فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم

کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم

نسخه الکترونیک کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم

روز عروسی، نامزدم جیمز، در تابوت به کلیسا آمد. سال‌ها در رؤیاهایم، او را تصور کرده بودم که در محراب کلیسا منتظرم ایستاده و لبخندی به لب دارد که فقط مال من است. لبخندی که هرگز در خوشحال کردنم شکست نمی‌خورد. اما در کلیسا به‌جای اینکه به سمت بهترین دوستم ـ اولین و تنها عشقم ـ قدم بردارم، در تشییع‌جنازه‌ی او شرکت کرده بودم. کنار پدر و مادرم در جایگاهی که پر بود از دوست و فامیل، نشستم. آن‌ها قرار بود مهمان عروسی‌مان باشند. به‌جایش برای ادای احترام به مردی آمده بودند که خیلی جوان و خیلی زود مرده بود. تازه بیست‌ونه‌ساله شده بود. حالا دیگر رفته بود. برای همیشه.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دو

«اینجا چی کار می کنی؟»
صدای بم بابا در گوشم غرید و مرا از جا پراند. به او زل زدم. او هم به من زل زد. بازوانش در دو طرف سینه ی بشکه ای شکلش پر بود از کک ومک هایی که مانند دانه های فلفل بود. درِبادبزنی ای که آشپزخانه ی اولد آیریش گوت(۱۳) را از سالن غذاخوری اش جدا می کرد پشت سرش تاب می خورد و با هر رفت وبرگشت لولاهایش غژغژ صدا می داد.
دوشنبه بود، دو روز بعد از تشییع جنازه ی جیمز و مثل تمام صبح هایی که در رستوران پدر و مادرم کار می کردم، ساعت پنج از خواب بیدار شده بودم. و مثل تمام صبح ها از زمانی که جیمز ناپدید شده بود، روی تختم غلتی زدم و بلند شدم و خودم را تا دستشویی کشاندم. از قهوه سازی که یادم نمی آمد شب قبل پرش کرده باشم، برای خودم قهوه ریختم و لخ لخ کنان به طرف ماشینم ـ یک بیتل جدید نارنجی تیره ـ رفتم و به سمت اولد آیریش گوت راندم. پدر و مادرم این رستوران شیک و لوکس را قبل از به دنیا آمدن من خریده بودند و من آنجا بزرگ شده بودم. اوایل زمین را تی می کشیدم و قفسه ها را مرتب می کردم تا بالاخره به آشپزخانه رفتم و کنار مادرم که سرآشپز بود و کمک سرآشپزش دیل(۱۴)، مشغول به کار شدم. دیل به من نانوایی و شیرینی پزی یاد داده بود و تخصص من در آشپزخانه، نان بود. بعد از اینکه از دانشکده ی آشپزی در سان فرانسیسکو فارغ التحصیل شدم، جای دیل را به عنوان کمک سرآشپز پر کردم. دیل خودش در یکی از قدیمی ترین غذاخوری های کمبریج در ماساچوست به عنوان سرآشپز مشغول به کار شده بود. یک بار به من گفته بود که این موقعیت ها یک بار در زندگی آدم پیش می آیند.
به تدریج نسبت به محیط اطرافم آگاه شدم. فر و اجاق های استیل صنعتی، سردخانه و فریزر کنارش، قابلمه ها و ظرف هایی که جلوی دست بودند. احساس کردم که آن روز برای بار دوم است که دارم از خواب بیدار می شوم.
چراغ فلورسنت بالای سرم مثل یک دسته زنبور وزوز می کرد. رادیویی که آن اطراف بود و صدایش را کم کرده بودند، برنامه ی صبح یک ایستگاه رادیوی محلی را زمزمه می کرد. به سختی می توانستم بفهمم که گوینده ی برنامه چه می گوید اما آهنگ صدایش گرم و نرم بود. همه چیز آشنا به نظر می رسید. فقط یک روز عادی که اصلاً هم عادی نبود.
بابا که حوصله اش داشت از سکوت من سر می رفت، چپ چپ نگاهم می کرد. من در قسمت پخت نان و شیرینی ایستاده بودم و دورم پر بود از خمیرهایی که درحال ورآمدن بودند. دست هایم تا مچ در یک کپه خمیر خنک بود که رویش آرد پاشیده بودم. تمام سطح پیشخان از آرد سفید شده بود.
