فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باباگوریو

کتاب باباگوریو

نسخه الکترونیک کتاب باباگوریو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب باباگوریو

مادام وُکر در پنجاه سالگی همچون خانم‌های دیگر هم‌سن و سالش «سرد و گرم روزگار را چشیده است.» او چشمان درخشان و حال و هوای مظلومانه یک قاچاقچی را دارد که ادای افراد عفیف و رنجیده را درمی‌آورد تا شاید مبلغ بیشتری برای خدماتش دریافت کند اما در عین حال آماده است تا به رفیقش جرج یا پیچرو که قایم شده و هنوز می‌شود او را لو داد خیانت کند تا به هر مناسبتی از گناه خودش بکاهد اما با این حال مهمانان پانسیون که می‌دانستند این خانم بیوه تنها از راه کرایه گرفتن از آن‌ها امرار معاش می‌کند و وقتی مثل خود آن‌ها سرفه و ناله می‌کرد، دلشان برایش می‌سوخت و می‌گفتند: «تهِ تَهِش او زن خوبی است.» مادام وُکر قبلاً چه بوده؟ او هرگز توضیح مناسبی در این‌باره نداده بود. چگونه دارایی‌اش را از دست داده بود؟ جوابش این‌گونه بود: «مشکلات!» شوهرش با او بد طی کرده بود، او را بدون هیچ‌چیز رها کرده و فقط اشک‌هایش برایش مانده بود تا بربخت بد خود و سنگدلی شوهرش بگرید و البته همین خانه که در آن زندگی می‌کرد، تنها یک مزیت داشت آن هم این‌که دیگر دلش برای هیچ‌کس نمی‌سوخت. چون همان‌طور که خودش می‌گفت هر بلایی که بود سرش خودش هم آمده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب باباگوریو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



«تقدیم به جفری سنت هیلر با شکوه و بزرگ، به نشانه ای از تحسین نبوغ شاهکارهایش.»
دوبالزاک

در این مرحله از پیشرفت، دانشجو مشتاق و با انگیزه است و همه چیز به نظرش بسیار مهم می آید. استادش برایش یک قهرمان است، یک مرد بزرگ. در حالی که حقیقت این است که کالج دوفرانس(۴۵) به او پول می دهد تا در سطح پایین تری از دانش خودش برای دانش جویان صحبت کند. دانشجوی تازه کار کراواتش را صاف می کند و ژست های مختلفی برای جلب نظر خانم های حاضر در تئاترهای کمدی و گالری ها می گیرد. همین طور که گام به گام در معارفه اجتماعی خود پیش می رود، از پوسته خود بیرون می آید، افق های زندگی در برابرش باز می شوند و آخر سر ویژگی های اجتماع و آدم های مختلف آن را می فهمد.
آغاز این معارفه از قدم زدن در شانزه لیزه(۴۶) و تماشا کردن و تحسین کالسکه های مجلل دیگران است کم کم نسبت به صاحبان این تجملات حسادت می کند. یوژین ناخودآگاه پیش از آن که برای تعطیلات به آنگولم برود دوره کارآموزی اجتماعی خود را در خلال اخذ مدرک کارشناسی حقوق و کارشناسی هنر گذارنده بود. رویاهای کودکی و افکاری که از روستا با خود آورده بود همه ناپدیده شده و جای خود را به اهداف بزرگ فرصت طلبی های به جا و دانش و خِرَد زندگی داده و چشمانش را به روی واقعیات گشوده بودند. مثلاً این که اوضاع خانه قدیمشان در روستا واقعاً چگونه بود. پدر، مادر، دو خواهر و دو برادر و عمه سالخورده اش که تنها دارایی او مقرری سالیانه اش بود همه با درآمدی ناچیز در ملک کوچک راستانیاک زندگی می کردند. تمام املاک آن ها سالیانه تنها حدود سه هزار فرانک درآمد داشت و با این که درآمد در فصل های مختلف کمتر و یا بیشتر می شد (اصولاً تاکستان های انگور در روستاها همین طور هستند!) به هر حال آن ها هر سال مبلغ ثابت هزار و دویست فرانک را برای او می فرستادند. حالا می فهمید آن فقر سنگینی که آن ها خالصانه از او پنهان می کردند واقعاً چه فشاری به آن ها وارد می کند. ناخواسته خواهرانش را که زمانی در چشم معصوم او بسیار زیبا می نمودند با خانم های شیک و زیبای پاریس مقایسه کرد. خانم هایی که همه ابعاد رویاهایش را پر می کردند. آینده مبهم همه خانواده به او بستگی داشت. از او پنهان نمانده بود که هیچ خرده نانی در خانه هدر نمی رود و به جای شربت، آب پس مانده از انگورهای درجه دو را می نوشیدند و هزاران چیز کوچک دیگر که ارزش بازگویی ندارد و بنیان او را می لرزاند، قلبش را به درد می آورد و انگیزه او را برای موفقیت صد برابر می کرد.
او دلش می خواست موفقیتش حاصل استعداد و تلاشش باشد. یک رویکرد روستایی که به زودی با سرگیجه های جوانی خدشه دار شد. برنامه هایش دست خوش سردرگمی شد. معمولاً جوانان وقتی خود را در تلاطم امواج زندگی می بینند و نمی دانند چه طور از آن استفاده کنند، چه طور کشتی را به سوی هدف هدایت کنند و چه طور از وزش باد به نفع خود سود ببرند دچار مشکل می شوند. اول تصمیم گرفت خودش را از جان و دل وقف کارش کند اما نیاز به معاشرت و جاذبه های اجتماع اجازه این کار را نداد. او ناگهان متوجه نفوذ زنان در ساختار جامعه شد و تصمیم گرفت برای خودش یک بانوی حامی پیدا کند. مطمئناً مرد جوان خوش ذوق و باهوشی چون او که زیبایی مردانه اش از آن دسته ایست که خانم ها خوابش را می بینند برای یافتن یک بانوی حامی دچار مشکل نخواهد شد. این افکار زمانی خطور کرد که برای پیاده روی با خواهرش بیرون رفته بود. به یاد داشت که زمانی برای قدم زدن با خواهرش سر و دست می شکست. خواهرانش می دانستند که او بسیار تغییر کرده است.
عمه اش، مادام دومارسیلاک(۴۷) در دربار آشنایانی داشت و زمانی با بهترین و بزرگ ترین بانوان حلقه اجتماعی رفت و آمد داشت. ناگهان همه آرزوی مرد جوان انگار در خاطرات پیرزن سرچشمه گرفت. خاطراتی که لحظات خوش کودکی اش را با اشعار کودکانه و رویاهایی از تجملات اشرافی پر می کرد. او از عمه اش پرسید که آیا هنوز با آشنایانش در دربار رفت آمد دارد یا خیر. بعد از زیر و رو کردن زیاد شجره خانوادگی و فهرست دوستان و آشنایان آخر سر عمه خانم اعلام کرد که درمیان اقوام دور و نزدیک بانفوذ در دربار ویکنتس دوبوزیان(۴۸) بهترین گزینه محسوب شده و امکان نداشت درخواست آن ها را رد کند. به همین بانو نامه بلند و بالایی به سبک قدیمی نوشت و براد زاده اش یوژین را معرفی کرده تحسین و تمجید بسیار نمود. به برادرزاده اش هم متذکر شد که اگر مراتب خشنودی مادام دوبوزیان را فراهم آورد، به مراتب به آشنایان سرشناس تر او معرفی خواهد شد. چند روز بعد راستانیاک به پاریس بازگشت و نامه عمه اش را برای مادام ویکنتس دوبوزیان ارسال کرد. ویکنتس هم با ارسال دعوت نامه ای برای مهمانی بزرگ روز بعد به او پاسخ داد. روند اوضاع در خانه پانسیون وُکر در پایان نوامبر ۱۸۱۹ این چنین بود.
چند روز بعد از مهمانی مادام دوبوزیان، یوژین ساعت دو صبح به خانه آمد. قصد داشت جبران زمانی را که از کار دور بوده بکند. اولین باری بود که از این چهار دیواری مغموم برای کار کردن استفاده می کرد. طلسم زندگی پرهیاهو او را احاطه کرده بود. او هیجانات و لعبات زندگی را چشیده بود. در پانسیون وُکر شام نخورده بود. اهالی خانه احتمالاً انتظار داشتند تا صبح در مهمانی بماند و نزدیک ظهر به خانه بیاید همان طور که قبلاً چنین بوده و مثلاً دیر وقت از بزم های شبانه در پرادو(۴۹) و یا در اودئون(۵۰) بازگشته بود و جوراب های ابریشمی اش خیس و لک می شدند.
برحسب تصادف آن شب کریستوف پیشخدمت قبل از قفل کردن درب ورودی یک نگاهی به اطراف انداخته بود و راستانیاک که در همان لحظه وارد شده بود بی سر و صدا به اتاقش رفته بود و بعد کریستف برعکس او با سر و صدای بسیار درب را بسته بود. یوژین لباس مهمانی اش را از تن بیرون آورد و یک لباس خانه کهنه و یک جفت دمپایی پوشید. آتشی در بخاری افروخته بود و آن چنان بی سر و صدا و آرام به کار مشغول شده بود که اگر صدای خفیفی هم از فعالیت او در اتاقش ایجاد می شد در تشعشع صداهای مهیبی که کریستف ایجاد می کرد مدفون می شد.
یوژین پیش از دست به کار شدن چند لحظه ای به فکر فرو رفت. او دریافته بود که ویکنتس دوبوزیان نه تنها یکی از مُد روزترین بانوان سرشناس جامعه اشرافی فابورگ سن ژرمن است بلکه هم شخصاً و هم از طریق ازدواج بانویی بسیار متمول و ثروتمند است و خانه اش زیباترین و مجلل ترین خانه آن محل به شمار می رود. به حاصل زحمات عمه پیرش و نامه ای که به مادام دوبوزیان نوشته بود راستانیاک جوان بی آن که از خوش شانسی و اقبال بلند خود مطلع باشد در اجتماع اشرافی پاریس به گرمی پذیرفته شد. پذیرفته شدن در آن خانه های مجلل و سالن های مطلا عین خود اشرافیت بود. او در سرشناس ترین گردهمایی اجتماعی پاریس معرفی شده بود و درهای موفقیت به رویش گسترده می شد. یوژین از دیدن آن همه تجمل و افراد اشرافی خشکش زده و به سختی توانسته بود چند کلمه با ویکنتس معاشرت کند. او درمیان جمعیت الهه زیبایی را انتخاب کرده و به معاشرت با او این عضو فاخر جامعه اشراف پاریس رضایت داده بود. یکی از همان خانم هایی که همه مردان جوان آرزوی معاشرت با آن ها را دارند.
کنتس آناستازیا دوروستود(۵۱) قد بلند و خوش اندام بود. یکی از زیبا اندام ترین بانوان پاریس چشمان درشت مشکی، دستان بسیار زیبا و پاهای ظریف. حرارتی سوزان در حرکاتش تشعشع داشت. مارکیز دورونکروله(۵۲) او را «اصیل زاده» و «اسب مسابقه» می خواند. چرا که تجسم افسانه ای و عاشقانه داستان های کهن از بین رفته و جای خود را به هوسرانی مدرن داده اند اما برای راستانیاک مادام دوروستود بانوی آرزوهایش بود. چند بار سعی کرده بود خودش را در مهمانی به او نزدیک کند و حتی موفق شده بود چند کلمه کوتاه نیز با او صحبت کند. او با صدایی مملو از شوق دیدار که خانم ها بسیار از آن لذت می برند و به طور خیلی ناگهانی پرسیده بود:
«کجا می توانم شما را دوباره ببینم مادام؟» و خانم با ظرافت زنانه اش پاسخ داده بود: «همه جا! در کلوب بوآ(۵۳) در بوفان(۵۴) و در منزلم.»
