارد که نتوانی از پس نقاشی آبرنگ برآیی.» با صدای بلند ادامه داد: «اما شوخی به کنار، کشیدن نقاشی کار سختی است. می گویند، «لئوناردو داوینچی» زمانی به شاگردانش گفته بود که نقش هایی از یک لکه را بردیوار کلیسای جامع ترسیم کنند؛ سخنان یک استاد بزرگ. به عنوان مثال، اگر شخص با دقت طرح تراوش آب باران را بر روی دیوار مطالعه کند، بی شک، مدلی طبیعی و خیره کننده سر بر می آورد. تو باید خوب دقت کنی و تلاش کنی که از طبیعت الگو برداری. اطمینان دارم که می توانی کاری جالب به وجود آوری.»
«این هم یکی از حقه های توست؟»
«نه، قول می دهم که این یکی جدی است. در واقع، به نظر من تصویر دیوار دستشویی بسیار بامزه است، نیست؟ درست همان چیزی که داوینچی گفته است.»
ارباب من تا اندازه ای با اکراه تصدیق کرد: «بله، واقعاً بامزه است.» اما فکر نمی کنم که ارباب تاکنون در دستشویی طرحی کشیده باشد.
گربه سیاه ریکشا به تازگی شَل شده است. موی براق بدن او کم پشت شده و کم کم به تیرگی گراییده است. چشمانش را که من زمانی زیباتر از کهربا می دانستم، اکنون از قی پوشیده شده است. چیزی که بیش از همه توجه مرا جلب کرده، فقدان آن همه نیرو و انرژی و نابودی کامل قدرت بدنی اوست. هنگامی که آخرین بار او را در باغ چای دیدم، از حالش پرسیدم. پاسخ به شکل غم انگیزی دقیق بود: «از این که راسوها به سمتم بوی بد رها کنند و یا با ضربه های از کنار میله ماهی فروشان علیل شوم، خسته شده ام.»
برگ های پاییزی که با نظم و ترتیب بر دو سه بهارخواب قرمز رنگِ میان درختان کاج فرو ریخته اند، به یاد و خاطره رویایی قدیمی می مانند. درختچه های سرخ و سفید «کاملیا(۵۰)» کنار حوض تزیینی باغ گلبرگ های خود را گاه به رنگ سفید و زمانی سرخ فرو ریخته و اکنون لُخت و برهنه بر جای مانده اند. خورشید زمستانی بر روی ایوان ده فوتی رو به جنوب هر روز زودتر از روز پیش غروب می کند. به ندرت روزی سپری می شود، بدون آن که باد سردی نَوَزد. به این خاطر، زمان چرت های من کاهش یافته اند.
ارباب هر روز به مدرسه می رود و به محض این که باز می گردد، خود را در اتاق کارش زندانی می کند. او به تمام میهمانانش می گوید که از شغل آموزگاری خسته شده است. ارباب مصرف «تاکادیاستاز» را قطع کرده و می گوید که هیچ اثری ندارد. بچه ها، این موجودات کوچک عزیز هر روز دوان دوان به کودکستان می روند. آن ها هنگام بازگشت آواز می خوانند، توپ بازی می کنند و گاه مرا از دم آویزان می کنند. از آنجا که من غذای مُغَذی خاصی دریافت نمی کنم، زیاد چاق نشده ام. اما روز به روز تلاش می کنم تا خود را سرحال و قبراق نگه دارم و تاکنون شَل نشده ام. موش نمی گیرم. هنوز از اوسان بدم می آید. هیچ کس تا به حال برای من اسمی نگذاشته است و از آنجا که داشتن آرزوی محال سودی ندارد، تصمیم دارم که برای بقیه عمرم در خانه آموزگار گربه ای بی نام باقی بمانم.

درآمد

«ناتسومه سوسه کی(۱)» نامِ مستعار «ناتسومه کین نوسوکه(۲)» (۱۹۱۶-۱۸۶۷ م) هشتمین و کوچک ترین پسرِ خانواده ای از اشراف جزء شهری است. پیشه موروثی خانواده به عنوان مسئول بخش در توکیوی تحت سلطه حکومت شوگان های توکوگاوا با دوران «احیای میجی(۳)» از دست رفت و بدین ترتیب دوران سخت زندگی آنان آغاز گشت. با این حال، سوسه کی آموزش نوین اجباری در مقطع ابتدایی و راهنمایی را که از سال ۱۸۷۲ آغاز شده بود، پشت سر گذاشت.
در اواسط دوران نوجوانی(۴)، سوسه کی برای آموزش زبان چینی به مدرسه ای خصوصی منتقل شد و با وجود آن که طبقه بالادست به طور سنتی ادبیات را چیزی به جز یک سرگرمی شیک و دلپذیر به حساب نمی آورد، به تدریج این اندیشه در وجود وی شکل گرفت که آن را به عنوان یک حرفه اختیار کند. با این حال، سوسه کی که در ادبیات چین و ژاپن به شکلی گسترده آموزش دیده بود، از همان آغاز به اهمیّت بیشتر زبان انگلیسی در رژیم احیا شده و متمایل به غرب میجی و به ویژه به عنوان شرط ورود به دانشگاه سلطنتی توکیو (در آن زمان، تنها دانشگاه این شهر) برای کسب پیشه مهم دیگری پی برده بود. او که آرزو داشت در رشته معماری تحصیل کند، در سال ۱۸۸۱ م به «گروه(۵)» مهندسی این دانشگاه وارد شد. اما چیزی نگذشت که در همان سال به گروه ادبیّات منتقل شد. در سپتامبر ۱۸۹۰ م، سوسه کی از سوی وزارت آموزش به عنوان دانشجوی میهمان به گروه زبان و ادبیات انگلیسی پیوست.
تا این زمان، از گروه زبان و ادبیات انگلیسی که در سال ۱۸۸۸ میلادی تاسیس شده بود، تنها یک نفر تحصیل را به پایان رسانده بود؛ دانشجویی از نخستین سال گشایش که به عنوان ارزیاب گمرک در شانگهای به کار مشغول شده بود. در جولای ۱۸۹۳ میلادی، سوسه کی درس خود را به پایان رساند. آنگاه برای مدت کوتاهی به عنوان دانشجوی فوق لیسانس ثبت نام کرد. او تقاضای کار ناموفّقی را برای شغل روزنامه نگاری در روزنامه انگلیسی زبان «جاپنَ میل(۶)» در «یوکوهاما(۷)» پر کرد و در کالج عمومی توکیو نیز مدتی درس داد. در سال ۱۸۹۵ میلادی، سوسه کی برای شغل آموزگاری در خارج از پایتخت توکیو را ترک کرد؛ ابتدا در «شیکوکو(۸)»، جایی که دوست دانشگاهی و شاعر سبک هایکوی او «ماسائوکا شیکی(۹)» اقامت داشت و سپس در سال ۱۸۹۶ میلادی در کوماتسو واقع در «کیوشو(۱۰)». در آنجا، سوسه کی با انجام مراسم رسمی با «کیوکو ناکانه(۱۱)» بزرگ ترین دختر دبیر اوّل مجلس اعیان، ازدواج کرد.
در سال ۱۹۰۰ میلادی، وزارت آموزش سوسه کی را با بورسیه ای ناچیز به لندن فرستاد. به نظر می رسد که او به مدت دو سال سخت و ناگوار هیچ کار دیگری به جز خواندن تعداد نسبتاً زیادی از کتاب ها درباره هر مطلبی که به دستش می آمد، نداشته است و در همین زمان، در ادبیّات قرن ۱۹ میلادی نیز صاحب نظر گردید. تنها تماس های اجتماعی سوسه کی با انگلیسی زبان ها گرفتن درس خصوصی انگلیسی هفتگی با «دبلیو. جِی. کِرِگ(۱۲)»، بعدها سردبیر «آردن شکسپیر» در یک میهمانی چای در «دالویچ(۱۳)» بوده است که از سوی همسر میسیونری که هنگام آمدن به انگلستان در کشتی ملاقات کرده بود، برگزار شده بود. از این رو، شاید حیرت آور نباشد که سوسه کی اعتقاد چندانی به زندگی اجتماعی در انگلستان نداشته باشد. پس از بازگشت او به ژاپن به طور گسترده ای شایع شده بود که این شرایط بر اعصاب وی به شدّت اثر گذاشته است.
در سال ۱۹۰۳، سوسه کی به توکیو بازگشت و اندکی پس از آن، برای انجام تعهّدات خود برای بورسیه لندن، چهار سال به عنوان مربی زبان انگلیسی در دانشگاه سلطنتی توکیو خدمت کرد. او در طول این دوران نوشتن را آغاز کرد. سوسه کی در دوران دانشجویی پیوندهای ادبی سودمند و فراوانی برقرار کرده بود و با وجود مرگ دوست صمیمیش، شیکی در ۱۹۰۲ میلادی، هیئت سردبیری مجلّه ادبیِ بانفوذ «هوتوتوگیسو(۱۴)» (کوکو) که شیکی آن را بنیان نهاده بود، هنوز در بردارنده مردان بسیاری بود که دوستان شخصیِ سوسه کی به حساب می آمدند.
«تاکاهاما کیوشی(۱۵)» یکی از سردبیران هوتوتوگیسو امّا نه دوست صمیمی سوسه کی از او می خواهد که مطلبی را برای مجلّه بنویسد. از این رو در سال ۱۹۰۴ میلادی، سوسه کی نخستین داستان کوتاه خود را که «من یک گربه هستم» نامیده می شد، خلق کرد. تاکاهاما پس از خواندن داستان به سوسه کی گفته بود که نوشته اش هیچ خوب نیست و هنگامی که سوسه کی از او توضیح خواسته بود، مقاله بسیار مفصّلی را برای وی تهیه کرده بود. شاید اکنون مضحک به نظر رسد که یکی از سه یا چهار نویسنده برتر زبان ژاپنی باید خرسند باشد، که از سوی فرد نه چندان شناخته شده ای مانند تاکاهاما راهنمایی شده باشد. اما باید به یاد داشته باشیم که در آن زمان، تاکاهاما سردبیری مشهور، خوش سابقه و بسیار بانفوذ بود؛ مردی معتقد به آینده درخشان سوسه کی و مهربان برای آموزش به او، در حالی که سوسه کی جوان گمنامی به حساب می آمد که نخستین داستان کوتاه و تا اندازه ای غریب خویش را خلق کرده بود. اگرچه بعدها او عنوان کرد که نمی تواند به یاد آورد که آن اندرز چه بوده است. سوسه کی داستان را بازنویسی کرد. تاکاهاما نسخه دوّم را پسندید و آن را در شماره ژانویه هوتوتوگیسو منتشر کرد.
