فیدیبو نماینده قانونی نامه‌ی پارسی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مه‌ناز

کتاب مه‌ناز
براساس سرنوشت واقعی

نسخه الکترونیک کتاب مه‌ناز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مه‌ناز

اسم من مهنازه. با این اسم خو گرفتم، زندگی کردم و بزرگ شدم. هرکسی تو این دنیا سرنوشتی داره، اینم سرنوشتی بود که خودم هیچ دخالتی درش نداشتم. من نه نویسنده‌ام نه خاطره‌گو. سرنوشت من مانند سمی بود که ذره‌ذره در وجودم ریخته شد، تحمل کردم ولی همیشه ندایی آروم آروم در وجودم نجوا می‌کرد: «تو زیبا خالقی داری. محکم باش. حتماً رازی هست که می‌فهمی. روزی خورشید این راز، توی آسمان برایت نمایان می‌شود» و همان هم شد. من سال ۱۳۳۹ در تهران به دنیا آمدم. از کودکی و بچگی‌ام چیز زیادی یادم نیست. خانه‌ای نسبتاً بزرگ داشتیم که در حیاطش یک حوض آبی‌رنگ بود که بیشتر وقت‌ها با خواهر بزرگ‌ترم توی حوض بازی می‌کردیم. دو تا اتاق پایین داشتیم و دو تا اتاق بالا؛ اتاق‌های پایین برای خوابیدن و غذا خوردن بود، اتاق‌های بالا همیشه درش بسته بود. فقط برای مهمون بود یا سال نو مادرم درش رو باز می‌کرد و استفاده می‌کردیم.

ادامه...

بخشی از کتاب مه‌ناز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

اسم من مهنازه. با این اسم خو گرفتم، زندگی کردم و بزرگ شدم. هرکسی تو این دنیا سرنوشتی داره، اینم سرنوشتی بود که خودم هیچ دخالتی درش نداشتم.
من نه نویسنده ام نه خاطره گو. سرنوشت من مانند سمی بود که ذره ذره در وجودم ریخته شد، تحمل کردم ولی همیشه ندایی آروم آروم در وجودم نجوا می کرد: «تو زیبا خالقی داری. محکم باش. حتماً رازی هست که می فهمی. روزی خورشید این راز، توی آسمان برایت نمایان می شود» و همان هم شد.
من سال ۱۳۳۹ در تهران به دنیا آمدم. از کودکی و بچگی ام چیز زیادی یادم نیست. خانه ای نسبتاً بزرگ داشتیم که در حیاطش یک حوض آبی رنگ بود که بیشتر وقت ها با خواهر بزرگ ترم توی حوض بازی می کردیم. دو تا اتاق پایین داشتیم و دو تا اتاق بالا؛ اتاق های پایین برای خوابیدن و غذا خوردن بود، اتاق های بالا همیشه درش بسته بود. فقط برای مهمون بود یا سال نو مادرم درش رو باز می کرد و استفاده می کردیم.
نظافت و نظم توی خونه مون حرف اول رو می زد. فقط وقتی مهمون داشتیم از مبل های بالا استفاده می کردیم و آن ها رو می دیدم. یادمه یه گرامافون قرمز داشتیم که گاهی مادرم صفحه ی آهنگ می گذاشت و من و خواهرم می رقصیدیم.
پدرم ارتشی بود. صبح ها به سر کار می رفت و شب ها به خانه برمی گشت. همیشه دوست داشتم پدرم توی محل کار بمونه و خونه نیاد؛ چون به محض این که پاش به خونه می رسید، مادرم دعوا را شروع می کرد.
تازه می خواستم بروم کلاس اول که برادر کوچکم به دنیا اومد. خلاصه میون جر و بحث های پدر و مادرم که بیشتر منجر به کتک کاری می شد، بزرگ شدم و رفتم کلاس اول دبستان.
بچه که بودم، عاشق پستونکم بودم و هیچ وقت از خودم جداش نمی کردم. روز اول مدرسه وقتی مادرم روپوش مدرسه ام را تنم می کرد، پستونکم که با نخ، گردنم بود، سریع کردمش زیر روپوشم تا توی مدرسه بخورمش. مادرم هم شاید دید و به روی خودش نیاورد؛ چون اصلاً اعتراضی نکرد.
