فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اینم شد زندگی!؟

کتاب اینم شد زندگی!؟

نسخه الکترونیک کتاب اینم شد زندگی!؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۲۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اینم شد زندگی!؟

اولین خاطره‌‌ایی که از دوران بچگی‌‌ام به خاطردارم آتش است. مادرم بیدارم کرد و کیسه زر‌دوز قرآن را به گردنم آویخت. خواهر کوچکم را از گهواره برداشت. او دعا می‌‌کرد، ناله می‌‌کرد، ‌گیس‌هایش را می‌‌کند. آتش از پنجره‌‌ای که پرده‌‌هایش پاره پاره بودند می‌‌آمد تو و به صورتم می‌‌زد، یکدفعه در باز شد آدم‌های جورواجوری ریختند توی اتاق و هرچه به دستشان می‌‌آمد کول می‌‌کردند و می‌‌بردند بیرون مادرم فکر می‌‌کرد این‌ها آدم‌‌های خیر خواهی هستند و برای نجات ما آمدند اما آنها با ‌اثاثیه‌هایی که غارت کرده بودند چنان با عجله و دستپاچه فرار می‌‌کردند که چیزی نمانده بود خواهرم را زیر پا لگد کنند و بکشند. چشمم به مادرم افتاد که در یک دستش ماشین خیاطی و در دست دیگرش یک قرآن بود و داشت فرار می‌‌کرد. به نظرم رسید عید است و دارند آتش بازی می‌‌کنند! اصلاً نترسیدم، بعد از آنکه از آتش نجات یافتیم به یک گورستان رفتیم تمام اهالی محل که مثل ما گدا و گشنه بودند و خانه‌‌هایشان سوخته بود آنجا جمع بودند و تو هم می‌‌لولیدند. بعدها اسم محله‌‌ای که آن شب سوخت فهمیدم (یی‌‌چشمه)

ادامه...

بخشی از کتاب اینم شد زندگی!؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



حنفیه از آبادی اناج ونا

مادرم اهل روستای پنجشنبه از استان (اردَو) بود. این آبادی بین دو دماغه قرارگرفته وخیلی جای قشنگی است.
پدربزرگ محمد دو ماه بعد از عروسی با مادر بزرگم به سربازی می رود. در آن موقع مادربزرگم مادرم را حامله بود. گویا سال ۱۹۰۰ یا دو سال بعد از آن بوده مدت چهار سال از پدربزرگم خبری نبود. بعد از ۴ سال به آبادی برمی گردد. پدربزرگم برای اولین بار (دختر سه ساله و نیمه اش را می بیند بعد از چندی پدربزرگم دوباره برای سربازی (احتیاط) احضار می شود وقتی دوره ی احتیاط تمام می شود و بعد برمی گردد. حنفیه پنج سال و نیمه بوده است!
بعد از مدتی مادربزرگم باز حامله می شود و دیگر نمی تواند کارهای خانه را انجام بدهد. از کوه و دشت هیزم بیارود خمیر درست بکند و نان بپزد. به گاو و گوسفندها برسد. تاپاله ها را بیرون ببرد بفروشد و با پولش نفت و نمک و چیزهای دیگه بخرد. از طرفی پدر بزرگم هم خیلی فقیر بود. شش سال دوره ی سربازی موظف و احتیاط پدرش را در آورده بود. در این مدت تمام اثاثیه و گاو و گوسفندها را (گرچه چندتایی بیش نبودند) فروخته و خورده بودند و دیگه چیزی نمانده بود...
مادربزرگ یک دختر شش ساله و یک بچه شیرخواره داشت و نمی دانست مخارج آنها را از کجا تامین کند پدربزرگم برای اینکه یک نفر پیدا کند که کارهای خانه را انجام دهد می رود و یک زن دیگر می گیرد! عروس تازه خیلی ناقلا از آب در می آید. یک زن قوی و نیرومند و کاردان.
در هیچ کجای دنیا دو هوو با هم نمی سازند! توی خانه پدربزرگ من هم بگو مگو شروع می شود، پدربزرگ طرفدار کدامشان باشه خوب است؟ طرفدار زن قشنگی که دو بچه دارد؟ یا طرفدار زن زرنگی که همه کارهای خانه را انجام می دهد؟ آن مادری که همه کاره است . مرتب این طرف و آن طرف می فرستد. وقتی که خودش یک پسر به دنیا می آورد. دیگر حنفیه در خانه زیادی می شود! از یک طرف فقر و گرسنگی و از طرف دیگر اذیت و آزارهایی که نامادری او را می کرد و هر روز چند بار حنفیه را کتک می زد. دل تمام اهل آبادی برای حنفیه می سوخت...

حنفیه دختر خوانده!...

یک نفر از پیرمردان آبادی که به شهر رفته و شنیده بود که یک سرگرد دریایی دنبال یک دختر خوانده می گردد وقتی باشد می آید و این موضوع را به پدربزرگم می گوید. پدر حنیفه را برای این کار در نظر می گیرد. «بذار بره شاید خوشبخت بشه تا کی گرسنگی بکشه و کتک بخوره!؟.....»
حنفیه را با پای پیاده بدون کفش تا شهر می برند و او را به سرگرد نشان می دهند. سردگرد آدم خوبی بود. زنی داشته خوش اخلاق و جوان به نام ثریا خانم. و پسری هم به نام ادیب داشتند که همسن و سال حنفیه بود....
پدربزرگ حنفیه را به سرگرد تحویل می دهد و به آبادی برمی گردد. اما مادربزرگ گریه و زاری را شروع می کند: «آخه معنی نداره جگر گوشه ام رو بدم کسی دیگه؟... آخه چرا؟.»
مادربزرگ طاقت نمیاره یک روز بچه شیرخواره اش را برمی دارد و به یک آبادی دیگری می رود. او دیگر نمی خواست پیش شوهرش برگردد... بالاخره هم طلاق می گیرد!....
در اثر بی توجهی بچه شیرخواره اش می میرد و مادربزرگ با مرد دیگری ازدواج می کند و از شوهر دومش چند تا بچه می آورد.
از طرفی پدر بزرگ به فکر دخترش می افتد برای حنفیه دلتنگ می شود؛ «توی این آبادی این همه آدم زندگی میکنن فقط یک لقمه نون خشک برای حنفیه قحطه؟»
وقتی در سال ۱۹۵۹ به آبادی پنجشنبه رفتم نامادری مادرم را آنجا دیدم پیرزن ۸۰ ساله ای بود. برایم این طور تعریف کرد:
«من نخواستم حنفیه رو بدم ببرند چند بار هم به پدربزرگت گفتم برو بچه رو بگیر بیار حالا که مادرش اون رو ول کرده و رفته لااقل برو بچه را بیار با ما زندگی کنه! پدر بزرگت هم رفت. به سرگرد گفته پشیمان شدم آمدم بچه ام را پس بگیرم. سرگرد هم بچه را پس میده اما وقتی پدرت توی راه حنفیه را می آره. بچه یک دفعه فرار می کنه و به خانه سرگرد برمی گرده آخه چیزهایی که توی خانه سرگرد دیده بود توی آبادی به خواب هم نمی دید!
سرگرد دریایی از شهر (اردو) به جای دیگری منتقل میشه. از آنجا هم به «پورت سعید» میره و رئیس بندر میشه. بعدها در استانبول توی جزیره (هیبلی) مدیریت دبستان نیروی دریایی را به عهده می گیره و مادر من در تمام این مدت با آنها زندگی می کرد!....

عبدالعزیز و خانواده توپال و عثمان

در اطراف بخش (قره حصار) دهی است به نام (قولوه) آبادی قولوه راه ماشین رو ندارد. حتی با اسب هم نمیشه به آنجا رفت. با پای دهاتی ها چهار پنج ساعتی پیاده روی دارد! اما با پای شهری ها یک روز راه میشه! اسم ملا و کدخدای این آبادی محمد آقاس. محمد آقا. از نواده های توپال عثمان (عثمان چلاق) بوده و خودش شش تا پسر سه تا دختر داشته که دومین پسرش عبدالعزیز پدر من است...
خاک قولوه حاصل خیز نیست «اگر چهار تخم گندم بکاری یک تخم بیشتر نمی ده» ولی در عوض مردمش سالم و نیرومند هستند و خیلی هم به آبادی خودشان علاقه دارند هرکاری بکنی از خاکشان دست نمی کشند.
چون خاکشان حاصلخیز نیست مردهای آبادی به استانبول می آیند کار می کنند و بعد به آبادی برمی گردند. اکثر مردهای این آبادی در ادارات دولتی و خانه های ثروتمندان باغبان هستند همه در محله بیک داور زندگی می کنند. عصرها همه ی شان دورهم جمع می شوند و با هم با صدای بلند تعریف می کنند....
مصطفی و شعبان برادر بزرگ و وسطی عبدالعزیز به استانبول می آیند و مشغول کار می شوند اما هر قدر سه تایی کار می کنند پولها را شعبان می گیرد. شعبان خیلی خوش تیپ و ورزیده بود و خیلی هم لات. تنش برای دعوا کردن می خارید! مشروب می خورد و عربد می کشید و تمام محله (بیک) از او می ترسیدند. عبدالعزیز بیچاره هرچی پول در می آورد شعبان از او می گرفت و آن فلک زده هم نمی توانست بگوید «نمی دم» چون شعبان بزرگ تر از او بوده و احترامش واجب!

