فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر فرانسوی

کتاب دختر فرانسوی

نسخه الکترونیک کتاب دختر فرانسوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختر فرانسوی

به عقب که نگاه می‌کنم برایم جالب‌ است که خودش هم می‌دانست از او خوشم نمی‌آید، اما اهمیتی نمی‌داد. از آن مدل آدم‌های خوددار بود، آن هم در سن حساس نوزده. خب... کمی غیرطبیعی بود، شاید هم خیلی فرانسوی‌‌مآب. تام است که به من زنگ زده‌ است. شاید می‌خواهد خبری را برساند. یادم نمی‌آید آخرین‌بار کی به من زنگ زده است. البته معنی‌اش این نیست که با من هیچ‌ تماسی نمی‌گیرد؛ اتفاقاً برعکس بیشتر دوست‌های مذکرم او در ایمیل‌زدن بسیار مهارت دارد، اما انگار همیشه این در ذهنم هست که او فقط برای دادن خبرهای خوشحال‌کننده تلفنی تماس می‌گیرد، مثل دعوت‌کردن به مهمانی یا عروسی، عروسی خودش. هرچه باشد او سال‌هاست با جِنا نامزد است. اما او چیز دیگری می‌خواهد بگوید.

ادامه...

بخشی از کتاب دختر فرانسوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سب را اولین بار سال ۲۰۰۰ دیدم، تابستان سال دوم دانشگاه در آکسفورد(۱۸). من و لارا آن قدری آنجا بودیم که حس تنهایی و بی تجربگی نکنیم، ولی این زمان آن قدر هم زیاد نبود که حس مسئولیت پذیری مان رشد کرده باشد. هیچ امتحانی در طول سال نداشتیم یا اگر هم داشتیم آن قدر جدی نبود که تاثیری روی درسمان بگذارد. تا سال سوم هیچ نیازی هم نداشتیم که فکرمان درگیر پیدا کردن کار شود. استادانمان حس می کردند سال خوبی برای تقویت پایه واصول برای امتحان های سال بعد است، ما هم فکر می کردیم سال خوبی است برای خوردن و خوابیدن، آن هم بعد از وقت گذرانی های طولانی در کافه ها.
سرگرمی های دلخواه تابستانمان رفتن به مهمانی های رقص بود. حالا که فکر می کنم فراتر از تصور است اینکه کراوات مشکی بزنی و به مراسمی بروی که به آن دعوت نشده ای، و به خودت لذت بدهی فقط برای خوش گذرانی.
اما به راستی فقط خوش گذرانی بود؛ هیچ کس هیچ ارتباطی با آن دزدی نداشت. این اولین موضوعی است که الان در ذهنم هست. شاید این روزها خیلی وقتم را صرف فکرکردن به قانون می کنم، شاید هم آن وقت ها خیلی به این چیزها فکر نمی کردم. به هرحال مسئله اصلی خود مهمانی نبود؛ این دورهمی ها همیشه کم وبیش شبیه هم بودند. شاید یک کافه کمی بهتر از دیگری بود یا کافه ای خلوت تر از دیگری، اما هربار نقشه ای یکسان داشتیم.
نه! مسئله دزدی بود؛ ترس کتک زدن گروه امنیتی و گریختن از دست آن ها لذتش بیشتر از لذت خوردن الکل، آن هم بی اجازه، بود.
شبی که سب را دیدم مهمانی دانشکده لیناکر بال(۱۹) مورد هدفمان بود. لیناکر ثروتمندترین دانشکده آکسفورد نبود، بزرگ ترینش هم نبود، مجلس مهمانی اش هم چیز خاصی نداشت؛ تنها امتیازش این بود که دانشکده فارغ التحصیلی بود، درست همان جا که دیگر باید دست از تلاش و تقلا برمی داشتی!
آن ها در برابر ما بودند؛ فارغ التحصیل ها و گروه امنیتی در برابر دانشجو ها؛ دانشجوهای ازخودبی خود. مشاوره پیش از مهمانی در خانه یکی از دانشجوها، درست روبه روی زمین بازی دانشکده بود، جایی که نوشیدنی مجانی همین طور به سمتت سرازیر می شد.
یادم می آید به دستشویی رفتم و روی پاشنه های کفشم لیز خوردم، که اگر دست ناشناسی مرا نگرفته و کمرم را راست نکرده بود با کله رفته بودم توی دیوار. آنجا بود که به ذهنم رسید بهتر است برویم پیش از آنکه همه مان هوشیاری مان را از دست بدهیم، طوری که نتوانیم از این طرف زمین به آن طرف حرکت کنیم، چه برسد به گرفتن و بالارفتن از دیوارهای گرداگرد دانشکده.
کمی بعد واقعاً داشتیم می رفتیم، داشتیم از خانه تازه ساخت می رفتیم در زمین بازی جمع شویم. دویست متر آن طرف تر از دانشکده، تاریکی با نور چراغ ها شکسته شده بود. رنگ چمن به شکلی باورنکردنی سبز زمردی شده بود و تیرک های دروازه راگبی(۲۰) سایه هایی کشیده روی زمین انداخته بود. یک نفر مثل نظامی ها دستورهایی می داد که باعث شد لارا ریسه برود، تلوتلو بخورد و محکم به ساعدم بچسبد.
نگاهی به دوروبر انداختم و در کمال تعجب دیدم نزدیک سی چهل نفریم که آماده یورش به دانشکده ایم. من و لارا خودمان را در گروهکی انداخته بودیم که، می شد گفت، هیچ کدامشان ما را نمی شناختند. تشخیص دادنشان در تاریکی کار سختی بود، اما دست کم دو نفرشان مردهایی از هر نظر توانا بودند. لبخند لارا توجه یک سری شان را جلب کرد، اما آن قدری زمان نداشتیم که او ترفندش را به کار ببرد. داشتیم راه می افتادیم. تعداد نفراتمان می توانست به پیشبرد نقشه کمک کند.
یک گروه شدیم و نزدیک ده نفر به سمت زمین با شتاب دویدیم. چگونه آن موقع با آن کفش های پاشنه بلند دویدیم نمی فهمم، ولی می دانم این کار را کردیم. لباس من تا بالای کشاله ام بود، اما نمی دانم لارا چگونه تا آن سمت زمین با آن لباس چسب و تنگش آمده بود! مخلوط شدن آدرنالین با الکل را در رگ هایم خوب حس می کردم. صدای جیغ و فریادهای دوروبر و تصویرهایی پراکنده را به یاد می آورم، وقتی نور روی آدم های مشکی پوش می افتاد که با سرعت می دویدند.
