فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه

کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه
کبر، تکبر، استکبار

نسخه الکترونیک کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه

«اخلاق» از دیدگاه اسلام نه‌تنها در کنار اعتقادات و احکام فقهی به‌مثابه یکی از ارکان اساسی معارف دینی مطرح است، بلکه بیانگر راه زندگی درست و خداپسندانه و روش نیل به کمال نهایی و ارتباط با خدای متعال است. محققان و دانشمندان برای یافتن بهترین الگوی اخلاقی تلاش‌های بسیار کرده و طرح‌ها و برنامه‌های فراوانی ارائه داده‌اند، اما باید توجه داشت که عقل، بدون کمک راهبران آسمانی، برای سعادت در زندگی انسان کافی نیست. نهج‌البلاغه، چون مشاوری دلسوز و آگاه، الگوی کامل را معرفی می‌کند و امام علی (ع) به‌مثابه الگو در این کتاب مطرح است. امیرمؤمنان یکی از اهداف بنیادی دین را رویکرد اخلاقی و فضیلت‌محور در تدبیر امور و ادارۀ ارکان مختلف زندگی می‌داند. از این رو، در خط‌مشی سیاسی امام (ع) پای‌بندی به ارزش‌های اخلاقی و دینی و تحقق حاکمیت دینی، به مفهوم حقیقی آن، جلوه‌ای برجسته دارد. از آنجا که نهج‌البلاغه محصول چالش‌های فکری ـ عملی حکومت امام علی (ع) بوده و سیمای اخلاق راستین دینی و ارزش‌های معنوی و انسانی در آن به‌طور دقیق انعکاس یافته، بازیابی آن از منظر آسیب‌شناسی اخلاقی، ضرورتی است که دستیابی به آن، دستاوردهای ارزنده‌ای در جهت پاسداری از ارزش‌های اخلاقی ـ دینی دارد. به‌ویژه در شرایط امروزی، با برقراری جمهوری اسلامی، یافتن الگوهای ارزشی و اخلاقی برای ادارۀ جامعه، در تمام ابعاد، نیاز قطعی است. تا از یک سو توانایی دین را در ادارۀ جامعه اثبات کند و از سوی دیگر با ترسیم چارچوب کلی اخلاق اسلامی، آسیب‌ها و آفت‌هایی که می‌تواند نظام جامعه را به‌چالش بکشاند شناسایی کند و با ارائه راهکاری شایسته به مقابله با آن برخیزد. در این نوشتار برآنیم تا یکی از مهم‌ترین آسیب‌های اخلاقی که نظام جامعۀ دینی و مؤمنان را با چالش مواجه می‌کند بازشناسیم. رشد و شکوفایی استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق، در عرصۀ کار و عمل بر پایۀ اخلاق به‌دست می‌آید. فقدان اخلاق به معنای محو زمینه و بستر شکوفایی انسان در دستیابی به کمال مطلق در جامعه است؛ زیرا با شکسته ‌شدن مرزهای اخلاق، همۀ حریم‌ها شکسته می‌شود و چون حریم‌ها شکسته شود، پلیدی‌ها در روابط اجتماعی پدیدار می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تکبر و سرکشی ابلیس

ابلیس گرچه فرشته نبود، ولی از عابدان ممتاز در میان کرّوبیان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال داشت، او موجود کوچکی نبود؛ کسی است که شش هزار سال خدا را عبادت کرد و به فرموده امیرالمومنین (ع): «لا یدری ام من سِنِی الدّنیا ام من سِنِی الآخره»؛(۲۶) روشن نیست که این شش هزار سال از سال های دنیاست، یا از سال های آخرت است که هر روزش پنجاه هزار سال دنیاست! البته برای مردم عادی این مسئله روشن نیست، ولی برای خود آن حضرت دنیایی یا آخرتی بودن سال های عبادت شیطان معلوم بود. هنگام امر به سجده، همه فرشتگان فرمان حق را به طور سریع اجرا کردند، ولی ابلیس به سبب «تکبر» از سجده کردن خودداری ورزید و در صف کافران قرار گرفت. فرشتگان جنبه های مثبت آدم (ع) را بر اساس فرمان خدا دیدند و بدون چون و چرا آدم را سجده کردند، یعنی در حقیقت خدا را به منظور تجلیل از آدم سجده کردند. ولی ابلیس جنبه منفی آدم یعنی جسم او را مقایسه کرد و از سجده کردن او خودداری کرد، و فرمان خدا را انجام نداد. ابلیس که دارای سابقه طولانی عبادت بود وقتی تکبر و لجاجت ورزید، نخست تمام زحمات چند هزار ساله خود را به آتش کشید و سپس دشمن آشکار انسان شد.(۲۷)
موجودی که توانست چند هزار سال در میان فرشتگان به مثابه عابد ظهور کند و سپس همه آن زحمات را یکجا خاکستر کند، چنین دشمنی در مصاف با انسان، نابود کننده است و هرگز به انسان رحم نمی کند. او نخست وجود خود را برده تکبر و لجبازی خود کرد و سپس دست به برده گیری از انسان ها زده است و اگر بر انسانی چیره شود، آن انسان نیز نخست حقیقت خود را به بردگی هوسش می فروشد و سپس به دیگران رحم نمی کند و برای ارضای شهوت و غضب سیری ناپذیرش، تا آنجا که بتواند، انسان های دیگر را به بردگی خود در می آورد . مطابق آیه ۳۴ بقره، ابلیس در این نافرمانی مرتکب سه انحراف و خلاف شد: ۱) خلاف عملی: چنانکه تعبیر به «اَبی» (سرکشی کرد) بیانگر آن است که موجب فسق او شد؛ ۲) خلاف اخلاقی: چنانکه تعبیر به «اِستَکْبَرَ» (تکبیر ورزید) حاکی از آن است که موجب خروج او از بهشت و داخل شدنش به دوزخ شد؛ ۳) خلاف عقیدتی: که با مقایسه کبرآمیز خود، عدل الهی را انکار کرد «وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ؛ از کافران شد».
البته باید این نکته را متذکر شد که شیطان از اول نیز روحیه سرکشی در او وجود داشت، ولی به صورت مخفی بود که در داستان سجده بر آدم تکبر پنهان او آشکار شد.
امام باقر (ع) فرمود: خداوند آدم را خلق کرد و چهل سال او را بدون روح رها کرد، و چون شیطان بر این بدن می گذشت می گفت: «برای چه امر مهمی خلق شده ای؟!»
امام (ع) در ادامه همین روایت می فرماید: ابلیس (هنگام عبور از کنار جسد بی روح آدم) گفت: اگر خداوند مرا بر سجده به این موجود امر کند نافرمانی کنم».(۲۸)
تا اینکه خداوند آدم را خلق کرد و دستور سجده بر او را صادر فرمود، و ابلیس کفر درونی خود را آشکار کرد و به همین نافرمانی از درگاه رحمت خداوند رانده شد. هنگامی که شیطان از سجده بر آدم امتناع ورزید، خداوند به ابلیس خطاب کرد: «ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد که از سجده کردن مخلوقاتی که با قدرت خود آن را آفریدم سرباز زدی؟» ابلیس در پاسخ خدا نه تنها عذرخواهی نکرد، بلکه با مقایسه غلط خود که مقایسه جسم خود با جسم آدم بود گفت: «من از آدم بهترم، مرا از آتش آفریده ای، ولی آدم را از گِل و آتش بر گل برتری دارد».
با اینکه شیطان در مقایسه با آدم (ع) بسیار کوچک بود و مقام خلیفه الهی آدم و علم گسترده الهی او از حیطه ادراک شیطان، بلکه همه فرشتگان بیرون بود، اما در عین کوچکی، خود را بهتر از آدم خواند و در برابر فرمان خدا با اعلامِ (انا خیر منه) استکبار ورزید.
پس، «خودبزرگ بینی» که به «خودبینی» و ناتوانی از خدا بینی باز می گردد حجابی شیطانی است که انسان را از ارتباط با خدا بازمی دارد و کمالات خدادادی را از دسترس او دور می کند و با تهی کردن آدمی از فضایل موهوب الهی به بدعاقبتی دچارش می سازد.
همین تکبر و خودبرتربینی ابلیس باعث شد که خداوند به او فرمان داد: «فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجِیمٌ وَ اِنَّ عَلَیکَ لَعْنَتِی اِلی یوْمِ الدِّینِ؛(۲۹) از آسمان ها و صفوف فرشتگان خارج شو که تو رانده درگاه منی، و به سبب همین استکبار، خدای سبحان دائماً بر او لعنت می فرستد و تا روز قیامت ادامه دارد، و این لعن مُدام، گواه آن است که کفر و استکبار در برابر خداوند همسان معاصی عادی نیست و استکبارِ در برابر خداوند، که کفر است، سبب عذاب ممتد می شود.

