فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آشيانه‌‌ی اشراف

کتاب آشيانه‌‌ی اشراف

نسخه الکترونیک کتاب آشيانه‌‌ی اشراف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۰۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آشيانه‌‌ی اشراف

روز روشن و بهاری به شامگاه نزدیک می‌شد. ابرهای گُلی‌رنگ کوچکی بر فراز آسمان صاف دیده می‌شد. به نظر می‌آمد ابرها در عرض آسمان شناور نیستند، بلکه به اعماق لاجورد فرو می‌روند. جلو پنجره‌ی گشوده‌ی ساختمانی زیبا در یکی از خیابان‌های حاشیه‌ی شهر مرکزی اُ... (ماجرا به سال ۱۸۴۲ بازمی‌گردد) دو زن نشسته بودند: یکی حدود پنجاه سال داشت و دومی دیگر پیرزنی هفتاد ساله بود. نام خانم اولی ماریا دمیتریونا کالیتینا بود. شوهرش، دادستان پیشین ایالت، که خبرگی‌اش در امور زبانزد خاص و عام بود، مردی بود مصمم و پرانرژی، کج‌خلق و یکدنده، که ده سالی پیش از آن مرده بود. او تحصیلات شایسته‌ای داشت و در دانشگاه درس خوانده بود، ولی چون اصل و نسبش به طبقه‌ای فقیر می‌رسید، خیلی زود دریافت که باید راه خود را هموار کند و به پول و پله‌ای برسد. ماریا دمیتریونا با عشق به همسری او درآمد: او مرد بدقیافه‌ای نبود، عاقل بود و اگر می‌خواست، بسیار بامحبت هم می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آشيانه‌‌ی اشراف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲

مرد بلندقدی وارد شد، با کت فراک خوش دوخت، شلوار سفید، دستکش جیر خاکستری و دو کراوات، یکی سیاه که رو بود و دیگری زیر آن به رنگ سفید. همه چیز او نشان از آراستگی و نزاکت داشت، از چهره ی نیک نفس و موهای شانه شده ی شقیقه اش گرفته تا چکمه های بی پاشنه اش که جیرجیر نمی کرد. نخست به بانوی صاحبخانه تعظیم کرد و سپس به مارفا تیمافیونا، و درحالی که با تانی دستکش هایش را درمی آورد، به سوی دست ماریا دمیتریونا خم شد. پس از آن که دو بار پشت سر هم با احترام آن را بوسید، آرام و با طمانینه روی مبل نشست و لبخندزنان، درحالی که نوک انگشتانش را می مالید، گفت: «یلیزاوِتا میخایلوونا سلامتند؟»
ماریا دمیتریونا گفت: «بله، در باغ است.»
«یلِنا میخایلوونا چطور؟»
«لنوچکا هم در باغ است. خبر تازه ای از جایی ندارید؟»
مهمان آهسته چشمکی زد و لبانش را جمع کرد و گفت: «چطور ندارم؟ چطور ندارم؟ هوم! بفرمایید، این هم یک خبر شگفت انگیز: فیودور ایوانویچ لاورِتسکی آمده است.»
مارفا تیمافیونا با خوشحالی گفت: «فِدیا! این را که از خودت درنیاورده ای، آقاجان؟»
«به هیچ وجه خانم، خودم شخصا ایشان را دیدم.»
«خوب، البته این هم هنوز دلیل نمی شود.»
گیدیونوفسکی طعنه ی مارفا تیمافیونا را نشنیده گرفت و ادامه داد: «حالشان خیلی بهتر شده. چهارشانه تر شده اند و سرخی به گونه هایشان دویده.»
ماریا دمیتریونا شمرده شمرده گفت: «حالش خوب شده! آخر به چه مناسبت باید حالش خوب شده باشد؟»
گیدیونوفسکی پاسخ داد: «واقعا، خانم... هرکس دیگری جای ایشان بود، رویش نمی شد خودش را به مردم نشان بدهد.»