راستانیاک با بی صبری مختص خلقیات روستایی اش نهایت سعی خود را برای آشنایی با کنتس زیبا کرده بود و از هر فرصتی که مادام برای گفتگو در اختیارش گذاشته بود استفاده می کرد. زمانی که به کنتس گفته بود از اقوام مادام دوبوزیان است وی نیز به او اجازه داده بود برای دیدارش به منزل او برود و با لبخندی پر معنا مجلس را ترک کرده و راستانیاک را متقاعد و مصمم برای دیدارش رها کرده بود. یوژین بسیار خوش شانس بود که در آن مهمانی با مردی آشنا شده بود که سادگی روستایی او را تحقیر و تمسخر نمی کرد. در آن زمان بیشتر افرادی که در ناز و نعمت زندگی اشرافی رشد کرده بودند مثل خانواده ای مولنکورت(۵۵) ماکسیم دوتریه(۵۶)، دومارسی(۵۷)، رونکروله(۵۸) آیودا پینتوس(۵۹) و واندنس(۶۰) و با بانوان اشرافی و محترم پاریس مثل لیدی براندون(۶۱) دوشس دولانژیو(۶۲) کنتس دوکرگاروه(۶۳) مادام دو سریزی(۶۴) دوشس دوکاریلیانو(۶۵) کنتس فرو(۶۶) مادام دولانتی(۶۷) مارکیز داژلمون(۶۸) مادام فیرمیانی(۶۹) مارکیز دولیستومر(۷۰) ماکریز دسپارد(۷۱) دوشس دومافرینیو(۷۲) و خاندان گراندلیو(۷۳) معاشرت کرده بودند، همواره اصل و نسب رعایی دیگران را مسخره کرده و سادگی آن ها را تحقیر می کردند. خوشبختانه از شانس خوبش راستانیاک با ماکریز دومونت مرویو(۷۴) نامزد دوشس دولانژیو آشنا شده بود. یک ژنرال ارتشی با خلق و خوی پاک و همچون کودکان بی آلایش و همین آقا محل زندگی کنتس در خیابان دوهدلر(۷۵) را به راستانیاک گفته بود.
آه، جوانی عجب عالمی دارد! اشتیاق دیدن دنیا، به دنبال هر فرصتی که شما را به زن مورد علاقه تان نزدیک کند و این که ناگهان در دو خانواده مهم و سرشناس پذیرفته شوید. قدم گذاشتن در خانه مجلل مادام دوبوزیان در فابورگ سنت ژرمن و افتادن به دامان کنتس دوروستود در شوسه دانتین(۷۶)؛ این آگاهی که ظاهر خوب و خوش سیمایتان برای جذب یک بانوی حامی و تضمین آینده خانواده تان کافی خواهد بود همچون یک بندباز روی طناب زندگی با جاه طلبی قدم برداری و بدانی که شکست خوردن و افتادن به هیچ وجه برایتان مقدور نیست چون یک بانوی جذاب چوب تراز و چتر نجات شماست...
راستانیاک مدتی با این افکار به آتش بخاری خیره شد. کتاب قانون در یک دست و تهی دستی در دست دیگرش تصویر درخشان بانویی زیبا را در ذهنش تدائی می کرد. هر شخص دیگری هم در موقعیت یوژین لحظه ای در آینده خود تامل می کرد و آن را سرشار از موفقیت می دید. افکارش کم کم بال و پر گرفته و او را از زمان حال به آینده سعادتمندش بردند. او خود را در کنار مادام دوروستود تصور می کرد و شاد بود که ناگهان آهی سرد و خشکیده همچون آه خسته سنت ژوزف(۷۷) سکوت شب را در هم شکست. صدا لرزه ای بر اندام این دانشجو انداخت که آن را آخرین نفس مرگ تصور کرده بود. او درب اتاقش را آرام و بی صدا گشود و به داخل پاگرد راهرو رفت. نور کم رمقی از زیر در اتاق باباگوریو بیرون می تابید. یوژین نگران شد که مبادا همسایه اش بیمار شده باشد. از سوراخ کلید داخل اتاق را نگاه کرد. پیرمرد آن چنان غرق در انجام کاری بادقت و همت بسیار بود که راستانیاک خیال می کرد با پاییدن این تاجر ماکارونی عجیب و غریب خدمت بزرگی به اجتماع می کند.
گوریو میز را واژگون کرده بود و به کمک طناب محکمی بشقاب و لیوان نقره ای را زیر پایه های میز طوری له می کرد که از حالت خارج شده و تبدیل به آهن مچاله و پاره شوند. راستانیاک با خودش زیر لب گفت: «عجب مرد موذی است!» و به تماشای بازوان قدرتمند گوریو در حال فشردن ظروف نقره اش ادامه داد. هیچ صدایی در اتاق شنیده نمی شد. یوژین چند لحظه همان جا ایستاد و با خودش فکر کرد: «شاید شایعات در مورد او درست باشد و او یک خریدار اجناس دزدی است و این چنین خود را به نداری و حماقت زده تا بتواند اعمال شوم و مشکوک خود را بدون دغدغه و در امنیت انجام بدهد!» سپس دوباره از سوراخ کلیه به تماشا پرداخت.
باباگوریو حالا طناب را باز کرده بود. میز را با تیوپی پوشانده بود و با تبحری خارق العاده آهن های مچاله را به شمش و لوله تبدیل می کرد. یوژین در حالی که لوله شدن نقره را تماشا می کرد با خود گفت: «این پیرمرد به اندازه آگوستوس(۷۸) پادشاه لهستان قدرت دارد!» باباگوریو با اندوه به حاصل کارش نگاهی انداخت و اشک از چشمانش جاری شد. شمع کوچکی را که برای کارش روشن کرده بود خاموش کرد و با آه سرد دیگری در تخت خوابش دراز کشید. راستانیاک با خودش فکر کرد: «حتماً دیوانه است!» که صدای خفیفی از پیرمرد گفت: «آه طفلک بیچاره!» راستانیاک با شنیدن این حرف تصمیم گرفت در این باره حرفی نزند و پیش از محکوم کردن همسایه اش اندکی فکر کند. نزدیک درب اتاقش رسیده بود که صدای عجیبی از طبقه پایین شنید. شاید صدای پای دو مرد با دمپایی بود که از پله ها بالا می آمدند. بله البته دو مرد بودند. صدای نفس هایشان شنیده می شد. عجیب این که صدای باز شدن درب ورودی وصدای پایی از راه پله به گوش نرسیده بود. ناگهان از زیر در اتاق آقای وترن در طبقه دوم نیز نوری تابیدن گرفت. او با خود گفت: «این همه اسرار در یک پانسیون معمولی!» چند پله پایین تر که آمد صدای برخورد سکه های طلا به یکدیگر را شنید. در یک لحظه نور اتاق خاموش شد و دوباره صدای نفس های دو مرد در حال پایین رفتن از پله ها به گوشش رسید اما صدای بسته شدن دربی به گوش نرسید. خانم وُکر پنجره اتاقش را باز کرد و فریاد زد: «کی آن جاست؟» و آقای وترن با صدای عمیق و بم خود جواب داد: «من هستم مادام وُکر. همین حالا به خانه آمده ام!»
یوژین در حالی که به اتاقش بازمی گشت با خود اندیشید: «خیلی عجیب است! کریستف درب اصلی را بسته بود! آدم برای این که در پاریس بداند در اطرافش چه می گذرد باید شب زنده داری کند!» این اتفاقات رشته افکار جاه طلبانه اش را گسیخته بودند. دوباره سعی کرد کمی کار کند اما ذهنش به سراغ کارهای مشکوک باباگوریو رفت و بی آن که بداند چهره زیبای مادام دوروستود در مقابل چشمانش ظاهر شد و امیدی از آینده ای درخشان به او داد. عاقبت دست از کار کشید و با مشت های گره کرده به خواب رفت. وقتی مرد جوانی به خودش قول می دهد که تا صبح حتماً کارهایش را انجام دهد از هر ده بار هفت بار خوابش می برد و تا صبح می خوابد. شب زنده داری هایی از این قبیل بعد از سن بیست سالگی میسر می گردد.
صبح روز بعد چنان مه غلیظی پاریس را فرا گرفته بود که حتی وقت شناس ترین آدم ها هم وقت را گم کرده بودند. حتی دقیق ترین تجار شهر هم ملاقات های خود را از دست می دادند و افراد معمولی تا لنگ ظهر می خوابیدند و خیال می کردند ساعت هشت صبح است. در چنین روزی مادام وُکر تا ساعت نه و نیم صبح هنوز در تخت خواب بود. کریستوف دیر کرده بود. سیلوی هم همین طور اما با این حال هر دوی آن ها مثل هر روز در آرامش کامل نشسته و قهوه می نوشیدند. سیلوی عادت داشت خامه سر شیرصبحانه ساکنین پانسیون را برای قهوه خودش بردارد و شیر را آن قدر بجوشاند که مادام وُکر متوجه این کار ناپسندش نشود. کریستوف در حالی که نان تُستش را در قهوه می خیساند گفت: «سیلوی، آقای وترن با این که مرد خوبی به نظر می رسد، دیشب دوباره دو مرد دیر وقت به دیدنش آمدند. اگر خانم در این مورد چیزی پرسید حرفی نزن.»
ـ «به شما حق و حسابی رسیده؟»
ـ «او اول ماه یک سکه پنج فرانکی به من داد که یعنی شتر دیدی ندیدی.»
سیلوی پاسخ داد: «به جز او و مادام کوتور که پول برایش چرک کف دست است دیگران می خواهند چیزی را که با یک دست انعام می دهند با دست دیگر پس بگیرند.»
کریستوف گفت: «به هر حال چیز قابل داری هم که انعام نمی دهند! یک سکه پنج فرانکی ناقابل. اصلاً باباگوریو را ببین که در دو سال گذشته خودش کفش هایش را واکس زده و آن گدای پیر پوآرو که اصلاً واکس نمی زند. اگر هم چیزی در چنته داشته باشد آن را صرف خوراک می کند نه مالیدن به کفشش. آن پسره قرتی دانشجو هم که یکی دو فرانک بیشتر نمی دهد. دو فرانک پول واکسی که من استفاده می کنم نمی شود. تازه او لباس های قدیمی اش را گران تر از قیمت می فروشد. آه عجب آدم های بیخودی هستند!»
سیلوی در حالی که جرعه های کوچکی از قهوه اش می نوشید گفت: «زکی! تازه پانسیون ما در این محله بهترین است. من خود شاهدم اما کریستوف کسی چیزی درباره این رفیق عزیزمان وترن چیزی به شما نگفته است؟»
ـ «چرا چند روز قبل آقایی را در خیابان دیدم که به من گفت: یک آقایی در پانسیون شما اقامت می کند این طور نیست؟ آقای بلند قدی که ریشش را رنگ می کند؟ و من هم به او گفتم: نه آقا، او رنگشان نمی کند آقای خوش گذرانی مثل او وقت این کارها را ندارد و وقتی بعداً در این باره به آقای وترن گفتم او گفت: آفرین پسر! خوب جوابی به او دادی هیچ چیز بدتر از این نیست که یک نفر نقطه ضعفت را بداند. شانس ازدواج آدم را خراب می کنند!»
سیلوی گفت: «تازه در بازار یکی می خواست به من کلک بزند و پرسید که آیا من دیده ام او لباسش را بپوشد یا نه... چه مسخره!» در این حال صحبت خود را قطع کرده و گفت: «بفرمایید! ساعت وال دوگراس(۷۹) ده و ربع کم را نشان می دهد و هنوز هیچ کس از خواب بیدار نشده است!»
ـ «ای بابا کجای کاری؟ همه آن ها بیرون رفته اند. مادام کوتور و آن دختره ساعت هشت صبح برای مراسم مذهبی به کلیسای سن اتیین(۸۰) رفته اند. باباگوریو با یک بسته زیر بغلش رفت بیرون و دانشجوی جوان تا ساعت ده صبح کلاس دارد و نخواهد آمد. وقتی داشتم راه پله را جارو می زدم دیدم که بیرون رفتند. باباگوریو به من تنه زد و بسته اش انگار پر از آهن بود. نمی دانم این پیرمرد به چه کاری مشغول است! به نظر من که بیشتر از دیگران سرش به تنش می ارزد اما آلت دست این و آن شده و دست از سرش برنمی دارند. خودش پولی به آدم نمی دهد اما بعضی اوقات پیغام هایی برای آن خانم های پولدار می فرستند که وقتی من می برم مقدار زیادی انعام به من می دهند؛ لباس های فاخری هم می پوشند!»