میوه ای که اسمش زیتونه

در اطراف آبادی قولوه زیتون و روغن نیست. پدر من تا وقتی به استانبول می آید اصلاً زیتون ندیده بود و نمی شناخته است.جلوی مغازه ها یک چیز سیاهی می دیده که می فروشن و آرزو می کرده:
«هر وقت که پولی پیدا کرد... یه کمی از این بخره و بخوره» بالاخره یک روز این آرزویش عملی می شود و می رود دکان بقالی و می گوید:
«یک کیلو از این بده...»
بعد هم پاکت زیتون را برمی دارد و می آورد جلوی اسکله وقتی یک دانه اش را می خورد می بینه چیز مزخرفی است! تلخ است و شور و خیلی بد مزه است!... همه را با پاکت توی دریا می ریزد، خب چه می شود کرد. نداری آدم را کودن می کند!....

ویلای مصری ها....

پدرم عبدالعزیز، در ویلای مصری ها کارگر بود در این ویلا شاهزادگان مصری که بیشترشان اصیل زادگان ترک بودند زندگی می کردند....
پدرم مرد زرنگی بود آن موقع هنوز زن نداشت با اینکه فقط شانزده سال از سنش می گذشت زیاد کار می کرد و کم می خورد! پول هایش را جمع می کرد. اما شعبان از او می گرفت. آنهایی که از شعبان مخفی نگه می داشت به وسیله همشهری هایش برای پدرش می فرستاد. چون شعبان همیشه می پرسید:
- عبدالعزیز پول داری به من بدی؟....
و پدرم نمی توانست دروغ بگوید «آخه شعبان بزرگ تر از او بود» به همین جهت پول هایش را می داد لیره طلا می خرید دور کمرش می بست تا شعبان از او نگیرد...
بعد از چند سال کار، عبدالعزیز تصمیم گرفت به آبادی برود و لیره هایی را که مدت ها دور کمرش بسته بود به پدرش بدهد. شعبان که برای بدرقه به بندر آمده بود به برادرش می گوید:
- پول داری به من بدی؟
- یه کمی دارم.
- کجاست؟
- دور کمرم بسته ام.
- نشون بده ببینم.
پدرم لیره ها را بیرون می آورد و به برادرش نشان می دهد... او هم پول ها را می گیرد و پدرم را دست خالی روانه آبادی می کند... پدرم ناراحت سوار کشتی می شود و راه می افتد یکی از همشهری هایش او را می بیند و می پرسد:
-پسرجان با آن پول ها و طلاها می خواستی چکار بکنی؟
- سال ها جمع کرده بودم می خواستم برای پدرم ببرم.
پیرمرد مقداری پول به پدرم می دهد و می گوید:
- وقتی به استانبول برگشتی کار کن هر وقت پولدار شدی قرض مرا بیاور پس بده.
پدرم همیشه از آن مرد به نیکی یاد می کرد:
«آن پیرمرد با آن کارش ثروت هنگفتی به من داد.» بله در زمان قدیم مسلمان زیاد بود. به کار آدم می رسیدند. الان دیگر مسلمانی از بین رفته است. ایمان از بین رفته. رحم و مروت در کار نیست. پدرم به آبادی می رود پول های پیرمرد را به پدرش می دهد پدر بزرگم با این پول برای پدرم در آبادی زن می گیرد. اما چون پدرم کمی سواد داشت و دخترهای تر و تمیز شهر را دیده بود از زنی که برایش می گیرند خوشش نمی آید. به استانبول می آید و دیگر سراغ زنش نمی رود!

عبدالعزیز و عبدالعزیزخان...

پدرم عبدالعزیز مرد زرنگی بود... فعال و درستکار و خیلی باهوش. در زندگیاش هر چه داشت از ذکاوتش داشت. با کله گنده ها رفت و آمد می کرد. مردم به پدرم عبدالعزیزخان می گفتند این خیلی مهم بود...
عبدالعزیزخان بعد از زن اولی که در آبادی ول کرد و به استانبول آمد چهار زن دیگر گرفت چون خیلی عصبانی بود نمی توانست با زن هایش بسازد. مخصوصاً با یکی شان بیشتر از یک شب سرنکرد! فردای شب عروسی طلاقش داد!.... پدرم همیشه از خودش تعریف می کرد:
«من هر جا می رفتم سرپرست بودم. اگر باغبانی می کردم سرپرست باغبان باشی بودم... اگر کارگر بودم سرپرست کارگرها بودم. هیچ وقت از رفیقام عقب نماندم... حتی در تبعیدگاه با وجودی که همه از من با سوادتر بودند و بینشان آدم های سرشناسی هم بود باز من سرپرست شدم»
پدرم در دبیرستان نیروی دریایی سرپرست باغبان ها بود. و با رئیس آنجا سرگرد سلیم خان روی هم ریخته بود. مرتب به خانه اش گل می برد. اما آن گل ها را بیشتر برای دختر خوانده سرگرد بنام اقبال می برد. اقبال همان حنفیه بود. اسمش را عوض کرده بودند تا معلوم نشه دختر خوانده است و به این جهت اسمش را اقبال گذاشته بودند که می گفتند:
«این دختر برای ما شانس می آره».
منم تا موقعی که به مدرسه رفتم فکر می کردم اسم مادرم «اقبال» است اما وقتی به مدرسه رفتم فهمیدم حنفیه است.

بچه ای بنام محمد نصرت

پدرم اقبال را از سرگرد خواستگاری کرد و اقبال هم قبول کرد. در سال ۱۹۱۳ در جزیره (هیبلی) استانبول دوشیزه حنفیه اهل آبادی (آناج) با عبدالعزیز توپال عثمان ازدواج می کنند. سرگرد سلیم و زنش ثریا خانم یک ماشین خیاطی و یک کمد، دو عدد فانوس و یک پنجاه لیره ای طلا به عنوان جهیزیه به حنفیه می دهند.
اولین بچه ی آن ها «سرزا» می میرد و دومین بچه ی آنها یعنی من در سال ۱۹۱۵ متولد می شوم.
چون آن زمان جنگ چاناق قلعه با انگلیسی ها ادامه داشته سرگرد اسم مرا نصرت می گذارد یعنی (کمک خدا) و محمد هم اسم پدر بزرگم بوده که روی من می ماند!
یک ماه بعد از تولد من سومین پسر سرگرد عبدالقدیر به دنیا می آید. چون مادرش شیرکافی نداشته مادر من مجبور می شود به او شیر بدهد. به این ترتیب من و عبدالقدیر برادر شیری می شویم، من از دوران زندگی کودکی ام چیزی به خاطر ندارم. خاطراتم از آتش سوزی محله (ینی چشمه) شروع می شود که قبلاً برای شما نوشتم...

موها باید با ماشین صفر زده بشه!

مادرم بعد از آن کتک کاری در بیمارستان بستری بود و من تنها در خانه ای که کنار رودخانه (بیک چای) یعنی «رودخانه بزرگ» بود زندگی می کردم. خاله حوا و خاله زهرا از من نگهداری می کردند سر و صورتم کثیف بود و موهای سرم بلند شده بود. شب وقتی پدرم به خانه آمد پول داد به سلمانی بروم گفت: «بگو با ماشین نمره صفر بزنه ها...»
من همیشه موهایم را با نمره صفر می زدم. اگه سرم را با ماشین نمره یک یا دو می زدم پدرم عصبانی می شد و می گفت: موی سرآدم مسلمان نباید بلند باشد کفارموهایشان را دراز می کنند و اگه بچه موی سرش بلند بشود خودش کوچک می ماند! اگه مرد موی سرش را بگذارد بلند شود و زن موهایش را کوتاه بکند مرتکب بزرگترین گناه می شوند! ولی با سن کم می دانستم این حرفها چرنده و پدرم به خاطر پولش این حرفها را می زند! او فکر می کرد اگر با نمره یک یا دو بزنم زودتر بلند می شود و باز باید یک (قروش) پول بدهد...
همیشه وقتی با پیراهن عربی بلند و نعلین تخته ای لخ... لخ کنان به سلمانی می رفتم و می گفتم:
- عموجان با ماشین نمره صفر بزن ها.
نمی دانم یک بار فراموش کرده بودم بگویم یا سلمانی نفهمیده بود سرم را با ماشین نمره ۲ زده بود شب وقتی به خانه آمدم پدرم عصبانی شد. کتکم نزد اما عصبانی شدنش برایم کافی بود. خیلی ترسیدم. از یک طرف چون مادرم بیمارستان بود دلم گرفته بود و از طرف دیگر عصبانیت پدرم خیلی ناراحتم کرد. رفتم مستراح و مدتی گریه کردم. همانجا تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم!
فردا وقتی پدرم از خانه بیرون رفت منم پشت سرش از خانه بیرون رفتم. نمی دانستم چکار باید بکنم؟ غیر از گدایی کاری از دستم ساخته نبود. با آن لباس عربی سیاه و نعلین تخته ای و سروصورت کثیف برای گدایی چیزی کم و کسر نداشتم. کنار جاده نشستم و گردنم را کج کردم ولی هر کاری کردم نتوانستم دستم را دراز کنم. چندین دفعه از بالای جاده تا پایین جاده رفتم و برگشتم ولی رویم نشد گدایی کنم.
بالاخره وقت ناهار شد. خیلی گرسنه شده بودم مجبور شدم به خانه برگردم!...