با صدای خشنی که از ته گلویم بیرون می آمد پرسیدم: «ساعت چند است؟»
بابا بیشتر وارد آشپزخانه شد. «نُه.»
سه ساعت از وقتی خانه را ترک کرده بودم می گذشت.
تصاویری از ذهنم عبور کردند. پارک کردن ماشین، خاموش کردن دزدگیر رستوران، جمع وجور کردن وسایل و کنار هم گذاشتن مواد اولیه. این خاطرات ممکن بود در هر روز دیگر از هزاران روزی که آنجا کار کرده بودم اتفاق افتاده باشد.
دست هایم را که از خمیر بیرون کشیدم صدای مکش بلندی داد. تکه های چسبانک خمیر به انگشتانم چسبیده و زیر ناخن هایم رفته بود. کف دست هایم را محکم به هم مالیدم اما آن توده ی چسبنده از جایش جم نمی خورد.
معمولاً این تنهایی های صبحگاهی خیلی برایم باارزش بود و درواقع برای وقتی که خمیر روزانه را ورز بدهم لحظه شماری می کردم. از زمانی که در کودکی مامان یادم داده بود نان بپزم، این کار برایم تبدیل به نوعی حواس پرتی ریتمیک شده بود. تکراری بودن این عمل باعث می شد که بتوانم ذهنم را باز بگذارم تا به هرکجا که می خواهد برود، کارهایی را که می خواستم در ادامه ی روز انجام بدهم طرح ریزی کنم، برای آینده نقشه بکشم و به گذشته فکر کنم. خمیر مثل کپه ی آدامسی که به کف کفش می چسبد به من چسبیده بود. کفر آدم در می آید. چیز ناخوشایند دیگر در آن لحظه این بود که به یاد آوردم تمام آن ساعاتی که برای آینده نقشه کشیده بودم به هدر رفته است. دیگر آینده ای وجود نداشت.
دست هایم را محکم تر به هم مالیدم و از ناخن هایم برای کندن خمیر کمک گرفتم.
بابا با یک دستمال آبگیری خیس کنارم ظاهر شد و شروع کرد به تمیز کردن دست هایم. ژستی مهربانانه و آکنده از نگرانی پدرانه بود. مراقب بود که پوست دستم را اذیت نکند و اطراف جاهایی را که با کلافگی ناخن کشیده بودم و جا انداخته بود، به آرامی دستمال می کشید. این همه مهربانی اش مرا برآشفت. دوست نداشتم طوری با من برخورد کنند که انگار هر آن ممکن است درهم بشکنم. دستم را از دستش بیرون کشیدم و دستمال را قاپیدم و خودم مشغول پاک کردن دستم شدم.
«برو خانه، ایمی.»
«که چی کار کنم؟» دستمال را روی پیشخان انداختم.
دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد که خمیر را وردنه کشیدم و به همراه چندین خمیر دیگر در یک سینی فلزی بزرگ قرار دادم. سینی را در یک طبقه از چرخ فر سُراندم و چرخ را به کناری هل دادم تا بعدا بپزند.
مامان قدم زنان وارد آشپزخانه شد. دو تا پاکت قهوه ای خرید در دست داشت. موهای کوتاه جوگندمی اش به صورت شیکی به طرف بالا حالت داده شده بود و گوشواره های نقره ی عیاربالایش را می شد دید. قبل از این که به من لبخند بزند به سرعت از گوشه ی چشم نگاهی به بابا انداخت. «ماشینت را بیرون دیدم. برای چی اینجا هستی؟»
«برای پختن نان. همان کاری که هر روز صبح هفته ای پنج بار می کنم.» سعی کردم لحنم نیش و کنایه نداشته باشد.
بابا گفت: «من بهش گفتم که به خانه برود.»
«درست می گوید. تو به استراحت احتیاج داری.»
«من به کار کردن احتیاج دارم.» یک قاشق چوبی برداشتم. «شما هم به کمک من احتیاج دارید و همگی مان برای ناهار و شامِ امروز به نان احتیاج داریم.»
مامان و بابا نگاه سریعی ردوبدل کردند.
پرسیدم: «داستان چیست؟»
مامان گفت: «من به مارجی(۱۵) زنگ زدم.» و بعد لبخند گشادی تحویلم داد که دندان های بالا و پایینش را به نمایش می گذاشت. مامان فقط وقتی به مارجی زنگ می زد که چاره ی دیگری نداشت. مثلاً وقتی که من مریض بودم و سر کار نمی رفتم یا وقتی که باید یک مهمانی بزرگ خصوصی برگزار می کردیم. مارجی صاحب نانوایی سر کوچه بود و نان بسیاری از رستوران های آن منطقه را تامین می کرد.