ـ «خودش می گوید دخترانش هستند مگر نه؟ فکر کنم یک دو جین دختر دارد!»
ـ «من که تا به حال فقط دوتایشان را دیده ام. همان دو نفری که قبلاً این جا می آمدند.»
ـ «بالاخره صدای جنب و جوش مادام در طبقه بالا را می شنوم؛ باید بروم به کارهایش برسم وگرنه شَر به پا می کند. فقط کریستوف حواست به ظرف شیر باشد که گربه آن را نخورد.»
سیلوی به اتاق خانم در طبقه بالا رفت.
ـ «سیلوی! چه طور شده است؟ ساعت تقریباً ده صبح است و تو اجازه دادی من مثل یک خرس بخوابم تا به حال چنین اتفاقی نیفتاده بود.»
ـ «تقصیر این مه است خانم. آن قدر غلیظ است که می شود لمسش کرد.»
ـ «اما پس صبحانه چه می شود؟»
ـ «بَه! همه مهمانان انگار شیطان تسخیرشان کرده خانم. من حتم دارم همه شان پیش از این که یک قطره آفتاب در آسمان باشد فرار کردند.»
خانم وُکر به تندی گفت: «سیلوی درست صبح کن! باید بگویی یک ذره آفتاب!»
ـ «ای وای مادام هر جور شما بخواهید من صحبت می کنم. به هر حال شما می توانید ساعت ده صبحانه بخورید. دوشیزه میشونو و پوآرو هیچ کدام هنوز بیدار نشده اند. فقط همین دو نفر خانه هستند و هر دو مثل یک جفت چوب خشک خوابیده اند.»
ـ «سیلوی تو یک جوری می گویی جفت انگار...»
سیلوی در حالی که از خنده روده بر می شد گفت: «انگار چه؟ انگار با هم هستند؟»
ـ «سیلوی عجیب نیست که آقای وترن دیشب بعد از این که کریستوف درها را قفل کرده بود به خانه آمد؟»
ـ «نه خانم، اصلاً! کریستوف صدای آقای وترن را شنیده بود و رفت درها را باز کرد. حالا شما چه خیالاتی که...!»
ـ «بلوز مرا بده و زود برو صبحانه را آماده کن. بقیه گوشت و سیب زمینی را دوباره گرم کن و آن کمپوت گلابی را هم بیاور سرمیز. هر پنج تا یک پنی(۸۱).»
چند دقیقه بعد مادام وُکر درست سر بزنگاه پایین آمد تا مُچ گربه را که موفق شده بود درپوش یکی از ظرف های شیر را بیندازد و با عجله آن را لیس می زد، بگیرد. او فریاد زد: «پیشته(۸۲)!» و گربه پا به فرار گذاشت اما سر راهش خود را به پاهای مادام مالید و او باز فریاد زد:
ـ «آه، آری باید هم چاپلوسی کنی گربه بدجنس... سیلوی! سیلوی!»
ـ «بله مادام چه شده؟»
ـ «ببین این گربه چه دست گلی به آب داده!»
ـ «همه اش تقصیر این کریستوف احمق است. من به او گفتم که سر راهش میز را بچیند اما معلوم نیست کجا رفته! نگران نباشید مادام این شیر را می دهم به باباگوریو. کمی رویش آب می ریزم و او نخواهد فهمید چه اتفاقی افتاده. او هیچ وقت از هیچ چیز خبر ندارد، حتی چیزهایی که می خورد.»
مادام وُکر در حالی که بشقاب ها را روی میز گرد می چید پرسید:
ـ «نمی دانی آن شیطان پیر کدام گوری رفته است؟»
ـ «کسی چه می داند خانم؟ او کارهای مشکوک زیادی می کند!»
مادام وُکر گفت: «به گمانم خیلی زیاد خوابیدم!»
ـ «به نظر من که مثل یک گل سرخ تر و تازه و سرحالید، مادام!»
در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد و وترن آواز خوانان وارد شد:
♫«هر جا که می روی داستان همان است... یک قلب عاشق، یک نگاه نگران...»♫
و با دیدن خانم صاحب خانه، او را در آغوش کشید و گفت:
ـ «مامان وُکر صبح شما به خیر!»
ـ «آه! چه حرکاتِ...!» او حرفش را قطع کرد و گفت:
ـ «گستاخانه؟ همین را می خواستید بگویید مگر نه؟ یه لحظه صبر کنید من در چیدن میز به شما کمک می کنم. حالا می بینید که من مرد خوبی هستم. ♫«طره افشان طلایی رنگ... آهِ دِل...♫ نمی دانید چه چیز عجیب و غریبی دیدم، امروز. ♫«یک اتفاق شیرین...»
بیوه زن پرسید: «چه دیده اید؟»
ـ «باباگوریو را در طلاسازی خیابان دوفَن(۸۳) دیدم. امروز ساعت هشت و نیم صبح. آن ها بشقاب و قاشق و چنگال نقره و تکه های طلا می خرند. باباگوریو یک تکه بزرگ نقره را به مقدار زیادی پول فروخت. البته تکه نقره را خیلی مچاله کرده بود معلوم بود که تازه کار است.»
ـ «واقعاً؟ مطمئنید؟»
ـ «بله. یکی از دوستانم قصد مهاجرت دارد و من برای بدرقه او به لنگرگاه رفته بودم تا در کشتی بخار رویال میل(۸۴) با او خداحافظی کنم. در راه برگشتم منتظر شدم ببینم باباگوریو در چه حالی است. کارهای او موجب سرگرمی اند. او به محله ای در همین نزدیکی به منزل یک ربا خوار مشهور به نام گوبسک(۸۵) در خیابان دِگرس(۸۶) رفت. این یارو از بدترین قماش آدم هاست. یک یهودی خسیس که از استخوان های پدرش هم نمی گذرد. دزدی کردن از او کار بسیار سختی است چون همه پول هایش را در بانک می گذارد.»
ـ «پس باباگوریو آن جا چه کار می کرد؟»
وترن پاسخ داد:
ـ «چه کار می کرد؟ هیچ فقط خودش را بیچاره می کرد. آن قدر ساده و ابله هست که با قاطی شدن با این قماش...»
ناگهان سیلوی فریاد زد: «آمد! آمد!»
صدای باباگوریو از راه پله به گوش رسید: «کریستوف با من بیا بالا!»
کریستوف به طبقه بالا رفت و زود برگشت. مادام وُکر از خدمتکارش پرسید:
ـ «کجا می روی؟»
ـ «آقای گوریو پیغامی برای رساندن داشتند.»
وترن در حالی که نامه ای خطاب به مادام کنتس آناستازیا دوروستود را از چنگش می قاپید پرسید:
ـ «چه پیغامی؟» و بعد از وارسی نامه آن را به کریستوف پس داد و اضافه کرد:
ـ «آن را کجا می بری؟»
ـ «به خیابان دوهدلر می برم. به من دستور دادند که به دست شخص خانم بدهم!»
وترن در حالی که نامه را به سوی نور گرفته بود گفت:
«فکر می کنید چه چیزی داخلش باشد؟ یک حواله بانکی؟» و بعد با هیجان فریاد زد: «رسید واریز پول! خدایا! این پیرمرد عجب خوش اشتها و عیاش است!» و بعد کریستوف را مثل فرفره چرخاند و به سمت در هل داد و گفت:
ـ «برو پسر جان! انعام خوبی در انتظارت است!»
حالا دیگر میز آماده بود، سیلوی داشت شیر را می جوشاند و مادام وُکر با کمک وترن داشت اجاق را روشن می کرد. وترن باز هم می خواند:
ـ♫... هرکجا که می روی داستان همان است... ♫
♫یک قلب عاشق... یک نگاه نگران... ♫
وقتی همه چیز آماده شده بود مادام کوتور و دوشیزه تلوفور به خانه آمدند. مادام وُکر خطاب به مادام کوتور پرسید: «امروز صبح کجا رفته بودید خانم عزیز؟» مادام کوتور در حالی که خودش را در مقابل اجاق جای می کرد و تخت کفش هایش را به سوی آتش گرفته بود توضیح داد:
ـ «ما برای عبادت به کلیسای سن اتیین دومون(۸۷) رفته بودیم. امروز روزی است که باید برای دیدن آقای تلوفور برویم. دخترک بیچاره! دارد مثل بید می لرزد!»
مادام وُکر گفت: «ویکتورین بیا خودت را گرم کن!»
وترن در حالی که صندلی اش را به دخترک یتیم نزدیک تر می کرد گفت: «کار درستی انجام می دهید که برای شفقت قلب پدرتان دعا می کنید اما این کافی نیست. باید یک نفر برود و حال این بابا را جا بیاورد. مردم می گویند آن وحشی سه میلیون سرمایه دارد ولی حاضر نیست برای شما جهیزیه تهیه کند. این روزها حتی زیباترین دختران هم جهیزیه لازم دارند.»
مادام وکر گفت: «دخترک بیچاره! غصه نخور طفلکم. پدر بی وجدانت با این کارهایش عاقبت خوشی نخواهد داشت.»
اشک در چشمان ویکتورین جمع شد و بیوه زن با اشاره مادام کوتور خودش را جمع و جور کرد. بیوه رئیس پلیس گفت: «اگر می توانستم او را ببینم، اگر من می توانستم شخصاً با او صبحت کنم و آخرین نامه همسر متوفایش را به او بدهم! هیچ وقت جرات نکردم نامه را برایش پست کنم. می ترسم دست خط مرا بشناسد و نامه را پاره کند و...» ناگهان وترن خودش را وسط انداخت و با هیجان گفت:
ـ «آه دختر بیچاره! حق تو را خورده اند و آزارت داده اند! کار دنیا چنین نخواهد ماند. چند روز دیگر خودم شخصاً به مسائل شما رسیدگی خواهم کرد و همه چیز مرتب خواهد شد. حالا خواهید دید!»
ویکتورین با نگاهی اشک آلود اما مشتاق که گویا تاثیری بر وترن نداشت گفت:
ـ «اوه آقا! اگر شما راهی برای ارتباط با پدرم دارید به او بگویید که محبت او و شرافت مادرم برای من بیش از همه پول های دنیا ارزش دارد. اگر حتی بتوانید ذره ای محبت مرا در دلش بیدار می کنید به درگاه خداوند برایتان دعا خواهم کرد. قدردانی ابدی مرا خواهید داشت و...» وترن با لحنی تلخ خواند:
♫... هرکجا که می روی داستان همان است...♫
در همین حال گوریو، دوشیزه و پوآرو با هم از پله ها پایین آمدند. احتمالاً بوی سس گوشت سیلوی خبر صبحانه را اعلام کرده بود. این هفت نفر این چنین دور هم جمع شده و صبح به خیر گفته و سر جای خود دور میز نشستند؛ ساعت زنگ ده صبح را نواخت و صدای پای دانشجوی جوان از بیرون شنیده شد. سیلوی گفت: «یوژین آمدی؟ امروز همه صبحانه را در خانه می خورند!»
دانشجوی جوان با همه احوالپرسی کرد و در کنار گوریو نشست. در حالی که غذای مفصلی برای خود می کشید و تکه نان بسیار بزرگی که باعث گرد شدن چشمان مادام وُکر می شد می برید، گفت:
«اتفاق بسیار جالبی امروز برایم افتاد.»
پوآرو تکرار کرد: «اتفاق جالب؟»
وترن خطاب به پوآرو گفت: «دوست قدیمی چرا تعجب می کنید؟ آقای یوژین اهل این جور برنامه هاست.» دوشیزه تلوفور نگاهی دزدکی به جوان انداخت. وترن گفت: «بگو چه اتفاق جالبی برایت افتاده است؟»
ـ «دیروز به مهمانی یکی از اقوام رفته بودم. کنتس دوبوزیان خانه بسیار مجللی دارد. همه پرده های خانه اش ابریشمی هستند. خلاصه خیلی مراسم باشکوهی بود خیلی لذت بردم مثل یک شاه...»
وترن حرفش را قطع کرد: «پریان!»
یوژین به تندی و اخم گفت: «منظورتان چیست آقا؟»
ـ «گفتم پریان چون شاه پریان خیلی بیشتر از شاه معمولی کیف می کند!»
