یک روز، پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در بادِ تندِ قطار آشفته بود، از پنجرۀ قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچهای رسیده و بزرگ انداخت. دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را. آلوچه تو هوا، توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد.
دختر هر چه گشت آلوچه را پیدا نکرد. آلوچه توی علفها و گلهای ریز وحشی گم شد.
دختر با خاطرۀ صورت خندان و موهای آشفتۀ پسر به خانه آمد. صدای هیهی پسر در گوشش ماند. قطار سوتزنان صدا را بُرد.
دختر میدانست او را دیگر نمیبیند. اگر میدید میگفت: «آلوچهات را گم کردهام. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن».