فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژولیوس سزار

کتاب ژولیوس سزار
شکسپیر

نسخه الکترونیک کتاب ژولیوس سزار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ژولیوس سزار

انبوهی از جمعیت در خیابان‌های روم صف کشیده بودند. مردم دور ژولیوس سزار، پرآوازه‌ترین و محترم‌ترین سردار روم، جمع شده بودند. سزار برای لشکریانش پیروزی‌هایی پیاپی به بار آورده و وسعت و ثروت جمهوری روم را گسترش داده بود. رومیان برای ابراز حس قدردانی و سپاس خود، او را به عنوان نماینده و بالاترین مقام سیاسی کشور برگزیده بودند. وقتی سزار سوار بر اسبی سفید و قدرتمند میان مردم آمد، جمعیت نامش را فریاد زدند و مشت‌مشت گل به سویش پرتاب کردند، طوری که هوا همچون برفی رنگارنگ شد. سزار خیره و مستقیم به پیش رویش نگاه می‌کرد؛ نه لبخند می‌زد و نه دست تکان می‌داد. با کلاه‌خودی که بینی و چشم‌هایش را در بر گرفته بود، مثل عقابی مغرور و بی‌رحم به نظر می‌آمد.

ادامه...

بخشی از کتاب ژولیوس سزار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن کاسیوس نگاه مصمم و حریصی دارد، زیادی فکر می کند؛ این جور مردها خطرناکند.

سزار؛ پرده ی اول، صحنه ی دوم

گروه بازیگران



ژولیوس سزار
سناتور (نماینده ی مجلس سنا)، سردار فاتح رومی



مارک آنتونی
دوست نزدیک سزار



بروتوس
نجیب زاده ی محترم



کاسیوس
سردار و توطئه گر زیرک علیه سزار



اکتاویوس
پسرخوانده ی سزار



دسیوس
نجیب زاده ی رومی، توطئه گر علیه سزار



استراتو
خادم وفادار بروتوس

صحنه
روم، ۴۴ پیش از میلاد

ژولیوس سزار



انبوهی از جمعیت در خیابان های روم صف کشیده بودند. مردم دور ژولیوس سزار، پرآوازه ترین و محترم ترین سردار روم، جمع شده بودند. سزار برای لشکریانش پیروزی هایی پیاپی به بار آورده و وسعت و ثروت جمهوری روم را گسترش داده بود. رومیان برای ابراز حس قدردانی و سپاس خود، او را به عنوان نماینده و بالاترین مقام سیاسی کشور برگزیده بودند.
وقتی سزار سوار بر اسبی سفید و قدرتمند میان مردم آمد، جمعیت نامش را فریاد زدند و مشت مشت گل به سویش پرتاب کردند، طوری که هوا همچون برفی رنگارنگ شد. سزار خیره و مستقیم به پیش رویش نگاه می کرد؛ نه لبخند می زد و نه دست تکان می داد. با کلاه خودی که بینی و چشم هایش را در بر گرفته بود، مثل عقابی مغرور و بی رحم به نظر می آمد.





ناگهان پیرمردی از میان جمعیت بیرون پرید و سر راه او قرار گرفت. سزار لحظه ای تقلا کرد تا اسب وحشت زده اش را آرام کند و بعد با خون سردی به مرد خیره شد. مردم از هلهله و هیاهو دست برداشتند و حالا تنها صدایی که به گوش می رسید جرینگ جرینگ ساز و برگ اسب بود.
سزار آمرانه گفت: «چه می خواهی، پیرمرد؟»
پیرمرد با صدایی گرفته فریاد زد: «سزار! از نیمه ی مارس برحذر باش!»



سزار ابتدا اخم هایش را درهم کشید، اما بعد لب هایش به حالت لبخندی تمسخرآمیز پیچ و تاب خورد. خیلی جدی گفت: «کنار بایست! من سزار هستم. از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم.»



مردم با شنیدن این پاسخ، فریاد تایید سر دادند، اما هیچ کس شادی نکرد. روی پله های معبدی در همان نزدیکی، دو نجیب زاده ی رومی ایستاده بودند که سزار را تماشا می کردند و به خاطر چیزی که می دیدند اخم هایشان درهم رفته بود.
یکی از آن ها مردی لاغر و بی قرار بود. وقتی حرف می زد، شعله ی حسادت در چشم هایش زبانه می کشید.



او گفت: «ببین مردم چقدر دوستش دارند، بروتوس! فکر نکنم خیلی طول بکشد تا سزار را پادشاه خودشان بکنند!»
دیگری با اندوه و به نشانه ی تایید سر تکان داد و گفت: «می ترسم که حق با تو باشد، کاسیوس. از این می ترسم که سزار چه جور پادشاهی بشود.»
کاسیوس گفت: «می ترسی؟»
بروتوس گفت: «همراه با قدرت، غرور سزار هم زیاد می شود. من می ترسم که اگر شاه بشود، شاه مستبدی شود و ملت روم غیر از بردگی او به چیز دیگری نرسند.»
کاسیوس با لحنی ملایم گفت: «پس باید جلویش گرفته بشود.»
بروتوس نگاه تندی به رفیقش انداخت و گفت: «چطوری؟»



کاسیوس چیزی نگفت، اما با دست راستش به دسته ی خنجری که به کمر بسته بود چند ضربه ی آرام زد.
بروتوس گفت: «کی جرئت دارد که روی سزار دست بلند کند؟ مردم شورش می کنند!»



کاسیوس گفت:
«من جمعی از نجیب زاده ها را می شناسم که اگر مردی قابل اعتماد هدایت شان کند سزار را خواهند کشت، مردی آن قدر محترم که وقتی توضیح می دهد چرا سزار باید کشته بشود، به حرف هایش گوش بدهند. مردی مثل تو، بروتوس.»
بروتوس به فکر فرو رفت. بعد از مدتی گفت: «این نجیب زاده ها چه کسانی هستند؟»
کاسیوس گفت: «خوب، البته خودم، کاسکا، دسیوس، مِتِلوس و تِرِبونیوس.»



بروتوس گفت: «به من فرصت بده تا درباره اش فکر کنم.»
کاسیوس به حالت هشدار گفت: «زمانی برای فکر کردن است و زمانی برای عمل. آن قدر معطل نکن که زیادی دیر بشود.»
***
بروتوس مدتی طولانی فکر کرد. او دوست وفادار سزار بود، اما می دانست که قدرت، سزار را سنگدل کرده بود.
با خود می گفت: او مثل ماری مرگبار است که توی تخم باشد. اگر این مار پیش از سر برآوردن از درون تخم کشته نشود، با زهر خود همه ی روم را مسموم می کند. اما واقعاً ممکن است من به جایی برسم که یک دوست را بکشم؟
یک روز مانده به نیمه ی مارس، کاسیوس اخبار هشداردهنده ای را به بروتوس رساند.



کاسیوس گفت: «فردا صبح، سزار به مجلس می رود. سنا در نظر دارد که تاج سلطنت را بر سر او بگذارد.»
بروتوس آه بلندی سر داد و دست چپش را میان موهای خود برد. با غرولند گفت: «پس تاریک ترین کابوس من دارد حقیقت پیدا می کند!»
کاسیوس اصرار کرد: «به جمع ما بیا، بروتوس! ما با هم می توانیم جلوی سزار را بگیریم و روم را نجات بدهیم.»



نظرات کاربران درباره کتاب ژولیوس سزار