مارفا تیمافیونا حرف او را برید: «برای چه؟ این دیگر چه حرف چرندی است؟ برگشته به زادگاهش. می فرمایید کجا برود؟ هیچ گناهی هم که از او سر نزده!»
«خانم، اجازه بفرمایید عرض کنم که هر وقت زنی رفتار مناسبی نداشته باشد، گناهش همیشه به گردن شوهر اوست.»
«این حرف را به این دلیل می زنی که خودت هیچ وقت ازدواج نکرده ای، آقاجان.»
گیدیونوفسکی لبخندی زورکی به لب آورد و پس از مکث کوتاهی پرسید: «اجازه می فرمایید بپرسم این شال کوچک را برای چه کسی می بافید؟»
«برای کسی که هیچ وقت پشت سر دیگران حرف نمی زند، کلک سوار نمی کند و از خودش حرف درنمی آورد، البته اگر اصولاً چنین آدمی در این دنیا وجود داشته باشد. من فدیا را خوب می شناسم. گناه او فقط این است که زنش را لوس کرده بود. خوب، و البته از روی عشق هم ازدواج کرده بود، ولی از این ازدواج های عاشقانه هیچ وقت چیز به دردبخوری عاید آدم نمی شود.» پیرزن این را گفت و درحالی که بلند می شد، از گوشه ی چشم نگاهی به ماریا دمیتریونا انداخت: «حالا دیگر زبانت را پشت سر هر کسی که دلت می خواهد به کار بینداز، حتی شده پشت سر من. من دارم می روم، مزاحمت نمی شوم.»
مارفا تیمافیونا بیرون رفت.
ماریا دمیتریونا با نگاه عمه اش را بدرقه کرد و گفت: «همیشه همین طور است، همیشه!»
«به خاطر سن و سالشان است! کاری نمی شود کرد، خانم! الان فرمودند شال را برای کسی می بافند که کلک سوار نمی کند. ولی مگر این روزها کسی هم پیدا می شود که کلک سوار نکند؟ زمانه مان این طوری است دیگر. دوست من که آدم محترمی است و باید خدمتتان عرض کنم رتبه و مقامی هم دارد، می گفت این روزها حتی مرغ ها هم با کلک به دانه نزدیک می شوند؛ مدام دنبال این هستند که از راه کج به سراغ دانه بروند. ولی وقتی به شما نگاه می کنم، خانم عزیز، می بینم خلق و خوی شما واقعا مثل فرشته هاست. دست سفید زیبایتان را به من مرحمت می کنید؟»
ماریا دمیتریونا لبخند بی رمقی زد و دست گوشتالوی خود را، که انگشت کوچکش از بقیه فاصله داشت، به سوی او دراز کرد. گیدیونوفسکی لبانش را بر دست او زد. ماریا دمیتریونا مبلش را کمی به او نزدیک تر کرد، اندکی به سوی او خم شد و آهسته پرسید: «پس او را دیدید؟ واقعا حالش خوب بود؟ سالم و خوشحال بود؟»
گیدیونوفسکی زمزمه کنان پاسخ داد: «خوشحال تر از پیش. حالش خوب است، خانم.»
«خبر ندارید زنش حالا کجاست؟»
«تا همین اواخر در پاریس بود، خانم. حالا می گویند به مملکت ایتالیا رفته.»
«واقعا وحشتناک است... شرایط فدیا را می گویم. نمی دانم چطور تاب می آورد. مصیبت برای هر کسی اتفاق می افتد، ولی قصه ی مصیبت او را در تمام اروپا جار زده اند.»
گیدیونوفسکی آهی کشید: «بله خانم، بله خانم. آخر می گویند زنش هم با هنرپیشه ها بوده، هم با پیانیست ها، هم با به قول خودشان شیرها و درندگان(۱). حجب و حیا را پاک از یاد برده...»