اشتراک و افتراق بین فرشتگان و شیطان

آنچه بین فرشته و شیطان مشترک است این است که فرشتگان و شیطان هیچ یک به مقام شامخ انسانیت واقف نبودند. در آنجا که خداوند به فرشتگان فرمود می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم آنها فقط جنبه زمینی و خاکی انسان را دیدند و از جنبه عقلی و علم لدنّی او آگاه نبودند. از این رو، گفتند ما از انسان بالاتریم (هرچند در حد سوال و نه اعتراض)، لیکن وقتی خلقت انسان کامل شد و معلم فرشتگان شد، خداوند دستور سجده داد، و چون آنها به مقام شامخ معلم خود آشنا شده بودند در برابر او سجده کردند، ولی شیطان چون مقام شامخ انسانیت را ندید و تنها جنبه زمینی او را دید، خود را با او سنجید و سوال استکباری و استنکاری کرد نه استفهامی و گفت من از او بالاترم، او از خاک است و من از آتشم!
بنابراین، آنچه بین این دو مشترک است این است که نه فرشتگان از مقام شامخ انسانیت باخبر بودند نه شیطان. اما امتیاز فرشته از شیطان این است که فرشته اگر چیزی را نداند می داند که نمی داند و سوال استفهامی می کند و شیطان اگر چیزی را نداند به جهل خود آگاه نیست و سوال استکباری و استنکاری می کند. شیطان از سَرِ اعتراض به خداوند می گوید امر به سجده نابجاست، چون من از آدم بالاترم! در صورتی که فرشتگان می گویند خدایا تو منزّه از هر نقص و عیبی، اما اگر خلیفه می خواهی ما اهل تسبیح و تقدیسیم، در حالی که موجود زمینی گرفتار فساد و تباهی و خونریزی است.
امر به سجده متوجه مقامی بلند است؛ هر کسی در آن مقام بود اطاعت کرد؛ و شیطان که اطاعت نکرد خداوند سبحان به او فرمود: «از این مقام پایین برو که این مقام جای تکبر نیست، بلکه جای خضوع و عبادت است».(۳۰) متکبر هرگز به مقام فرشته راه پیدا نمی کند، چه رسد به اینکه از حد آنان بالاتر برود. خداوند به شیطان نفرمود چرا تکبر کردی؟ بلکه فرمود نباید در آن مقام تکبر کنی. و از اینجا معلوم می شود که هر کس در این مقام والاست مامور است تا در برابر انسان کامل خضوع کند. حقیقت انسان کامل، مقام بالاتر و حقیقت فرشته ها مقام متوسط و حقیقت شیطان و جنود او مقام پایین و نازل است (فاخرج انَّک من الصّاغرین). ابلیس که مدعی عزت دروغین بود در واقع صاغر و کوچک بود، چنانکه اگر کسی به دروغ ادعای عزت کرد، ذلت او راست است. خداوند فرمود چون ادعای بزرگی تو درست نیست پس تو کوچکی، و چون کوچکی، این مقام بلند جای تو نیست، این منزلت، مقام بزرگان است؛ نه جای مستکبران. بزرگی در اطاعت است نه در استکبار و بزرگ کسی است که مطیع فرمان حق باشد.