سوسه کی قصد نداشت به جز همان داستان کوتاه (داستانی که اکنون فصل نخست کتابی بسیار بلند است) مطلب دیگری را بنویسد، اما تاکاهاما از موفقیت سریع آن چنان به وجد آمده بود که او را به نوشتن بخش های بعدی تشویق کرد. بدین ترتیب، ده فصل بعد که همه با هم «من یک گربه هستم» را تشکیل می دهند، به شکل پاورقی در نسخه های فوریه، آوریل، ژوئن، جولای و اکتبر ۱۹۰۵ میلادی و ژانویه، مارس، آوریل و اوگوست ۱۹۰۶ میلادی به چاپ رسید. فصل های ۷ و ۸ در نسخه ژانویه ۱۹۰۶ میلادی با هم منتشر شدند. این شرح حال نسبتاً عجیب درباره شکل گیری و پیشرفت رمان مشهور سوسه کی در درجه نخست بر پایه اظهارات تاکاهاما در کتاب بعدیش «سوسه کی و من» متّکی است، امّا هیچ دلیلی وجود ندارد که در درستی آن تردید شود. کتاب اصلی «من یک گربه هستم» نخستین بار در سه جلد به چاپ رسید؛ این کتاب ها به ترتیب در اکتبر ۱۹۰۵ میلادی، نوامبر ۱۹۰۶ میلادی و مه ۱۹۰۷ میلادی منتشر شدند. نخستین چاپ تک جلدی آن در سال ۱۹۱۱ میلادی به چاپ رسید.
گزارش تاکاهاما درباره چگونگی شکل گیری رمان از این داستان کوتاه علّت یکدست نبودن و حتّی عدم پبوستگی بخش های نخستین کتاب را توضیح می دهد. در حقیقت، اگرچه فصل نخست کتاب به شکلی شایسته به کلّ اثر متصل شده است، اما این مطلب از پایان این فصل و اظهارات بعدی خود سوسه کی آشکار و مشخص است: «هنگامی که فصل نخست در هوتوتوگیسو به چاپ رسید، قصد داشتم داستان را همان جا تمامش کنم». این بدان معناست که او از ابتدا نمی خواسته است بیشتر بنویسد. از آن گذشته، یکی دو نکته کوچک در فصل نخست وجود دارد که یک منتقدّ سخت گیر می تواند ناهماهنگی آن را با بخش های بعدی کتاب نشان دهد. فصل دوم، به عبارتیْ طولانی ترین آن ها، نشان می دهد که سوسه کی هنوز با احتیاط به سوی اندازه صحیح و واقعی فصل ها حرکت می کند. در واقع، او تا فصل سوم راه و رسم آن را نیاموخته بود؛ فصلی که سرانجام آهنگ، اندازه و ویژگی هشت فصل باقیمانده را بنیان نهاده است.
بی تردید شرایط شکل گیری کتاب تا اندازه زیادی علّت درهم ریختگی ساخت و پراکندگی محتوا را بیان کند. اما سوسه کی باید بسیار سریع دریافته باشد که راهکار به کار گرفته شده از سوی «لارنس اشترن(۱۶)» برای «زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی» می تواند مشکل او را به طور کامل حل کند. با وجود آن که کل کتاب سوسه کی با ادامه درون مایه اظهارات گربه ای بی نام درباره طبقه متوسط مرفّه جامعه ژاپنی عصر میجی سر پا نگه داشته می شود، اما چکیده و محور کتاب در میان حقایق طنزگونه و مسخره آمیز این اظهارات متنوّع نهفته است، نه در پیشرفت خود داستان. مرگ نهایی گربه در حال مستی و در بشکه آب باران بدون هیچ علّت خاص و یا زمینه سازی ساختاری روی می دهد و شخص ناگزیر به این نتیجه می رسد که سوسه کی قهرمانش را تنها به این خاطر غرق کرده که اظهارات طنزآلود او درباره جامعه دوران میجی کاملاً به پایان رسیده است. در نتیجه، می توان هر فصل از کتاب را به عنوان داستانی کوتاه در نظر گرفت.
همچنین وابستگی ظاهری انتخاب بچه گربه ای سرگردان به عنوان شخصیّت اصلی در نخستین اثر به چاپ رسیده فرد، بچه گربه ای آواره که از همان آغاز تولّد از زندگی بیزار است، جای تامّل دارد. اما بخش بزرگی از فریبندگی «من یک گربه هستم» در نحوه ارایه سرگرم کننده نظر یک گربه درباره انسان است. هجویه به طور کلی در مورد بشر است، امّا دلایل موجود درباره برتری گربه ها هر اندازه نیز که به شکلی سرگرم کننده و قانع کننده مطرح می گردند، پایان ناپذیر نیستند. از این رو، گُربه سانی فصل های آغازین به راحتی نمی تواند در طول فصل های بعدی که نیاز به مردمی تحقیرشده و سرخوش دارد، حفظ گردد. سوسه کی خود به این ملاحظات آشنا بود. زیرا با آغاز نخستین بند فصل سوم، گربه به خاطر شباهت فزاینده اش به انسان ها و گرایش جدید برخاسته از آن در خود، برای انتقاد از انسان ها از خوانندگان پوزش می طلبد، گویی خود نیز یک انسان است. دیدگاه گربه در فصل های بعد باز هم بیشتر به انسان ها نزدیک می گردد، در حالی که بدگویی از نوع بشر به طور عامْ آن گونه که در دوران میجی نشان داده می شود، به بدگویی تند از طبقه متوسط و خصوصیّات این طبقه خاص محدود می شود. سوسه کی تنها با ترکیب مهارت های ادبی و خلاقیّت های به ظاهر بی پایان خود موفق می شود، طراوت کتابش را در سراسر یازده فصل و چیزی حدود ربع میلیون کلمه حفظ کند: اگرچه شخص در می یابد که چرا سرانجام، او هیچ انتخابی ندارد جز آن که قهرمانش را غرق کند. اما دور از انصاف خواهد بود، اگر هجوبه بی همتای بخش های آخر من یک گربه هستم را تنها به خاطر فقدان آن حس گربه بودن یعنی سرگرم کنندگی واقعاً استثنایی بخش های ابتدایی کتاب بی اهمیّت بدانیم. از آن گذشته، شخص تنها باید رمان کمدی دیگر سوسه کی، بوچان (ارباب جوان، ۱۹۰۶ میلادی) را با آن شیوه کاملاً انسانیش از هجویه ای درباره انسان را بخواند تا دریابد که چطور انسان بودن بیشتر در داستان نفوذ می کند تا بخش های بعدی من یک گربه هستم را ملایم تر سازد. حتی غیر گربه ای ترین قطعه های آن دربردارنده برق و همان درخشش پنجه در زیر مخملی است که بر گربه وار بودن آن ها مهر تایید می گذارد. گذشته از آن، انتخاب یک بچه گربه به عنوان شخصیت اصلی داستان معنایی دوگانه دارد، زیرا سوسه کی به واقع خود نیز کودکی سرگردان بود. پدر و مادر سوسه کی او را به محض تولّد به پرستار سپردند. در یک سالگی، خانواده «شیبورا(۱۷)» سوسه کی را به فرزندخواندگی قبول کرد. او تنها هشت سال بعد که شیبوراها از هم جدا شدند، بار دیگر به خانواده اش پیوست. حتّی در همین زمان نیز، سوسه کی پدر و مادرش را از زبان خدمتکاران شناخت. او به شیوه کسانی زندگی می کرد که احساس می کنند میانسال زاده شده اند.
زمانی که سوسه کی در دانشگاه بود، چندین کتاب دیگر به ویژه بوچان را نوشت؛ هجویه ای که تجربه تدریس او در شیکوکو را نشان می داد. اما سوسه کی از این شیوه زندگی بیزار بود و به حقّ اعتقاد داشت که مزد بسیار ناچیزی به وی پرداخت می شود. از این رو چیزی نگذشت که از این سِمَت استعفا داد (۱۹۰۷ میلادی) و سردبیر مجله «آساهی شیمبون(۱۸)» شد. او تا زمان مرگ خود در ۱۹۱۶ م از عوارض ناشی از اختلالات روده ای که بر ده سال آخر زندگیش سایه انداخته بود، در استخدام این مجلّه باقی ماند و رمان های متعددی را به شکل دنباله دار (سریال) در صفحه های آن به چاپ رساند.
***
ناتسومه سوسه کی در میان مردم ژاپن به عنوان بهترین داستان نویسی قلمداد می شود که در قرن گذشته و از زمان برقراری ارتباط با دنیای خارج در ۱۸۶۸ میلادی پا به عرصه وجود نهاده است. باوجود تاخیر در تحوّل و رشد سوسه کی به عنوان یک رمان نویس (زمانی که نخستین کتاب وی به چاپ رسید، با چهل سالگی فاصله چندانی نداشت)، او به عنوان بهترین داستانسرای ژاپن نوین خیلی سریع به شهرتی بسیار دست یافت و از آن پس، این آوازه را حفظ کرد. اعتبار سوسه کی نه تنها نشان دهنده تنّوع، کیفیّت و نوگرایی در رمان های اوست، بلکه هنوز نقدهای علمی، رساله های زیبا و به ویژه شعرهایش (هایکو) از اعتبار بسیار بالایی برخوردار هستند. شعر هایکوی سوسه کی که بسیار تحت تاثیر دوست نزدیکش، ماسائوکا شیکی قرار داشت، در زمان خود برجسته و عالی قلمداد می گردید، اگرچه آن ها هنوز هم در زمره برگزیده های هایکوی مدرن به حساب می آیند. با این حال، کوتاهیشان برای توصیف نبوغ او کافی به نظر می رسند. شعرهای سوسه کی به زبان انگلیسی با ضعیف ترین تقلید از بدترین سبک شعر در دوران ادوارد به هیچ وجه تعریفی ندارند. اما اشعار بسیار عالی او به زبان چینی که بعضی از آن ها درست یک ماه پیش از مرگ او نوشته شده اند، آخرین و یا به تعبیری جدیدترین شکوفاییِ سنّتیْ ماندگار از چنین نگارشی از سوی شاعران ژاپنی به حساب می آید که سابقه آن بدون هیچ وقفه ای درست به «کایفوزو(۱۹)» برمی گردد. دانش عمیق سوسه کی به ادبیات زبان چینی و انگلیسی او را برای پیوند میان سنن غربی و شرقی که هدف اصلی سیاست گذاران میجی به حساب می آمد، کاملاً واجد شرایط ساخته بود. سوسه کی بر خلاف اکثریّت معاصران خود که زبان انگلیسی را در مدارس مبلّغان مذهبی آموخته بودند، با رفتار محتاطانه فردی آگاه به سنّت چینی به ادبیات غرب نزدیک شد.