نفسی کشیدم و رایحه ی گرم و نمناک نان تازه به مشامم رسید. نانی که من درست نکرده بودم. چشمانم تنگ شد و روی پاکتی که دست مامان بود عبارت نانوایی مارجی را خواندم.
با نق نق گفتم: «مشتری هایمان نان های مرا دوست دارند. نمی توانید نان های من یا خود من را با چیز دیگری عوض کنید.»
بابا با تته پته گفت: «ما نمی خواهیم... تو را با چیز دیگری عوض کنیم.»
نفسی حاکی از اوقات تلخی بیرون دادم. قاشق چوبی را به کنار رانم می کوبیدم. قرار نبود بخش آخر فکرم را بلند بگویم.
مامان به سرعت به کنارم آمد. «ماجرا این طوری نیست. ما با مارجی قول وقرار گذاشتیم چون فکر می کردیم که تو به مرخصی احتیاج داری.»
«اما من به مرخصی احتیاج ندارم.» مامان لب هایش را به هم فشرد و من با ناله و شکوه پرسیدم: «تا کی؟»
مامان و بابا باز یکی دیگر از آن نگاه هایشان را با هم ردوبدل کردند. مامان دستی به بازوی من کشید. «تا هر وقت که خودت احتیاج داشته باشی.»
«قرار است یک سری تغییرات...»
مامان وسط حرف بابا پرید: «هیو(۱۶)، الان نه.»
«چه تغییراتی؟» به بابا نگاه کردم. بابا گونه اش را خاراند و نگاهی به زمین انداخت. «چه چیزی را از من مخفی می کنید؟»
مامان گفت: «هیچی، عزیزم.»
«بهش بگو کتی. بالاخره خودش دیر یا زود می فهمد.»
چشمان مامان روی چشمان بابا قفل شد. «من و پدرت داریم خودمان را بازنشسته می کنیم.»
قاشق چوبی توی دستم را فشار دادم. «خودتان را بازنشسته می کنید؟ به این زودی؟» نگاه سراسیمه ای به آن ها انداختم. «خدایا! من همین دو روز پیش جیمز را به خاک سپردم. الان آمادگی این را ندارم که رستوران را از شما بخرم. نمی توانم گوت را تنهایی بگردانم.»
بابا گفت: «لازم نیست که این کار را بکنی. ما رستوران را فروختیم.»
قاشق چوبی با صدای تلق روی پیشخان افتاد. «شما چی کار کردید؟!»
مامان زیرلبی ناله و شکوه ای کرد و نگاه پوزش خواهانه ای به من انداخت.
بابا ادامه داد. «کار معامله اش تا نود روز دیگر می بایست تمام شود.»
مامان دستش را به پیشانی اش کوبید. «هیو!»
«مگر من چی گفتم؟»
«چی نگفتی؟ قرار گذاشته بودیم که ماجرا را یواش یواش به ایمی بگوییم.»
نگاهم مثل توپ پینگ پُنگ از مامان به بابا و بالعکس می رفت و می آمد و منتظر بودم یکی از آن ها بالاخره به من بگوید که تمام این حرف ها شوخی است. هر دو به من نگاه کردند. نگاه های سردرگم شان آمیزه ای از نگرانی و معذرت خواهی بود.
پرسیدم: «چرا اول موضوع را با من در میان نگذاشتید؟»
مامان آهی کشید. «تو که خبر داشتی این چند وقت چقدر برای باز نگه داشتن رستوران دست وپا زدیم. یک خریدار پیدا شد و پیشنهاد کرد که ما را از دست این رستوران خلاص کند. برنامه های خیلی بزرگی برای اینجا دارد.»
«من هم برای اینجا برنامه های بزرگی داشتم. شما چرا... گندش بزنند.» شقیقه هایم را مالیدم. «چرا نگذاشتید که من رستوران را بخرم؟»
«و همه ی بدهی هایمان را می گذاشتیم روی دوش تو؟» مامان سرش را تکان داد. «نمی توانستیم این کار را با تو بکنیم.»
