فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قول مادر

کتاب قول مادر

نسخه الکترونیک کتاب قول مادر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قول مادر

آلیس به ساعت دیواری نگاهی انداخت: ۱۰:۱۴ صبح است. احتمالاً زنگ سوم زویی‌ست و حالا سر کلاس علوم نشسته. شاید هم مثل برخی از روزها که خیلی حال خوبی ندارد، وسط روز از یکی دوتا کلاس جیم شود. آلیس هم که همیشه از او حمایت می‌کند و مشکلی پیش نمی‌آید. راستش اگر این وقت دکتر را نداشت، از زویی می‌خواست که امروز را در خانه بماند، اما امروز مجبور بود همان‌طور که زویی کتاب‌هایش را جمع می‌کرد و با خیال راحت از در خانه بیرون می‌رفت، تماشایش کند. آلیس می‌دانست که زویی ظاهرش را شجاع نشان می‌دهد، به همین دلیل، این روزهای پر از شجاعت برایش بدترین روزها بود. لبخند زورکی روی صورت زویی که تظاهر می‌کرد، مامان من خوب هستم بسیار دردناک‌تر از زمانی بود که غمی درون نگاهش می‌نشست و می‌گفت: «مامان! می‌ترسم، اصلاً توان مواجه‌شدن با امروز را ندارم.»

ادامه...

بخشی از کتاب قول مادر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

شکوه مادری را تجربه می کنیم و چه بهای سنگینی می پردازیم!

فصل اول

وقتی دکتر، خبر بیماری را به آلیس استنهوپ(۱) داد، او به زویی فکر می کرد. زویی چه می کرد؟ حالش خوب بود؟ روز خوبی داشت؟ آلیس آن قدر غرق اندیشیدن به زویی بود که وقتی دکتر گلویش را صاف کرد، تازه به خود آمد و گفت: «ببخشید آقای دکتر! برای چند لحظه حواسم پرت شد.»
دکتر بروکس(۲) به پرستاری که سمت راست آلیس ایستاده بود، نگاهی انداخت. پرستارْ دست هایش را نزدیک دست های آلیس گذاشته بود، اما آنها را لمس نمی کرد. تا آن لحظه معلوم نبود این پرستار برای چه کاری آنجا نشسته بود، اما بعد خودش را کمی روی صندلی جابه جا کرد. ظاهراً اینجا بود تا کلمات پزشکی و تخصصی را برای آلیس ترجمه کند. «آلیس! دکتر بروکس توضیح دادند که متاسفانه جواب آزمایش های تو خوب نیست. یعنی با توجه به سونوگرافی و حالا هم این نتایج باید بگوییم که امیدمان، ناامید شده است...»
آلیس به ساعت دیواری نگاهی انداخت: ۱۰:۱۴ صبح است. احتمالاً زنگ سوم زویی ست و حالا سر کلاس علوم نشسته. شاید هم مثل برخی از روزها که خیلی حال خوبی ندارد، وسط روز از یکی دوتا کلاس جیم شود. آلیس هم که همیشه از او حمایت می کند و مشکلی پیش نمی آید. راستش اگر این وقت دکتر را نداشت، از زویی می خواست که امروز را در خانه بماند، اما امروز مجبور بود همان طور که زویی کتاب هایش را جمع می کرد و با خیال راحت از در خانه بیرون می رفت، تماشایش کند. آلیس می دانست که زویی ظاهرش را شجاع نشان می دهد، به همین دلیل، این روزهای پر از شجاعت برایش بدترین روزها بود. لبخند زورکی روی صورت زویی که تظاهر می کرد، مامان من خوب هستم بسیار دردناک تر از زمانی بود که غمی درون نگاهش می نشست و می گفت: «مامان! می ترسم، اصلاً توان مواجه شدن با امروز را ندارم.»
«آلیس؟»
آلیس به پرستاری می نگرد که نامش را فراموش کرده است، و دوباره معذرت می خواهد. می کوشد تمرکز کند، اما انگار زویی بر تمام افکارش سایه انداخته است، طوری که برای چند لحظه پرستار را شبیه زویی می بیند. البته که پرستار سنش بیشتر است و حدود سی سالی دارد، اما او نیز مانند زویی زیباست و همان موهای تیره و لب های صورتی را دارد؛ حتی صورتش هم شبیه قلبی زیباست و رنگ پریدگی زیر چشمانش او را بیشتر به زویی شبیه کرده است.
پرستار می پرسد: «می خواهید دوباره موضوع را برایتان باز کنم؟»
آلیس سرش را تکان می دهد و می کوشد این بار خوب دقت کند. پرستار درباره یک غده حرف می زند. او می داند که پرستار که ظاهراً روی روپوشش نام کیت حک شده است و دکتر بروکس، فکر می کنند که آلیس بیماری را جدی نگرفته است، اما واقعیت این است که آلیس عادت ندارد نگرانی و ترس هایش را بروز دهد. او بارها همین تجربه را داشته است. تست های متعدد پاپ اسمیر، غده عجیب داخل پستان و کهیرهایی که هیچ پزشکی نمی توانست آن را تشخیص دهد. به نظر می رسد که او استعداد خاصی در جذب بیماری هایی دارد که حتی تشخیص آنها انرژی و پول زیادی می خواهد، بااین همه می داند که باید قدردانِ خداوند باشد، چون درست کمی پس از این تنش ها همه چیز به حالتِ عادی برمی گردد. حالا بازی دیگری شروع شده بود. آلیس کاملاً آماده بود تا درمان را شروع کند چون به عنوانِ یک مادر مجرد باید مراقب سلامتی خودش می بود، اما خواسته باطنی اش این بود که زودتر همه چیز تمام شود تا به کارش برگردد.
کیت گفت: «آلیس! به نظر تنها آمده ای. آیا کسی هست که دراین مواقعِ ضروری بتوانیم با او تماس بگیریم؟ منظورم یکی از اعضای خانواده یا یک دوست نزدیک است.»
«نه!»
«یعنی هیچ کسی را نداری؟»
«نه! فقط من و دخترم هستیم.»
پزشک و پرستار به هم نگاه می کنند. آلیس می تواند فکر آنها را بخواند. مگر می شود او کسی را نداشته باشد؟ خانواده و دوستانش کجا هستند؟ دکتر و پرستار وقت زیادی ندارند که با فکر کردن به آلیس تلف کنند. خود آلیس هم می خواهد زودتر از اینجا بیرون برود.
بالاخره کیت سکوت را می شکند. «دخترت چندساله است؟»
«تازه پانزده سالش تمام شده.»
«و پدرش چطور؟»
«او در زندگی ما جایی ندارد.»
آلیس منتظر واکنش آنهاست. هر بار که این جمله را بر زبان می آورد، خانم ها خودشان را کمی عقب می کشند و بعد هم به نشانه همدلی آهی می کشند، انگار کسی انگشت پایشان را له کرده باشد؛ اما پرستار هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. آلیس از این کار او خوشش می آید.
پرستار می پرسد: «پدر و مادر یا خواهر و برادرهایت چطور؟»
«پدر و مادرم خیلی وقت است که عمرشان را به شما داده اند و برادرم هم دراین مواقعِ اضطراری به هیچ کاری نمی آید.»
کیت می گوید: «مطمئنی؟ می دانی دراین مواقع....»
آلیس حرفش را قطع می کند و می گوید: «برادرم به الکل معتاد است؛ یک الکلی حرفه ای، یعنی حرفه اش نوشیدن الکل است.»
دکتر بروکس کمی روی صندلی اش تکان می خورد و می گوید: «خانم استنهوپ...»
آلیس به تصحیح و تاکید می گوید: «دوشیزه استنهوپ یا آلیس.»
«آلیس! ما باید هرچه سریع تر زمانی را برای جراحی مشخص کنیم.»
آلیس ساکش را برمی دارد و از آن تقویم را بیرون می کشد. ورق می زند تا به تاریخ روز برسد. بعد می گوید: «اگر امکان دارد جمعه راحت تر هستم چون جمعه ها کارم تعطیل است. به جز اولین جمعه هر ماه که باید خانم باکستون را به مهمانی دوره ای ببرم.»
کیت با شنیدن آن نام می گوید: «خانم باکستون!» آلیس متوجه می شود که پرستار، خانم باکستون را یکی از فامیل ها فرض کرده است.
«نه! این خانم هشتادوسه ساله است. من باید از او مراقبت کنم نه او از من. کار من همین است. منظورم این است که پرستار نیستم، فقط مراقب افراد سالمند هستم. برایشان آشپزی می کنم و کمی نظافت. گاهی هم رانندگی می کنم و آنها را به جاهایی که دوست دارند می برم.»
صورت آلیس دوباره درهم فرومی رود. او باید تصمیم بگیرد. می پرسد: «جراحی و استراحتِ پس از آن، یک روز که بیشتر طول نمی کشد؟»
دکتر بروکس با نگاهی جدی، اما دلسوزانه می گوید: «نه آلیس! برداشتن تخمدان و لوله فالوپ جراحی سنگینی ست. باید دستِ کم چند شب یا شاید یک هفته در بیمارستان بستری باشی. همه به این بستگی دارد که در حین عمل چه چیزهایی ببینیم.»
چیزی ته گلوی آلیس گیر می کند. «خدای من! یک هفته؟»
«بله.»
آلیس کمی مکث می کند، آب دهانش را قورت می دهد و می گوید: «خوب، برای شما چه روزی بهتر است؟»
«هرچه زودتر، بهتر. شاید همین دوشنبه البته اگر برنامه دیگری نداشته باشم.»
آلیس برای یک لحظه غمی عمیق را احساس می کند، گویی مات و مبهوت شده باشد. کیت دست هایش را به دست های آلیس می چسباند. آلیس شوکه می شود، اما این لمس دوستانه را پس نمی زند، شاید او به یک رفاقت ساده نیاز داشته باشد.
کیت می گوید: «بد نیست دخترت کنارت باشد. اگر دخترت تنها کسی ست که داری، بهتر است که بداند.»
آلیس دست هایش را از دستِ کیت درمی آورد و روی دامنش می گذارد و می گوید: «نه!»
دکتر بروکس متفکرانه نگاهی می اندازد و می گوید: «می دانیم که شنیدن این خبر برایش سخت است، اما یک دختر پانزده ساله می تواند به خوبی به شما کمک کند.»
آلیس تکرار می کند: «نه! اصلاً نمی خواهم درگیر این مسائلش کنم. او مثل نوجوانان معمولی نیست.»
دکتر بروکس ابروهایش را بالا می اندازد، اما آلیس نیازی به توضیح بیشتر نمی بیند. او به این نگاه ها عادت دارد. همیشه دکترها طوری نگاهش می کنند که انگار تمام بدبختی های دنیا تقصیر او یا بدتر تقصیر دختر بیچاره اش است.
آلیس خیلی قاطع می گوید: «زویی نمی تواند از من حمایت کند و نباید متوجه چیزی شود.»
دکتر بروکس آهی می کشد. «آلیس! به نظرم درست متوجه نشدی.»
کیت حرف دکتر را قطع می کند. «شاید کس دیگری باشد؟ دوست، آشنا یا حتی فامیلی که تو را از بیمارستان به خانه ببرد و در ویزیت های پزشکی همراهی ات کند!»
آلیس سرش را تکان می دهد. دکتر بروکس و کیت با نگاهشان به هم می فهمانند که هر دو به اشتراک نظر رسیده اند.
درنهایت کیت می گوید: «می توانیم یک مددکار اجتماعی پیدا کنیم تا با تو در تماس باشد، در مطب همراهت باشد، برایت غذای مناسبی درست کند و حتی با بیمه ها در تماس باشد تا هزینه هایت کمتر شود. موضوع این است که تو به کسی نیاز داری. نیاز است که تست های بیشتری گرفته شود، البته اطلاعات فعلی ما در همین حد است که آنتی ژن سرطان ۱۲۵ تو از هزارتا هم بالا زده است و این یعنی که وضعیت تو بسیار جدی ست. از همه مهم تر اینکه در شکم تو مایعی ساخته شده است که نشان می دهد به احتمالِ زیاد سرطان درحالِ انتشار است. در بهترین حالت، اگر همه چیز در طول جراحی خوب پیش برود، به شیمی درمانی نیاز داری. ما هر کاری که از دستمان بربیاید انجام می دهیم، اما باور کن در چنین شرایطی به یک همراه نیاز داری.»
آلیس که تابه حال بیماری های زیادی از سر گذرانده بود با شنیدن کلمه سرطان لرزه بر اندامش افتاد، انگار یک توپ جنگی به سمتش پرت کرده باشند. با خود فکر می کرد آیا قبلاً هم این کلمه را از دهان دکتر و کیت شنیده بود؟ هیچ چیز یادش نمی آمد.
این همان عکس العملی بود که کیت و دکتر انتظار دیدنش را داشتند. حالا دیگر مطمئن شدند که آلیس وضعیت بغرنجی را که در آن گیر افتاده، فهمیده است. دکتر دوباره و سه باره و شاید چهارباره وضعیت هشدار را برایش توضیح داد، و دوباره آلیس در فکر فرورفت. با خود فکر کرد که این امکان ندارد. او نمی تواند سرطان داشته باشد. او هنوز چهل سالش را تمام نکرده، خیلی خوب غذا می خورد، مرتب ورزش می کند. اصلاً او نباید سرطان داشته باشد چون زویی را دارد.
دکتر بروکس توضیحاتش را تمام می کند و از آلیس می پرسد که آیا سوالی دارد یا نه. آلیس دهانش را باز می کند تا چیزی بگوید، اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی آید. او دوباره به حرف های کیت فکر می کند. باور کن به همراه نیاز پیدا خواهی کرد. دلش می خواهد فریاد بزند که من به هیچ کس نیاز ندارم. چون حتی اگر تمام حرف های کیت درست باشد این آلیس نیست که به کسی نیاز دارد بلکه این زویی ست که کسی را می خواهد.