منطق شیطانی در دنیای امروز

«قالَ مَا مَنَعَک الّا تَسْجُدَ اذْ امَرْتُک قالَ انَا خَیرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛(۳۱)
ای شیطان! چه چیز مانع تو شد که وقتی به تو امر کردم سجده کنی سجده نکردی؟ شیطان در جواب گفت من از او بهترم، مرا از آتش خلق کردی و او را از گِل.
از این آیه نکات ارزنده ای فهمیده می شود؛ و منطق دشمن انسانیت مشخص می شود که به زعم خود چون خدا او را از آتش خلق کرده پس بهتر از آدم است و نباید به آدم سجده کند! هر جا گروهی پیدا شدند که خودشان را با چنین ملاک هایی برتر از بقیه می دانند، اینها زبانشان زبان شیطانی است. هر وقت تمدنی یا قومی برای خود ارزش های مَن درآوردی مطرح کرد، این قوم دارد با زبان شیطان حرف می زند و راه شیطان را در زندگی خود باز کرده است. و این گونه سخن گفتن، سخن گفتن ضدبشری است و راه جنگ با بشریت را در پیش خواهد گرفت، حتی جنگ با خودش را نیز با چنین منطقی پیش خواهد گرفت. چون در پشت چنین منطقی، شیطان در صحنه است؛ شیطان هم خودش را جهنمی کرد و هم بقیه دوستدارانش را. همیشه منطق دشمنان بشریت این است که خود را بهتر از بقیه می دانند. یعنی روحیه تکبر و خودبرتربینی دارند. پریشانی جامعه و خانواده و جهان ریشه اش در این روحیه است و شکل کار این گونه است که یک چیز بیهوده و لغو را به مثابه ارزش عَلَم می کنند و بر اساس آن تکبر می ورزند. شیطان می گوید چون من از آتشم و طرف مقابل از خاک است، پس من بهتر از او هستم.
امروز دنیا گرفتار همین منطق شیطانی است. می گویند چون ما تکنیک داریم، بهتر از شما هستیم. حالا چه شما اهل بندگی خدا باشید چه نباشید. در فرهنگ امروز دنیا ظهور اسماء الهی ملاک نیست، ملاک تکنیک داشتن یا سفیدپوست بودن است. یعنی چیزی را که او دارد و بقیه ندارند ملاک برتری خودش می گیرد. در حالی که هر ارزشی غیر از ارزشی که خدا آن را ارزش قرار داده ارزش نیست، ولی شیطان ارزش های من درآوردی را در بین انسان ها پیش می کشد تا تکبر انسان ها را در برابر همدیگر به وجود آورد و جدال بین آنها ایجاد کند. مسلّم اگر یک ارزش دروغین را چندبار تکرار کرد، عوام می پذیرند. چون مردمِ فاصله گرفته از دینْ ملاک برتری حقیقی را نمی شناسند تا با آن ملاک همه چیز را ارزیابی کنند. مثلاً، اگر چند بار بگویند مردها بهتر از زنانند، و این حرفِ شیطانی را به نحوه های مختلف تکرار کنند، آرام آرام جامعه باورش می آید و می شود تا مصداق هایی هم برای این باورش پیدا کند. و عکس آن را هم اگر چندبار تکرار کنند، باز در باورهای انسان های عادی اثر می گذارد و ریشه تکبر و دوگانگی و دشمنی ها فراهم می شود. چون همه این ها راه ورود شیطان است و شیطان از طریق همین راه ها دشمنی خود را در بین انسان ها عملی می کند. راه درست آن است که زمینه تکبر در بین انسان ها از بین برود و برای به وجودآوردن آن باید ملاک های مَن درآوردی را بهانه قرار نداد. هر چیزی جز حق از یک طرف و بندگی خدا از طرف دیگر اگر ملاک ارزشیابی انسان ها شد، فکر و فرهنگ شیطانی جای خود را باز می کند. در واقع، دشمن شما برای انحراف از مقصد اصلی زندگی، این فکر و فرهنگ های من درآوردی را به شما داده است. از طرفی پای جان شما ایستاده است، پس شما با این روش ریشه خودتان را می کنید، هرچند در ظاهر خوشحالید که خوب شد من از این طایفه هستم، پس بهتر از آن طایفه دیگرم. یا خوب شد من شهری هستم، پس بهتر از آن دهاتی هستم. همین که این ارزیابی را پذیرفتید، زمینه ورود شیطان را که دشمن جان شما است در زندگی تان میسر کردید و بقیه را خودتان حساب کنید چه می شود.
پس، به پیام این آیه زیاد دقت شود که شیطان در مقابل خداوند دو چیز را مطرح می کند. یکی این که می گوید: «انَا خَیرٌ مِنْهُ» من بهتر از او هستم. قسمت دوم حرفش هم که دلیل قسمت اول است این است که «من از آتش هستم». ابتدا تصور کرده بهتر از آدم است و بعد دنبال می کند که دلیل آن را پیدا کند، یک نمونه مَن درآوردی را دست و پا می کند «که من از آتشم»، نمی گوید اگر من خلقت آتشی دارم، یک چیزی هم او دارد که من ندارم و آن خلقت خاکی است، این را نمی گوید، چون اگر بگوید که در انصاف قرار دارد و نه در گمراهی! می گوید چون من از آتش هستم پس من بهترم. او اول بنا را بر این گذاشته که خود را برتر از آدم بپندارد و لذا گرفتار این بی منطقی می شود. ولی اگر از اول بنا را بر این گذارده بود که هر دو بنده خداییم و هرچه خدا برای ما تعیین کند همان برای ما خوب است؛ که کار به اینجا نمی کشید!
قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یکونُ لَک اَن تَتکبر فِیهَا فَاخْرُجْ اِنَّک مِنَ الصَّاغِرِینَ»؛(۳۲)
خداوند فرمود: از آن مقام فرود آری، چنین نیست که در این مقام باشی و نسبت به حکم خدا تکبر بورزی، خارج شو که تو از خوارشدگان هستی.
در جواب بزرگ منشی غیرمنطقیِ شیطان فرمود: چون هیچ موجودی از ناحیه خود دارای کرامتی نیست، مگر آن که خدا او را به شرافتی نائل کرده باشد، و لذا تکبر در مقابل خدا و قائل شدن به یک ارزش موهوم، مذموم است، پس به جرم همین ارزش گزاری بیجا و پیرو آن تمرد در مقابل حکم خدا، باید از آن مقام فرود آیی چون در این مقام، خضوع شایسته بود و نه تکبر؛ پس تو از ذلیلان و فرومایگان خواهی بود. تکبر شیطان باعث شد که دیگر نتواند نسیم عالم قدس را بچشد. با یک تکبر جزئی به همان اندازه که تکبر واقع شود، نظر به عالم معنا را به انسان نمی دهند. آری، شیطانی که با عالم قدس ارتباط داشت، چون تکبر ورزید، آن شرایطی را که می توانست با ملائکه همنشین شود را از او گرفتند. «قالَ فَاهْبِط مِنْها»؛ یعنی خداوند فرمود: پایین بیا، به اعتبار دیگر با این فرمان، دیگر نظر شیطان آسمانی نیست، «فَما یکونُ لَک انْ تَتکبر فِیها» تو در جایی بودی که جای تکبر نبود، حالا که تکبر کردی، پس دیگر جایت آنجا نیست. طبق این آیه، شیطان همسنخی خود را از طریق تکبری که درون ما هست پیدا می کند، هر چقدر بندگی ما در مقابل حق ضعیف باشد، حضور شیطان در همان جا و به همان اندازه قوی است و آخر آیه هم فرمود: «انَّک مِنَ الصّاغِرِین» تو در ازای این زندگی جدید که به جهت کبر خود به وجود آوردی به یک حیات پست و فرومایه ای گرفتار می شوی و این سرنوشت هر متکبری است، چه در دنیا و چه در آخرت.

برکات امر به سجده

علامه طباطبایی (ره) می نویسد:
«خداوند ابلیس را امر به سجده کرد تا با پذیرفتنش صفت عبودیتش کامل شود و یا با تمردش، استکبارش تکمیل شود. یعنی خداوند با این کار، کار تکمیل بندگان را انجام داد؛ هرچند ابلیس با اختیار خود در جهت شقاوت تکامل یافت. فایده دیگر این کار این بود که خط مشی آدم و فرزندانش هم معلوم شد و دوست همراه و دشمن رهزن خود را شناخت».(۳۳)
پس، با یک امر واحد که فرمود به آدم سجده کنید، هر موجودی حقیقت خودش را پیدا کرد، چه ملک و چه شیطان، از طرف دیگر آدم هم دوست و دشمن خود را شناخت. یکی از مشکلات بشر در طول تاریخ همین بوده است که دوست و دشمنش را باز نشناخته است. مگر امروز طوری نشده است که ما بسیاری وقت ها حرف دشمن را می زنیم، بلکه طلب و تمنای ما همان طلب و تمنای طرفداران شیطان و طلب و تمنای دشمنان خداست؛ مثلاً، به موضوع تولید و مصرف، اسراف، و یا حفظ اتحاد بین امت های اسلامی و... آن طور که دشمنان خدا می نگرند می نگریم. مثلاً، لباس را وسیله فخر بر دیگران قرار می دهیم، به موضوع طبیعت آن طور که دشمنان خدا یعنی یاران شیطان می نگرند می نگریم و آن را آیت خداوند و وسیله لطف حق نمی بینیم، بلکه اراده هرچه بیشتر ضایع کردن آن را و صرفاً استفاده هوسناکانه از آن را در خود می پرورانیم و نمی دانیم این طور برخورد با طبیعت چه اندازه فاجعه به بار می آورد. تمام این مشکلات به جهت آن است که نتوانسته ایم عمیقاً فکر و فرهنگ دشمن خود را بشناسیم.

تمدن غرب و اخلاق شیطانی

سراسر تمدن غرب از نظر نوع بینش و ساختار فرهنگی اش شیطانی است، همه از یکدیگر طلب کارند و همه به جای رفاقت با یکدیگر، رقابت با همدیگر دارند، روحیه تواضع به روحیه تکبر و فخر تبدیل شده و خودنمایی سراسر زندگی بشر مدرن را نابود کرده است و خشم با همدیگر تا خشم بر طبیعت خدا و تخریب آن پیش رفته است . اگر ما به جای طلب تجلی اسمای الهی بر قلب و جانمان و فوران توحید، طالب زینت زمینی باشیم، شیطان حکم خودش را بر قلب ما جاری می کند. اگر به جای جهاد با نفس و طلب نزدیکی به ساحت قرب، آزادی از حکم خدا را طلب کردیم، حکم شیطان جای خود را باز می کند و به اسم رفاه، گرفتار ابزارهای تکنیکی آخرین سیستم برای ارضای هرچه بیشتر تکبر خود بر دیگران می شویم .

