فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گریخته

کتاب گریخته
هفت روایت در باب مرگ

نسخه الکترونیک کتاب گریخته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گریخته

مرگ آخرین دری است که از ان عبور می‌کنیم. مجموعه‌ای که در دست دارید را گمانه زنی در باب مرگ به هم وصل می‌کند. هرداستان ملغمه ای از وحشت و لذت و کندو کاوی دیگر به سوی دروازه‌ ‌ی آخر است.

بخشی از کتاب گریخته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک: خدمت و خیانت هیولاساز دمشقی

شاید بخواهید درباره ی من و شالجوم بدانید. باشد، برای تان می گویم. شالجوم هیولاسازی دمشقی است که توی دستگاه دخمه طورش، جنب برج مهندس کادیمی کار می کند. آدرسش را هم دارم که هر موقع بخواهید می توانم خدمت تان بدهم. منتها بگویم که زیاد خوش برخورد نیست و اخلاق گندی دارد. مشتری مدار نیست اصلاً این شالجوم. برایم چند تایی هیولاساخته است و کارش را قبول دارم. اما اصل قضیه این است که شالجوم قصه گوی ماهری است. قصه که البته نمی دانم، اما خوب می بافد. شاید بگویید مزخرف می گوید، اما به هر حال من صدایش را دوست دارم و می پسندم. این جوری است که وقتی دلم هوس می کند، می روم و این شالجوم را حسابی فشارش می دهم. باید خوب بتوانی فشارش بدهی، بعدش... داستان و افسانه های نهانش از دهانش می زند بیرون. اگر خوب فشارش بدهی و بدانی کجایش را فشار بدهی، داستان های عجیب تر و شاید بشود گفت بهتری از تویش بیرون می زند. البته متوجهم که این نقل قدری عجیب و غریب است، اما این حقیقت محض است. شاهد می خواهید، این هم شاهدش. آخرین بار که تو مشتم گرفته بودمش و انگشت شستم را زیر نافش فشار دادم، چنین حکایت غریبی برایم گفت؛ حکایت درشکه ای در بصره؛ درشکه ای که اسب هایی نداشت:
«تو هرگز قصه آن درشکه چی را شنیده ای؟ آن که در بصره می راند؟ فقط در شب ها؟ درشکه چی را نیمه شب به بعد اگر وامانده بودی توی خیابان های اطراف شط، وقتی پشه های درازپا کلافه و تشنه از سر و کولت بالا می رفتند و شرجی هوا بوی ماهی های شورگوشت را تا ته حلقت چاشنی می کرد، آن وقت زیر نور چراغ برق که معلوم نبود کی می خواهد بسوزد و تمام، تلق و تلق صدای سم های درشکه می آمد. درشکه چی بصره. درشکه چی بصره را می شناختی؟ مرد کم حرفی که چهره نداشت و موهایش را توی صورتش شانه می کرد. ریش درازی داشت که خیلی دراز بود، خیلی دراز. وقتی می گویم خیلی دراز بود باورت بشود؛ خیلی دراز بود. ریش درشکه چی توی بصره هزار تا چین خورده بود، عین دامن عروس. رنگ های عجیبی توی ریشَش بود و می شد رنگین کمانی از رنگ ها را تویش ببینی، اما کسی تا حالا این را نمی دانست. اینکه می گویم صدای تلق تلق سم های درشکه اش می آمد، نباید به اشتباه بیندازدت. این درشکه اش اصلاً اسب نداشت! البته بعضی می گفتند اسب هایش توی جهنم می رانند و اتاقک درشکه از یورتمه ی آنهاست که قدرت حرکت دارد اما این حرف ها و نقل های دیگری هم که درباره اش می گفتند، همگی شایعاتی بود که نمی شود به درست یا غلط شان حکم کرد. من که می گویم این را به خاطر دود و بخاری می گویند که همیشه معلوم نبود از کجا اطراف اتاقک درشکه اش نقش می بست. اصلاً انگار این درشکه همیشه از دهان هیولایی مرده در می آمد: اطرافش مه بود و بخار. وقتی می آمد، غم توی هوا نشت می کرد.