فصل دوم

کیت لیتلتون به عنوانِ پرستار بخش مراقبت از بیماران سرطانی، همیشه خبرهای بدی به خانواده ها می داد. او در طول پنج سال سابقه کاری خود، صدها بار بدترین خبری را که می شد به کسی داد به بیماران زیادی داده بود و این پنج سال چیزی از اندوه این کار نکاهیده بود، البته بیمار امروز استثنا بود. وقتی دکتر به آلیس استنهوپ توضیح داد که سرطان دارد، به نظر می رسید که او نمی شنود. این نمونه ای از انکار و پذیرش نکردن بود. یکی از دلایلی که از بیماران خواسته می شد همراه داشته باشند، همین بود که اگر بیماری نخواست موضوع را بشنود یا وارد مرحله انکار شد، دستِ کم فرد دیگری باشد.
آلیس گفته بود که هیچ کسی را ندارد. مگر چنین چیزی امکان داشت؟ در طول این پنج سال، کیت هرگز موردی مشابه این مورد ندیده بود. بیشتر بیماران در جلسه های شیمی درمانی و نمونه برداری همراهان بسیار زیادی داشتند. بهترین حالت ازنظرِ کیت این بود که بیمار دستِ کم یک همراه صمیمی داشته باشد. دو همراه که دیگر عالی ست. اگر یکی خسته شد و پس افتاد، دیگری هست. اگر یکی از هوش رفت، دیگری گوش می دهد؛ اما آلیس استنهوپ حتی یک نفر را هم ندارد که در طول سخت ترین سفر زندگی، همراهش باشد. معنایش این است که کیت این بار باید کارش را خیلی بهتر از قبل انجام دهد.
کیت می داند که بیماران به یک چیز بیش از هرچیز دیگر حتی بیش از یک پزشک و پرستار و دارو نیاز دارند و آن چیز مادر است. کسی که به تو اطمینانِ خاطر دهد، کسی که بالش زیر سرت را درست کند، کسی که با نگاهی عاشقانه به تو بفهماند که وقتی کنارت هست باید خیالت راحت باشد. کسی که برایت بجنگد. وقتی کیت نه سال داشت و برای برداشتن آپاندیس زیر تیغ جراحی رفت، اهمیت مادر داشتن را فهمید. وقتی کیت خردسال بود، مادرش فوت کرد. پدر هر شب به کیت سر می زد، اما این آنا، پرستار کیت، با آن موهای کوتاه قهوه ای و پاهای تپلش بود که هر شب دست هایش را دور تن نحیف کیت می انداخت تا خوابش ببرد. این آنا بود که در بیمارستان، پرستارهای جوان را از اتاق کیت بیرون می کرد و فیلم های کودکانه ای را که هنگام آمدن به شیفتش، سر راه خریده بود، در دستگاه می گذاشت و پابه پای کیت نگاه می کرد. این آنا بود که به کیت می گفت تحتِ هر شرایطی باید میوه و سبزیجات بخورد. در طول این دوهفته کیت مادر داشت. حالا خودش تلاش می کرد برای بیمارانش مادری کند.
«ناهار نمی خوری؟»
کیت سرش را بلند کرد. دکتر بروکس، کریس، در چارچوب در ایستاده بود. قدش آن قدر بلند بود که سرش تقریباً با سقف، در تماس بود. دکمه بالای پیراهنش باز شده بود و روی پوستش یک کبودی کوچک دیده می شد.
کیت به ساعتش نگاه کرد: «ناهار؟! ساعت هنوز یازده هم نشده!»
«وقتی سه نیمه شب عمل فوری انجام داده باشی و هنوز صبحانه نخورده باشی، زمان ناهار اولین وقت آزادت است. راستی قرار شد عمل آلیس استنهوپ را برای دوشنبه انجام دهیم.»
کیت خودکارش را برمی دارد و می گوید: «بسیار عالی! دقیقاً چه ساعتی؟»
«بهتر است اولین عمل باشد؛ ساعت هشت صبح خوب است.»
کیت جزئیات را در تقویم رومیزی اش یادداشت می کند.
آلیس استنهوپ: تخلیه دوطرفه لوله و تخمدان
در مدتی که کیت در بیمارستان کار می کرد، یک چیز را خوب فهمیده بود و آن اینکه سرطان دیده نمی شود. آلیس بسیار سالم به نظر می رسید. او با آن اندام لاغر و موهای کوتاه فرفری و آشفته، خیلی شبیه مگ رایان(۳) بود. تصویری که هرکسی با دیدن او در ذهن مجسم می کرد، تصویر بانویی سرحال و سالم بود. باخبرشدن از اینکه یک نفر سرطان دارد، خیلی شوکه کننده است.
کریس سرش را داخل آورد و پرسید: «فکر می کنی دختر آلیس چه مشکلی دارد؟ منظورش از اینکه گفت شبیه نوجوانان عادی نیست چه بود؟»
کیت گفت: «من هم داشتم به همین فکر می کردم. چه می دانم، شاید نیاز خاصی دارد!»
کریس جواب داد: «امیدوارم این طور نباشد.» بعد هر دو مدتی سکوت کردند تا اینکه کریس سرش را تکان داد. «خوب، پس هر دومان باید سفارشی از مادرش مراقبت کنیم؛ درست است؟»
گاهی کیت عاشق کریس می شد و حالا یکی از همان زمان ها بود.
کریس گفت: «خیلی خوب. ظاهراً باید بروم و یکی از همان سالادهای آماده کافه تریا را بگیرم؛ همان سالادهایی که سرطان زا هستند. انگار این روزها خودم برای خودم کسب وکار درست می کنم.»
وقتی کریس از در بیرون رفت و دور شد، به تماس های صوتی اش گوش داد. دو پیام داشت: اولی از خانم میان سالِ نگرانی که می خواست اطلاعات بیشتری درباره سرطان سینه اش بگیرد و دومی از دیوید که بلیت ارزان قیمتی به مقصدِ کانکان(۴) مکزیک پیدا کرده بود و فکر می کرد که اکنون بهترین زمان برای دومین ماه عسل یا به گفته خودش «بهترین زمان برای جشن گرفتنِ بچه دار شدنشان است.»
چشمان کیت به تقویم رومیزی به خصوص کاغذِ چسبداری افتاد که به انتهای تاریخ فردا چسبانده شده بود. دوازده هفته. او این یادداشت را یازده هفته و دو روز پیش نوشته بود، وقتی دو خطِ صورتی روی کیت بارداری اش دید. هرچند پزشک باروری به او توصیه کرده بود که خودش تست بارداری نگیرد، اما او نمی توانست صبر کند. او دوبار دیگر هم چنین یادداشتی را نوشته بود و روی تقویم چسبانده بود، هرچند هر دو یادداشت به ترتیب در هفته هفتم و نهم سر از سطل آشغال درآورده بودند. این بار اما دوازده هفته شده بود.
آخرین قطعه پازل زندگی او درونش درحالِ رشدکردن بود تا او را کامل کند. تمام چیزی که کیت نیاز داشت این بود که از این آخرین قطعه به خوبی مراقبت کند.