من و لارا پای دیوارهای دانشکده لیناکر به هم چسبیده بودیم و تلاش می کردیم لابه لای خنده های ریزمان، که نمی توانستیم جلوَش را بگیریم، نفسی هم بکشیم. شاید هم برای همین بود که توانستیم تو برویم. گروه امنیتی با گروه اول درگیر بود که به سمت دیوار حمله کرده بودند. وقتی به سختی از دیوارها بالا می رفتیم لارا را گم کردم. لباس ها و کفش هایمان نامناسب بود و ادامه راهمان را به بالا مشکل کرده بود.
آنجا که رسیدم دستی از یک هیکل چهارشانه برای کمک به سمتم دراز شد. برق دندان های سفیدش از زیر بینی قوس دار و موهای به هم ریخته و مشکی اش به چشمم خورد. دستش را گرفتم و حس کردم خیلی راحت مرا به بالا کشید. چراغ ها ناگهان روشن شدند؛ انگار چشم هایم برای مدتی کوتاه کور شده بود؛ بالای دیوار به سختی پلک می زدم تا از ناجی ام تشکر کنم و بتوانم جای پایم را محکم و تعادلم را حفظ کنم.
«بپر!»
یک نفر از پایین صدا می زد. صدایش میان آهنگ و موسیقی به سختی شنیده می شد.
«من می گیرمت.»
به غریبه ای که روی دیوار روبه رویم بود نگاه کردم. سری تکان داد و تندتند اشاره کرد. نور که افتاد به پایین نگاه کردم؛ به یک جفت چشم آبی نافذ، سب! البته که خود سب بود.
من پریدم و او مرا گرفت.
***
وسط جلسه با آقای گُردُن فارو(۲۱)، شریک ارشد هافت وویل هستیم. او کاغذهایش را برای هزارمین بار مرتب می کند و به سمت راستم خیره می شود و من تازه می فهمم دارم این بخش معامله را از دست می دهم. کمی بعد درحالی که تلاش می کنم درباره فواید انتخاب شرکت ما از بین شرکت های رقبا توضیح دهم، می فهمم از همان ابتدا هم هیچ شانسی نداشته ام؛ فقط ابزار لاپوشانی بوده ام؛ دستاویزی برای تفرقه. رقیبی هستم که به میدان آورده اند تا به آنان اطمینان دهد شرکت دلخواهشان حرف هایی درست و بی کم وکاست می زند و مناسب تر از ماست.
جمله ام را نیمه کاره رها می کنم و به جایش یک شیرینی برمی دارم. این کار توجه آقای گردن فارو را جلب می کند. برای اولین بار درست وحسابی نگاهم می کند و می پرسد: «مشکلی پیش اومده؟»
انگشتم را به نشانه جویدن شیرینی بالا می گیرم و او صبورانه منتظر می ماند. ابروهایش از تعجب بالا رفته اند. شیرینی را که قورت می دهم می گویم: «راستش نه. فقط فهمیدم شما تصمیمتون رو خیلی وقته گرفتین و من دارم وقت شما و خودم رو الکی هدر می دم. درک می کنم که به یکی نیاز دارین کارهاتون رو لاپوشونی کنه، اما اگه این طوره، من قبل اینکه خودم رو برای به دست آوردن کاری که وجود نداره ازپا دربیارم، شیرینی های شما و چای رو تموم می کنم و می رم.»
برقی از سپاسگزاری در چشم هایش می بینم. او از هر نظر آدمی معمولی است؛ قدی متوسط و موهایی کم وبیش سفید دارد، نه چاق است و نه لاغر، به نسبت سن پنجاهش نه خیلی خوش اندام است و نه خیلی بدهیکل. کت وشلوار خوش دوختی به تن دارد که خیلی هم پرزرق وبرقی و نامعمول نیست. تنها تعریفی که درباره اش شنیده ام هوش و ذکاوت اوست، هرچند هنوز خیلی راه دارد تا آن را نشانم بدهد. بعد از دوسه دقیقه می پرسد: «شما همیشه هرچی رو تو ذهنتون هست به زبون می آرین؟»
معنی جمله اش این نیست که دستاویز بودن مرا رد کرده باشد. با لبخند کم رنگی می گویم: «هرچی سنم بیشتر می شه کمتر این کار رو می کنم. روش خطرناکیه. خیلی از اتفاق های خوب زندگی م با همین روش برام افتادن، اما...»
چهره در هم می کشم.
«به همون نسبت هم بدترین اتفاق ها.»
در قبال حرفم لبخندی می زند.
«مثلاً به چی می گین بهترین اتفاق ؟»
بی درنگ پاسخ می دهم: «ورودم به آکسفورد.»
سرش را به یک طرف خم می کند و چشم هایش دوباره برقی می زنند.
«چرا این طور فکر می کنین؟»
«من هیچ پیشینه ای وابسته به آکسبریج(۲۲) ندارم. ورودم به آکسفورد افق نگاهم رو بازتر کرد. منظورم فقط دورنمای کاری و شغلی نیست. راه ها و امکاناتی رو نشونم داد که اگه راه دیگه ای رو انتخاب کرده بودم فکر کنم هیچ وقت بهشون نمی رسیدم.»
«دختر من هم به آکسفورد رفته. نمی دونم آیا اون هم همین نظر رو داره یا نه.»
«فکر کنم به گذشته ش و ویژگی های فردی ش بستگی داره.»
لبخندی یک وری می زند و شانه بالا می اندازد.
«کارو هم عضو گروه های داوطلب آکسبریج بوده.»
پلک می زنم.
«کارو هوریج که منظورتون نیست؟»
«البته که نه.»
«فامیلی ش فار وسته(۲۳)؟»
با تعجب می گوید: «بله! می شناسیدش؟»
«ما هم زمان با هم تو آکسفورد بودیم.»
یک باره همه توجهش به من جلب می شود و این موضوع کمی عصبی ام می کند.
«فکر می کنین نظر کارو هم همینه؟ اینکه ورودش به آکسفورد یکی از بهترین اتفاق هاییه که براش افتاده؟»
کارو هیچ وقت به این پرسش فکر نخواهد کرد، چون برای او ورود به آکسفورد کاری درست و شایسته بود؛ درست همان چیزی که باید برایش اتفاق می افتاد.
«خب...»
احتیاط می کنم.
«ما خیلی با هم صمیمی نبودیم.»
لب هایش آویزان می شود.
«دیگه اون روش خطرناک رو به کار نمی برین!»