با پستونکم راهی مدرسه شدم. خیلی خوشحال بودم و چادر مادرم را گرفته بودم و تند، تند می دویدم. وارد مدرسه که شدم، از هیاهوی بچه ها چشمانم گرد شده بود. اصولاً بچه ی آرومی بودم. صف بسته شد و رفتم سر کلاس.
وقتی زنگ تفریح زده شد، با دو رفتم تو حیاط مدرسه و گوشه ای ایستادم و پستونکم رو از زیر روپوش درآوردم و شروع کردم به خوردن. ناگهان سایه ی آدمی را روی خود حس کردم. سرم را بالا کردم و دیدم ناظم مدرسه بالای سرم ایستاده. همون روز پستونکم رو ازم گرفت و گفت فردا با مامانت بیا مدرسه. فردای آن روز با مادرم رفتم مدرسه. نمی دونم چی شد ولی دیگر اجازه ی پستونک خوردن نداشتم.
کلاً توی خونه ی ما نظم و نظافت و شست وشو حرف اول رو می زد. آن قدر مادرم سرش به این چیزا گرم بود که شاید فراموش کرده بود قبل از مدرسه، پستونکم رو ازم بگیره. تازه مگه می شد عادتی را یک روزه ترک کرد. خیلی غصه خوردم؛ خیلی اذیت شدم. دیگه اشتهایی به غذا نداشتم و پستونکمو می خواستم. گاهی شب ها یواشکی زیر پتو انگشتمو می مکیدم ولی بازم مزه ی پستونک رو نمی داد. گاهی هم حالم از این کار به هم می خورد. تصمیم گرفتم دیگه انگشتمو نخورم و کم کم پستونکمو فراموش کردم.
مادرم کلاً از درس و مشقم هم بی خبر بود. فکر کنم فقط کلاس اول تجدید نشدم. از کلاس دوم دبستان، تجدیدی هام شروع شد. خیلی ضعیف بودم؛ هم از نظر درسی هم از نظر جثه. بزرگ تر که شدم، وقتی تجدید می شدم هم کتک رو می خوردم هم تابستون زهرمارم می شد. مادرم فقط موقع کارنامه گرفتن می اومد مدرسه. گاهی اوقات دلم می خواست تمام نمره های کارنامه ام را بیست بزارم و خوشحال و خندون بگم: «مامان، من امسال تجدید نشدم، قبول شدم!»
یک بار مامانم خیلی کار داشت و به من گفت برو کارنامه ت رو خودت بگیر. فکر کنم کلاس اول راهنمایی بودم. رفتم مدرسه، چشمتون روز بد نبینه، روی تابلو جلوی اسمم نوشته بود: «رُفوزه ـ مردود».
از ترس وقتی به خونه اومدم، به دروغ گفتم قبول شدم. مامانم گفت: «پس کارنامه ت کو؟» گفتم: «ناظم گفتش خودتون بری بگیری». به این فکر می کردم که با این دروغم، دست کم از خرداد تا شهریور راحت بودم. مادرم دیگه سراغ کارنامه م نرفت؛ ولی کابوس اول مهرماه، شب و روزم رو سیاه کرده بود. وای اگر مامانم می فهمید مردود شدم، چه الم شنگه ای که راه نمی انداخت!
موقع ثبت نام برای کلاس دوم راهنمایی، مامانم فهمید و کتک مفصلی خوردم. گاهی دلم می خواست ترک تحصیل کنم. اما همین مدرسه رفتن ها، بهانه ی خوبی برای فرار از جهنم خانه بود. خانه ای که همیشه یا سرکوفت می خوردم یا کتک و کسی هم پشتم نبود. انگار تافته ای بودم جدا بافته.

۲

به هر سختی و مکافاتی بود، رسیدم به سوم راهنمایی. تقریباً اوایل سال بود که یک روز از مدرسه به خانه اومدم، در زدم و مامانم برعکس هر روز، خودش در رو باز کرد. سلام کردم و بدون این که جواب سلامم رو بده گفت: «بدو لباساتو عوض کن خواستگار اومده». اون موقع ها ظهرها به مدرسه می رفتیم و ساعت پنج و نیم تعطیل می شدیم. از تعجب دهنم باز مونده بود. گفتم «چی؟ خواستگار اومده؟ من که نمی خوام شوهر کنم.»