یک شب زمستانی که سرد بود، اما نه از آن سردهای شمالی و خرس دار و برف زیاد که چشم آدم توی سفیدی اش مردارِ جنبنده می بیند و نه از آن یخ زده های دود دارش که توی خیابان های شلوغ پایتخت مردم خسته و افسرده را دانه دانه می جود و تفاله طور تف می کند؛ نه. این سرد که می گویم، سرد بخار از دهان و باران نم دار بود که بوی اشک رودخانه را توی قشنگی مهِ مهربانش می گذاشت روی صورت های جسوری که زیر بمباران و یورشِ کماندو قلچماق ها که هنوز بیرون بودند که تمرین شعر کنند. حالا فکر نکن که همه ی اهل بصره شاعرند؛ نه. عوضی هم توی شان هست و شهید هم. منتها توی آن شب سرد که دارم برایت می گویم، اگر کسی بیرون بود، یا پاسبان شب پادگان اجنبی ها بود، یا شاعر پُردلِ احمقی که بین خطر مردن و سرودن ترانه ای، رفته بود توی دل باران نم دار؛ به امید شب و مه بود که پنهانش کند، بیچاره بی خبر از دوربین مه شکن مادون قرمز و گلوله ی دوازده و هفت در نود و نُه میلی متری تفنگِ ال ـ نود و شش ـ ای ـ یک. هعی! سینه های شکافته؛ هعی! مغزهای متلاشی و صورت های از ریخت افتاده؛ و هعی! شعرهای نگفته و ناتمام. این جور شبی بود که درشکه هه روی جسدهای سینه شکافته و مغزهای از جمجمه بیرون زده و مرمی های به قطر یک سانت و خرده ای همرنگِ طلا و خون می راند.
درشکه چی بصره توی کابوس شب سرد زمستانی می رفت که مسافرش را بردارد. کنار لبویی دست فروشِ کنارِ چراغ برق، دخترک تنهایی ایستاده بود، پیچیده در لباس زمستانی وصله دار کاموایی، هفتصد شماره گنده تر از استخوان بندی کوچک بینوایش، و البته یک شالگردن زیگزاگ دار که هفتصد دور پیچیده بود دور گردن نحیفش. یک جوری بود تو گویی همین الان از اسکیت روی یخ دریاچه مینوانکا می آید. چه کسی می داند؟ شاید یک زمانی بصره سردترین نقطه کره خاکی بوده و آن موقع ها ننه بزرگ دختره برای معشوقش یک لباس کاموایی بافته بوده، به امید جلب ذره ای احساس یا ماندن در خاطر فرّار مرد گمشده. برای این دخترک بود که درشکه چی بصره می راند روی جسدها و بخار عرق های سردِ ترس از اتاقک سیاه و ریش درازش برمی خاست.»
وقتی جلو پای دختر ترمز زد، مرد میانسال لبوفروش مُرد؛ می گویند از ترس، برخی هم می گویند که ریقش در آمد. اما حقیقت این بود که آن مرد لبوفروش شاعر نبود، شهید هم نبود؛ پس چی؟ حتماً عوضی بوده است. میدانی، این چیزی است که باید از این مرد میانسال لبوفروش بدانیم و در خاطرمان بماند، نه اینکه به طرز مردنش توجه کنیم. درشکه چی دهانش مثل تَرَکی که کوزه ی سفالین را بشکند باز شد: «حاضر شدی جیگرک؟»
و دخترک دهانش لای هفتصد دور پیچ شالگردن پیدانکردنی، پاسخ داد: «آره...»