می خندم.
«همون طور که گفتم هرچی پیرتر می شم کمتر به کار می برمش.»
گوشه لب هایش به زور بالا می رود و بعد به ساعتش نگاه می کند.
«بسیارخب خانم چانینگ(۲۴)، می دونم که آدمی به صراحت شما پوزش من رو از اینکه این قدر یکهو می رم سر اصل مطلب می پذیره. بله، شما نقش لاپوشونی رو دارین! من کار شما رو دوست دارم، از دفترچه اطلاعاتی هم که فرستادین خوشم اومده، نرخ هایی هم که دادین تقریبی ان. اما شما دورنمای ضعیفی هستین، چون هنوز سابقه کاری مهم و مستند ندارین. فکر نکنم ارزش جنگیدن و هدر دادن زمان من رو داشته باشه.»
«چی بهش ارزش می ده؟ پایین آوردن نرخ؟»
لب هایش را جمع می کند.
«بی تاثیر نیست، اما... شاید اون هم بس نباشه. شما فقط...»
جمله اش را تمام می کنم.
«... سابقه کاری مهم و مستند ندارم.»
سرش را با ناراحتی تکان می دهد.
«اما صادقانه می گم که دیدنتون باعث افتخار بود.»
چشم هایش می خندند و با این خنده ده سال از سنش کم می شود. کمترین شباهتی بین او و کارو نمی بینم.
در راه برگشت به خانه و در تاکسی، یادداشت های بعد از جلسه ام را در ضبط صوت جیبی ام ضبط می کنم تا جولی بعداً تایپ کند. بعد به لارا زنگ می زنم تا پنج دقیقه سرش پرخاشگری کنم که چرا احمق شدم و شغل پردرآمدم را رها کردم تا شرکت خودم را راه بیندازم، اینکه اگر این حرفه به همین شکل ادامه پیدا کند تا شش ماه دیگر ورشکست خواهم شد، اینکه هیچ کس بعد از این اشتباه هولناک حاضر نمی شود دوباره استخدامم کند، و و و...
لارا که همه این ها را پیش تر شنیده است دیگر حتی به خودش زحمت نمی دهد با من بحث کند. بالاخره بعد از اینکه خشمم فروکش می کند می پرسد: «تموم شد؟»
«فعلاً بله. امشب بیا پیشم. شاید با بقیه این داستان کسل کننده حوصله ت رو سرببرم، اما قول می دم حداقل اولش با خوراک کاری و نوشیدنی خوب ازت پذیرایی کنم.»
خنده شاد لارا درست همان چیزی است که به آن نیاز دارم. خمیازه ای می کشد و می گوید: «ببخشید، من حسابی خسته ام. می شه فردا همدیگه رو ببینیم؟»
«خسته! دیشب چی کار می کردی؟»
یادم نمی آید به من گفته باشد با کسی قرار داشته. او مردها را خیلی راحت تور می کند، درست مثل ما که خیلی راحت روزنامه های جلوِ دکه ها را انتخاب می کنیم؛ به همان راحتی هم رهایشان می کند. همین الانش هم با بی رحمی و بی هیچ خجالتی بی بندوبار است.
«دیشب بعد از کار یه نفر رو همین جوری تو کافه دیدم. یه کم خوش گذروندیم.»
«چه خوش شانس!»
نمی توانم حسادت را در صدایم پنهان کنم. یادم نمی آید هیچ وقت کسی را همین جوری در کافه دیده باشم.
«یادم نمی آد کسی تا حالا بهم نزدیک شده باشه. البته به جز سب.»
«اوه کیت!»
می توانم لبخند را در صدایش حس کنم.
«همیشه بهت گفتم که باید استانداردهات رو پایین بیاری. بعد هر چندتا دلت بخواد نصیبت می شه.»
«شاید.»
اما من فکر نمی کنم این طور باشد. هرچند خیلی به خودم می رسم، قدّم بلند است و بگویی نگویی خوش اندامم، موهای خوبی دارم و به من می گویند چشم هایم زیباست، اما هیچ کدام این ها جذابیت یک آدم مطیع و زیبای سوئدی را ندارد که ساده لبخند می زند و درباره روابط نزدیک اندیشه هایی ساده و آسوده دارد. لارا می پرسد: «خب پس، فردا خونه تو؟»
«عالیه.»
می خواهم تماس را قطع کنم که یادم می آید هنوز از پیدا شدن جنازه چیزی به او نگفته ام. از سورین.
«صبر کن... تام بهم زنگ زده بود.»
«حالش چطوره؟ برگشته لندن؟»
«آره، اما برای این زنگ نزده بود. اون ها...»
آب دهانم را قورت می دهم.
«اون ها جنازه رو پیدا کردن. منظورم جنازه سورینه. اون رو تو چاه خونه روستا پیدا کردن.»
حرفم را زود تمام می کنم.
«وای! خدای من!»
و با ناراحتی می گوید: «وحشتناکه. البته... این قضیه شاید به پدرومادرش کمک کنه به هم نزدیک تر شن. فکر نمی کنی کار اون نامزدش باشه که از ش حرف می زد؟»
«فکر کنم.»
پرسشی روشن است، اما من نمی توانم بفهم چگونه سر از چاه درآورده است؟ چه کسی او را به آنجا برده بوده؟ حتی هنوز هم ذهنم از فکر کردن به آن می گریزد.
«نمی دونم. تام می گه پلیس فرانسه می خواد دوباره با همه ما حرف بزنه.»
می توانم چهره درهم کشیدن لارا را حس کنم.
«جدی؟»
«شاید این شیوه کاری شونه. هرچی باشه ما آخرین نفرهایی بودیم که با سورین حرف زدیم.»
البته پیش از اینکه به روستا برود و دیگر هرگز دیده نشود.
«البته حتماً برگشته بوده اونجا، چون تو چاه پیداش کردن. فکر کنم این اطلاعات جدید باشه.»
«هرچی هست حتماً کار همون نامزدشه. نمی خوام بی احساس باشم، اما امیدوارم خیلی وقتمون رو نگیره. همه مون این روزها خیلی گرفتار کاریم.»
دوباره پشت خط خمیازه می کشد.
«فکر کنم کارو هم برای همین به من زنگ زده بود.»
«به تو هم؟»
تعجب آور است. هرچه باشد کارو از لارا کمتر از من خوشش می آید.
«برام پیام گذاشته. هنوز باهاش تماس نگرفتم، اما حتماً می دونسته تام به تو گفته. پس تماسش برای گفتن این موضوع نبوده.»
باز خمیازه می کشد.