پوآرو که عادت به موافقت داشت تائید کرد: «بله! حق با شماست! من ترجیح می دهم یک موجود آزاد و بی غم افسانه ای باشم تا یک پادشاه، چون...»
دانشجوی جوان حرفش را قطع کرد و ادامه داد: «یحتمل! افتخار معاشرت با یکی از زیباترین خانم های مجلس را داشتم. یک کنتس بی نظیر. جذاب ترین موجودی که تا به حال دیده ام. به موهایش شکوفه هلو زده بود و دسته گلش گل های واقعی بود. همه اتاق را از بوی خوش پر کرده بودند. توصیف زیبایی اش مشکل است. باید او را می دیدید! خب، امروز صبح ساعت نُه افتخار مجدد ملاقات ایشان را به طور تصادفی در حالی که در خیابان دگراس پیاده می رفتند کسب کردم. وای قلبم چه قدر تند می زد! با خودم فکر کردم...!»
وترن با نگاه عمیقی به جوان گفت: «فکر کردی به این جا می آید؟ خیر گمان کنم سراغ گوبسک رباخوار می رفته. اگر بخواهی در قلب یک زن پاریسی جستجو کنی اول رباخوار مشهور شهر را می بینی و بعد کسانی که دوستشان دارد. کنتس شما اسمش آناستازیا دوروستود است و در خیابان دوهدلر زندگی می کند.»
جوان ناباورانه به وترن خیره شد. باباگوریو با شنیدن این حرف ها سرش را بالا آورد و چنان نگاه عمیق و هوشمندانه ای به دیگران انداخت که همه را متعجب کرد. ناگهان با صدایی غمناک فریاد زد:
ـ «پس کریستوف به موقع به او نرسیده و پیش آن مرد رفته بود!»
وترن به سوی مادام وکر خم شد و در گوشش گفت: «همان طور است که حدس می زدم!» گوریو به خوردن ادامه داد اما انگار از کاری که می کرد بی خبر بود. تا آن لحظه هرگز آن قدر حواس پرت و گیج به نظر نرسیده بود. یوژین پرسید: «از کدام شیطانی نامش را پرسیده بودید آقای وترن؟»
وترن پاسخ داد: «خب که چه؟ آقای گوریوی پیر اسمش را خوب می داند چرا من نباید بدانم؟»
جوان فریاد زد: «آقای گوریو؟»

فصل اول

این داستان زمانی آغاز شد که پانسیون هفت نفر سکنه داشت. بهترین اتاق ها در طبقه اول قرار داشتند و مادام وُکر کم تجمل ترین آن ها را در اختیار داشت. اتاق های دیگری به مادام کوتور(۲۰)، بیوه رئیس پلیس سابق جمهوری اجاره داده شده بود. همراه وی دختر مدرسه ای جوانی به نام ویکتورین تلوفور(۲۱) زندگی می کرد که مادام برایش حکم یک مادر را داشت. این دو خانم سالیانه هزار و هشتصد فرانک اجاره می دادند. دو اتاق طبقه دوم به ترتیب به پیرمردی به نام پوآرو(۲۲) و مرد تقریباً چهل ساله ای اجاره داده شده بود که آقای وُتَرن(۲۳) صدایش می کردند، کلاه گیس مشکی به سر می گذاشت، سبیل های قیطانی اش را رنگ می کرد و جوری وانمود می کرد که در گذشته تاجر بوده است. دو تا از چهار اتاق طبقه سوم به خانم ترشیده ای به نام دوشیزه میشونو(۲۴) و اتاق دیگر به یک تولید کننده بازنشسته ماکارونی و محصولات نشاسته ای ایتالیایی اجاره داده شده بود که دیگران او را «باباگوریو(۲۵)» صدا می کردند. مابقی اتاق ها به انواع مسافرین رنگ و وارنگ اجاره داده می شد که آن ها نیز همچون دوشیزه میشونو و باباگوریو توان پرداخت ماهیانه بیش از چهل و پنج فرانک را نداشتند. مادام وُکر علاقه ای به این قبیل مستاجرین نداشت. آن ها نان زیادی می خوردند و مادام وُکر به خاطر نبود مستاجران دیگری مجبور بود اتاق ها را به آن ها اجاره دهد.
در آن روزها یکی از اتاق ها در اجاره مرد جوانی از محله آنژولومه(۲۶) بود. یک دانشجوی حقوق از یک خانواده پرجمعیت که با مشقّت بسیار و صرفه جویی سالیانه هزار و دویست فرانک برای او دست و پا می کردند. این آقا که نامش یوژین دوراستانیاک(۲۷) بود، از بد روزگار مجبور به کار کردن شده بود. او از آن دسته آقایانی بود که از سنین کودکی فهمیده بودند همه امیدها و آرزوهای پدر و مادرشان به آن ها معطوف شده و مخصوصاً خود را برای مشاغل پر درآمد آماده می کنند، درس هایشان را با همین مقصود می خوانند، با دقت روند امور را بررسی کرده و مسائل را به گونه ای حسابگری می کنند که بیشترین منفعت را از آن ببرند. علی رغم این تیزبینی و آینده نگری عادت های ناشایستی هم داشت که به دلیل خردمندی و دانش نسبت به این که دیگران همیشه بدترین شرایط را در مورد هر چیز تصور می کنند، عادت ها و کسانی را که این عادت ها را ترویج می کردند پنهان می کرد.
بالای طبقه سوم، یک اتاقک بود که ملافه ها را در آن پهن می کردند و چند اتاق زیر شیروانی که کریستوفر(۲۸)، آچار فرانسه همه کاره در یکی و سیلوی آشپز چاق در دیگری می خوابیدند. علاوه بر این هفت نفر که گفتیم، هفت هشت نفر دانشجوی حقوق و پزشکی بودند که یکی درمیان برای صرف غذا می آمدند و دو سه مشتری ثابت غذا هم بودند که در همان محل زندگی می کردند. معمولاً هجده نفر برای شام سر میز مادام وُکر حاضر می شدند و اگر لازم بود مادام وُکر برای بیست نفر جا داشت. اما موقع صبحانه تنها هفت نفر ساکن پانسیون حاضر می شدند. تقریباً مثل یک مهمانی خانوادگی بود. همه با لباس راحتی و دمپایی سر میز می آمدند و موضوعات صحبت معمولاً اتفاقات پیش پا افتاده شب قبل بود، همه در محضر دوستان راجع به لباس پوشیدن و سر و وضع مهمانان شام اظهار نظر می کردند.
این هفت نفر عزیز کرده های خانم وُکر بودند. او با توجه به میزان اجاره ای که پرداخت می کردند، توجه و احترام خود را بادقت میان آن ها تقسیم می کرد. یک نکته در مورد همه این آدم هایی که به طور اتفاقی دور هم جمع شده بودند صدق می کرد. ساکنین طبقه دوم تنها هفتاد و دو فرانک ماهیانه پرداخت می کردند. این مبالغ ناچیز مُختص محلات فابورگ سن مارسل(۲۹) و بین لابورب(۳۰) و سالپتریر(۳۱) بود و همان طور که انتظار می رفت جلوه های فقر و تهی دستی در همه آن ها به مادام کوتور، هویدا بود.
وضعیت نابسامان محیط روی لباس و لوازم همه ساکنین تاثیر گذاشته بود؛ همه چیز مثل وسائل خانه پوشیده بود. رنگ کت های آقایان مشکل ساز بود؛ کفش هایی از قبیل آن چه آقایان به پا داشتند در محله های اعیان نشین فقط در جوی ها و سطل های زباله یافت می شد. سر آستین ها و یقه های آن ها نخ نما و پوسیده بود؛ هر قطعه شل و ول لباس به روحی از اقسام نو و جدیدش می ماند. پیراهن خانم ها رنگ ورو رفته، قدیمی و رفو شده بودند؛ دستکش هایشان از فرط سایش براق شده بودند؛ روبان های وصله شده، تورهای رفو شده و زیر پیراهن های چروک. اوضاع لباس هایشان این چنین بود اما اوضاع جسمی خودشان بسیار خوب بود. اکثر آن ها مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته و قوی و استوار بودند. صورت های سرد و بی روحشان مثل سکه هایی بودند که از چرخه اقتصاد خارج شده اند اما پشت آن لب های خشکیده دندان های تیز و حریص وجود داشت. داستان هایی دراماتیک در حال وقوع یا گذرانده شده با چنین شخصیت هایی تحت شعاع قرار گرفته و اصلاً شباهتی به آن چه در صحنه های نورانی تئاتر و یا تابلوهای نقاشی می بینید ندارد بلکه داستان های دراماتیک زندگی مسخره، سرد و یخ بسته هستند تا جایی که قلب را به درد می آورند و در انتها با مرگ شخصیت ها به پایان نمی رسند.
دوشیزه میشونو، آن پیر دختر که خیال می کرد جوان است، با یک چتر پوسیده سبز رنگ از جنس ابریشم با دسته برنجی چشم هایش را در مقابل آفتاب تند حفظ می کرد. صحنه ای که حتی فرشته رحم و شفقت را نیز فراری خواهد دارد. شال کهنه و نخ نمایش انگار بدن یک اسکلت را می پوشاند چون بدن او بی نهایت لاغر و نحیف و خشک بود. البته انگار روزی زیبا و دلفریب بوده. چه چیزی لطافت و لوندی زنانه او را ساییده است؟ آیا مشکلات، فسق و فجور و یا طمع او را به این روز انداخته؟ آیا بیش از حد عشق ورزیده؟ آیا فروشنده لباس های دست دوم بوده، کلفت خانه های بزرگ و اشرافی بوده، یا فقط یک زن خراب معمولی بوده است؟ آیا او با این پیری سخت و به دور افتاده از هر کس و ناکس، دارد کفاره جوانی مملو از لهو و لعب اش را پس می دهد؟ نگاه سرد او بدنتان را به لرزه درمی آورد؛ صورت چروکیده اش شیطانی به نظر می رسد. صدای زیر و گوش خراشش مثل صدای آزار دهنده جیرجیرک ها درمیان بوته ها در شرف زمستان است. او پیش تر گفته بود که پرستار آقای پیری بوده که از عدم کنترل مثانه رنج می برده و فرزندانش او را رها کرده بودند تا در همان حال جان دهد. آن مرد بیچاره بسیار ناامید بوده و به پاس زحمات دوشیزه میشونو سالیانه هزار فرانک را مادام العمر برای وی به ارث گذاشته که وراث او هر سال با تهمت و افترا و آزار و اذیت بسیار به خانم پرداخت می کردند. با وجود آثار انواع عواطف، چهره اش همچنان هاله ای از زیبایی پیشین او را در خود داشت.
آقای پوآرو نوعی آدم ماشینی بود. ممکن بود در هر ساعتی از روز او را همچون سایه ای خاکستری در حال قدم زدن در باغچه گل ها ببینید؛ روی سرش یک کلاه کهنه و در دستش یک عصای قدیمی از جنس عاج زرد، دنباله نخ نمای کتش به سختی بدن نحیفش را می پوشاند؛ شلوارش بی حالت و گشاد از پاهایش آویزان بود؛ پاهای لاغرش که با جوراب های آبی رنگ پوشانده شده بودند همچون پاهای یک مرد مست می لرزیدند. هیچ هماهنگی بین پیراهن آهاردار پوسیده، جلیقه سفید و چروک و کراواتش که مثل غب غب بوقلمون گره زده بود، وجود نداشت. در مجموع ظاهرش مردم را به شک می انداخت که آیا این سایه مبهم و آشفته متعلق به یکی از بازماندگان نجیب زادگان بلوار ایتالیا(۳۲) است؟ چه چیزی او را چنین خشکانده است؟ چه احساسات پلیدی چهره شاداب و سرحال او را این چنین تیره کرده بود؟ چهره ای که از روی سرخی و شادابی سوژه کاریکاتورها می شد؟ او چگونه بوده؟ خب شاید بخشی از مکانیسم عدالت بوده، مثلاً کارمند دون پایه ای که جلاد دفاتر سرشماری اش را به دفتر او می فرستاده، این مقدار برای پوشش سیاه و نقاب، این مقدار برای امور مجرمین، این مقدار برای خاک اره، این مقدار برای طناب و قرقره و تیز کردن تیغ. شاید هم منشی پذیرش یک غسال خانه عمومی بوده و یا بازرس درجه دوم رسیدگی به شکایات جزئی. به هر حال به نظر می رسید که این مرد روزی یکی از بارکشان آسیاب اجتماع ما بوده است؛ یکی از آن خدمتگذاران مردم که مافوق هایشان هیچ کدام را به قیافه نمی شناسند؛ پیچی در ماشین گمنامی که چیزهای کثیف و نکبت را از میان می برد. یکی از آن مردهایی که خلاصه اگر ببینیمشان می گوییم: «بالاخره این طور آدم ها هم لازم هستند.» پاریس وجود چنین افرادی را که رنج های جسمی و روحی چهره هایشان را فرسوده است نادیده می گیرد. پاریس درواقع اقیانوسی عظیم است که به هیچ صراطی مستقیم نمی شود. می توانید فقط سطح آن را نظاره و توصیف کنید اما هر چه قدر هم که تعداد مشتاقان جستجوگر زیاد و راه دشوار باشد، همچنان گوشه و کنارهای دور افتاده و خالی و کشف نشده در اعماق آن باقی می ماند، غارهای ناشناخته، گل ها و جواهرات و هیولاهای اعماق که توسط غواصان دریای ادبیات نادیده گرفته شده و یا فراموش می شوند. پانسیون وُکر هم یکی از همین هیولاهاست.