البته، سوسه کی در ادبیات ژاپن نیز خبره بود. اما برای مردی با اصل و نسب اشرافی واقعاً عجیب است که تاثیرات اصلی زبان ژاپنی بر نوشتار او در «راکوگو(۲۰)» که محفل های کودکیش با آن آمیخته شده بود، نیز دیده می شود. سازوکارهای راکوگو در استفاده ماهرانه سوسه کی از آن در گفتگو بسیار چشمگیر است. هم چنین شایان ذکر است که اگرچه دانش و تسلّط سوسه کی بر زبان چینی به شیوه ای با همان اختصار منجر گردید که این زبان به طور سنّتی از آن در ترکیب تانکا(۲۱) و هایکو(۲۲) استفاده می کند، اما بیشتر طراوت نثر سوسه کی از استفاده ماهرانه وی از گویش محاوره ای ژاپنی، کوگوتای ناشی می شود.
نگارش سوسه کی نشانگر ادامه فرهنگی شهری است که به دورانی جدید قدم گذاشته است؛ فرهنگی که نخستین بار در اواخر قرن هفدهم شکوفا گردید، زمانی که ثروت به دست آمده در شهرها تحت دوران سیطره صلح آمیز حکومت توکوگاوا(۲۳) بنیانی اقتصادی برای ادبیاتی مدنی و کاملاً غیر اشرافی را فراهم کرده بود. شیوه نگارش سوسه کی از استقلالی غیرسنّت گرایانه در حوزه تفکّر و نگرش برخوردار بود؛ یک خردگرا و یا به تعبیری بهتر، دیدگاهی آزادی طلبانه که اغلب با نگرش غیر قابل انعطاف سامورایی ها که در زمان سوسه کی نیز مرسوم بود، در تضاد قرار داشت.
رمان های بلندتر سوسه کی نشان دهنده مطالعات سخت کوشانه او درباره ساختار و سازوکارهای رمان های انگلیسی و به ویژه تعلّق خاطر وی به آثار «لارنس اشترن»، «جاناتان سویفت(۲۴)» و «جین اوستین(۲۵)» است. سوسه کی در نگرش طعنه آمیز و شیطنت بار به آنان شباهت دارد و تاثیر این سه تن بر او بسیار عمیق تر و ماندگارتر از «جرج مردیت(۲۶)»، آن گونه که اغلب منّتقدان معاصر بیان می کنند، بوده است.
در هر ادبیاتی گرایشی قابل درک در منّتقدان وجود دارد تا بر وابستگی یک نویسنده به پیشینیانش تاکید ورزد. با این حال، بازی تاثیرپذیری به دفعات و با چنان اشتیاقی به کار گرفته می شود که موجب نوعی بی توجّهی غیرمنصفانه به خلّاقیّت واقعی نویسنده می گردد. تا آنجا که به کشور ژاپن مربوط می شود، نه تنها هیچ تردیدی نمی تواند وجود داشته باشد که نوآوری سوسه کی عامل اصلی موفقیّت مردمی او بوده است، بلکه او در مساله نوآوری و ابتکار در ادبیات جهان می تواند ادّعایی به حقّ داشته باشد. شکّی نیست که در ادبیات جهان سنّتی دیرین برای بیان اسطوره ها و داستان های تخیّلی جانوری و گروه های بزرگی از داستان درباره موجوداتی مانند «رینارِ روباه(۲۷)» و حتی «خرگوشْ بِرِر(۲۸)» وجود دارد. اما به نظر می رسد که ترفند پرداختن به جهان انسانی از نگاه یک جانور کاملاً ابتکاری باشد.
نوگراییِ سوسه کی را حتی به شکل بارزتری می توان با این حقیقت نشان داد که شصت سال پیش شخصیّت های موجود در من یک گربه هستم، به ویژه هنرشناس در کلک ها و ضد کلک های خنده آورِ، پیروزی هایِ غیر ورزشکارانه، فریب و پیشدستی ای(۲۹) به کار گرفته شده که اغلب با آثار جدیدتر «استیفن پاتر(۳۰)» همراه بوده است. قطعه های موجود در فصل اولِ من یک گربه هستم درباره تاریخِ انقلاب فرانسه «گیبون» و «تئوفانوی(۳۱) هریسون» هر دو نمونه های برجسته از چیزی هستند که پاتر آن را «ریلکینگ(۳۲)» خوانده است. به همین ترتیب، توصیف رفتن به یک رستوران در فصل دوم نمونه بسیار پیشرفته تری نسبت به تکنیک های خنده آور پاتر به شمار می رود.
شاید مهمّ ترین جنبه آثار سوسه کی این باشد که او اگرچه با ادبیات غرب کاملاً آشنا بود و منّتقد سرسخت و پیگیر جامعه میجی، اما در جریان روشنگری غرب حل نگردید و حتّی می توان گفت که تحت تاثیر نیز قرار نگرفت. سوسه کی در سراسر زندگیش از صمیم قلب و سرسختانه یک ژاپنی باقی ماند. نحوه برخورد کاملاً جدّی سوسه کی چنان که از وی انتظار می رفت، در اعلام نظرِ خنده آور و کاملاً خشنش در «کوتو نو سورانه» ۱۹۰۵ میلادی آشکار می گردد؛ اعلام نظر درباره اعتراضِ خرده گیرانِ(۳۳) ژاپنی بر ضد شیفتگی دیگر ژاپنی های معاصر به ترفندهایی از قبیل هیپنوتیزم که تنها نوآوریشان صدور نام از غرب به ژاپن از سوی این افراد بوده است. شاید به همین دلیل نوشته های سوسه کی محبوبیّتشان را حفظ کردند و حتی به نوعی نفوذ و تاثیرشان را گسترش دادند. در یک نظرسنجی انجام شده از سوی «آساهی شیمبون» از دانشجویان و استادان چهار دانشگاهی که هنوز نخبگان اجتماعی و روشنفکران ژاپنی را به جامعه تحویل می دهند، در فهرست کتاب هایی که بیشترین تاثیر را بر افکار مصاحبه شوندگان داشته اند، رمان «کوکورو»ی سال ۱۹۱۴ میلادی سوسه کی پس از رمان جنایت و مکافات داستایوسکی در رتبه دوّم قرار گرفت. سرزمین برف نوشته «کاواباتا یاسوناری(۳۴)» در رتبه هفدهم قرار گرفته بود.
شیوه استفاده درخشان و بسیار مختصر و فشرده سوسه کی از زبان ژاپنی تمام نوشته های او را برای ترجمه مشکل می سازد. در مورد این کتاب خاص، مشکل از همان نخستین واژه عنوان آغاز می شود، یعنی Nagahai wa Neko de Aru. از آنجا که هیچ معادلی برای کلمه ژاپنی Wagahai وجود ندارد، معنی اصلی این عنوان یعنی ناهمخوانیِ خنده آوری را که با آن یک گربه کوچک و ناچیز (بچه گربه تازه به دنیا آمده سرگردان و بی کس) چنین مغرورانه خود را می خواند، نمی توان به خواننده زبان انگلیسی انتقال داد. مشکل دیگری که هر مترجم آثار سوسه کی با آن روبرو می شود، سبک ادبی خاص اوست؛ بازتابی از دانش عمیق وی در زبان چینی، ژاپنی و ادبیات زبان انگلیسی و در نتیجه استفاده از طیف وسیع و چشمگیری از منابع و ترکیب بی مانندی از زبان کلاسیک و محاوره ای. این مشکلات اغلب موجب می گردد که مترجمان از خوانندگانشان پوزش بطلبند: اما آنان را نبخشید، زیرا می دانند که چه می کنند.

فصل دوم

از روز سال نو به بعد، شهرت اندکی به دست آورده ام، به طوری که با وجود گربه بودنم، در خود احساس غرور می کنم؛ احساسی که ناخوشایند به نظر نمی رسد.
صبح روز سال نو، اربابم یک کارت پستال تصویری را دریافت کرد؛ کارت تبریک سال نو از سوی یکی از دوستان نقاشش. بخش فوقانی کارت به رنگ سرخ نقاشی شده بود و پایین آن به رنگ سبز و درست در مرکز کارت حیوانی چمباتمه زده با گچ رنگی. ارباب که در اتاق کارش نشسته بود، ابتدا از بالا و سپس از طرف دیگر به نقاشی نگاه کرد. او اظهار داشت: «چه رنگ آمیزی زیبایی!» پس از آن که ارباب تحسین خود را این گونه ابراز داشت، من فکر کردم که موضوع تمام شده است. اما نه، او به بررسیش ادامه داد؛ ابتدا از کناره ها و سپس از طول. ارباب برای آن که به ماهیت دقیق تصویر پی ببرد، بدنش را می چرخاند، آن را پیچ و تاب می داد و پس از آن که بازوانش را همانند شیوه کهن مطالعه کتاب غیبگویی(۵۱) دراز کرد، با چرخیدن به سوی پنجره آن را تا نوک بینیش پیش آورد. ای کاش، او زودتر به این رفتار عجیبش پایان می داد، زیرا این اعمال زانوان وی را به حرکاتی نوسانی وا می داشت که حفظ تعادل را برای من مشکل می ساخت. سرانجام، زمانی که تکان خوردن ها رو به کاهش نهاد، شنیدم که با صداییْ آهسته زیر لب می گوید: «مانده ام که این چیست.» با وجود آن که ارباب به خاطر رنگ آمیزی کارت پستال لب به تحسین گشوده بود، اما نمی توانست جانور نقاشی شده در مرکز آن را تشخیص دهد. رویدادی که رفتار عجیب و غیر عادی او را توضیح می داد. به راستی، آیا این احتمال می توانست وجود داشته باشد که تفسیر یک تصویر مشکل تر از آن باشد که نخستین نگاهْ مفهوم آن را به ذهن من آشکار نسازد؟ چشمانم را تا نیمه باز کردم و با آرامشی تزلزل ناپذیر به نقاشی نگاه کردم. ذره ای تردید وجود نداشت؛ نقاشیْ پرتره خودم بود. ممکن است نقاش همانند اربابم خود را یک آندره آ دل سارتو تصور کرده باشد، اما در مقام نقاشی واقعی، آنچه را که به تصویر کشیده بود، چه در رابطه با شکل و چه در رابطه با رنگ از هماهنگی کاملی برخوردار بود. هر ابلهی می توانست دریابد که این تصویر یک گربه است و چنان ماهرانه کشیده شده بود که هر آدم بینا با ذره ای حس تشخیص بی درنگ در می یافت که این تصویر هیچ گربه دیگری به جز من نیست. فکرش را بکنیدکه آدم ناچار باشد برای درک موضوعی چنین پیش پا افتاده به هر کار آزاردهنده ای دست بزند... برای گونه انسانی کمی متاسف شدم. دوست داشتم به او می فهماندم که این تصویر من است. حتی اگر درک این مفهوم برای ارباب بسیار سخت بود، باز هم می خواستم به او بگویم که این نقاشی به یک گربه تعلق دارد. اما از آنجا که آسمان جایز ندانسته است که توانایی درک زبان گربه ها را به انسانِ جانور عطا کند. با کمال تاسف، من این مساله را به حال خود رها کردم.