«فقط یه راه واسه فهمیدنش وجود داره.»
و با شیطنت اضافه می کند: «اول تو!»
بی میل می گویم: «باشه قبول. من باهاش تماس می گیرم.»
من هم مثل لارا دلم نمی خواهد با کارو حرف بزنم، اما زودتر از او خواهم فهمید کارو چه کار داشته. کارو اگر بخواهد کاری را انجام دهد، تردید نمی کند.

فصل اول

به عقب که نگاه می کنم برایم جالب است که خودش هم می دانست از او خوشم نمی آید، اما اهمیتی نمی داد. از آن مدل آدم های خوددار بود، آن هم در سن حساس نوزده. خب... کمی غیرطبیعی بود، شاید هم خیلی فرانسوی مآب.
تام(۱) است که به من زنگ زده است. شاید می خواهد خبری را برساند. یادم نمی آید آخرین بار کی به من زنگ زده است. البته معنی اش این نیست که با من هیچ تماسی نمی گیرد؛ اتفاقاً برعکس بیشتر دوست های مذکرم او در ایمیل زدن بسیار مهارت دارد، اما انگار همیشه این در ذهنم هست که او فقط برای دادن خبرهای خوشحال کننده تلفنی تماس می گیرد، مثل دعوت کردن به مهمانی یا عروسی، عروسی خودش. هرچه باشد او سال هاست با جِنا(۲) نامزد است.
اما او چیز دیگری می خواهد بگوید.
«کِیت(۳)، اون تابستون رو یادته؟»
هفت سال زندگی در باستون(۴) ذره ای هم لهجه اش را تغییر نداده است. هنوز هم لهجه اش بی بروبرگرد همان نتیجه تحصیل در بهترین مدرسه انگلیسی است که فقط با پول می توانستی واردش شوی. تصویری از او به ذهنم می آید، مثل دو تابستان پیش که او را دیده بودم؛ چشم های آبی اش در آن پوست برنزه اش خودنمایی می کردند با کک ومک های روی بینی قوس دارش، با موهای تیره ژولیده اش که آن قدر بلند بود می شد فِرَش کرد. اما حالا نمی تواند بعد از زمستانی سخت در نیوانگلند(۵) شبیه آن موقع ها باشد. تصویرش در ذهنم دست نخورده مانده است.
خوب می دانم منظورش کدام تابستان است، همان تابستان بعد از تمام شدن دانشگاه، وقتی هر شش نفرمان در خانه ای روستایی در فرانسه یک هفته عاشقانه را سپری کردیم، شاید هم کمی یا بخش هایی از آن عاشقانه بود. به یادآوردنش آن هم دقیق و باجزئیات کار سختی است، چون سِب(۶) و من، نامزد آن روزهایم، کمی بعد از آن از هم جدا شدیم.
من با لحنی شوخ می گویم: «مال دهه شصت نیست؟ اگه یادت باشه تو هنوز به دنیا نیومده بودی.»
به شوخی ام اهمیت نمی دهد.
«اون دختر، خونه بغلی...»
«سِوِرین(۷)؟»
دیگر لحنم شوخ نیست. و دیگر هم منتظر دعوت شدن به مهمانی نیستم. چشم هایم را می بندم و منتظر چیزی هستم که فکر می کنم خودم هم می دانم چیست. خاطره ای بی دعوت و ناخواسته در ذهنم شناور می شود. سورین، همان دختر لاغر و زبروزرنگ در لباس شنای مشکی، که با آن موهای قهوه ای فندقی نرمش، زیر نور خورشید همیشه یک وری می ایستاد تا اگر از چیزی خوشش نیامد خرامان خرامان راهش را بگیرد و برود. همان دختری که خودش را بانوی خانه بغلی معرفی می کرد، آن هم بی هیچ ردی از لبخند که مبادا زیبایی بیش از اندازه اش را کم کند. همان که بعد از رفتن هر شش نفر ما به لندن، بی هیچ اثری ناپدید شد.
تام مکثی می کند.
«آره سورین.»
آن سکوت کوتاه، پشت خط، فضای سنگینی به وجود می آورد.
«پیداش کردن. جنازه ش رو.»
سکوت می کنم.
اگر دیروز به این قضیه فکر کرده بودم، که البته هنوز این اتفاق نیفتاده بود، حتماً می گفتم نمی دانم اصلاً او پیدا خواهد شد یا نه. اما با واژه های بی روح تام ناگهان همه چیز واقعی به نظرم می رسد. انگار قرار است همه راه های ممکن به این کشف ختم شوند. استخوان هایش را می بینم که بعد از ده سال تمیز و سفید در جایی رها شده اند. خنده اجتناب ناپذیر مرگ را می شنوم، و سورین را به یاد می آورم که هیچ گاه لبخند نمی زد. تام می پرسد: «کیت؟ هنوز پشت خطی؟»
«ببخشید، آره هستم. کِی پیداش کردن؟ جنازه خودشه؟»
«توی چاه، تو خونه روستا.»
«دختر بیچاره!»
آهی می کشم. بیچاره، دختر بیچاره. و بعد می گویم: «چاه؟ اما این یعنی...»
«آره. حتماً برگشته بوده.»
«حالا پلیس فرانسه دوباره می خواد با ما حرف بزنه؟»
«البته.»
دستی به پیشانی ام می کشم، بعد به جمجمه سفیدم که زیر گوشتش هست فکر می کنم و دستم را زود پایین می اندازم. چاه! توقعش را نداشتم. تام با نگرانی می پرسد: «خوبی؟»
«فکر کنم. فقط...»
خودش حرفم را کامل می کند.
«... شوکه شدی. می دونم.»
انگار او شوک زده نیست؛ فکر می کنم زمان داشته است تا این ماجرا را هضم کند.
«تو به لارا(۸) می گی؟ فکر نکنم شماره ش رو داشته باشم.»
«باشه می گم.»
لارا نزدیک ترین دوستم است. یکی از ما شش نفر. حدس می زنم پلیس بخواهد با همه مان حرف بزند. یا دست کم این پنج نفر که باقی مانده ایم؛ دست کم تِئو(۹) حالا دیگر مجبور نیست به این بازجویی ها پاسخ بدهد. حتماً تام تا الان با سب و کارو هم تماس گرفته، یا می خواهد بگیرد. بی شک مودبانه اش این است که حال آن ها را بپرسم، ولی این کار را نمی کنم.
«مجبوری از باستون برگردی؟»
«راستش... تو لندنم(۱۰). امروز صبح رسیدم.»