نحوه خروج از مقام قدس

هر انسانی به تنهایی تا به دنبال استکبار ورزیدن در مقابله با حکم خدا نیست و روحیه تابعیت از دستورات خدا را در خود نگه داشته، در یک مقام قدسی و معنوی است، همین که خودش را به گناه و تکبر آلوده کرد، از آن مقام خارج می شود. مولوی می گوید:

طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مرکبش جز گردن بابا نبود

چون فضولی کرد و دست و پا کرد
در عنا افتاد و در کفر و کبود(۳۴)

شیطان کلاً مطرود است، ولی انسان ها به اندازه ای که به شیطان نزدیک شده اند و تکبر شیطان در آنها سرایت کرده است از درگاه حضرت حق دورند. آری هر انسانی که مواظب نباشد و تکبر و عصیان در مقابل حکم خدا بر او غلبه کند، ابتدا به تبع اعمالش تکبر بر او عارض می شود، اگر همچنان آن را ادامه داد، دیگر شخصیتش عین تکبر و عصیان می شود و از ادامه حالت عصیان در مقابل حکم خدا به شعف می آید، آن وقت عین شیطان تکبرش را به بقیه القاء می کند. کودکان را نگاه کنید؛ خیلی خوبند، دعوا می کنند و بعد هم خیلی زود دعوایشان تمام می شود، بی آنکه کینه ای درباره همدیگر در سینه شان بماند، ولی مادر آن کودک برای اینکه تکبرش را به فرزندش القاء کند او را وادار به انتقام می کند؛ این همان حالت شیطان است. چنین آدم هایی دعوت شیطان را سریعاً جواب می دهند، در واقع خودشان دنبال مقصد شیطانند، و به تعبیر دیگر با شیطان هم مقصدند. ولی اگر این انسان به واقع قلب را محل پذیرش حکم پروردگار عالَم قرار می داد، دیگر آن قلب توسط انوار غیبی منوّر می شد. این است که خداوند به شیطان می فرماید: «انَّ عِبادی لَیسَ لَک عَلَیهِمْ سُلْطانٌ»؛(۳۵) آن کس که بنده من شد و حکم مرا با تمام وجود پذیرفت، آنچنان نیست که تو ای شیطان بتوانی بر او تسلّط یابی. قلب او مثل عالم ملائکه، حیله های تو را پس می زند.

وارستگی از کبر، شرط حتمی راه یافتن به بهشت

ماجرای سقوط ابلیس متضمن این نکته نیز هست که راه یافتن به بهشت و قرب جوار حق بدون شستشو از کثافات «منیت» ناممکن است؛ زیرا در بهشت برای متکبران و مستکبران جایی نیست و اگر بود ابلیس با آن فضاحت رانده نمی شد. امید راه یافتن به بهشت با آلودگی به کبر به معنی پذیرش دوگانگی و تضاد و تناقض در سنن و قوانین نظام منسجم هستی است؛ در حالی که در بینش توحیدی و در جهان بینی وحی، حکم الهی درباره اهل آسمان و زمین یکی است و تجاوز به ناموس توحید و نزدیکی به قُرقگاه حق برای همه مستلزم کیفر است. و اساساً اگر مستکبران به بهشت راه یابند مگر ممکن است بهشتی باقی بماند! مگر جهنمی شدن زندگی زمینی مردمان توجیهی به جز وجود مستکبران دارد!
امیرمومنان (ع) می فرماید:
«فَمَنْ ذَا بَعْدَ اِبْلِیسَ یسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیتِهِ کلَّا مَا کانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیدْخِلَ الْجَنَّهَ بَشَراً بِاَمْرٍ اَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً اِنَّ حُکمَهُ فِی اَهْلِ السَّمَاءِ وَ اَهْلِ الْاَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ اَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَهٌ فِی اِبَاحَهِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی الْعَالَمِین »؛(۳۶)
چه کسی بعد از ابلیس در امان خواهد ماند از عذاب خدا یا گناهی مثل گناه او. خداوند هرگز بشری را وارد بهشت نمی کند با گناهی که فرشته ای(۳۷) را از آن بیرون کرد. دستور خدا برای اهل زمین و آسمان یکسان است و بین خدا و کسی از مخلوقاتش پیوند خاصی نیست تا چیزی که بر جهانیان حرام ساخته بر او مباح باشد.

تکبر، صفتی همگانی

امیرمومنان (ع) این نکته را گوشزد می کند که صفت تکبر مخصوص شیطان نیست، بلکه این رذیله همچون دامی است که برای همه موجودات گسترده شده است و فرقی بین عالم و جاهل و فقیر و ثروتمند نیست، بلکه هر کس در هر مقام و موقعیتی که باشد به فراخور شان خود دچار این بیماری می شود. امام (ع) می فرماید:
«وَ لَا تُشْوِی اَحَداً لَا عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لَا مُقِلًّا فِی طِمْرِه »؛(۳۸) از هیچ کس چشم نپوشند، نه از دانشمند به خاطر علمش و نه از بینوا به خاطر لباس مندرسش.
لذا، امام از این بیماری خطرناک که چنین عاقبت شومی را برای اهلش دارد به همگان دستور می دهد به خداوند پناه ببرند و می فرماید:
«استعیذوا بالله من لواقع الکبر، کما تستعیذونه من طوارق الدهر»؛(۳۹) از آثار بدی که تکبر در دل ها می گذارد به خدا پناه ببرید، همان گونه که از حوادث روزگار به او پناه می برید.
این بیماری از درون شیطان به دلیل غرور و نخوتش به وجود آمد و در تمام مسیرهای کمال و سعادت بشر گسترده شده است. چه بسا افرادی که شیطان علم و دانش را برای آنها دام ساخت و مرض کبر از شیطان به آنها سرایت کرد، به طوری که به عاقبت او گرفتار شدند؛ مثل بلعم باعورا در مقابل موسی و شلمغانی در برابر امر امام زمان (عج) و نیابت حسین بن روح.

پنجه زد با موسی از کبر کمال
آن چنان شد که شنیدستی تو حال

صد هزار ابلیس و بلعم در جهان
هم چنین بودست پیدا و نهان

نازنینی تو، ولی در حدّ خویش
الله الله پا منه از حد خویش(۴۰)