فصل سوم

زنگ سوم است. درس علوم شروع شده و زویی می کوشد تمام قوانین را رعایت کند. البته نه قوانین کلاس بلکه قوانین خودش را که شاید از قوانین مدرسه هم سختگیرانه تر باشد.

- هرگز هنگام نشستن هر دو پایت را روی زمین نگذار.
- هرگز دو طرف صندلی را لمس نکن.
- هرگز اولین نفر یا آخرین نفری نباش که روی صندلی اش می نشیند.
- به اطراف کلاس نگاه کردن مشکلی ندارد، اما حواست باشد از پنجره به بیرون نگاه نکنی.
- اجازه نده افکار عجیب به سرت بزند.
- اگر مجبور بودی به سوالی جواب بدهی، هرگز پاسخت را با «اوهوم» یا «فکر می کنم،» شروع نکن.

دو نیمکت از سمت چپ او، کمرون فریمن(۵) نشسته بود، او کاغذباطله ها را مچاله می کرد و سعی می کرد به پشتِ سر بیلی دایر بزند. (کمرون مسخره از بین این همه بچه، پسری ناشنوا را برای اذیت کردن انتخاب کرده بود!) اما کاغذ قبل از اصابت به سر بیلی، روی زمین افتاد. زویی دلش می خواست به کمرون بگوید که دست از این کار بردارد، اما زویی اهل این جور کارها نبود، نه به این خاطر که از کمرون می ترسید بلکه از این می ترسید که اگر به او اعتراض کند، نظر دیگران را جلب می کند و همه می فهمند که او هم زنده است و وجود دارد و این چیزی بود که زویی به هر شکلی از زیر آن درمی رفت.
آقای باهر گفت: «خیلی خوب، بچه ها هرکدام یک هم گروهی پیدا کنید.»
زویی دل شوره گرفت. هیچ چیزی به اندازه پیداکردن یک هم گروهی برای او عذاب آور نبود. به صورت بقیه خیره شدن، تماس چشمی داشتن و طردشدن، زویی از تمام اینها بیزار بود. همه بچه ها به سرعت برق و باد هم گروهی پیدا کردند. حتی حالا هم زویی به جایِ اینکه دنبال راه حلی باشد، متعجب بود که چطور بقیه به این راحتی این کار را انجام می دهند. آیا واقعاً تا این حد راحت بودند؟ همیشه وقتی قرار بود کسی هم گروهی پیدا کند، زویی تنها دوستش امیلی را انتخاب می کرد اما حالا که امیلی در این کلاس نبود، کاری از دستش برنمی آمد. فقط سرش را پایین انداخت و سعی کرد خودش را از نگاه ها مخفی کند. دراین مواقع معمولاً خود معلم دست به کار می شد و درنهایت او را با یکی از بچه های بی عرضه تر از خودش مثل بیلی یا جسی لی سیمونز(۶) با آن موهای عجیب فیروزه ای هم گروه می کرد. اما امروز همان طور که زویی به ناتوانایی هایش فکر می کرد و دلش می خواست کمی طبیعی تر باشد، با دیدن هری لینچ که از نیمکت خودش به سمت نیمکت زویی آویزان شده بود، فهمید که برعکس همیشه سرش را بالا گرفته و به صورت هری خیره شده است.
وقتی دید که هری بی حرکت به صورتش نگاه می کند، آرام پرسید: «چیزی شده؟»
«مثل اینکه تو صدایم زدی!»
آیا این پسرک دیوانه بود؟ چه دلیلی داشت که زویی او را صدا بزند؟ «نه، من صدایت نکردم.»
هری با جدیت گفت: «تو صدایم زدی وگرنه مریض نیستم به تو نگاه کنم.» لحن او هیچ اثری از شوخی نداشت.
گونه های زویی از خجالت سرخ شد. سوال خوبی بود. واقعاً اگر صدایش نزده بود چه دلیلی داشت که به سمتِ او برگردد. این فکر زویی را شرمنده تر کرد. کسی مثل هری هرگز به زویی نگاه هم نمی کرد. درست است که هری خیلی خوش تیپ نبود اما دست کم با هیکل متناسب و قوی ای که داشت شبیه فوتبالیست ها به نظر می رسید. شاید او راست می گفت و زویی صدایش زده بود. زویی قبلاً هم از این سوتی ها داده بود. یک بار در کلاس ورزش، بی آنکه حواسش باشد، با صدای بلند شروع به خواندن ترانه ای کرد. قصدش این نبود فقط می خواست برای از بین بردن استرس تمرین ها و از همه بدتر خجالت از اینکه شورت ورزشی کوتاهی پوشیده، ترانه ای زیر لب زمزمه کند و حواسش پرت شود. شاید واقعاً همان طور که فکر می کرد، دیوانه بود.
هری دهانش را باز کرد که جمله دیگری بگوید اما قبل از آنکه کلمه ای حرف بزند، امبر جفریز(۷) دامنش را درست کرد و بلند گفت: «هری! هم گروهی من می شوی؟»
او با لوندی تمام لبخندی به هری زد. عشوه ای که ازنظرِ زویی هم قابل تحسین بود هم نفرت انگیز. نگاه هری به امبر گره خورد و گفت: «البته!»
وقتی هری پشتش را به زویی کرد، قلب زویی تندتر زد. او با خودش فکر کرد خدا به دادم رسید و این هم مثل هزاران اتفاق دیگر به خیر گذشت. تا فردا
***
یک بار مادر زویی از او پرسید که مثل زویی بودن چه حسی دارد. با خودش فکر کرد که شاید بهتر باشد، همه چیز را رک وراست برای مادرش تعریف کند و بگوید.
«مثل این است که به ماسه های مرطوب چسبیده باشی. سرت درون اقیانوس است، گوش هایت خیس هستند و تو در انتظار موج بعدی نشسته ای که از راه برسد. دلت می خواهد سرت را بلند کنی و ببینی چه چیزی به سمتِ تو می آید اما نمی توانی حرکت کنی. پس همان جا می مانی و شگفت زده انتظار می کشی. آیا امواج امروز بزرگ خواهند بود؟ آیا می آیند، مرا کمی تکان می دهند و می روند؟ یا آن قدر سریع و سهمگین هستند که مرا بیشتر و بیشتر به قعر اقیانوس فرو می برند، بینی و دهانم را از آب پر می کنند، طوری که ریه هایم از درد بسوزند و شرحه شرحه شوند؟ سخت ترین چیز آن است که بی خبری! که بلاتکلیفی! که هیچ چیز را نمی دانی! پس فقط چشم به راه می مانی، ناامید و بی پناه!»
اما صورت مادرش را تجسم کرد که وقتی این کلمات را بشنود، چه حسی پیدا می کند. بعد این طور گفت: «مثل این است که نفس کم بیاوری. می دانی؟ انگار گیج و سردرگم باشی، سراسیمه باشی و ندانی که باید چه کنی. اما تمام این احساسات چند دقیقه بیشتر دوام ندارد و بعداز بین می رود.»
او فکر کرد همین که یک نفر حقیقت را بداند به اندازه کافی دردناک است.