«عالیه! بالاخره یه خبر خوب هم شنیدم. تا کی می مونی؟»
«تا همیشه.»
«عالیه...»
اما رفتارش عجیب است. این را می توان از پشت خط هم حس کرد. با احتیاط می پرسم: «جنا پیشته؟»
فکر کنم خودم پاسخ را می دانم.
«نه.»
صدای بیرون دادن نفسش را می شنوم. با خجالت می گوید: «این طوری بهتر بود.»
با او موافقم، اما حالا زمان مناسبی برای گفتنش نیست. مصمم می گویم: «خیلی خب. انگار نیاز داری همین الان با یه بطری نوشیدنی بیای خونه من!»
«این مورد از اون هایی نیست که با یه بطری نوشیدنی سروتهش هم بیاد.»
«تو هرجور الکلی دوست داری بیار، من هم غذا رو درست می کنم.»
پشت خط می خندد. صدای خنده اش لذت بخش است.
«قبول.»
به نظرم آن وقت ها بیشتر می خندید، اما آن وقت ها فقط بیست ویک سالمان بود، بی هیچ مسئولیت و دغدغه ای. این اتفاق مرموز هم هنوز نیفتاده بود. شاید همه مان آن وقت ها بیشتر می خندیدیم.
***
یک جنازه پیدا شده است، اما زندگی همچنان جاری است. البته شاید برای بیشتر ماها این طور باشد، اما برای نزدیک ترین ها و عزیز ترین ها زمان از حرکت ایستاده باشد، آن هم یک دهه پیش؛ وقتی او گم شده. برای بقیه مان گذشته ها فقط گذشته است. امروز یعنی دیدار با خریداری سرسخت که می توانم او را از آن خود کنم؛ یعنی قرارداد با هافت وویل(۱۱)، که بتواند به موسسه کاریابی ـــ استخدامی نوپایم حسابی اسم ورسم بدهد.
روبه روی آینه دستشویی دفترم، در بلومبرگ(۱۲)، که تازه اجاره اش کرده ام، ایستاده ام. کت وشلوار رسمی حرفه ای، پیراهن ابریشمی تمیز و اتوشده، موهای پرپشت مشکی که پشت سرم جمعشان کرده ام، و آرایش ملایمی که چشم های سبزم بیشتر به چشم بیاید. همه وهمه را انجام داده ام. درکل تصویری از یک خانم بازرگان حرفه ای در آینه می بینم. لبخند می زنم تا ببینم لای دندان هایم دانه های خشخاش نانی که برای ناهار خورده ام نمانده باشد. یکهو تصویر جمجمه سورین، که لبخندی بدجنس می زند، توی ذهنم می آید. لبخندم در آینه خیلی زود ناپدید می شود.
از دستشویی که بیرون می آیم دستیارم، جولی(۱۳)، سرش را از صفحه رایانه روبه رویش برمی گرداند و پوشه را دستم می دهد.
«ماشین رسیده.»
«همه ش کامله؟»
«بله.»
پوشه را نگاه می کنم. همه چیز اینجاست.
«پائل(۱۴) کجاست؟»
پائل شریک من و کاریابی بسیار حرفه ای است. او اینجاست چون خیلی به من اعتماد دارد. یقین دارد اگر همه چیز خوب پیش برود، سود خوبی نصیبش می شود. همیشه تلاش می کنم حواسم به دفتر گزارش کار روزانه او باشد؛ اگر برنامه های کاری اش درآمدزا نباشد اینجا بند نمی شود.
نگاه جولی به نمایشگر رایانه است، درحالی که یک دستش روی موش واره است و با دست دیگر عینکش را روی بینی اش محکم می کند می گوید: «یه دیدار با نامزد انتخاباتی فِرِش فیلدز(۱۵) تو خیابان فلیت(۱۶) داره.»
«اوه! درسته.»
دوباره پوشه را نگاه می کنم.
«کیت؟»
جولی با لحن خاصی در صدایش می گوید: «همه شون تو همون پوشه است.»
پوشه را محکم می بندم.
«می دونم، مرسی.»
نفسی عمیق می کشم.
«بسیارخب. بعداً می بینمت.»
«موفق باشین.»
به سمت رایانه برمی گردد، اما یک آن می ایستد.
«راستی! یه تماس داشتین که حتماً وقتی سوار ماشین شدین جوابش رو بدین.»
دنبال دفترچه پیغام های تلفنی می گردد.
«آم... اینجاست. کارولین هوریج(۱۷): خواهش می کنم یک تماس با من بگیرید. اما نگفته موضوع چیه.»
کارو؟ به من زنگ زده است؟ واقعاً؟
«شوخی می کنی؟»
سرش را بهت زده بالا می آورد.
«اگه این شوخی باشه که خیلی بی مزه است!»
کاغذ پیغام را به سمتم می گیرد و من درحالی که از دستش می گیرم می گویم: «هم دانشگاهی بودیم.»
اخم آلود توضیح می دهم: «خیلی صمیمی نبودیم. آخرین باری که دیدمش پنج سال پیش تو مهمونی یکی دیگه از دوست هام بود.»
به شماره تلفنی که با دست خط مرتب جولی زیر اسم نوشته شده است نگاه می کنم.
«این که شماره هافت وویله!»
این را با تعجب می گویم. این روزها آن قدر این شماره را گرفته ام که جای دکمه هایش را روی گوشی حفظ شده ام.
«شاید می خواد استعفا بده.»
«شاید.»
درست هم که فکر کنی، هیچ دلیل دیگری ندارد یک وکیل به یک کاریاب قانونی زنگ بزند. توی ماشین می نشینم و به ارواح فکر می کنم، به سورین بیچاره، به استخوان هایش که مثل آکاردئون جمع شده اند تا در چاهی باریک جا شوند. به تِئوِ بیچاره که در زمین جنگ تکه تکه شد، به تام؛ آن زمان ها که بیشتر می خندید، به خودم در آن زمان ها، به لارا، به کارو، و به سب. همیشه و همیشه به سب فکر می کنم.
***

فصل دوم

سورین در نزدیکی ام پرسه می زند.

اولش فقط یک حس است، فقط حضور در ذهنم و دور از دسترس و نگاهم. او را کنار خاطره هایی گذاشته بودم که نمی خواستمشان، اما با پیدا شدن استخوان هایش دوباره در سطح ذهنم شناور شده اند.