درِ اتاقک درشکه باز شد و دختر با گام های خجول و مردّد، پله ها را تکه تکه، دانه دانه در نوردید و خوب جاگیر شد روی مبل راحتی داخل اتاقک. نرم ترین مبل هاست این مبل، امن ترین مبل هاست، گرم ترین مبل هاست. نورِ زردِ سوسو زنِ چراغ های تک افتاده تلالویش روی شیشه ی کوچک بخارزده ی پنجره وارِ اتاقکِ درشکه، هر کدام هزار پری قصه گو با دمی درخشان و بازیگوش است. درشکه چی گفت: «چی شد؟ این یکی خوب بود؟»
دخترک کنجکاو و ساده، پرت از مرحله پاسخ داد: «کی؟»
درشکه چی با بی حوصلگی و نکبت وار گفت: «کی؟! همین چلاقه رو می گم که خوردی! کی پَ؟ عمه ام رو که نمی گم.»
دخترک دلخور شده بود. خوابید روی مبل و چشم هایش را بست: «خب نفهمیدم...» و سرخورده شد.
«حالا ببخشید فسقلی!»
و درشکه چی بصره خندید. خندیدن درشکه چی بصره مثل مردن کلاغی بود که از بالای درخت، توی خاک بیفتد؛ مسخره و رقت انگیز. فسقلی (همان دخترک) که بخشیده بودش یا کلاً حواسش نبود، گفت: «کلاه خریدی؟»
«نه!»
«بفرما! خودت هم یادت می ره... بعد به من می گی خنگ.»
«من به تو نگفتم خنگ.»
«بله گفتی. همین الان گفتی.»
«نگفتم. می گم نگفتم، آقاجان.»
«گفتی. پوفففف.»
«حالا بیا این رو بذار سرت.»
کلاه خودش را داد به دخترک. دخترک پس زد و گفت: «نمی خوام.»
«به درک.
و کلاهش را کوبید تو سرش.
آن وقت درشکه راند، توی مه و بخار و صدای رود. می رفت که یک نفر دیگر را پیدا کند که برای خورده شدن خوب باشد. درشکه چی بصره خسته و وامانده از همه جا نالید که: «اون آهنگه رو بخون.»
و دخترک شروع کرد به خواندنِ آهنگ مورد علاقه ی درشکه چی.
هیچ وقت آن درشکه چی بصره را نبین، و دخترکِ توی اتاقک درشکه اش را. و اسب های درشکه اش را هم نبین. همه اینها را زیر نور سوسوزنِ چراغ ها، از این درشکه و درشکه چی و مسافرش و همه کس و کارش بر حذر باش. اینها توی شب راه می روند و از آدمیزاد بیزارند. آدمیزاد ببینند، یک لقمه چپش می کنند. نخند! حرفم را جدی بگیر. به درک!

بهزاد قدیمی

دو: یادداشتی در باب جنون به انضمام پرتره هایی از مرد جانی

صدای دور و خفه ی جیغی، غرش بم و همه گیر موتورهای برق را می شکافد. مرد روی صندلی اش نشسته است و سیگارش را می کشد. آخرین سیگارش را. روی میز در کنارش جسدی افتاده است و در کنار صندلی اش پتکی سنگین. مرد به دیوارهای خانه اش نگاه می کند که دراز است مثل یک سوله و خالی. خالی از مفهوم و اثاثیه. و از هنر. و رنگ.
جسد روی میز درون کیسه ای پیچیده شده است. کیسه سفید است. مرد به جسد نگاه می کند و بعد توجهش را به سیم های فلزی معطوف می کند که مثل آبشاری زمخت از جایی که باید سر جسد درون کیسه باشد بیرون ریخته. زمخت است. سرد و زبر است. یا شاید داغ. او نمی داند. دستش را به شلوارش می کشد. حس می کند حتی از این فاصله دستانش را می آزارند. سیم ها به خون آغشته اند. خون او نیست.