هنوز بچه بودم و دوست داشتم بروم مدرسه و با دوستانم بازی کنم. اصلاً تو سنی بودم که هیچ چیز از زندگی نفهمیده بودم. اون موقع ها فکر می کردم اگر دختری کار بدی انجام بده، براش خواستگار می یاد. گفتم: «مامان، مگه من کار بدی کردم؟!» گفت: «بدو دست و صورتتو بشور! لباسات هم عوض کن!» چون دید من مکث کردم خودش این کار رو انجام داد و گفت: «هر موقع صدات کردم، بیا بالا.» گفتم «نه، تو رو خدا مامان من نمیام بالا، می ترسم!» و واقعاً می ترسیدم؛ اما هیچی تو گوش مامانم نمی رفت. اصلاً انگار صدای منو نمی شنید.
از پله ها بالا رفتم و یواشکی تو اتاق سرک کشیدم و دیدم یه غریبه اون جا نشسته. او موهایی فرفری و سبیل هایی چخماقی داشت و چند تا از دکمه های پیراهنش هم باز بود؛ جوری که بیشتر موهای سینه اش از توی پیراهن بیرون زده بود. از نظر من دقیقاً شبیه یک هیولا بود.
همون موقع بود که مامانم منو دید و پا شد دستم رو گرفت و نشوند روی مبل. شاید باورتون نشه ولی پاهام به زمین نمی رسید و مرتب پاهامو به جلو و عقب تکون می دادم. یکی، دو تا از خاله هام هم تو اتاق بودن. این خواستگار رو خاله ی بزرگم پیدا کرده بود. همه با هم حرف می زدن ولی من نمی فهمیدم چی می گن. فقط فهمیدم خواستگار، راننده تاکسی بود؛ چی شد و بین اونا چی گذشت، نمی دونم.
خواستگارم رفت و دیگه خبری ازش نشد درحالی که خاله ی من خودش دختر بزرگ داشت و اگر کسی قرار بود شوهر کنه، دختر خاله م بود اما او همیشه برای دخترش دنبال دکتر و مهندس می گشت. خلاصه خدا خواست و خطر از بیخ گوشم گذشت؛ هر چند ترسش همیشه همراهم بود.
شب ها موقع خواب همش دعا می کردم که وقتی فردا از مدرسه میام، خواستگاری نیامده باشد. ولی این حرف ها فایده ای نداشت. در خانه ی ما فقط مادر سالاری بود و حرف حرفِ مادرم. یادمه یه روز مادرِ بابام در زد؛ ولی مامانم از زیر در حیاط کفشاشو دید و در رو باز نکرد. هر کاری دلش می خواست می کرد. فکر کنم این ها همه عقده های بچگی اش بود که سرباز کرده بود و این غده ی چرکی داشت سر من و دیگران خالی می شد؛ البته بیشتر سر من.
وقتی که به کلاس اول دبیرستان رفتم، از اول سال تحصیلی تصمیم گرفتم فقط درس بخونم چون می دونستم از کمک درسی و معلم خبری نیست. از هفته ی اول شروع کردم به درس خوندن و مرتب هم از دوستانم کمک می گرفتم. شب ها تا دیر وقت درس می خوندم. خلاصه بدون معلم خصوصی، سال اول دبیرستان با معدل هفده قبول شدم. اصلاً فکرشم نمی کردم. خیلی خوشحال بودم و دلم می خواست به همه بگم. اما کسی نبود غم و شادیم رو باهاش درمیون بذارم و درد دل کنم.
خواهر بزرگ ترم به جای این که همراهم باشه، همیشه منتظر بود چیزی از من ببینه و مُچم رو بگیره و آبرومو پیش همه ببره و خودشو پیش مامانم شیرین کنه. همیشه آتیش بیار معرکه بود. اون موقع ها من مدرسه ی دولتی می رفتم و اون مدرسه ی ملی. با دوستانش رفت و آمد می کرد؛ دوستاشو به خونه می آورد؛ مهمونی می رفت ولی من حق این کارها رو نداشتم و همیشه غصه می خوردم.