«نمی دانید چقدر دلم به حالش می سوزد. انگار قوم و خویش خودم باشد. البته شما که می دانید سرگِی پتروویچ، او پسرخاله ی دست چندم من است.»
«البته خانم، البته که می دانم. اختیار دارید، چطور ممکن است از چیزی که به خانواده ی شما مربوط می شود، بی خبر باشم؟»
«فکر می کنید پیش ما بیاید؟»
«باید بیاید خانم. البته ظاهرا خیال دارند بروند به روستای خودشان.»
ماریا دمیتریونا نگاهش را به آسمان دوخت: «آه، سرگِی پتروویچ، سرگِی پتروویچ، با خودم فکر می کنم ما زن ها چقدر باید مراقب رفتارمان باشیم!»
«ماریا دمیتریونا، زن داریم تا زن! متاسفانه از این جور زن ها هم داریم که خلق و خویشان مدام تغییر می کند... و البته مسئله ی سن هم هست. از بچگی درست بارشان نیاورده اند. (سرگِی پتروویچ دستمال آبی چهارخانه ای از جیبش بیرون کشید و مشغول بازکردن تای آن شد.) مسلما چنین زن هایی هم پیدا می شوند. (سرگِی پتروویچ گوشه ی دستمال را به نوبت به هر دو چشمش نزدیک کرد.) ولی اگر به طور کلی قضاوت کنیم... یعنی... شهر عجب گرد و خاکی دارد.»
«مامان، مامان.» دختربچه ی یازده ساله ی ملوسی با این فریاد وارد اتاق شد و ادامه داد: «ولادیمیر نیکالایویچ دارد می آید این جا!»
ماریا دمیتریونا بلند شد. سرگِی پتروویچ هم بلند شد و تعظیم کرد: «خدمت یلِنا میخایلوونا سلام عرض می کنم.» و سپس از سر نزاکت به گوشه ی اتاق رفت تا بینی صاف و درازش را پاک کند.
دختربچه ادامه داد: «چه اسب معرکه ای دارد! الان کنار درِ باغ بود و به من و لیزا گفت که می آید توی حیاط.»
صدای سُم اسب به گوش رسید و سواری خوش قد و قامت با اسب کهر زیبایی در خیابان پدیدار شد و جلو پنجره ی گشوده ایستاد.

۱

روز روشن و بهاری به شامگاه نزدیک می شد. ابرهای گُلی رنگ کوچکی بر فراز آسمان صاف دیده می شد. به نظر می آمد ابرها در عرض آسمان شناور نیستند، بلکه به اعماق لاجورد فرو می روند.
جلو پنجره ی گشوده ی ساختمانی زیبا در یکی از خیابان های حاشیه ی شهر مرکزی اُ... (ماجرا به سال ۱۸۴۲ بازمی گردد) دو زن نشسته بودند: یکی حدود پنجاه سال داشت و دومی دیگر پیرزنی هفتاد ساله بود.