تکبر بلعم باعورا

بلعم باعورا از علمای بنی اسرائیل بود. او نخست در صف مومنان و حامل آیات و علوم الهی شده بود، حتی موسی (ع) از وجود او در مقام مبلّغی نیرومند استفاده می کرد و کارش در این راه آنقدر بالا گرفت که متسجاب الدعوه شد.
در روایات آمده است که موسی با جمعیتی از بنی اسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوی شهر (بیت المقدس و شام) حرکت کردند، تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالقه خارج سازند. وقتی که به نزدیک شهر رسیدند، حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنی اسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهی را می دانی، در مورد موسی و بنی اسرائیل نفرین کن. بَلْعَم باعورا گفت: «من چگونه درباره مومنانی که پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین کنم؟ چنین کاری نخواهم کرد».
آنها بار دیگر نزد بَلْعم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کرد که سرانجام بَلْعم حاضر شد بالای کوهی که مشرف بر بنی اسرائیل است برود و آنها را نفرین کند. بَلْعم سوار بر الاغ خود شد تا بالای کوه رود. الاغ پس از اندکی حرکت سینه اش را بر زمین می نهاد و برنمی خاست و حرکت نمی کرد. بَلْعم پیاده می شد و آنقدر به الاغ می زد تا اندکی حرکت می کرد. بار سوم همان الاغ به اذن الهی به سخن آمد و به بَلْعم گفت: «وای بر تو ای بَلْعم کجا می روی؟ آیا نمی دانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری می کنند». بَلْعم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشد. در روایت علی بن ابراهیم از امام رضا (ع) آمده است بلعم این را که شنید آنقدر آن حیوان را زد تا کشت و همانجا اسم اعظم از زبانش برداشته شد و قرآن درباره اش فرمود: «فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین، ولو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث»؛(۴۱) این مثلی است که خداوند زده است.(۴۲)
همان طور که گذشت، صفت کبر از جمله صفات همگانی است یعنی نه انسان عالم از آن در امان است نه جاهل و نه ثروتمند و نه انسان فقیر. امام صادق (ع) می فرماید: «تکبر ممکن است در آدم هایی از هر جنس و گروهی وجود داشته باشد».(۴۳) بنابراین، لازم نیست حتماً متکبران از ثروتمندان یا عالمان باشند. آنقدر ابلیس ملعون این تکبر را ارزان کرده است که همه می توانند مشتری شوند. گاهی افراد فقیر نیز به دام این صفت رذیله می افتند. امیرمومنان (ع) می فرماید:
«اَکثَرُ النَّاسِ حُمْقاً الْفَقِیرُ الْمُتکبر»؛(۴۴) احمق ترین احمق ها فقیر متکبر است.
امام صادق (ع) می فرماید: روزی رسول خدا (ص) در یکی از کوچه های مدینه می رفتند زن سیاهی در وسط کوچه سرگین جمع می کرد. گفته شد از سر راه رسول خدا دور شود. در جواب گفت: راه گشاد است. بعضی از همراهان حضرت به او قصد تعرّض کردند که پیامبر اکرم ) فرمود او را رها کنید که وی متکبر است.(۴۵) با اینکه آن زن از قدرت مالی یا اجتماعی خاصی برخوردار نبوده و یا فضیلتی نداشته که به آن ببالد، ولی با برخورد سرسختانه، خود را از تکبر بی نصیب نساخته است.
به دلیل گستردگی این دام برای همه اقشار جامعه، در هر مرتبه و مقامی، شناخت این صفت و پرهیز از افتادن در این دام را برای همگان لازم است.
امیرمومنان (ع) می فرماید:
«الْکبْرُ یسَاوِرُ الْقُلُوبَ مُسَاوَرَهَ السُّمُومِ الْقَاتِلَهِ»؛(۴۶) کبر، با دل، مانند سمّ کشنده عمل می کند؛ زیرا سمّ از درون انسان را نابود می کند بدون آنکه بر چهره انسان زخمی بزند.
این صفت به این دلیل خطرناک و خانمان برانداز است که قُرقگاه و مخصوص ذات احدیت است.

تکبر، مخصوص خداوند

امیرمومنان (ع) می فرماید:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْکبْرِیاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًی وَ حَرَماً عَلَی غَیرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِه»؛(۴۷) سپاس خداوندی را که با لباس عزّت و کبریایی آراسته و این دو صفت را ویژه خود ساخته نه آفریدگانش، بلکه این دو را حریم خویش بر دیگران قرار داد و این دو را برای جلالت و شکوه خویش برگزید.
در این بیان، عزت و بزرگی مانند لباسی تصوّر شده که کسی آن را بپوشد. البته، خدای تعالی نیازی به پوشیدن لباس ندارد و حتی استعمال لباس معنوی هم در مورد خدای تعالی صحیح نیست، بلکه این تعبیری ادیبانه و تشبیهی بسیار زیباست و به معنای لباس پوشیدن خداوند نیست. وجه شباهت هم این است: همان گونه که لباس در جایی به کار می رود که ملبوس را کاملاً پوشش دهد و هیچ قسمتی از آن بیرون نمانَد، ذات خدا هم به گونه ای است که نمی توان برای آن حیثیتی فرض کرد که عین عزت و کبریایی نباشد. انگار عزت و کبریا ذات الهی را فراگرفته است؛ از این رو می توان گفت هیچ سهمی از وجود خدای تعالی و هیچ شانی از وجودش بی بهره از عزت و کبریایی نیست.
«وَ جَعَلَهُمَا حِمًی وَ حَرَماً عَلَی غَیرِهِ»؛ خداوند این دو صفت را قُرقگاه و خط قرمز قرار داده و به هیچ کس اجازه عبور از آن را نداده است ؛ بنابراین ورود در چنین حریمی به معنای جنگ با خداست.
«وَاصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ وَجَعَلَ اللَّعْنَهَ عَلَی مَنْ نَازَعَهُ فِیهِمَا مِنْ عِبَادِهِ»؛ اگر بنده ای به ستیز با خدا برخاسته، چیزی از اینها را برای خود ادعا کند، خداوند او را لعنت می کند و از رحمت خود به دور می دارد.
رسول گرامی اسلام (ص) فرمود:
«قال اللَّهُ تَعَالَی الْکبْرِیاءُ رِدَائِی وَ الْعَظَمَهُ اِزَارِی فَمَنْ نَازَعَنِی وَاحِدٍ مِنْهُمَا اَلْقَیتُهُ فِی جَهَنَّم و لا اُبالی»؛(۴۸) خداوند فرمود «بزرگی» جامه رویین و «عظمت» جامه زیرین من است. هر کس در یکی از این دو صفت با من نزاع کند او را به دوزخ درافکنم و هیچ باکی ندارم. مقام کبریایی برای ذات ربوبی بوده و ردایی است که برای قامت مخلوق دوخته نشده است.
عزت و کبریایی و شکوه و بزرگی ویژه ذات احدیت و تنها زیبنده او است و دیگر پدیده های این جهان را در هر مقام که فرض شوند جز فروتنی و راه و رسم عبودیت چیزی زیبنده نیست. این اصل توحیدی خط بطلانی است بر تمامی «من»ها و «منیت» ها و نیز مانعی است در مقابل عرض اندام ها؛ از این حقیقت زیبا امیرمومنان (ع) این گونه تعبیر می کند الحمد لله الذی لبس العز.
مطالعه دقیق جهان و تاریخ جوامع انسانی در پرتو این سخن هدایتگر، می تواند برای ما روشنگر راز تبدیل رحمت به لعنت در مورد مستکبران باشد عزت و کبریایی اختصاصی و انحصاری حق، رمز انسجام نظام هستی و حرکت همسو و هم آهنگ و تکاملی پدیده های آن است. تن دادن و سرسپردن بی چون و چرا به این شکوه و بزرگی مقدس، تسلیم جاذبه آن شدن و سرانجام گردن نهادن به عبودیت او بدون هیچ داعیه، تنها راه رشد و فلاح در منطق توحید است. هر پدیده ای که پرتوی از هدایت توحید بر عمق جانش بتابد این خط مشی را انتخاب می کند و گستاخی دم زدن از «من» و عرض اندام کردن در برابر حق برهانی است بر آن نوع کور دلی که با آن، توفیق رویت جمال و جلال حق به کلی سلب می شود و چنین محرومیتی از آن نور، مستلزم سیاه رویی است. تحمل «من» ها که در قلمرو توحید کوس استکبار می زنند به معنی میدان دادن به هر گونه ناپاکی و فساد است. به همین دلیل، محور آزمون انسان و فرشتگان و حتی تمامی پدیده های شعورمند همان عبودیت و منیت قرار گرفته و در اولین گزینش و پاک سازی در عالی ترین سطوح هستی بر آن تکیه شده است.
همچنین، در بیان دیگری امام (ع) می فرماید:
«لو رخّص اللَّه فی الکبر لاحد لرخّص فیه لخاصه انبیائه و اولیائه و لکنه سبحانه کرّه الیهم التکابر، و رضی لهم التواضع»؛(۴۹)
اگر قرار بود خداوند به یکی از بندگانش اجازه دهد کبر ورزد، به پیامبران و اولیای مخصوصش اجازه می داد، ولی تکبر را برای همه منفور شمرده و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندیده است.