البته دو تن از میهمانان مادام وُکر بسیار با بقیه تفاوت داشتند. سفیدی بیمارگونه ای در چهره دوشیزه ویکتورین تلوفور وجود داشت که معمولا در بیماران دارای کم خونی دیده می شود و نگاهی از اندوه بی پایان که همچون رفتار شرم سارانه و مستاصلش با وضعیت نکبت بار خانه خیابان سن ژانویونو هماهنگی کامل داشت. اما صورتش جوان بود، صدایش زنگ جوانی و حرکاتش نرمی و انعطاف داشت. این جوان بیچاره درست مثل یک بوته تازه کاشت در خاکی نامرغوب بود که هنوز هیچ چیز نشده برگ هایش در حال خشکیدن و ریختن بودند. خطوط بدنش که در پس لباس ساده و ارزان قیمتش پیدا بود هنوز جوان بودند. جذابیت خاصی در اندام بسیار نحیف، صورت بی رنگ و رو و موهای خرمایی روشنش وجود داشت. از آن نوع که شعرای معاصر در مجسمه های قرون وسطی می یابند. چهره اش حالت شیرینی داشت، نگاهی از ایمان راسخ مسیحی در چشمان خاکستری اش بود. او در مقایسه با محیط بسیار زیبا بود، اگر خوشحال می بود بسیار هم جذاب می شد. خوشحالی برای زن مثل ترانه است همان طور که آرایش برایش زینت است. اگر اشتیاق یک مهمانی صورت بی رمق او را گل گون می کرد، اگر شادی های یک زندگی تجملی صورت لاغر و گونه های استخوانی اش را پُر و شاداب کرده بود، اگر محبت نور برق عشق را در چشمان غمگینش روشن کرده بود، آن وقت ویکتورین را می شد در زمره زیباترین دختران دانست اما او دو چیز عمده که در جان بخشی به زنان اساسی است را نداشت. لباس های فاخر و نامه های عاشقانه!
داستان زندگی او می توانست یک کتاب بشود. پدرش با هزار منت و تمنا حاضر شده بود او را آدم حساب آورده و خرجی سالیانه ناچیزی به مبلغ ششصد فرانک به او بدهد ولی او را از هر ارث دیگری محروم کرده بود تا همه اموال و املاکش بدون قید و شرط و تقسیم به پسرش برسد. مادر ویکتورین با قلبی شکسته در منزل مادام کوتور که از آشنایان نزدیکشان بود، در گذشته بود و مادام سرپرستی این دختر یتیم بیچاره را به عهده گرفته بود. متاسفانه بیوه رئیس پلیس ارتش جمهوری فرانسه به جز مهریه ملکی و مقرری سالیانه اش دارایی دیگری نداشت و شاید روزی مجبور می شد دختر را در این دنیای بی رحم به حال خود رها کند. از روی خوش قلبی، مادام هر یک شنبه دختر را به مراسم مذهبی می برد و هر دو هفته یک بار برای اعتراف پیش کشیش می برد تا او را یک مسیحی مقید بار آورد. حق با او بود؛ مذهب راه حل مناسبی برای برخی از مشکلات آینده دختر محسوب می شد. دختر بیچاره پدری که حتی حاضر به پذیرش او نبود را دوست می داشت. هر سال یک بار دختر بیچاره به خانه پدرش می رفت تا پیام حلالیت مادرش را برای او ببرد و هر بار بیهوده بر در خانه می کوفت؛ پدرش سنگ دل و بی شفقت بود. تنها راه ارتباط او با خانواده اش برادرش بود که چهار سالی می شد به دیدنش نیامده و کمکی به او نکرده بود. اما با این حال او هر شب به درگاه خداوند دعا می کرد تا چشمان پدرش را بگشاید و قلب برادرش را رئوف کند. در دعاهایش هیچ کینه ای وجود نداشت. مادام کوتور و مادام وُکر هر چه ناسزا و بد و بیراه می دانستند نثار بانکدار خشن و رفتار نفرت انگیز او با دخترش کرده بودند اما هر چه زبان این دو خانم در مورد میلیونر بی رحم تند بود، زبان ویکتورین به نرمی و دلسوزی آه یک کبوتر زخمی بود و محبت حتی در اشک هایی که از روی رنجش می ریخت هم برای پدرش موج می زد.
یوژین دوراستانیاک کاملاً تیپ جنوبی بود، پوست سفید، چشمان آبی و موهای مشکی. از قد و قامت و رفتار و همه کارهایش پیدا بود که یا در خانواده ای نجیب زاده متولد شده و یا از کودکی در ناز و نعمت پرورانده شده است. اگر در لباس پوشیدن دقت می کرد و مثلاً لباس های مُد سال قبل را می پوشید هنوز می شد او را مرد جوان خوش لباس و خوش رویی دانست. معمولاً کت کهنه و جلیقه مندرسی می پوشید و کراوات شل و ولی با گره نامیزان می زد که دانشجویان معمولاً چنین می کردند. شلوارش هم مثل مابقی لباس هایش تعریفی نداشت و چکمه هایش زوار در رفته بودند.
وُترن (مرد چهل ساله ای که ریشش را رنگ می کرد) حد وسط این دو جوان و دیگران محسوب می شد. او از آن گونه افرادی بود که دیگران در موردشان می گویند: «عجب آدم سرزنده ای است!» او شانه های پهن، سینه ای فراخ، بازوهای عضلانی و دست هایی بزرگ و قوی داشت و روی انگشتانش موهای قرمز براق رشد می کرد. صورتش آثاری از چین و چروک زودرس داشت. علی رغم رفتار سرخوش و دوستانه اش، چهره اش سختی خاصی داشت. صدای بم و دلنشینی داشت که خنده های از ته دلش آن را دلنشین تر می کرد. او همیشه سرحال و خوش اخلاق بود. اگر یکی از قفل ها گیر می کرد او آن را باز می نمود، اجزایش را جدا می کرد، سوهان می زد، روغن می زد و دوباره آن را سرجایش سر هم می کرد و همیشه می گفت: «من ید طولایی در این کار دارم!»
فقط این نبود، او چیزهای زیادی در مورد کشتی ها، دریا، قیمت ارز، فرانسه، کشورهای دیگر، مردم، مشاغل، حقوق، خانه های اشرافی و زندان ها نیز می دانست، اصلاً چیزی نبود که او راجع به آن نداند. اگر کسی بیش از حد معمول شکوه و شکایت می کرد او فوراً خدماتش را ارایه می کرد. چندین بار به مادام وُکر و ساکنین دیگر پول قرض داده بود اما همیشه آن هایی که به او بدهکار بودند حاضر بودند بمیرند اما زیر بار قرض او نروند. یک نگاه خیلی مصمم که گاهی در چهره اش دیده می شد، همیشه نوعی ترس را در دیگران القا می کرد، هر چند که او همیشه خوش اخلاق و دوست داشتنی رفتار می کرد. طوری تف می کرد که خونسردی تزلزل ناپذیری را نشان می داد. خونسردی خاصی که او را برای رهایی از یک موقعیت خطرناک از هیچ جنایتی منع نمی کرد. چشمانش همچون چشمان یک قاضی بی شفقت، انگار به عمق همه مسائل، احساسات و افکار نفوذ می کرد و ذات همه را می خواند. زندگی روزمره اش برحسب عادت بسیار منظم بود؛ معمولاً بعد از صبحانه از خانه خارج می شد و برای شام به موقع برمی گشت و باز برای بقیه شب ناپدید می شد و حوالی نیمه شب با کلیدش وارد می شد. مادام وُکر به هیچ مهمان دیگری کلید نمی داد اما او رابطه خوبی با مادام وُکر داشت. او غالباً مادام را در آغوش می گرفت و او را «مامان» صدا می زد، کسی به درستی از این نوازش ها سر درنمی آورد. خانم محترم لابد فکر می کرد که این کار هیچ مشکل نیست اما حقیقت این بود که وترن تنها کسی بود که بازوانش برای در آغوش کشیدن مادام به اندازه کافی جا داشت.
یکی از خصلت های دست و دلبازانه او این بود که برای قهوه مخلوط با شیری که بعد از شام می نوشید، پانزده فرانک ماهیانه پرداخت می کرد. هر کسی به جز جوانانی که در زندگی پر هیاهوی پاریس غرق شده اند و یا افراد سالخورده ای که هیچ مسائلی که مستقیم به خودشان مربوط نباشد را مهم نمی دانند، با دیدن وترن به تاثیر مشکوکی که دیدنش روی آن ها می گذاشت تامل می کردند. او دغدغه همه اطرافیانش را یا می دانست و یا حدس می زد اما هیچ کدام از آن ها از افکار او باخبر نبودند و حتی شغلش را نمی دانستند. او مخصوصاً با رفتار بی قید و سرخوش و آمادگی در خدمتگذاریش دیواری میان خود و دیگران ایجاد کرده بود ولی اغلب اوقات نیم نگاه هایی به اعماق هراسناک شخصیتش بروز می داد. او علاقه عجیبی به بد دهنی کردن در مورد طبقات بالای اجتماع داشت و چنان قوانین را به سخره می گرفت، بزرگان و اشراف را انتقاد می کرد و آن ها را بی منطق می دانست که حرف هایش شایسته مجلات هجو روز بود. می شد حدس زد که کینه ای از اوضاع جامعه بر دل دارد که در اعماق وجودش به دقت پنهان می کند.
دوشیزه تلوفور ناخودآگاه به جذابیت یکی و قدرت دیگری این آقایان جذب شده بود و در خفا نگاه های دزدکی و افکار پنهانی اش را میان این دو تقسیم می کرد اما هیچ کدام از آقایان توجهی به او نمی کردند. هر چند شاید روزی اتفاقی باعث شود که موقعیت او تغییر کرده و وارث ثروت کلانی بشود. اصولاً هیچ یک از مهمانان به خود زحمت وارسی صحت و سقم بدبختی هایی که دیگران به خود نسبت می دادند را نمی داد. هر یک دیگری را بی تفاوت توام با شک و تردید می نگریست. هیچ یک قادر به کمکی عملی به دیگری نبود و مدت ها قبل همه مراتب تاسف و تاثر خود را بابت ناگواری ها به یکدیگر اعلام کرده بودند. آن ها مثل یک زن و شوهر پیر بودند که دیگر چیزی برای گفتن به یکدیگر ندارند و فقط از روی عادت با هم زندگی می کنند. زندگی آن ها مثل اجزای روغن کاری نشده یک ماشین در کنار هم بود. درمیان آن ها حتی یک نفر هم نبود که از دیدن یک گدای کور دلش به رحم بیاید، از شنیدن داستان بدبختی های یک نفر متاثر شود، حتی یک نفرشان هم نبود که مرگ را پایان مناسبی برای همه مشکلاتشان نداند، مشکلات خودشان خیلی عظیم آن ها را در مقابل فصیح ترین بلایای دیگران سرد و سرسخت کرده بود.