نام خانم اولی ماریا دمیتریونا کالیتینا بود. شوهرش، دادستان پیشین ایالت، که خبرگی اش در امور زبانزد خاص و عام بود، مردی بود مصمم و پرانرژی، کج خلق و یکدنده، که ده سالی پیش از آن مرده بود. او تحصیلات شایسته ای داشت و در دانشگاه درس خوانده بود، ولی چون اصل و نسبش به طبقه ای فقیر می رسید، خیلی زود دریافت که باید راه خود را هموار کند و به پول و پله ای برسد. ماریا دمیتریونا با عشق به همسری او درآمد: او مرد بدقیافه ای نبود، عاقل بود و اگر می خواست، بسیار بامحبت هم می شد. ماریا دمیتریونا (که نام خانوادگی اش پیش از ازدواج پِستُوا بود) در کودکی پدر و مادرش را از دست داد، چند سالی را در مسکو، در انستیتو، سپری کرد و، پس از بازگشت از آن جا، به همراه عمه جان و برادر بزرگ ترش در پنجاه کیلومتری اُ... در املاک خانوادگی خود در روستای پاکروفسکویه ساکن شد. این برادر اندکی بعد برای خدمت دولت به پترزبورگ نقل مکان کرد و خواهر و عمه جانش را به امان خدا گذاشت و سرانجام هم به مرگی ناگهانی از دنیا رفت. ماریا دمیتریونا روستای پاکروفسکویه را به ارث برد، ولی مدت زیادی در آن زندگی نکرد. در دومین سال ازدواجش با کالیتین (که ظرف چند روز توانسته بود قلب ماریا دمیتریونا را تسخیر کند)، پاکروفسکویه با ملک دیگری تعویض شد که درآمد بسیار بیش تری داشت، ولی زشت بود و خانه ی مسکونیِ اربابی هم نداشت. کالیتین همزمان خانه ای نیز در شهر اُ... دست و پا کرد و به همراه همسرش در آن ساکن شد. این خانه باغ بزرگی داشت که از یک سو مستقیم به دشتی خارج از شهر منتهی می شد. کالیتین که اصلاً با سکوت روستا میانه ای نداشت، به این نتیجه رسیده بود که: «ظاهرا از پرسه زدن در روستا چیزی عاید آدم نمی شود.» هر بار که ماریا دمیتریونا به یاد پاکروفسکویه ی زیبایش با آن نهر شادمانه، چمنزارهای وسیع و بیشه های سرسبز می افتاد، افسوس می خورد، ولی هیچ گاه کوچک ترین مخالفتی با شوهرش نکرد و با احترام در برابر هوش او و شناختش از زندگی سر فرود آورد. وقتی هم که شوهر، پس از پانزده سال زندگی مشترک، از دنیا رفت و یک پسر و دو دختر از خود به جا گذاشت، ماریا دمیتریونا دیگر آن قدر به خانه اش و زندگی شهری عادت کرده بود که خودش نمی خواست از اُ... برود.
ماریا دمیتریونا در جوانی به روی زیبا و موی بورش شهره بود. در پنجاه سالگی هم گرچه چهره اش کمی فربه و خطوط آن کمی محو شده بود، دلنشینی خود را از دست نداده بود. بیش از آن که مهربان باشد، احساساتی بود و تا سنین پختگی نیز اخلاق دوره ی انستیتوی خود را حفظ کرده بود. از ناز و نعمت چیزی برای خود کم نمی گذاشت، راحت از کوره درمی رفت و وقتی نظم عادی زندگی اش به هم می خورد، حتی به گریه می افتاد. در عوض، وقتی خواسته هایش برآورده می شد و کسی روی حرفش حرف نمی زد، بسیار ملایم و مهربان بود. خانه اش یکی از دلنشین ترین خانه های شهر بود. مال و منالش بسیار توجه برانگیز بود و این هم بیش از آن که مدیون ارث و میراث باشد، ناشی از تدبیر شوهرش بود. هر دو دختر ماریا دمیتریونا با او زندگی می کردند و پسرش در یکی از بهترین مدارس دولتی پترزبورگ درس می خواند.
پیرزنی که همراه ماریا دمیتریونا زیر پنجره نشسته بود همان عمه ای بود که ماریا دمیتریونا زمانی چند سالی را در خلوت پاکروفسکویه با او سپری کرده بود. نامش مارفا تیمافیونا پِستُوا بود. شهرت داشت که اخلاق عجیب و غریب و شخصیت یکدنده ای دارد، حرفش را به همه صریح و بی پرده می زند و در بدترین شرایط مالی نیز طوری رفتار می کند که انگار هزاران روبل در جیب دارد. هیچ تاب تحمل کالیتین مرحوم را نداشت و به محض آن که برادرزاده اش با او ازدواج کرد، راهی روستای خود شد و ده سال تمام در آن جا نزد دهقانی در یک کلبه ی دودزده به سر برد. ماریا دمیتریونا کمی از او می ترسید. مارفا تیمافیونای ریزنقش، که حتی در سنین پیری هم مومشکی و تیزبین بود، با آن بینی قلمی به سرعت راه می رفت و قامتش را راست نگه می داشت و با صدای زیر و رسایش تند و واضح حرف می زد. او همیشه کلاه بنددار سفیدی به سر داشت و پیراهن سفید می پوشید.