در جنگ نجات ترکیه دشمن را چه کسی سرکوب کرد؟

هفته ای یک روز با پدرم به تکیه دراویش می رفتیم حضرت شیخ با آن هیکل درشت و ریش بلندش آدم خوش قیافه ای بود. دو تا زن داشت. خانم (شاور) و خانم (وسیله).
خانم شاور اول ارمنی بود که از دینش برگشته و خانم (وسیله) زن ساکت وبی سروصدایی بود با کار هیچ کس کار نداشت. دو تا پسر داشت که خیلی خوش تیب بودند.
در (خانقاه) درویش ها عبادت می کردند. با لباس های بلند و دو عرق چین. من هم وقتی آنجا می رفتم یک پیراهن سفید بلند می پوشیدم و یک عرق چین به سرم می گذاشتم. در (خانقاه) درویش ها می چرخیدند. و من هم با آنها چرخ می زدم. موقع چرخیدن کم مانده بود آدم پرواز کند! درویش ها وقتی زیاد می چرخیدند قیافه یشان عوض می شد ده و پانزده نفر از آنها به تن و بدنشان سیخ فرو می کردند.
جایی که سیخ می زدند اصلاً خون نمی آمد. در وسط (خانقاه) چند درویش با چماق های بلند ایستاده بودند و با چماق به سیخ های فرورفته می کوبیدند و آنها بیشتر در صورت و تن و بدن درویش ها فرو می رفت. چند نفری هم در اطراف (خانقاه) روی پوست گوسفند می نشستند و با صدای تمپوی حضرت شیخ سرشان را از این طرف و آن طرف تکان می دادند و با یک زبان می گفتند:
«یاهو، یاهو، یاقیوم، یا هو...»
و آنهایی که سیخ به صورتشان فرو کرده بودند می گفتند:
«یا الله، یا هو، یا الله، الله....»
بعد از مدتی که ذکر می گفتند با یک شمشیر که رویش آیه هایی از قرآن نوشته شده بود به زبانشان می کشیدند اصلاً نمی برید. آن وقت حضرت شیخ به وسط خانقاه می آمد روی نوک تیز شمشیرها می خوابید...
وقتی من به این صحنه ها نگاه می کردم از خودم می پرسیدم: «چطور شمشیر به این تیزی بدن آقا را سوراخ نمی کنه؟»
تکیه دراویش با میدان سیرک فرقی نداشت. دف می زدند، زنگ می زدند، می چرخیدند و کارهایی می کردند که آدم تعجب می کرد! من هم اکثراً با آنها می چرخیدم بعضی وقت ها از هوش می رفتم در آن حال به نظرم می رسید دارم پرواز می کنم!!...
یک بار هم به صورتم سیخ زدند. پدرم مرتب می گفت:
- نصرت اصلاً نباید بترسی. نه خون میاد و نه درد داره. البته باید به شیخ اعتماد کنی اگر اعتماد کنی اصلاً درد نمیاره فهمیدی؟ فقط اعتماد داشته باش...»
سیخ را حضرت شیخ به صورتم فرو کرد. پدرم راست می گفت! اصلاً درد نداشت. وقتی سیخ را از صورتم بیرون آورد جای سوراخ سیخ ها کمی آب دهان مالید! آب دهان شیخ بهترین مرهم زخم بود وقتی به خانه آمدم اول رفتم جلوی آینه محل فرو کردن سیخ ها را ببینم اصلاً جایش معلوم نبود فقط کمی سرخ شده بود.
دیوار جایگاهی که حضرت شیخ می نشست و ذکر می گرفت و درویش ها چرخ می خوردند مانند قفس مشبک بود. طوری بود که از بیرون تکیه دیده می شد. غیر از مسلمان ها کسان دیگری که در استانبول بودند مثل فرانسوی ها، یونانی ها، ارامنه و یهودی ها حق نداشتند به تکیه بیایند آنها از پشت دیوار جایگاه و از داخل این سوراخ ها مراسم را نگاه می کردند. البته کسانی بودند که از این راه نان می خوردند. پولی از تماشاچیان می گرفتند طوری که حضرت شیخ و دراویش با خبر نشوند آنها را به داخل تکیه می آوردند...
مردم عقیده داشتند به دراویش (اهل طریقت) هیچ سلاحی کارگر نیست. نه شمشیر گلوی آنها را می برد و نه آتش بدن آنها را می سوزاند. مردم ترکیه می گفتند که در جنگ ترکیه سربازان آتا ترک ترکیه را نجات نداد بلکه این دراویش بودند که حمله می کردند و هیچ اسلحه ای به بدنشان کارگر نمی شد! گویا فرماندهان یونانی گفته بودند:
«ما در مقابل لشگریان ترک شکست نخوردیم بلکه در مقابل قبا و ردای درویش ها و ریش بلند اونها از پا دراومدیم! اون ها خودشون رو جلوی شمشیرهای ما انداختند و توپ و تفنگ به اونها اثر نکرد.

قوای ملی و قوای دولتی!

کشورترکیه در آن زمان به دو قسمت تقسیم شده بود. آنهایی که طرفدار نجات ترکیه یعنی طرفدار آتاترک بودند قوای ملی و آنهایی که طرفدار سلطان عبدالحمید بودند قوای دولتی محسوب می شدند. قوای دولتی را دشمن تقویت می کرد و به افرادش یعنی کسانی که اسمشان را در این «فوج» نوشته بودند روزی یک لیره می دادند آن زمان یک لیره پول کمی نبود، برای اینکه معلوم شود یک لیره چقدر می شود از دفتر یادداشت عمویم که مخارج روزانه اش را می نوشت برای شما می نویسم ۵/۵ قروش غذا، ۳۰ /۱ قروش نان و پنیر، ۲۰/ ۱ قروش شیر ۷۵/ ۵ قروش لوبیا ۳ قروش سیب زمینی، ۷۵/ ۲ قروش پیاز – ۵/ ۴ قروش کوفته ریزه...
یک لیره را به افراد قوای دولتی که فرماندهان آنها انگلیسی یا فرانسوی بودند می دادند، عموغالب طرفدار اتاترک بود یعنی در فوج ملی که افراد بی چیزی بودند و جیره ای دریافت نمی کردند. خدمت می کرد پدر من جزء قوای دولتی نبود. اما تا آخر کار به سلطان عبدالحمید وفادار ماند. و به خاطر او زن و بچه اش را ول کرد و به جنگ رفت. البته داوطلبانه رفت و در جنگ سوخت. او همیشه به سلطان عبدالحمید احترام می گذاشت. دراویش ابتدا از قوای دولتی بودند اما بعد از نجات ترکیه رنگ عوض کردند و به قوای ملی پیوستند.

اولین احساس حق شکنی...

بعد از اینکه ذکر در خانقاه تمام می شد درویش ها آرام می گرفتند همه روی زانو می نشستند یک دستشان را روی زانو و دست دیگرشان را روی قلبشان می گذاشتند (یاهو) می کشیدند...
عمو غالب هم به تکیه می آمد. اما هیچوقت صورتش را با سیخ سوراخ نمی کرد، آتش هم به دهانش نمی گرفت مثل اینکه به کارهای درویش ها هم اعتقادی نداشت. در میان درویش ها آدم های سرشناسی بودند کله گنده های استانبول، افسران عالی رتبه، از مقامات بالا همیشه در تکیه دیده می شدند. عموغالب هرهفته شعری می گفت و درتکیه می خواند. گرچه شنوندگان به به و چه چه می زدند و آفرین واحسنت می گفتند. اما من می دانستم که از شعرهای عمو غالب چیزی سرشان نمی شود شعرهای عموغالب انقلابی بود. شعرها و نوشته های عمو غالب برای من یک دنیا ارزش دارد. من برای او احترام زیادی قائلم. اگر او نبود من امروز یک نویسنده نبودم. من در دنیا به دو نفر مدیونم یکی مادرم و دیگری عموغالب. اولین حق شکنی را که در عمرم دیدم وضع عموغالب بود. همیشه او را با حضرت شیخ مقایسه می کردم. حضرت شیخ پیش او هیچ بود نه فقط حضرت شیخ تمام ملاها و آخوندها که تا به حال دیده ام پیش عموغالب نادان بودند. نه فقط حضرت شیخ و ملاها و آخوندها بلکه تمام کارمندان عالی رتبه و افسران و شیوخ ریش دراز خانقاه ها پیش عموغالب مورچه هم نبودند آنها در کیف و خوش گذرانی بودند و عموغالب با شکم نیمه گرسنه و با لباس مندرس در بدبختی بزرگی زندگی می کرد. همیشه پاشنه پایش مثل سیب زمینی از جورابش بیرون می زد! با اینکه علاقه زیادی به نظافت داشت ولی از بی پولی قادر نبود مرتب به حمام برود.
عموغالب در جوانی افسر وظیفه بود، بعد پلیس شده بود بعدها هم شغل های خوبی گرفته اما از همه شون استعفا داده بود. او بیشتر دلش می خواست معلم بشود تا بچه ها را آدم بکند. مثل خودش آدمی با وجدان، آزاده که زیر بار ظلم و جور نروند تربیت بکند.
عموغالب برای آشناهایش مرتب نامه می نوشت که کاری برای او پیدا کنند تا وضع مالی اش خوب شود و به آرزویش برسد. می دانید بزرگترین آرزوی عموغالب چه بود؟ اینکه مادر پیرش را نزد خودش بیاورد با او زندگی کند. در اثر نداری وبیچارگی سال ها نتوانسته بود مادرش را ببیند همیشه او را گوشه قهوه خانه می دیدم که یک کتاب عربی یا فارسی یا فرانسه دستش گرفته و می خواند وقتی هم از خواندن خسته می شد برای مشتری های قهوه خانه از ارسطو و افلاطون حرف می زد گرچه حرف هایش را نمی فهمیدند ولی او می گفت...
«اگه یه نفر توی این جماعت بیکار و بی عار پیدا بشه و حرف منو بفهمه برام کافیه.»
در دنیا با اولین حق شکنی که روبرو شدم عمو غالب بود. هیچ کس او را درک نمی کرد در صورتی که از تمام آدم هایی که من می شناختم بهتر و با شرف تر بود. وقتی پدرم می گفت:
«عموغالب آدم ولخرجیه و خیلی اسراف می کنه...»
عصبانی می شدم. بیچاره چه ولخرجی می کرد؟ هیچی، باور کنید هیچی، نان خالی می خورد با یک استکان چایی شیرین. حتی تنباکوی قلیانش را هم خودش می خرید که ارزان تمام بشود از ارزان ترین تنباکوها. آخه اگه قهوه چی از تنباکوی خودش می گذاشت گران تر تمام می شد. با این حال پدرم می گفت آدم ولخرجی است! واقعاً که مردم چقدر بی انصافند.
عموغالب در وزارت فرهنگ از کارمندان عالی رتبه دوستان زیادی داشت. به آنها نامه نوشته بود که برای معلمی استخدامش کنند. آخر اون فقط می خواست معلم بشود. می خواست آدم بسازد. اما نمی دانم چرا به تقاضایش ترتیب اثر نمی دادند!