اگر از روبه رو به او بنگریم، او که ته ریشی خشن دارد و انگشتانی لاغر، انگار در برابر تابلو های نئون تبلیغاتی نشسته باشد که هر چند دقیقه روشن و خاموش می شوند، گاه خیلی گذرا جزئیاتی از صورتش به نمایش گذاشته می شود. و بعد باز تاریک می شود.
اگر بلند شویم و پشت سرش بایستیم، می بینیم که خبری از تابلوهای نئون نیست. او همچون تدوینگری روی صندلی تاشواَش نشسته و سیگار نازکش را می کشد که مثل خودش مچاله شده و در برابرش ده مانیتور بزرگ قرار دارند که تصاویری را برایش به نمایش در می آورند.
او به تصاویر خیره شده. چهره اش بی روح است. نگاهش اما انگار از مانیتورها می گذرد. دیوار پشت مانیتورها را می شکافد و به سمت تپه هایی خیالی می رود و در طلوعی بی نظیر غرق می شود. از جهان اطرافش فارغ است. از اتاقی که در آن نشسته و تل های عظیم سیم و کابل فشار قوی و لوله های انتقال بخار. تل های فلزی بی خاصیت.
زمینی که در برابرش قرار گرفته در دو ردیف موازی و با فاصله از هم، مشبک است و تونل هایی از کابل فشار قوی را می پوشاند که همچون کرم های لزج قبیحی در هم فرو رفته اند و با هم مشغول هم آغوشی چندش آوری هستند و می خزند تا از جای جای دیوار بیرون بپاشند و با بی تابی به سمت یک دستگاه پیچیده بروند و در او وارد شوند. تا او شیره شان را بیاشامد و تر تر کند و کاری بکند که اکنون بی اهمیت می نماید. بی خود است. در جهانی دیگر رخ می دهد.
مرد عینکی به چشم دارد که با کش به کله اش وصل شده. عینک چشمانش را وزغ وار، عظیم می کند و از او ناقص الخلقه ای غیر طبیعی می سازد. گاهی چشمانش پرشی غول آسا می کند. عینکش او را لو می دهد. گاهی حواسش متوجه مانیتورها می شود.
مانیتور ۵ تصویری پیشرفته است از مغز. اسکنی دقیق و سه بعدی در پس زمینه ای مربع بندی شده و سبز. سبزی زننده و سمی. تصویر مغزی را از لوب فرونتال تا بصل النخاع نشان می دهد. مغز سرخ است و خاموش. هیچ نقطه ی سفید نورانی از لوب های مغز در حال شارژ نیست. همه چیز آرام است. این مغز مرده است.
مغز زنده پر است از جرقه هایی الکتریکی که به پیش می تازند و هزاران نورون که از ۳۰ تا ۹۰ میلی ولت در تلاطمند. لوب فرونتال فرامین را ارسال می کند. فرامین از مخچه و بصل النخاع عبور می کنند و به اعصاب می ریزند. حرکات می توانند بی دخالت لوب های مخ ایجاد شوند. حرکات انعکاسی ای که تنها از بصل النخاع نشات می گیرند. اما در این حرکات درکی نیست. آنچه تحت عنوان "من" می شناسیم در درون مخ جایگزین شده. مرد این را خوب می داند. در طول عمرش هزاران اسکن مغزی را مطالعه کرده و در این چند هفته ی اخیر حتی بیش از پیش.
خون همچون شیرابه ای گندیده که از توده ی زباله نشت کند، از کیسه ی سفید روی زمین می چکد. چاله ای کوچک از خون از همین حالا پویشش را به سمت صندلی مرد آغاز کرده است و همچون هیولایی افتان و خیزان می رود تا پاهای او را آغشته کند و از او قد بکشد.
مرد اما هنوز فارغ است. سیگارش را می کشد. این نفس آخری بود. بعد از این باید رهایش می کرد. سیگار را به لبش نزدیک می کند و دود را از میان فیلتر پلاستیکی به درون می دهد. بعد نفسی عمیق و منتظر می ماند تا نیکوتین از ریه هایش وارد خونش شود. نفسش را بیرون می دهد. دود مثل قارچی یا هشت پایی هوا را از هم می درد و از پنکه های عظیم تهویه که در سقف جاسازی شده اند و هر لحظه هوا را صدهزار بار می شکافند بیرون می رود.