فصل چهارم

همان طورکه سونجا(۸) در طول راهروی بیمارستان شتاب زده قدم برمی داشت، خودش را در شیشه نگریست و از دیدن صورتش تعجب کرد. به نظرش آمد که در تزریق بوتاکس زیاده روی کرده است. با خود فکر کرد که اصلاً چرا از ابتدا تصمیم گرفت که بوتاکس بزند. دلیلش هرچه بود، به تدریج به این کار معتاد شد. اول پیشانی، بعد خطوط عمیق دور دهانش و قبل از اینکه بداند نقطه ای از صورتش بدون دستکاری نماند. حالا هر چقدر هم تلاش می کرد که احساساتش را با صورتش نشان دهد، نمی شد که نمی شد. البته این بدترین چیزی نیست که ممکن است در این دنیا برای کسی رخ دهد.
وقتی اتاق کیت را پیدا کرد، از نفس افتاده بود. در زد و گفت: «من هستم.»
کیت لبخندی زد: «بیا تو!» از همان لبخندهایی که دنیای آدم را گرم می کند. سونجا هروقت کیت را می دید با خود فکر می کرد که این دختر هاله ای از خوبی و مهربانی دارد. شاید هم به این دلیل بود که کیت واقعاً جوان بود. سونجا مطمئن نبود، اما از ظاهر کیت می توانست حدس بزند که او نهایتاً سی وچند سال دارد و دستِ کم صدوپنجاه سال از او جوان تر است!
سونجا گفت: «شنیده ام که برایم موردی پیدا کرده ای؟»
سونجا مددکار اجتماعی بیمارستان بود و با موارد متنوعی سروکار داشت. یک روز باید به کودکی کمک می کرد که مورد آزار جنسی قرار گرفته و روز بعد با خانواده ای که سرپرست خود را در یک تصادف ازدست داده بود، البته وقتی با موارد سرطانی روبه رو می شد، کارهایش بیشتر جنبه اداری پیدا می کرد. او باید فرد بیمار را به خدمات اجتماعی معرفی و به او کمک می کرد تا فرم های لازم را پر کند و با شرکت های بیمه سروکله می زد. خلاصه اینکه در تمام روزهای کاری اش هیچ دو روز شبیه هم نداشت، و این همان چیزی بود که سونجا عاشقش بود. اینکه نمی دانست چه چیزی در انتظار اوست.
کیت گفت: «بیا و بنشین تا برایت بگویم.»
سونجا همان طور که به قاب عکس روی میز کیت نگاه می کرد، نشست. در تصویر روی میز کیت را با مردی می دید که احتمالاً شوهرش بود و این از حالت بدن هر دوی آنها مشخص بود. کیت روی پای مرد نشسته بود و هر دو روبه دوربین لبخندی صمیمی زده بودند و چشمانشان از خوشحالی می درخشید. کاملاً معلوم بود که باهم رابطه عاشقانه ای دارند.
کیت شروع به تعریف کرد: «قرار است روز دوشنبه مادری برای برداشتن تخمدان و لوله های فالوپی عمل شود. اسمش هست آلیس استنهوپ. او یک دختر نوجوان دارد و هیچ کسی را ندارد که مراقبشان باشد.»
سونجا نگاهش را از روی عکس برمی دارد و می پرسد: «آلیس چند سال دارد؟»
«چهل سال.»
سونجا ابروهایش را بالا می اندازد: «چهل سال؟» بیشتر خانم های چهل ساله همسر، خواهر و برادر یا دستِ کم دوستانی دارند. از طرفی باشگاه های تنیس و گروه های اجتماعی هر شب به کسانی که نیاز مالی دارند، غذا می دهند. به ندرت پیش می آید که بانویی به این جوانی هیچ شبکه حمایتی ای نداشته باشد!
کیت ذهن سونجا را می خواند، می گوید: «حق با توست. تعجب آور است، اما من چیز زیادی نمی دانم. خودش گفت که به جز دخترش کس دیگری ندارد.»
کیت فایلی را به سمتِ سونجا سُر می دهد. سونجا آن را باز می کند و اولین صفحه را نگاهی می اندازد. «دخترش چند سال دارد؟»
«پانزده سال.»
«و وضعیت مالی آلیس؟»
«مطمئن نیستم. فکر می کنم بهتر است این موضوعات را از خودش سوال کنی. به نظرم خیلی نگران دخترش است و نیاز به حمایت دارد.»
سونجا می پرسد: «پس احتمالاً منتظر تماس من هست؟» بعد دوباره پرونده را وارسی می کند تا ببیند اطلاعات لازم در آن هست یا نه.
«بله. منتظر هست اما نمی دانم گرم بگیرد یا نه!»
سونجا سرش را تکان می دهد. اغلب اوقات کسانی که بیشتر از همه به کمک نیاز دارند، کمتر تمایل به کمک گرفتن دارند.
سونجا درحالی که تصمیم گرفته از جایش بلند شود، می گوید: «خیلی خوب. امروز با آلیس تماس می گیرم.» اما انگار نمی تواند از صندلی اش بلند شود. خیلی روزها همین طور است. وقتی می نشیند دیگر توان بلندشدن ندارد.
کیت که بلندنشدن او را اشتباهاً به پایِ میل به صحبت کردن می گذارد، می پرسد: «راستی چطور با محله تان کنار آمده ای؟ در آترتون زندگی می کنید دیگر؟ ما هم همان جا هستیم.»
سونجا حرفش را تائید می کند: «راستش دلم گاهی برای سان فرانسیسکو تنگ می شود.» این نقلِ مکان به یک باره پیش آمده بود و ایده جورج بود برای اینکه دوران بازنشستگی را بهتر سپری کند. سونجا کوشید با جورج به توافق برسد، اما شش ماه بعد با خودش فکر کرد که واقعاً در این شهر چه می کنند. آترتون شهر مطلوبی برای زندگی بود. واقعیت این بود که چندسال پیش مجله فوربس این شهر را جزو یکی از پرطرفدارترین شهرهای کالیفرنیا معرفی کرده بود. این شهر زیبا فقط بیست دقیقه با سیلیکونْ ولی فاصله داشت. شریل سنبرگِ فیس بوک، مگ ویتمنِ هولت پاکارد و اریک اشمیتِ گوگل در همین شهر زندگی می کردند. (سونجا همه این اطلاعات را در گوگل پیدا کرده بود.) در آترتون همه خانه ها حصار داشتند و کوچک ترین آنها یک هکتار وسعت داشت. در خیابان مردم می خندیدند و به راه خود ادامه می دادند. کسی کاری به کار کس دیگری نداشت و سرش به کار خودش گرم بود و همین کمی از دلتنگی های سونجا می کاست. «می دانی آترتون شاید شهر کوچکی باشد، اما دوست داشتنی ست.»
کیت هم مودبانه سرش را به نشانه تائید تکان داد.
سونجا دوباره به عکس روی میز کیت خیره شد. عجیب دلش می خواست بپرسد که آیا واقعاً ازدواج شما به همین خوبی هست که به نظر می رسد؟ همیشه کنار هم شاد هستید یا بعضی روزها همه چیز خوب است و بعضی وقت ها حس می کنی که خودت را گرفتار کرده ای؟ اما او هیچ یک از این سوالات را نپرسید. به جایِ آن لبخندی زد و گفت: «فکر می کنم امروز با آلیس تماس بگیرم.»