این ها همه چیزی نیست که از سورین دیده ام. یک روز صبح استخوان های سفیدش را روی پیشخان آشپزخانه دیدم، که مثل کپه ای روی هم جمع شده و جمجمه خندانش بالای آن بود. پلک می زدم اما تصویرش ناپدید نمی شد، با اینکه می دانستم وجود بیرونی ندارد.
حالا دوباره واضح تر از پیش، با پوست فندقی و چشم های مرموزش بی هیچ لبخندی ظاهر شده است. با این موج سمج خاطره هایش، به ویژه که او خیلی وقت پیش دفن شده و حالا متعفن و ناخوشایند است، اگر تسلیم شوم به تاریکی گندیده اش فرو کشیده خواهم شد. به سختی تلاش می کنم ازپا درنیایم و به کارو زنگ می زنم.
بعد از یک بار زنگ خوردن گوشی صدایی خشک پاسخ می دهد: «کارولین هوریج هستم.»
او را در ذهنم تصور می کنم که در شرکت هافت وویل پشت میز نشسته، با آن عضلات به هم فشرده در کت ودامن حرفه ای کاری اش. بی آنکه یک تار مو یا یک برگ کاغذ سر جایش نباشد.
«سلام کارو، کِیتم.»
درنگی می کند. از لای دندان های به هم فشرده ام اضافه می کنم: «کیت چانینگ.»
این شگرد کاروست که آدم را ناچار می کند خودش را معرفی کند. آیا به راستی می تواند منتظر یک کیت دیگر با لهجه غلیظ شمالی باشد؟ با گرمی ای ساختگی می گوید: «اوه کیت! چقدر طول کشید! مرسی که باهام تماس گرفتی.»
«کار خاصی نکردم.»
از آن لبخند زورکی ای که می زنم درد را در گونه هایم حس می کنم. پیش ازاین یک نفر به من گفته بود که اگر پشت خط لبخند بزنی فرد پشت خط این را در صدایت حس می کند؛ خیلی مهم نیست این لبخند واقعی باشد یا نه.
من هرگز به عمد با دختر مردی که می تواند قرارداد مهمی را با من ببندد دشمنی نمی کنم. هر دشمنی ای حتی عمدی هم نباشد به من کمکی نمی کند.
«حالت چطوره؟»
صدایش سرزنده است. می گوید: «خوبم. البته خیلی سرم شلوغه، که خب... تو این بازار نمی شه شکایتی هم کرد. تو چطور؟»
«مثل همیشه؛ خوب، پرمشغله.»
اما آن قدر هم پرمشغله نیستم که دلم می خواهد. این را از برنامه هفتگی خالی ام روی نمایشگر رایانه می شود فهمید. البته نیازی نیست او بویی ببرد. مکثی برقرار می شود و منتظرم برود سر اصل مطلب.
«فکر کنم تام باهات حرف زده.»
«آره. البته خبرهای خوبی نداشت.»
حالا دیگر لبخندم ناپدید می شود. جمجمه با تاریکی عمیق چشم هایش هنوز منتظرم است؛ فقط یک قدم با من فاصله دارد و پشت افکار آگاهم پرسه می زند.
«منظورت خبر درباره جِناست یا اون دختره؟»
نفس عمیقی می کشم. آیا به راستی از دید او یک نامزدی شکست خورده با آدم کشی شبیه هم اند؟ کارو ادامه می دهد: «درباره اون دختر فقط گذر زمان همه چی رو روشن می کنه. هیچ کس انتظار دیگه ای نداره.»
آرام می گویم: «سورین...»
استخوان هایش نیاز به یک اسم دارند، اما کاش این نیازشان را پیش کس دیگری برده بودند.
«چی؟ اسمش سورین بود؟»
هنوز یک دقیقه از گفت وگویمان نگذشته است که زود به خشم می آیم، اما تلاش می کنم دوباره آن لبخند تقلبی را روی چهره ام بنشانم.
«بله.»
کارو مکث می کند.
«خب... بگذریم. تماس گرفته بودم که بگم شاید خوب باشه واسه تام یه دورهمی بگیریم. اون بعد داستان جنا حالش گرفته است و نیاز داره به دورهمی، یه نوشیدنی دورهم با بچه های آکسفورد به مناسبت خوشامدگویی به خونه. جمعه بعدی تو خونه خودم. از اونجا می تونیم به خیابون کینگ(۲۵) هم بریم، البته اگه کسی دلش خواست بیشتر خوش بگذرونه.»
با صدای ضعیفی می گویم: «آم م م، فکر خوبیه.»
و همین طور هم هست. تعجب کرده ام. با حالتی بی روح می گوید: «خیلی تعجب نکن. هرچی باشه من یه جورهایی با سب و تام بزرگ شدم. بی صبرانه منتظر اومدن هردوشون به لندنم.»
«هردو؟ سب هم همین طور؟»
پیش از اینکه بتوانم جلوِ واژه ها را بگیرم از دهانم بیرون آمده اند.
«اوه! به گوشِت نرسیده؟»
حضور لبخند را به وضوح در صدایش حس می کنم، لبخندی ازخودراضی. اگر دنبال این بود که بفهمد من و سب با هم در تماسیم، خب به هدفش رسیده است.
«سب داره برمی گرده. انگار نیو یورک(۲۶) واسه آلینا(۲۷) مناسب نبوده.»
آلینا، همسر سب، که حالا دیگر باید سه سالی از ازدواجشان گذشته باشد.
«البته فکر نکنم واسه جمعه برسه. وقتی برگشت باید یه دورهمی دیگه بگیریم.»
«حتماً. عالیه.»
بی شک می دانم که آن بعدازظهرِ دیگر که منظور اوست سرم شلوغ خواهد بود؛ حالا هر وقت که باشد.
«خب پس می آی؟ جمعه آینده؟»
«بذار ببینم...»
سراغ برنامه الکترونیکی ام می روم، هرچند از همین حالا می دانم وقتم آزاد است، اما شاید این کار هم مثل آن لبخند ساختگی بی تاثیر نباشد.
«خب... آره خوبه. مرسی.»
«خوبه. می شه یه لطفی بکنی به لارا هم بگی؟ هنوز وقت نکردم بهش زنگ بزنم. شک ندارم شما دوتا هنوز هم حسابی با هم رفیقین.»
آرام می گویم: «اوه! بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی.»
و بعد، پیش از آنکه او وقت داشته باشد حرفم را با مسخره و شوخی تعبیر کند، شتاب زده اضافه می کنم: «بهش خبر می دم.»
«خیلی خوبه. آدرسم رو برات می فرستم. جمعه آینده می بینمت.»