فصل اول: کبر، تکبر، استکبار

معنای کبر

تکبر در لغت به معنای «تَعَظُّم» (خود را بزرگ پنداشتن) آمده است.(۱۵) برخی کبر و استکبار و تکبر را برای اشاره به همین معنا به صورت یکسان به کار برده اند،(۱۶) ولی برخی میان کبر و تکبر فرق گذاشته اند. کبر امر باطنی و حالت نفسانی است که انسان با آن احساس بزرگی می کند و خود را برتر از دیگران می داند و دیگران را خوار و حقیر می شمارد، اما «تکبر» به ثمراتِ آن امرِ باطنی، که به صورت افعال و اقوال ظاهر می شود، اطلاق می شود. این اعمال ظاهری که آثار و ثمرات خوی کبر است افعال و اقوالی است که باعث حقیر و خوار شمردن دیگری است؛ مانند مضایقه داشتن از معاشرت و مصاحبت و همخوارگی با او و امتناع از پهلو نشستن یا رفاقت با او، و دور کردن او از خود و انتظار سلام کردن و توقع ایستادن او پیش وی، و استنکاف از قبول پند او و درشتی کردن و سرپیچی در برابر ارشاد و راهنمایی او، و پیش افتادن از او در راه رفتن و تقدم بر او در نشستن و بی التفاتی به او و به حقارت با او سخن گفتن است.(۱۷)

تفاوت عجب و کبر

اما تفاوتی که کبر را از عجب متمایز می کند این است که در کبر، انسان معتقد می شود که بر غیر برتری و رجحان دارد. بنابراین، مستلزم «متکبر علیه» یعنی شخصی است که متکبر خود را از او بزرگ تر می بیند. اما عجب مجرّد خود پسندی و خود بزرگ بینی است بدون اینکه پای دیگری در میان باشد. پس، عجب سبب کبر و کبر از نتایج آن است.(۱۸)

تفاوت تکبر و استکبار

علامه طباطبایی می نویسد:
«استکبار و تکبر از انسان به این است که خود را بزرگ شمرده و در موضعی قرار دهد که لایق آن نیست. و از همین جهت جزء رذائل اخلاقی شمرده شده، لیکن همین کلمه گاهی بر بزرگی خدای سبحان اطلاق می شود با اینکه کبریای او به حق است، و او هم کبیر و متعال است و هم متکبر، ولی مستکبر بر او اطلاق نمی شود، و شاید از نظر لفظ اطلاقش صحیح نباشد؛ زیرا استکبار به معنای طلب بزرگی است، و لازمه طلب کردن نداشتن است، و خلاصه کسی استکبار می کند که بخواهد به صرف ادعا خود را از دیگری بزرگ تر بداند، و این مذموم است، و اما تکبر به معنای ظهور با کبریاء است، چه اینکه متکبر، فی نفسه دارای آن باشد، مانند خدای سبحان که در این صورت تکبرش تکبر حق است، و چه نداشته باشد و صرفاً از راه غرور، مدّعی آن شود که تکبرش تکبر باطل و مذموم است، مانند تکبر غیر خدا.
پس، از اینجا معلوم شد که استکبار همیشه مذموم است، ولی تکبر در هر جا که اطلاق شود مذموم نیست، بلکه در غیر خدا مذموم است، و این استکبار، یا استکبار شخص نسبت به مخلوق است و یا استکبار نسبت به خالق.
اما استکبار به مخلوق از این حیث مذموم است که او و آن کس که وی بر او استکبار می کند هر دو در فقر و احتیاج مساوی اند، و هیچ یک از آن دو مالک نفع و ضرر خویش نیستند، پس استکبار یکی بر دیگری بیرون شدن از حد خویش و تجاوز از زیّ خویشتن است، و این خود ظلم و طغیان است.
و اما استکبار مخلوق به خالق از این جهت مذموم است که جز با فرض استقلال و غنای ذاتی تحقق نمی پذیرد، و چنین فرضی همانا غفلت ورزیدن از مقام پروردگار است؛ زیرا نسبت میان عبد و پروردگارش نسبت ذلت و عزّت، و فقر و غنا است، و مادامی که آدمی غافل از این نسبت نباشد و از مشاهده مقام پروردگارش غفلت نورزد هرگز استکبار بر خدای خود را تعقّل هم نمی کند تا چه رسد به اینکه آن را باور کند؛ زیرا کوچک و افتاده در برابر بزرگ و متعالی همواره خود را ذلیل و او را کبیر می بیند، و دیگر ممکن نیست برای نفس خود کبریایی و عزتی احساس کند مگر اینکه دچار غفلت و بی خودی شود.
و وقتی کبریاء و برتری مخصوص خدای تعالی شد ادعای آن برای خود نوعی یاغی گری در برابر پروردگار و غصب مقام او و استکبار بر اوست، و این همان استکبار به حسب ذات است و دنبال آن استکبار به حسب عمل است به اینکه امر او را اطاعت نکند و از نهی او منتهی نشود، چنین کسی مادامی که برای خود در قبال اراده الهی اراده ای مستقل و مغایر اراده خدا قائل نباشد هرگز به خود اجازه مخالفت امر و نهی او را نمی دهد».(۱۹)

مصداق و معنای مستکبر

استکبار، همان طور که روشن شد، نافرمانی و سرکشی حاصل از کبر است و از جنود جهل و شیطان به شمار می رود. اما مصادیق استکبار چه کسانی هستند؟ امام خمینی (ره) در این زمینه معنای مستکبر را عام می دانند و به گروه خاصی اختصاص نمی دهند. ایشان می فرماید:
«مستکبران منحصر نیستند به سلاطین، منحصر نیستند به روسای جمهور، منحصر نیستند به دولت های ستمگر. مستکبران یک معنای اعمی دارد؛ یک مصداقش همان اجانب هستند که تمام ملت ها را ضعیف می شمرند و مورد تجاوز و تعدی قرار می دهند؛ یک مورد هم همین دولت های جائر، سلاطین ستمگر که ملت های خودشان را ضعیف می شمرند و به آنها تعدی می کنند، دست تعدی به ملت ها دراز می کنند. چنانچه در این پنجاه و چند سال شما مبتلا بودید و ما هم مبتلا بودیم و همه ملت مبتلا بودند. ملت را ضعیف می شمردند و ملت را از روی استکبار نظر می کردند و به ملت تعدی می کردند و تجاوز می کردند. آنها رفتند، و ان شاء اللَّه برنمی گردند. امروز روزی است که خدای تبارک و تعالی به ما آزادی و استقلال مرحمت فرموده است، و ما را با این آزادی و استقلال امتحان می کند. ما را آزادی مرحمت فرموده است که ببیند در این آزادی ما چه می کنیم. ما مستقل شدیم و خداوند به ما این مرحمت را فرمود تا ما چه بکنیم: آیا ما هم از مستکبران باشیم یا از مستضعفان؟ هر فرد می شود که مستکبر باشد و می شود مستضعف باشد. اگر من به زیر دست های خودم، و لو چهار نفر باشد، تعدی و تجاوز کردم و آنها را کوچک شمردم، بنده خدا را کوچک شمردم، من مستکبرم و او مستضعف؛ و مشمول همان معنایی است که مستکبران و مستضعفان هستند. اگر شما کسانی که زیردستتان هستند ضعیف شمردید و به آنها خدای نخواسته تعدی کردید، تجاوز کردید، شما هم مستکبر می شوید و آن زیردست ها مستضعف. ببینیم ما از این امتحان، از این بوته امتحان چطور بیرون می آییم. آیا سرفراز بیرون می آییم یا گردن کج و شکسته؟ آیا ما با بندگان خدا به طوری که خدای تبارک و تعالی امر فرموده است رفتار می کنیم؟ حالا که آزاد شدیم، آزادی را وسیله برای خدمت به خلق و خدمت به خالق قرار می دهیم. یا آزادی را برای مخالفت با خدا و استکبار بر مردم؟»(۲۰)