راستی، دوست دارم از این فرصت استفاده کرده و به خوانندگانم توصیه کنم که عادت انسان ها برای اشاره به من با واژه های پیش پا افتاده ای مانند گربه عادت بسیار بدی است. ظاهراً انسان ها فکر می کنند که گاوها و اسب ها از مواد دور ریخته شده آنان ساخته شده اند و گربه ها از تاپاله گاو و پِهِن اسب ها. این برداشتها اگر واقع بینانه در نظر گرفته شوند، بسیار اهانت آمیز هستند. شکی نیست که این تصورات در میان آموزگاران از شیوع کمی برخوردار نیستند؛ کسانی که ناآگاه از بی خبری خویش با اندیشه های خودخواهانه و نازیبایشان درباره اهمیت غیر واقعی خود احساس غرور می کنند. حتی با گربه ها نیز نباید با خشونت رفتار کرد و یا آن ها را نادیده گرفت. برای بیننده ای سطحی نگر ممکن است تمام گربه ها یکسان به نظر آیند؛ رونوشت هایی یکدست از نظر شکل و محتوا و همچون نخودهای فرنگیِ موجود در درون غلافْ یکسان و غیر قابل تشخیص؛ این که هیچ گربه ای نمی تواند ادعا کند که از شخصیتی فردی برخوردار است. اما زمانی که همان بیننده سطحی نگر به درون جامعه گربه ها پذیرفته شود، بسیار زود تشخیص خواهد داد که مساله به این سادگی نیست و این گفته انسان ها که «افراد موجوداتی ناشناخته هستند» به همان اندازه در دنیای گربه ها نیز حقیقت دارد. چشم، بینی، موی بدن، پنجه و... همه با هم اختلاف دارند. ما گربه ها با یک دیگر بسیار فرق داریم. فرد با توجه به ظاهر مناسب یا نامناسب، خواسته ها و ناخواسته ها و رفتارهای مودبانه و یا بی ادبانه ما می تواند به راحتی اذعان کند که گربه ها از گونه گونی بیشماری برخوردار هستند. با وجود چنین تمایز آشکار، انسان ها که دیدگانشان به خاطر رشد و تعالی مغزهایشان و یا چرندیاتی از این قبیل به آسمان دوخته شده است، حتی از قبول اختلاف های آشکار در ظاهر خارجی ما سر باز می زنند، چه رسد به تمایزهای شخصی که خارج از درک آنان است؛ مساله ای که بسیار مایه تاسف است. من اندیشه های نهفته در پس مَثَل هایی مانند «هرکسی کار خودش، بار خودش»، «کبوتر با کبوتر، باز با باز» و کار را به کاردان بسپار» را درک می کنم و بر آن ها مُهر تایید می گذارم. در واقع، برای یافتن اطلاعاتی درباره گربه ها باید در جستجوی خود آن ها باشیم. انسان ها هر اندازه نیز که پیشرفت کرده باشند، در این رابطه نمی توانند چیزی به شما بگویند و از آنجا که خود نیز انسان هستند، در واقع، بسیار کمتر از آنچه که تصور می کنند، می دانند و حتی شروع یادگیری درباره گربه ها را سخت خواهند یافت. در مورد انسان بی احساسی مانند ارباب من واقعاً هیچ امیدی وجود ندارد. او حتی درک نمی کند که اگر، دست کم تفاهم متقابل کامل وجود نداشته باشد، عشق هرگز نمی تواند شکل بگیرد. او همانند یک صدف خوراکیِ بدقلق خود را در اتاقش پنهان می کند و حتی یکبار نیز در برابر جهان خارج لب از لب نمی گشاید. دیدن ارباب در آنجا، گویی او تنها کسی است که به حقیقت دست یافته، کافی است که هر گربه ای را به خنده وا دارد. دلیل آن که ارباب به روشن بینی دست نیافته، این است که با وجود قرار داشتن پرتره من در برابر چشمانش هیچ نشانه ای از درک وفهم آن نشان نمی دهد، بلکه با خونسردی اظهارات احمقانه ای مانند «شاید چون امسال دومین سال جنگ با روسیه است، این می تواند تصویر خرس باشد» را مطرح می کند.
هنگامی که من با چشمان بسته بر روی زانوان ارباب نشسته بودم و فکر می کردم، زن خدمتکار کارت پستالِ تصویری دوم را آورد. این کارتْ تصویر چاپی ردیفی از چهار یا پنج گربه اروپایی بود که همه سرگرم مطالعه بودند؛ قلم در دست داشتند و یا کتاب می خواندند. یکی از آن ها از ردیف جدا شده بود تا رقص غربیِ ساده ای را در گوشه میز تحریرشان اجرا کند. جمله من یک گربه هستم با مرکب سیاه ژاپنی در بالای تصویر درشت نوشته شده بود. حتی در بخش پایین و در سمت راست تصویر هایکویی وجود داشت با این مضمون: «در بهار گربه ها کتاب می خوانند و می رقصند». کارت از طرف یکی از دانش آموزان قدیمی ارباب ارسال شده بود و معنی آن باید برای همه آشکار باشد. اما به نظر می رسید که ارباب کند ذهن من آن را نفهمیده است. زیرا در حالی که بهت زده نگاه می کرد، با خود گفت: «ممکن است امسال سال گربه باشد؟» حتی به نظر نمی رسید، دریافته باشد که ارسال این کارت پستال ها نشانه هایی از شهرت رو به رشد من است.
در این لحظه، خدمتکار بازهم کارت پستال دیگری را آورد. این بار کارت هیچ تصویری نداشت، اما در کنار حروفی که برای اربابم سال نوی خوبی را آرزو می کرد، نامه نگار عبارتی را به این مضمون اضافه کرده بود: «خواهشمند است لطف کنید و بهترین تبریکات مرا به گربه برسانید». به نظر رسید ارباب من با تمام کند ذهنی خویش هنگامی که پیام چنین دقیق و باصراحت نوشته شده بود، معنی آن را دریافته باشد. زیرا ارباب گویی سرانجام موقعیت را درک کرده باشد، پس از آن که نگاهی به من انداخت، گفت: «هوم!» با توجه به این حقیقت که اربابم (کسی که تاکنون گمنام بود) تنها به خاطر من ناگهان شهرتی به هم زده و مورد توجه قرار گرفته بود، این احترام کاملاً درست و به جا به نظر می رسید.
درست در همین زمان، زنگ دروازه به صدا در آمد: جرینگ، جرینگ، شاید هم دینگ، دینگ؛ احتمالاً یک میهمان. اگر این میهمان باشد، خدمتکار جواب خواهد داد. از آنجا که من هیچگاه برای شناسایی بازدیدکنندگان (به جز برای پسرِ پادویِ ماهی فروش) تلاشی نمی کنم، پس بر روی زانوان اربابم بی حرکت باقی ماندم. اما ارباب با نگرانی به در ورودی چشم دوخته بود، گویی طلبکاران در پشت در قرار داشتند. من پی بردم که او اکنون دوست ندارد بازدیدکنندگان سال نو را بپذیرد و با آنان صمیمانه گلویی تر کند؛ چه کار بسیار زشتی! تعصب خشک تا کجا می تواند پیش رود؟ اگر او میهمانان را دوست ندارد، پس خود باید از خانه بیرون برود. اما حتی این اندازه نیز جسارت ندارد. نبود جسارت در این شخصیت درون گرا روز به روز آشکارتر می شود. چند لحظه بعد، خدمتکار وارد شد تا اعلام کند که «آقای کولدمون(۵۲)» تشریف آورده اند. می دانم که این کولدمون نیز زمانی شاگرد ارباب بوده و پس از ترک مدرسه چنان شهرتی به هم زده که از آموزگار خود معروف تر شده است. دلیل آن را نمی دانم، اما این مرد اغلب برای صحبت به اینجا سر می زند. او در هر یک از دیدارهای این چنینی خود با نوعی رفتار عشوه گرانه وحشتناک درباره عاشق شدن و یا دل نباختن به این و آن وراجی می کند؛ درباره این که چقدر از زندگی لذت می برد و یا تا چه اندازه از آن بیزار شده است. سپس این خانه را ترک می کند. واقعاً عجیب است که او برای صحبت درباره چنین مطالبی همراهیِ پیرمردی از کارافتاده و کند ذهن همانند ارباب مرا انتخاب می کند و از آن غریب تر دیدن دهان من است که گاه و بیگاه در برابر پرت و پلاگویی های سوزناک کولدمون باز می ماند.
«متاسفانه مدت زیادی است که به اینجا نیامده ام. حسابی سرگرم بودم؛ از اواخر سال گذشته گرفتار بودم و با وجود آن که فکر می کنم که به قدر کافی بیرون زده ام، اما به نحوی «خط یازده(۵۳)» مرا به اینجا نکشاند.»
بدین ترتیب، کولدمون در حالی که بندهای محکم کننده پالتوی کوتاهش را مرتب باز و بسته می کرد، یک ریز پرحرفی می کرد.
ارباب من در حالی که سر آستین کت آرم دار سیاهِ رنگ و رو رفته اش را محکم گرفته بود، با حالتی جدی پرسید: «پس خط یازده کجا می رفت؟» این کتْ لباسی پنبه ای بود با آستین هایی بیش از اندازه کوتاه که بخشی از آستر ابریشم باریک و ارزان قیمت آن حدود یک اینچ از سر آستین ها بیرون زده بود.
کولدمون پاسخ داد: «آخر در مسیرهای دیگری قرار داشت.» و سپس خندید. من دیدم که جای یکی از دندان های جلویش خالی است.
ارباب موضوع صحبت را عوض کرد و پرسید: «چه اتفاقی برای دندانت افتاده است؟»
«خوب راستش، یک جایی که قارچ می خوردم...»
«گفتی چه می خوردی؟»
«یک تکه قارچ. هنگامی که تلاش می کردم، یک تکه از چتر قارچ را با دندان جلویم بِکَنم، همان موقع، یک دندانم شکست.»
ارباب من در همان حال که با یک دست به آرامی بر سرم ضربه می زد، اظهار داشت: «شکسته شدن دندان با یک قارچ تا اندازه ای نشانه پیری است. تصویری که ممکن است برای یک هایکو مناسب باشد، اما برای یک رابطه عاشقانه به هیچ وجه مناسب نیست.»
کولدمون از من تعریف کرد: «آه! گربه این است؟ چه خوب درشت شده! با این هیکل حتی گربه سیاه ریکشا هم نمی تواند او را بزند. شک ندارم که گربه بی نظیری است.»
ارباب پاسخ داد: «این اواخر حسابی درشت شده.» و با کف دست مغرورانه دو بار بر سر من زد. من از این تعریف خوشحال شدم، اما سرم کمی درد گرفت.
کولدمون به شرح گزارشش برگشت و گفت: «راستی، پریشب، کنسرت کوچکی داشتیم.»