گوشی را می گذارم و لحظه ای به نمایشگر رایانه با آن تقویم خالی اش خیره می شوم. شاید کارو صرفاً آدم خوبی باشد، بدون داشتن هیچ راز پنهانی. وقتی به لارا بگویم او هم همین فکر را می کند، اما لارا در دنیایی زندگی می کند که شادی برایش همین نزدیکی هاست؛ مثل آرمان دوست داشتنی بابانوئل و فرشته بالدار.
اما باید این قدرت را داشته باشی که بدانی این حس ماندنی نیست. من با شک و بدگمانی بزرگ شده ام.
سورین در نزدیکی ام پرسه می زند.
***
روز مهمانیِ کاروست و دو رویداد بزرگ پیش آمده است؛ هافت وویل، یا بهتر بگویم؛ منشی آقای گردن فارو با من تماس گرفته است، و نیز پلیس.
منشی گردن فارو تماس گرفته است برای سه شنبه قرار ناهار بگذارد، که اصلاً با عقل جور درنمی آید مگراینکه شرکت موردنظرش عقب کشیده باشد. همه روز تلاش کرده ام خیلی هیجان زده نباشم، زیرا هم این هیجان ته ندارد و هم باید برای کارم سخنرانی خوب و دقیقی آماده کنم. این تمرینی است برای تجربه هم زمان دو فکر صد درجه متفاوت.
خیلی خسته کننده است، با این حال این تماس کمتر از تماس پلیس آشفته ام کرده است. کارآگاهی فرانسوی هفته آینده دیداری کوتاه در کانال انگلیس(۲۸) دارد و می خواهد مصاحبه ای با من داشته باشد. آیا باورکردنی است؟ دوباره نگاهی به برنامه به دردنخورم می اندازم. آن قدر جای خالی و سفید دارد که می توانم سورین را تصور کنم در آن خرامان خرامان راه می رود و دست های کشیده و قهوه ای اش را دراز می کند تا خودش را در آن جا دهد.
به جز برنامه ناهار سه شنبه و چند برنامه دیگر که برای دو قرارداد کوچک تنظیم کرده ام، بقیه وقتم آزاد است. باز هم مثل همیشه در دسترس ام و این ناامید کننده است. هرچه هم که در طول روز به دست آورده ام این موضوع را تغییر نمی دهد. وقتی از فکرهای کاری ام آزاد می شوم می نوشم.
من، تام، و لارا قرار گذاشته ایم پیش از رفتن به خانه کارو همدیگر را در کافه ای نزدیک آنجا ببینیم. بهتر است گروهی به مهمانی برویم. از بیرون و زیر باران توی کافه آمده ام و چترم را تکانده ام، و میان جمعیت دنبال تام می گردم. پیداکردنش با آن قد بلند کار راحتی است. دارد سفارش می دهد؛ حتماً همین الان آمده است، چون قطره های باران روی موهای مشکی اش، که هنوز هم بلند و فر است، مثل کریستال برق می زند. به نظرم پیش تر خیلی شبیه سب بود، شاید هم حالا عمدی می خواهم آن دو را از هم متمایز کنم.
در فضای خالی کنارش می نشینم و می گویم: «نوشیدنی من رو غلیظ تر بریز.»
رویش را به سمتم برمی گرداند و لبخندی چهره اش را از هم باز می کند.
«کیت!»
مرا به سمت خود می کشد و بغل می کند. همیشه بغل هایش به آدم می چسبد. شکفتن لبخند را روی چهره ام حس می کنم؛ این لبخند واقعی است. صورتم روی گردنش است و می گویم: «چقدر خوبه که می بینمت.»
بوی چوب و ادویه می دهد.
«من هم خوشحالم می بینمت.»
خودش را عقب می کشد تا نگاهم کند. هنوز لبخند روی چهره اش است و دیگر خبری از کک ومک های صورتش نیست. برنزه پوستش هم رفته است. به نظرم می آید این اواخر خیلی هم برای باشگاه وقت گذاشته باشد، اما تغییر خاصی نکرده است.
«خیلی خوب به نظر می رسی.»
فروشنده حرفمان را قطع می کند.
«ده دلاروشصت سنت.»
نوشیدنی ام را کنار نوشیدنی تام می گذارم.
«خدای من!»
این را زیر لب می گوید و کیف پولش را از جیبش درمی آورد.
«هروقت برمی گردم نرخ های لندن دوبرابر شده! به خاطر وضعیت حساب بانکی م هم که شده دیگه نباید از اینجا بیرون برم.»
هنوز لبخند می زند. نوشیدنی ام را سرمی کشم.
«من یه میز پیدا می کنم. راستی، لارا یه کم دیرتر می آد.»
خیلی شلوغ است و نمی شود یک میز خالی برای خودمان پیدا کنیم، اما من برای خودمان دو صندلی خالی، گوشه کافه، پیدا کرده ام. کله هایمان را مرموزانه به سمت هم آورده ایم تا با سروصداها بجنگیم و همه تلاشمان را می کنیم این دو سال را در پنج دقیقه برای هم تعریف کنیم. سورین در اینجا، در این گرما و حس زندگی، نمی تواند خودنمایی کند. کمی بعد می گویم: «بابت داستان جنا متاسفم.»
از همان ابتدا هم فکر نمی کردم به درد هم بخورند، اما به راستی از ته دل برایش ناراحتم.
«وقتی شماها رو دیدیم خیلی فرصت نشد باهاش خوب آشنا شم، اما اون به نظر...»
دنبال صفت مناسبی می گردم، اما چیزی پیدا نمی کنم و با حالتی شل وول می گویم: «دختر عاقلی به نظر می اومد.»
چشم های بی روح جنا را خیلی به یاد ندارم، اما دیدن دوباره تام حس خیلی خوبی است. لارا و من هردو باستون را دوست داشتیم و فکر می کنم تا وقتی ما به فرودگاه برویم اخم های جنا از هم باز نشد.
لب های تام کمی کج وکوله شده است و لیوان نوشیدنی اش را لابه لای انگشت هایش تکان تکان می دهد.
«وقتی همدیگه رو دیدین اون خیلی وضعیت خوبی نداشت. واقعاً دختر خوبی بود. فقط...»
حرفش را قطع می کند.
«می دونم... فقط کناراومدن با قضیه لارا کار سختیه.»
تام نگاهش را از لیوانش می گیرد. یکه خورده است.
«لارا؟»
با لحنی خشک اضافه می کنم: «خب... اون واسه هر دختری یه رقیب سرسخته. حتی اگه فکر کنن باهات رابطه نداشته.»