به هرحال روزها پشت سر هم می گذشت و من بزرگ تر و زیباتر می شدم و دشمنانم بیشتر ولی چه فایده بی خبر از همه جا زندگی را می گذراندم. توی کوچه ای که زندگی می کردم چندین خانواده بودن که با هم رفت و آمد داشتیم و در واقع دوستای مامانم به حساب می اومدن. یکی، دو بار هم برای پسراشون که به نوعی هم تحصیل کرده بودن و هم به قول معروف دستشون به دهنشون می رسید، اومدن خواستگاری من ولی مادرم به همه شون جواب رد می داد و هر کدوم را به بهانه ای رد می کرد. مدتی نگذشت که کارت های عروسی شونو برامون فرستادن و به سلامتی رفتن خونه ی بخت.
بزرگ شده بودم؛ وقتی خودمو در آینه نگاه می کردم، از زیبایی خودم خوشم می اومد. اما این زیبایی باعث شد که یواش یواش محدودتر بشم و فقط برم مدرسه و برگردم خونه. منم دوست داشتم مثل دخترای هم سن و سال خودم بگم، بخندم و خوشحال باشم و با دوستام بیرون برم ولی متاسفانه حق هیچ کاری نداشتم.
یه روز یادمه یکی از دوستام که خونه شون چند تا خونه از ما فاصله داشت و همیشه با هم از مدرسه می اومدیم، بهم گفت: «میای خونه ی ما، مامانم یه عروسک خوشگل برام خریده... میای ببینی؟» گفتم: «آره، میام.» در حیاط به مامانم گفتم و کیفمو گذاشتم تو حیاط. مامانم داشت تو حیاط کار می کرد. بهش گفتم: «من یه دقیقه برم عروسک دوستمو ببینم و بیام.» گفت: «نه!» دیگه منتظر جواب نشدم و با ذوق فقط تا دم در خونه ی دوستم رفتم و حتی تو خونه ی دوستم نرفتم. عروسک رو دم در دیدم و به سرعت برگشتم.
وقتی به پشت در خانه ی خودمان رسیدم، پسرهای کوچه مون داشتن تو کوچه فوتبال بازی می کردن. حیاط خانه ی ما رو به کوچه بود. همین که از در رفتم تو، یه دفعه مامانم با عصبانیت به طرفم دوید و دیگه نفهمیدم چی شد... در آهنی بزرگی داشتیم... فقط صدای سرمو می شنیدم که به در آهنی می خورد!
چنان کتکی خوردم که اگه پیر هم بشم یادم نمیره. فقط می دونم به خاطر این که جلوی پسرای کوچه مون خجالت نکشم، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که صدایم در نیاد. سرم شده بود اندازه ی دیگ.
وقتی از کتک زدنم سیر شد، از توی حیاط تا اتاق، تلوتلو می خوردم. فقط توی اون همه هیاهویی که تو سرم بود، فهمیدم سکوت کوچه رو فرا گرفته. انگار همه شون دلشون به حال من سوخته بود.
تا مدت ها اصلاً دلم نمی خواست پامو تو کوچه بزارم. واقعاً نمی دونم اون روز خدا چه طاقتی به من داد. باید می مردم. خیلی جالب بود که موقع کتک خوردن جرات این که از زیر دست مامانم در برم رو نداشتم. باید خودشو خالی می کرد.
توی تمام این زندگی دریغ از یک دلخوشی؛ با این که سنی نداشتم ولی اصلاً دوست نداشتم زندگی کنم. فردای همون شب، امتحان داشتم. نصفه های شب حالم بد شد و بردنم بیمارستان. همش استفراغ می کردم. دکترا تشخیص دادن منانژیته و دستور دادن بستری بشم.
چند روزی توی یه بیمارستان دولتی و در اتاقی که چند زن دیگر هم بستری بودن، منو خوابوندن و خودشون همه رفتن. هیچ کس پیشم نموند. حتی یه روز اومدن منو رو تخت نشوندن و آب نخاعم رو گرفتن. البته اون موقع من نمی دونستم چیکار می کنند! فکر کردم دارن تو کمرم آمپول می زنن. بعدها فهمیدم اون روز آب نخاعم رو گرفتن در حالی که هیچ کس پیشم نبود.
فقط یادمه یه روز مامانم و بابام و یه روزم عموم اومدن دیدنم؛ همین و بس. خواهر و برادر کوچک ترم هم که اصلاً نیومدن؛ حتی روزی که به همراه بابام مرخص شدم، وقتی رفتم خونه، دیدم مامانم پشت چرخ خیاطی نشسته و داره خیاطی می کنه. اصلاً بلند هم نشد و به کارش ادامه داد. انگار کسی منو نمی دید.