ته سیگار از دستش کنده می شود. انگار مرده باشد. سقوط تا ابد ادامه می یابد. ته سیگار در جریان زمانی ازلی شناور می شود و آن جریان اصلی است. آن چیزی که جز این سقوط است، هر چیزی که در جهان خارج است، در جریان زمانی فرعی قرار گرفته. همه چیز زمانی موازی اما بی اهمیت است. مرد همیشه در همان فاصله ی بین رها شدن ته سیگار که چون وزنه ای سربی از دستان نازکش که مثل ریشه های خشکیده ی درختی باستانی دور آن وزنه ی لایتناهی پیچیده بودند، فرو می افتد و برخورد سنگین آن با زمین، شناور می ماند. ته سیگار چنان با زمین برخورد می کند که انگار سندانی تایتانیومی باشد. انگار ماموتی باشد که از یک چاله ی زمانی می گذرد و بر اثر اصابت گلوله ی عظیم یک تفنگ فیل کش، فرو می ریزد. انگار زمین ترک برمی دارد.
یک میلیارد سال قبل، یا بعد، ته سیگار درون چاله ی خون می افتد و صدای جلز و ولزش مثل ناخنی که روی سطحی صاف کشیده شود مو بر تن مرد سیخ می کند و بوی تهوع آور سوختگی، گیرنده های بویایی خدشه دار شده از یک عمر سیگار کشیدنش را آزار می دهد. مرد توجهش جلب می شود شاید حتی آن قدر که بتواند بالا بیاورد. نگاه غیر انسانی اش به تصویری در مانیتور ۷ می افتد. تصویر مستقیماً از دوربین مخفی ترافیک در شبویای توکیو دزدیده شده است. فصل بهار است. شکوفه های گیلاس بی خیال و آزاد همچون بی نهایت پرهای قو یا مولکول های آب که روی هم سر بخورند از سر شاخه های درختان جدا می شوند و سفید و صورتی در هم می آویزند و روی آسفالت خیابان ها فراموش می شوند. مردم بی جهت در خیابان ها رژه ای ابدی را اجرا می کنند. همه چیز به اندازه ی آسمان پوچ است. هیچ ماشینی در خیابان ها نیست.
دستانش را به سمت دهانش می برد. سرد و فلزی اند. بوی سیگار می دهند. اما چیز دیگری هم هست. بوی سنگینی که مثل موجودی لزج روی دستش پیچیده است. یک لحظه متعجب می شود از اینکه آن بو هنوز دستانش را ترک نگفته. دوازده ساعت گذشته. بوی "او" را می دهد.
از جهان جدا می شود. به درون حفره ای نامرئی از ناآگاهی کشیده می شود. همه چیز نورانی است و گرم. سرخ است. انگار زیر ملافه ای سفید خزیده باشد در نیم روزی تابستانی و خسته، صورتی محو در گوشش زمزمه ای می کند که ناتوانی اش در درک کلمات مثل اینکه پیچ هایی فلزی را در دستش فرو کنند آزارش می دهد. انگار فراموش کرده. صورت انگار نقابی دارد. یا آنجا که باید چشمان و بینی قرار می گرفت تنها پوستی بی جهت و بی معنی کشیده شده. انگار تنها دهانی وارفته و بی شکل است. دهان همان قدر شخصیت دارد که او در ذهنش می داند انسان ها دهان دارند. همان قدر غیر شخصی و دور است که برای خارج شدن آن زمزمه ی زجرآور، به دهانی نیاز است.