فصل پنجم

«سرطان.»
آلیس یک ساعت پس از آنکه از پارکینگ بیمارستان بیرون آمد، هنوز در بهت و سکوت به سر می برد. مثل زن های دیوانه بارها و بارها این کلمه را فریاد زد: «سرطان، سرطان...» عجیب بود. شاید قبلاً بارها و بارها این کلمه را به زبان آورده بود، اما این بار وقتی این واژه از دهانش خارج می شد، حسی کاملاً متفاوت داشت. شاید کلمه به نظرش قلنبه سلمبه تر می آمد انگار بخواهد بگوید قسطنطنیه، بااین همه، همه چیز عجیب و مسخره به نظر می رسید. واقعاً این طور نبود؟
دوهفته قبل به خاطرِ ناراحتی در ناحیه شانه به پزشک مراجعه کرده بود. تازگی ها هر بار که برای ورزش به باشگاه می رفت، دردی در ناحیه شکم حس می کرد و این درد را به پرخوری ها و اضافه وزن کریسمس نسبت می داد، اما وقتی این دردها به ویژه دردِ شانه حتی پس از مصرف مسکن و ادویل(۹) بازهم ادامه داشت، تصمیم گرفت به پزشک خانواده سری بزند.
وقتی دکتر هاردلی معاینه اش را تمام کرد، پرسید: «درد شانه ات دقیقاً کجاست؟»
«فکر می کنم نوک شانه هایم باشد.»
«وقتی سر یا بازویت را تکان می دهی، بیشتر می شود؟»
«نه همیشه دردش یکسان است.»
«درد دیگری که نداری؟»
«نه، دردی ندارم.»
«حامله که نیستی؟»
«فکر می کردم حاملگی نیاز به رابطه دارد!»
آلیس با گفتن این جمله به جوک خود خندید. برایش سخت بود که قبول کند زمانی داشتن رابطه برای او دارو بود، چیزی بود که هرگز از ذهنش بیرون نمی رفت، اما این روزها این واژه مثل دوست دوران بچگی ست که شناخت مبهمی از آن دارد. دوستی که حتی قصد ارتباط دوباره با آن را ندارد.
دکتر هاردلی این جمله آلیس را نشنیده گرفت و پرسید: «به طور منظم پریود می شوی؟»
آلیس کمی فکر کرد. شاید هر ماه سر یک تاریخ نباشد، اما کمابیش منظم است و هرگز تغییری نکرده است به جز یک بار.
«نمی دانم این بتواند کمک کند یا نه، اما این بار که پریود شدم، خونریزی ام نسبت به دفعه های قبل خیلی شدیدتر بود. و درست چند ماه پیش بدون اینکه وقتش باشد، خونریزی بسیار شدید و ناگهانی ای داشتم.»
آن روز داشت با ماری هلند(۱۰)، یکی از مشتریان نودساله اش، ورق بازی می کرد که متوجه خونریزی شد. تقریباً بازی تمام شده بود. تصمیم گرفت که به بهانه ای از جایش بلند شود، اما وقتی بلند شد، تمام لباس زیر و شلوارش غرق خون بود. حتی لکه ای خون هم روی راحتی ریخته شده بود. سریع لکه را با یک اسفنج پاک کرد و آن را با بالشی پوشاند و برای خانم هلند توجیه کرد که به خاطرِ بالا رفتن سنش، تاریخ قاعدگی اش به هم خورده است. بعد هم به خودش قول داد که این بار به پزشک بگوید؛ اما اینها چه ارتباطی با شانه درد دارد؟
دکتر هاردلی گفت: «خوب. اگر اشکالی ندارد می خواهم رحم و شکمت را لمس کنم تا مطمئن شوم همه چیز طبیعی ست.»
آلیس گفت: «باشد، اما می دانید که من برای دردِ شانه ام اینجا هستم.»
دکتر هاردلی همان طور که آلیس را به سمتِ تخت راهنمایی می کرد گفت: «البته. فقط می خواهم مطمئن شوم که این درد شانه ات ربطی به آن چیزی که ما درد ارجاعی(۱۱) می نامیم، نداشته باشد.
آلیس روی تخت دراز کشید و با تعجب پرسید: «درد ارجاعی؟!»
دکتر هاردلی همان طور که شکمش را معاینه می کرد، توضیح داد: «دردی ست که محل اصلی آن ربطی به محلی که درد می کند، ندارد. مثلاً ناراحتی قلبی داری، اما گردنت درد می کند.»
آلیس متوجه شد که انگشتان دکتر هاردلی در ناحیه ای خاص متمرکز شد. به صورتِ آلیس خیره شد و همان طور که آن ناحیه را فشار می داد پرسید: «در این قسمت درد نداری؟»
آلیس گفت: «کمی احساس ناراحتی دارم. چطور؟»
دکتر هاردلی بدون آنکه جوابش را بدهد، به معاینه بیشتر ادامه داد. تابه حال پیش نیامده بود که دکتر هاردلی سوال آلیس را بی جواب بگذارد پس آلیس دوباره پرسید: «چرا پرسیدید، مشکلی پیش آمده؟»
«بهتر است یک سونوگرافی انجام دهی تا خیالمان راحت شود. این قسمت کمی متورم است و این غیرطبیعی ست.»
آلیس پرسید: «فکر می کنید چه مشکلی پیش آمده؟»
دکتر لبخند زد و گفت: «شاید کیست باشد یا سنگ کیسه صفرا. به هرحال ممکن است علت دردِ شانه ات را همین سونوگرافی مشخص کند.»
دوهفته بعد آلیس در پارکینگ بیمارستان ایستاده بود. البته با یک عنوان اضافی، مبتلا به سرطان تخمدان، همان سرطانی که مادرش را از او گرفت.
آلیس ماشین را روشن کرد و تصمیم گرفت به محل کارش برود. به زندگی ادامه دادن دراین شرایط آن قدرها هم که به نظر می رسید، مضحک نبود. قرار بود او به همراه خانم فیدرستون به خواربارفروشی خیابان منلوپارک بروند بعد هم به احتمالِ زیاد برای ترمیم ناخن هایش به آرایشگاه سری بزنند. حتی امروز هم آلیس می توانست کمی خرید کند. اگر یک نفر را می توانستی در این دنیا بیابی که بزرگ ترین غم را در جیب لباسش داشته باشد و بازهم به زندگی روزمره اش ادامه دهد، او آلیس بود.
در مسیر خانه خانم فیدرستون همه چیز مثل قبل بود. این نشان می داد که خیلی چیزها هنوز سرجایش است و تغییری نکرده. خانم فیدرستون نزدیک به آلیس زندگی می کرد. آنها در بخشی از شهر، درست شمال ایستگاه راه آهن، زندگی می کردند که آلیس و زویی به آنجا پایین شهر آترتون می گفتند. برخلافِ اسمی که رویش گذاشته بودند، این قسمت از شهر هم بسیار جذاب و دوست داشتنی بود، فقط نه به لوکسی بقیه شهر. آلیس این منطقه را به غرب آترتون با آن خانه های تجملاتی و خیابان های بدون پیاده رو ترجیح می داد. هروقت آلیس به غرب شهر می رفت، هنگام گذر از خیابان حس بدی پیدا می کرد، اما در این منطقه، مردم با خیال راحت سگ هایشان را برای گردش بیرون می آوردند، برخی کالسکه بچه هایشان را در پیاده رو هل می دادند و از هوای گرم لذت می بردند. آلیس از کنار زوج جوانی رد شد که به نظر هر دو بیست وچندساله می آمدند. آنها دست در بازوی یکدیگر انداخته بودند و تی شرتی گشاد و شلوارکی کوتاه پوشیده بودند. عینک آفتابی بزرگی به صورت زده بودند و طوری به هم چسبیده بودند انگار بهترین لحظه ها را کنار هم می گذراندند. آلیس با خود فکر کرد انگار این دو نفر اینجا سبز شدند که او را به یادِ زندگی خوبی بیندازند که زمانی داشت. دیدن آنها تصاویری واقعی و خیالی را از جوانی آلیس برایش مجسم کرد. او خود را با همان مدل تی شرت ها، شلوارک ها و البته عینکی بزرگ تر در اواسط بیست سالگی به یاد آورد. درست قبل از اینکه همه چیز تغییر کند. عجیب بود که شانزده سال پیش او به این سادگی از جلوی چشمانش رد شد. آلیس که روزی نسبت به پدر زویی پر از نفرت بود، خوب می دانست که امروز اگر به این سادگی همسر سابقش را به یاد می آورد به خاطرِ این است که زمان زیادی گذشته است.
پانزده دقیقه زودتر از قرار به خانه خانم فیدرستون رسید و گوشه ای پارک کرد. سپس گوشی همراهش را از کیفش بیرون آورد.
به یادِ آخرین جمله پرستار کیت افتاد که به او گفته بود: «می دانم که دلت می خواهد اطلاعات زیادی از این بیماری داشته باشی فقط خواهش می کنم جلوی وسوسه ات را بگیر و به سراغِ گوگل و اینترنت نرو.»
همان طور که عبارت سرطان تخمدان را در آیفونش تایپ کرد، به این فکر کرد که واقعاً چند درصد از بیماران به این توصیه کیت گوش می دهند. آلیس آدم لجبازی نبود، اما خوب می دانست که دراین شرایط گوش دادن به حرف کیت محال است. مگر می شود وقتی می دانی دنیایی از اطلاعات زیر انگشتانت هست، دنبال پاسخی برای سوال هایت نگردی؟ او چیز زیادی درباره این نوع سرطان نمی دانست فقط می دانست که مادرش به خاطرِ همین بیماری کوفتی مرده است. اطلاعاتی که دکترها به او و مادرش داده بودند کجا و اطلاعاتی که اکنون می توانست بیابد کجا؟!
با اطمینان کلید جستجو را فشار داد و لینک ویکی پدیا بالا آمد. سرطان تخمدان چیست؟ آلیس چند ثانیه فکر کرد و بعد روی لینک کلیک کرد.

سرطان تخمدان، سرطانی ست که از تخمدان شروع می شود.

آلیس با خود فکر کرد که همین است پس شروع به خواندن کرد.

علائم این بیماری شامل افزایش ناگهانی سایز شکم و علائمی شبیه نفخ شکم، درد دائمی و گنگ در ناحیه شکم و زیر شکم و دیگر علائم است.

آلیس به این علائم فکر کرد. نفخ شکم. درست است که او نفخ و بزرگ شدن شکم داشت، اما هرچه باشد او یک زن است. درد در ناحیه شکم و لگن هم برای خانم ها چیز عجیبی نیست. اگر این طور باشد که همه زن ها هر بیست وهشت روز یک بار سرطان تخمدان می گیرند.

سالپنگو اوفورکتومی، برداشتن لوله های فالوپ و تخمدان است. سالپنگو اوفورکتومی یک طرفه معمولاً برای بیمارانی انجام می شود که امکان نگه داشتن تخمدان وجود نداشته باشد مانند حاملگی خارج رحمی به علتِ پارگی که درصورتِ برنداشتن لوله و تخمدان امکان قطع خونریزی وجود ندارد؛ آبسه لوله ای تخمدانی که به هیچ آنتی بیوتیکی پاسخ نمی دهد؛ پیچش تخمدان حول محور لوله رحمی یا هنگامی که هیچ بافت رحمی سالمی وجود ندارد و یک توده خوش خیم وجود دارد. سالپنگو اوفورکتومی دوطرفه در یکی از این سه حالت انجام می شود: تخلیه رحم یا هیسترکتومی در شرایط خوش خیم، برداشتن پیشگیرانه تخمدان در زنانی که ریسک بالای ابتلا به سرطان تخمدان یا توده ای بدخیم دارند.

