فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پخمه

کتاب پخمه

نسخه الکترونیک کتاب پخمه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۲۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پخمه

«پخمه» را بسیاری شاهکار عزیز نسین می‌دانند و یکی از چند داستان بلند اوست. نسین را بیشتر نویسنده‌ای می‌شناسند که داستان‌های کوتاه می‌نویسد‌. ویژگی برجسته آثارش طنز است. او نویسنده‌ای است که از وقایع روزمره اجتماعی می‌نویسد. قهرمانان او افراد عادی کارگران، رانندگان تاکسی، کارمندان دولت، زنان خانه‌دار و خلاصه افراد متوسط اجتماع هستند. او تصویری واقع‌گرایانه از جامعه عصر خود به دست می‌دهد و با هنر خود که ساده نویسی است خواننده را درگیر ماجراهای خنده‌دار کارارکترهایش می کند. اگرچه اسم اصلی این اثر پخمه نیست اما مترجم محترم به خاطر کاراکتر اصلی کتاب که به همین نام خطاب می‌شود نام پخمه را برای آن برگزیده است.

ادامه...

بخشی از کتاب پخمه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

انتشارات نگاه مراتب سپاس و قدردانی خود را از زنده یاد حاج سبزعلی علی پناه و فرزند برومندشان علیرضا برای واگذاری حق چاپ بخشی از آثار عزیز نسین به ترجمه رضا همراه ابراز می دارد.
انتشارات فروغی با مدیریت این عزیزان صدها عنوان کتاب با ارزش در روزگار فعالیت خود چاپ و به گنجینه فرهنگ ملی ایران افزوده است.

موسسه انتشارات نگاه

از این راهرو که رد شدیم به راهروی سمت چپ پیچیدم. به نظرم رسید وقتی جلوی کلاس خودمان رسیدم یک دفعه بپرم توی اتاق و زیر پتو قایم شوم.
اما این کار عملی نبود، بچه ها بیدار می شدند و گند کار بیشتر در می آمد.
«خدایا چه کار کنم؟ تا صبح که نمی شود توی راهروها راه رفت.»
یک دفعه فکری به نظرم رسید، چطوره دوباره به اتاق ژنرال برگردم و در را از تو ببندم. جناب سروان آنجا کمتر می تواند مزاحم شود. این بد فکری نبود. همینطور تا ته راهرو رفتم و دوباره به راهروی اولی پیچیدم و به طرف اتاق ژنرال رفتم.
در اتاق ژنرال را کمی باز کردم ولی مثل آدم های مارگزیده خودم را عقب کشیدم و در را بستم. ژنرال از خواب بیدار شده و مشغول خوردن کتلت ها بود. به همین دلیل متوجه من نشد و الا گند کار حسابی در می آمد.
سروان «بالیوس» دوباره به دنبال من راه افتاد. بازهم همان مسیر اولی را پیمودم. بازهم جناب سروان در توالت را باز کرد. من قدم هایم را تند کردم و جناب سروان تندکرد. من بازهم تندتر راه افتادم. جناب سروان هم تندتر حرکت کرد.
یکدفعه نمی دانم چه چیزی فهمید و از چی مشکوک شد که دست انداخت تا شانه ی مرا بگیرد. من مثل ماهی از زیر دستش در رفتم و شروع به دویدن کردم. من می دویدم و جناب سروان بالیوس هم دنبالم می دوید. در همان حال هم لباس های ژنرالی را در می آوردم و به اطراف پرت می کردم.
در اثر این سر و صداها بچه ها از آسایشگاه ها بیرون آمده و جلوی درها جمع شده بودند. یکی می گفت:
- ژنرال چه کار کرده که جناب سروان دنبالش می کند!
دیگری می گفت:
- چرا ژنرال و جناب سروان بازی موش و گربه می کنند!
هرتکه ی لباسی را که من در می آوردم و به زمین می انداختم جناب سروان مجبور بود خم شود و از زمین بردارد که به لباس های ژنرال توهین نشود و همین موضوع باعث شد که من مسافت زیادی جلو افتادم.
از ترس به قدری خودم را گم کرده بودم که متوجه نشدم تا کفش هام رو درنیارم شلوارم درنمیاد! همینطور که می دویدم دکمه های شلوارم را باز می کردم، شلوارم افتاد به روی پاهام ولی از توی کفش هام درنمی آمد. به همین جهت با سر به زمین خوردم و جناب سروان هم که به سرعت دنبال من می آمد پاش به من گیر کرد و سه چهار متر آن طرف تر روی زمین ولو شد!
با هر زحمتی بود شلوارم را درآوردم و تا جناب سروان خواست به خودش بجنبد از جایم بلند شدم و به طرف دیگر راهرو دویدم، یک کمی هم با زیرشلواری دویدم و مثل باد وارد آسایشگاه خودمان شدم و شیرجه رفتم توی تختخواب خودم و پتو را به سرم کشیدم.
پس از چند دقیقه جناب سروان در حالی که لباس های ژنرال را به دست گرفته بود وارد آسایشگاه شد و از همان جلوی در داد کشید:
«این کی بود؟»
می دانستم بچه ها ممکن نیست مرا لو بدهند. ولی باز دل توی دلم نبود.
جناب سروان دوباره سوالش را تکرار کرد:
«زود باشید بگید!»
اما از هیچکس کوچک ترین صدایی درنیامد، مثل اینکه همه خواب بودند! جناب سروان مرتبه ی سوم حرفش را تکرار کرد. همه ی ما اخلاق او را خوب می دانستیم، اگر کسی باهاش روراست تا می کرد گناهش را هرقدر هم بزرگ بود می بخشید! اما اگر بهش «نارو» می زدند تا آخر دنیا و ل کن معامله نبود.
چند دفعه خواستم از زیر پتو بیایم بیرون و خودم را معرفی کنم اما این عمل من چیزی نبود که قابل بخشش باشد.
به همین جهت سرم را بیشتر زیر پتو فرو کردم و می کوشیدم که نفس هم نکشم.
جناب سروان چندتا فحش آبدار نثار اموات و پدر و مادر ژنرال قلابی کرد! و بعد برای پیدا کردن او شروع به بازرسی تمام تختخواب ها نمود.
دل من هری ریخت و سرتاپام شروع به لرزیدن کرد. خودم را بیشتر زیر پتو جمع کردم. روی تختخواب پهلویی «باصری بی کله» خوابیده بود. جناب سروان از او سوال کرد:
- دیدی کی بود؟
باصری با صدای بلند جواب داد:
- نه، ندیدم جناب سروان!
چون من بیچاره نتوانسته بودم کفش هایم را دربیاورم و از بدبختی یک پایم هم از پتو بیرون آمده بود. گیر افتادم. جناب سروان پایم را گرفت و محکم کشید:
- بلند شو ببینم مادر مرده!
با زیرشلواری و زیرپیراهنی از زیر پتو آمدم بیرون. بچه ها که خنده شان گرفته بود با زحمت خودشان را نگه می داشتند.
جناب سروان داد زد:
- لباس هات رو بپوش.
- لباس ندارم.
- یعنی چی؟ لباس هات کو؟
- توی اتاق ژنرال مانده!
چشم های جناب سروان از عصبانیت تنگ تر شد و داد کشید:
- خاک بر سر مگه اتاق ژنرال رختکنه؟!
من ساکت ماندم. چشم هایم را به زمین دوختم و منتظر شدیدترین تنبیه ها بودم!
- تف! دنبال من بیا!!!
این دستور چنان محکم و سربازی ادا شد که بوی مرگ می داد.
هیچ چاره ای نبود، سرم را برگرداندم. نگاه مایوسم را روی صورت تمام بچه ها که سرشان را از پتو بیرون آورده و با دلسوزی مرا تماشا می کردند گرداندم و از در بیرون رفتم تا ببینم چه سرنوشتی منتظر من است.
واقعاً دنیا را ببینید، چند دقیقه پیش جناب سروان دست بالا و با احترام پشت سر من می آمد و حالا من مجبور بودم به دنبال او راه بیفتم.
یکراست رفتیم توی اتاق جناب سروان. صد در صد می دانستم که به قصد کشت مرا می زند. فکر کردم به التماس بیفتم و خواهش و تمنا کنم اما این کار فایده نداشت، برای اینکه اخلاقش را می دانستم. هرچه التماس بکنم بیشتر می زند. از طرفی دیگر به ریخت من نمی آمد التماس بکنم.
خدا خدا می کردم موقع کتک خوردن از هوش بروم و زیاد زجر نکشم.
توی اتاق من کنار دیوار ایستادم و جناب سروان مدتی توی اتاق قدم زد. بعد یکدفعه برگشت و به من نگاه کرد. نگاهش به قدری خشن و و حشیانه بود که انگار خروارها گلوله به روی زمین می ریزد! «کاش زودتر کتکم را بزند و راحتم کند.»
جناب سروان فاصله ای را که بین ما بود با دوقدم بلند طی کرد و دست های سنگینش را مثل دوتا پتک بالا برد ولی فرصت نکرد پایین بیاورد.