حمام زنانه!...

در آن زمان آپارتمان نشینی تازه در استانبول مد شده بود. آدم های ثروتمند در آپارتمان زندگی می کردند. آن ها در نظر ما خیلی متمدن بودند آنها هم به ما به چشم حقارت نگاه می کردند.
بچه هایشان با ما بازی نمی کردند. فکر می کردند. ما جذام داریم! آنهایی که در آپارتمان زندگی می کردند حمام هم داشتند یا (غسل خانه) داشتند که در آنجا غسل می کردند آخه آن زمان کسی که نجس بود حتماً غسل می کرد و هیچکس (جنب) سرکارش نمی رفت!...
اما ما فقیر بیچاره ها حمام نداشتیم و حمام بیرون هم نفری ۵/۷ قروش خرج برمی داشت به خاطر این پدر و مادرهای ما به جای (غسل خانه) داخل لگن غسل می کردند آن هم با چه مکافاتی، و ما را هم داخل آن لگن می شستند.
بعضی وقتها با مادرم به حمام می رفتیم. داخل حمام عمومی زن ها لنگ می بستند و من جاهای نادیدنی بدن آنها را می دیدم! یک روز اوستای حمام متوجه نگاه های من شد و به مادرم گفت:
- خانم پسرت ریش و سبیل درآورده اونو دیگه با خودت نیار حمام. یه چیزهایی سرش میشه. ببین چه جوری داره چهار چشمی نیگاه می کنه!...
و مادرم با عصبانیت به صورتم نگاه کرد.
وقتی زن ها از حمام بیرون می آمدند مثل چغندر سرخ می شدند ووقتی به جلوی قهوه خانه می رسیدند جوان هایی که جلوی قهوه خانه می نشستند آوازی می خواندن که الان هم یادم نرفته است.
«حلبی ها صدا نکنه وای وای - همسایه ها نشنوند وای وای.»
من هم این آواز را یاد گرفته بودم و می خواندم. یک روز مادرم شنید و با عصبانیت گفت:
- دیگه اینو نخونی عیبه، زشته.!
آن وقت نمی دانستم کجای این آواز عیب است، بعدها فهمیدم که داستانی دارد و آن، این است:
«یه مردی با زن همسایه رو هم ریخته بوده، نصف شب از پشت بام که شیروانی بوده می خواد بره سراغ زنه، ولی حلبی ها زیر پاش صدا می کنند و گند کار در میاد.»
ویکی هم وقتی زن و شوهر صبح ها داخل لگن غسل می کردند صدای شرشر در می آمد و معلوم می شد که شب قبل آنها چه غلطی کرده اند. و این آواز به خاطر این ورد زبانها شده بود که:
«حلبی ها صدا نکنه وای وای. همسایه ها نشوند وای وای»

کشیده پدر!...

من از پدرم بیشتر از یک دفعه کتک نخوردم آنهم یک کشیده....
پدر من وقت معامله خیلی چانه می زد. این قدر چانه می زد که من خجالت می کشیدم وقتی پدرم می خواست یک بسته جعفری بخرد چندین نفر کاسب را از چانه می انداخت. اعصابشان را خرد و خمیر می کرد آخرش هم نمی خرید. او همیشه می گفت:
- وقتی کاسب قیمت یک چیزی را گفت شمار از نصف هم کمتر نگین، اون ا همه شون حقه بازن آدمو بازی میدن.
موقعی که من و پدرم به بازار می رفتیم با فروشنده های مسیحی و یهودی این قدر چانه می زد و قسم می داد که همه یشان را عصبانی می کرد و همیشه هم دروغ می گفت.
یک روز با هم به بازار محمود پاشا رفتیم. می خواست سه تا قرقره بخرد. هیچ کدامشان حاضر نبودند قرقره را کمتر از نیم قروش بدهند. چند دفعه از اول بازار تا آخر بازار رفتیم با همه یشان چانه می زد و قسم دروغ می خورد. آخر بازار با یک فروشنده مسیحی چانه می زد به خدا قسم به روح رسول الله قسم پایین بازار یکی چهل پارا می دادند ولی من گفتم سی پارا حالا شما بدین چهل پارا من که نمی خوام دروغ بگم. و به پیر و پیغمبر می دادند چهل پارا من نخریدم!»
من گفتم:
- نه بابا اشتباه می کنین آن ها هم می گفتند پنجاه پارا.
تا این جمله از دهانم بیرون آمد. پدرم یک کشیده محکمی خواباند بیخ گوشم! و گفت:
- به تو چه مربوطه سگ توله!!...
مثل اینکه خیلی عصبانی شده بود چون اصلاً سابقه نداشت مرا کتک بزند. گریه ام گرفته بود اما پیش آنها گریه نکردم، آخر مادرم گفته بود گریه کردن پیش مردم عیب است.
پدرم بدون اینکه حرفی بزند هر قرقره را پنجاه پارا خرید و راه افتادیم.

قالب کلاه فینه!...

نزدیک عید بود. پدر و مادرها برای بچه هایشان لباس عید تهیه می کردند. برای یکی از دخترهای همسایه پیراهن گلدار صورتی رنگی خریده بودند. خیلی قشنگ بود چند مرتبه مرا خانه برد و پیراهن را نشانم داد. برای یکی از پسرهای همسایه هم یک جفت پوتین خریده بودند. کف آن سیاه رنگ بود و کناره هایش تکمه داشت که برق می زد خیلی ازش خوشم آمد. در دوران بچگی ام از کمتر چیزی خوشم می آمد ولی از آن پوتین ها نمی شد گذشت. وقتی بزرگ شدم چند جفت مثل اون خریدم ولی باز هم چشمم سیر نشد که نشد!...
برای من لباس عید نخریده بودند، آخر ما خیلی فقیر بودیم. با وجود آن خوشحال بودم که عید می آید. بیشتر از همه مادرم برایم ناراحت بود می گفت:
«بچه ام پیش بچه های همسایه خجالت می کشه، چشمش به لباس های نو بچه ها می افته و غصه می خوره.»
ولی من زیاد ناراحت نبودم. چند روز به عید مانده پدرم به من گفت:
«نصرت فینه ات را ببر بده قالب کنند روز عید بگذار سرت.»
با شادی به طرف دکان کلاهدوزی دویدم. برای اولین بار بود که خودم تنهایی به بازار می رفتم حس می کردم بزرگ شده ام قالب سازی روبروی سرباز خانه نیروی هوایی بود، داخل دکان شدم و گفتم: «عمو جان. می خوام فینه ام را قالب کنم...»
روی میز قالبساز چند جور قالب بود به اندازه های مختلف. من فینه ام را دادم. فینه ها را روی قالب می گذاشت و بعد دهانش را پرآب می کرد، مثل اینکه دارد تف می کند آب دهانش را روی کلاه می پاشید و بعد یک قالب داغ روی آن می گذاشت!...
وقتی از فینه بخار بلند می شد یک بویی هم می داد بوی چربی، بوی عرق بدن...
وقتی فینه مرا از قالب بیرون آورد تازه اتو کرده شده بود. مثل اولش شده بود فینه را سرم گذاشتم و راه افتادم. فکر می کردم تمام لباس هایم تازه شده. خیلی خوشحال بودم آخه عیدی منم همین فینه بود! یک فینه قرمز اتو شده!!
وقتی به خانه رسیدم فینه ام را به مادرم دادم که برایم نگهداره تا برای عید تازه بماند چون چیزی که مخصوص عید است قبل از عید نباید پوشید و خرابش کرد.
بالاخره عید رسید شب عید پدرم خیلی دیر به خانه آمد. در صورتی که شب های دیگه موقع اذان خانه بود. آن شب ندانستم چرا پدرم دیر به خانه آمد. اما وقتی بزرگ شدم فهمیدم چون شب عید پدرم پول نداشت برای زن و بچه اش عیدی بخره دیر آمده بود. وقتی پدرم به خانه آمد مادرم داشت مرا داخل تشت می شست که برای فردا ترو تمیز بشم. مادرم یک جفت جوراب سیاه ساق بلند هم برایم خریده بود. وقتی می خواستم بخوابم جوراب و فینه را خوب تا کردم و زیر بالشم گذاشتم و خوابیدم...
نصفه های شب بود از صدای پدرم که داد وبیداد راه انداخته بود بیدار شدم. مادرم پشت ماشین خیاطی نشسته بود و داشت از لباس های کهنه پدرم برای روز عید من یک چیز می دوخت. پدرم دعوا می کرد که چرا نمی خوابد. مادرم پشت چرخ خیاطی گریه می کرد. منم گریه ام گرفته بود. نمی خواستم شب عیدی مادرم به خاطر من ناراحت بشود.... اصلاً من چیزی نمی خواستم که بدوزد. من جوراب و فینه داشتم کافی بود....
روز عید پدرم خیلی زود از خواب بیدار شد و برای نماز عید به مسجد رفت و بعد از یک ساعت برگشت مادرم لباسی را که شب از لباس های کهنه پدرم برایم دوخته بود به تنم کرد و خودش هم تازه ترین پیراهنش را پوشید. البته نسبت به سایر پیراهن هایش نو بود.
پدرم وقتی از مسجد برگشت روی پوست گوسفندی که بالای اتاق بود نشست. مادرم اول دست او را بوسید و او هم صورت مادرم را بوسید. به صورت مادرم نگاه کردم. از بی خوابی و گریه دیشب رنگش زرد شده بود. چشم هایش هم سرخ شده بودند...
مادرم چایی ریخت و جلوی من و پدرم گذاشت. ما نان خشک را داخل استکان چایی فرو می کردیم و می خوردیم. در سفره ما خیلی کم زیتون یا پنیر پیدا می شد بیشتر اوقات نان خشک و چایی شیرین می خوردیم.
تا آنجایی که یادم هست اکثر شب های عید این طور گذشته. مادرم هر سال شب عید تا نیمه های شب بیدار می ماند و از لباسهای کهنه پدرم برایم لباس می دوخت ولی هیچ وقت از زندگیش شکایت نمی کرد. همسایه ها چند روز به عید مانده شیرینی و آجیل می خریدند. ولی در خانه ما اصلاً از این چیزها خبری نبود. بعضی وقتها مهمان که به خانه ما می آید با خودش شیرینی می آورد. ولی این شیرینی برای ما نبود برای مهمانان دیگری بود که به خانه ما می آمدند....