یکی از همون روزها یه دختری رو آوردن خونه و گفتن این قراره برامون کار کنه. خیلی خوشحال بودم گفتم چه خوبه دیگه تنها نیستم. شبی که وارد خونه مون شد یادمه. برف سنگینی می بارید و یه کرسی توی اتاق داشتیم.
دو سه هفته از اومدن این دختر نگذشته بود که یه روز دیدم مامانم با یه شلاق اومد تو اتاق و بدون این که حرف بزنه، شروع کرد به کتک زدنم. گفتم: «مامان، چی شده چرا این طوری می کنی؟» گفت: «حالا دیگه شب ها تلفن رو می بری زیر کرسی و با تلفن حرف می زنی؟» ای خدا چطوری ثابت کنم من اصلاً چنین کاری نکردم. اون موقع ها همه سر شب می خوابیدن و من اصلاً جرات چنین کاری رو نداشتم. تازه با کی باید حرف می زدم. گفتم: «مگه خودت شب ها پیش من نمی خوابی؟ تلفن تو راهروهه!» ولی فایده ای نداشت و حرف خودشو می زد.
تازه اون روز فهمیدم که ای داد و بیداد با اومدن این دختر، چه بلایی سرم اومده. راست و دروغو به هم می بافت و به مامانم می گفت. اون شب آن قدر گریه کردم که گلو درد گرفتم. خیلی جالب بود که مامانم فهمید گلوم درد می کنه و غذای مورد علاقه ام رو که خیلی دوست داشتم برای خودش پخت و برای من کته گشنیز درست کرد. اون گلو درد برام خاطره شد.
به قول بزرگی که میگه این نیز بگذرد، بله گذشت تا این که خواهر بزرگ ترم عاشق شد و با مردی که چند سالی ازخودش بزرگ تر بود، ازدواج کرد. خوشحال بودم و فکر می کردم با رفتن خواهر بزرگ ترم، اوضاع من خیلی بهتر می شه و بیشتر به من اهمیت می دن ولی فقط خیالی بیش نبود. انگار همه بیشتر تلاش می کردن تا اون خوشبخت تر زندگی کنه. چشم بر هم زدیم، بچه شون هم به دنیا اومد. خدا یه دختر بهشون داد و فضای خونه مون رو عوض کرد. البته چیزی نگذشت که همین هم وبال گردن ما شد.
خواهرم و شوهرش می رفتن سر کار و بچه شون رو می گذاشتن پیش مامانم. اوضاع من هم به مراتب روز به روز بدتر می شد. خودم گشنه و تشنه و خسته و کوفته از مدرسه می اومدم و تازه باید بچه داری می کردم. چون مامانم یا بالای نردبون بود یا با کارگرمون مشغول بشور و بساب. منم که سر ظهر می رسیدم خونه، داد می زد: «اومدی؟» می گفتم: «بله، اومدم!» می گفت: «بدو غذای بچه رو بکش بهش بده بخوره.» این قدر باید دور حیاط می چرخیدم تا غذاشو بدم.
خواهر و شوهر خواهرم هم از سر کار یه راست می اومدن خونه ی ما و ناهارشونو که مامانم از قبل آماده کرده بود، می خوردن و می گفتن و می خندیدن. بعد هم یه چرتی می زدن، شب شام رو صرف می کردن و تشریف می بردن خونه ی خودشون؛ البته بدون بچه!
شب هم موقع خواب مامان و بابام که تو اتاق خودشون بودن و منو برادر کوچک ترم و کارگرمون تو اتاق دیگه. یه کم که بچه ی خواهرم گریه می کرد، مامانم می آوردش پیش ما و می رفت می خوابید. یه موقع ها صبح بیدار می شدم و می دیدم هنوز روی پای من بود. با پاهای خسته و خواب رفته، سریع دست و صورتم رو می شستم و می رفتم مدرسه. مامانم اون موقع خواب بود. نه از صبحانه خبری بود و نه از تغذیه ی مدرسه.