چند ضربه پشت سر هم به در خورد و بدون اینکه جناب سروان اجازه ی و رود به کسی که در میزند بدهد افسر کشیک هراسان وارد اتاق شد و با لکنت زبان گفت:
«جناب سروان، ژنرال، ژنرال.»
بالیوس حقی آدم خونسردی بود، تا حالا کسی ندیده بود دستپاچه شود ولی این بار به محض شنیدن موضوع چنان منقلب شد که زبانش بند آمد:
- ژنرال؟ چی؟ چی شده؟؟؟
- حالش خرابه!
بالیوس حقی نگذاشت افسر کشیک حرفش را تمام کند و مثل گلوله از در اتاق بیرون رفت.
صدای رفت و آمد عده ای روی پله ها و توی راهرو به گوشم می رسید، نمی دانستم تکلیفم چیست؟ همان جا بمانم تا جناب سروان برگردد یا بروم به آسایشگاه یا من هم دنبال آن راه بیفتم!
می ترسیدم هرکاری بکنم باعث عصبانیت جناب سروان بشود!
کمی ایستادم و فکر کردم بعد سرم را از در بیرون آوردم و توی راهرو را نگاه کردم، عده ای شلوغ می کردند و از این طرف به آن طرف می دویدند.
وارد راهرو شدم و از پله ها بالا رفتم. دکتر با هیکل چاق و گنده اش توی راهرو می دوید و می خواست به اتاق ژنرال برود.
من هم دنبال او راه افتادم. توی اتاق منظره ای دیدم که نزدیک بود از خنده روده بر بشم.
ژنرال با پیراهن و زیرشلواری سفید به پشت خوابیده بود و در حالی که شکمش مثل دهل باد کرده بود ناله می کرد.
جناب سروان که منتظر دکتر بود وقتی چشمش به من افتاد گوشم را گرفت و کشید توی راهرو!
- چرا آمدی اینجا پدر...
- لباس هام اینجاست! زیر صندلی مانده.
جناب سروان لباسهای مرا آورد و توی بغلم پرت کرد!
- برو گمشو فردا صبح بیا کارت دارم!
خدا پدر ژنرال را بیامرزد که با مریض شدنش باعث نجات من شد، با اینکه نصف شب بود، تمام بچه ها بیدار مانده و منتظر نتیجه ی کار من بودند.
همه دورم را گرفتند و هرکس سوالی می کرد:
- چطور شد؟
- کتکت زد؟
- با چی زد؟
- هیچی بابا شانس آوردم ژنرال حالش خراب شده و من نجات پیدا کردم.
برهان شیپوری پرسید:
- ژنرال چرا حالش خراب شده؟؟
- نمی دانم.
بعد تمام قضایا را برای بچه ها تعریف کردم. از بس که خندیدند دلشون درد گرفت.
صبح که از خواب پا شدم، تمام حوادث شب پیش را فراموش کرده بودم. برنامه ی صبحگاه که تمام می شد یک ساعت استراحت داشتیم.
رفقا هرکدام مشغول کاری شدند و من هم مشغول نوشتن نامه ای برای پدرم شدم.
پدرم و مادرم در «قیصریه» یکی از شهرهای ترکیه، ساکن بودند. پدرم سابقاً در قسمت دفتری ارتش کار می کرد ولی مدت ها بود بازنشسته شده و خانه نشین بود.
غیر از من هفت تا بچه ی دیگه داشت و چون من از همه بزرگ تر بودم چشم همه شان به دست من بود که هرچه زودتر نان آور بشم!!!
پدرم هر ماه صد لیره درحدود پنجاه ریال برایم می فرستاد و من می دانستم که جور کردن همین مبلغ جزئی هم برای او خیلی مشکل است.
به همین جهت هم هروقت کاغذش می رسید مقدار زیادی پند و نصیحت می نوشت و تاکید می کرد در درس هایم بیشتر دقت کنم. اخلاق و رفتارم خوب و پسندیده باشد!
من هم جواب او را مفصل می نوشتم و اطمینان می دادم که روز و شب درس می خوانم و برای موفقیت در امتحانات زحمت می کشم! حتی چندبار نوشتم که مطمئن باشید در امتحانات آخر سال نفر اول خواهم شد!!!
نامه به آخرهاش رسید و من شش دانگ مشغول نوشتن بودم که پشت گردنم احساس سوزشی کردم، مثل این بود که زنبور نیشم زد. بی اختیار و با سرعت دستم را پشت گردنم بردم و «شترق» پس گردنی محکمی به خودم زدم!
صدای شلیک خنده ی بچه ها بلند شد و من تازه فهمیدم که «صالح شمع» با سیم بلندی که از کنار تخت به طرفم دراز کرده به پشت گردنم زده.
این رسم بود هروقت کسی مشغول یک کار جدی بود و خیلی در کارش غرق می شد رفقا سر به سرش می گذاشتند. ساعت ها می خندیدیم و تفریح می کردیم.
اما نمی دانم چرا آن روز من تا این حد عصبانی شدم، مثل شیری که بچه اش را از بغلش گرفته باشد از جا پریدم و به روی «صالح شمع» افتادم.
صدای بزن بزن و تشویق بچه ها از اطراف بلند شد:
- هی جانمی!
- آفرین به پهلوان!
- خفه اش کن!
صالح شمع اولش کمی خندید ولی بعد دید که من جدی دارم می زنمش از جاش بلند شد.
وسط آسایشگاه باهم گلاویز شدیم و چون او قوی تر از من بود با دست های بلندش گردنم را گرفت و چنان فشار داد که عوقم گرفت!!!
بچه ها از صدای مخصوصی که از گلوم بیرون آمد به طوری قهقهه زدند که صداشان تا ته کریدور رفت.
من از شدت عصبانیت مثل دیوانه ها شده بودم، تمام قوایم را جمع کردم و صالح را محکم به دیوار کوفتم.
حالا برد با من بود و بچه ها داشتند مرا تشویق می کردند.
در این موقع یک نفر می خواست در را باز کند اما صالح شمع جلوی در تکیه داده بود و مانع بازشدن در بود.
تا حواس من رفت پهلوی در (صالح) پشت پایی بهم زد و هردو مثل درخت های طوفان زده وسط آسایشگاه ولو شدیم.
من همینطور که به پشت افتاده بودم و صالح روی سینه ام نشسته بود از بالای شانه او قیافه ی عصبانی و برافروخته ی جناب سروان بالیوس حقی را دیدم که وارد آسایشگاه شد.
صدای داد و فریاد بچه ها یکباره قطع شد و من می خواستم بلند شوم ولی صالح شمع که از قضیه خبردار نبود مانع می شد.
در این تقلا و تلاش صالح شلوارم را گرفت و کشید و یک دفعه دکمه های شلوارم باز شد و شلوارم از پایم افتاد!!!
جناب سروان با نوک چکمه اش چنان اردنگی محکمی به پشت صالح زد که صالح مثل «تاپاله» روی زمین پهن شد!
صالح سرش رو به عقب برگرداند و به محض اینکه چشمش به جناب سروان افتاد از روی سینه ی من بلند شد، من هم دکمه های شلوارم را بستم و بلند شدم سرپا ایستادم.
جناب سروان گوش صالح را گرفت و مثل لباس شسته پیچاند. دیدم کار صالح هم داره بیخ پیدا می کند، گفتم:
- جناب سروان!
پرسید:
- چیه؟
سرم را پایین انداختم و آهسته جواب دادم:
- صالح تقصیر نداره، او داشت درس هاشو حاضر می کرد که من اذیتش کردم.
جناب سروان گوش صالح را ول کرد و به طرف من آمد:
- تو هیچ وقت نمی خواهی آدم بشی؟
من هیچ جوابی ندادم. منتظر بودم که با دو تا کشیده چپ و راست ازم پذیرایی کند.
اما او این کار را نکرد، در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد و مشت هاش را گره کرده بود گفت:
- دنبال من بیا.
جناب سروان از اتاق خارج شد و به طرف راهرو رفت. من هم مثل محکومی که به پای دار می رود آهسته و بی صدا دنبالش راه افتادم. خدا می داند توی راه چه حالتی داشتم. تا به حال او را اینقدر عصبانی ندیده بودم.
رفتم توی اتاقش در را محکم بست و پرسید:
- چرا این کار را کردی؟ اون دسته گلی که دیشب به آب دادی اینم امروزت!
من همان طور ساکت ایستاده بودم. جناب سروان داد کشید:
- چرا لال شدی؟
- چی بگم! بدبختی یقه ام را گرفته.
- آخه چرا این کارها را می کنی پسرم؟
من از این کلمه ی «پسرم» تعجب کردم. برای اولین بار بود که جناب سروان این طور با کسی حرف می زد. آهسته سرم را بلند کردم و به صورت او نگاه کردم، چشم هایش پر از اشک شده بود. جرئت پیدا کردم و گفتم:
- شیطان گولم زد. نفهمیدم!