«کجا؟»
«نیازی نیست بدانی کجا. به هر حال، برنامه نسبتاً جالبی بود. سه ویولن به همراهی یک پیانو. نوازندگان ویولن هر اندازه نیز تازه کار باشند، زمانی که سه تن از آنان حضور داشته باشند، صدای نسبتاً خوبی ارایه خواهند داد. دو تن از نوازندگان زن بودند و من توانستم خودم را میان آن دو جا کنم. گمان می کنم، بد نزده باشم.»
ارباب من از روی حسادت پرسید: «خوب، زن ها کی بودند؟» او در نگاه اول معمولاً خشن و بی احساس به نظر می رسد. اما راستش را بخواهید، نسبت به زنان به هیچ وجه بی اعتنا نیست. ارباب یکبار در رمانی غربی درباره مردی خواند که با هر زنی که روبرو می شده، بدون استثنا بدو دل می بسته است. شخصیت دیگری در کتاب با لحنی کنایه آمیز اظهار داشته بود که این مرد با یک حساب تقریبی شیفته هفتاد درصد از زنانی می شود که در خیابان از برابرش می گذرند. هنگام خواندن کتاب، این واقعیت از دید ارباب من پوشیده نماند و او به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت. به راستی، چطور ممکن است مردی تا بدین حد احساساتی چنین زندگی بسته ای را در پیش بگیرد؟ حتی گربه ای مانند من نیز به هیچ وجه نمی تواند آن را درک کند. عده ای می گویند که این پیامد رابطه ای عاشقانه بوده که به بن بست کشیده شده است. تعداد دیگری بر این اعتقاد هستند که این به واسطه گوارش ضعیف اوست. در حالی که دیگران با اطمینان بیان می کنند که این مساله از نبود پول و فقدان جسارت سرچشمه می گیرد. واقعیت هر چه باشد، چندان تفاوتی نمی کند. زیرا او آن اندازه مهم نیست که تاریخ دوران خود را تحت تاثیر قرار دهد. آنچه که مشخص است، این است که ارباب از روی حسادت درباره بانوان نوازنده از میهمانش سوال کرد. کولدمون که خرسند به نظر می رسید، با چوب غذاخوری قاچی از خمیر ماهی پخته شده را برداشت و با بقیه دندان های جلوی خود به آن گاز زد. من نگران بودم، مبادا دندان دیگری کنده شود. اما این بار، اوضاع روبراه بود.
کولدمون با خونسردی پاسخ داد: «خوب، هر دوی آن ها از خانواده های آبرومند بودند. تو آن ها را نمی شناسی.»
ارباب با لحنی کشدار گفت: «پس... که...» اما «این طور» آخر را که قصد داشت بگوید، حذف کرد. احتمالاً کولدمون به رفتن فکر می کرد، زیرا گفت: «عجب هوای محشری! اگر کاری نداری، دوست داری پیاده روی کنیم؟...» او با لحنی تشویق آمیز اضافه کرد: «... شهر به خاطر سقوط «پورت آرتور(۵۴)» به شکل عجیبی به جنب وجوش در آمده است.»
ارباب من که به گونه ای نگاه می کرد که انگار ترجیح می داده است درباره هویت نوازندگان زن ویولن صحبت کند تا سقوط پورت آرتور، برای لحظه ای مکث کرد. اما سرانجام، به نظر رسید که تصمیم خود را گرفته است، زیرا مصممانه از جا برخاست و گفت: «بسیار خوب، برویم.» او کت مارکدار کتانی سیاه رنگش را پوشید و در زیر آن، کیمونوی لایه داری از جنس ابریشم دستباف (ظاهراً یادگاری از برادر بزرگ تر خود) را که به مدت بیست سال آن را پوشیده بود، بر تن کرد. حتی محکم ترین نخ ابریشم بافته شده نیز نمی تواند چنین پوشش مستمر، غیر عادی و دراز مدتی را تحمل کند. پارچه چنان نازک شده بود که اگر، در برابر نور قرار می گرفت، شخص می توانست وصله هایی را که به طور پراکنده از سمت داخل دوخته شده بود، مشاهده کند. ارباب من بدون آن که زحمت رعایت تغییر سنتی لباس سال نو را به خود بدهد، در طول ماه های دسامبر و ژانویه این لباس را بر تن می کرد. در واقع، او هیچ تفاوتی میان لباس روز معمولی و یک شنبه ها قایل نمی شد و هر زمان که خانه را ترک می کرد، با همان لباسی خارج می شد که بر حسب تصادف بر تن داشت.البته، نمی دانم، آیا او لباس دیگری برای پوشیدن نداشت و یا چون چنین لباسی را بر تن کرده بود، چندان دوست نداشت آن را عوض کند. علت هر چه باشد، من نمی توانم باور کنم که این عادت زشت به نوعی با شکست در عشق ارتباط داشته باشد.
پس از آن که دو مرد از خانه خارج شدند، من به خود اجازه دادم که آن مقدار از خمیر ماهی آب پزی را که کولدمون نبلعیده بود، نوش جان کنم. این روزها، من تنها یک گربه معمولی نیستم. دست کم خود را همانند گربه های مشهور داستان های «موموکاوا یوئن(۵۵)» و یا گربه «توماس گری(۵۶)» که به جستجوی «گولد فیش(۵۷)» پرداخت، به حساب می آورم. اکنون، بزن بهادرهایی مانند گربه سیاه ریکشا مورد توجه من نیستند. گمان نمی کنم که اگر یک تکه از خمیر ماهی آب پز را کش بروم، کسی جاروجنجال به پا کند. از آن گذشته، این عادت هله هوله خوریِ پنهانی میان وعده های غذا تنها یک عادت خاص گربه ها نیست. به عنوان مثال، اوسان هر زمان که خانم از خانه خارج می شود، کیک و خوراکی هایی را کار می گیرد و می لمباند. اوسانْ تنها بزهکار نیست. حتی بچه ها که خانم خانه به تربیت اصیلشان می بالد، همین گرایش را نشان می دهند. همین چند روز پیش بود که این زوج عزیز کله سحر از خواب بیدار شدند و با وجود آن که پدر و مادرشان هنوز خواب بودند، روبروی هم پشت میز غذاخوری نشستند. هر روز صبح این عادت ارباب من است که قسمت بیشتر نان را بخورد و تکه هایی از آن را به کودکان بدهد تا آن ها را با خاکه قند میل کنند. آن روز بر حسب تصادف ظرف قند روی میز بود و حتی یک قاشق درون آن قرار داشت. از آنجا که هیچ کس نبود تا قند آنان را پخش کند، کودک بزرگ تر یک قاشق پر از ظرف برداشت و آن را دربشقابش خالی کرد. دختر کوچک تر جا پای خواهر بزرگ تر گذاشت و با قاشق پشته ای به همان اندازه از خاکه قند را در ظرف دیگری به وجود آورد. برای مدت کوتاهی، این موجودات دلربا تنها نشستند و به یک دیگر نگاه کردند. سپس خواهر بزرگ تر قاشق پر دوم را برداشت و آن را در ظرفش ریخت. دختر کوچک تر نیز دست به کار شد تا موقعیت را حفظ کند. خواهر بزرگ تر سومین قاشق پر را برداشت و دختر کوچک تر با روحیه ای مثال زدنی از رقابت از وی پیروی کرد. بدین ترتیب، ماجرا تا به آنجا پیش رفت که هر دو بشقاب از خاکه قند انباشته شد و حتی یک ذره کوچک از خاکه در ظرف اصلی باقی نماند. در این لحظه، ارباب من در حالی که چشمان خواب آلوده اش را می مالید، از اتاق خواب بیرون آمد و دست به کار باز گرداندن خاکه قند به ظرفی شد که دخترانش با سختی بسیار آن را خارج کرده بودند. این رویداد نشان می دهد، با وجود آن که ممکن است مساوات طلبی فردگرایانه درمیان انسان ها بیشتر از گربه ها تکامل یافته باشد، اما گربه ها موجودات هوشمندتری هستند. توصیه من به بچه ها می توانست این باشد که خاکه قند را پیش از آن که به شکل هرم های بیهوده انباشته کنند، با سرعت لیس بزنند. اما چون آن ها نمی فهمند من چه می گویم، تنها از محل گرم و صبحگاهیم بر روی ظرف برنج پخته آن ها را خاموش نگاه می کردم.
شب گذشته، ارباب من از گشت و گذار با کولدمون دیر به خانه آمد. خدا می داند، کجا رفته بود. ساعت تازه از ۹ گذشته بود که او پشت میز صبحانه نشست. من از همان جای قدیمیم ارباب را که با حالتی عبوس صبحانه کیک برنجی مخصوصِ سال نو را میل می کرد، زیر نظر گرفته بودم. با وجود آن که کیک های برنجی تا حد قابل قبولی کوچک بودند، ارباب باید پیش از آن که آخرین کیک را شناور در ظرف رها کند، شش یا هفت عدد از آن ها را میل کرده باشد. «دیگر باید دست بکشم.» ارباب این را گفت و چوب غذاخوریش را زمین گذاشت. اگر از فرد دیگری چنین رفتار اسراف گرایانه ای سر می زد، تردیدی وجود نداشت که ارباب در برابر آن محکم می ایستاد. اما به نظر می رسید که منظره لاشه کیک برنج تغییر رنگ یافته غوطه ور در سوپ تیره بر او که از اقتدار ناچیزش به عنوان ارباب خانه بر خود می بالید، اثری نگذاشته باشد. هنگامی که همسرش «تاکادیاستاز» را از پشت گنجه کوچکی بیرون آورد وآن را بر روی میز گذاشت، ارباب گفت: «نمی خورم. این به درد من نمی خورد.»
همسرش از او خواست که قرص را میل کند: «اما می گویند، این قرص پس از صرف غذای نشاسته ای اثر بسیار خوبی دارد.»
ارباب لجباز و یک دنده باقی ماند: «نشاسته ای یا غیر نشاسته ای، این چیزها به درد نمی خورند.»
بانوی خانه گویی با خود زمزمه می کرد، گفت: «واقعاً که! آدم دمدمی مزاجی هستی.»
«من دمدمی مزاج نیستم. دارو اثر نمی کند.»
«اما تا چند روز پیش مرتب می گفتی که خیلی خوب اثر دارد و هر روز آن را می خوردی، مگر نه؟»
«خوب، بله. تا چند روز پیش اثر می کرد، اما از آن موقع دیگر اثری ندارد.» یک پاسخ متضاد.
«اگر به این رفتار دوگانه ات ادامه دهی؛ یک روز آن را مصرف کنی و روز دیگر قطع. دارو هر اندازه نیز که موثر باشد، هیچ اثری نخواهد کرد. اگر سعی نکنی کمی صبورتر باشی، سوء هاضمه بر خلاف بیماری های دیگر بهبود نمی یابد...» او به سوی اوسان که بر سر میز خدمت می کرد، برگشت و ادامه داد: «... نیست؟»
اوسان بی درنگ جانب بانوی خانه را گرفت: «حق با شماست، خانم. اگر شخص دارو را مرتب مصرف نکند، نمی فهمد که داروی خوبی هست یا نه.»