آلیس دوباره توضیحات را خواند. با خود فکر کرد که شرایطی که دارد به عمل یک طرفه نمی خورد پس به احتمالِ زیاد او عمل دوطرفه را انجام خواهد داد. نمی دانست که برداشتن هر دو تخمدان چه عوارضی برایش خواهد داشت. بعد اندیشید که دو تخمدان به چه کارش می آیند؟ مگر چه استفاده ای دارند که بمانند و سرطان را جذب کنند؟ سعی کرد خوش بین باشد و در دل گفت: بهتر، بگذار هر دو را بیرون بیاورند تا خیالم از بابت این سرطان راحت شود و دیگر هیچ تهدیدی وجود نداشته باشد.
گوشی اش را پایین گذاشت و سرش را تکان داد. خودت را جمع وجور کن آلیس! الآن وقت کار است. زنگ خانه را فشار داد و بعد کلید را درآورد. با یک حرکت در باز شد و داخل رفت.
«آلیس!»
آلیس تصور کرد که احتمالاً مری، دختر خانم فیدرستون، از دیدن او خوشحال می شود، اما حسی پر از اضطراب وجودش را گرفت. مری همان کسی بود که آلیس را استخدام کرده بود و به او گفته بود که چون خودش خانواده دارد، نمی تواند آن طور که باید از مادرش مراقبت کند. او دو فرزند متاهل و شوهری بازنشسته داشت. آلیس فکر می کرد که با این شرایط مری کمتر سروکله اش پیدا شود، اما انگار این روزها شانس با او یار نبود.
آلیس وارد آشپزخانه شد و به اتاق نشیمن نگاه کرد. خانم فیدرستون در همان صندلی معمولی نشسته بود. آلیس وقتی دید خانم فیدرستون با نگاه دنبالش می کند، به او چشمکی زد. مری خود را روی کاناپه ولو کرده بود. آلیس دفترچه یادداشتش را از کیف درآورد.
مری بلند گفت: «بگذار همه بدانند که من از او نفرت دارم.»
خانم فیدرستون به آلیس نگاهی کرد و ابروهایش را بالا انداخت تا بابت رفتارهای مری از او عذرخواهی کند. صحبت کردن آلیس و خانم فیدرستون بیشتر با همان ایما و اشاره ها و در سکوت انجام می شد. باورنکردنی نبود که خانمی به کم صحبتی و آرامی خانم فیدرستون، چنین دختر حرّافی به دنیا آورده باشد. (یک بار خانم فیدرستون به آلیس گفته بود: «می دانی! فرزندانم را خیلی دوست دارد، اما گاهی از خودم می پرسم که آیا کارم را درست انجام داده ام؟»)
آلیس یخچال را باز کرد و خم شد تا داخل آن را ببیند. یک گوجه فرنگی و یک هویج که آن قدر پلاسیده بودند که فقط به دردِ سس بلونزه(۱۲) می خوردند. شعار خانم فیدرستون این بود که اگر کمتر اسراف کنی، کمتر نیازمند خواهی بود. آلیس گوشت چرخ کرده و پیاز را به فهرست خود اضافه کرد.
مری ادامه داد: «آلیس! می دانی دارم درباره مایکل حرف می زنم.»
آلیس خنده اش گرفت چون در طول این سه سالی که با خانم فیدرستون کار می کرد حتی یک بار نشد که مری از دامادش بد نگوید. پس نیازی نبود که توضیح دهد درباره چه کسی حرف می زند. مایکل ازنظرِ آلیس آدم بدی نبود. نه خشونت داشت، نه بددهنی می کرد، نه خیانت، فقط خط قرمزهایی داشت که از دید آلیس با داشتن چنین مادرزنی، کاری هوشمندانه بود.
آلیس به تاریخ شیر و ماست نگاهی انداخت.
«بعداز این همه کاری که برایشان انجام داده ام، برگشته به من می گوید که آدری را راحت بگذارم! در چشمانم خیره شد و گفت که آدری باید کم کم عادت کند که خودش به تنهایی از بچه اش مراقبت کند. باورتان می شود؟ من مادربزرگش هستم! هر دختری وقتی اولین بچه اش به دنیا می آید، نیاز به مادرش دارد.»
آلیس فکر کرد که مری دراین مورد حق دارد. وقتی به گذشته فکر می کند، یادش می آید که دلش می خواست مادرش کنارش باشد، اما وقتی آلیس زویی را باردار بود، مادرش فوت کرد. هفت ماه قبل، سرطان او تشخیص داده شده بود و پس از هفت ماه مرد.
«می دانی دلم از این می سوزد که آدری دوست نداشت من او را تنها بگذارم چون خودش چیزی نگفت. اگر دلش می خواست تنها باشد، با من که تعارف نداشت. خودش حرف دلش را می زد، اما این مردک خودخواه دخالت کرد.»
خانم فیدرستون بالاخره یک جمله گفت: «مری! واقعاً فکر می کنی آدری با تو راحت حرف هایش را می زند؟»
«البته که می زند. مثل اینکه مادر و دختر هستیم. مادر و دخترها چیزی را از هم پنهان نمی کنند. آنها باهم پیوند عاطفی و روحی دارند. به غیراز این است آلیس؟»
آلیس درحالی که کاهویی پلاسیده در دست هایش بود، ایستاد و به مری نگاه کرد.
«به هرحال، به مایکل گفتم که حق ندارد به من بگوید با دخترم چه رفتاری داشته باشم. دستِ کم بعداز این همه حمایت های من چنین حقی ندارد.» آلیس می خواست جواب سوال اول مری را بدهد، اما مری امان نمی داد: «مقصودم کمک مالی نیست، همان حمایت های عاطفی را می گویم. حالا وقتی حمایت هایم را قطع کردم، می بینم چطور پشیمان می شوند! آدری بدون من خودش نیست. او بدون من کم می آورد. نمی تواند ادامه دهد.»
بوته کاهو از دست های آلیس قل می خورد و شاتالاپ روی زمین می افتد.
صدای خانم فیدرستون به گوش می رسد که می پرسد: «آلیس؟ عزیزم! خوبی؟»
مادر و دخترها چیزی را از هم پنهان نمی کنند.....
او بدون من کم می آورد.....
نمی تواند ادامه دهد...
آلیس دلش می خواست جوابی بدهد، اما زبانش در دهان نمی چرخید. نفسی کشید و دوباره سعی کرد، اما تمام حسی که به او هجوم آورده بود، عمق ترس و اضطراب بود. او به شیشه پنجره خیره شد تا تصویر خود را ببیند. بازوهایش را دور بدنش حلقه کرده بود و مانند زن های دیوانه لنگر می خورد.