- دیشب شیطان گولت زد، امروز چی؟
نمی دانستم چی جوابش را بدم! و سروان خیلی شمرده و آرام گفت:
- من خیلی سعی کردم فرمانده ی دبیرستان را راضی کنم از تقصیرت بگذره اما متاسفانه نشد و از مدرسه اخراجت کردند.
سرم گیج رفت و پرده ی سیاهی جلوی چشم هام را گرفت و مثل این بود که سقف اتاق را توی سرم زدند. دیگه حرف های جناب سروان را نمی شنیدم و هرچی می گفت متوجه نمی شدم.
یکدفعه به گریه افتادم، جناب سروان هم بغض کرده بود با صدای گرفته ای گفت:
- تو افسر خوبی می شدی اما حیف که ژنرال هم قضیه را فهمیده و دیگه هیچ جوری نمی شه درستش کرد. شاید سرنوشت شما اینطور بود؛ برو اسباب هات را جمع کن و آماده باش تا نامه ات برسه. من پیش رفقا برگشتم. همه از شنیدن این موضوع ناراحت شدند و هرکدام یک جور دلداری ام می دادند.
اگر قرار باشه یک نفر ترفیع بگیره و تشویق بشه لااقل دو سه هفته طول می کشه تا بهش ابلاغ کنن اما حکم اخراج من دو سه ساعت بیشتر طول نکشید و تمام کارها با سرعت روبراه شد. در حالی که پدر و مادرم منتظر بودند پسرشان یکماه و نیم دیگر به دانشکده ی افسری برود از دبیرستان اخراجم کردند.
ما انسان ها تصور چیزی را که نمی کنیم به سرمان می آید.
در این موقع صدای پخمه چنان بغض آلود بود که نتوانست به حرف هایش ادامه دهد. سیگاری از توی جیبش بیرون آورد و آتش زد و برای چند لحظه سکوت کرد.
از توی کریدور صدای «قدری» بلند شد:
- بی معرفت فقط آسترش پانصد لیره می ارزه.
صدای دورگه ی دیگری جواب داد:
- من دویست «چوب» طالبم اگر کسی نخرید مخلصتم هستم!
در سلول ما با صدای خشکی باز شد «قدری» با ژست تحقیرآمیزی پالتویی را که روی دستش بود توی بغل پخمه انداخت:
- صدلیره بیشتر نمی خرن.
پخمه که نمی خواست من از این موضوع خبر بشم خیلی ناراحت شد و با بی اعتنایی جواب داد:
- نه جونم. به درد خودم بیشتر می خوره!
«قدری» کنار لب هاش را بالا کشید:
- بهتره ترشی اش بندازیش.
و بعد هم در را محکم به هم زد و خارج شد.
پخمه با ناراحتی گفت:
- این ها تربیت ندارند، همه شان بیمار هستند. چون من چند روز بیشتر نمی مانم می خواستم پالتو را بفروشم.
من متوجه ناراحتی اش شدم و خواستم مطلب را عوض کنم:
- خب جریان کارت چی شد؟
- بله دیدم پدر و مادرم منتظر بودند پسرشان با لباس افسری برگرده! چشمشان به جمال جوانشان و نور چشمشان افتاد که حتی یک دست کت و شلوار هم نداشت!!!
در این موقع شام آوردند. من و پخمه جیره نداشتیم. شب اول هیچ زندانی غذا و جیره نداره.
پخمه پیشنهاد کرد برویم توی بوفه ی زندان چیزی بخوریم، من معذرت خواستم، چون نه اشتها داشتم و نه دلم می کشید که از این غذاها بخورم. پخمه بیرون رفت و مرا چند دقیقه ای با افکار سیاهم تنها گذاشت، وقتی برگشت داشت با چوب کبریت لای دندان هاش را پاک می کرد.
می خواست نشان بدهد که غذای چرب و گوشتی خورده ولی من مطمئنم که تظاهر می کرد و چیزی نخورده بود.
دوتا قهوه هم سفارش داد و گفت:
- بعد از شام یک قهوه بد نیست.
من هم بدم نمی آمد با خوردن قهوه کمی اعصابم را تخدیر کنم.
پخمه دنباله داستانش را شروع کرد:
- البته پدر و مادرم از این موضوع خیلی ناراحت شدند ولی بیچاره ها با هر زحمتی بود خودشان را کنترل کردند و شروع به دلداری من کردند. «آسمان که به زمین نیامده. همه که نباید افسر ارتش بشن، می تونی یک کاری دیگه پیدا کنی. کاسبی این روزها از هرکاری بهتره.» منم چاره نداشتم جز اینکه حرف های اونها را تصدیق کنم! با خودم گفتم: «حالا که از مدرسه ی نظام بیرونم کرده اند، باید در مکتب زندگی دیپلمه بشوم.»
تصمیم گرفتم از منزل پدرم برم بیرون و تا در کلاس زندگی فارغ التحصیل نشدم پیش خانواده ام برنگردم.
با این تصمیم دو سه روز بعد بار سفربستم و به استانبول رفتم.
یک روز بهار بود. درخت ها تازه شکوفه کرده بودند و شهر منظره ای عالی داشت.
مدتی توی خیابان ها پرسه زدم. می خواستم کاری پیدا کنم، هرکاری باشه. شنیده بودم که خیلی ها از هیچی به همه چیز رسیده اند. مگه من چه چیزم از اونها کمتر است! اگر ژنرال نشدم لااقل می تونم یک میلیونر بشم! از جلوی ساختمان ها که رد می شدم به خودم می گفتم یکروز همه ی اینها مال تو خواهد بود.
همینطور که دستهام رو توی جیبم کرده بودم و سوت زنان از کوچه ها و خیابان ها می گذشتم به آینده ی نامعلومم فکر می کردم.
دلم از گرسنگی داشت آشوب می شد ولی به خودم امید می دادم که برای رسیدن به موفقیت باید همه ی ناراحتی ها را تحمل کرد. جلوی یک مغازه ی بزرگ و شلوغ رسیدم به دلم افتاد یکراست برم پیش صاحب مغازه و بگویم کاری به من بده! اما خیلی زود منصرف شدم. «مگه این ها به آدم ندیده و نشناخته کار میدن!»
با این حال به طرف یک رستوران بزرگ رفتم. می خواستم به صاحب اونجا بگویم که بهم کار بده. هرکاری باشه، ظرف شویی، جاروکشی، موزائیک شستن، فقط شکمم را سیر کند. اما پایم پیش نمی رفت.
دو ساعت جلوی و یترین ایستادم و خوراکی های پشت و یترین را تماشا کردم. تا می خواستم وارد مغازه بشوم اراده ام سست می شد. بالاخره دلم را به دریا زدم. هرچه باداباد.
وارد رستوران شدم، گارسون با صدای بلند گفت:
«بفرمایید!»
چیزی نمانده بود که خنده ام بگیرد. می دانستم که گارسن مرا با یک مشتری اشتباه گرفته، خواستم توضیح بدهم ولی گارسن صبر نکرد. جلو افتاد و مرا به طرف میزی که وسط سالن بود راهنمایی کرد. چطور می توانستم بگویم اشتباه کرده و من برای گرفتن کار آمده ام...
الله و بخت پشت میز نشستم.
گارسن تعظیمی کرد و گفت:
- امر بفرمایید.
خدا ذلیلت کنه: «چه امری بفرمایم!»
گارسن دوباره تکرار کرد:
- چی میل دارید؟
پرسیدم:
- چی دارید؟
- سوپ، کباب برگ، کوفته ی ریزه، سالاد الویه، چلو خورشت و....
گارسن داشت اسم غذاها را می شمرد و من قیمت آنها را توی لیست دید می زدم و موجودی جیبم را حساب می کردم. توی جیبم فقط صد و هفتاد قروش داشتم.
چون خیلی معطل شده بود گفتم:
- فعلاً یک سوپ بیار. بعدش هم یک خوراک کوفته ریزه و یک بشقاب شیرینی.
می خواستم شکمم را سیر کنم، پولش هم یکجوری می شد.
وقتی غذا را خوردم و شکمم خوب سیرشد به فکر افتادم که چه کار کنم. پول ناهارم روی هم رفته هفت هشت لیره می شد و من نه تنها این پول را نداشتم بلکه کت و شلوارم هم به این مبلغ نمی ارزید!!!
مدت زیادی نشستم، منتظر بودم تا رستوران خلوت بشه.
وقتی همه رفتند گارسن به طرفم آمد.
قلبم هری ریخت و توی دلم شروع به خواندن دعا کردم. «الهی خودت آبروی من رو حفظ کن»
از کتک خوردن ترس نداشتم. کاشکی بدون سر و صدا و آبروریزی یک فصل کتک حسابی بهم بزنند و مرخصم کنند اما اگر...
گارسون جلوی میزم ایستاد و مثل اینکه بویی از قضیه برده بود اخمهاش رو توی هم کرد و گفت:
- قربان می خواهیم تعطیل کنیم.