خیلی مرکب لیس زدیم!!...

روزهای عید بچه ها به خانه اقوامشان می رفتند. دایی، عمه، خاله و دست های آن ها را می بوسیدند و عید یشان را می گرفتند. تمام فکرشان این بود که اول صبح عیدی را از پدرشان بگیرند و فرار کنند و به خانه فامیل ها بروند اون وقت ها معمولاً پول عیدی می دادند بعضی از بچه ها حتی خانه بیگانه ها هم می رفتند و عیدی می گرفتند. اما من خانه بیگانه ها هم می رفتند. و عیدی می گرفتند. اما من خانه هیچ کس نمی رفتم. پول گرفتن و عیدی گرفتن برای من قدغن بود کسانی که به خانه ما می آمدند دستشان را می بوسیدم و اگر می خواستند عیدی بدهند نمی گرفتم خجالت می کشیدم هرچه اصرار می کردند راضی نمی شدم. بعضی وقتها که خیلی اصرار می کردند پدرم می گفت:
- عیب نداره پسر بگیر. آقا غریبه نیس... درآن موقع با خجالت می گرفتم اما عرق می کردم و زود از پیش میهمان ها می رفتم.
در محله قاسم پاشا یک دکان لوازم التحریر فروشی بود. اسم صاحبش واحد بود. کتاب ها و دفترهای رنگارنگ زیادی داشت. من همیشه می رفتم و از پشت ویترین آنهارا تماشا می کردم خیلی دلم می خواست ازش مرکب بگیرم. آخر من پول نداشتم مرکب بخرم. از دوده بخاری استفاده می کردم ولی خیلی بد بود. پخش می شد و اگر اشتباه می نوشتم نمی شد پاکش کرد اما مرکب های دیگه را می شد لیس زد و پاک کرد. اصطلاح (ما خیلی مرکب لیس زدیم) از همین جا مانده یعنی ما زیاد درس خواندیم. زیاد نوشتیم...
یک روز عید دست یک نفر میهمان را که به خانه ما آمده بود بوسیدم او به من یک اسکناس بزرگی داد نگرفتم. خیلی اصرار کرد رفتم گوشه ی اتاق و کز کردم پدرم گفت:
-بگیر عیب نداره، عموت حساب میشه... پول را گرفتم اما از خجالت سرخ شدم، دیگه نتوانستم توی اتاق بمانم، از اتاق بیرون آمدم و یک راست رفتم دکان واحد مرکب بخرم...
پولی را که عیدی گرفته بودم توی جیب شلوارم که مادرم از لباس کهنه های پدرم دوخته بود گذاشته بودم وقتی وارد دکان واحد شدم گفتم:
- عمو جان مرکب می خوام...
یک شیشه مرکب به من داد. دستم را توی جیب شلوارم کردم که پول مرکب را بدهم. دیدم شلوارم سوراخ بوده و پول افتاده و مرکب را روی میز گذاشتم و آهسته از دکان او بیرون آمدم. واحد از پشت سرم صدا کرد.
-آهای کوچولو، پول ندادی.
- عموجان مرکب را که نبردم پول گم شده. از خجالت به زمین نگاه می کردم. از راهی که آمده بودم چند بار رفتم و آمدم ولی پول پیدا نشد که نشد!....

اولین و آخرین کشیده مادر

صاحبخانه ی ما آدم خوش قلبی بود. هیکل درشتی داشت. به من خیلی محبت می کرد هر روز صبح که از خانه بیرون می آمد مرا صدا می زد:
نصرت!....
جواب می دادم «هوم» و از اتاق بیرون می پریدم.... همیشه مادرم می گفت «پسرجان نگو» هوم «عیبه تو مگه گاوی؟ بگو بله».
- چشم مادر. ایشاء الله فردا میگم «بله»
فردا باز فراموش می کردم!.... کیف می داد.
اینکه صاحبخانه بیرون رفت مادرم مرا صدا کرد و یک کشیده بیخ گوشم زد از آن روز به بعد دیگر فراموش نکردم... هر وقت هر کس مرا صدا می کرد جواب می دادم «بله» بعد از آن هرگز در جواب کسی نگفتم «هوم»

بچه ای که به خدا بخشیده شده

خواهر سه ساله ام مریض شده بود نمی توانست راه برود. درست مثل افلیج ها، پاهایش را روی زمین، می کشید!
همسایه ها می گفتند:
«کار خداس! حتماً کاری کردید که بچه تان به این درد دچار شده!» ولی بعداً فهمیدیم علتش عدم تغذیه صحیح بود، چون غذای حسابی نمی خوردیم خواهرم به بیماری نرمی استخوان (راشیتیسم) دچار شده بود. اگر به خواهرم غذای مقوی می دادیم خوب می شد ولی کدام غذای مقوی؟ با کدام پول؟ زن های همسایه هر روز توی خانه ما جمع می شدند و هر کدام حرفی می زدند:
«ببین خواهر وقتی اذان مغرب رو میدن بچه رو بردار ببر گورستان! کنار قبرها بذار و بدون اینکه عقبت رو نیگاه کنی برگرد خونه! بعد یک نفر از پشت سربچه رو برداره و به خانه بیاره. این کار رو بکن اگه خوب شد که هیچ اگه نشد دیگه دست خداس! «خدا داده خدا هم می گیره»
مادرم هر شب بچه را بغل می کرد و می برد گورستان محله قاسم پاشا. وقتی صدای الله اکبر شنیده می شد بچه را روی قبرها می گذاشت و می آمد بدون اینکه عقبش را نگاه کند!....
این کار ماه ها طول کشید. اما خواهر بیچاره ام همان طور فلج ماند. اگه قبرستان شفا می داد الانه باید تمام مرده ها زنده شده باشند اینها فقط بهانه است برای کسانی که نمیتوانند شکم بچه شان را سیر کنند! اشخاصی که نه دکتر دارند و نه دوا و به جای آنها یک زبان دارند اندازه کف دست گوهر دعا می کنند.
«ای خدای بزرگ بچه ام رو به تو سپردم اونو شفا بده... و...»
چاه نیت!...
از پدرم اصلاً خبر نداشتیم نمی دانستیم کجاس و چکار میکنه؟ هیچ کس نمی دانست....
زن های محله دور مادرم جمع می شدند می گفتند: «زن تو چقدر خونسردی؟ برو ببین شوهرت چی شده؟ برو سرچاه نیت بپرس!»
چاه نیت چاهی بود که هرکس گم می شد می رفتند سرچاه به ته چاه نگاه می کردند اگر طرف مرده بود توی آب ته چاه تابوت دیده می شد.! بالاخره مادرم راضی شد که برود سرچاه نیت. وقتی داشتند می رفتند مادرم به من گفت:
- تو نیایی ها. همین جا بمون...
وقتی آنها سرشان را توی چاه بردند. من هم یواش یواش سرچاه رفتم و نگاه کردم. پدرم را دیدم داخل یک قایق نشسته بود! من حسابی او را دیدم! در صورتی که نه مادرم و نه کس دیگر او را ندیده بود. بعدها فهمیدم که پدرم را در رویاهایم دیده ام....

اولین مرگ.!....