«مگر تا چه حد اوضاع خراب است؟ من از پسش برمی آمدم.» ناگهان ترافیکی از ایده، سپر به سپر، توی سرم تلنبار شد. پول زیادی در حساب پس اندازم نداشتم و تنها حساب مشترکی که من و جیمز با هم داشتیم برای پرداخت وام مسکن و مایحتاج زندگی بود. و زمانی که خبر مرگش را آوردند، مشارکتش هم به پایان رسید. مبلغی که در حساب های بانکی شخصی اش باقی مانده بود به توماس می رسید که او همه را طی یک چک در روز تشییع جنازه به من داده بود. چکی که رغبت نمی کردم خرج کنم. احساس می کردم آن پول مال من نیست که خرجش کنم.
شاید با کمک وام مسکن می توانستم پول جور کنم. یا اصلاً خانه را می فروختم و موقتا پیش مامان و بابا می ماندم.
«کار گوت خیلی وقت است که از این حرف ها گذشته است.» با این اعتراف بابا، قطار ماشین های افکارم قیقاجی خورد و متوقف شد. بابا سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. فکر کردم که از روی ناامیدی سرش را پایین انداخته است ولی وقتی سرش را بالا آورد دیدم که شرمنده است. «اگر رستوران را به تو می دادیم مجبور می شدی با هزار بدبختی برای خرید آرد و پخت نان پول جور کنی. من و مادرت هیچ دلمان نمی خواست که ورشکست شدنت را ببینیم.»
با تعجب گفتم: «ورشکست شدن؟!»
مامان سری به نشانه ی تایید تکان داد. چشمانش می درخشید. «ما هم برای اینجا، هم برای خانه وام گرفته بودیم و باز هم دخل وخرجمان با هم جور نبود. به بعضی از تامین کننده هایمان هم بدهکار هستیم. تازه آن ها خیلی به ما لطف داشتند که از بهره ی پول شان چشم پوشی کردند ولی به هرحال باید پول شان را بدهیم. مالک جدید قبول کرده است که بدهی هایمان را، جز وام مسکن، به عهده بگیرد.»
گفتم:«نمی دانستم اوضاع تا این حد خراب است.»
بابا دستش را دور کمر مامان حلقه کرد. «بعد از بازسازی و تغییر دکوراسیون مرکز خرید آن طرف خیابان و افتتاح آن دو تا رستوران که حق امتیازی کار می کنند، مشتری هایمان به آن سمت سرازیر شدند.»
«من برای برگرداندن شان نقشه هایی داشتم. می خواستم منوی شام مان را گسترش بدهم، سالن غذاخوری را روشن تر کنم، شب های پنجشنبه و شنبه موسیقی زنده داشته باشیم...»
«همه ی این ایده ها به ذهن ما هم رسیده بود. اما هیچ کدام برای بازپرداخت وام ها و سوددهی کافی نیست.»
پیشبندم را با دستانم پیچاندم. شک نداشتم که آن خریدار یک بسازوبفروش بود که می خواست رستوران را با خاک یکسان کند. حتما راهی برای حفظ گوت وجود داشت. جیمز را که از دست داده بودم، نمی توانستم رستوران را هم از دست بدهم. در میان این دیوارها خیلی خاطره وجود داشت، خاطراتی که با عطر رزماری روی سیب زمینی تنوری و بیفتک کاراملی شده در ویسکی به هم پیچیده بود. «ای کاش زودتر به من گفته بودید. شاید می توانستم کمک کنم.»
بابا گفت: «قصد داشتیم بگوییم اما...» سرش را خاراند. «خب، جیمز مُرد و به نظر می آمد که هیچ زمانی برای مطرح کردن این موضوع مناسب نیست. هیچ پدر و مادری دلش نمی خواهد که باری روی دوش فرزندش باشد. تو خودت هم که... خب...»
یک بحران روحی حسابی.
پیشبندم را که در دستم مچاله شده بود رها کردم و با ملایمت روی آن دست کشیدم و چین و چروکش را صاف کردم. کفری بودم. احساس می کردم هیچ هدف و مسیری در زندگی ندارم. احساس می کردم گم شده ام. «حالا من باید چی کار کنم؟ گوت تمام چیزی است که بلدم.» ترس از ناشناخته بدجوری روی صدایم سنگینی می کرد.
مامان دست هایم را محکم در دست گرفت. «بهش به عنوان یک موقعیت هیجان انگیز و جدید نگاه کن. می توانی یک کار متفاوت انجام بدهی.»