- ولی من منتظر کسی هستم که باید برام پول بیاره.
گارسون خنده ای کرد که از صدتا فحش بدتر بود. سرش رو دو سه دفعه این طرف و آن طرف تکان داد و معلوم بود از این کلک ها زیاد خورده و گرگ باران دیده است. منتظر بودم چپ و راست دوسه تا کشیده بهم بزنه.
اما بی معرفت اینکار را نکرد و دستش را روی میز گذاشت و سرش را جلو آورد و گفت:
- ساعت، انگشتر و قوطی سیگار هم قبول می کنیم.

ایندفعه نوبت من بود که بخندم:
- هه.
بیچاره خبر نداشت که سرتاپای من به قدر پول ناهارش قیمت نداره.
با صدای لرزانی گفتم:
- داداش راست و رستگارش اینه که از پول و اشیاء قیمتی هیچی ندارم.
رگ های گردن یارو سیخ شد و داد کشید:
- پس غلط کردی از این در آمدی تو.
- و الله من آمدم کار پیدا کنم. شما اصرار کردین ناهار بخورم.
- زکی! مگه خونه خاله ات بود؟
آهسته گفتم:
- تو را به خدا آبروم رو نبرین. فردا پس فردا میارم میدم.
- چی چی رو میاری میدی مردحسابی. اگر هر روز دو سه تا مثل تو اینجا بیان که کار ما زاره.
- قول میدم، من مثل اونها نیستم. حاضرم به جاش براتون کار کنم.
یارو که می دید من غذا را خوردم و کار از کار گذشته گفت:
- پاشو بیا تا بهت نشون بدم غذای مجانی چه مزه ای میده.
مثل بره ای که دنبال صاحبش میره پشت سرش راه افتادم.
نمیدونستم چه نقشه ای برام کشیده. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.
«خدا نکنه یک بلایی به سرم بیاره.»
در انتهای رستوران وارد محوطه ی تاریک و متعفنی شدیم. بوی گوشت های مانده حالم را به هم زد.
دو سه نفر پشت اجاق ها مشغول تهیه غذا برای شام مشتری ها بودند. گارسون مرا پهلوی مرد چاقی که داشت برنج و روغن و گوشت به آشپزخانه تحویل می داد برد و گفت:
«آقا ناهار خورده و پول نداره بده و می خواد به جاش کار کنه!»
صاحب رستوران به قد و بالای من نگاه کرد و بعد در حالی که مقدار زیادی ظرف های نشسته را نشان می داد گفت:
- زودباش مشغول شو. خیال کردی اینجا توی تشک پر قو می خوابی؟ زمین ها را تمیز کن تا بعدش.
خوشحال شدم که کار به خوبی داره تمام میشه. تصمیم گرفتم چنان در باغ سبزی نشون بدم که صاحب رستوران استخدامم کنه.
تمام ظرفها را طوری تمیز شستم که برق می زد. کف آشپزخانه را چنان پاک کردم و گونی کشیدم که عکس آدم می افتاد توی آجرهاش.
بدبختی اون روز عصر یک کامیون برنج آوردند و من بیچاره برای اینکه ثابت کنم از سایر کارگرها زرنگ ترم با وجود خستگی و ناراحتی، بیشتر گونی برنج ها را کول گرفتم و از چهارده تا پله بردم بالا توی انبار و روی هم چیدم.
آفتاب غروب کرده و هوا داشت تاریک می شد و دیگه کاری نمانده بود که انجام بدهم. رفتم پیش صاحب رستوران و گفتم:
- ارباب کارها تمام شد.
نگاه گرم و خندانی به رویم انداخت و با صدای بم و دورگه اش گفت:
- بارک الله! غذای ظهر حلالت باشه. خیلی خوب کار کردی.
- ممنونم ارباب، اگر اجازه بدید همیشه حاضرم اینجا خدمت بکنم.
مثل اینکه حرف بدی زدم.
صاحب رستوران یکدفعه خنده اش را خورد و چشماش از حدقه درآمد:
«پس به همین جهت بود که مثل سگ تقلا می کردی، نکنه غذای ظهر خیلی زیر زبانت مزه کرده!!»
نه بابا برو خدا روزیت رو جای دیگه بده.
اینهایی هم که اینجا هستند زیادین! خوش آمدی... به سلامت.
خسته و مانده نگاهی به صورتش انداختم و توی دلم صدتا فحش بهش دادم.
«حیف از این زحمتی که کشیدم. تف. بی شرف.»
از رستوران بیرون آمدم و توی خیابان ها شروع به پرسه زدن کردم.
«خدایا... خداوندگارا... کجا برم؟ چه کار کنم؟ شب کجا بخوابم؟»
همینطور که بی هدف توی کوچه ها قدم می زدم پهلوی یک کارگاه بزرگ ساختمانی رسیدم.
در حدود دویست سیصدتا عمله و بنا کارشان تمام شده بود و مثل زنبورهای عسلی که اطراف کندو اجتماع می کنند دور تحصیل دار جمع شده و سر و صدای زیادی راه انداخته بودند.
مدت زیادی ایستادم و آنها را تماشا کردم. اصلاً یادم رفته بود که باید زودتر فکر کاری بکنم و جایی برای خوابیدن پیدا کنم.
کارگرها پولشان را می گرفتند و خوشحال و خندان دنبال کارشان می رفتند.
با خودم گفتم: ممکنه اینجا کار پیدا کنم.
یکراست به طرف اتاقی که مهندس ها و معمارها بودند رفتم.
اینجا دیگه مثل اون رستوران نبود که گارسون بگه بفرمایید و کار دستم بده.
در این ساختمان دو دسته عمله کار می کرد، یک عده روز کار می کردند و یک عده شب. همینطور که عده ای پولشان را می گرفتند و می رفتند از در دیگه کارگرهای شب وارد می شدند.
توی دفتر همه مشغول کار بودند. هیچ کس سرش را بلند نکرد به من نگاه کند. مدتی ایستادم، نمی دانستم به کدامشان بگم که برای گرفتن کار آمدم.
در این موقع اتومبیل آخرین سیستمی جلوی در ترمز کرد و تمام مهندسان و کارمندان به جنب و جوش افتادند و از پشت میزشان بلند شدند.
شوفر با عجله در ماشین را باز کرد و مرد شیک پوشی که در حدود پنجاه سال داشت پیاده شد و به طرف در آمد.
مهندس ها و بناها تعظیم کردند و یکی که معلوم بود رئیس آنهاست پیش آمد و نقشه ی بزرگی را روی میز وسط اتاق باز کرد و شروع به دادن توضیحات به مرد تازه وارد کرد. من همینطور ایستاده بودم و آنها را تماشا می کردم. یکدفعه اون آقا سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و پرسید:
- شما چه کاره ای؟
- هیچ!!
- چطور هیچ؟
- عرض کردم هیچ.
- پس اینجا چه کار می کنی؟
- کاری نمی کنم.
یارو خیلی ناراحت شد خیال کرد من مسخره اش می کنم، روش رو کرد به رئیس مهندس ها و پرسید:
- این کیه؟
اون هم مثل آدمی که جن دیده باشد نگاه تعجب آمیزی به روی من انداخت و مدتی همینطور خیره ماند.
ومن دیدم که داره گند کار درمیاد با ترس و لرز گفتم:
- حضرت آقا آمدم بهم کاری رجوع کنید.
یارو رئیس کل پرسید:
- چه کار بلدی؟
- هرکاری باشه.
- ها...؟ پس معلوم میشه آدم بی عرضه ای هستی که حاضری هر کاری بکنی!
سرم را پایین انداختم و صدام درنیامد.
پرسید:
- سواد داری؟
- بله.
روشو کرد به رئیس مهندس ها و گفت:
- اینو بگذارید به جای اون که قبض می نوشت. تیپش بد نیست!
- اطاعت می کنم.
سرمهندس به یکی دیگه اشاره کرد و او آهسته به من گفت:
- دنبالم بیا.
موقعی که از اتاق بیرون آمدیم من از خوشحالی داشتم پرواز می کردم و پشت سر اون آقا از روی آجرها و شن و ماسه ها می پریدیم.
کار دسته شبانه شروع شده بود و داشتند با قرقره های بزرگ سیمان ساخته را بالا می کشیدند.
یک نفر روی طاق ایستاده و به کارگرها دستور می داد.
شخصی که مرا برای معرفی پیش سرکارگرها می برد از همان پایین داد کشید:
- استاد حسن اینو ارباب فرستاده.
استاد حسن بدون اینکه سرش را برگرداند پرسید:
- چه کار باید بکنه؟
به جای همون قبض نویس قبلی بگذارینش.
همانطور که سرش بالا بود و دستور می داد گفت:
- ها! بسیار خوب بیاد و مشغول بشه!
راهنما به طرف دفتر برگشت و من رفتم پیش استاد حسن. استاد حتی به من نگاهی هم نکرد و پرسید:
- تا حالا از این کارها کردی؟
می دونستم که اگر راستش را بگم قبولم نمی کند بدون دستپاچگی جواب دادم:
- بله چند سال اینکاره بوده ام.