تا این که خواهرم از محل ما رفتن و خونه ای دورتر از ما خریدن و دخترش دیگه کلاً پیش ما موند. هفته ای یک بار به دیدنش می اومد، یه کم باهاش بازی می کرد و می رفت تا شب جمعه ی آینده. البته گاهی که خسته بودن یا مهمون داشتن یا مهمونی می رفتن، اصلاً نمی اومدن چون خیالشون راحت بود که مامانم به کمک من خیلی خوب از بچه شون مراقبت می کرد.

۳

شب ها و روزها به همین منوال می گذشت و من هم چنان تشنه ی محبت بودم. کم کم داشت درسم تموم می شد و خواستگارها یکی پس از دیگری می اومدن ولی متاسفانه مامان جان همه را یک به یک به بهانه ای رد می کرد. هر عروسی یا مهمونی می رفتم، خواستگار بود که صبح زنگ می زد اما طبق معمول مامانم ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفت و ردشون می کرد.
یه خواستگار داشتم می خواست منو ببره خارج از کشور، بهشون گفت: «نه، من دختر راه دور نمی دم.» یکی دیگه کارخونه دار بود، بهشون گفت: «نه، به آدم ثروتمند نمی دم؛ چون چند سال دیگه می ره زن می گیره.» خلبان اومد، گفت: «نه، به خلبان نمی دم! چون بچه ام زود بیوه می شه!» خلاصه انگار هر کسی که دستش به دهنش می رسید و می تونست خوشخبتم کنه، باید جواب نه می شنید؛ فرقی هم نمی کرد فامیل باشه یا آشنا یا همسایه.
بزرگ شده بودم و فرق «بفرما»، «بشین» و «بتمرگ» رو می فهمیدم. دلم محبت می خواست ولی تنها چیزی که در خونه ی ما وجود نداشت، محبت بود. مرتب تو خونه مون دعوا و کتک کاری بین مامان و بابام رو می دیدم و خسته شده بودم. مادرم قهر می کرد و چند روزی می رفت خونه ی برادرش و بر می گشت.
گذشت تا این که با پسری که کمی از محلِ سکونت ما دورتر بود، آشنا شدم. چند روزی نگذشته بود که قرار شد یه روز عصر همدیگر رو ببینیم ولی از شانس بد من یکی از همسایه ها من رو دید و صاف گذاشت کف دست مادرم. بقیه ی داستانو خودتون حدس بزنید. خدا می دونه چه آشوبی تو خونه به پا شد. چنان مادرم منو زیر مشت و لگدش گرفت و آن قدر تو سرم زد که جلوی چشمام کاملاً تار شد و راهی بیمارستان شدم.
فردای آن روز خونواده ی اون پسر رو مجبور کردن تا بیان خواستگاری. آخرش هم همون چیزی شد که مادرم دلش می خواست. پسری که اومد خواستگاری من، نه شغل داشت و نه سرمایه، نه ماشین داشت و نه خونه؛ به قول قدیمی ها خودش بود و لباس تنش. همه ی آرزوهام به باد رفت. دیگه برام آرزویی مهم نبود. فقط می خواستم از اون خونه برم.
یک شب پناه بردم به قرآن و مفاتیح، نوشته بود اگر کسی از شب تا صبح دعا کنه و از خدا چیزی بخواد، خدا دست رد به سینه اش نمی زنه و دعایش مستجاب می شه. وضو گرفتم و سجاده را پهن کردم. تا خود صبح خدا رو التماس کردم که هر شرایطی مادرم گذاشت، همه را خونواده ی خواستگارم قبول کنند. با اوضاعی که پیش اومده بود، دیگه تحمل اون خونه و زندگی رو نداشتم. اگر خونواده ی خواستگارم پا پس می کشیدند، فقط خدا می دونست روزگارم چه می شد.
ولی برعکس فکر من، مادرم خیلی راحت قبول کرد. خدا حاجتمو داد و نشستم سر سفره ی عقد. تنها شرط مادرم که همه تعجب کرده بودن این بود که تا موقعی که عقد کرده هستیم، حق دیدن و رفت و آمد نداشتیم. سال آخر دبیرستان بودم. قرار شد تا دیپلم نگرفتم، اصلاً رفت و آمدی نباشه مگر با اجازه ی مادرم.
خانواده ی شوهرم مخالفت کردند و فردای صبح عقد آمدن و گفتن خودمون خونه ای داریم و می خواهیم عروسمونو ببریم؛ جهاز هم نمی خواهیم! ولی مادرم مخالفت کرد و گفت: «من شرطمو گفتم و از حرفم هم پایین نمی یام.» خیلی تلاش کردن ولی بعد از دو ساعت حرف و جر و بحث، فایده ای نداشت.