نکوهش کبر

کبرورزی یکی از رذائل اخلاقی است که بسیار مورد نکوهش قرار گرفته است؛ زیرا در کبر عزّ و خودبینی است که آدمی را از تواضع، کظم غیظ، پندپذیری، استمرار در صدق، و ترک خشم و کینه و حسد و غیبت و پست شمردن مردم و مانند آن مانع می شود. و هیچ خوی بد و ناپسندی نیست مگر اینکه صاحب کبر گرفتار آن است تا بدان وسیله عزّ و بزرگ بینی خود را حفظ کند، و هیچ خُلق نیک و پسندیده ای نیست مگر اینکه از آن عاجز است از بیم آنکه مبادا عزّ خود را از دست بدهد. از این رو، آیات و روایات در مذمّت آن بسیار است .
حضرت علی (ع) می فرمایند:
اِیَّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَاِنَّهُ اَعْظَمُ الذُّنُوبِ، وَ اَلْاَمُ الْعُیُوبِ، وَ هُوَ حِلْیَهُ اِبْلِیسَ؛(۲۱)
زنهار از تکبر که آن بزرگ ترین گناه و نکوهیده ترین عیب ها و زیور ابلیس است.
پیامبر اکرم (ص) در توصیه ای ارزشمند خطاب به امیرمومنان (ع) فرمودند: یا عَلِی اَنْهَاک مِنْ ثَلَاثِ خِصَالٍ الْحَسَدِ وَ الْحِرْصِ وَ الْکبْرِیاء.(۲۲)
رسول اکرم (ص) در این بخش از سفارش های خویش به نکته ای تاریخی اشاره می فرماید و آن این که در آغاز این عالَم سه گناه بزرگ صورت گرفت: گناه ابلیس، گناه فرزند آدم (قابیل) و ترک اولای حضرت آدم. منشا هر یک از این سه گناه، یکی از سه چیز بالا بوده است: گناه ابلیس از تکبر سرچشمه گرفت که منجر به طرد همیشگی از درگاه الهی و گرفتاری به لعن ابدی خداوند شد....

خطبه قاصعه، نکوهش متکبران

در روایات اسلامی در مورد کبر و آثار و پیامدهای سوء آن احادیث زیادی از جانب اهل بیت (ع) وارد شده است، اما در میان کلمات این بزرگواران خطبه قاصعه امیرمومنان (ع) در نهج البلاغه جایگاه ویژه ای دارد. در این خطبه امام (ع) بیان کوبنده خویش را متوجه متکبران ساخته و با اشاره به سوخته شدن اعمال بسیار طولانی ابلیس با لحظه ای گردنکشی، مخاطبان خود را در همیشه تاریخ از ورود به حریم کبریایی خداوند و دچارشدن به چنان سرنوشتی شوم برحذر می دارد و بر جدی و خانمان سوز بودن خطر کبر تاکید دارد و ما را به عبرت از احوال گذشتگان فرا می خواند و احراز خیر و سعادت آنان را در سایه تفاهم و همدلی، و سقوط در گرداب و زبونی شان را در پی استکبار و افزون طلبی گوشزد می فرماید.

مناسبت خطبه

در آن زمان، ساکنان شهر کوفه مجموعه ای از عشایر مختلف بودند و هر قبیله محله ای را به خود اختصاص داده بود. روحیه قبیله گرایی و افتخار به پدران و اجداد، دوباره در بین جوان های مسلمان پیدا شده بود و گاهی بین دو جوان بر سر مسائل بسیار جزئی درگیری لفظی پیدا می شد و به کشمکش های قبیله ای و قتل و خونریزی می انجامید. امیرمومنان (ع) برای زدودن چنین روحیه ای این خطبه را ایراد فرمودند.
در جوامع امروز نیز این روحیه وجود دارد. برتری جویی غربی ها در جهان امروز نیز نشئت گرفته از همان «تکبر»هاست. آنان برای شرقی ها، هرچند عالم و محقق باشند، ارزشی قائل نیستند و می کوشند هر مطلب ارزشمندی را به خود نسبت دهند و بگویند ریشه آن در غرب است. فسادی که امروز صهیونیست ها در عالم به پا کرده اند مبتنی بر همین است که خود را نژاد برتر و مقصود از آفرینش می دانند و دیگران را طفیلی وجود خود می دانند. قرآن کریم به خودخواهی آنها اشاره کرده و پاسخ می دهد:
«وَقالَتِ الْیهُودُ وَالنَّصاری نَحْنُ اَبْناءُ اللهِ وَاَحِبّاوُهُ قُلْ فَلِمَ یعَذِّبُکمْ بِذُنُوبِکمْ بَلْ اَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یغْفِرُ لِمَنْ یشاءُ وَیعَذِّبُ مَنْ یشاءُ...»؛(۲۳)
یهود و نصارا گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو (اگر چنین است) پس چرا شما را به دلیل گناهانتان عذاب می کند؟ (نه چنین پنداری غلط است)، بلکه شما (هم) انسان هایی از مخلوقات خدا هستید (و امتیاز خاصی ندارید. خداوند) هر کس را که بخواهد، می آمرزد و هر کس را که بخواهد، عذاب می فرماید....
به هر حال، این «تکبر جمعی» مانند «تکبر فردی» ریشه بسیاری از مفاسدِ گذشته و حال است؛ در حقیقتْ محور بحث هم همین است . از این رو، امام (ع) خطبه را این گونه شروع می کنند: «بزرگی مخصوص خداست» تا ذهن ها برای رها کردن خودبزرگ بینی و روی آوردن به فروتنی و خاکساری آماده شود؛ چرا که تا این صفت در انسان وجود داشته باشد نه به سعادت فردی می رسد و نه می تواند به کمالاتی دست یازد که مقدمه ثواب اخروی و قرب الهی است. جامعه ای هم که به چنین بلایی مبتلا باشد هیچ گاه روی سعادت را نخواهد دید.