بسیار خوب پس وظیفه ات را خوب بلدی. هرچی جنس وارد کارگاه میشه براش یک قبض می نویسی و میفرستی پهلوی انباردار.
- بله میدونم.
بعد یکدفعه استاد داد کشید:
- اوی پدر سوخته! قالب را اشتباه برداشتی. اون قالب مال اونجا نیست.
بعد هم همانطور که به کارگرها دستور می داد پرسید:
- حسابت خوبه؟
- بله قربان.
- لیست حقوق روزانه‍ ی کارگرها را هم خودت باید بنویسی!
- اطاعت میشه.
بازهم به سر کارگرها داد کشید:
- اوی کره خر! قالب شماره ۴ را کجا گذاشتی؟ برو اونور بپا نیفتی. تو هم مواظب باش اشتباه نکنی.
چون سرش را برنمی گرداند نمیتونستم بفهمم با من داره صحبت میکنه یا به کارگرها دستور میده.
پرسیدم:
- منظورتان منم؟!
- بله پسر جان با شاغول کار کن.
فکر کردم «شاغول» اسم یکی از کارگرهاست و جواب دادم:
- چشم. هرچی ایشان بگن انجام میدم.
- تو رو نگفتم با توام طناب را بگردان. تو باید حساب تمام مصالح و اجناس و ارده را نگه داری!
اون طرف نه پسر. به این طرف بچرخان.
داشتم دیوانه می شدم. از حرفهای او هیچی سرم نمی شد. پرسیدم:
- چی را بچرخانم؟!
- با تو نیستم. تو باید حساب سیمان و آجر و گچ را جدا جدا نگه داری.
- هی پسر. قرقره را بکش. یک طرف واردات را می نویسی و طرف دیگر صادرات را. اون طرف نه پسر.
- پس کدام طرف بنویسم؟
برای اولین بار عصبانی شد و سرش را به طرف من برگرداند:
- مگر فقط تو یکی اینجا آدمی؟
- معذرت میخوام فکر کردم با من صحبت می کنید!
- نه. برو زودتر کارت را شروع کن.
نمی دانستم کجا باید بروم. خدایا بعد از اینهمه بدبختی این چه جور کاری بود گیر من آمد؟
استاد حسن سرشو به طرف کارگرها برگردانده بود و داشت دستور می داد:
- قالب های بتون را بفرستید پایین. پس باز که و استادی. بازهم نمیدونستم با من حرف میزنه یا با کارگرها. همینجوری ساکت ایستادم.
استاد حسن داد کشید:
- زودباش جون بکن. برو مشغول شو.
پرسیدم:
- کجا باید برم؟
- برو انبار دفترها رو بگیر. اون ته ساختمان.
راه افتادم برم صدای استاد حسن بلند شد:
- احمق کجا داری میری؟
برگشتم ببینم چرا فحشم میده ولی دیدم با کارگرهاست دعوا می کند. رفتم توی انبار و خودم به انباردار معرفی کردم اون یک خنده صداداری کرد و گفت:
- کی تو رو فرستاده؟
- استاد حسن.
- به اون کی سفارشت رو کرده؟
- ارباب.
- فامیلش هستی؟
کاشکی لال شده بودم و جوابش را نمی دادم. اگر این زبان بی صاحب مانده یک کمی عوضی می چرخید و یک دروغ مصلحت آمیزی می گفت حالا روز و روزگار من غیر از این بود.
من احمق صاف و ساده جوابشو دادم:
- نه بابا... دلش به حالم سوخت و دستور داد بهم کار بدن!
با شنیدن این جمله یکدفعه قیافه اش تغییر کرد و لحن کلامش عوض شد و با یک نوع بی ادبی و تحقیر گفت:
- برو اونجا از توی قفسه دفترها رو بردار و برو مشغول شو...
دفترها را برداشتم اما از خط کشی هاش هیچی نفهمیدم.
پرسیدم:
- این دفترها چیه...؟
با صدای چندش آوری خندید:
- به! ما رو ببین که باید با کی کار کنیم. به نظرم تازه از مدرسه آمدی بیرون آقا پسر!
متلکش را ندیده گرفتم و گفتم:
- من کاملاً با این حساب و کتاب ها آشنام خیالتون راحت باشه! دفترها را زیر بغل گرفتم و از انبار بیرون آمدم.
«خدایا تکلیفم چیه؟»
چطور اینها بدون پارتی و معرفی نامه به من کار دادند... نکنه کلکی تو کار باشه، راستی چرا حقوق منو تعیین نکردن؟
اصلاً به چه دلیل اینها به من اطمینان کردند؟
با این افکار دست به گریبان بودم و مثل آدم های مست سرم گیج می رفت و دلم آشوب می شد. حس می کردم که کاسه ای زیر نیم کاسه است. خدایا خودت عاقبت همه را خیر کن.
دوباره پیش استاد حسن رفتم، او همانطور با حرارت داشت دستورات عجیب و غریب صادر می کرد. مدتی ایستادم و در یک فرصت کوتاه که استاد حسن ساکت شد گفتم:
- قربان حالا باید چیکار کنم؟
بازهم بدون اینکه سرش را به طرف من برگرداند جواب داد:
- از فردا مشغول کار بشو. ساعت هفت و نیم باید اینجا باشی. مواظب باش یادت نره.
من بی اختیار زیر پایم را نگاه کردم، چیزی زیر پاهایم نبود که در برود بعدش فهمیدم که یارو با کارگرها بوده.
نمی دانستم تکلیفم چیست و چه کار باید بکنم؟ جایی نداشتم که تا صبح بگذرانم همینطور که ساکت و بی حرکت ایستاده بودم استاد حسن داد کشید:
- چرا و استادی؟
نمی دانستم با منه یا با کارگرهاست و می ترسیدم سوالی بکنم.
استاد حسن بلندتر داد زد:
- با توئم احمق!
با تردید و ترس به او جواب دادم:
- جایی ندارم برم.
خیلی عصبانی شد و برگشت. برای اولین بار نگاهم کرد و زیرلب گفت:
- با تو نبودم با کارگرهام.
بعد در حالی که سرشو برگردانده بود ادامه داد:
- برو به انباردار از قول من بگو بهت جا بده بخوابی.
فهمیدم این دفعه طرف صحبتش منم. با همان دفترها که زیر بغلم بود پیش انباردار رفتم. انباردار با نگاه تحقیرآمیزی اشاره به طرف یک دالان دراز و تاریک کرد:
- برو اونجا پهلوی کارگرها دراز بکش.
راهرویی که نشانم داد مرطوب بود. ده پانزده تا از کارگرها هرکدام دو سه تیکه چوب و الوار روی زمین گذاشته بودند و روی آن دراز کشیده بودند. صدای خر و پفشان انگار یک عده موزیسین ناشی سازهایشان را کوک می کردند.
«خدایا خداوندا! من که تمام عمر روی تشک های نرم و گرم خوابیده ام چطور اینجا بخوابم؟»
سرما از یک طرف و ناراحتی و صدای خر و پف کارگرها از طرف دیگر به قدری ناراحتم کرده بود که تا صبح نتوانستم لحظه ای بخوابم.
با این حال خراب از فردا صبح مشغول کار شدم. کار من نگه داشتن حساب و کتاب شن و ماسه و تخته و سیمان و سایر ملزوماتی بود که از انبار بیرون می آمد و تحویل استادکارها می شد.
برای هرکدام دفتر جداگانه ای داشتم و علاوه بر ثبت نوع کالا و میزان آن برای حمل و نقل گونی ها و لنگه های سیمان و گچ و این چیزها به کارگرها کمک می کردم.
و علاوه براینها می بایست لیست کارگرها را حاضر کنم و روزهای شنبه مزد آنها را بپردازم.
... باهر بدبختی و کلکی بود کارها را راه می انداختم و کم کم داشتم به کارهایم وارد می شدم و اشخاص را می شناختم.
روز شنبه حقوق هفته ی مرا از قرار روزی دو و نیم لیره (۱۲ ریال) پرداختند. هرکس دیگه جای من بود دود از کله اش بلند می شد اما من از پیش در نمی رفتم و همان روز با خودم گفتم:
«به زودی نصف ساختمان های این شهر مال تو میشه.»
تصمیم گرفتم از همین مبلغ هم روزی پنجاه قروش پس انداز کنم.
شب ها می رفتم بالای ساختمان و پول خردهایم را می شمردم و از آنجا منظره ی شهر را تماشا می کردم و نقشه می کشیدم.
سه هفته بود که در آنجا کار می کردم و پولهای پس اندازی ام به چهارده لیره رسیده بود. به دلم افتاد که هفت هشت لیره برای مادرم بفرستم و شرح حالم را بنویسم. به همین دلیل یک روز بعدازظهر پیش استاد حسن رفتم و ازش نیم ساعت اجازه خواستم.