فصل ششم

ده دقیقه قبل از اینکه زنگ ناهار به صدا درآید، زویی دستش را بالا برد. کلاس به گروه های مختلف تقسیم شده بود و هر گروه درباره پروژه اش صحبت می کرد. به همین خاطر صدای هیاهو کلاس را برداشته بود و این باعث می شد شرایط برای زویی راحت تر باشد، اما هنوز هم با دستی که به هوا بلند کرده بود، حس می کرد زیر دید همگان است. انگار هزاران پشه به سمتِ او حمله کرده باشند.
آقای کرو وقتی بالاخره بعداز حدود یک دقیقه ای متوجه زویی شد، گفت: «بله زویی!» خود زویی همیشه طوری رفتار می کرد که کسی نفهمد او هم وجود دارد.
زویی با صدایی بسیار آرام گفت: «ببخشید، می تونم برم دستشویی؟»
آقای کرو دستش را کنار گوش هایش گذاشت و کمی لاله گوشش را تکان داد و گفت: «انگار هر سال گوشم سنگین تر می شود. چی گفتی؟»
زویی با ناراحتی و خجالت تکرار کرد: «باید برم دستشویی.»
این رنجی بود که هر روز با آن مواجه می شد. او دو گزینه بیشتر نداشت: یا ساعت ناهاری از دستشویی استفاده کند که دراین صورت باید پشت درِ دستشویی در صفی طولانی می ایستاد و این برایش شکنجه بود یا دستش را بلند کند و وسط کلاس خواهش کند بیرون برود که این هم دستِ کمی از شکنجه نداشت. گاهی اوقات از هیچ یک از این دو گزینه استفاده نمی کرد. بلکه صبر می کرد تا زنگ خانه بخورد. البته امروز از آن روزهایی بود که نمی توانست خود را نگه دارد.
آقای کرو به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: «زویی فقط ده دقیقه تا زنگ باقی مانده! واقعاً نمی توانی صبر کنی؟»
چند تا از بچه ها سرشان را به سمتِ زویی برگرداندند و زویی خودش را قایم کرد و بعد آهسته گفت: «نه آقای کرو، نمی توانم.»
معلم چشم غُرّه ای رفت و گفت: «خیلی خوب. زود باش.»
زویی می توانست نگاه دیگران را از پشتِ سرش حدس بزند. او حتی می توانست افکار آنها را بشنود. چرا آن قدر نچسب است؟ چرا پشتِ سرهم باید دستشویی برود؟ چرا آن قدر خجالتی ست؟ برای میلیاردمین بار زویی آرزو کرد که ای کاش نامرئی بود.
او از توالت انتهای راهرو استفاده کرد؛ همان توالتی که در خود دستشویی داشت تا مجبور نباشد بیرون بیاید و موقع شستن دست هایش نگاهش به آینه بیفتد. از زمانی که به سنِ بلوغ رسیده بود و فرم سینه هایش تغییر کرده بود، می کوشید از نگاه کردن در آینه بپرهیزد. خوشبختانه آن قدر شانس داشت که قربانی جوش و آکنه های دوران نوجوانی نشود. برعکس بقیه که روی بینی و چانه شان جوش هایی سبز شده بود، او صورتی پاک و تمیز داشت، البته چیزی که در صورتش دوست نداشت، پیشانی بسیار بزرگ و غیرطبیعی اش بود. امیدوار بود که شاید این پیشانی فقط ازنظرِ خودش عجیب باشد که اتفاقاً هفته قبل وقتی از کافه تریا بیرون می آمد، پولش از دستش افتاد و کسی صدایش زد و گفت: «هی تو، پیشانی بزرگ! پولت را انداختی.» وقتی از امیلی پرسید: «امیلی به نظرت پیشانی من خیلی بزرگ است؟،» امیلی اخم کرد و جواب داد: «به نظرم پیشانی تو کمی به پیشانی ریحانا شباهت دارد و اتفاقاً خیلی هم بامزه است.» امیلی یک بار با دیدن جوش روی صورت زویی نیز گفت که او بامزه شده است. پس زویی نمی توانست به آنچه امیلی می گوید، اعتماد کند.
زویی به کندی به سمتِ کلاس راه افتاد. او خداخدا می کرد که ای کاش زودتر زنگ بخورد تا مجبور نباشد از میان نگاه دانش آموزان عبور کند. دراین مواقع دلش می خواست یک قرص کلونوپین(۱۳) بخورد تا پس از چند دقیقه همه چیز بهتر شود، اما مشکل اضطراب این است که آدم درباره همه چیز مضطرب است حتی درباره خوردن دارو. با خود فکر می کنی که نکند این دارو عوارض عجیبی داشته باشد؟ نکند به آن اعتیاد پیدا کنی؟ این ترس ها دوهفته پس از اینکه دکتر برایش کلونوپین تجویز کرد به جانش افتاد. همان طور که بطری قرص دستش بود و در دستشویی ایستاده بود، با خود فکر می ‎کرد که قرص را بخورد یا نه. درمان زویی همیشه همین طور پایان یافته بود. سلام وعلیک و گفت وگوهایی دوطرفه که زویی از آنها بیزار بود طوری که از سال گذشته مادرش را مجبور کرد که دست از این جلسه های درمانی بردارد.
و به این ترتیب خودش را برای مواجهه با شرایط دشوار آماده می کرد.
ساعت ناهاری بدترین قسمت روزهای زویی بود، اما امروز بدتر هم شد چون امیلی برخلاف هر روز که او را در راه پله ها می دید، در کافه تریا با او روبه رو شد. همان طور که دزدکی وارد سالن می شد، به شدت حواسش به رفتارش بود. آیا خمیده راه می رود؟ آیا شَق وررَق راه می رود؟ نکند زیپ لباسش باز مانده باشد؟ نکند تی شرتش نازک باشد و لباس زیرش دیده شود؟ نکند بقیه به پیشانی بزرگ او خیره شوند؟ خلاصه اینکه کنار امیلی راه رفتن این چیزها را هم دارد، اما هرچه باشد به بدی تنهابودن نیست.
وقتی زنگ خورد، وارد صف شد. سینی را برداشت. حالا دیگر چیزی در دست هایش بود و مجبور نبود با انگشت هایش بازی کند. همراهِ صف به سمتِ صندوق حرکت کرد. سه دختری که جلوی او بودند، سینی هایشان را با تارت توت، پنیر چرب و سیب زمینیِ سرخ شده پر کردند. آنها گرم بحث درباره برنامه های تلویزیونی بودند و آن قدر طبیعی و راحت حرف می زدند که زویی وقتی خودش را با آنها مقایسه کرد، گریه اش گرفت. همه دختر و پسرهایی که اطراف او بودند، سرگرم گپ وگفت بودند، اما زویی تظاهر می کرد که درحالِ انتخاب یکی از غذاهای نفرت انگیز پشت شیشه است. او به دختران جوان پشت میزها نگاهی سریع انداخت و آرزو کرد که ای کاش یکی از آنها بود. مثل آنها سرش گرم کار خودش بود، حتی می توانست ایستاده هم غذایش را بخورد، اجتماعی بود و همیشه در مرکز توجه ها قرار داشت. وقتی به انتهای صف رسید، چند پیاز حلقه ای برداشت (او پیاز حلقه ای دوست نداشت، اما می توانست آنها را یک گوشه از بشقابش بگذارد و با وَررفتن به آنها این پانزده دقیقه را سپری کند. سپس به سمتِ صندوق رفت.
پول را پرداخت کرد و به سالن غذاخوری نگاهی انداخت. او و امیلی هیچ وقت جای مشخصی نداشتند. آنها باری به هرجهت بودند. این عبارتی بود که امیلی برای توصیف خودشان استفاده می کرد. زویی ترجیح می داد همیشه پشت یک میز مشخص، گوشه ای دنج بنشیند و هر بار به سمتِ همان میز برود، اما حالا که امیلی ترجیح می داد باری به هرجهت باشند، او هم مشکلی نداشت.
زویی و امیلی هیچ کدام اجتماعی نبودند. درواقع طوری رفتار می کردند که انگار اصلاً وجود ندارند. بچه ها تمایلی نداشتند شماره تلفن آنها را بگیرند. البته این ازنظرِ زویی خوب بود، اما امیلی مصمم بود که به هر قیمتی خودش را در جمع، خوب نشان دهد و جایگاه اجتماعی اش را بالا ببرد. او با گستاخیِ مثال زدنی خودش را به پسرهای جذاب می چسباند و تظاهر می کرد با آنها صمیمی ست. («هی، فِرِد! دیشب بازی خوبی بود! مطمئن هستم دفعه بعد جام را خواهید برد.») خوش بینی او دلچسب بود و البته گاهی هم خجالت آور! یک بار در پارکینگ دبیرستان، جلوی ماشین امبر را گرفت و از او خواست که تا خانه برساندش. امبر نه تنها به او محل نگذاشت بلکه بلند خندید و گاز داد و رفت. گونه های امیلی از خجالت سرخ شد، اما خود را سریع جمع کرد و حتی برای امبر دست تکان داد.) زویی می دانست که امیلی خیلی دلش می خواهد عضو گروهی جالب باشد، اما همیشه در حلقه بیرونی جای داشت و به خاطرِ همین هر بار نقشه ای می ریخت. یک بار باحال ترین پسر را انتخاب می کرد تا با او دوست شود، یک بار دیگر برای شرکت در یک مهمانی نقشه می کشید، اما همیشه بخت با زویی یار بود و تمام نقشه های امیلی به هم می ریخت.
اولین روز مدرسه، زویی در کلاس درس کنار امیلی نشست و خودش را به او چسباند. به غیراز این هم نبود. او رو به زویی کرد و گفت: «موج انرژی جذابی داری!» و زویی هم آرزو کرد که کاش واقعاً همین طور باشد. البته زویی به اینکه جذاب باشد، شک داشت، اما با آغوش باز این دوستی را پذیرفت. همان روز اول، امیلی خود را به خانه زویی دعوت کرد و زویی از اینکه شانس آورده و دختری معمولی با او دوست شده، سر از پا نمی شناخت. آلیس وقتی امیلی را دید که مثل فنر، پرجنب و جوش و شاد از در خانه وارد شد، دست وپایش را گم کرد. دوستان قبلی زویی هرکدام دستِ کم یک ویژگی عجیب وغریب داشتند (مثلاً کلارا، دختری که مرض چاقی داشت و همان شب اول که خانه زویی ماند، نیمه شب به آشپزخانه رفت و تمام یخچال را مثل جاروبرقی بلعید. او حتی از خیر ادویه ها هم نگذشته بود. بعداز آن شب هم غیبش زد و دیگر به رویِ خودش نیاورد که زویی را می شناخته است. اما درباره امیلی همه چیز فرق داشت. او دختری کاملاً طبیعی و مهربان بود که فکر می کرد زویی فوق العاده است، و تا زمانی که زویی کنار امیلی بود، همه چیز خوب پیش می رفت. توضیحی برای این موضوع وجود نداشت فقط اینکه امیلی از همان آدم های امن بود. زویی در یکی از جلسه های درمانی با عبارت «آدم امن» آشنا شده بود و از این کلمه خوشش آمد، البته هرگاه به اطرافش نگاه می کرد، آدم امن زیادی نمی دید. فقط آدم های امنی که می شناخت، مادرش، امیلی و پدربزرگش بود که او به رحمت خدا رفته بود. البته برخی از پیرزن هایی که مادرش از آنها مراقبت می کرد نیز همین طور بودند. و یک بار تعداد کمی از دوستان ناجورش وقتی مشکل او را فهمیدند، با او مهربان تر شدند. او مطمئن بود که امیلی همیشه با او مهربان خواهد بود.
زویی به کندی راه رفت تا جایی برای نشستن پیدا کند. چند میز جای خالی داشت، اما بیشتر آنها برای دو نفر جا نداشتند. در انتهای سالن چند میز خالی دیده می شد. اگر می خواست بنشیند و منتظر بماند، ممکن بود دانش آموزان دیگر صندلی های کناری اش را اشغال کنند و او مجبور شود کل ساعت ناهاری را کنار غریبه ها بگذراند. او دوباره نگاه کرد و هری لینچ را دید که تنها پشت یک میز، گوشه ای از سالن نشسته بود و برخلاف همیشه کنار دیگر بازیکنان فوتبال نبود. با خود فکر کرد هرکسی که به جذابی هری باشد، می تواند با خودخواهی تمام همین کار را بکند. هری ساندویچی در دست داشت که بین بشقاب و دهانش معلق مانده بود. او برای چند لحظه به هری خیره شد و بعد به سراغِ بشقاب خودش رفت.
زویی قدم هایش را تندتر کرد و پشت یک میز خالی نشست. پاهایش را روی هم انداخت و پیازهای حلقه ای را دور بشقابش چید. زویی اختلال بی اشتهایی نداشت، اما برایش سخت بود که در جمع به راحتی چیزی بخورد. وقتی با وسواس به رفتارهای غذاخوردنش نگاه می کرد، خیلی چیزها ممکن بود نظر دیگران را جلب کند. او از طرز غذا جویدنش راضی نبود، از مدل باز و بسته کردن دهانش هم راضی نبود و همیشه می ترسید مبادا تکه ای از غذا یا روغن و سس دور لبش مالیده باشد. از همه بدتر اینکه لای دندان های به هم چسبیده اش، ردی از سبزی یا غذا بماند. این نگرانی ها عادی بود، اما زمانی که آدم خودش هم عادی باشد و همیشه یک آینه و یک بسته دستمال مرطوب داخل کیفش داشته باشد، و زویی از آینه بدش می آمد پس از در جمع غذا خوردن هم بدش می آمد.
امیلی سینی اش را روی میز گذاشت و گفت: «ببخشید!»
زویی پرسید: «کجا غیبت زد؟» اما بعد به خود نهیب زد. او اصلاً دلش نمی خواست مثل دخترانی باشد که نسبت به دوستانشان حس مالکیت دارند و از آنها گزارش کامل از توالت رفتن و فین کردن تا خوابیدن و بیدارشدن می خواهند. شاید به این علت که امیلی برایش تعریف کرده بود که زمانی دوستی داشته که همین کار را می کرده و امیلی او را آزاردهنده ترین آدم نامیده بود.
امیلی با خوشحالی گفت: «خبرهای داغ دارم.» و کلمه خبر را طولانی و کشیده ادا کرد، گویی اپرا اجرا می کند. این لحن امیلی مثل خودش دوست داشتنی و دلنشین بود. همین کارهای امیلی باعث می شد زویی آرزو کند مثل او شیرین باشد.
«چه خبری؟»
امیلی با چشمان آبی اش برای زویی طنازی کرد و گفت: «جالب ترین چیزی که ممکن است اتفاق بیفتد.» بعد به حلقه های پیاز اشاره کرد و پرسید: «تو که اینها را نمی خوری؟ می خوری؟!»
زویی بشقاب را به سمتِ او دراز کرد تا پیازها را بردارد و گفت: «زودتر خبر را بده.»
«من با یک نفر به اسم... اوووم... اگر گفتی؟ با کمرون فریمن قرار گذاشتم!»
زویی که با شنیدن اسم کمرون برق از سه فازش پرید، با تعجب پرسید: «با کمرون فریمن؟» این خبر خیلی باورنکردنی تر از آن بود که حقیقت داشته باشد. ازنظرِ زویی، کمرون یک احمق به تمام معنا بود.
امیلی سرش را تکان داد و با تکانِ سرش موهای فرفری قرمزش نیز بالا و پایین رفتند. امیلی از این موهای فنری بدش می آمد، اما زویی عاشق آنها بود. موهای خودش سیاه و لخت بودند و فکر می کرد این مدل مو مثل صورت و شخصیتش بی مزه و خنک است. در همین حین، امیلی گفت: «و تمام اینها به خاطرِ تو اتفاق افتاد!»
«به خاطرِ من؟»
«بله. همه اینها به این علت بود که سز می خواست با تو قرار بگذارد.»
زویی برای چند لحظه در شوک فرو رفت و گفت: «سز با من؟»
امیلی با هیجان گفت: «بله!»
سز در چند درس با زویی هم کلاس بود، اما آنها حتی یک کلمه باهم حرف نزده بودند. البته زویی هرگز با هیچ کس یک کلمه حرف نمی زد، اما اکنون به سز فکر کرد. یادش افتاد که چند بار کنار او پشت یک نیمکت نشسته بود و شاید یکی دوبار لبخندی بین آن دو ردوبدل شده بود.
صورت زویی درهم شد.
امیلی گفت: «دست بردار دختر! سز خیلی تحسین برانگیز است.»
زویی با خود فکر کرد خیلی تحسین برانگیز است! او کوچولو و ریزه میزه است، انگار هنوز به سن بلوغ نرسیده و از این نظر مثل خود من است. تنها دلیل همراهی سز و کمرون، پسرعمو بودنشان است. اگر او کنار کمرون این پسر جذاب نبود، شاید اصلاً دیده نمی شد، درست مثل من و امیلی. شاید سز برای من مناسب ترین دوست باشد چون دقیقاً مثل هم هستیم، البته اگر به قرار گذاشتن و دیدن او رضایت بدهم.
امیلی با چشمانی گرد و متعجب به زویی نگاه کرد و گفت: «باید امروز که سز این پیشنهاد را مطرح کرد، او را می دیدی. او خیلی هیجان زده بود.» بعد هم با ولع چنگالش را در پیاز حلقه ای فروکرد.
زویی سعی کرد داستانی را که امیلی گفته تجسم کند. امیلی و سز یک گوشه ایستاده اند و درباره او حرف زده اند.
امیلی با دهان پر بقیه قصه را تعریف کرد: «به او گفتم که تو سر قرار می روی، اما به شرط آنکه من هم باشم. بعد ادای دخترهای خجالتی را درآوردم و گفتم که اگر ما سه نفر باشیم، من تنها می مانم. این طوری شد که کمرون گفت او هم ما را همراهی می کند.»
صورت زویی از فرط عصبانیت گرگرفت. «تو به او گفتی که من می روم؟!»
امیلی با التماس به او نگاه کرد و گفت: «زویی تو را به خدا این طوری رفتار نکن.»
«چطوری رفتار نکنم؟»
«سخت نگیر. باور کن سز خیلی پسر خوبی ست و همه چیز عالی پیش می رود.»
زویی سعی کرد نفس بکشد و طبیعی رفتار کند، اما امیلی به او خیره شده بود. زویی روی بازوبسته کردن پاهایش متمرکز شد و دوباره به این قانون فکر کرد که هرگز نباید یکی از پاهایش را روی زمین بگذارد.
«زویی این فقط یک قرار است و یک سال طول نمی کشد. برای اینکه مجبور نباشی با او زیاد حرف بزنی، پیشنهاد دادم که باهم سینما برویم و یک فیلم ببینیم.»
وقتی امیلی این جمله را گفت، لحنش کاملاً عوض شد، اما زویی حواسش جمع بود. امیلی صدایش را کشید و ملتمسانه گفت: «این کار را بکن.» هراس تمام وجود زویی را فراگرفت. امیلی طوری حرف می زد که انگار به زویی اولتیماتوم می دهد. او مجبور بود یکی را انتخاب کند: رفتن به سَرِ قرار و ادامه دوستی با امیلی یا نرفتن و قطع ارتباط با امیلی. اولتیماتومی که همراه یک انتخاب سخت بود.
امیلی ادامه داد: «خوب می دانم که از مردم و در جمع بودن بیزاری. می فهمم. تو از آن دسته دخترهای شیک، اما عجیب وغریب هستی؛ اما کمی فکر کن! فقط یک شب است. اگر دوست واقعی من باشی، این کار را به خاطرِ من انجام می دهی.» امیلی التماس می کرد. زویی هرگز التماس های امیلی را ندیده بود. «زویی خودت می دانی که من اگر به جایِ تو بودم این کار را برایت انجام می دادم.»
زویی می دانست که امیلی راست می گوید. او خیلی بیشتر از اینها در حق زویی لطف کرده و اهمیت این دوستی را اثبات کرده بود. او فقط به این علت که زویی خواسته بود، از بقیه دوری کرده بود و کنار زویی دو نفری نشسته بودند. او شب های شنبه که می توانست کنار خانواده اش باشد، به خانه زویی آمده بود تا باهم فیلم ببینند. حتی دامن مشکی ای را که خودش خیلی دوست داشت به زویی قرض داده بود، چون زویی فکر می کرد وقتی این دامن را می پوشد، کمی زیبا می شود.
امیلی این بار بانرمی گفت: «زویی قول می دهم که همه چیز خوب پیش برود. راستش سز آن قدر دیوانه توست که حتی اگر یک کلمه حرف نزنی، بازهم برایش مهم نباشد. به این سینمارفتن مثل یک قرار معمولی با من فکر کن. ما خیلی وقت ها باهم سینما رفته ایم و تو اذیت نشده ای! مگر به غیراز این است؟»
«نه، حق با توست.»
امیلی با شنیدن این جمله کوتاه زویی لبخند زد. پس هماهنگ شد. و زویی سعی کرد با اشک هایی که ممکن بود هرآن روی گونه هایش بغلتد بجنگد، و مثل همیشه آرزو کرد کاش مادرش کنارش بود. او با خود فکر کرد که چرا باید این گونه باشد. چرا حتی در شانزده سالگی، وقتی همه چیز بر وفق مرادش پیش نمی رود، اولین چیزی که می خواهد، مادرش است!