دستانش را از صورتش می کند. مانیتور شماره ی ۳ در حال پخش تصاویری ضبط شده است. مکانش باید جایی در اروپا باشد. اجساد روی زمین ردیف شده اند و گزارشگری با موهایی همچون ابریشم و کشمیر سرخ زنگاری در برابر دوربینی که امروز دیگر آنجا نیست ایستاده است. گزارشگر با جدیت تمام در حال توضیح موضوعی ست که بی نهایت حیاتی به نظر می رسد. جذاب است. دندان هایش سفید و یکدستند. از آن دست دندان هایی که روی بسته های خمیر دندان می اندازند. یکی از اجساد پشت سرش حرکتی می کند. امدادگری وحشت زده و با نهایت سرعت به طرف جسد می دود. شاید مرد هنوز نمرده است. شاید اشتباهی عظیم رخ داده است. گزارشگر به پشت سرش نگاه می کند و با هیجانی وصف نشدنی به سمت مرکز آشوب می دود، جایی که حالا چندین پیکر سفیدپوش تجمع کرده اند و همچون آهن ربایی انسان قد، دوربین به دنبالش کشیده می شود. پیش از آنکه تصویر ناگهان قطع شود، تصویری کوتاه از مردی که تا چند ثانیه پیش مرده فرض شده بود پخش می شود. مرد به هیچ وجه حال و روز خوشی ندارد. چشمانش بیش از حد گشاد شده اند و عنبیه اش آبی بسیار روشنِ بیماری ست.
مرد می شمارد. یک... دو... سه. تصویر روی مانیتور ۳ بار دیگر جان می گیرد. بار دیگر گزارشگر جذاب در برابر او می ایستد و با چهره ای جدی و مصمم خبرش را برای مردمی در زمانی دیگر به زبانی که برای مرد غریبه است، بازگو می کند. یک بار دیگر امدادگر به سمت جسد می دود و یک بار دیگر زن به سمت او می رود و دوربین دنبالش می کند و تصویر مرد مرده دوباره جان گرفته مثل لمسی سرد و گذرا روی عینک وزغی منعکس می شود. تصویر باز قطع می شود. اما سه ثانیه ی بعد باز برمی گردد. گویی که در چرخه ای ابدی گیر افتاده باشد، زن محکوم است تا همیشه این خبر را با آن چهره مصمم بازگو کند. دستانش را بالا بیاورد و موهای سرخش را از کنار پیشانی اش کنار بزند بعد به سمت جسد بدود، بیهوده، و انگار نیرویی بدسرشت و آسمانی بار دیگر محض خنده او را یک خانه به راست و سه خانه به عقب بکشد و بازی از نو...
مانیتور شماره ی ۱۰ موجی از انفجار را در شهری عظیم به نمایش می گذارد. تصویر از فرازی گرفته شده. شاید یک تپه یا یک ساختمان بلند. مرد مطمئن نیست. در نظر اول بی شباهت به جنگ نیست. اما از هلی کوپترها یا تانک ها خبری نیست. به فوران خون می ماند وقتی زخمی در کار نیست. همه چیز ورای تصورش بی معنی و بی ربط است. منطقی نیست. بعضی از ساختمان ها آشنا هستند. نه اینکه مرد قبلاً تصاویر را ندیده باشد. مانعی در برابر آگاهی او زده شده. گویی هر گاه به یک ساعت یا حتی یک ثانیه ی پیش فکر می کند با سدی به بلندای یک کیلومتر روبه رو می شود که سرد و عبوس و بتنی به او خیره می شود و هر ثانیه یک وجب به جلو می رود و او را به جلو هل می دهد. او نمی خواهد جلو برود. او می خواهد دیوار را خراش بدهد اما دیوار، ناهموار بی توجه، سر پنجه هایش را آزار می دهد. تنش به خارش می افتد. این برج بیگ بن است. نه شاید هم نیست. این رود تیمز است. دیوار ناخن هایش را می شکند. از دستانش خون جاری می شود. سرش تا مرز انفجار پیش می رود. مرد ناخودآگاه دستانش را در موهای پرپشت و خشکیده اش فرو می برد. درد متوقف می شود. برخلاف انتظارش موهایش دسته دسته فرو نمی ریزند. در برابر تماس دستان سردش مقاومت می کنند. انگار لحظه ای به واقعیت قوانین فیزیک بازگردد. این لندن است که در تصویر می سوزد. انفجارها خیلی اتفاقی رخ می دهند. اینجا هیچ روندی وجود ندارد. آشوب محض است. هیچ دو نقطه ای را نمی شود با یک خط به هم متصل کرد.