استاد از دور که چشمش به من افتاد رویش را برگرداند و بازهم شروع به داد و بیداد با کارگرها کرد.
_پسر آن آهن ها چند سانتی متره؟؟ سیم ها را محکم ببندید!! چی می خواهی؟
فهمیدم این جمله ی آخر را با من بود. تا خواستم جواب بدهم او باز با آن کارگر شروع به داد و بیداد کرد:
- پسر آهن را خوب جوش بده... سر آهن را ببر... چرا حرف نمی زنی؟ د... بگو...
باز هم تا آمدم شروع کنم استاد نگذاشت حرف بزنم.
به حدی عصبانی شده بودم که داشتم مثل بید می لرزیدم. با سرعت رفتم جلوش ایستادم تا حرفم را بزنم اما او دوباره پشتش را به من کرد... نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشد. خدا رحم کرد انباردار مرا صدا زد: «بیا تخته آمده تحویل بگیر.»
یک کامیون پر از چوب جلوی انبار ایستاده بود. کنتراتچی چوبها هم پهلوی ماشین بود. فوراً دویدم دفتر ملزومات را آوردم...
کنتراتچی با خنده ی مخصوصی به طرفم آمد و گفت:
- بیست و چهار متر مکعب رسید بده...
من در کارها خیلی دقیق بودم چون نمی خواستم از من ایرادی بگیرند و بیرونم کنند. جواب دادم:
- اجازه بدید متر کنم.
کنتراتچی یکه ای خورد:
- متر کردن کدومه؟
تو آمدی قانون درست کردی. یاالله رسیدش رو بده برم دیره.
انگشت هایش را یکجوری بهم مالید که منظورش پرداخت حق و حساب بود.
من خودم را به نفهمی زدم و گفتم:
- اندازه گرفتن کاری نداره الان درستش می کنم! و بعد هم بدون اینکه به صورت یارو نگاه کنم شروع به اندازه گیری کردم.
کنتراتچی که خیلی بهش برخورده بود گفت:
- معلوم میشه تو به ما اعتماد نداری.
- اختیار دارید. برای چی اعتماد نداشته باشم؟
- پس چرا چوب ها را متر می کنی؟
- چون باید به انباردار تحویل بدم.
به کنتراتچی کارد می زدی خونش درنمی آمد، با لحن تحقیر آمیزی گفت:
- این پسره دیروزی را کی آورده اینجا؟
من جوابش را ندادم. بعد از اندازه گیری چوب ها هیجده متر مکعب بود شش متر مکعب کسر آمد.
کنتراتچی اعتراض کرد و رفت پیش انباردار.
می خواستم دوباره با دقت اندازه بگیرم که انباردار و کنتراتچی آمدند پیش من. انباردار با لحن دوستانه ای گفت:
- چرا خودت را خسته می کنی. تحویل بگیر و رسید بده.
من سرم را بلند کردم و تو چشمهای انباردار زل زدم:
- چی چی رو رسید بدم؟ شش متر مکعب کمه.
- اشتباه می کنی حتماً درسته.
- اجازه بدید دقیق اندازه بگیرم.
- زحمت نکش رسیدش رو بده برم.
- آخه بیست و چهار متر نیست. کسرش را از کی بگیرم؟
- من قبول دارم.
از حرف زدن انباردار ماتم برد:
- چطور تو بیست و چهار متر به من رسید میدی؟
- بله!

اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پله ها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشت نگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانم ها از لای در به دست رفتگر می دهند بنده را هم تحویل بند دادند!!!
نمی دانم شما هم این منظره را دیده اید؟ سابقاً بچه های شیطان و بازیگوش گربه ای را توی کیسه ای می انداختند و مدتی دور سرشان توی هوا چرخ می دادند، بعد گربه را از کیسه بیرون می آوردند و موشی جلوی او می انداختند. گربه ی بیچاره چنان گیج و منگ بود که تا مدتی حتی موش را نمی دید و به او توجه نمی کرد!!!
آن روز هنگامی که من وارد کریدور زندان شدم این حالت عیناً در وجودم پیدا شد. به قدری ناراحت و گیج بودم که حتی حرف های دو سه نفری را که اطرافم جمع شده بودند و به من دلداری می دادند نمی شنیدم.
اما از آنجایی که انسان در برابر حوادث نرمش زیادی دارد و در مقابل پیشامدها خیلی زود تسلیم می شود، من هم زودتر از آنچه فکر می کردم حالم تغییر کرد.
به خصوص حادثه ای که پیش آمد بیشتر به این تغییر حالتم کمک کرد.
توی شش و بش غم و غصه بودم و مثل بچه های یتیم زانوهایم را بغل کرده و ماتم گرفته بودم که سر و صدایی در کریدورها بلند شد و عده ی زیادی از زندانی ها به طرف در خروجی راه افتادند. بعضی ها با خنده و شوخی و عده ای با سر و صدا چیزهایی می گفتند، که از میان همه ی آنها من کلمه «پخمه» را می فهمیدم. معلوم شد زندانی تازه ای را دارند می آورند که با اکثر بر و بچه ها آشناست. هرکسی یک چیزی می گفت:
- بچه ها «پخمه» را آوردند.
- اوه! سر و لباسش رو ببین!
- چه آدم شده!
- هنوز رختخوابش جمع نشده برگشت!
- اینو میگن آدم حسابی!
- آقای مهندس قلابی را نیگا کنین!
غم و غصه ی خودم یادم رفت، مثل سایرین جلوی در رفتم و منتظر شدم تا این «پخمه» را که این همه بچه ها برایش ابراز احساسات می کردند بهتر ببینم.
«سلیمان ننه فروش» با صدای دورگه اش گفت:
_ببینید این دفعه چه کار کرده!
«مراد خرس خفه کن» از پشت سر جواب داد:
- یا فرمانده شده! یا خودش رو به جای استاندارها قالب زده!
پخمه هنوز کارهاش تمام نشده بود و «بابا ذکریا» داشت جیب هاش را بازرسی می کرد. در ضمن با لحن هشداری گفت:
- پدرسوخته هنوز نرفته برگشتی؟
«پخمه» با ژست مخصوصی، خنده ی بلندی کرد:
- راستش نتونستم دوری شما را تحمل کنم!!!
یکی از مامورین از پشت میزش داد زد:
- بلیط دو سر خریده بود!!
بابا ذکریا بازرسی اش را تمام کرد. وقتی کیف پول او را دید با اخم گفت:
- این که همه ش صد لیره و ده پانزده قروشه!
- همینه که هست.
- پدرسوخته بقیه رو کجا گذاشتی!
- به خدا همینه!
- معلوم میشه این دفعه چیزی به تورت نخورده!
باباذکریا کیف پول پخمه را به دستش داد و واردش کرد!!!
اگر کسی «پخمه» را نمی شناخت خیال می کرد یک آدم حسابی هست!
پالتو پشم شتر، دستکش های چرمی، کت و شلوار سیاه و کفش های براقش مثل میلیونرها می ماند.
به محض اینکه وارد بند شد با تمام بر و بچه ها دست داد و احوالپرسی کرد و بعد مثل کسی که به خانه ی خودش آمده، یکراست رفت توی اتاق و لباس هایش را کند و رفت حمام!!
من همینطور گوشه ای نشسته بودم و این منظره را تماشا می کردم، خیلی دلم می خواست بفهمم چرا به این آدم گویند «پخمه» اما سر در نمی آوردم.
پخمه مثل تازه دامادها ترگل و ورگل از حمام بیرون آمد و در حالی که با اشاره ی سر با بچه ها احوالپرسی می کرد یکراست به طرف کافه ی زندان رفت. مثل کاهی که به طرف آهن ربا کشیده می شود بی اختیار به طرف کافه رفتم. «پخمه» وسط بچه ها نشسته بود. سرش را راست گرفته و با وقار و متانت مخصوصی داشت چایی می خورد و داستان دو سه روز آزادی اش را تعریف می کرد. یکهو چشمش به من افتاد...
نمی دانم چه چیزی در قیافه من دید که با لحن مخصوص و مودبی صدا کرد:
- آقا بفرمایین اینجا.
همه ی زندانی ها به من نگاه کردند، من که مثل بچه ها غریبی می کردم و یک گوشه ای ایستاده بودم، دست وپام رو گم کردم. پخمه بلندتر گفت:
- بفرمایید آقا. اینجا همه باهم برادرند.. تشریف بیاورید... چرا غریبی می کنید؟
می خواستم برگردم و برم سر جام اما بچه ها دستم را گرفتند و بردند پیش «پخمه» و او با لحن آمرانه ای داد کشید:
- «قدری» با یک چایی تمیز روشنش کن.
بعد روشو کرد به من:
- شما مسافر تازه اید!!
من یواشکی جواب دادم:
- بله!
یکی از بچه ها با خنده گفت:
- هنوز نمک زندان را نچشیده!
بچه ها خندیدند، پخمه با چشمهای ریزش چشم غره ای به آنها رفت و از من پرسید:
- شغلتان چیه؟
من سکوت کردم اما یکی دیگر جواب داد:
- روزنامه نویسه!