«مثلاً چه کاری؟» دست هایم را از دستانش بیرون کشیدم و پیشبند را کندم. تازه داشتم خبری را که شنیده بودم می فهمیدم.
مامان دزدکی نگاه سریعی به بابا انداخت. «خب، من و پدرت فکر می کنیم که الان بیش از هر وقت دیگری فرصت مناسبی است برای این که ببینی کی هستی و با زندگی ات می خواهی چه بکنی.»
چشمانم گرد شد. «یعنی چی که بیشتر از هر وقت دیگر؟ چون گوت را فروخته اید یا چون جیمز مرده؟»
بابا گلویی صاف کرد. «یک ذره از هر دو.»
با دهان باز و چشمان گرد به بابا نگاه کردم.
«تو و جیمز از کی با هم بودید؟ از هشت سالگی؟ نمی شد از هم جدای تان کرد.»
«منظورتان این است که بیش از اندازه به جیمز وابسته بودم؟»
بابا سعی کرد طفره برود. «نه، نه دقیقا.»
مامان به سادگی گفت: «چرا. دقیقا منظورمان همین است.»
به پدر و مادرم خیره شدم.
«ببین ایمی! ما همه خیلی دلمان برای جیمز تنگ شده است. من و پدرت احساس می کنیم که پسرمان را از دست داده ایم. ولی برای اولین بار در زندگی ات به عنوان یک آدم بزرگ، فقط خودت هستی و خودت. هم تحصیلات و هم تجربه ی لازم برای این که کاری را که می خواهی شروع کنی، داری. اگر واقعا می خواهی رستوران داشته باشی، رستوران خودت را راه بینداز.»
وقتی که حتی خبر فروخته شدن گوت را هم نمی توانستم هضم کنم، چگونه می توانستم به راه انداختن یک رستوران، آن هم از خشت اول فکر کنم؟ پیشبند را مچاله کردم و روی پیشخان انداختم. ابری از آرد به پا خاست و پخش شد. دانه های سفیدرنگ مانند گردی زمین را پوشاند. کیف دستی و کلیدهایم را برداشتم.
وسط ابروهای بابا به بالا جهید. «کجا می روی؟»
«بیرون. خانه.» سرم را تکان دادم. «هر جا.» درونم آشفته بود. نمی توانستم درست فکر کنم. بار سنگینی روی سینه ام فشار می آورد و نفس کشیدن را برایم سخت می کرد. دیوارها داشتند برایم تنگ می شدند. از آشپزخانه بیرون زدم.
مامان دنبالم تا پارکینگ آمد. آن قدر با کلیدهایم کلنجار رفتم تا از دستم افتاد روی زمین. چانه ام هم افتاد روی سینه ام. نفس بریده بریده ای کشیدم و آن را بیرون دادم. شانه هایم لرزید. هق هقی که تلاش می کرد رها شود سینه ام را سفت کرده بود.
دست مادرم به پشتم حلقه شد و مرا در آغوش کشید. سرم را در انحنای گردنش گذاشتم و گریه کردم. به پشتش چنگ زدم و آن قدر گریستم تا بالاخره آرام شدم. مامان خودش و مرا به جلو و عقب تاب می داد و سرم را نوازش می کرد و با لحنی آرامش بخش به من می گفت که خودم را سبک کنم. خودم را رها کنم.
«نمی دانم چطوری.»
مامان گفت: «راهش را پیدا می کنی.»
«نمی دانم چه کار کنم.»
«بالاخره راه حلی برایش پیدا می کنی.»
«تنهای تنها هستم.»
مامان خودش را از من جدا کرد و صورتم را در دستانش گرفت و با شست هایش اشک هایم را پاک کرد. «تنها نیستی. ما کنارت هستیم، عسلم. به ما زنگ بزن. کمکت می کنیم. چه برای یک کار جدید احتیاج به معرف داشته باشی چه به یک شانه احتیاج داشته باشی برای گریه کردن.»
با این که ممنونش بودم، چیزهایی که گفت حرف هایی نبود که می خواستم بشنوم. هنوز وقت این حرف ها نبود.