آیا تام فکر می کند وقتی در آن دیدار او و جنا، در راهروهای دور و مجزا، به هم نزدیک شده بودند و تندتند با صدای آرام حرف می زدند من ندیده بودمشان؟ هنوز هم تصویرشان جلو چشمانم است؛ جنا دست راستش را تند حرکت می داد، درحالی که تام با درماندگی دستش را در موهایش فرو برده بود.
«یا شاید درباره اون قضیه چیزی به جنا نگفتی!»
گفته های لارا درباره رابطه اش با تام یا خوش وبششان، یا هرچه اسمش بود و به مدت ها پیش، به آن تعطیلات سرنوشت ساز در فرانسه، برمی گشت، فقط برای شوخی و سرگرمی بود. تام هم همین ها را می گوید؛ گرچه من فکر می کنم آن رابطه برایشان بیش ازاین ها معنی داشته. بعد از رفتار سرد جنا در مدتی که در باستون بودیم حس می کنم حتی خیلی بیش از این حرف ها بوده است. آن هایی که ازدواج کرده اند یا نامزد دارند این چیزها را خوب حس می کنند.
«راستش بهش گفتم، اما مشکل لارا نبود.»
کمی رنجیده خاطر است. بعد نفسی بیرون می دهد.
«دیگه مهم نیست. ما فقط... خیلی به درد هم نمی خوردیم. خودمون رو پنجاه سال دیگه کنار هم نمی دیدم، آینده مون روشن نبود. من زود به یکنواختی رسیدم، باشگاه رفتن بیشتر برام جذاب بود تا خونه رفتن.»
با لحن انتقادی می گویم: «پنجاه سال! من فقط می تونم بدونم برای شش ماه آینده م چه برنامه ای دارم. یا حتی فقط برای امشب.»
چهره ام را در هم می کشم و کمی می نوشم. تام با خنده می گوید: «این شکلی نگاه نکن! کارو حتماً امشب میزبان متین و مهربونیه و بدرفتاری نمی کنه.»
خیلی مبهم می گویم: «آم م م...»
و بعد می پرسم: «راستی می خواستم بپرسم چرا فامیلی کارو با فامیلی پدرش فرق داره؟ می دونم پدرومادرش جدا شدن، اما...»
«خب... یه کم تلخه.»
کمی از آب جوَش می نوشد و به سمتی خیره می شود و چیزی به یاد می آورد.
«تا جایی که یادمه آقای گردن با یه نفر دیگه رابطه داشت و کامیلا(۲۹)، مادر کارو، نتونست با این قضیه کنار بیاد. به اصطلاح می گن جهنم رحم نداره. البته جهنم برای اون یه کم بی رحمانه تر بود.»
اخمی می کند و سعی دارد واژه های درست را برگزیند.
«اون قدری که کامیلا به خاطر به هم خوردن زندگی بی نقصش از آقای گردن ناراحت بود از خیانتش ناراحت نبود. به هرحال کارو طرف مادرش رو گرفت. اون موقع شاید سیزده سالش بود. فامیلی ش رو به فامیلی مادرش تغییر داد و البته فکر می کنم مادرش وادارش کرد به این کار.»
لب هایش از ناراحتی آویزان شده اند.
«راستش همیشه ناراحت آقای گردن بودم. اگه من با کامیلا ازدواج کرده بودم خیلی زودتر خیانت می کردم.»
«آدم سرسختیه؟»
«نه خیلی سخت.»
شانه هایش را بالا می اندازد و تلاش می کند واژه بهتری پیدا کند.
«سرده و هیچ چی هیچ وقت راضی ش نمی کنه. کارو هم زبون تند و تیز اون رو به ارث برده، اما حداقل گاهی هم می خنده.»
نگاهی به من می کند. باید بپذیرم او بامزه است. یک ابرویش را بالا انداخته و انگار منتظر است من هم نظری کنایه آمیز بدهم، اما این کار را نمی کنم؛ هم برای اینکه کمی حق با اوست و کارو گاهی هم می خندد، هم برای اینکه هیچ کدام از این ها را از پیش نمی دانسته ام و گفته هایش یک جورهایی دارد تصویر ذهنی ام را مرتب می کند. تام ادامه می دهد: «خب... به هرحال دوران سختی واسه کارو بوده. این ماجرا واسه اون موقع ها بوده که من و سب...»
زود به من نگاهی می کند.
«... سعی می کردیم بیشتر باهاش وقت بگذرونیم. فقط منتظر کوچک ترین بهانه بود از خونه بزنه بیرون.»
سب.
تام معمولاً تلاش می کند این اسم را جلوِ من به زبان نیاورد.
سخت است، چون آن ها نه تنها دوست های صمیمی بلکه پسرعمو هم هستند، اما به هرحال او تلاشش را می کند. تلاش می کنم چهره ام را بی هیچ تغییری نگه دارم.
«پدرش هنوز هم با همون آدم در ارتباطه؟»
تام سرش را تکان می دهد.
«نه. اگه اون به این رابطه ادامه می داد کارو دیگه نمی خواست پدرش رو ببینه. اون هم قطع رابطه کرد.»
لحظه ای خوب به آن فکر می کنم؛ بچه ای که برای پدرش قانون می گذارد. پس دلیلی ندارد که بچه ها این قدرت را نداشته باشند. به این فکر می کنم که هردوشان در این اتفاق چه حسی داشته اند.
تام هنوز حرف می زند.
«می دونی، حالا فکر می کنم آیا به این کار هم مادرش وادارش کرده بوده یا نه. به نظر پدرومادرم اینکه گردن و کامیلا با هم خوب نبودن خیلی ناراحت کننده بود، اما کارو قوی بود. پس...»
شانه ای بالا می اندازد.
«همین.»
«جالبه که کارو تو شرکت باباش کار می کنه.»
«آره، وقتی شنیدم اون به شرکت هافت وویل رفته نمی دونستم چه فکری کنم.»
اخم می کند و هنوز هم زور می زند در این موضوع به نتیجه ای برسد.
«معنی ش این نیست که اون هیچ پیشنهاد کاری دیگه ای نداشته.»
آب جوَش را یک نفس سرمی کشد و بعد به لیوان خالی خیره می شود.
«وقت داری واسه یک نوشیدنی دیگه؟ لارا چقدر دیگه می رسه؟»
«اون باید... اوه! پیداش شد.»

نظرات کاربران درباره کتاب دختر فرانسوی

تعلیق زیادی نداشت داستان قابل حدس بود. اما فضای کتاب خیلی خوب بود.
در 2 ماه پیش توسط lia...000