پخمه نگاه خریداری به سر تا پای من انداخت و بعد با بچه ها مشغول صحبت شد.
موقع شام پخمه مرا به اتاقش برد و از دوستان و رفقایش دوتا پتو و یک بالش برای من گرفت.
خلاصه اینقدر به من محبت کرد که درد و رنج زندان را فراموش کردم، وقتی او دوتا از سیگارهای اعلا و خوشبو را آتش زد و به دست من داد بدون مقدمه پرسیدم:
- شما چرا به زندان آمده اید؟
- برای خاطر کتلت!
من تعجب کردم و پخمه در حالی که با صدای بلند می خندید ادامه داد:
- جدی میگم تمام بدبختی من از چندتا تکه کتلت شروع شد!!!
مدت هاست که انتقام همین کتلت ها را پس میدم. پنج شش ساله که من خودم نیستم، هرروز و هر هفته به یک قیافه درمیام. الان هم که پیش شما نشستم نمی دانم کی هستم. یک روز بازرس شدم یکوقت دکتر شدم، مدتی مهندس بودم و خلاصه هرچی بگی شده ام غیر از خودم. اگر یک نفر از عقب صدا کند علی، احمد، محمد، حسن من خیال می کنم با من کار داره چون صدتا اسم دارم.
با حیرت پرسیدم:
- یعنی چی!!
- جواب این سوال شما خیلی مشکل است و باید مقدمه ی مفصل برای آن چید. خلاصه اینکه سرنوشت آدم را خیلی زیر و رو می کنه.
هوم... هیچکس نمی دونه فردا چه اتفاقی براش می افتد. مثلاً در راه می رویم، یکدفعه پامون به سنگ می خوره و یا اینکه می افتیم توی جوی آب و همین موضوع باعث میشه که از یک حادثه ی بزرگ جان سالم به در می بریم.
صبح از خونه بیرون می آییم که برویم دنبال کاری که در نظر داریم، یک دوستی سر راهمان سبز میشه و پس از احوالپرسی ما را به جایی می بره که در آنجا عاشق یک دختر خوشگل میشیم و بعد باهاش ازدواج می کنیم. به عقیده ی شما به این چیزها چی میشه گفت؟ هان؟؟
اگر پایمان به سنگ نمی خورد و یا توی جوی آب نمی افتادیم و یا اون دوست را نمی دیدیم زندگی ما شکل دیگری می گرفت.
داستان من هم نظیر یکی از همین حوادث است که به خاطر خوردن چندتا کتلت مسیر زندگی ام عوض شد.
از این مقدمه چینی ها داشت حوصله ام سر می رفت. دلم می خواست زودتر اصل داستان را شروع کند!
پخمه پک محکمی به سیگارش زد و ادامه داد:
- آن روزها من شاگرد دبیرستان نظام بودم.
بعد یکباره سکوت کرد و چشم هایش را به سقف دوخت، قیافه اش نشان می داد که از یادآوری این خاطره خیلی ناراحت شده، آهی کشید و آرام آرام گفت:
- در این مدت چه ها به سرم آمده. از کجا به کجا آمدم. حیف که جوانی و نادانی دامن گیرم شد و با دست خودم خاک توی سرم ریختم. اگر بدانید در مدرسه چه شاگرد زرنگی بودم و هرسال شاگرد اول یا دوم می شدم. در و رزش نظیر نداشتم، سال آخر بود و یک ماه و نیم دیگر به دانشگاه افسری می رفتم.
در آن موقع ما شب ها کشیک داشتیم و هرشب یکی از دانشجوها می بایست کشیک بدهد. یکی از وظایف کشیک چی ها نظارت بر تقسیم خوراک بود؛ هروقت برنامه ی غذایی ما عالی بود به هر کلکی می شد یکی از رفقا را برای کشیک انتخاب می کردیم.
بین ما یک نفر بود به نام «چنگر شاهین» که هروقت نوبت کشیکش می شد بیداد می کرد. اما من برعکس همه ی بچه ها در این قسمت بی دست و پا بودم و هروقت می خواستم یک ظرف غذا از آشپزخانه کش برم به قدری دچار ترس و لرز می شدم که حد نداشت، رنگم می پرید و عرق از مهره های پشتم سرازیر می شد، به همین دلیل هم بچه ها اسم مرا گذاشته بودند پخمه و هر وقت عشقشان گل می کرد سر به سر من می گذاشتند و مسخره ام می کردند.
شب ها موقع خواب یکی پتویم را برمی داشت و یکی «شورتم» را می کشید! «برهان شیپور» دهنش را پر آب می کرد و می پاشید توی صورتم. خلاصه اینقدر اذیتم کردند که تصمیم گرفتم من هم مثل آنها بشوم. یک شب که کشیک نوبت من بود بچه ها دستور دادند بروم برایشان از آشپزخانه غذای اضافی بیاورم.
این همان کاری بود که من می ترسیدم گفتم:
- رفقا امشب «حقی بالیوس» افسر کشیکه، من نمی تونم این کار رو بکنم. اگه بفهمه پدرمو درمیاره.
ولی رفقا ولم نکردند:
_هرکی می خواد باشه.اگه می ترسی بگو.
بالاخره «شاخ» خود را توی جیب ما گذاشتند و من با اینکه می دانستم «حقی بالیوس» از آن افسرهای قدیمی است که اگرچه سواد و معلومات زیادی ندارد اما چون قوی و با تجربه است همه ی بچه ها مثل سگ از او می ترسند!
حقی بالیوس قیافه ی عجیبی داشت، روی صورتش جای زخم بزرگی بود که قیافه اش را مردانه تر نشان می داد. از حرکات جلف مخصوصاً بلند خندیدن دانشجوها خیلی بدش می آمد. دائم ما را نصیحت می کرد: «سرباز باید همیشه صورتش سایه داشته باشد» او هیچوقت دانشجوها را کتک نمی زد ولی وای به وقتی که عصبانی می شد، سالی دو سه بار آن رویش بالا می آمد و کسی که مورد بی مهری او و اقع می گردید جای سالم در بدنش باقی نمی ماند.
یکدفعه «برهان شیپوری» را چنان کتک زد که بیچاره مثل توپ بازی از این دیوار به آن دیوار می خورد، وقتی هم به زمین افتاد بلند نشد...
پرسیدم:
- اسم این دوست شما چرا برهان شیپوری بود؟
پخمه با صدای بلند خندید و جواب داد:
- هرکدام از ما یک اسمی داشتیم و این اسم ها همه دلیل و علتی داشت. برهان شیپوری همیشه گوش به زنگ شنیدن شیپور شام و ناهار بود.
بعد مکثی کرد و ادامه داد:
- این افسر ما یک حسنی هم داشت؛ هرکس را تنبیه می کرد آخر سال با هرکلکی بود در امتحان قبولش می کرد و با این کار تلافی کتک زدن را در می آورد.
«صالح شمع» در درس جبر ضعیف بود و همه اش سر به سر جناب سروان می گذاشت تا کتک بخورد و در امتحان قبول شود... اما «حقی بالیوس» کلاه سرش نمی رفت. «صالح شمع» پشت سر او شیشکی می بست و صدای بزغاله در می آورد ولی حتی اهمیت نمی داد.
یک روز جناب سروان کفرش بالا آمد؛ صالح شمع خوشحال شد و خیال می کرد الان کتک را میخورد و نمره ی امتحان درست می شود. اما جناب سروان بازهم کتکش نزد، گوشش را گرفت و برد توی انبار و در را محکم بست، ما همه پشت در جمع شدیم و می خواستیم بفهمیم اون تو چه خبر است!!!
کوچک ترین صدایی نمی آمد، یکی از بچه ها گفت: «گمان می کنم کشتش!»
بعد از چند دقیقه صالح آمد بیرون و چشم هایش باد کرده بود. حالش را پرسیدم. با گریه جواب داد: «هر کاری کردم کتکم نزد.»
پخمه دو تا سیگار دیگر روشن کرد و ادامه داد:
- بامشخصاتی که از این افسرگفتم و از بدشانسی کشیک من شبی افتاده بود که او کشیک بود و اگر می فهمید که من از آشپزخانه غذای اضافی کش رفتم حسابم را می رسید.
اما چاره ای نبود، کشیک را تحویل گرفتم، هم کشیک من جوانی بود به اسم «بصری کتفی». این اسم را به این دلیل روش گذاشته بودیم که هروقت عصبانی می شد شانه چپش تکان می خورد. این «بصری کتفی» یکی از تنبل های روزگار بود. بالاخره با هزار زحمت آسایشگاه را تمیز کردیم و قرارشد او کشیک آسایشگاه را به عهده بگیرد و من مامور آشپزخانه باشم و در عوض شش تا کتلت به او سرانه بدهم. «بصری» قبول کرد و ما آماده ی رفتن سر پست هایمان شدیم.