***
وقتی جیمز را دیدم هشت ساله بودم. تازه از نیویورک به لوس گاتوس آمده بود و دو کوچه آن طرف تر از خانه ی پدری ام، همسایه ی نیک شده بود. خانه ی پدری ام یک خانه ی ویلایی بود که من در آن کنار پدر و مادرم، کاترین و هیو تیرنی، بزرگ شده بودم. یک روز شنبه صبح اواسط تابستان، نیک و کریستن، جیمز را آوردند و ما را به هم معرفی کردند. خاطرات آن روز را واضح تر از هر خاطره ی دیگری از هشت سالگی ام به یاد دارم. یادم می آید که جیمز به من دستی تکان داد و لبخندی زد که نشان می داد همان قدر که مشتاق پیدا کردن دوست جدید است، از دیدن من مضطرب هم هست. موهایش از موهای پسرهای مدرسه بلندتر بود و دسته های ضخیم مجعد و قهوه ای رنگش از زیر کلاه لبه دار نیویورک جتس اش بیرون زده بود و لاله ی گوشش را در بر گرفته بود و من نمی توانستم از آن چشم بردارم. انگشتانش را طوری در موهایش فرو می برد که انگار سعی داشت تارهای سرکشش را صاف کند.
مثل اکثر شنبه ها در محله ی ما، هوا پر بود از عطر چمن تازه کوتاه شده. صدای یکنواخت آبپاش همسایه ها در پس زمینه مثل وزوزی ممتد بود. هر بار که بابا ماشین چمن زنش را خاموش می کرد این صدای وزوز را می شنیدم. مثل بسیاری از شنبه های تابستان برای خودم دکه ی لیمونادفروشی راه انداخته بودم تا پول جمع کنم. داشتم پول جمع می کردم تا از اسباب بازی فروشی مرکز شهر، یک کیسه گرد حافظه ی جادویی بخرم. فروشنده ی مغازه به من گفته بود که اگر هر شب قبل از خواب، یک نوک انگشت از آن گرد را روی سرم بپاشم، دیگر یادم نمی رود کفش هایم را کجا گذاشته ام یا کی باید چه کار بکنم. بعد از این حرف ها، برایم واجب شد که حتما یک کیسه بخرم.
آن شنبه ی بخصوص با شنبه های دیگر فرق داشت ولی نه به این دلیل که نیک و کریستن داشتند با دوست جدیدشان به خانه ی ما می آمدند. رابی(۱۷)، پسر همسایه روبه رویی، و پسرخاله اش فرانکی(۱۸)، من را دیده بودند که دکه ی لیمونادفروشی ام را علم می کنم. رابی خودش به تنهایی یک پا قلدر بود اما وقتی با پسرخاله اش به هم می افتادند کار به مو کشیدن و فحش دادن و اسباب بازی شکستن و گریه می کشید.
آن ها تازه یک لیوان لیموناد را با زرنگ بازی از چنگم درآورده بودند و من بیشتر از این که بخواهم دست از سرم بردارند، دلم آن سکه های بیست وپنج سنتی براق را می خواست که وعده اش را داده بودند. همان موقع بود که کریستن و نیک از راه رسیدند.
کریستن گفت: «سلام ایمی.» و به پسربچه ی جدیدی اشاره کرد که کنار نیک ایستاده بود. «این جیمز است.»
برای رابی یک لیوان لیموناد ریختم و به جیمز لبخندی زدم. «سلام.»
جیمز نیشش باز شد و برای من دستی تکان داد.
رابی سر به سر گذاشتنش راشروع کرد. «نگاه کن کی اینجاست. نیکی خیکی و نُنُر خانم. دوست دختر جدیدت است؟» با چانه اش به جیمز اشاره کرد.
جیمز از ترس خشکش زده بود. نیک به شکل تهدیدآمیزی یک قدم به سمت رابی برداشت. «بزن به چاک بدبخت.»
«اوغ!» لیوان از دست فرانکی لیز خورد و روی زمین افتاد. گردنش را با هر دو دست گرفت و شروع کرد به این طرف و آن طرف رفتن. «من را مسموم کرد. دارم می میرم.»
«مسخره بازی را تمامش کنید.» من خجالت زده، نگاه سراسیمه ای به جیمز انداختم که داشت با اخم به فرانکی نگاه می کرد.
رابی گفت: «بگذار امتحان کنم.» لیمونادش را سر کشید و لیوان از دستش افتاد. «وای نه! واقعا مسموم است.» خودش را روی میز انداخت و بارانی از لیوان های پلاستیکی به زمین ریخت. «او ما را کشت فرانکی!»
«نخیر. این طوری نیست.» رابی را هل دادم ولی از جایش جم نمی خورد. «پاشو.»