شادترین فرد درمیان این جانداران مغموم مادام وُکر بود که حکمران مطلق این مریضخانه داوطلبانه محسوب می شد. برای او باغچه کوچک سرد خشک و بی روح مثل بیابان های آسیایی نبود بلکه کنج دلنشین و سایه دلپذیری برای وقت گذرانی بود؛ خانه زرد و غم انگیز با بوی گند نم و پوسیدگی، برای او بسیار زیبا و راحت بود. این سوراخ کثیف با زندانی های عجیب غریبش به او تعلق داشت. او ولی نعمت این زندانیان با اعمال شاقه مادام العمر بود و آن ها به او احترام شایسته ای می گذاشتند. برای این بیچاره ها جای دیگری در پاریس وجود نداشت که غذای سالم و کافی را با مبالغ ناچیزی که مادام وُکر ارایه می کرد و اتاق هایی که اگر چه مجلل نبودند اما راحت و تمیز بودند را در اختیارشان بگذارد. بنابراین اگر مادام وُکر در حق کسی بی عدالتی می کرد آن فرد اعتراضی نمی کرد.
این اجتماع کوچک همان طور که انتظار می رفت همه اجزای یک اجتماع واقعی را در برداشت. درمیان هجده نفری که برای شام دور میز جمع می شدند همان طور که در مدرسه مرسوم است، یک بدبخت بیچاره ای پیدا می شود که همه شوخی ها و تمسخرها معطوف او می شد. در دومین سال اقامت یوژین دوراستانیاک یک نفر درمیان همه آدم های رنگ و وارنگی که او ناچار بود چند سال دیگر هم با آن ها زندگی کند، از همه متمایزتر بود. این چهره متمایز و مرکز توجه همه شوخی ها و خنده ها تاجر بازنشسته ماکارونی باباگوریو بود که ناگهان همان طور که نقاش چراغ ها روی اثرش متمرکز می کند، همه روی مسخره کردن و دست انداختن او متمرکز شده بودند.
چه طور شده بود که همه مهمانان با غرض ورزی و کینه توزی با او برخورد می کردند؟ چرا همه با این مرد مسن با کینه توزی توام با ترحم و بی احترامی به سیه روزی هایش با او برخورد می کردند؟ آیا خودش با رفتارهای عجیب و غیرطبیعی مسبب این برخوردها شده است؟ رفتارهایی که فراموش نمی شوند و بخشوده نخواهند شد؟ جواب این پرسش ها ریشه در بی عدالتی های بسیاری در اجتماع دارد. شاید ذات آدمی چنین است که بر آن چه ستم می پذیرد ستم کند. حالا چه این ستم کشی نتیجه فروتنی و افتادگی باشد و چه نتیجه بی تفاوتی و یا حتی ناتوانی محض باشد. مگر این طور نیست که همه ما، بلااستثناء از ابراز قدرت خود به خرج دیگران لذت می بریم؟ حتی پست ترین نمونه انسانی، گدایی پاپتی خیابانی هم وقتی هوا بسیار سرد است زنگ همه خانه ها را می زند و فرار می کند و دیوارهای نو و تمیز را می اندازد. در سال ۱۸۱۳ یا همین حدود، باباگوریو در سن شصت و نه سالگی کارخانه اش را فروخته و بازنشستگی اش را در پانسیون مادام وکر آغاز کرده بود. در ابتدا اتاق هایی که اکنون در اختیار مادام کوتور بود را به او دادند و او هزار و دویست سکه در سال اجاره می داد، درست مثل مردی متمول که پنج لویی(۳۳) کمتر یا بیشتر برایش تفاوتی نمی کند. مادام وُکر برای راحتی او چندین تغییر عمده در اتاق هایی که قرار بود متعلق به او باشد داده بود. البته پول این لوازم را از پیش گرفته بود. لوازمی مثل پرده های زرد ارزان قیمت، چند دست صندلی چوبی لاک الکلی با مخمل اوترچ، چند نقاشی مزخرف در قالب های بیخود و یک کاغذ دیواری که حتی در رستوران های خارج شهر هم دیده نمی شد. احتمالاً این دست و دلبازی بیش از حد باباگوریو در آن زمان که البته در نهایت ادب و احترام آقای گوریو صدایش می کردند، باعث شده بود که مادام وُکر تا جایی که حرف پول باشد او را یک احمق به تمام معنا فرض کند.
گوریو با خودش مجموعه قابل ملاحظه ای از البسه را همراه آورده بود. لباس های فاخر تاجر بازنشسته ای که هیچ چیز برای خودش کم نمی گذارد. چشمان حیرت زده مادام وُکر به چندین دست پیراهن فاخر زر دوزی شده روشن شد که فاخرترین آن ها با یک جفت دکمه سر دست الماس نشان مزین شده بود و زنجیر طلایی که از گردن جناب تاجر آویزان بود. او معمولاً کت آبی روشن و جلیقه ای سفید و تمیز بر تن می کرد و زنجیر طلایش همواره روی شکم بزرگ و گردنش آویزان بود. وقتی خانم میزبانش به او تهمت می زد که می خواهد با این کارهایش زن ها را گول بزند! او با رضایت مندی و لبخند معنی دار کسی که مچش را گرفته اند پاسخ می داد. گنجه های او که خودش با زبان مهاوره ای آن ها را کمُد می خواند پر از بشقاب های با کیفیتی بود که با خودش آورده بود. خانم میزبان در حالی که قاشق و چنگال های نقره و لوازم گران قیمت غذاخوری را از چمدان های او بیرون می آورد چشمانش از حرص و طمع برق می زد. لوازمی که برای گوریو یادآور میهمانی ها و روزگار خوش گذشته اش بود.
او در حالی که یک فنجان کوچک تزئینی نقره با تصویر دو کبوتر عاشق را جابه جا می کرد به مادام گفت: «این هدیه ای از همسرم در اولین سال ازدواجمان بود. زن بیچاره ام همه پولی که قبل از ازدواجمان پس انداز کرده بود را برای خرید این مصرف کرد. می دانید خانم، من ترجیح می دهم با دست خالی حمّالی کنم تا این که این هدیه را با پول عوض کنم. خدا را شکر که می توانم تا آخر عمرم هر روز قهوه ام را در این فنجان بنوشم. خوشبختانه حالا حالاها قرار نیست از گرسنگی بمیرم، مادام!»
در آخر چشمان تیزبین مادام وُکر پس از کشف و مطالعه یک لیست از اسامی سهام داران و مقادیری حساب و کتاب به این نتیجه رسیده بود که آقای گوریو (مرد بیچاره) درآمدی حدود ده هزار فرانک در سال دارد. از این روز به بعد، مادام وُکر افکار جالبی را در سر می پروراند. او تقریباً چهل و هشت سال داشت اما فقط سی و نه عدد از آن ها را به مردم اعلام می کرد. با این که چشمان آقای گوریو پیر و کور شده و آب آورده بودند و هر چند دقیقه یک بار آن ها را خشک می کرد، مادام وُکر او را آقایی محترم و شایسته یافت. به علاوه بیوه زن نشانه هایی از شخصیت مطلوب او در ماهیچه های قوی پاها و بینی بزرگش یافت. نشانه هایی که توسط صورت گرد و نگاه خوش ذاتی مطلق احمقانه ای در صورتش تشدید می شود. در نگاه مادام این ها مشخصات ظاهری یک حیوان قوی و نجیب بود که مغزش تنها برای دوست داشتن کار می کرد. موهایش نرم همچون پرهای کبوتر هر روز توسط آرایشگر دانشکده پلی تکنیک پیرایش می شد و پنج ترله موی مجعد را روی پیشانی کوتاهش طوری آراسته می کرد که بسیار او را با شخصیت نشان می داد. با این که کمی دهاتی معاب به نظر می رسید، همیشه مثل یک اشراف زاده لباس می پوشید، مثل مردی که می داند در تنباکودانش همیشه تنباکوی اعلی خواهد داشت. همین باعث شد که آن شب مادام وُکر با قلبی لرزان و دلهره بسیار و ذهنی درگیر به رختخواب برود. با این امید که به زودی بتوان رخت کهنه وُکر را از تن به در کند و به عنوان همسر گوریو لباس فاخر بپوشد و با آرزوهایی چنین به خواب رفت که دوباره ازدواج کند. پانسیون را بفروشد، دست دردست این گل باغ تمدن بگذارد. در محل یک بانوی سرشناس بشود. مجالس خیریه برگزار کند، روزهای یک شنبه به گردشگاه های مخصوص افراد سرشناس برود، برای خودش در تئاتر لژ داشته باشد و بدون نیاز به بلیط هر وقت خواست به تئاتر برود. خلاصه سرزمین موعود هر خانواده پاریسی در ذهن مادام وُکر نقش بست. هیچ کس خبر نداشت که خود او چهل هزار فرانک دارد که ذره ذره جمع کرده بود. این راز نهانی او بود. به هر حال اگر پول معیار قرار می گرفت خود او هم انتخاب بدی نبود. با خود می گفت: «از هر لحاظ من هم سطح او هستم.» و در رختخوابش غلت می زد. انگار می خواست به خودش اطمینان دهد که روزی او هم مثل سیلوی چاق و چله همبستری خواهد یافت. تا سه ماه پس از آن روز مادام ویوه(۳۴) وُکر خود را وقف تر و خشک کردن آقای گوریو کرد و برای آرایش کردن و رسیدن به سر و وضع خود متحمل زحمات بسیاری شد با این توجیح که وقتی مهمانی به این مهمی و محترمی در منزل او حضور دارد او باید از روی احترام هم که شده به سر و وضعش رسیدگی کند. او دست به حربه های زیادی برای بالا بردن سطح پانسیون زد، مثلاً اعلام کرد که فقط اشخاص معتبر و محترم را خواهد پذیرفت. اگر غریبه ای خودش را به او معرفی می کرد، او حتماً متذکر می شد که آقای گوریو یکی از معتبرترین و سرشناس ترین تّجار پاریس پانسیون او را منحصراً برای اقامت انتخاب کرده است. او تبلیغاتی برای خانه اش چاپ کرد که در آن نوشته بود: «خانه وُکر یکی از قدیمی ترین و معتبر ترین پانسیون ها در محله لاتین ها.» و در ادامه آن نوشته بود: «با منظره ای دلپذیر از وَلی دزگابلین(۳۵) که از طبقه سوم چنین منظره ای دیده می شد و باغی زیبا که در انتها به مسیر پیاده روی(۳۶) مشجر ختم می شود.» و بعد توضیحاتی درباره محیط آرام و پذیرایی صمیمانه نوشته بود.
همین تبلیغ بود که مادام کنتس آمبرمزنیل(۳۷) را به آن جا کشید. مادام کنتس بیوه سی و شش ساله ای بود که انتظار ارثیه ای که قرار بود از شوهرش به او برسد و نیز مقرری که باید بابت کشته شدن شوهرش «در میدان جنگ» از دولت بگیرد را می کشید. پس از این مادام وُکر شش ماه هر روز شومینه بزرگ را روشن می کرد و پانسیون را در بهترین شرایط نگهداری می کرد و متحمل مخارج بسیار می شد. درعوض کنتس او را «عزیزم» خطاب می کرد و قول دو مهمان برجسته دیگر را به او می داد: بارون وُمرلاند(۳۸) و همسر بیوه یک کلنل ارتش، کنتِ پیکوازی(۳۹) که در آستانه ترک پانسیونی گران قیمت تر در خیابان ماری(۴۰) بودند. هر دوی این خانم ها پس از تصفیه حساب با ارتش بانوان بسیار متمولی خواهند شد. خانم کنتس همیشه اضافه می کرد که: «اداره های دولتی هیچ کاری را به موقع فیصله نمی دهند.» بعد از صرف شام دو خانم بیوه به اتاق مادام وُکر در طبقه بالا و در حال صرف شیرینی های مخصوص خانم خانه با هم گپ زدند. کنتس آمبرمزنیل ایده های مادام وُکر در مورد آقای گوریو را تشویق و تایید کرد، این تائید اهمیت بسیاری داشت چون همان طور که خود او هم حدس زده بود، تاجر ماکارونی مرد بسیار خوبی بود. او گفت: «اوه بانوی عزیز، او برای سن و سالش بسیار خوب مانده و سالم و سلامت است. می تواند یک زن را بسیار خوشبخت کند.»