نظرات کاربران درباره کتاب قول مادر

ای خدا این کتاب رو حتی با تخفیف ۴۰ درصدی نتونستم بخرم واقعا قیمت‌ها بالاست قیمت گوشت رفته بالا قیمت پراید رفته بالا دوستان مواظب باشید یکدفعه قیمت کتاب‌های الکترونیکی سر به آسمون نذاره وگرنه چه تفاوت بین نسخه چاپی و نسخه الکترونیک انگار همه نهاد ها و ملت در بالا بردن قیمت ها با هم مسابقه می دهند بعد تقصیر را گردن همدیگه می اندازند کجاست نهادی که رسیدگی کنه به این اوضاع فیدیبوی عزیز به ما مشتریهای پر و. پاقرصت برس ممنونتم بخدا
در 4 هفته پیش توسط §a€id ®@F€¡
وای...من ابدا نمی تونم اینقدر با احساساتم درباره ی "مادر" درگیر بشم و این کتاب این درگیری رو به شدیدترین صورتش، ایجاد میکنه..یک لحظه،موقع دادن خبر،توسط پزشک و پرستار،قلبم ایستاد..‌
در 2 ماه پیش توسط r d
این چه وضع قیمت گذاری هست؟! لطفا قیمت این کتاب و بسیاری از کتب رو تعدیل کنید...
در 1 ماه پیش توسط بدر الدین صالح
عالی بود
در 4 هفته پیش توسط آمنه نوروزی