«تکان بخور.» کریستن دست رابی را گرفت و کشید.
«خدانگه دار دنیای بی رحم.» رابی به پهلو غلت زد و کریستن را هم با خودش کشید. کریستن محکم روی پیاده رو زمین خورد و زد زیر گریه. سعی کرد که بلند شود اما فرانکی باز هلش داد روی زمین.
نیک پنج سانت مانده به صورت فرانکی، هوا را مشت زد. «برو گم شو.» فرانکی با چشم های گشاد شده دوید آن طرف خیابان و داخل درِ باز گاراژِ خانه ی رابی رفت.
میز، زیر وزن رابی در هم شکست و فروریخت. رابی که داشت زمین می خورد پیراهن مرا گرفت و پیچاند و مرا هم با خودش پایین کشید و آخر سر هر دو خوردیم زمین و رابی افتاد روی من. قفسه ی سینه ام تیر می کشید و پشتم می لرزید. جیمز، رابی راکه در هوا مشت می پراند، گرفت و با حرکتی ناگهانی از روی من بلند کرد. رابی مشتی به دهان جیمز کوبید که لبش را خون انداخت. جیمز ناله ای کرد و مشت چپش را به چشم راست رابی کوبید. رابی زد زیر گریه و دوید و به طرف خانه شان رفت.
جیمز کمکم کرد تا آرام بلند شوم. شروع کردم به تکاندن خاک روی لباسم. نگاه جیمز به پشت سر من بود.
صدای بابا از پشت سرم گفت: «هوک چپت(۱۹) خیلی خوب است. احتمالاً رابی و پسرخاله ی دروغ گویش تا یک مدت جرئت نمی کنند به این سمت خیابان بیایند.»
به فاجعه ای که در پیاده رو رخ داده بود نگاه کردم و باد ریه هایم خالی شد.زانوهای کریستن خراشیده شده بود و از یکی از آن ها روی ساق پایش خون می چکید. بینی اش را پاک کرد و با صدای تودماغی گفت: «برای دکه ی لیمونادفروشی ات متاسفم.»
چانه ام لرزید. «حالا دیگر هیچ وقت نمی توانم گرد حافظه ی جادویی بخرم.» جیمز نگاه خنده داری به من انداخت.
بابا گفت: «کریستن، بیا تو. خانم تیرنی زانویت را روبه راه می کند.»
کریستن درحالی که با احتیاط روی پوست زخمی اش دست می کشید،با گریه و زاری گفت: «من می خواهم بروم خانه.»
«من با او می روم.» نیک آرنج کریستن را گرفت و کشید و رو به جیمز گفت: «بعدا می بینیمت.»
نیک و کریستن که می رفتند، بابا نگاهی به جیمز انداخت. «اسمت چیست، پسرجان؟»
«جیمز، قربان.» کف دستش را با لباسش پاک کرد و آن را به سمت بابا دراز کرد. «جیمز دوناتو.»
بابا دستش را در دست گرفت. «از دیدنت خوشحالم، جیمز. بیا تو تا تر و تمیزت کنیم.»
جیمز نگاه سریعی به من انداخت. «چشم، قربان.»
«ایمی، جیمز را ببر توی آشپزخانه تا به مادرت بگویم برایتان چسب زخم بیاورد.»
تا مامان برایمان پماد و چسب زخم بیاورد، خون لب جیمز بند آمده بود و دهانش باد کرده بود. کنار من، روی صندلی پایه بلند آشپزخانه نشسته بود و یک بسته نخود یخ زده را به صورتش چسبانده بود و من یک ریز ازش سوال می کردم. می خواستم همه چیز را درباره ی او بدانم. بله، قرار بود به مدرسه ی ما بیاید. بله، عاشق فوتبال بود. خیر، هیچ وقت تا آن موقع به بچه ی دیگری مشت نزده بود. بله، دستش درد می کرد.
وقتی سنش را پرسیدم، دو بار هر پنج انگشتش را بالا آورد و بعد هم یک انگشت به نشانه ی یازده.
«خواهر داری؟»
سرش را تکان داد.
«برادر؟»
اول دو انگشتش را بالا آورد و بعد سرش را تکان محکمی داد و دو انگشتش تبدیل شد به یک انگشت.
خندیدم. «اگر یادت نمی آید که چند تا برادر داری لابد مشت رابی خیلی محکم بوده است.»