کنتس خوش قلب مبحث لباس مادام وُکر را پیش کشید که با برنامه هایش همخوانی نداشت. او گفت: «باید برای نبرد عشق آماده باشید.»
بعد از محاسبات بسیار دو خانم بیوه با هم به خرید رفتند. یک کلاه با پرهای شتر مرغ از پاله رویال(۴۱) خریدند و بعد کنتس دوستش را به فروشگاه لاپُتی ژینت(۴۲) برد که اشیا لوکس و مد روز می فروخت و یک پیراهن و یک دستمال گردن خریدند. سپس آماده برای مبارزه. مادام وُکر درست شبیه یک گوشت مرغوب شکار شد که بالای یک قصابی با کلاس و مد روز آویزان شده بود. اما خودش بسیار از این تغییرات مثبت راضی بود و خود را مدیون کنتس می دانست. به همین دلیل با اصرار فراوان کلاه بیست فرانکی گران قیمتی برای او به عنوان هدیه خرید. حقیقت این بود که او برای تور کردن آقای گوریو به کمک کنتس نیاز داشت؛ کنتس باید مدام تعریف او را نزد آقای گوریو می کرد. مادام آمبرمزنیل هم صادقانه خود را وقف این ماموریت کرد و تلاش های بی وقفه او آخر منجر به یک ملاقات خصوصی شد. اما عشوه گری های او جهت به دست آوردن آقای گوریو برای خودش بی ثمر بود و خجالت زده و شرمگین آقای گوریو دست رد به سینه او زده بود. کنتس که از رفتار گوریو منزجر شده بود به دوستش گفته بود: «فرشته من، هیچ آبی از این آقا گرم نخواهد شد. چیزی نصبتان نمی شود. او مردی بسیار شکاک و مضحک است، یک احمق به تمام معنا و شما هرگز با هم خوشبخت نخواهید شد.»
و پس از آن چه اتفاق افتاد، کنتس آمبرمزنیل و آقای گوریو نمی توانستند با هم زیر یک سقف زندگی کنند. کنتس روز بعد آن جا را ترک کرد و فراموش کرد اجاره شش ماه اقامت خود را پرداخت کند. تنها چند دست از لباس های قدیمی خود را به جا گذاشت که ارزششان پنج فرانک هم نمی شد. مادام وُکر مصمم به دنبال میهمان بدهکار خود گشت اما از آن پس دیگر هیچ کس در پاریس از کنتس آمبرمزنیل خبری نداشت. مادام در مورد این اشتباهش زیاد صحبت می کرد و به ذات ساده و اعتمادگر خود لعن و نفرین می فرستاد. درواقع او مثل یک گربه بی اعتماد بود ولی مثل بقیه مردم که به همنوعانشان اعتماد ندارند، خود را همیشه در معرض رهگذران و غریبه ها قرار می داد. پدیده عجیبی است که علت آن احتمالاً ریشه در اعماق قلب آدمی دارد. انگار بعضی آدم ها دیگر چیزی برای یافتن در همنوعانشان ندارند و چون هم روحشان پوچ و تهی است می پندارند که دیگران در موردشان قضاوت تندی خواهند داشت اما به هر حال همیشه در حسرت تمجید و تعریف دیگران می سوزند؛ دوست دارند برای خصایصی که ندارند و می خواهند داشته باشند تمجید شوند و در چشم غریبه ها و افراد جدید شخصیتی نو و نوساخته بروز دهند و مورد تحسین قرار بگیرند هر چند که شاید روزی دوباره آن ها را از دست بدهند. چه بسا که آن ها ذاتاً همان افرادی هستند که برای دوستان و آشنایانشان هیچ کار خیری نمی کنند تنها به این دلیل که وظیفه شان نیست اما از هیچ خدمتی به یک غریبه دریغ نمی کنند چون تشکر و قدردانی آن ها را در پی خواهد داشت. این قبیل افراد هیچ احساسی نسبت به نزدیکان خود ندارند و محبت خود را برای آشنایان دورتر خود نگه داری می کنند و خیر آن ها به کسانی می رسد که دورترین رابطه را با آن ها دارند. مادام وُکر عضو هر دوی این گروه های پست دروغین و نادرست بود. وترن در عاقبت ماجرا به او می گفت: «اگر من آن زمان حضور داشتم، حقش را کف دستش می گذاشتم و این بلا سر شما نمی آمد. من در این جور کارها سررشته دارم!»
مثل همه اشخاص تنگ نظر دیگر، مادام وُکر عادات داشت تنها رویدادهای سطحی را بنگرد و در پی علت یابی عمیق نمی رفت. او همچنین دوست داشت تقصیر گناهان خود را به گردن دیگران بیندازد و به همین دلیل تاجر ماکارونی بیچاره را علت بدشانسی و مصیبت خود می دانست. خودش در مورد او گفته بود که این اتفاق چشمانش را باز کرده است. به محض این که فهمید تلاش هایش بیهوده و بی ثمر بوده و تمام مخارجی که برای آراستن خود کرده تنها دور ریختن پول بوده است، لحظه ای را برای کشف علت بی تفاوتی و سردی پیرمرد تلف نکرد. به زودی برای او آشکار شد که آقای گوریو علایق دیگری دارد و جذب چیزهای دیگر می شود. خلاصه معلوم بود که آن همه امید و آرزوی او توهمی بیش نبوده و همان طور که کنتس صریحاً اشاره کرده بود: «هیچ چیزی از این آقا نصیبتان نمی شود.» کنتس آدم شناس خوبی بود. بنابراین مادام وُکر بیش از آن چه عشق ورزیده بود کینه توزی کرد. البته نفرت او ناشی از شکست عشقی نبود بلکه ناشی از سرکوب شدن آرزوها و امیدهای بر باد رفته اش بود.
قلب انسان در راه عشق بالاخره به نقطه ای می رسد که متوقف می شود و در آن نقطه آرام می گیرد اما نفرت آدم هیچ حد و مرزی ندارد. به هر حال آقای گوریو در خانه او مهمان بود و عزت نفس جریحه دار شده بیوه زن جایی برای ابراز خشم و نفرت نداشت. همچون یک راهبر مظلوم که رهبر دینی اش به او ظلم کرده باشد، او مجبور بود در خفا آه بکشد و احساس انتقام را فرو بخورد. آدم های حقیر احساسات خود را، چه پاک و خیر و چه شر، توسط نقشه کشی و دسیسه چینی پنهانی ارضا می کنند. بیوه زن با استفاده از بدجنسی زنانه اش برنامه ای برای تنبیه پنهانی او طراحی کرد. کارش را با حذف تجملات شروع کرد. وسایل لوکس که جای خود را روی میز غذاخوری باز کرده بودند کم کم ناپدید شدند. یک روز صبح او به سیلوی آشپز گفت: «دیگر ترشی و سبزیجات با غذا سرو نمی کنیم. آن ها سر من را کلاه گذاشتند.» و برنامه غذایی آن ها به حال قبلی اش برگشت.
امساک و ناخن خشکی افرادی که می خواهند از هیچ به ثروت برسند برای آقای گوریو عادت شده بود. سوپ گوشت پخته و سبزیجات همیشه شام مورد علاقه او بوده و خواهد بود، بنابراین آزار و اذیت کسی که عادت به سادگی داشت برای مادام وُکر بسیار دشوار بود. او در مقابل بدجنسی مادام وُکر مصون بود از همین رو مادام وُکر شروع به توهین و تحقیر آشکار و پنهان او در حضور مهمانان دیگر کرد و مهمانان که برای سرگرمی خود پیرمرد را دست می انداختند و مسخره می کردند، مراتب خشنودی مادام را فراهم می نمود.
در انتهای سال بیوه زن چنان به امور گوریو مشکوک شده بود که نمی توانست درک کند چه طور تاجری بازنشسته با دارایی هفت یا هشت لیور(۴۳) صاحب آن همه جواهر و اشیای قیمتی و چنان متمول که می تواند چندین معشوقه داشته باشد چرا در پانسیون او اقامت داشت؟ چه طور مبلغی چنین ناچیز را به اداره امور خود اختصاص داده است؟ تا پایان سال گوریو یکی دو بار در هفته بیرون شام می خورد اما تعداد این اتفاق هر دم کمتر می شد و دست آخر بیشتر از ماهی دو بار موقع شام غیبت نمی کرد. از مادام وُکر انتظار نمی رفت که نسبت به عادت های مهمانان بی تفاوت باشد به خصوص این یکی که وقت زیادی را بیشتر معطوف خود کرده بود. به نظر او این رفتار ناشی از ته کشیدن پول های پیرمرد نبود بلکه به منظور آزار و اذیت میزبان انجام می شد. یکی از بدترین عادت های افراد تنگ نظر این است که رفتارهای حقیر و پست خود را به دیگران نسبت می دهند.
متاسفانه رفتار آقای گوریو به شایعات و غیبت های دیگران دامن می زد. در پایان سال دوم او از مادام وُکر خواست تا اتاقی در طبقه دوم به او بدهد و بر همین اساس مبالغی را از اجاره او کم کند. ظاهراً اوضاع اقتصادی او چنان خراب شده بود که تمام زمستان هیچ آتشی در اتاقش روشن نکرده بود. مادام وُکر درخواست پیش پرداخت کرد و پیرمرد هم پذیرفت و از آن پس خانم او را «باباگوریو» صدا می زد.
چه چیزی مسبب این سقوط و تنزل بود؟ کسی علت آن را نفهمید. باباگوریو مرد کم حرف و آرامی بود؛ به قول کنتس قلابی «آب زیر کاه»! آدم های کله پوکی که دائماً راجع به مسائل خود حرف می زنند، خیال می کنند اگر کسی راجع به خودش حرف نمی زند حتما ریگی به کفش دارد. این گونه بود که تاجر محترم به آشغال کلاهبردار و مرد دلفریب به عضوی پیر بدل شد. نظرها در این باره متفاوت بود. به نظر وترن که در همین زمان به پانسیون آمده بود، باباگوریو مردی بود که روزها به بازار بورس می رفت تا با خرید و فروش سهام پولی به جیب بزند و از ورشکستگی نجات یابد. بعضی ها خیال می کردند او از آن قمار بازهایی است که هزاران فرانک را می بازند تا یک مشت پول خرد ببرند. بعضی دیگر می گفتند شاید او یک کارآگاه خصوصی است که زمانی معروف بوده و حالا از کار افتاده است اما وترن همیشه اشاره می کرد که: «گوریو برای آن قبیل کارها به اندازه کافی باهوش نیست.»