بعد از رفتن اون ها، مادرم بیشتر عصبانی شد و گفت هفته ای یک بار فقط اجازه دارید تلفنی حرفی بزنید همین. برخلاف فکری که داشتم تازه اول دردسر بود و خودم نمی دونستم. گول خورده بودم! فکر می کردم همین طور که خواهرم عقد کرد و یک سال راحت با شوهرش رفت و آمد داشت، من هم می تونم آزادانه بگردم.
یادمه شب های جمعه شوهر خواهرم می اومد خونه ی ما و عصر جمعه برمی گشت خونه ی خود شون. اونا با هم سینما می رفتن، تولد، مهمونی و خلاصه خواهرم تو دوره ی عقد خیلی آزاد بود. پس چرا مامانم با من این طوری می کنه؟
تابستان عقد کردیم و بیست روزی از عقدمون گذشته بود که صبح اول مهر رفتم دبیرستان. دوست داشتم به جای مدرسه می رفتم سر خونه زندگیم ولی بازم خدا را به خاطر این که تا یک سال دیگه از این خونه راحت می شدم، شکر می کردم.
در اولین روز تحصیلی، وقتی رسیدم مدرسه، دیدم شوهرم اون جا ایستاده. خیلی خوشحال شدم و رفتم چند دقیقه ای با هم حرف زدیم. زنگ خورد و منم رفتم مدرسه. اون روز خیلی خوشحال بودم. ظهر که برگشتم تا اتوبوس سوار بشم، دیدم تو ایستگاه اتوبوس ایستاده و تا خونه با هم رفتیم و سر کوچه ازم جدا شد و رفت. چون سر کار می رفت هر روز نمی تونست بیاد.
هر روز که می گذشت، انگار بیشتر عاشقش می شدم. گاهی عصرها یواشکی می اومد تو کوچه مون. خیلی سریع دم در می دیدمش و می رفت. فقط در حد نگاه کردن. گاهی هم از تلفن بیرون بهش زنگ می زدم. یک شبم نزدیک بود به عنوان دزد تو کوچه مون بگیرنش که آدرس داده بود من داماد این خونواده هستم.
این بود زندگی من در روزهای عقدم. روزها گذشت و نزدیک عروسیمون شد. منم حسابی خوشحال بودم از این که دیگه از این وضعیت خلاص می شم. چند روز به عید مونده بود که مامانم پاشو بیخ گلوم گذاشت که همسرت باید برات لباس عید بخره. ای خدا، من چطوری بهش بگم؟ همون شب خواهربزرگم درد زایمانش شروع شد و همه رفتن بیمارستان. منم خیلی خوشحال بودم که مامانم ماجرای لباس عید از یادش رفت.
دختر دوم خواهرم به دنیا اومد. یک شب بیمارستان موند و فردا شب از بیمارستان یک راست اومد خونه ی ما و رفت تو اتاق من. مامانم اتاق منو براش درست کرده بود. همه در رفت و اومد بودن و سرگرم اسپند و گوسفند قربونی کردن ولی بازم مامانم یادش نرفته بود. منو صدا کرد و گفت: «چی شد؟ زنگ زدی بگی برات لباس عید بگیره؟» منم دروغکی گفتم بله در حالی که اصلاً زنگی نزده بودم.
بالاخره با هزار بهونه که مامانم خیلی سرش شلوغه و خواهرم زایمان کرده و دلیل های مختلف به شوهرم گفتم. خیلی خوشحال شد و گفت: «چه خوب، به این بهانه همدیگر رو می بینیم.» همون روز عصر منتظرش شدم اومد و رفتیم خرید. به جای خرید کردن همه ش با هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. چقدر اون روز خوش گذشت.
یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم شب شده. دو تایی سریع رفتیم تو یه مغازه خرید کردیم و با عجله سوار اتوبوس شدیم. شوهرم من رو رسوند خونه و خودشم رفت. همه ش توی راه دلم شور می زد. به خدا هیچ وقت یادم نمی ره... خدا برای کافر نخواد. وقتی از در رفتم تو، بدون این که مامانم حرف بزنه، فقط افتاد دنبالم و من هم رفتم تو اتاق خودم. شش ماهی بود که عقد کرده بودم و مامانم دستش به من نخورده بود اما اون شب تلافی اون شش ماه رو سرم درآورد. تو اتاقم منو کنار دیوار گذاشت و چنان کتکی بهم زد که هر چی خندیده بودم، از دماغم در اومد.