به جسد خیره می شود. پارچه رویش را پوشانده. اگر نمی دانست در زیر آن توده ی خفه از پارچه و سیم چیست، غریب نبود اگر آن را... یک آن خشک می شود. جهان متوقف می شود. به یادش نیست در زیر پارچه ی سفید چه خزیده است. گویی کرمی در مغزش رها شده و مسیرهای نورونی پرارزش خاطره اش را می لیسد و پاک می کند. از تصاویر. از خاطرات. از بوها. از یاد لمس ها.
صدا بار دیگر در پس ذهنش زمزمه می کند. خیلی دور است. خیلی تهی و بی حال است. اما مثل خرده شیشه در پس سرش می لغزد. گاهی دور می شود. بعد نزدیک می آید. مثل هیاتی که با لجبازی تمام از نور مهتاب اجتناب می کند. صدا قوی تر می شود. مرد تقلا می کند تا مگر بخشی از آن را فراچنگ آرد. صدا انسانی نیست ولی کلمات هستند. بی جنسیتند. زن نیستند یا مرد. مثل صورت، بی هیچ نشانی از آدم بودن. جز آنچه خاطره اش به حافظه اش می کوباند. «معشوقه ام تو خارج از صناعت های زبان آدمیان زیبایی و دلپذیر. با چشمانی چون چشمان کبوتر...» سپس بار دیگر تنها کوبش است. بم و بی معنی و کش دار و بعد دوباره چون قطاری که با تمام سرعت از تپه ای با شیبی دیوانه وار بالا بیاید، تیز می شود و در ذهنش می نشیند. «دست چپش بر سرم گذارده، دست راستش در برم کشیده... گردنت ای معشوق به سان برج آهنگری داوود و از آن صد سپر و زره دلاوران و سلحشوران آویخته... ای دختران اورشلیم شما را به هر آنچه مقدس است قسم می دهم، خواب معشوقم را آشفته نکنید. تا او اندکی فارغ بخسبد.»
و بعد چنان که آغاز شده بود آرام می گیرد. مرد بار دیگر به حقیقت بازمی گردد. مانیتور شماره ی ۹ تصویری از کاخ سفید را نشان می دهد. آنچه پشت سر مرد سفید موی پیر به چشم می خورد این موضوع را برایش روشن می سازد. نیازی نیست به زیرنویس خبر توجهی کند تا بفهمد چه رخ داده است. در این لحظه او از هر آنچه رخ داده و در حال رخ دادن است آگاه است. او می داند کیست. می داند زیر پارچه ی سفید چه چیزی مخفی شده. او می داند دیگری چیزی به نام ایالات متحده وجود ندارد، یا جمهوری خلق چین، یا امپراتوری ژاپن. این کلمات همان قدر تهی و بی معنی بودند که رئیس جمهور یا وزارت دفاع، یا اف.دی.ای، یا ارتش. جهان آن طوری که تا ماه پیش می شناختش به پایان رسیده است. بی اختیار به یاد کلماتی از تی .اس الیوت می افتد. چقدر مناسبند. و چنین است پایان جهان. نه با انفجاری عظیم، که با ناله ای هر دم محو شونده.
مرگ از دید او آن آخرین و برترین خوشبختی بود. اینکه بی دغدغه ی آزاری یا صدایی در سیاهی ابدی رها شود. صرفاً شناور باشد. تحرکی نباشد.
هیچ نباشد.

نظرات کاربران درباره کتاب گریخته