وقتی در خانه را زدند من رفتم در را بازکردم مردی که در می زد سرو صورت و حتی ابروهایش هم کاملاً سوخته بود. وقتی او را دیدم ترسیدم و فریاد زدم «ماما».
مردی که تمام صورتش سوخته بود گفت:
- نترس پسرم منم. بابات هستم!
تازه یاد پدرم که رفته بود جنگ افتادم آنجا همه را جمع کرده بودند توی یک مسجد و بنزین ریخته بودند و آتششان زده بودند. تنها بابام از آنجا فرار کرده بود....
وقتی داخب اتاق شد. بر روی زمین افتاد. حالش خیلی بد بود، ماه ها توی رختخواب خوابید، مادر بیچاره ام مدت زیادی از او مواظبت کرد تا خوب شد.
یک روز پدرم یک سیب به من داد و گفت:
- نگاه کن این سیب رو خدا برای تو فرستاده! خدا رو شکر کن... خداوند خیلی مهربونه بابام وقتی این حرف ها را می زد توی دلم به او می خندیدم. داشت دروغ می گفت. آخه خدایی که خواهرمو خوب نکرد و اونو کشت حالا چطور دلش به رحم اومده و برای من سیب فرستاده!
یادم میاد وقتی خواهر بیچاره ام مرد او را گذاشتند توی یک تابوت. مثل قوطی کبریت بود. وقتی داشتند می بردند خاکش کنند یکی از بچه ها گفت:
- میبرنش اونجا بعد خوب میشه از توی قوطی بیرون میاد و به خونه برمی گرده!
من از خوشحالی هرهر می خندیدم! مادرم گریه کنان اومد پیشم منو بوسید و گفت:
- خواهرت مرده تو نباید بخندی!
از کار بدی که کرده بودم خجالت کشیدم.... حالا مردم به من میگویند چرا میرزا بنویس شدی؟
خوب دیگر چه کار باید می کردم؟ با این وضع زندگی، غیر از میرزابنویسی کاری نبود. آخر نامسلمان ها با ارثیه بی حد و حساب پدرم می رفتم تجارتخانه باز می کردم!؟
آمدم دنیا تا بخندم، نمی دانم چرا گریه می کنم؟!
در محله ی ما «دره گند» بهترین خانه مال حافظ رجب بود. حافظ رجب مرد مشهوری بود. آواز می خواند. من او را خیلی دوست داشتم اما پدرم ازش خوشش نمی آمد می گفت:
«هرکی آواز بخونه. میره جهنم!»
پیش خانه حافظ رجب یک پیرزنی می نشست که خیلی ثروتمند بود. پول زیادی داشت اما مثل گداها زندگی می کرد. پیرزن مرا خیلی دوست داشت.
آن سال تابستان محمد آقا پسر صاحبخانه ما می خواست عروسی بکند. عروسی خوبی گرفته بودند خانه را تزئین کرده وچراغانی کرده بودند. مادرم می خواست از این فرصت استفاده کند و مراسم ختنه سوران مرا با جشن مردم قاطی بکند. آخر همسن و سال های من همه ختنه شده بودند اما ما چون پول نداشتم من همین طوری مانده بودم! دیگر داشت وقتش می گذشت! مادرم فکر خوبی کرده بود چون ختنه سوران جشن می خواست و جشن هم کلی پول لازم دارد که ما نداشتیم. توی جشن عروسی محمد آقا مرا هم ختنه کردند! برای ختنه کردن من یک تخت از همسایه دست راستی قرض کردند و یک دست رختخواب هم از همسایه دست چپی... ما خودمان هیچ کدامش را نداشتیم.
آن روز مادرم یک کلاه (ماشاالله) برایم درست کرد، کت و شلواری را هم که عید دوخته بودم پوشیدم محمد آقا مرا گرفت و دلاک ختنه ام کرد! ما یک رسمی داریم، هرکس موقع ختنه بچه ای را بگیرد و دستش به خون ختنه بچه آغشته بشه از هر لحاظ محرم میشه. محمد آقا تا عمر داشت از من مواظبت می کرد بعد از ختنه مقداری پماد به جای زخم زدند و مرا خواباندند بعد هر روز مغز درخت بید را می کوبیدند و روی زخمم می پاشیدند!!...
وقتی مرا ختنه کردند دو نفر به من هدیه دادند یکی پدرم که یک لیره نقره ای به من داد و یکی هم پیرزن ثروتمند همسایه که یک شتر چوبی به من هدیه داد وقتی شتر چوبی را بغل می کردم درد ختنه ام ساکت می شد!
یک زن آوازه خوان هم در عروسی محمد آقا و ختنه سوران من آواز می خواند. مثل اینکه یهودی بود بعد از گذشت سال ها هنوز صدایش تو گوشم است.
«اومدم دنیا برای خندیدن. نمی دونم چرا گریه می کنم؟ نمی دونم چرا؟»

فرقب و فینه!...

بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید می رفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید می زدم!...
ملاباجی که من آنجا درس می خواندم سه تا دختر بزرگ داشت هر سه تا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم می آمد! مثل روس ها بودند. آخه از وقتی که روس ها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زن هایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناس های بزرگ!...
پدرم دوتا از این اسکناس ها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناس های روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناس ها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه می شد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمی آمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!...
وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت.
یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی می نوشتم «جرجر» صدا می کرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ می کردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان»
غیر از این دعا، دعاهای دیگری هم بود که باید حفظ می کردم. البته نمی دانستم چرا باید این دعاها را حفظ کنیم، خیلی مشکل بود. یک بچه پنج ساله می بایست یک دعای چند صفحه ای را از حفظ یاد بگیرد.
یک روز سوره «الم نشرح لک صدرک....» را می خواندم تا رسیدم به «وانما ربک فارغب» هنوز کلمه فارغب از دهانم بیرون نیامده بود که فینه ام به هوا رفت.... ملاباجی با چوب بلندش فینه ام را از سرم برداشت. نمی دانستم چرا این کاررا کرده. رویم نمی شد فینه ام را ازش بگیرم. اگر بدون فینه به خانه می رفتم مادرم قیامت به پا می کرد. پدرم را در می آورد! اگر هم می گفتم ملا خانم برداشته اصلاً باورش نمی شد.
در آن زمان فینه خیلی مهم بود. مثل یک رادیو گرام مبله امروز بود!!
توی راه گریه می کردم می دانستم وقتی به خانه برسم مرا کتک می زنند. من همیشه مخفی گریه می کردم غیر آن روز، وقتی به خانه رسیدم با خجالت و ترس گفتم:
- ملا خانم فینه ام رو برداشت.
مادرم گفت:
- ما شاالله پسرم (از خوشحالی مرا بغل کرد و بوسید!)
بعداً معلوم شد بچه ها وقتی به (فارغب) می رسند معلم فینه را برمی دارد و بدین وسیله معلوم می شود که از امتحان قبول شده!! آن وقت باید به معلم شیرینی بدهند تا فینه را پس بدهد. فردای آن روز مادرم یک سینی شیرینی برای ملا خانم برد و فینه ام را پس گرفت!...

کیف پارچه ای!...

مکتبی که می رفتم خیلی دور بود زمستان آن سال هم خیلی سرد بود. پالتوهم نداشتم. وقتی کتاب و دفترم را دستم می گرفتم دست هایم یخ می زد هوا به قدری سرد بود که دست هایم بی حس می شد کتاب و دفتر از دستم می افتاد. آنقدر گریه کردم تا اینکه مادرم یک کیف پارچه ای برایم دوخت. دفتر و کتابم را توی کیف پارچه ای می گذاشتم و آن را می زدم زیربغلم که دیگه دستهایم یخ نکند! یک روز وقتی به خانه آمدم مادرم داد کشید:
- پس کیفت کو!؟
(خم شدم زیر بغلم را نگاه کردم کیف نبود! از زیر بغلم افتاده بود.
از راهی که آمده بود برگشتم اما کیف پیدا نشد. بعدها پدرم. داستان گم شدن کیف مرا طور دیگری برای رفیق هایش تعریف می کرد:
«یک کیف تازه و گران قیمت براش خریده بودم خیلی شیک بود! سه تا جیب داشت یه کلید هم داشت! ولی کیف به اون قشنگی رو انداخت توی کوچه و گم کرد وقتی ازش پرسیدم «کیف کجاست» نگاهی به زیر بغلش کرد و شروع کرد گریه کردن بهش گفتم. «گریه نکن پسرم. فدای سرت یکی بهتر از اون برات می خرم!»
پدرم به قدری این داستان را برای مادرم تکرار کرد که خودش هم باورش شد و من هم هیچوقت نتوانستم بگم:
«پدر اینطور که میگی نیس!...»
بعدها وقتی پدرم این داستان را تعریف می کرد می خندید. من هم می خندیدم! مثل اینکه نداری تقصیر خود ماست! خجالت می کشیدم! در سرزمینی که اکثریت مردم ندارند. اکثریت مردم فقیرند توی چنین مملکتی باید به ثروتمندان خندید. و از ثرونمند شدن خجالت کشید!...
چند وقت پیش به یکی از دوستانم که روزنامه نویس است برخورد کردم به من گفت:
- می خوام کادیلاکم را بفروشم.
- پرسیدم چرا؟
- برای اینکه خجالت می کشم! وقتی از خیابونا عبور می کنم پیاده ها طور دیگری به من نگاه می کنند و من خجالت می کشم. می خواهم اونو بفروشم و یک ماشین ارزون قیمت بخرم.

حلوای مغز گردو...