خواهرم که تو اتاق رو تخت من نشسته بود، اصلاً از جایش بلند نشد. انگار اصلاً ما رو نمی دید. چقدر بعضی از بنده هات سنگدل هستن! فقط تو می دونی من اون لحظه چی کشیدم. چون خواهرم اتاقم رو اشغال کرده بود، بعد از کتک خوردن، رفتم بالای پله ها کنار در پشت بوم کز کردم و خوابم برد. فقط به خاطر این که دیر اومدم خونه. عجب لباسی عیدی گرفتم! سر و صورتم کبود شده بود و تنم درد می کرد.
یادمه گریه نکردم فقط از حال رفتم. دیگه تاب و توانم رو از دست داده بودم و جرات این که به شوهرم بگم چه بلایی سرم اومده رو نداشتم. با تکون دادن های کارگرمون به خودم اومدم و دیدم بالای سرم ایستاده می گه برو سر جات بخواب.
نصفه های شب بود با بدنی کوفته رفتم تو رختخوابم و خوابیدم. صبح مدرسه نرفتم. سر و صورتم کبود بود. خدایا، یعنی تا عید این کبودی ها میره؟ دیگه حرف نمی زدم. غذا هم آنقدر که کتک نخورم، می خوردم. حوصله نداشتم درس بخونم. کتابامو می بردم پشت در پشت بوم و الکی باز می کردم و نگاه می کردم. امتحان هام شروع شده بود. با این اوضاع، بعید می دونستم قبول بشم. شرط ازدواجمون هم قبول شدنم بود.
هر چی به عروسی نزدیک می شدیم، مادرم بیشتر بهانه می گرفت و هر روز بهانه ای پیدا می کرد با شوهرم تلفنی دعوا می کرد. خاله هام طبق معمول به مامانم خط می دادن. سر در گم بودم تا این که یک شب شوهرم و مادرش به بهانه ی دیدن خواهرم اومدن خونه ی ما. از پشت در صداهاشونو می شنیدم که یک دفعه مامانم گفت: «اینا باید تو همین خونه زندگی کنند!»
مات شده بودم. آبِ گلوم خشک شده بود. یعنی چی؟ خدایا، این چه زندگیه؟ هم سن های خودمو می دیدم همه می رفتن با شوهرشون آپارتمان اجاره می کردن و عروسی می گرفتن؛ شبم دست به دستشون می دادن و بی دردسر می رفتن سر خونه زندگیشون. من و شوهرم صحبت کرده بودیم که یه آپارتمان بگیریم نه نزدیک مامان من نه نزدیک مامان شوهرم، فقط یادمه شوهرم و مادرش خداحافظی کردن و رفتن. من که تا اون لحظه با مامانم خیلی کم حرف می زدم، گفتم: «چی شد چرا رفتن؟» گفت: «شما جایی نمی رید همین اتاق خودتو برات درست می کنم و این جا می مونید!»
بعدها فهمیدم اینم یه نقشه بوده. گفتم: «یعنی چی؟ من حق انتخاب دارم می خوام مثل دخترای فامیل برم خونه بگیرم و با شوهرم زندگی کنم. مگه می شه تو یه اتاق با شماها تو یه خونه زندگی کنم؟» خونه مون ویلایی بود و سه خواب داشت و بزرگ بود. گفتم: «درسته خونه مون بزرگه ولی این دلیل نمی شه؛ منو و شوهرم می خواهیم راحت زندگی کنیم.» گفت: «این جا هم راحتید؛ کسی کاری به کارتون نداره.»
بر خلاف همیشه جلوش ایستادم و گفتم: «اصلاً حرفشم نزن من چنین کاری نمی کنم.» گفت: «من به شوهرتو و مادرش گفتم.» دنیا رو سرم خراب شد. ای خدا، چه گناهی به درگاهت کردم؟ من که می خواستم از این خونه راحت بشم. خدایا، خودت کار ما رو درست کن!

نظرات کاربران درباره کتاب مه‌ناز