نظریه های دیگری هم ارایه می شد، باباگوریو یک دلال بود، یک نزول خور بود و یک دستفروش بلیت های بخت آزمایی. او به ترتیب صاحب همه جور شغل پست و خلاف و شرم آور می شد و با همه این شایعات نفرت انگیز او هرگز در دیگران چنان احساس تنفر و انزجار ایجاد نمی کرد که از میان جمعشان رانده شود. او به هر حال مخارجش را می پرداخت. در عین حال گوریو بعضی جاها به درد می خورد، وقتی کسی می خواست عقده هایش را خالی کند و یا با تمسخر کسی حال خودش را بهتر کند باباگوریو به درد می خورد او با تمسخر مدارا و در مقابل توهین ها سکوت می کرد. اکثر افراد با یک نظریه موافق بودند. این نظریه مادام وُکر بود که اعتقاد داشت این مرد با سن و سال زیادش که صحیح و سالم است و روزی خیال می کرد می تواند زنی را خوشبخت کند آدمی لاابالی و منحرف است. دلیل مادام وُکر برای اثبات این نظریه واقعه ای به این شرح است:
چند ماه پس از فرار کنتس بدجنس که شش ماه به خرج مادام وُکر زندگی کرده بود یک روز صبح زود مادام وُکر با لباس خواب بر تن صدای خش خش یک دامن ابریشمی و قدم های سریع یک خانم جوان را از پلکان می شنود. کسی به اتاق گوریو می رفت. به نظر می رسید او منتظر کسی است چون در اتاقش را باز گذاشته بود. سیلوی چاق در همین حال به سرعت نزد خانم آمد تا به او اطلاع دهد که یک خانم جوان بسیار زیبا و به قول خودش در لباسی درخور یک الهه با چکمه های کشمیر بسیار تمیز مثل یک مار خوش خط و خال از خیابان به داخل خزیده آشپزخانه را پیدا کرده و سراغ آقای گوریو را گرفته بود. آشپز و مادام وُکر به دقت فال گوش ایستاده و چند کلمه محبت آمیز را در مدت ملاقات دختر خانم شنیده بودند. پس از مدتی آقای گوریو و آن بانو پایین آمدند. سیلوی چاق به بهانه خرید خانه به دنبال آن ها که مثل عشاق قدم می زدند، راه افتاد. وقتی برگشت به خانم اطلاع داد که «آقای گوریو احتمالاً هنوز هم خیلی پولدار است مادام، دیدید چه لباس های گران قیمتی تن آن زن بود؟ فکرش را بکنید! تازه یک کالسکه بسیار مجلل هم سر پیچ خیابان پلاس دلستراپاد(۴۴) منتظرش بود و آن خانم سوارش شد!» آن شب هنگام شام مادام وُکر پرده ها را کشید چون نور چشم گوریو را می زد و با نگاهی معنی دار به او گفت: «خانم های خوشگل زیادی شما را دوست دارند آقای گوریو، حتی نور هم فقط به چشم شما می تابد.» و با اشاره به مهمان او ادامه داد: «ای جانور موذی! آن خانم خیلی خوشگل بود. سلیقه خوبی دارید.»
او با غرور و افتخار خاصی جواب داد: «آن خانم دخترم بود!» اما دیگران حرفش را باور نکردند و ترجیح دادند فکر کنند که او جهت حفظ ظاهر این حرف را می زند. یک ماه بعد، همان خانم دوباره به دیدنش آمد. دختری که آن روز صبح آمده بود این بار موقع شام آمد. با لباس شب. مهمانان حاضر تنها یک لحظه خانم موبوری را دیدند که قد بلند، باریک اندام و زیبا و در مجموع برازنده تر از آن بود که دختر باباگوریو باشد. سیلوی که خانم را درست نشناخته بود با تعجب گفت: «یعنی دو تا زن دارد؟»
چند روز بعد خانم دیگری با موهای مشکی و چشمان آبی به دیدن آقای گوریو آمد و سیلوی باز با تعجب گفت: «سه تا؟!» و چند ساعت بعد دختر دیگرش که پیش تر هم آمده بود باز به دیدنش آمد. لباس شب زیبایی به تن داشت و با کالسکه مجللی آمده بود. «چهار تا شدند؟» مادام وُکر از سیلوی چاق پیشی گرفته بود. سیلوی نمی توانست شباهتی میان این بانوی آراسته و فاخر و دختر زیبایی که آن روز صبح با لباسی ساده به دیدن پیرمرد آمده بود، بیابد. در آن زمان آقای گوریو هزار و دویست فرانک سالیانه به صاحب خانه اش پرداخت می کرد و مادام وُکر ایرادی نمی دید که مردی چنین متمول چهار یا پنج معشوقه داشته باشد. حتی معتقد بود آقای گوریو بسیار عاقلانه عمل می کند که این خانم ها را دخترانش معرفی می کند. او اصلاً نمی خواست محدودیتی ایجاد کند و اعتراضی به رفت و آمد این خانم ها به پانسیون وُکر نداشت اما عاقبت در پایان سال دوم و بی توجهی آقای گوریو به او مادام وُکر او را پیرمرد زشت نفرت انگیز خطاب می کرد. وقتی آخر سر مهمانش مخارجش را به نهصد فرانک در سال کاهش داد مادام وُکر پس از یکی از دیدارهای او با این خانم ها بسیار بی ادبانه از او پرسید که فکر می کند این جا کجاست و به چه اجازه ای این رفتار خجالت آور را بروز می دهد؟ باباگوریو جواب داد که خانم دختر بزرگش است. مادام وُکر به تندی پرسیده بود: «پس شما دو جین دختر دارید بله؟» و مهمانش با مظلومی فردی که رنج شکستن و ظلم را در خود دارد پاسخ داده بود: «خیر فقط دوتا هستند.»
در پایان سال سوم باباگوریو مخارجش را باز هم کاهش داد. به طبقه سوم نقل مکان کرد و اجاره اش شد چهل و پنج فرانک در ماه. دیگر تنباکو نمی کشید، به آرایشگرش گفته بود که دیگر نیازی به او ندارد و موهایش را پیرایش نمی کرد. وقتی برای نخستین بار با این سر و وضع ظاهر شد، خانم میزبان از تعجب فریاد کشید. رنگ موهایش یک جو گندمی زیتونی بود. بر اثر مشکلی پنهانی روز به روز ترحم برانگیزتر شده بود و درمیان افرادی که دور تا دور میز نشسته بودند چهره او از همه مصیبت زده تر به نظر می رسید. دیگر جای شکی نبود. گوریو یک پیرمرد منحرف بود که سوی چشمانش توسط دکترها به طرز معجزه آسایی حفظ شده بود. رنگ نفرت انگیز موهایش نتیجه مصرف داروهایی بود که برای حفظ توانایی و کارایی اش استفاده می کرد. وضعیت جسمی و روحی مرد بیچاره دلیل غیبت و شایعه سازی های مزخرف بسیاری شده بود. وقتی لباس هایش کهنه و مندرس شده بودند آن ها را با پارچه چیت ارزان قیمت تعویض کرد. دکمه سر دست های الماس نشان، تنباکودان طلا، زنجیر ساعت جواهر نشان و دیگر لوازم قیمتی اش یکی پس از دیگری ناپدید شدند. او دیگر کت آبی زیبایش را نمی پوشید و به جای آن تابستان و زمستان کت زبر فندقی رنگی با جلیقه پشمی و شلوار پوست آهو به تن می کرد. هر روز لاغرتر و نحیف تر می شد. پاهایش ضعیف می شدند، گونه های پرش که ناشی از زندگی تجملی بود پر از چین و چروک شده بودند. استخوان های صورتش بیرون زده بود و چروک های غصه بر پیشانیش نشسته بود. در چهارمین سال اقامتش در خیابان سن ژانویونو، او دیگر خودش نبود. تاجر شصت و دو ساله ماکارونی که به زور چهل ساله به نظر می آمد، آن مرد موفق و متمول شاد و سرزنده و مودب حالا به سایه ای تبدیل شده بود که عبرت آموز بود. آن لبخند شاد و کودکانه روی صورتش تبدیل به نگاه مات و مبهوت یک پیرمرد از کار افتاده و ناتوان هفتاد و چند ساله شده بود.
آن چشمان نافذ آبی رنگ بی روح شده و به رنگ خاکستری فولاد درآمده بودند و گوشه های قرمز رنگشان انگار خون گریه کرده باشند. ظاهر او در دیگران حس ترحم و برخی دیگر نفرت را برمی انگیخت. دانشجویان پزشکی که برای اقامت به پانسیون می آمدند متوجه لب های افتاده و تحلیل رفتن اجزای صورتش می شدند و پس از دست انداختن و سر به سر گذاشتن بیهوده با او اعلام می کردند که علائم بیماری کرتینیسم در او دیده می شود.
یک شب پس از صرف شام مادام وُکر با تمسخر به او گفت: «انگار آن دخترانت دیگر به دیدنت نمی آیند، نه؟» منظورش این بود که شک دارد آن ها دخترانش باشند اما باباگوریو انگار که با شمشیر به او ضربه زده باشند خودش را باخت و با صدایی لرزان گفت: «بعضی وقت ها می آیند.» دانشجویان پیروزمندانه تشویق کردند: «آفرین باباگوریو پس هنوز هم آن ها را می بینی!» اما پیرمرد متوجه حرف های معنی دار و طعنه های آن ها نمی شد و در افکار خودش غرق شده بود طوری که همه افراد پیر در خاطرات خود غرق می شوند و دیگران فکر می کنند آن ها کند ذهن شده و دارند عقل خود را از دست می دهند. اگر خبر داشتند توجه بیشتری به اوضاع او می کردند، بعضی مشکلات ساده تر از دیگر انواع آن حل می شوند. مثلاً خیلی ساده می شد فهمید که آیا او واقعاً تاجر ماکارونی بود یا نه و یا چه قدر دارایی دارد، مسن ترهایی که در پانسیون زندگی می کردند بیشتر کنجکاو بودند اما مسائل آن ها فراتر از مشکلات محله نبود. آن ها مثل صدف به این پانسیون چسبیده بودند. مهمانان دیگر در امواج خروشان زندگی پاریسی گرفتار بودند و به محض این که پانسیون را ترک می کردند، پیرمرد و همه شوخی ها و طعنه ها را فراموش می کردند. برای آن پیر و پاتال های ابله و این جوانان سبک سر چهره مغموم باباگوریو و سردی و بی روحی ظاهری با ثروت، مکنت و خرد تناقض داشت. در مورد خانم هایی که او دخترانش معرفی می کرد همه مهمانان با مادام وُکر هم عقیده بودند چون وقتی پیرزن ها دور هم جمع می شوند غیبت و شایعه پراکنی می کنند و چون منطق در وجودشان جایی ندارد به نتایجی پست و عجیب برای توضیح همه مسائلی که کوته فکریشان به آن قد نمی دهد می رسند مثلاً این که: «اگر باباگوریو دخترانی به آن ثروتمندی و برازند گی داشت در این پانسیون اقامت نمی کرد، آن هم در طبقه سوم با چهل و پنج فرانک در ماه و مثل گداهای بیچاره لباس نمی پوشید!» کسی نمی توانست با این منطق مقابله کند بنابراین تا پایان نوامبر ۱۸۱۹ زمانی که این داستان دراماتیک آغاز می شود همه ساکنین پانسیون متفق القول نظریه مادام را پذیرفته و در مورد پیرمرد بیچاره به نتایجی رسیده بودند. می گفتند پیرمرد زن و بچه ای نداشته و ندارد و از فرط عیش و عشرت بیش از حد به این اوضاع نزار افتاده. یکی از مهمانان شام یک کارمند موزه که خیال می کرد خیلی باهوش است، پیرمرد را زگیل انسانی می خواند. پوآرو در مقایسه با گوریو یک آقای نجیب زاده به تمام معنی به حساب می آمد. یک عقاب. او در مباحث شرکت می کرد. سوالات دیگران را پاسخ می داد حتی با این که جواب ها و صحبت هایش هیچ تاثیری در روند مباحث نداشت چرا که او عادت داشت هر حرفی دیگران می زنند را تکرار یا تایید کند اما به هر حال در بحث ها شرکت می کرد، زنده بود و احساس می کرد. در حالی که باباگوریو به گفته کارمند موزه در مدار صفر مطلق قرار داشت، بی احساس و سرد.
یوژین دوراستانیاک با ذهنیت مردانی که ناگهان در موضع قدرت قرار می گیرند و موقعیتشان در آن ها انگیزه های خارق العاده ایجاد می کند به پاریس آمده و در آن زمان از حد انتظار معمول فراتر رفته بود.
سال اول تحصیل راستانیاک برای آمادگی آزمون ورودی حقوق اوقات فراغتی را برایش فراهم کرده بود تا جاذبه های پاریس را ببیند و از سرگرمی هایش لذت ببرد. اگر یک دانشجو بخواهد زیر و بم تئاترهای پاریس و گوشه و کنارهای شهر را بشناسد وقت زیادی برایش باقی نمی ماند. برای شناخت آداب و رسوم، یادگیری لهجه شهری و آشنایی با سرگرمی های مختلف پایتخت او می بایست همه جوانب شهر را بگردد، خوبی و بدی ها را کشف کند، با دانشجویان دیگری که مثل او فکر می کردند معاشرت کند و اطلاعاتی هر چند سطحی در مورد گنجینه ها و اشیا قیمتی در موزه ها و گالری ها به دست آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب باباگوریو

زیاد دوست نداشتم. هر چند بعضری جمله هاش قشنگ بود
در 2 هفته پیش توسط