از آنجا که «هرچی سنگه مال پای لنگه» هنوز آفتاب غروب نکرده و هوا کاملاً تاریک نشده بود که خبر آوردند یکی از افسران ارشد برای بازرسی می آید.
فوراً بچه ها سر کلاس هایشان رفتند و من هم مشغول بازرسی آشپزخانه شدم، این بازرس عالی رتبه از مرکز آمده بود و چون خیلی خسته بود بازدید مختصری کرد و قرار شد استراحت کند و بقیه ی بازرسی برای فردا ماند.
«کمال زنگوله» پیش من آمد و گفت:
- نمیدونی این مارشال چقدر شبیه تو بود، اولش باور نکردم ولی وقتی «شاهین» و «برهان شیپور» و چندتا دیگه از رفقایم این موضوع را تصدیق کردند فهمیدم شوخی نمی کنند.
حتی یکی از افسرها از من پرسید: «شما با این مارشال نسبتی دارید؟» این حرف ها خیلی من را و سوسه کرد. به حدی که دلم می خواست همان شب بروم و مارشال را ببینم.
شیپور حاضر باش زدند، همه ی دانشجوها توی حیاط جمع شدند.
جناب سروان «یا حسین» صداکرد:
«سرگروهبان کشیک پیش»
من فوری پیش دویدم. پرسید: «کارها مرتبه؟»
«بله جناب سروان»
«خیلی خوب شام را زودتر حاضر کنید.»
بعد از شام یک قابلمه پر کتلت برداشتم و به طرف اتاق بچه ها راه افتادم، مطمئن بودم که افسر کشیک خوابیده ولی بازهم احتیاط کردم و از کنار دیوار راه افتادم. می خواستم از دری که پشت آسایشگاه است وارد شوم.
این در مخصوص رفت و آمد بچه ها نبود و مسلماً آن موقع شب کسی مزاحم من نمی شد، غافل از اینکه با عوض کردن راه مسیر زندگی ام عوض می شود.
اگر از همان پله های جلوی ساختمان به طرف آسایشگاه می رفتم حالا به جای یک دزد سابقه دار یک ژنرال بودم.
پخمه حرفش را قطع کرد، غم عمیقی توی صورتش ولو شده بود، مثل دختر کوچولویی که عروسکش را از دستش گرفته باشند بغض کرد، من برای اینکه دلداری اش بدهم گفتم:
- هرکس سرنوشتی داره! آینده دست خود ما نیست.
اما معلوم بود که پخمه این حرف ها را قبول ندارد، چشم هایش برقی زد، سرش را بالا گرفت تا حرف بزند و من که دیدم بحث ما به جاهای باریک می کشد پیشدستی کردم و پرسیدم:
- خب، بعد چطور شد؟
- وقتی وارد راهرو شدم دیدم یک نفر دارد به طرفم می آید. بچه ها حق نداشتند بعد از شیپور خواب از اتاقشان خارج بشوند. فهمیدم او یکی از افسرهاست، مخصوصاً از صدای قرچ قرچ چکمه هایش دانستم سروان «بالیوس» است.
چنان دست و پایم را گم کردم که مثل موشی که گربه می بیند سرجایم ایستادم. لحظه ی خطرناکی بود، اگر جناب سروان با قابلمه ی کتلت مرا می دید حسابم پاک بود.
در همان حالت گیجی و ناامیدی، بدون اراده دری را که کنارش ایستاده بودم باز کردم و به سرعت داخل اتاق شدم و در را بستم. صدای پای سروان نزدیک تر می شد، پشت در اتاق که رسید ایستاد.
انگار یک چیزی توی دلم پاره شد، «خدایا اگر مرا دیده باشه و بیاد تو تکلیفم چیه؟»
هرچه دعا به خاطر داشتم خوانده و به خودم فوت کردم که از دست جناب سروان جان سالم به در ببرم.
دعایم مستجاب شد و پس از چند لحظه جناب سروان راه افتاد و با قدم های شمرده دور شد.
یک کمی که حالم جا آمد و حواس پنجگانه ام شروع به کار کرد، صدای خروپف عجیبی به گوشم خورد. تا به حال از بس ناراحت بودم متوجه این صدا نشده بودم، سرم را برگرداندم که دیدم یک نفر روی تخت خوابیده و یکدست لباس ژنرالی روی دسته ی صندلی کنار تخت آویزان بود.
آه از نهادم درآمد! «ای دل غافل چه بدبختی بزرگی، من بیچاره چرا مثل دزدهای ناشی به کاهدان زده ام؟»
خر و پف او مثل صدای یک دسته موزیک چهل نفری بود که کنترل آنها از دست رهبر ارکستر خارج شده باشد.
گوشم را به در چسباندم، می خواستم مسیر حرکت جناب سروان را بفهمم. می دانستم که او برای سرکشی آسایشگاه ها می رود و حتماً پس از چند دقیقه برمی گردد و من می بایست آنقدر توی آن اتاق بمانم تا جناب سروان کارش تمام شود و به اتاقش برگردد.
دل توی دلم نبود. «خدا نکنه این ژنرال بیدار بشه! نکنه سروان موقع برگشتن سری توی این اتاقک بکشه!!»
قابلمه را یواشکی روی صندلی گذاشتم. در آن حال بدبختی از دیدن پایین و بالا رفتن لحاف خنده ام گرفت.
وقتی ژنرال نفس می کشید، پتو به اندازه ی ده پانزده سانت بالا می آمد و هنگامی که پف می کرد مثل بادبادکی که سوراخ شود پتو یک دفعه پایین می رفت.
نمی دانم چه بدبختی یقه ام را گرفت که فکر کردم لباسهای ژنرال را بپوشم، پیش خودم فکر کردم که اگر جناب سروان به این اتاق سرکشی کند، وقتی مرا در لباس ژنرال ببیند متوجه موضوع نمی شود و خیال می کند که ژنرال بیدار است و مشغول مطالعه است.
با سرعت لباس هایم را بیرون آوردم، لباس ژنرال را پوشیدم و کلاه را هم سرم گذاشتم و لباس های خودم را زیر صندلی گذاشتم.
داشتم کلاه را روی سرم جابجا می کردم که جناب سروان بالیوس آهسته و بی صدا در را باز کرد و سرش را تا گردن به داخل اتاق آورد، از دیدن من چنان یکه ای خورد که در را ول کرد و احترام گذاشت و در چنان محکم به دیوار مقابل خورد که صدایش تا ته کریدور رفت «ای داد و بیداد. این بدبختی را چطور جبران کنم؟!»
جناب سروان همانطور دست بالا و با کمال احترام پرسید:
«اوامری دارید؟»
نمی دانستم جوابش را چی بدهم. دیدم اگر گفتگو طولانی شود هم ممکن است مرا بشناسد و هم ممکن است ژنرال از خواب بیدار شود با اشاره ی سر و دست فهماندم که بیرون کار لازمی دارم و فوراً از اتاق خارج شده و به طرف انتهای راهرو حرکت کردم، جناب سروان هم همانطور دست بالا به دنبالم افتاد.
نمی دانید چه حالی داشتم. فکرم ابداً کار نمی کرد و تمام حرکاتم غیر ارادی بود، جناب سروان که گمان کرده بود ژنرال به توالت احتیاج دارد، توی راهرو به دنبال توالت دوید و در را باز کرد:
- قربان همین جاست!
من اعتنا نکردم و همانطور با سرعت پیش رفتم.
برای اینکه بهتر وضع را پیش خودتان مجسم کنید، نقشه ی مدرسه را برای شما تعریف می کنم. ساختمان مدرسه در وسط محوطه ساخته شده و مکعب شکل بود. در سرتاسر ساختمان راهروهای بزرگی بود که از چهار طرف به وسیله ی پله های کوتاهی به خارج می رفت.
در دو طرف این راهروها آسایشگاه های دانشجویان قرار داشت و جناب سروان وقتی دید من به طرف آسایشگاه ها می روم گمان کرد که در آن موقع شب تصمیم به بازرسی دارم. پرسید:
- قربان به آسایشگاه ها تشریف می برید؟
نمی دانستم چه جوابی بدهم. چطور از دست او فرار کنم؟! می دانستم که اگر گیر بیفتم بلایی به سرم می آورد که تا آخر عمر توی بیمارستان بیفتم. «خدایا خودت رحم کن.» همینطور که داشتم می رفتم نقشه کشیدم که چه کار کنم.
توی کریدور به غیر از ما دونفر کسی نبود. می دانستم رفقا همه خوابیده اند. یا اینکه خودشان را به خواب زده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب پخمه

کتاب های عزیز نسین همه عالی هستن حتما بخوانید حقایقی تلخ
در 2 ماه پیش توسط پاییز
این کتاب را وقتی نوجوان بودم خواندم آنروزها ممنوع بود انتشارش. بسیار زیباست کمی با فرهنگ ما فاصله دارد اما دلنشین است. امیدوارم ترجمه اش دستکاری نشده باشد.
در 2 ماه پیش توسط sh_...ams