«برایم مهم نیست. نمی خورم، چون نمی خواهم بخورم. یک زن از این مسایل چه می فهمد؟ ساکت باشید.»
بانوی خانه در حالی که تاکادیاستاز را با حالتی مصمم به سوی ارباب می راند تا نشان دهد که همسرش شکست خورده است، پاسخ داد: «باشد، من یک زن هستم.»
ارباب بدون آن که سخنی بگوید برخاست و به اتاق کارش رفت. همسر و خدمتکارش نیز نگاهی رد و بدل کردند و زیر لب خندیدند. اگر من در چنین موقعیتی به دنبال ارباب بروم، و بر روی زانوانش بنشینم، تجربه نشان داده است که بهای سنگینی را به خاطر حماقتم می پردازم. از این رو، باغ را دور زدم و به روی ایوان بیرون اتاق کار پریدم. از شکاف میان در کشویی کاغذی پنهانی سرک کشیدم و فهمیدم که اربابم کتاب شخصی به نام «اپیکور(۵۸)» را مطالعه می کند. اگر او واقعاً می توانست آنچه را که می خواند، بفهمد، آن وقت به راستی ارزش تحسین داشت. اما هنوز پنج شش دقیقه نگذشته بود که کتاب را بر روی میز کوبید، درست همان چیزی که انتظار داشتم. در حالی که همان جا نشسته بودم و مراقب ارباب بودم، او دفتر خاطراتش را بیرون آورد و چنین نوشت:

«با کولومون اطرافِ «نتزو»، «اوئنو» و «ایکه نوهاتا» گردش کردیم. گیشا ها با کیمونوی مخصوص بهار در برابر عشرتکده ای در ایکه نوهاتا «بَتل دور و شتل کاک(۵۹)» بازی می کردند. لباسشان زیبا اما چهره شان به هیچ وجه قشنگ نبود. به یاد آوردم که آن ها به گربه خانه خودمان شباهت دارند...»

نمی دانم، چرا برای مثال درباره چهره زشت روی من انگشت می گذارد. اگرمن به آرایشگاه می رفتم و صورتم را اصلاح می کردم، با انسان ها چندان تفاوتی نداشتم. اما می بینید، آن ها خودپسند هستند و مشکلشان نیز همین است.

«... هنگامی که پیچ «هوتان(۶۰)» را رد می کردیم، گیشای دیگری پدیدار شد. او ظریف و خوش اندام بود و شانه هایش به شکل بسیار زیبایی به سوی پایین امتداد یافته بودند. کیمونوی ارغوانی رنگ گیشا به گونه ای بود که به وی وقار و برازندگی خاصی می بخشید: «برای دیشب متاسفم، «جن چان(۶۱)». خیلی گرفتار بودم...» او خندید و دندان های سفیدی را در معرض دید قرار داد. صدایش بسیار خشن بود؛ به زمختیِ صدای کلاغی سرگردان که بر خلاف ظاهر زیبایش از فریبندگی او می کاست. این نقص به اندازه ای شدید بود که من حتی زحمت آن را به خود ندادم تا برگردم و ببینم که این جن چان چه جور آدمی است، بلکه با دست هایی فرو رفته در داخل چین سفید کیمونویم آهسته به سوی «اوناریمایچی(۶۲)» پیش رفتم. با این حال به نظرم رسید، که کولدمون کمی بی قرار شده است...»

هیچ چیز دشوارتر از درک طرز تفکر انسان ها نیست. حالت روحی آن زمانِ اربابم به هیچ وجه مشخص نبود؛ آیا خشمگین بود یا سرحال و یا تنها در دست نوشته های فیلسوفی درگذشته آرامش خاطر را طلب می کرد؟ واقعاً نمی توان گفت که او دنیا را مسخره می کرد یا آرزو داشت که به درونِ جمع سطحی نگرشان پذیرفته شود. خواه ارباب من بر سر موضوعی پیش پاافتاده به خشم آمده و یا خواسته باشد خود را از مسایل دنیوی کنار بکشد، باید گفت که ما گربه ها در مقایسه با چنین پیچیدگی ها موجودات بسیار ساده ای هستیم. اگر بخواهیم بخوریم، می خوریم. اگر دوست داشته باشیم بخوابیم، می خوابیم. زمانی که خشمگین می شویم، واقعاً خشمگین هستیم و زمانی که به فغان می آییم، با تمام درماندگیِ ناشی از اعتقادی عمیق به اندوه خویش می نالیم. بدین خاطر، هرگز اشیایی مانند دفتر خاطرات را نگه نمی داریم. آخر چه فایده ای دارد؟ تردیدی نیست که انسان هایی مانند ارباب دوروی من لازم می بینند خاطراتی را حفظ کنند تا آن شخصیت واقعی که چنین سخت کوشانه از چشم دنیا پنهان نگه داشته شده را در اتاقی سوت و کور به نمایش بگذارند. اما در میان گربه ها، هم چهار فعالیت اصلی (راه رفتن، ایستادن، نشستن و دراز کشیدن) و هم اعمال فرعی دیگر مانند دفع فضولات کاملاً آشکار انجام می شوند. ما با خاطراتمان زندگی می کنیم، از این رو، نیازی نداریم برای حفظ شخصیت واقعی مان ثبتی روزانه از آن را در اختیار داشته باشیم. اگر من وقت برای ثبت خاطراتم را داشتم، آن را برای کار بهتری به کار می بردم؛ خواب بر روی ایوان.

«... جایی در «کاندا» غذا خوردیم. چون یکی دو فنجان ساکی نوشیده بودم (مدت ها بود که آن را مزه نکرده بودم)، امروز صبح، ناراحتی گوارشی نداشتم. تاکادیاستاز دیگر اثری ندارد. هر اندازه نیز ادعا کنند، چندان اثری ندارد. چیزی که اکنون اثر نداشته باشد، دیگر هیچ وقت اثر نخواهد کرد.»

بدین ترتیب، ارباب با این برداشت نام نیک تاکادیاستاز را لکه دار کرد. انگار ارباب با خودش درگیر است و شخص در این یادداشت می تواند بازتابی از بداخلاقی صبح امروز او را شاهد باشد. چنین یادداشت هایی شاید از مهم ترین آداب انسان ها باشند.

«... چند روز پیش، آقای x مدعی شد که بدون صبحانه بیرون رفتن به گوارش کمک می کند. بدین خاطر، من دو سه روز صبحانه نخوردم. اما تنها اثری که داشت، این بود که شکمم به غار و غور افتاد. آقای y به من توصیه اکید کرد که از خوردن ترشی خودداری کنم. به گفته او، تمام ناراحتی های گوارشی از ترشی سرچشمه می گیرند. بر اساس تئوری آقای y، پرهیز از مصرف ترشی سرچشمه تمام مشکلات گوارشی را می خشکاند که این خود بهبودی کامل را به همراه خواهد داشت. دست کم یک هفته، هیچ نوع ترشی از لبانم عبور نکرد، اما از آنجا که منع ترشی هیچ اثر قابل توجهی را ایجاد نکرد، من دوباره مصرف آن را از سر گرفتم. به گفته آقای z تنها درمان واقعی ماساژ شکمی است، اما ماساژ عادیِ شکم کفایت نمی کند. این ماساژ باید بر طبق روش های کهن سبک «میناگاوا(۶۳)» صورت گیرد. با یک و یا حداکثر دو بار ماساژ دادن با این روش شکم از هر نوع بیماری رهایی می یابد. خردمندترین محققان مانند «یاسوئی سوکوکن(۶۴)» و اغلب قهرمانان توانمند همچون «ساکاموتو ریوما(۶۵)» روی این درمان حساب می کرده اند. به این خاطر، برای ماساژ به «کامینه گیشی(۶۶)» رفتم. اما روش های به کار گرفته شده بی اندازه ظالمانه بودند. به عنوان مثال، آن ها به من گفتند که اگر استخوان های فرد ماساژ داده نشوند، نمی توان انتظار بهبودی داشت و اگر دست کم یکبار امعاء و احشاِ من سر و ته نشوند، مشکل می شود انتظار داشت که ناراحتی هایم به طور کامل ریشه کن گردند. به هر حال، تنها یک جلسهْ بدن مرا به شکل پنبه عمل نیامده در آورد و من احساس می کردم که گویی یک عمر از بیماری خواب زجر می کشیده ام. دیگر هیچگاه به آنجا نرفتم. یکبار برای همیشه بس بود. سپس آقای a مرا متقاعد کرد که شخص نباید غذای جامد بخورد. بدین خاطر، من یک روز تمام چیزی به جز شیر نخوردم. از روده هایم سر و صدای جابجایی و فرو ریختن به گوش می رسید، گویی در آب فرو رفته باشند. من تمام شب را نخوابیدم. آقای b عنوان می کرد که ورزش دادن روده ها با تنفسِ دیافراگمیْ شکمِ طبیعیِ سالمی را به وجود می آورد و به من پیشنهاد کرد که توصیه اش را اجرا کنم. من هم برای مدتی چنین کردم. اما هیچ سودی نداشت، زیرا این کار وضعیت روده مرا به هم می ریخت. از آن گذشته، اگرچه گاه و بیگاه با تمام وجود تلاش می کردم به کمک دیافراگم تنفسم را کنترل کنم، اما ظرف پنج شش دقیقه، نظم بخشیدن ماهیچه ها را از یاد می بردم و اگر برای حفظ ریتم تنفس تمرکز می کردم، چنان ذهنم منحرف می شد که نه می توانستم بخوابم و نه بنویسم. دوست هنرشناسم، ویورهاوس یکبار مرا که در طلب شکمی طبیعی و سالم بدین شکل نفس می کشیدم، یافت و با لحنی تند از من درخواست کرد که مانند یک مرد به این عمل عذاب آور خاتمه دهم. از این رو، تنفس دیافراگمی، اکنون مساله ای مربوط به گذشته است. آقایc رژیمی از رشته فرنگی تهیه شده از گندم سیاه را توصیه کرد. بدین خاطر، رشته فرنگی گندم سیاه در سوپ به تناوب حضور داشت و پس از پخته شدنْ سرد مصرف می گردید. این درمان نیز به جز آن که روده های مرا تنبل کند، اثر دیگری نداشت. من تمام راه های ممکن را برای درمان بیماری کهنه ام مورد استفاده قرار داده ام، اما تمام آن ها بی فایده بوده اند. اما اطمینان دارم، آن سه فنجان ساکی که شب گذشته با کولدمون نوشیدم، موثر بوده است. از حالا به بعد، هر شب دو سه فنجان از آن را می نوشم...»