جیمز اخمی کرد. «من یک برادر دارم و رابی مثل بچه کوچولوها مشت می زند.»
خنده ام شدیدتر شد و با هر دو دست روی دهانم کوبیدم تا جیمز فکر نکند به او می خندم که تعداد برادرهایش را اشتباه گفته بود. خنده ام به خاطر تصور صورت رابی بود بعد از این که جیمز زد و لهش کرد. هیچ وقت ندیده بودم رابی آن قدر سریع بدود و به خانه شان برود.
جیمز نگاهی به دورتادور آشپزخانه انداخت. پای سیب مامان که برای مهمانی تاس بازی اش درست کرده بود داخل فر داشت می پخت. از رادیویی که بابا با خودش بیرون برده بود صدای موسیقی کلاسیک به آشپزخانه می رسید. جیمز روی صندلی اش جابه جا شد. «اینجا را دوست دارم.»
«من هم دوست دارم خانه ی شما را ببینم.» امیدوار بودم که دوست داشته باشد با هم دوست شویم چون من خیلی ازش خوشم آمده بود. لبخند قشنگی داشت و خیلی شجاع بود. به رابی مشت زده بود، کاری که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدهم اما جرئتش را نداشتم. رابی خیلی از من گنده تر بود.
«خانه ی شما بهتر است.» چشمانش به سمت من چرخید. «گرد حافظه ی جادویی چیست؟ به نظر چیز باحالی است.»
گونه ام گل انداخت. یاد صورت جیمز افتادم وقتی که درباره ی گرد حافظه نق ونوق کرده بودم. در حالی که روی پیشخان آشپزخانه لم داده بودیم و من سرم را پایین انداخته بودم، برایش راجع به گرد حافظه گفتم. خیلی خوشم می آمد که دستش کنار دست من آن قدر تیره بود. شانه ای بالا انداختم. «الان دیگر اهمیتی ندارد. دکه ی لیمونادفروشی ام نابود شده است و هیچ وقت نمی توانم پول کافی جمع کنم.»
جیمز دست دراز کرد و از آن طرف پیشخان ظرف شکر را به سمت خودش کشید. با نوک انگشتانش کمی از بلورهای شکر برداشت و دستش را آورد بالای سر من.
به بالا نگاه کردم. «داری چی کار می کنی؟»
«چشم هایت را ببند.»
«چرا؟»
«به من اعتماد کن. چشم هایت را ببند.»
چشم هایم را بستم و از بالای سرم صدای خراشیده شدن آمد. موهایم خش خش کرد و کف سرم قلقلک آمد. بینی ام به خارش افتاد و احساس کردم روی گونه هایم باران می آید، اما خیس نمی شدم. پلکی زدم و به بالا نگاه کردم. بلورهای شکر روی صورتم باریدند.
وقتی کار جیمز تمام شد و دستش را پاک کرد، پرسیدم: «این دیگر چی بود؟»
«گرد حافظه ی جادویی جیمز.» آن گوشه ی لبش که کبود نشده بود بالا رفت. «حالا دیگر هیچ وقت مرا فراموش نمی کنی.»
چشمانم گرد شد و صورت او گل انداخت. بسته ی نخود را به دهانش چسباند و صورتش در هم رفت.
من قول دادم و به جان خودم قسم خوردم. «هیچ وقت فراموشت نمی کنم.»
در طول سال ها جیمز هم قول هایی به من داده بود. همیشه فقط ما دو تا بودیم. هیچ کس دیگری بین ما نبود. تا این حد یکدیگر را دوست داشتیم. با هم بزرگ شده بودیم و به هم قول داده بودیم که با هم پیر شویم.
جز زندگی ای که با هم نقشه اش را کشیده بودیم،نمی توانستم تصور کنم که چیز دیگری بخواهم.

نظرات کاربران درباره کتاب تمام چيزهايی كه نمی‌‌گوييم

میشه استفاده کردکه انسان بایدازفرصتهایی که درزندگی بدست میاره برای همون زمان استفاده بهینه بکنه وگرنه ممکنه پشیمون بشه. عشق حقیقی یعنی اجازه بدی طرفت درارتباط باتوآرامش داشته باشه نه اینکه مجبورباشه ارامش روبه خودش تلقین کنه.
در 1 ماه پیش توسط m19...iee
سرگرم کننده بود
در 2 ماه پیش توسط hel...444