جلوی مکتب محله یمان، حلوا فروش سیاری بود که بچه ها از او حلوا می خریدند. البته بچه هایی که پول داشتند نه من. و چون توی خانه به من پول نمی دادند من نمی توانستم ازش حلوا بخرم. نداری آدم را یا چشم تنگ می کند و یا چشم سیر، بستگی به خود آدم دارد که چه طور از آب دربیاد پدر و مادرم مرا چشم سیر بار آورده بودند. همیشه به بچه هایی که حلوا می خریدند حسادت می کردم!...
هیچ جور خوراکی دلم نمی خواست. فقط حلوای مغز گردو. همیشه چشمم دنبالش بود. می گفتم: «ای خدا کاری بکن برای یک دفعه هم که شده منم بتونم حلوا بخرم و بخورم...»
این آرزو به قدری در مغز من بزرگ شده بود که وقتی جلوی دکان حلوا فروش می رسیدم سرم را برمی گرداندم!
یک روز یکی از دوستانم حلوا خریده بود. یک گاز زد و بقیه اش را به من تعارف کرد:
بگیر بخور....
زبان بی صاحبم بی اختیار به حرکت درآمد و گفتم:
- نمی خورم. دوست ندارم!...
آخر مادرم به من یاد داده بود که «از مردم خوردنی و پول گرفتن عیبه....»
- از فروشنده های سیار چیزی خریدن عیبه! وقتی کسی چیزی می خوره به دست و دهان او نگاه کردن بی تربیتیه ... و من تا به این سن رسیدم هیچکدوم از این کارهای خلاف را نکردم. توی دنیا هیچ آروزیی نداشتم غیر از خوردن حلوا. تا اینکه یک روز صبح زود که پدر و مادرم خواب بودند از جیب جلیقه پدرم یک پنج قروشی برداشتم و از خانه زدم بیرون و از حلوا فروش یک حلوای بزرگ خریدم. خواستم اولین گاز رو بزنم که دوتا از بچه ها که شوخی می کردند روی من افتادند.
حلوا از دستم افتاد توی گل ها. حلوا را از زمین برداشتم. نمی دانستم چکارش کنم. دلم نمی آمد بخورم. حلوا توی دستم بود یکی از دوستانم که قبلاً می خواست به من حلوا بدهد آمد و گفت:
- به من نمیدی؟.
- گفتم: «افتاده توی گل....»
«باشه قبول دارم...»
حلوا را گرفت و نوش جان کرد. عصر وقتی به خانه آمدم پدرم با صدای نرمی پرسید!
- با پولت چی خریدی؟
- پول چی؟
یک دفعه یادم افتادکه صبح از جیب جلیقه پدرم پنج قروش کش رفتم خجالت کشیدم و سرم را انداختم پایین به طوری بغض کرده بودم که می ترسیدم حرفی بزنم گریه ام بگیرد. مادرم گفت:
- به روش نیار شاید حلوا گردویی خریده!
بعدها فهمیدم وقتی من دست توی جیب پدرم کردم و پول برداشتم آنها بیدار بوده اند و دیده اند. اما هرگز به روی من نیارودند. راستی که چه کار خوبی کردند!!...
پنج سال و نیمم بود که یک شب ماه رمضان پدرم مرا برای خواندن نمازهای احیاء به مسجد برد و گفت:
- ببین پسرم آدم های جلویی هر کاری کردند تو هم باید بکنی.
نمازهای (احیاء) هر چقدر بخوانی تمام نمیشود. من آخر صف بودم. بسکه با جماعت دولا و راست شدم رکوع و سجود رفتم زانوهایم درد گرفت و سرم گیج رفت! بالاخره هم در حال سجده خوابم برده بود! وقتی نمازها تمام شد بیدارم کردند. بعد از نماز یک نفر با صدای خوبی قرآن خواند. دوست پدرم بود اسمش غالب علی بود. فهمیدم آدم درس خوانده و با سوادی است. زبان های عربی، فارسی، فرانسه را خوب می دانست. ریاضیاتش عالی بود. از خط و نقاشی و حتی موسیقی اطلاع کافی داشت. خلاصه نسبت به زمان خودش مرد روشنفکری بود و به همین خاطر با ملاها و آخوندها زیاد جور در نمی آمد! آن شب پدرم و عمو غالب خیلی با هم صحبت کردند و بعد از آن اغلب روزها غالب علی به خانه ی ما می آمد و به من درس می داد. عربی را خیلی خوب یادم داد. هی می گفت:
- بیکار ننشین «کَتَبَ» را صرف کن....
و منم بلقور می کردم:
- کتب، کتباً و کتبوا...
خلاصه آن قدر سختگیری کرد تا حافظ قرآن شدم. پدر از این قسمت خیلی خوشحال بود. و مجبورم می کرد که شب های جمعه عبا بپوشم و در مسجد قاسم پاشا قرآن بخوانم. یک روز بعد از خواندن قرآن موذن پیشم آمد و گفت:
-چرا روزهای جمعه برای نماز جمعه نمیایی؟ جمعه ها اینجا پر از فرشته می شود... فرشته ها روی این گنبدها پرواز می کنند.
من همیشه از عمو غالب می پرسیدم:
«عمو غالب فرشته ها کجا هستند؟»
جواب می داد:
«فرشته ها با چشم دیده نمیشن. میگن بالای سر ما هستند من که تا الان ندیدم چرا دروغ بگم...

الهی شکر...

مرا از مدرسه بیرون آوردند! پیش عمو غالب درس می خواندم. او خیلی اصرار داشت که من عربی یاد بگیرم. یک لحظه نمی گذاشت بیکار بمانم:
«یا الله پسر «نَصَرَ» را صرف کن....»
«نصره، ینصرو، نصرا» و هو ناصرو ذالک منصور...»
هر روز با عمو غالب می رفتم قهوه خانه، عمو غالب قل قل قلیان می کشید و من هم عربی بلغور می کردم. ناهار را هم همانجا می خوردیم. نان کنجدی و چایی شیرین. بعضی مواقع هم پدرم پنجاه قروش به هم می داد لوبیا می خریدم و با عمو غالب می خوردم. قهوه خانه ی که می رفتیم خیلی کثیف بود. آنقدر مگس داشت که آدم فکر می کرد آنجا مملکت مگس ها است. من روی چهار پایه ای که می نشستم جرجر صدا می کرد! مخصوصاً موقع صرف کردن عربی تا می آمدم بگم «نصر» چهار پایه یک «جر» بلندی می کرد!
نصر (جر) ینصر (جر)....
بعضی وقت ها روی میز قهوه خانه خیره می شدم به قندان کثیف روی میز. استکان های خالی که مگس ها توی آنها گرگم به هوا بازی می کردند! قاشق زرد رنگ کثیفی که رویش علامت پرچم قدیم بود، و از همه بدتر یقه ی کثیف و چرکین عمو غالب حالم را به هم می زد و از درس و مشق مرا بیزار می کرد!!...
صدای عمو غالب مرا از عالم هپروت بیرون می آورد:
- چرت نزن احمق «کتب» را صرف کن. و من شروع می کردم:
«کتب، نکتب. کتباً، و هو کاتبون و ذالک مکتوبون...»
آن قدر می گفتم تا سرم گیج می رفت. با خودم گفتم:
«کاش زودتر تموم بشه و برم. از دست مگس ها دیوانه شدم!....»
عمو غالب بی خیال بدون توجه به مگس ها ساعت ها می نشست شعر می خواند و یا برای اطرافیانش نطق می کرد. از ارسطو، افلاطون و سقراط حرف می زد.
«حافظ می گوید... مولانا می گوید...» یک دفعه به یاد من می افتاد: «چی شد پسر؟ مثلث متساوی الاضلاع را کشیدی؟»
-بله کشیدم...
- کتابت رو بردار عربی ت رو بخوون، بیکار نشین.
من فوری کتاب عربی را باز می کردم و می خواندم. مشتری های قهوه خانه گوش می دادند و فکر می کردند قرآن می خوانم... همه تشویقم می کردند.
«بارک الله، ماشااله.... جزاء کم الله خیراً» خسته می شدم به دیوار مقابل که عکس چاپی ملکه جهان را زده اند خیره می شدم و به نظرم ملکه جهان اصلاً قشنگ نبود.
داشتم هاج و واج به عکس ها نگاه می کردم که عمو غالب صدا می زد.
«چرا ماتت برده؟ مسئله را حل کردی؟....» خلاصه پدرم برای بردن من به قهوه خانه می آمد. با هم بیرون می آمدیم و می رفتیم بازار «قاسم پاشا» در آنجا نان بیات را ارزان تر می فروختند. پدرم دستمال بزرگش را باز می کرد و مقداری از آن نان های بیات می خرید... گاهی وقت ها هم برای من یک بستنی می خرید یک قروش پول بستنی می شد... پدرم غر می زد:
«زمان سلطان عبدالحمید با یه قروش می شد در بهترین رستوران ها غذا خورد...»
تقریباً هوا تاریک می شد که به خانه می رسیدیم. پدر سفره نان را روی زمین می گذاشت ظرف آب را می آورد و نان ها را آب می زد. مادر یک کاسه غذا می آورد و وسط سفره می گذاشت. همه از آن کاسه غذا می خوردیم البته دست داخلش نمی کردیم با قاشق می خوردیم...
وقتی غذا تمام می شد.... مادرم به من می گفت، «الهی شکر یادت نره، بگو الهی صدهزار مرتبه شکر. آدم وقتی بگه الهی شکر سیر میشه. ولی اگه نگه همیشه گشنه میمونه!...
بعد میز تحریرم را می آوردم و شروع می کردم مشق هایی را که عمو غالب گفته بود می نوشتم، پدرم برای اینکه نفت کمتر مصرف بشه. چراغ را خاموش می کرد و به جایش فانوس را روشن می کرد! داشتم مشقم را می نوشتم ولی با خودم فکر می کردم:
«ما که این همه می گیم الهی شکر، الهی صد هزار مرتبه شکر. الهی صد میلیون مرتبه شکر. پس چرا بازهیچی نداریم؟! چرا سیر نمیشیم؟!»