تردید دارم که درمان با ساکی زیاد ادامه یابد. ذهن ارباب من همان بی ثباتی مداومی را به نمایش می گذارد که در چشمان گربه ها دیده می شود. او پشتکار چندانی ندارد. از آن گذشته، این حالت که ارباب دفتر خاطراتش را با عجز و لابه درباره ناراحتی های روده اش پر می کند و منتهای تلاش را به خرج می دهد تا سیمایی جسور از خود به دنیا ارایه دهد، لبخند بزند و آن را تحمل کند، ابلهانه به نظر می رسد. چند روز پیش، دوست محقق ارباب، پروفسور «وات نات(۶۷)» به دیدار او آمد و این تئوری را که دست کم احتمال آن وجود دارد که هر بیماری نتیجه مستقیم نقصی اجدادی و فردی باشد، مطرح کرد. به نظر می رسید که پروفسور این موضوع را به دقت بررسی کرده باشد. زیرا استدلال وی آشکار، منظم و مستحکم بود. روی هم رفته، نظریه خوبی بود. متاسفانه، باید بگویم که ارباب من نه هوش و نه دانش آن را دارد که چنین نظریه هایی را رد کند. با این حال، شاید به دلیل آن که او خود واقعاً از ناراحتی های گوارشی رنج می بَرَد، احساس کرد که ناچار است به بهانه هایی آبرومندانه متوسل شود. بدین خاطر، پاسخی بی ربط داد: «تئوری شما جالب است. اما آیا می دانید که «کارلایل(۶۸)» هم سوء هاضمه داشته است؟» گویی این ادعا که چون کارلایل سوء هاضمه داشته است، برای او امتیازی روشنفکرانه است. دوستش پاسخ داد: «این دلیل نمی شود که چون کارلایل سوء هاضمه داشته است، پس تمام کسانی که سوء هاضمه دارند، کارلایل باشند!»
ارباب من که مورد سرزنش قرار گرفته بود، حرفی نزد. اما این رویداد غرور عجیب ارباب را برملا ساخت. جالب تر زمانی است که شخص به یاد می آورد که او به هیچ وجه نمی خواهد سوء هاضمه داشته باشد. زیرا همین امروز صبح، تصمیم خود را برای درمان آن از امشب در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود. حالا که فکرش را می کنم، خوردن اسراف کارانه کیک برنج امروز صبح از سوی ارباب باید تاثیر نشست ساکیِ شب گذشته با کولدمون بوده باشد. من می توانستم خودم آن کیک ها را بخورم.
با وجود آن که، یک گربه هستم، اما عملاً همه چیز را می خورم. برخلاف گربه سیاه ریکشا، من توان رفتن به کوچه های دوردست و یورش به فروشگاه های ماهی را ندارم. از آن گذشته، موقعیت اجتماعیِ من به گونه ای است که نمی توانم رفاهی را انتظار داشته باشم که گربه پلنگی از آن برخوردار است؛ کسی که بانوی خانه اش به ثروتمندان بی عار آموزش می دهد که چگونه چنگ دو سیمه بنوازند. بنابراین، من بر خلاف دیگران نمی توانم درباره آنچه که دوست دارم و یا ندارم، پافشاری کنم؛ تکه های کوچک نان به جا مانده از کودکان را می خورم و مربای کیک های مربایی را لیس می زنم. ترشی ها مزه افتضاحی دارند، اما برای کسب تجربه، من یکبار دو تکه از ترشی تربچه را امتحان کردم. مزه عجیبی داشت، اما چون آن را امتحان کرده ام، می توانم بگویم که خوردنی است. گفتن «این را دوست ندارم» و یا «از آن خوشم نمی آید» تنها لجاجت محض است و گربه ای که در خانه یک معلم زندگی می کند، باید از بیان چنین سخنان ابلهانه ای خودداری کند. به گفته اربابم، زمانی نویسنده ای وجود داشت به نام «بالزاک» که در فرانسه زندگی می کرد. او آدم بسیار افراط کاری بود. منظورم یک پرخور نیست، بلکه چون یک نویسنده بود، در نوشتن افراط می کرد. یک روز، بالزاک تلاش کرد نام مناسبی برای یکی از شخصیت های رمانش بیابد. اما به دلیلی نامعلوم، نمی توانست نامی را که دوست داشته باشد، پیدا کند. درست در همین زمان، یکی از دوستانش به دیدن او آمد و بالزاک پیشنهاد کرد که برای پیاده روی بیرون بروند. شکی نیست که دوست بالزاک چیزی درین باره نمی دانست، چه رسد به آن که بداند بالزاک تصمیم گرفته است نامی را که نیاز دارد، بیابد. بالزاک در خیابان ها هیچ کاری به جز آن که به تابلوی فروشگاه ها خیره نگاه کند، انجام نمی داد. با این حال، نتوانست نام مناسبی را پیدا کند. او همچنان به راه خود ادامه می داد، در حالی که دوست حیرت زده اش بی خبر از هدف این گشت و گذار به دنبال وی در حرکت بود. پس از آن که آن ها از صبح تا غروب پاریس را بی هدف زیر پا گذاشتند، بالزاک در راه بازگشت به خانه بر حسب تصادف تابلوی خیاطی به نام «مارکوس(۶۹)» را دید. او دست بر هم کوبید و فریاد زد: «همین است. باید همین باشد. مارکوس اسم خوبی است، اما با یک z پیش از آن اسم کاملی می شود. باید یک z هم باشد. «زِد مارکوس» واقعاً عالی است. اسم هایی را که من می سازم، هیچ وقت خوب نیستند؛ به نظر غیر عادی می رسند، با این حال، هوشمندانه انتخاب شده اند. سرانجام، اسمی را که می خواستم، پیدا کردم.» بالزاک که به خود می بالید، هیچ توجهی به ناراحتیِ ایجاد شده برای دوستش نداشت. اگر شخص ناچار باشد تمام روز را در اطراف پاریس پرسه بزند، تنها به این خاطر که نامی برای یکی از شخصیت های داستانش را بیابد، این بسیار مشکل ساز خواهد شد. پشتکار و استقامتی تا بدین حد با خود شکوه و افتخار به همراه خواهد داشت. اما برای کسی مانند من، گربه ای که توسط آدمی منزوی نگهداری می شود، تصور رفتاری چنین غیر عادی نمی تواند وجود داشته باشد. این که من تا زمانی که یک شییء خوردنی باشد، به آنچه که می خورم، اهمیتی نمی دهم، احتمالاً پیامد اجتناب ناپذیر شرایط من است. از این رو، زیاده خواهی نخواهد بود، اگر در همین لحظه این احساس که دوست دارم کیک برنجی را نوش جان کنم، در من شکل بگیرد. تنها به این فکر می کردم که چه خوب می شد اگر تا فرصت از دست نرفته یکی از آن ها را می خوردم و درست در همین زمان به یاد آوردم که تکه ای از کیک برنجی که اربابم در ظرف صبحانه اش رها کرده بود، ممکن است هنوز در آشپزخانه باشد. پس به آنجا رفتم.
درست همان گونه که امروز صبح دیده بودم، کیک برنج در ته ظرف قرار داشت و رنگش هنوز همانی بود که به یاد داشتم. باید اعتراف کنم که تا پیش از آن لحظه، مزه کیک برنج را نچشیده بودم. با این حال، اگرچه کمی تردید داشتم، اما به نظر می رسید برای خوردن مناسب باشد. با پنجه دست خود بر سبزی چسبیده به کیک محتاطانه ناخن کشیدم. چنگال من پس از لمس بخش خارجی کیک برنج چسبناک شد. آن را بو کردم و همان رایحه ای را تشخیص دادم که می شد احساس کرد، آن زمان که برنج چسبیده شده به ته قابلمه به درون ظرف برنج پخته انتقال داده می شود. پیرامون خود را نگاه کردم. نمی دانستم: «آن را بخورم یا نخورم؟» خوشبختانه یا بدبختانه، کسی آن حوالی نبود. اوسان با سیمایی که هیچ تغییری میان پایان سال و سال نو را به نمایش نمی گذاشت، «باتل دور و شاتل کاک» بازی می کرد. کودکان در اتاق جلویی ترانه ای درباره یک خرگوش و یک لاک پشت را با صدای بلند می خواندند. اگر بنا بود غذای ویژه سال نو را بخورم، اکنون وقتش بود. اگر فرصت را از دست می دادم، ناچار بودم یک سال دیگر را بدون آن که بدانم کیک برنج چه مزه ای دارد، پشت سر بگذارم. اگرچه خود را گربه ای فهیم نمی دانم، اما در این لحظه،به حقیقتی بکر دست یافتم: «این که فرصت طلایی تمام جانوران را ناچار می سازد به کارهایی دست بزنند که در شرایط عادی راضی به انجام آن نخواهند بود.» راستش را بخواهید، چندان مایل به خوردن کیک برنج نبودم. در واقع، هر چه بیشتر شییِ کف ظرف را وارسی می کردم، آرامش خود را بیشتر از دست می دادم و احساس بی میلی به خوردن آن در من افزایش می یافت. اگر تنها اوسان درِ آشپزخانه را باز می کرد، اگر صدای پای کودکان را که به سویم می آمدند، می شنیدم، بی درنگ ظرف را رها می کردم؛ نه فقط ظرف را، بلکه برای یک سال دیگر فکر کیک های برنجی را به بوته فراموشی می سپردم. اما هیچ کس نیامد. به قدر کافی درنگ کردم، اما کسی نیامد. احساس می کردم یک نفر مرا به ادامه راه ترغیب کرده و در گوشم زمزمه می کند: «آن را بخور، زود باش!» به درون ظرف نگاه کرده و دعا کردم، کسی پدیدار شود. اما هیچ کس پبدایش نشد. سرانجام، تمام وزن بدنم را تا ته ظرف پایین آوردم و گوشه کیک برنج را به عمق یک اینچ گاز زدم.