مارفا تیمافیونا ناگهان از ماریا دمیتریونا پرسید: «به چی فکر می کنی؟ چرا آه می کشی، عزیز من؟»
ماریا دمیتریونا پاسخ داد: «همین طوری. چه ابرهای عجیب و قشنگی!»
«حالا مگر دلت به حالشان می سوزد که آه می کشی؟»
ماریا دمیتریونا جوابی نداد.
مارفا تیمافیونا که میل های بافتنی اش به سرعت در حرکت بود (داشت شال پشمی بزرگی می بافت)، گفت: «چرا این گیدیونوفسکی نمی آید؟ اقلاً در این آه کشیدن ها همراهی ات می کرد، یا دروغی از خودش درمی آورد و تعریف می کرد.»
«چرا همیشه این طور با عیبجویی درباره اش نظر می دهید؟ سرگِی پتروویچ آدم محترمی است.»
پیرزن طعنه زنان تکرار کرد: «محترم!»
«و چقدر به شوهر مرحومم وفادار بود! هنوز هم، هر وقت به یاد او می افتد، منقلب می شود.»
مارفا تیمافیونا غرغری کرد: «معلوم است! شوهرت او را از منجلاب بیرون کشید.» و میل ها با سرعت بیش تری در دستانش به حرکت درآمدند. بعد دوباره شروع کرد: «ظاهرش خیلی سربه زیر است، موهایش تمام سفید شده، ولی تا دهانش باز می شود، یا دروغ می گوید یا غیبت می کند. خیرِ سرش کارمند رتبه پنج هم هست! گرچه تعجبی هم ندارد، بچه کشیش که بهتر از این نمی شود!»
«مگر آدم بی عیب هم پیدا می شود، عمه جان؟ من منکر این عیبی که می گویی نیستم. سرگِی پتروویچ تعلیم و تربیت درست و حسابی نداشته و زبان فرانسوی بلد نیست، ولی هرچه هم بگویید، آدم دلنشینی است.»
«بله، او تمام مدت چاپلوسی ات را می کند. مصیبتی نیست که فرانسوی نمی داند. خود من هم " فاغانسوی"ام خیلی خوب نیست. بهتر بود به هیچ کوفتی صحبت نمی کرد، ولی دروغ نمی گفت.» سپس نگاهی به خیابان انداخت و افزود: «بفرما، سر و کله اش پیدا شد، مثل جنی که مویش را آتش بزنند. آدم دلنشین سرکار دارند تشریف می آورند. عجب لنگ درازی هم هست، عین لک لک!»
ماریا دمیتریونا موهایش را مرتب کرد. مارفا تیمافیونا پوزخندزنان به او می نگریست: «این دیگر چیست؟ موی سفید، عزیزم؟ به این پالاشکا تشری بزن. حواسش کجاست؟»
ماریا دمیتریونا با تاسف زیر لب گفت: «آه، عمه جان، شما هم که فقط...» و با انگشتانش روی دسته ی مبل ضرب گرفت.
غلام بچه ای سرخ گونه از در به درون جست و با صدای بلند گفت: «سرگِی پتروویچ گیدیونوفسکی!»

نظرات کاربران درباره کتاب آشيانه‌‌ی اشراف

عالی عالی عاای
در 1 ماه پیش توسط bahar kheiri