درس ژیمناستیک؟...

یک روز بعد از ظهر با عمو غالب رفتیم خلیج دو تا بلیط کشتی درجه دو گرفتیم... بعد از مدت ها بود که می خواستم کمی تفریح بکنم. به محض اینکه سوار کشتی شدیم عمو غالب چند نفری را برای وراجی پیدا کرد.
- حاجی بکتاشی به یکی از مریداش سه تا قالیچه می ده که ببره برای برادرش احمد رفاهی. درویش سه تا قالیچه رو روی دوشش می ندازه و پیاده راه می افته. بیچاره می بایستی تمام منطقه آناتولی را پیاده می رفت تا قالیچه ها رو به طرف می رسوند. توی راه خسته و گرسنه می شه با خودش می گه «حاج احمد از کجا میدونه سه تا قالیچه بوده بهتره یکیش رو بفروشم پولشو بدم غذا بخرم» همین کار هم می کنه. وقتی خدمت حضرت احمد رفاهی می رسه دست او را می بوسه و هدیه حاجی بکتاش را تقدیم می کند. حضرت رفاهی پنجره بالای سرش را باز می کنه و صدا می کنه:
«ای برادر تو برای من دو تا قالیچه فرستادی؟ یا سه تا؟...»
از خارج پنجره: جواب می آید:
«سه تا فرستادم!...»
درویش بیچاره که ماه ها توی راه بوده فریاد میزنه:
«فلان فلان شده ها شما که این همه به هم نزدیک هستید. چرا منو اینهمه زحمت دادید؟!....»
عمو غالب مرتب حرف می زد. برای هر کلمه و هر جمله اش یک استدلال می آورد...
وقتی کشتی به اسکله قاسم پاشا رسید. عمو غالب خودش از کشتی بیرون پرید و داد زد:
«یا الله زود باش بپر!...
باید خیلی زود می پریدم اما نتوانستم و کشتی حرکت کرد. کاپیتان کشتی مرا تحویل مامور اسکله داد و از آنجا با کشتی دیگری به قاسم پاشا برگشتم. هوا حسابی تاریک شده بود. عمو غالب در اسکله قاسم پاشا منتظر من بود خیلی عصبانی و ناراحت به نظر می رسید دهانش کف کرده بود تا مرا دید گفت:
- بعد از این باید به تو درس ژیمناستیک یاد بدم اگه تو هم ژیمناستیک بلد بودی می پریدی. در قرن بیستم هم باید ژیمناستیک یاد بگیرند!.....
بابام وقتی کلمه ژیمناستیک را شنید عصبانی شد و پرسید:
- ژیمناستیک دیگه چیه؟. درس هاتو بخوان عربی و فارسی تو بخون. ژیمناستیک دیگه چه زهر ماریه؟!
از نظر پدرم بازی ژیمناستیک مثل خوردن گوشت خوک و مشروب حرام بود. او از این کارها خیلی بدش می آمد!...
عمو غالب وقتی از ژیمناستیک حرف می زد قیافه اش را نگاه می کردم. با آن عبای بزرگ و پاره پاره، با آن یقه چرکین. و با آن غذای نان کنجدی و چایی شیرین که می خورد چطور ژیمناستیک بلد بود؟!...

مدرسه دولتی!...

همیشه پدر و مادرم به خاطر من دعوا می کردند. آن روزها در ترکیه مدارس دولتی تازه باز شده بود مادرم هی نق می زد:
«باید پسرم بره مدرسه دولتی. باید بره مدرسه دولتی و آدم بشه...»
پدرم مخالفت می کرد. او می خواست من ملا بشوم، روضه خوان بشوم. عمامه سرم بگذارم.
ولی مادرم دست بردار نبود. یک روز با گریه به پدرم گفت:
«میخوای پسرم را ملا بکنی؟ می خوای عمامه سرش بذاری و روضه خونش کنی؟ آخه قیافه این طفل معصوم به روضه خونی میاد؟ مرد کمی انصاف داشته باش!....
عمو غالب هم همیشه طرفدار مادرم بود. او هم مانند مادرم درِ گوشم می خواند:
«پسرجان تو باید بری مدرسه دولتی. از روضه خونی واسه آدم چیزی در نمی آد....»
پدرم عقیده داشت هرکس به مدرسه دولتی بره (بی دین) می شود. دینش را از دست می دهد!
عمو غالب هم به پدرم لج کرد و زبان فارسی را که تازه شروع کرده بودم دیگه درس نداد به جایش درس فرانسه را شروع کردیم...

مادرها کتک می خوردند!....

خاله زهرا همسایه روبرویی ما هر شب از شوهرش کتک می خورد و صدایش هم درنمی آمد! ما فقط صدای فحش و بد و بیراه شوهرش را می شنیدیم...
خاله حوا هم هر دو سه روز یک مرتبه کتک می خورد و خانم باجی از زن های دیگه خوشبخت تر بود هر هفته یک مرتبه کتک می خورد و اگر نمی خورد تنش می خارید!.. اما مادر من اصلاً کتک نمی خورد. خیال نکنید پدرم آدم خوبی بود نه، بلکه مادرم کتک خور نبود، به قدری وقار و متانت داشت که پدرم جرات نمی کرد او را کتک بزند با این حال باز در مدت عمرش دو سه بار کتک خورد! مادرم خیلی رعایت می کرد که دست پدرم به رویش بلند نشود. بدون اجازه او حتی جلوی در حیاط هم نمی رفت!...
زن های سیاه عرب با وجود اینکه از دوران کودکی به ترکیه آمده بودند باز مراسم خودشان را اجرا می کردند. این مراسم در خارج شهر اجرا می شد. زن های استانبول مخصوصاً زن های محله ما هر روز برای تماشای این مراسم می رفتند.
آن روز هم مادرم با پیرزنی که روز ختنه سوران به هم شتر هدیه داده بود غذا درست کردند و از پدرم اجازه گرفتند و رفتیم تماشای مراسم عرب ها. مادرم می دانست با وجود اینکه پدرم اجازه داده ولی از دماغش بیرون میاره!....
زن های عرب که بیشتر افریقایی بودند دسته دسته می رقصیدند و پایکوبی می کردند و بعد به حالت (ترانس) درآمده و هلهله می کردند. ما هم می نشستیم و آن ها را تماشا می کردیم. مادرم مثل کسی که روی خار نشسته باشد ظاهراً می گفت و می خندید ولی قیافه اش نشان می داد ناراحته هر چند دقیقه ای یک مرتبه می گفت:
«بلند بشیم بریم بهتره تا دیر نشده بریم...» مراسم تا نزدیکی های غروب آفتاب طول کشید داشتند اذان می دادند که به خانه رسیدیم پدرم همچون شمر آماده کتک کاری با مادرم بود! به عقیده پدرم زنی که بعد از اذان مغرب به خانه می آید باید مجازت بشود تا ما را دید گفت:
- زن حق نداره به هیچ عنوان موقع اذان یا بعد از آن توی کوچه و خیابان بمونه....
بعد هم مادر بیچاره ام را به باد کتک گرفت. موقعی که کتکش می زد موذن هنوز داشت اذان می داد.
«حی علی الفلاح... حی علی الفلاح...»
وقتی از سر مناره صدای (بشتابید به سوی رستگاری) می آمد مادرم به جای خوشبختی کتک می خورد و از پارچه شلوارش خون می ریخت! بعدها فهمیدم سقط جنین کرده است....
کتک خوردن دفعه دوم مادرم از اولش تلخ تر بود. در دین اسلام موی زن را غیر از شوهر وبرادر و پدرش هیچ کسی نباید ببیند.
مادر من از هر لحاظ زیبا بود. صورتش، صدایش، اخلاقش، چشمانش، کوچک ترین نقصی نداشت. فقط قدش کمی کوتاه بود. از طرفی پدرم هم خیلی حسود بود و هم خیلی عقب افتاده و امل! دویست سال از زمان خودش عقب تر زندگی می کرد. عصبانی هم بود ولی دل رحم بود. بعد از هر کار بدی که می کرد زود پیشمان می شد اما به روی خودش نمی آورد!...
وقتی پدر و مادرم با هم بیرون می رفتند پدرم مثل شصت تیر از جلو می رفت و مادرم با چادر سیاه و روبند به دنبال او حرکت می کرد...
یک روز که با هم بیرون رفته بودیم توی بازار مادرم وارد دکان نخ فروشی شد که نخ گلدوزی بخرد پدرم هم دنبالش رفت توی دکان، نمی دانم خرازی یهودی بود یا یونانی یادم نیست، مادرم نخ گلدوزی خواست. فروشنده بسته نخ ها را توی ویترین نشان داد چون دکان کمی تاریک بود مادرم روبنده اش را کمی بالا زد تا نخ ها را خوب ببیند.
به خاطر این موضوع وقتی به خانه برگشتیم پدرم چنان کتک مفصلی به مادرم زد که چند روز توی رختخواب افتاد.

انتشارات نگاه مراتب سپاس و قدردانی خود را از زنده یاد حاج سبزعلی علی پناه و فرزند برومندشان علیرضا برای واگذاری حق چاپ بخشی از آثار عزیز نسین به ترجمه رضا همراه ابراز می دارد.
انتشارات فروغی با مدیریت این عزیزان صدها عنوان کتاب با ارزش در روزگار فعالیت خود چاپ و به گنجینه فرهنگ ملی ایران افزوده است.

موسسه انتشارات نگاه

نظرات کاربران درباره کتاب اینم شد زندگی!؟