ابلیس، بنیان گذار استکبار

نسخه ای از این حقیقت، سرنوشت ابلیس است. امیرمومنان (ع) می فرماید:
فَاعْتَبِرُوا بِمَا کانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِاِبْلِیسَ اِذْ اَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّهَ آلَافِ سَنَهٍ لَا یدْرَی اَ مِنْ سِنِی الدُّنْیا اَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَهِ عَنْ کبْرِ سَاعَهٍ وَاحِدَهٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ اِبْلِیسَ یسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیتِهِ کلَّا مَا کانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیدْخِلَ الْجَنَّهَ بَشَراً بِاَمْرٍ اَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً اِنَّ حُکمَهُ فِی اَهْلِ السَّمَاءِ وَ اَهْلِ الْاَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ اَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَهٌ فِی اِبَاحَهِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی الْعَالَمِین ؛(۲۴)
از آنچه خداوند درباره ابلیس انجام داد عبرت گیرید؛ زیرا اعمال فراوان و کوشش های سخت که شش هزار سال خدا را بندگی کرد، روشن نیست از سال های دنیایی است یا از سال های اخروی، با یک لحظه تکبر همه را پوچ ساخت. سپس، چه کسی بعد از ابلیس در امان خواهد ماند از عذاب خدا یا گناهی مثل گناه او. خداوند هرگز بشری را وارد بهشت نمی کند با گناهی که فرشته ای را از آن بیرون کرد. دستور خدا برای اهل زمین و آسمان یکسان است و بین خدا و کسی از مخلوقاتش پیوند خاصی نیست تا چیزی که بر جهانیان حرام ساخته بر او مباح باشد.
امام (ع) با بیان داستان ابلیس ملعون ما را از آنچه وی را به این سرنوشت دچار کرد برحذر می دارد. این سخنان پند آموز امیرمومنان (ع) نشان می دهد که چگونه لحظه ای کبر، گذشته درخشان شش هزار ساله را تباه کرد و آینده را برای حرکت او تیره و تار ساخت. این دام چگونه گسترده است که همه افراد با هر موقعیتی، در هیچ برهه ای از عمر در امان نیستند.
قرآن کریم داستان خلقت انسان و امر کردن به ملائکه برای سجده بر او و در پی آن استکبار ابلیس از سجده بر آدم را این گونه بیان می کند:
«وَ اِذْ قَالَ رَبُّک لِلْمَلَئکهِ اِنیّ ِ جَاعِلٌ فیِ الْاَرْضِ خَلِیفَهً قَالُواْ اَ تجَْعَلُ فِیهَا مَن یفْسِدُ فِیهَا وَ یسْفِک الدِّمَاءَ وَ نحَْنُ نُسَبِّحُ بحَِمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک قَالَ اِنیّ ِ اَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ، وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الْاَسمَْاءَ کلَُّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلیَ الْمَلَئکهِ فَقَالَ اَنبُِونیِ بِاَسْمَاءِ هَوُلَاءِ اِن کنتُمْ صَادِقِینَ، قَالُواْ سُبْحَانَک لَا عِلْمَ لَنَا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّک اَنتَ الْعَلِیمُ الحَْکیمُ، قَالَ یادَمُ اَنبِئْهُم بِاَسمَْائهِِمْ فَلَمَّا اَنبَاَهُم بِاَسمَْائهِِمْ قَالَ اَ لَمْ اَقُل لَّکمْ اِنیّ ِ اَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَ الْاَرْضِ وَ اَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا کنتُمْ تَکتُمُونَ، وَ اِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئکهِ اسْجُدُواْ لاَِدَمَ فَسَجَدُواْ اِلَّا اِبْلِیسَ اَبیَ وَ اسْتَکبرََ وَ کاَنَ مِنَ الْکافِرِین».(۲۵)
خداوند اراده کرد تا در زمین خلیفه و نماینده ای که حاکم زمین باشد قرار دهد، موقعیت و لیاقت انسان را به گونه ای قرار داده تا بتواند به مثابه نماینده خدا در زمین باشد. خداوند قبل از آن که آدم، پدر انسان ها، را به مثابه نماینده خود در زمین بیافریند، این موضوع بسیار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنیدن این خبر سوالی کردند که ظاهری اعتراض گونه داشت و عرض کردند: «پروردگارا! آیا کسی را در زمین قرار می دهی که فساد به راه می اندازد و خونریزی می کند؛ این ما هستیم که تسبیح و حمد تو را به جا می آوریم، بنابراین چرا این مقام را به انسان گنهکار می دهی نه به ما که پاک و معصوم هستیم؟» خداوند در پاسخ آنها فرمود: «من حقایقی می دانم که شما نمی دانید». خداوند همه حقایق، اسرار و نام های همه چیز (و استعدادها و زمینه های رشد و تکامل در همه ابعاد) را به آدم آموخت، و آدم همه آنها را شناخت. آنگاه خداوند آن حقایق و اسرار را به فرشتگان عرضه کرد و در معرض نمایش آنها قرار داد و به آنها فرمود: «اگر راست می گویید که لیاقت نمایندگی خدا را دارید نام اینها را به من خبر دهید، و استعداد و شایستگی خود را برای نمایندگی خدا در زمین نشان دهید». فرشتگان (دریافتند که لیاقت و شایستگی، تنها با عبادت و تسبیح و حمد به دست نمی آید، بلکه علم و آگاهی پایه اصلی لیاقت است از این رو) با عذرخواهی به خدا عرض کردند: «خدایا! تو پاک و منزّه هستی، ما چیزی جز آنچه تو به ما آموخته ای نمی دانیم، تو دانا و حکیمی». از این رو، فرشتگان که به لیاقت و برتری آدم در مقایسه با خود پی برده بودند و پاسخ سوال خود را قانع کننده یافتند، به عذرخواهی پرداختند و دریافتند که خداوند می خواهد انسانی به نام آدم بیافریند که نماد رشد و تکامل و گُل سرسبد موجودات است، و ساختار وجودی او به گونه ای آفریده شده که لایق مقام نمایندگی خداست.

آدم، مرکب از جسم و روح

آدم از دو بعد تشکیل شده است، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفرید، سپس روح منسوب خود را در او دمید، و به صورت کامل او را زنده ساخت. از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که درباره چگونگی آفرینش انسان آمده به خوبی استفاده می شود که انسان در آغاز، خاک بوده است، سپس با آب آمیخته شده است و به صورت گِل درآمده است، و بعد به گل بدبو (لجن) تبدیل شده، سپس حالت چسبندگی پیدا کرده، سپس به حالت خشکیده درآمده و همچون سفال شده است. فاصله زمانی این مراحل که چند سال طول کشیده روشن نیست. این قسمت نشان دهنده مراحل تشکیل جسم آدم است، که همچنان تکمیل شد تا به صورت یک جسد کامل درآمد.

فرشتگان و سجده بر آدم

مراحل جسمی آدم او را به مقامی نرسانید که لیاقت یابد و به مثابه گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان معرفی شود. مرحله تکاملی بشر به آن است که روح انسانی از جانب خدا به او دمیده شود، در این صورت است که آدم در پرتو آن روح ویژه انسانی، لیاقت و استعداد فوق العاده پیدا می کند، و خداوند به فرشتگان فرمان می دهد که به مثابه تکریم و تجلیل از مقام آدم او را سجده کنند، یعنی خدا را سجده شکر به جا آورند که چنین موجود ممتازی آفریده است. خداوند به فرشتگان خطاب کرد و فرمود: «من بشری از گل می آفرینم، هنگامی که آن را موزون کردم و از روح خودم در آن دمیدم بر آن سجده کنید». بنابراین، سجده فرشتگان به خاطر آن روح ویژه ای بود که خداوند در کالبد بشر دمید، و چنین روحی، به آدم لیاقت داد تا نماینده خدا در روی زمین شود.

نظرات کاربران درباره کتاب اخلاق در نهج‌البلاغه