اغلب خوراکی هایی را که من این گونه محکم گاز می زنم، به طور کامل در دهانم کنده می شوند. اما باورکردنی نبود! زیرا هنگامی که تلاش کردم آرواره هایم را از هم باز کنم، دریافتم که تکان نمی خورند. یکبار دیگر سعی کردم با گاز زدن راه را باز کنم، اما دریافتم که گرفتار شده ام. بسیار دیر فهمیدم که کیک برنج از ذاتی پلید برخوردار است. هنگامی که انسانی در باتلاق فرو رفته است، در تکاپوست تا بگریزد. اما هر چه بیشتر تلاش می کند تا پایش را بیرون بکشد، بیشتر فرو می رود. من نیز آرواره هایم را هر قدر محکم تر فشار می دادم، دهانم چفت تر می شد و دندان هایم بی حرکت تر. مقاومت در برابر دندان هایم را می توانستم احساس کنم، اما همه اش همین بود. نمی توانستم از شر کیک خلاص شوم. «ویورهاوسِ(۷۰)» هنرشناس یکبار ارباب مرا به عددی تقسیم ناپذیر تشبیه کرده بود و من باید اذعان کنم که تشبیهِ نسبتاً خوبی بود. این کیک برنج همچون اربابم تقسیم ناپذیر به نظر می رسید. گویی هر قدر به گاز زدن بیشتر ادامه می دادم، نتیجه ای حاصل نمی شد. این جریان همانند تقسیم عدد ده بر سه می توانست تا ابد ادامه یابد. در میانه این رنج و عذاب به حقیقت دوم دست یافتم: «این که تمام جانوران می توانند به طور غریزی دریابند که چه چیز برای آن ها خوب است یا نه.» با وجود آن که به دو حقیقت مهم دست یافته بودم، اما به خاطر حضور کیک برنج چسبناک همچنان رنج می کشیدم؛ دندان هایم به درون کیک برنج کشیده شده و به شدت دردناک شده بودند. اگر نمی توانستم گازم را کامل کرده و به سرعت بگریزم، اوسان مرا به دام می انداخت. به نظرم رسید که کودکان خواندن را قطع کرده باشند و من اطمینان داشتم که به زودی به آشپزخانه می شتابند. در اوج درماندگی دمم را به این سو و آن سو بردم؛ اما سودی نداشت. گوش هایم را راست کردم و سپس خواباندم، اما این نیز کمکی نکرد. فکرش را بکنید، گوش ها و دم من هیچ ارتباطی با کیک برنج نداشتند. خلاصه، چون به حد افراط دم جنبانده، گوش راست کرده و خوابانده بودم، از این کار دست کشیدم.
سرانجام به ذهنم خطور کرد که بهترین کار این است که کیک برنج را با استفاده از دو پنجه جلویی با زور جدا کنم. ابتدا پنجه راست را بالا آوردم و با آن به کنار دهانم ضربه زدم. طبیعی بود که این ضربه ناچیز هیچ خلاصی به دنبال نداشته باشد. سپس، پنجه چپم را گشودم و با آن حرکت های دایره وار سریعی را با خراشْ گرد دهان انجام دادم. این حرکت های بی حاصل قادر نبودند شیطان موجود در کیک برنج را بیرون برانند. فهمیدم که لازم است با شکیبایی عمل کنم. پس با ناخن پنجه های چپ و راست کیک را از سطح به تناوب خراشاندم، اما دندان هایم همچنان درون کیک بی حرکت باقی مانده بودند. از آنجا که به تدریج کاسه صبرم لبریز می شد، اکنون از دوپنجه پیشینم همزمان استفاده می کردم. در این زمان و تنها در چنین لحظه ای بود که با کمال تعجب دریافتم که واقعاً می توانم بر روی دو پای عقبم بایستم؛ به نوعی احساس یک گربه را نداشتم. اما بدون توجه به این که گربه هستم یا نه، با این تصمیم راسخ که چنگ زدن را تا زمانی ادامه دهم که روح پلید موجود در کیک برنجی بیرون رانده شده باشد، همچون دیوانه ها به تمام صورتم چنگ می کشیدم. از آنجا که حرکات پنجه های جلویی من بسیار شدید بودند، هر لحظه احتمال آن می رفت که تعادل خود را از دست بدهم و بر زمین بیفتم. در این لحظه، دریافتم که برای حفظ تعادل بر روی دو پای عقب به این سو و آن سو می پرم. من از نقطه ای به نقطه دیگر به جست و خیز پرداخته بودم و کار به جایی کشیده بود که در آشپزخانه دیوانه وار بالا و پایین می پریدم. هنگامی که تشخیص دادم، می توانم چنین ماهرانه وضعیتی قائم به خود بگیرم، بسیار احساس غرور کردم و بدین گونه بود که مفهوم سومین حقیقت بر من آشکار گردید: «این که در شرایط مخاطره آمیز شخص می تواند بر سطح عادیِ توانمندی های خویش پیشی گیرد.» این همان مفهوم واقعی رحمت خاص الهی بود.
با یاری این رحمت برای حفظ جان عزیز و بر ضد روح پلید کیک برنجی مبارزه می کردم که صدای قدم هایی به گوشم خورد. به نظر می رسید که فردی نزدیک می شود. با این فکر که اگر در این مخمصه گرفتار شَوم، فاجعه آمیز خواهد بود، تلاش هایم را دو چندان کردم و با سرعت بسیار به دور آشپزخانه به دویدن پرداختم. صدای قدم ها نزدیک تر و نزدیک تر می شد. افسوس، به نظر می رسید که این رحمت خاص تا ابد ادامه نمی یابد. سرانجام، بچه ها که مچ مرا گرفته بودند، با صدای بلند فریاد زدند: «هی، نگاه کنید! گربه کیک برنج می خورد و می رقصد.» نخستین کسی که صدای آنان را شنید، شخص اوسان بود. او که بازی باتل دور و شاتل کاک خود را رها کرده بود، در حالی که فریاد می زد: «خدای من!» از در آشپزخانه شتاب زده وارد شد. سپس بانوی خانه، آرام و موقر و با آن لباسِ کیمونوی ابریشمیش مرا با عبارت «عجب گربه شیطانی!» مفتخر کرد. اربابم که سروصدای همگانی او را از اتاق کارش بیرون کشیده بود، فریادزد: «ابله!» از نظر بچه ها من بسیار خنده آور شده بودم، اگرچه خانواده نیز به من حسابی خندیدند. وضعیت ناراحت کننده و زجرآوری بود و پایان دادن به رقص به هیچ وجه امکان نداشت. لعنت بر شیطان! سرانجام، هنگامی که خنده کم کم فروکش می کرد، کوچولوی دردانه پنج ساله یکباره دهانش را باز کرد و گفت: «عجب گربه بامزه ای!» عبارتی که به موج خنده رو به کاهش آنان جان تازه ای بخشید. آن ها حسابی از خنده روده بر شده بودند. من بیش از این درباره رفتار سنگدلانه انسان ها بسیار شنیده و دیده بودم، اما تا آن زمان هرگز رفتارشان را چنین از نزدیک تجربه نکرده بودم. پس از آن که رحمت خاص الهی دود شد و به هوا رفت، من به همان وضعیت چهار دست و پای همیشگیم برگشتم. سرانجام از فرط ناچاری و به خاطر سرگیجه ژست مسخره ای به خود گرفتم. به نظرم آمد، اربابم احساس کرده است که شاید حیف باشد من در برابر چشمانش جان بدهم، زیرا به اوسان گفت: «کمکش کن که از شر آن کیک برنج راحت شود.» اوسان به خانم خانه نگاه کرد، گویی قصد داشت بگوید: «چرا نمی گذاریم به رقص ادامه دهد؟» بانوی خانه خوشحال می شد رقص مرا ببیند، اما چون نمی خواست تا آنجا پیش رود که بخواهد من از شدت رقص خود را به کشتن دهم، چیزی نگفت. ارباب بی درنگ به سوی خدمتکار برگشت و دستور داد: «بجنب. اگر زود به دادش نرسی، می میرد.» اوسان با چهره ای مات گویی او را از رویایی شیرین و استثنایی بیدار کرده باشند، کیک برنج را محکم گرفت و آن را از دهان من با خشونت بیرون کشید. دندان های نیش من به سستی دندان های نیش کولدمون نیستند. اما واقعاً احساس می کردم که ردیف دندان های جلوی دهانم هر آن ممکن است کنده شوند. دردی غیر قابل وصف داشتند؛ دندان های فرو رفته در کیک برنج به شکلی بی رحمانه تحت فشار بودند. نمی توانید حالت آن ها را تصور کنید. در این زمان بود که مفهوم حقیقت چهارم بر من آشکار شد: «آسایش تنها از طریق تحمل سختی به دست می آید.» سرانجام، هنگامی که به خود آمدم و به دنیای پیرامونم که به حالت عادی بازگشته بود، نگاه کردم، تمام اعضای خانواده به سالن میانی رفته بودند.
پس از انجام چنین کار ابلهانه ای به هیچ وجه توان رویارویی با مخالفان سرسختی مانند اوسان را نداشتم. به گمان من، این کار سلامت روانی ام را به خطر می انداخت. برای باز گرداندن آرامش روحی ام تصمیم گرفتم به دیدار گربه پلنگی بروم. از این رو، آشپزخانه را ترک کردم و از حیاط پشتی به سوی خانه صاحب چنگ دو سیمه رفتم.
گربه پلنگی در محله ما به زیبایی شهرت دارد. اگرچه من بدون هیچ تردیدی یک گربه هستم، اما اطلاعات عمومیِ گسترده ای را درباره ماهیت شفقت دارا بوده و به مهربانی، خوش قلبی، عطوفت و عشق بسیار حساس هستم. تنها مشاهده حالت دلخوری در چهره ارباب و یا تحقیر شدن از سوی اوسان حال مرا بد می کرد. در چنین زمان هایی، من با این دوست بانوی زیبارویم دیدار می کنم و گفتگوی ما مطالب زیادی را در بر می گیرد. آنگاه بدون آن که آگاه باشم، احساس شادابی می کنم. گرفتاری ها، مشکلات و همه چیز را از یاد می برم؛ انگار تازه متولد شده ام. به راستی که تاثیر جنس مونث بسیار نیرومند است. از میان شکافی در حصار چوب سدر به دقت نگاه کردم تا ببینم «او» در آن اطراف هست یا نه.
گربه پلنگی که به مناسبت آغاز فصل طوق جدید شکیلی بر گردن داشت، بر روی ایوان خانه اش با ظرافت تمام نشسته بود. انحنای پشت او به طرز وصف ناپذیری زیبا بود. این خمیدگی زیباترین خط خمیده ای بود که می توانست وجود داشته باشد؛ نوع پیچشِ دُم، شیوه خم کردن پا و حرکت آرام و فریبنده گوش هایش همه به گونه ای بودند که زبان از توصیف آن عاجز است. بسیار مهربان به نظر می رسید و در آفتابی ترین محل ایوان با وقار تمام نشسته بود. بدنش به شکلی صحیح و در حالت سکون کامل قرار داشت. با وجود آن که هوا آرام و بی حرکت بود، به نظر می رسید که موی بدن او همچون مخملی که اشعه خورشید را بازتاب می دهد، ناگهان به جنبش در آمده باشد. برای مدتی، یکپارچه شور و شوق ایستاده بودم و به او خیره نگاه می کردم. سپس هنگامی که به خود آمدم، آهسته صدا زدم: «دوشیزه گربه پلنگی، دوشیزه گربه پلنگی!» و با پنجه ام اشاره کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب من یک گربه هستم

خیلییی گرونه برای کتاب الکترونیک حتی با تخفیف گمرونه
در 4 هفته پیش توسط سپیده ح
دیگه زیر ۵۰ درصدم قیمت گزاری نمیشه ،حتی بالاترم میره آخه انصافم خوب چیزیه، ۴۰ تومن فایل epub ؟
در 4 هفته پیش توسط مهرداد